close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت3
loading...

رمان شاپ

رکسانا رو دیدم که تلک تلک داره واره سالن میشه،پیراهن فوق العاده کوتاه سفید رنگی تنش بود وپوست برنزه اش حسابی تو چشم بود... بادیدن ما راهش رو به سمت ما کج کرد ایدا-به...پس این پنگوئن هم که اینجاست خنده ام گرفت،نزدیک ما اومد وموهاش رو باناز کنار زد وبا ناز گفت: -سلام.. ایدا مثل خودش اداش رو دراورد وگفت:سلام خنده ام رو فوری جمع کردم رکسانا-چه خبره شیوا؟ من-سلامتی رکسانا-اره دارم میبینم من-چی رو؟ رکسانا-اینکه روز به روز داره به عرضت اضافه میشه ایدا-گم شو...شیوا که از هممون خوشتیپ تره رکسانا طوری وانمود…

رمان دوراهی عشق ونفرت3

رکسانا رو دیدم که تلک تلک داره واره سالن میشه،پیراهن فوق العاده کوتاه سفید رنگی تنش بود وپوست برنزه اش حسابی تو چشم بود...

بادیدن ما راهش رو به سمت ما کج کرد
ایدا-به...پس این پنگوئن هم که اینجاست
خنده ام گرفت،نزدیک ما اومد وموهاش رو باناز کنار زد وبا ناز گفت:
-سلام..
ایدا مثل خودش اداش رو دراورد وگفت:سلام
خنده ام رو فوری جمع کردم
رکسانا-چه خبره شیوا؟
من-سلامتی
رکسانا-اره دارم میبینم
من-چی رو؟
رکسانا-اینکه روز به روز داره به عرضت اضافه میشه
ایدا-گم شو...شیوا که از هممون خوشتیپ تره
رکسانا طوری وانمود کرد که اصلا حرف های ایدا واسش مهم نیست وگفت:
-تو چطوری ایدا؟
ایدا-خــوبم..
رکسانا-مشروب سرو نمیکنید شیوا؟
من-مامان خوشش نمیاد
رکسانا-وا؟از خاله بعیده این حرف ها
ایدا-چی شد زدی تو کار فلورانس مشروب خور شدی؟
رکسانا-نه...من ایران هم که بودم میخوردم
تو همون موقع صدای بلند موزیک اومد..
اهنگ جیگیلی امیر تتلو بود...شادی خودش اومد وبه من وایدا وایناز هم اشاره زد
واقعا چه قدر اهنگ با مضمونی بود...هرچند بی ربط هم نبود،چندتا جیگیلی وسط بودیم
شادی رفت دست شهراد هم گرفت واوردش وسط..که با رقص شهراد ترکیدیم ازخنده نمیدونم تو اون چندلحظه چه جوری مدل رقص من وایدا وایناز وشادی رو فهمیده بود وهمه رو با هم میکس کرده بودوادامون رو در می اورد...
دختر پسرها کم کم اومدند وسط و وسط حسابی شلوغ شد..شهراد هم میرقصید وبا باسنش همه رو به این طرف واون طرف شوت میکرد...دیگه همه به این دیوونه بازی های شهراد عادت داشتند.
داشتم رو به روی ایدا قر میدادم که سنگینی نگاهی رو حس کردم..
سرم رو به اون سمت چرخوندم...ارمان بانگاه شیطنت امیزی نگام میکرد
بهش اشاره زدم که بیا برقص...به شهراد اون وسط اشاره زد ومغزش رو نشون داد وبا حرکت لب هاش گفت:تعطیله
خنده ام گرفت وبه رقصم رسیدم....وقت سرو شام شد...چون غذا سلف بود همه روی صندلی هاشون مشغول خوردن غذا بودند...


من اخرین نفری بودم که رفتم واسه ی کشیدن غذا...داشتم واسه خودم یه کم پاستا میریختم

که صدای ارمان اومد که گفت:

-من جای شما بودم شام نمیخوردم

نفس عمیقی کشیدم چون میدونستم یه کل کل حسابی دارم

خونسردانه گفتم:

-چرا مثلا؟

ارمان-تناسب اندام!

من-شما که دارید رکورد میزنید نفرمایید!

ارمان-نه جدی کار کنید روش لباس هاتون اندازه اتون بشند

لبخند خونسردانه ای زدم وگفتم:

-چطور؟

ارمان-اخه همه ی اقایون از خانوم های باربی خوششون میاد

من-اقایونی که از خانوم های باربی خوششون میاد،میرن خانوم های باربی می گیرند دلیلی نداره من خودم رو باربی کنم که اقایون از من خوششون بیاد...میخوام خوششون نیاد 100 ساله سیاه...

ارمان-اخه من هم از خانوم های باربی خوشم نمیاد،از خانوم های هم تیپ شما خوشم میاد نه لاغر نه چاق میزون میزون ...دارم میگم که شما به خاطر من هیکلتون رو بهم نریزید

من-به خاطر شما؟؟؟؟

ارمان-اره دیگه...بیا یه کم مرغ هم بخور ویه تیکه مرغ هم گذاشت تو بشقابم

بشقاب رو با حرص و میز گذاشتم وگفتم:

-حالا که فکر میکنم میبینم حق با شماست...بهتره یه کم به تغذیه ام بیشتر اهمیت بدم..

ارمان با شیطنت گفت:

-من عاشق خانوم هاییم که شام نمیخورند...

من-واقعا؟

ارمان-اره

من-از حرفتون بر نمیگردید؟

ارمان-نه مطمئنم

با شیطنت بشقابم ودوباره برداشتم وگفتم:

-اشتهام باز شد

واز حرص ارمان چند مدل دیگه غذا هم به بشقابم اضافه کردم ودماغم وجمع کردم ولبام رو دادم جلو وگفتم:

-ایــش

واز کنارش رد شدم ورفتم پیش بچه ها ومشغول خوردن شدم...

حسابی مشغول تعریف بودیم وداشتم دولپی غذا میخوردم که در این حین نگاهم به ارمان افتاد که داشت نگاهم میکرد و می خندید....

دستش رو روی شکمش کشید ودو تا کوبید و شکمش ...حرصم در اومد قیافه ام رو که دید خنده اش تشدید شد وبا حرکت لبهاش بهم گفت:

-بخور...بخور



تو همین اوصاف رکسانا رو دیدم که من وارمان رو زیره نظر گرفته بود...با نوشابه به زور غذام رو قورت دادم که دیدم رکسانا داره میاد سمتم

رکسانا روبه ما گفت:

-شماها انقدر میخورید باید سال دیگه برید مسابقات مردان اهنین..

تیکه هاش با اینکه همیشه از سره طعنه بود ولی واسه ی ما خنده دار بود

زدیم زیر خنده

ایدا-برو بابا چسونه...تو فردا پس فردا بخوای شوهر کنی...شوهرت بخواد بغلت کنه باید بالش بزاره وستتون که استخون هات نره تو جونش!!

رکسانا-عزیزم همه ی پسرها جدیدا اینطوری میپسندند..

ایدا با لحن خنده داری گفت:

-اوره...اوره همه ی پسر ها این روزها دوست دارند استخون بره تو جونشون

رکسانا پشت چشمی نازک کرد وبرگشت سمت من وبه ارمان اشاره زد وگفت:

-اون کیه؟

من-دوست شهراده...چند وقته خونمونه

رکسانا-انگار خوب هم واسه هم کرم میریزید

من- کرم میریزیم؟دستیم با هم

رکسانا نگاهی به ارمان کرد وگفت:

-کیه؟چه کارس؟

من-چرا از خودش نمیپرسی اونجا وایساده

رکسانه موذیانه گفت:

-فکر بدی نیست

وبرگشت پشتش رو به من کرد وموهاش رو با ناز پرت کرد عقب ورفت سمت اران

ایدا که با نگاش دنبالش میکرد گفت:

-ساه سوخته ی چسونه...شیوا اون جوجه رو بده به من...اعصاب واسه ادم نمیزاره که...نوشابه سیاه رو هم بده

باخنده گفتم:

-رکسانا بد هم نگفت ها فکر کنم سال دیگه باید بریم مسابقات مردان اهنین انقدر میخوریم

ایدا-اشکال نداره که ،من میرم تو بخشی که کامیون رو با دندونشون میکشند

من -من که اصلا احتیاجی ندارم با دندون بکشمش انقدر میخورم تا تمرکزم بره بالا با تمرکزم هلش میدم...

شادی-برو بابا من خودم ابروهام رو گره میدم به کامیون ومیکشمش...جفتتون رو تو دوره نیمه نهای شکست میدم...فقط باید یه کم جوجه کباب بمالم به ابروهام قوت بگیرند...

در حال خندیدن بودم که نگاهم به ارمان ورکسانا افتاد....
رکسانا داشت با عشوه شتری با ارمان حرف میزد وارمان هم مغرورانه داشت نگاش میکرد وگه گاه با سر تایید میکرد وچیزی میگفت ودر اخر هم با هم دست دادند ورکسانا دوباره با ناز موهاش رو به عقب پرت کرد ورفت سمت دیگه ای..

ارمان یهو نگهش اومد سمت من ولبخند شیطنت امیزی زد واومد سمت ماوگفت:

-شماهنوز دارید میخورید؟

ایدا-Mrارمان شما هم بفرما یه بال مرغی بزن

خندید

شادی-داداش ارمان با یه کم دوغ بخور...سیبیل هات سفید بشه بعد برو به هر دختری که دلت میخواد تو مهمونی ماچ بده

ارمان-شلوار ورزشی پوش تو حرف نزن فقط بخور،وقت از دست میره

شادی-اره اتفاقا میخوام ابروهام هم تقویت کنم

از سره جام بلند شدم وروبه بچه ها گفتم:

-وای چه قدر غذا خوردم اشب!

ارمان دستش رو توی جیب هاش فرو برد وبه نیم رخ نام کرد واروم گفت:

-این همون لباسیه که سره شب تنت بود؟

من-اره

ارمان-احساس میکنم بهت تنگ شده

من-اتفاقا من هم احساس میکنم از بس شما به غذا خوردن من نگاه کردید وحرص خوردید قلمبه هاتون اب رفته وتو کت وشلوارتون لق میخورید

ارمان-حداقل بعد از شام یه کم برقص این غذاهایی که خوردی اب بشه

چیزی نگفتم و دوباره از حرص دماغم روجمعکردم وچشمام رو ریز کردم ودندونام حرصی شد...وقتی نگاهش به قیافه ام افتاد...لبخند شیرینی نشست رو لباش ...قیافه ام رو بدجنس تر کردم واز کنارش رد شدم

که از پشت سر صداش اومد که گفت:

-ایدا خانوم اون باله مرغه کو ؟بده بخوریم...
نمیدونم چرا دوست داشتم باهاش کل کل کنم...خیلی اهلش نبودم ،ولی تا چشمم بهش می افتاد یه حس سرکشی تو وجودم جرقه میخورد که من رو وادار میکرد باهاش کل کل کنم...اصلا نمیشد فهمید تو ذهنش چی میگذره... خیلی نفوذ ناپذیر بود.
بعد از شام داشتیم وسط قر میدادیم که یهو اهنگ قطع شدوشهراد اومد همه رو کنار زد و گفت:
-دخترابسه هرچی قر دادید...برید..برید بشینید...ایـــش
بعد رفت ویه اهنگ گذاشت وصداش رو تا ته ولوم داد...اهنگش خیلی غریب بود وبه گوشم اشنا نبود...با خوندن خواننده فهمیدم اهنگ کردیه...
شهراد کتنش رو دراورد وپرت کرد یه سمتی واومد وسط وزد به مسخره بازی...تکنو وبیریک رو با رقص محلی قاطی کرد...اریا هم که پایه ی خل بازی هاش بود رفت وسط..وباهم رقص مسخره ی خنده داری رو اجراکردند وبقیه ی پسرها هم به جمعشون پیوستند...همه خنده اشون گرفته بود...ما دخترها روبه روشون وایساده بودیم وانگشت شستمون رو واسشون به سمت پایین گرفته بودیم..
بعد از اون شهراد رفت اهنگ رو عوض کرد ویه اهنگ عربی گذاشت...بیشتر پسرها کم اوردن وکنار وایسادند
شهراد وسپهر واریا شروع کردن به دیوونه بازی ورقص وعشوه اومدن..شهراد سینه یلرزوند وموهاش رو این طرف واونطرف پرت میکرد...سپهر هم جلوی شهراد نشسته بود وسینه می لرزوند...اریا که دیگه هیچی مثل تشنجی ها افتاده بود رو زمین وخودش رو میلرزوند
شهراد رفت وپاهای اریا رو گرفت وبه حالت درازکش دور سالن میچرخوندش...
بعد سپهر هم رفت ودست هاش وگرفت وتابش دادند ویهو پرتش کردند سمت رامتین وشاهرخ وکیان وارمان که چند قدم اون طرف تر وایساده بودند...شاهرخ ورامتین اریا رو بلند کردند وگفتند:
-لا الله الا لله
شهراد هم درحالی که سینه می لرزوند ...میزد تو سره خودش وبه ظاهر گریه میکرد
خود اریا اون بالا سینه میلرزوند
شاهرخ-ای بابا ،این که هنوز جون داره
شهراد-نه بابا !نفس های اخره.. داغه حالا خودش نمیفهمه...بیاین خاکش کنیم..
من از خنده روی ایدا ولو بودم..
دایی پولاد طفلی از خنده کبود شده بود...
شادی که از خل بازی هاشون خسته بود رفت واهنگ رو قطع کرد..
شهراد-مرده خورهای محترم مرده رو از همون ارتفاع ول کنید رو زمین...برید پی کارتون...وسیله ی ایاب وذهاب دم در اماده است
وخودش از سالن خارج شد
یهو شادی اهنگ راک سرسام اوری رو گذاشت وبا فریار رفتند وسط واسه رقص هیپ هاپ...فریار 2سال از شادی کوچیکتر بود...میرقصیدند وحال میکردند وایدا هم دورشون حرکات ورزشی در میاورد....

داشتم رقص شادی وشهراد ونگاه میکردم...که یهو برق ها قطع شد وهمه جا رو تاریکی مطلق فرا گرفت...میخواستم خودم رو عبور بدم وبرم ببینم چه خبره...که یهو سینه به سینه خوردم به یکی وکم مونده بود بخورم رو زمین که من رو گرفت...

دستم وروی سینه ام گذاشتم وگفتم:

-اخ..اخ..لعنتی

یهو صدای ارمان اومد که گفت:

-چرا هر موقع برق ها میره میپری تو بغل من

حس کردم سرخ شدم وبا صدای دردناکی گفتم:

-شما چرا هر موقع برق میره میرید واسه تفریح وسیاحت

ارمان-خوبی؟طوریت که نشد

من-نه ولی فکر کنم دنده هام سر شد

ارمان-توکه خوبی من بعد از اون برخورد 2هفته ای هست که کلیه هام از کار افتادند ودستشویی نمیرم

یهو برق هااومد روبه روی ارمان وایساده بودم نگاهم بالا اومد وبه چشماش رسید که فوری نگاهم رو دزدیدم وازش دور شدم

در این حین شهراد وشادی در حالی که همدیگه رو میزدند وارد سالن شدند...

شادی-برق هارو قطع میکنی رقص من رو بهم بریزی اره؟

همه زدند زیره خنده وفهمیدند چرا برق ها رفته...

مامان که دیگه طاقتش سر اومده بود ورفت سمت جفتشون مثل بچه ها گوش جفتشون رو گرفت وبرد یه سمت سالن وباهاشون حرف زد ونمیدونم چی بهشون گفت ولی موجب این شد که اوضاع اروم بشه واتش بس اعلام کردند...



شهراد هم دست مامان رو کشید وبرد پیش همکارهاش ونمیدونم به همکارهاش چی میگفت که همه از خنده ریسه رفته بودند...فقط میدونم از دور به شکم بابا اشاره میزد

تشنه ام بود رفتم سمت اشپزخونه تا یه کم اب خنک بخورم که یهو ارمان رو دیدم که اون هم مشغول اب خوردن بود من که اتفاقات چند دقیقه پیش رو فراموش کرده بودم با دیدنش باز خجول شدم که لبخند شیطنت امیزی رو لباش نقش بست و گفت:

-راستی شادی وشهراد صلح کردند؟دیگه برق ها نمیره؟

من-چطور؟

ارمان-میخوام ببینم اگه قراره باز برق ها بره ، برم یه زرهی چیزی بپوشم...فقط قلب وکبدم سالم مونده...اونها هم داغون نشند

نتونستم خودم ونگه دارم وزدم زیره خنده

وپارچ اب رو از دستش گرفتم ویه لیوان اب واسه خودم ریختم واز اشپزخونه بیرون رفتم که دیدم شهراد یه اهنگ 8/6 گذاشته ودختر پسرها دنبال هم قطار شدند وبه حالت رقص دور سالن میچرخیدند ...شهراد با دیدن من گفت:

-بدو بچسب شیوا...بدو سوار شو

رفتم وبه جمعشون پیوستم وپشت کیان رو گرفتم ...پشت سرم ایدا واریا وایساده بودند وبه ترتیب بقیه...

ارمان هم اومد،شهراد مجبورش کرد تا بیاد تو قطار رفت وجلوی کیان قطار شد..

یهونمیدونم چی شد موبایل کیان زنگ زد یا مامانش صداش زد که از قطار رفت بیرون ومن پشت ارمان رو گرفتم

در همین حین..شهراد مستقیم دوئید تو دیوار وخورد به دیوار وگفت:

-قطار تصادف کرد

یهو اریا که پشت سره ایدا وایساده بود داد زد فشار بدید

شادی وشاهرخ هم که تیز بودند ...شهراد رو فشار دادند تو دیوار

یهو ایدا واریا هم از پشت فشار اوردند که من مثل ضریح امام رضا از پشت چسبیدم به ارمان

ایدا داد میزد-فشار بدید....راه نفسش رو بگیرد

صدای ناله وار شهراد می اومد که میگفت:

نامردا اگه دیگه بردمتون قطار بازی

ارمان که مثل من اون وسط داشت له میشد گفت:

-همیشه اخرین ارزوم این بود که برم تو یه مهمونی همه شبیه شهراد باشند..

خودم رو به زور از اون وسط کشیدم بیرون ورفتم کمک ،شهراد رو از لای دیوار وشهراد بکشم بیرون

که شادی گفت:

-ادم فروش چشم الاغی...نکن...بیشعور!

انقدر هم فشارشون زیاد بود که شهراد رو به زور هل میدادمتا بیاد بیرون

یهو اریا با لهجه ی خنده داری گفت:

-کیثافت گطار تصادف کردچرا صف رو بهم میریزی

شهراد رو به زور کشیدم بیرون که شهراد بغلم کرد وگفت:

-قربونت برم الهی چشم خرکی

که همه زدند زیره خنده

سپهر که تا اون موقع کتش رو دراورده بود ومثل ریز علی خواجوی تو هوا تکون میداد به شهرادگفت:

-الاغ 3ساعته دارم کتم رو تو هوا تکون میدم...اگه راننده ی قطار ریز علی خواجوی هم انقدر خر بود که تموم مسافرها مرده بودند

شهراد-زیاد خورده بودم اب روغن قاطی کرده بودم ترمز جواب نداد

همه خندیدیم ومتفرق شدیم

دیگه کم کم مهمون ها رفتند ...فقط خانوم هایی که واسه نظافت اومده بودند مونده بودند ومن هم از خستگی فقط ارایشم رو شستم ورفتم تو اتاقم وچون شرکت داشتم زود خوابیدم..



تاوارد شرکت شدم...جلالی منشی شرکت گفت:
-فرشچیان بدو تو سالن کنفرانس
من-چه خبره؟
جلالی-نمیدونم بازصدیقی چه نقشه ای واستون کشیده،از اون اژدها هرچی بگی برمیاد
خندیدم وگفتم:
-بدبخت کجاش اژدهاست؟
جلالی-برو تا مثل شاگردها پشت در نگهت نداشته
کارتکسم وزدم ورفتم سمت اتاقم ووسایلم رو گذاشتم تو اتاقم ورفتم تو سالن کنفرانس
میز بیضی شکلی وسط بود وکلی صندلی چرخدار دورش بود وتموم مهندس ها جمع شده بودند
مهناز رو پیدا کردم ورفتم پیشش نشستم
مهناز-سلام شیوا
من-سلام...چه خبره؟جلسه واسه چیه؟
مهناز-یه پروژه جدید گرفتیم،خدا به دادمون برسه
من-واسه چی؟
مهناز-پروژه اش بزرگه این جور مواقع سگ میشه...نمیدونیم به کارهامون برسیم یا داد وهوار این رو جمع کنیم
من-وا؟ قاطی داره مگه؟
مهناز-حالا میبینی...از دیشب چه خبر
من-خیلی خوش گذشت جات خالی بود...ولی عوضی چرا نیومدی؟
مهناز-بچه ی برادرم به دنیا اومده بود،واسش مهمونی گرفته بودند...نشد بیام دیگه ببخشید
من-اِ؟باشه خوب..
یهو صدیقی اومد مثل همیشه جدی واتو کشیده...
همه به احترامش از سره جاشون بلند شدند که متشخصانه گفت:
-بفرمایید
و روی دیتا یه پروژه گذاشت وشروع کرد به توضیح دادن
همه گوششون به صدیقی بود
مهناز یهو گفت:
-پیست..پیست شیوا
اروم گفتم:
-ها؟
مهناز-لامصب بد تیکه ای ها این صدیقی...جون مهناز یه کم عشوه شتری بیا ببینم میتونه با این دقت وتمرکز به حرف زدنش ادامه بده؟
من-هـــــیس...میشنوه
یهو صدیقی گفت:
-خانوم فرشچیان چی رو میشنوم
هول شدم وگفتم:
-بله؟...معذزت میخوام
صدیقی اهمی کرد و دوباره ادامه داد
دیگه من ومهناز ساکت شدیم وتا اخر جلسه دیگه حرفی نزدیم...من هم از حرفاش یه چیزهایی دستگیرم شد ویه چیزهاییم یادداشت کردم که یهو گفت:
-ختم جلسه

 

همه از سره جامون بلند شدیم تا بریم سمت اتاقمون که یهو صدیقی بدون اینکه نگام کنه گفت:
-خانوم فرشچیان...با طرح هاتون بیاین داخل اتاقم
ورفت بیرون...تو شرکت یه مهندس داشتیم اسمش مهسا حسینی بود..27 سالش بود وشدیدا اندر کف صدیقی بود..رو به من ومهناز گفت:
-حالا وسط جلسه ی دکتر هر وکرتون گرفته بود؟
من-اون وقت ربطش به شما چیه؟
مهسا-نظم جلسه رو بهم میریزید
مهناز-اخه نیست ...خیلی توجه میکنی طرح های توپ میزنی ؟
منتظر نشدم ببینم چی میگند وگفتم:
-من طرح هارو ببرم واسش
ورفتم تو اتاقم وطرح هارو برداشتم ورفتم سمت اتاقش
در زدم با صدای رسایی گفت:
-بفرمایید
رفتم تو نگاهش مستقیم به من بود..
سلامی کردم وcdطرح هارو جلوش گذاشتم وگفتم:
-این طرح هایی هستند که زدم
صدیقی cdرو گذاشت تولپ تاپش وبا دقت مشغول دیدن طرح هام شد
نگاه میکرد وگه گاه سری تکون میداد وچیزی راجع بهشون میپرسید
تموم که شد رو کرد سمت من وگفت:
-تو این چند وقت که با ما همکاری میکنید متوجه شدم ایده های نو وتازه ای دارید
برای پروژه ی جدید به ایده هاتون احتیاج داریم...با مهندس های ارشد هماهنگ کردم در این پروژه توی تیم مهندس های ارشدید
من-این یعنی
صدیقی-یه فرصته واسه اثبات خودتون...اگه از پسش بر بیاید...تو همین تیم موندگار میشید
خوشحال شدم وگفتم:
-واقعا؟ممنونم...من نمیدونم باید چی بگم مرسی؟
صدیقی سری تکون داد وگفت:
-فقط تنها خواهشم از شما اینه که کار رو شوخی وخنده نگیرید...مثل سالن کنفرانس!...این پروژه خیلی برام مهمه...
من-بابت اون اتفاق معذرت میخوام
صدیقی-خواهش میکنم...میتونید تشریف ببرید
از سره جام بلند شدم وخواستم از اتاقش برم بیرون که دوباره گفت:
-خانوم فرشچیان...
من-بله؟
صدیقی-cdطرح هاتون...
عقب گردی کردم برش داشتم واز اتاقش بیرون رفتم
تا پام خورد داخل اتاقم
مهنازگفت:
-بدو ...بگو ببینم چیکارت داشت؟
من-باورم نمیشه....واسه این پروژه من رو گذاشته تو لیست مهندسین ارشد
مهناز-هـــــا؟؟؟؟چی کار کرده؟راست میگی؟
من-اره...خودمم هنگ کردم،اخه این همه ادم با سابقه چرا من؟
مهناز-دقیقا چی گفت؟
من-هیچی گفت...ایده هات نو وجدیده،برو تو تیم
مهناز-عجــــب...این صدیقی مشکوک میزنه شیوا
من-مشکوک؟واسه چی؟
مهناز-صدیقی هرکسی رو نمیفرسته قاطی مهندس های ارشد ...تازه تو که دانشجویی...هنوز مدرک لیسانست خشک نشده
من با خنده گفتم:
-اقای صدیقی نابغه هارو زود میشناسه
مهنازبا شیطنت گفت:
-نــــه جیگر،تیکه هارو زود میشناسه
من-چی؟برو بابا...اون که به چیزش هم منو حساب نمیکنه
مهناز-شیوا یهذره راجع بهش فکر کن...این صدیقی خیلی جدیه...یکی دو ماه مگه بیشتره که اومدی شرکت....داره میفرستت قاطی مهندس های ارشد...تو سالن کنفرانس مچت رو گرفت ولی چیزی بهت نگفت...هرکس دیگه ای بود بسیار متشخصانه شوتش میکرد بیرون
مشکوک میزنه....
من-ولمون کن بابا !صدیقی؟
مهناز-ببین حالا من کی بهت گفتم خانوم...تازه از خداش هم باشه...
یه کم به حرف های مهناز فکر کردم...ولی جدی نگرفتمشون...وبه ادامه ی کارم رسیدم...

اخرهای ساعت کاریم بود...که گوشیم زنگ خورد...ایمان بود
ابروهام پرید بالا وگوشی رو جواب دادم
من-سلام
ایمان-سلام خانوم خانوما ..محو شدی ...!
من-ما هستیم شما نیستید...
ایمان-اره مشخصه...بی معرفت یه هفته نه یه زنگی نه چیزی نمیگی دلم واست تنگ میشه؟
من-بیخیال این حرف ها...چه خبر؟
ایمان-چه کاره ای؟
من-شرکتم...میخوام برم خونه
ایمان-شیوا جون ایمان یه چیز میگم نه نیار
من-چی؟
ایمان-میام دنبالت بریم یه دوری بزنیم بعد خودم میرسونمت خونتون
من-نمیدونم...باشه
ایمان-مرسی خانومی...برم خوشتیپ کنم که میخوام برم پیش ملکه
من-زبون نریز راس ساعت 4این جا باش...ایمان دارم میگم ها 5دقیقه دیر کنی رفتم خونه
ایمان-چشم...فوری میام
من-منتظرم
وگوشی رو قطع کردم
بعد ازساعت کاری وقتی از شرکت رفتم بیرون...bmwایمان جلوی در شرکت پارک شده بود....تا من رو دید از ماشین پیاده شد واومد سمتم وفت:
-به به... سلام شیوا خانوم ...مشتاق دیدار!
من-سلام...همچنین
وباهم دست دادیم
ایمان-بدو سوارشو بریم
ودره ماشین رو واسم باز کرد
سوار شدیم وراه افتاد
من-چه خبرها...غیب شده بودی؟
ایمان-کار داشتم
با شیطنت ابرو بالا انداختم وگفتم:
-از کدوم کارها؟
بلند خندید وگفت:
-نه دیگه پسر خوبی شدم...شب ها ساعت 8میخوابم...مسواک میزنم...دختر که میبینم سرخ وسفید میشم...!
من-اها..بــله بله حق با شماست
نگاهم به رژ لبی که روی داشبورد ماشین افتاده بود،افتاد
که ایمان با دیدن رژ لب فوری از روی داشبورد قاپیدش وگفتش:
-چیزه..ام..مال ابجیمه
لبخند مرموزی زدم وگفتم:
-خوبـــه...ابجی داشتی؟
ایمان خندیدوگفت:
-مامان تازه زاییده...پدر سوخته از بدو تولد کفش پاشنه بلند پاش بوده
من-چه خوش سلیقه اس این ابجیت...رژ لب 60 هزار تومنی میزنه
خندید وگفت:
-خیلی تیزی
من-میدونم
ایمان-خوب دیگه چه خبر؟داداشت اومد؟
من-اره
ایمان-ایشالله دیگه بیایم واسه مراسم خاستگاری؟
من-گـــم شو
خندید وگفت:
-مگه چیه خوب؟خوشتیپ نیستم که هستم...خوشگل نیستم که هستم ...پولدار نیستم که هستم...تازه اشپزی هم بلدم با هنر بشور وبساب بَده؟اگه بده بگو
من-زبون بازی ودختربازی هم بزار روش...
ایمان-ای بابا...این 2تا که الان از رکن های اصلی ازدواجند
من-اها...جدیدا حتما مادر دختر می پرسه...ببخشید شازده پسرتون دختر باز بوده؟اگه میشه بگید چندتا دوست دختر داشتن به همون تعداد سکه مهر دخترمون میخواهیم...
ایمان خندید وگفت:
-پس بگو ورشکستم دیگه ...
خندیدم
ایمان-خوب خانومی کجا بریم؟
من-خسته ام من رو میرسونی خونه؟
ایمان-نمیشه که فقط ملکه رو ببرم دوردور
به شوخی گفتم:
-باز داری مخ میزنی؟بابا ول کن راه نداره
ایمان-من عادت دارم باخانوم ها لیدی وار رفتار کنم
من-نکن توروخدا صواب داره
خندید وگفت:
-باشه پس اصرار نمیکنم میدونم چه قدر یه دنده ای
من-بعید بود ازت این حرف ایمان!!!
ایمان-دارم کم کم میشناسمت
خندیدم که ادامه داد
- باید برم یه واحد شیوا شناسی پاس کنم...لامصب از مدیریت بازرگانی سخت تره
من-باز مخ زدی...باز مخ زدی؟
ایمان تظاهر به گریه کرد وگفت:
-ای خداچیکار کنم با این دخترسرد بی احساس
من-الان تنها کاری که میتونی بکنی اینه که من رو بزاری در خونمون
خندید وروند به سمت خونه
درخونه که رسیدیم باهاش دست دادم ومیخواستم پیاده شم که گفت:
-شیوا
یه لحظه برگشتم
فوری گونم رو بوسید که تنها عکس العملی که به ذهنم رسید این بود که کیفم رو بکوبم تو سرش که خندید
من-عوضی
وزدمش
محکم می کوبیدم تو سرش که میخندید ومیگفت:
-نکن شیوا غلط کردم
جیغ زدم وگفتم:
-چه غلط ها ...
وچندتا دیگه کوبیدم رو سرش وفوری از ماشین پیاده شدم
ایمان بلند گفت:
-شیوا نری که بری ها
با خشم قاطی خنده برگشتم که فوری پاشو گذاشت رو گاز ورفت
چند تا نفس عمیق کشیدم ...

نمیدونم ولی برای خونه رفتن یه هیجانی داشتم....حس سرکشی وشیطنت به طرز جالبی در من فعال شده بود...که خوب میدونستم از کجا داره نشات میگیره...
لبخندی چاشنی صورتم کردم ودر رو باز کردم ورفتم تو...
در کمال تعجب دیدم علاوه بر گوسفندهای شهراد.. دوتا ماشین توحیاط خونه پارک شدند...یه ماکسیما با یه پرادو
باخودم فکر کردم نکنه مهمون داریم...
با کنجکاوی وارد خونه شدم...
فقط مامان تو سالن بود
با تعجب گفتم:
-سلام...
مامان-سلام دخترم خسته نباشی...
چشم ،چشم کردم...ببینم ردی از مهمون میبینم که ندیدم..
مامان-چی شده؟
من-مهمون نداریم؟
مامان-نه چطور؟
من-پس این ماشین ها چی هستند دیگه تو حیاط؟
مامان-اها...ماشین شهراد وارمانه ...صبح خریدند
سری تکون دادم ونشستم روی کاناپه
که صدای ارمان از پشت سر اومد که گفت:
-سلام...
برگشتم به سمتش وگفتم:
-سلام...مبارکه چه بی خبر...شیرینیش کجاست پس؟
ارمان-شادی شیرینی هارو قایم کرده...
من-چی؟
مامان- ارمان راست میگه...شیرینی هارو قایم کرده...میگفت من برم کلاس موسیقی شده شهراد همه اش رو بخوره ...به من یه دونه هم نمیده
خندیدم وگفتم:
-عجـــــــــــب!
مامان-حالا میفهمم چرا شهراد وفرستادم لندن...این دوتا اصلا نباید کنارهم باشند...یکیشون که هست اون یکی رو باید بفرستیم یه کشور دیگه...وگرنه همدیگه رو میکشند
خندیدم که مامان گفت:
-امروز زود اومدی!
من-یکی از دوستام من رو رسوند
نگاهم به ارمان افتاد یکی از ابروهاش رو انداخت بالا ونشست
مامان-تازه از سره کار اومدی حتما خیلی خسته ای بشین الان برات یه چیزی میارم
من-مرسی
مامان رفت تو اشپزخونه که یهو ارمان با لحن شیطنت امیزی گفت:
-از کدوم دوستاتون؟
با تعجب نگاش کردم وگفتم:
-دوستم دیگه...مثل شما
ارمان-اها؟وقتی برق ها خاموش میشه تو بغل اون ها هم میپری؟...نکنه اون هم زره میپوشه؟
حرصی شدم..همیشه اینو تو روم میزد پسره ی بیشعور
-اه...چه قدر اینو تکرار میکنید شما
ارمان-دست خودم نیست هر وقت نفس میکشم یه دردی تو ستون فقراتم میپیچه یادت می افتم خوب!!!!!!!!!
حرصی نگاش کردم
خندیدو گفت:
-وقتی چشمات گرد میشه واقعا جالب میشی
من-شما هم الان ساکت بشید خیلی جالب میشه...میبینید که تو این مدت از بس فکتون رو تکون دادید لقمه گرفته
ارمان-یعنی متشخصانه داری میگی خفه شو دیگه....فن بیان عالی داری واقعا
با شیطنت گفتم:
-شما هم خیلی فهمتون بالاست
مامان با یه سینی شیرکاکائو وکیک شکلاتی اومد تو سالن ساکت شدیم...
وای چه کیک قهوه ای خوش رنگی دهنم اب افتادمامان سینی رو جلوم گذاشت...
یه تیکه کیک با چنگال کندم ومیخواستم بزارم تو دهنم که نگاهم به ارمان افتاد که مثلا داره رو شکمش دست میکشه...ولی به من لبخند موذیانه میزد
عجب ذاتش خراب بود این بشر
با حرص چنگال رو گذاشتم تو دهنم ویه قلپ گنده از شیر کاکائوم وبالا کشیدم
که به طرز فجیعی شکست تو گلوم وبه سرفه افتادم...
به ارمان نگاه کردم داشت زیر زیری میخندید
مامان- شیوا جان خوبی یه کم دیگه شیر کاکائو بخور
ارمان اومد نزدیک و2تا محکم کوبید به پشتم... که از زیره میز پامو محکم کوبیدم رو پاش
شونه هاش از زور خنده میلرزید ...دوست داشتم لیوان شیر کاکائو رو خرد میکردم رو سرش پسره ی پررو!!!!!
سرفه ام بند اومد...ولی پر رو پررو باز به خوردنم ادامه دادم
که شهراد یهو از پشت سر گفت:
-سلام...چشم الاغی خودم
یهو ارمان منفجر شد ازخندهفکر کنم با این حرف شهراد داشت خودش رو تخلیه میکرد...
شهراد-رو اب بخندی راننده طیاره ی مزخرف
خنده ی ارمان تشدید شد
بی توجه به خنده های ارمان گفتم:
-سلام داداش جونم...ماشین جدید مبارک
شهراد-مرسی ابجی کوچیکه...
وپیش ما نشست
که همون موقع صدای باز شدن در اومد وبه دنبالش صدای شادی که میگفت:
-سلام مامان..من اومدم
مامان-باتعجب ازسره جاش بلند شد وگفت:
-سلام شادی...
شادی-سلام...جون خره شمس اونجوری نگام نکن کلاس کنسل شد اومدم خونه
مامان خندید وگفت:
-چرا؟
شادی-استاد پیانو نیومد...حوصله نداشتم بیکار وایسم تو امزشگاه تا کلاس گیتار شروع بشه اومدم خونه...
وگیتار به کول اومد تو سالن پذیرایی ویهو با دیدن شهراد که دستش رو زیره چونه اش گذاشته بود وچشماش رو ریز کرده بود..با تته پته گفت:
-هه..هه.. ام...سلام داداش جونم خوبی ... ویهو شهراد که نیم خیز شد شادی جیغی زد وپشت مامان قایم شد
شهراد رفت سمتش و شادی بیشتر چسبید به مامان
فکر کردم الانه که یه بلایی سره شادی بیاره که دستش رو گرفت سمت شادی
واشاره زد بده بیاد
شادی-چی؟
شهراد به کوله پشتیش اشاره زد
شادی با تته پته خندید ویهو جیغی زد ودوئید سمت بالا وشهراد هم به دنبالش
مامان-وای خدا باز این دوتا بهم رسیدند به خیر بگذرون
به دقیقه نکشید که شهراد درحالی که شادی رو رو کولش انداخته بود اومد پایین
شادی میگفت:
-داداش ارمان...دستم به دامنت کوله پشتی رو از دستش بگیر...نزار اون شیرینی های خوشگل ونازنین که شبیه پاپیون وگل هستند برند تو شکم شهراد ...
یهو منو ارمان به هم نگاه کردیم وزدیم زیره خنده...
وشهراد هم که به کاناپه رسید شادی رو از همون بالا رها کرد روکاناپه
که شادی گفت:
-اخ... نشیمن گاهم متذلذل شد
همه زدیم زیره خنده حتی شهراد هم میخندید
شهراد شیرینی هارو داد دست مامان وگفت:
-دست تو رو میبوسه مامان جان..بایه قهوه دبش
ورفت طبقه ی بالا
ارمان لپ شادی رو کشید وگفت:
-چه قدر تو تخسی شلوار ورزشی پوش!!!!!!!
من-شیرینی ها له نشدند تو کولت؟
شادی-معلومه که نه
من-چرا؟
شادی –خوب معلومه ...
یهو صدای مامان اومد که گفت :
-شـــــــــــــــــادی
شادی-به این دلیل..
مامان-شادی نصفه این شیرینی ها کجان؟
شادی-خیراتش کردم به روح اقاجون خدا بیامرز
خنده امون گرفت
شهراد رو دیدم با یه چمدون وارد سالن شد...
شادی-به سلامتی داری میری؟..صلـــــــــــــــــ ــوات وادامه داد الـــــــــــــــــــــا.. ف کردی مارا
سری تکون دادم که شهراد گفت:
-سوغاتی میخوای دیگه
شادی یهو جمع وجور نشست وگفت:
-الهی ...قربون شهرادم برم...خدا سایه ات واز سره ما کم نکنه..
وزیره لب گفت:
-خدا خفه ات کنه الهی
مامان اومد وشهراد هم چمدونش رو گذاشت وسط و بازش کرد
شهراد-اول از همه مامان گلم...
وچند دست لباس شب مارک ویه گردنبند ظریف که خیلی خوشگل بود با چند تا چیز دیگه
شهراد-واسه بابا...یه شلوار بارداری.
واقعا اورده بود دیوونه ..با یه ساعت مارکدار وچند دست لباس مارک
شهراد-واسه شیوا جونم...
wowچند دست لباس شب مارکدار واسم اورده بود عالی ...با کفش های ستش ویه گوشی تاچ اسکرین...ولوازم ارایش و....ترکونده بود
من-وای...مرسی داداشی چیکار کردی؟ترکوندی ها
شهراد-قابل نداره ابجی گلم
شادی که از فضولی داشت هلاک میشد
شهراد-و اما برای خره شمس...یه شلوار ورزشی..
شادی از دست شهراد قاپیدش وگفت:
-به به...به به دیگه چی؟
شهراد-دیگه... دیگه
وچمدونش رو زیر رو کرد ویهو گفت:
-دیگه و کوفت هیچی دیگه...چی میخوای بیشتر ازاین...adidas اصله
از قیافه ی شادی معلوم بود باورش نشده
شادی-برو منو سرکار نزار
شهراد خیلی جدی گفت:
-وا؟شوخی ندارم
شادی با قیافه ی غم انگیزی به شلوار ورزشی تو دستش نگاه کرد
وسرش رو دراز کرد تا یه روزنه ی امید تو چمدون شهراد پیدا کنه ولی تو چمدون شهراد چیزی پیدا نکرد...
باز با همون قیافه ی غم انگیز در حالی که لباش هم جلو داده بود به سوغاتی های بقیه نگاه کرد وبه شلوار ورزشی تو دستش نگاه کرد لباش رو جمع کرد وقیافه اش غمگین تر شد وبه همون شلوار ورزشی قانع شد واز سره جاش بلند شد وگفت :
-من برم لباس عوض کنم...مرسی داداش
وبا شونه های افتاده رفت
مامان به شهراد نگاه کرد وگفت:
-شهراد دلت اومد مامان...
شهراد-اره پس چی از سرش هم زیاده...وادامه داد:
ولی انتظار 2-3 تا بد وبیراه ازش داشتم.. وقتی با چشم های گربه ایش نگام کرد خیلی دلم واسش سوخت..
ارمان-این فیلمشه بابا..شما باور نکنید!!!!!
مامان-واقعا هیچی واسش نیاوردی؟
شهراد جدی گفت:
-اره باور کنید!
مامان-وای...ویهو گفت:
-26 سالته ولی هنوز بچه ای..اخه دلت اومد واسه این بچه هیچی نیاری بعد واسه من این همه خرت وپرت بیاری؟
من که از وقتی قیافه ی شادی رو دیده بودم هنوز ناراحتش بودم گفتم:
-خوب میخواهید من از سوغاتی هام میدم به شادی
شهراد-لازم نکرده...شلوار ورزشی مارک واسش آوردم بسشه
ویه شیرینی برداشت که بخوره که مامان زد رو دستش و گفت:
-شیرینی خبری نیست ...پاشو برو ببینم حق داشت طفلی شیرینی رو قایم کرده بود میدونست از تو هیچ خیری بهش نمیرسه دستش درد نکنه...طفلی بچه ام
شهراد-اشکال نداره ...پس من برم یه سر به گوسفندهام بزنم واز سالن خارج شد
خنده ام گرفت وگفتم:
-از شادی بچه تره وادامه دادم... من برم لباسام رو عوض کنم

واز سره جام بلند شدم وبا سوغاتی هام رفتم بالا...شادی لباسش رو عوض کرده بود وشلوار ورزشی که شهراد واسش اورده بود پاش بود...از ساده بودن وقانع بودنش خنده ام گرفت
شادی-به چی میخندی تو چشم الاغی؟
من-هیچی
شادی-بهم میاد؟
من-اره
نگاهش به سوغاتی هام افتاد وفوری گفت :
-من رفتم پایین ورفت
لباسام رو عوض کردم وبا ذوق سیم کارتم رو انداختم توگوشی جدیدم ورفتم پایین
شادی باز داشت هر هر میخندید...انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش میخواست گریه اش بگیره
هیچ کس هم به روش نیاورد...نگاه ارمان مستقیم اومد رو من...وچشماش روم چرخید از بالا به پایین از پایین به بالا
همون طوری باپر رویی نگاش کردم تا از رو بره ولی شیطون تر شد
ولبخندی مهمون لباش شد وچیزی نگفت
دوره هم مشغول خوردن شیرینی ماشین بود که شهراد هم اومد تو...
من که از بلایی که سره شادی اورده بود حرصم گرفته بود گفتم:
-اهای اقا شهراد...
شهراد-بله شیوا خانوم
من-این شیرینی قبول نیست باید امشب بهمون شام بدی
شهراد-ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی؟ها؟نشنیدم
من- شیرینی هاتو نصفش رو که شادی خورده بود امشب باید شام بدی
شهراد با دندون های حرصی ولبخند حرصی رولبش گفت:
-نه دیگه ابجی کوچیکه زور نداشتیم
من-زور کجا بوده؟....بد میگم مامان
مامان هم که دلش ازدست شهراد پر بود گفت:
-اره باید شام بده...
شهراد موذیانه به من نگاه کرد وگفت:
-باشه قبوله...
من-ایول...!
ویهو فکری به ذهنم زد وگفتم :
-زنگ میزنم ایدا هم بیاد
شهراد-اره زنگ بزن اون هم بیاد سوژه ی امشبمون جور شه
ویهو چشمش افتاد به شلوار ورزشی شادی وگفت:
-به به چه قدر بهت میاد پاشو یه دور بزن
شادی دمپاییش رو دراورد وپرت کرد سمت شهراد،که شهراد خندید
مامان-پس اگه میخوای زنگ بزنی به ایدا من وبابات دیگه نمیایم ...مجردی برید بیشتر خوش بگذره
من-نه شما هم بیایید دیگه شهراد میخواد شام بده
مامان-اون شامش هم باید یه بار به ما بده... ولی امشب برید خوش بگذرونید
من-پس من برم یه دوش بگیرم و یه زنگی هم به ایدا بزنم
شادی-من هم میام
وبا هم رفتیم طبقه ی بالا به ایدا زنگ زدم با کله قبول کرد
وبعدش حوله برداشتم ورفتم حموم...شادی هم نشست به تمرین گیتار...
دوش گرفتم واومدم بیرون وبه حاضر شدن نشستم....
موهام رو خشک کردم و واسه لباس هم یه مانتوی سفید کوتاه وشلوار جین مشکی وشال مشکی ...وکیف مشکی ورنی مارک ویلسون لوئیز انتخاب کردم
در حال ارایش کردن بودم که شهراد از پشت در بلند گفت
- شیوا کجایی پس بدو بریم ...میخواهیم دنبال ایدا هم بریم ها
من-من که هنوز حاضر نیستم شهراد
شهراد-پس چیکار میکردی تا الان؟
من-تازه از حموم اومده بودم خوب...داشتم موهام رو خشک میکردم
شهراد-کارت طول میکشه؟
من-اره
شهراد-خیلی خوب پس من وشادی میریم دنبال ایدا تو هم با ارمان بیاید دیگه
من-ها؟
شهراد-من رفتم
میخواستم چیزی بگم که صدای پای شهراد رو پله ها اومد
میدونستم اگه بخوام با ارمان برم از وقتی تو ماشین بشینم تا زمانی که برسم ...همه اش باید باهاش کل کل کنم واین واقعا اعصاب فیل رو میخواست...
هرچند بد هم نمیشد همون قدر که اون از اذیت کردن من لذت میبرد من هم از اذیت کردنش لذت میبردم...اصلا وقتی یه تیکه میپروندم بهش انگار یه اب سرد میریختن رو اتیش دلم...با خودم زمزمه کردم
-هه اقا ارمان کور خوندی که بتونی رو اعصابم راه بری

واماده شدم ورفتم پایین..
ارمان اماده جلو در وایساده بود...
از حق نگذریم خیلی خوشتیپ وخوشگل بود...غلو نمیکنم واقعا عالی بود
یه بلوز نوک مدادی اسپرت تنش بود با شلوار جین اسپرت وکفش مشکی اسپرت ..ساعت دستش مارک بود فکر کنمesprit بود ...موهاش مرتب رو به بالا بودند... بچه جینگیل نبود ولی خیلی به مد بود.
ارمان نگام کرد وزیر لب گفت:
-مادمازل تشریف اوردند
نشنیده گرفتم و مستقیم رفتم پیش مامان وگفتم :
-مامانی ما دیگه میریم
مامان-خوش بگذره
ورفتم سمت در خونه ومشغول پوشیدن کفش شدم ورفتیم بیرون...فقط ماکسیما تو حیاط بود یعنی پرادو مال شهراد بود..
داشتم میرفتم سمت ماشین ارمان که ارمان گفت:
-اخ...یادم رفت
من-چی رو؟
ارمان-زره جا موند...
قیافه ام حرصی شد ونتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم سمتش وبا مشت کوبیدم تو بازوش که گفت:
-های...چته ؟نه دیگه زره لازم شد..نکن دختره ی استخونی
ویهو لپم وگرفت ومیخواستم دستش رو گاز بگیرم که پشیمون شدم
لپم رو ول کرد ورفت تادر حیاط رو باز کنه ماشین رو ببره بیرون...
خم شدم واز روزمین چندتا سنگ نرم جمع کردم ووقتی که ارمان از ماشین پیاده شد تا درحیاط رو ببنده پرت کردم سمتش
که گفت:
-اه...اه نکن دیوانه..چرا پشکل پرت میکنی؟
یهویی به چیزهای که تو دستم بود نگاه کردم ودیدم برخلاف چیزی که فکر میکردم سنگ نیست چندتا پشکل خشک شده است
چندش وار جیغ زدم:
ایــــــــــــــــــی...
وپشکل هارو انداختم رو شیشه ی ماشین سمت ارمان
ورفتم دستام رو باشیر ابی که تو حیاط بود شستم
ارمان توکوچه منتظر بود....در رو بستم وسوار ماشین شدم...بوی عطر فوق العاده ای مشامم رو نوازش کرد...
گفتم:
-این چه مارک ادکلنیه؟
ارمان-بوی پشکله نابه
خنده ام گرفت
ارمان برگشت نگام کرد وگفت:
-دستت رو به هیچ جا نزن
من هم از حرص دستی به بازو وسرش کشیدم
ارمان-همون مگه دستت پشکلی بشه که مهربون بشی
و اروم زیره لب گفت:
-با اون چشمای اتیش پارت ادم رو خل میکنی...!
شنیدم ولی خودم رو زدم به کوچه علی چپ
تو همین حین بود که موبایلم زنگ خورد نگاهی بهش انداختم...ایمان بود
رد تماس دادم
ارمان تند تند گفت:
-کی بود؟کی بود؟
شمرده گفتم:
-به توچه؟
ارمان-به من چه ؟؟؟؟؟...به من چه؟...نشون میدم به من چه یعنی چی دست پشکلی..!
وپاشو گذاشت رو گاز و160تا رو پر کرد وهی داشت سرعتش رو بیشتر میکرد
با لحن کنترل شده وخالی از هیجانی گفتم:
-جناب خلبان تو اسمون نیستی ها روی زمینی... میخوای چیکار کنی؟
تو اتوبان نیویورک منهتن نیستی ها...
ارمان-میخوام ازت اعتراف بگیرم...کی بود؟
خیلی خونسرد گفتم:
-به توچه؟
ارمان سرعتش رو بیشتر کرد وگفت:
-نمیگی؟...نه؟...مطمئنی؟
من-اره
وسرعتش رو بیشتر کرد وشروع کرد به لایی کشیدن
پیچید جلوی یه ماشین که ماشین جلویی زد رو ترمز ناخوداگاه جیغ زدم
-دوستم بود ...حوصله اش رو نداشتم جوابش رو بدم
قهقه زد وترمز کرد
من-روانــــــــــــی...
ارمان-خوب معلومه وقتی در جوار منی حوصله ی هیچ کس رو نداری وفقط میخوای بامن حرف بزنی....عادیه کاش زودتر میگفتی!!!!
من-با این انگشت پشکلی ام یه دونه میزنم تو چشمت واسه همیشه نابینا بشی ها....!
خنده اش تشدید شد و لپم روکشید وگفت:
-از وقتی فهمیدم شجاع نیستی که اونشب تو راهرو خونتون مثل خاله قزی فرار کردی
-باز اون جریان رو تو روم اوردی؟
ارمان-به جون شهراد دست خودم نیست...دنده هام همه پودر شده.!
من-میدونی خیلی...
ارمان-خیلی چی؟پرروام ؟میدونم...
خندیدم وگفتم:
-نــــــــــــــــه...چه قدر خودتو تحویل میگیری بی دنده ...احمقی
ارمان-بی ادب...ابجی شهراد....خاله قزی...ترسو....دست پشکلی
شدیدا زدم زیره خنده.....
خندیدونگام کرد وگفت:
-میدونی چرا از کل کل کردن باهات لذت میبرم؟
من-هوم؟
ارمان-چون اون شیطنت زیر پوستی ات رو بروز میدی...میشی یه اتیش پاره ی به تمام معنا
ابروهام رو دادم بالا ونگاش کردم که موبایلش زنگ خورد از حرف زدنش فهمیدم شهراده ...تو یه رستوران معروف قرار گذاشته بودند...که نزدیکاش بودیم
بالاخره رسیدیم در رستوران...
من با خنده گفتم:
-با الاغ می اومدم بهتر بود...!!!!
ارمان-بله خوب ماکسیما واسه شما حکم الاغ رو داره
من-نه راننده اش دوست داره حکم الاغ رو داشته باشه
ارمان- ماشینی که پشکل جمع کن جماعت رو سوار میکنه باید راننده اش الاغ باشه..
چشمام رو تو چشماش خیره کردم وزیره لب گفتم:
-کثافـــــــــــت

که صدای شهراد از پشت سر اومد...
شهراد-سلام...کجا بودید شما بابا الاف شدیم کلی؟
ارمان-والا یه بنده خدا پشکل خیلی دوست داره...داشت یه چندتا جمع میکرد بزاره وسط دفتر خاطراتش نخواستم بزنم تو فازش ...
جز من کسی منظورش رو نفهمید ولی همه خندیدند..
من-سلام ایدا خانوم
ایدا-سلام ...عــــــــــــزیزه دلـــــــــم
وبا هم روبوسی کردیم
ایدا-سلام اقا ارمان
ارمان-سلام ایدا خانوم....
وبا هم دست دادند
شادی-بریم تو فقط من رو از شره این دوتا خلاص کنید تا اینجا من رو کشتند...نذاشتند گیس به سرم بمونه
ارمان-بهتر...همتون شکل همید ایشالله همتون بزنید همدیگه رو منقرض کنید
شهراد-ولی اگه تو رو بکشند از نسلت 4 تا گوشه حیاط گذاشتم
وقیافه اش رو خنده دار کرد وگفت:
-گوسی ...گوسی... بع بع
ارمان-فعلا تو امشب خر شدی میخوای شام بدی... یه کم عر عر کن!
با خنده همه وارد رستوران شدیم...
ایدا درگوشم گفت:
-مارمولک میزاری با ارمان میای چه خبره؟نکنه مورد پسند واقع شدن ایشون
من-گـــــــــــمشوبابا تا این جا زدیم سر وکله هم
ایدا به طور طعنه امیز گفت:
-اوا !!! من وشهراد هم تا اینجا زدیم تو سره هم عاشــــــــــــــــــــــ ـــقانه
خندیدم...
شهراد یه میز دقیقا وسط رستوران پیدا کرد که خیلی به قسمت سلف رستوران نزدیک بود ودوئید سمتش و مثل بچه های اول ابتدایی نشست وگفت:
اولم....
همه میزهای دور وبر نگاهی به شهراد انداختند وخندیدند..
گارسون خیلی متشخصانه اومد ومنو هارو داد ورفت
شادی-اخ جون بخش مورد علاقه من
ومنو رو باز کرد وروبه من گفت:
-مهمون شهرادیم اره؟به به وگفت...ام استیک گوشت که باید باشه حتما با باقالی پلو با ماهیچه...با ژیگو واسه دسرکارامل میخوام با سان شاین...سوپ جو هم میخوام با سالاد مکزیکی یا اندونزی
ارمان زد زیره خنده
شهراد-اوی یه پرادو خریدم ها ...تریلی 18 چرخ که نخریدم!
ایدا-ها؟مگه چیه ؟... من هم سفارش شادی رو میخوام...بعد نود وبوقی زده واومدی ایران جونت در باید یه سور حسابی بدی دیگه
شهراد-ای زهره مار بخورید شما دوتا از گلتون پایین میره این همه؟
شادی-تو بگیر ببین چجوری همه اشو میخورم...
شهراد-اره تورو که میدونم چه گودزیلایی هستی...ارمان توچی؟
ارمان- به علاوه ی منوی دوستان یه بقلمون هم بزار کنارش با یه پیاله ماست..
شهراد-اون ماسته دیگه چیه میخوای بگی خیلی قانعی؟پدر ســــگ
وگفت:
-توچی شیوا
با خنده گفتم:
-من تابع جمعم
شهراد-ای خاک برسرت شهراد بیچاره...مینشستی پیش گوسفندهات یه کم باهم علف میخوردید تازه مامان کلی گل جدید کاشته بود اون هارو هم میخوردیم خوشمزه بودند...
اه ..اه...کثافت ها...
گارسون اومد وهمه سفارش هاشون دادند...شهراد که تا اون لحظه ساکت بود وادای کسی که بغض کرده رو دراورده بود
به گارسون که خیلی هم با ادب و محترم بود گفت:
-اقا مارو که داری میبینی ظاهرا انسانیم...!البته من با این ها فرق دارم یه مشت یونجه تو بساطت هست بریزی جلوم میخورم اینها که میبینی یه مشت غول هستند...
از اون خوک کبابی ها دارید که درسته میزارن رو میزو هویج میکنن اونجاشون؟
گارسون ریسه رفت و گفت:
- خیر جناب...
شهراد با پرویی گفت:
-خرهم باشه مسئله ای نیست ها این ها همه چی میخورندگارسون که حسابی خندش گرفته بود گفت :
-شما ازتو منو سفارشی ندارید؟
شهراد یه نگاه به منو کردو گفت:
- ببخشید اقا این منوتون زبان اصلیه زیر نویس نداره... معلوم نیست... چی هستند
چی؟... چوس سیس تر ان گوه نوف؟؟؟فاکی ماکی با ساکی و....چی؟چرا سانسور نمیکنید...
گارسونه بیچاره که داشت از خنده کبود میشد سعی میکرد خودشو نگه داره ولی اخرش نشد وصدای خنده اش رستوران رو پر کرد
شهراد- اقا برو ی منو ایرانی با سانسور بیار... روم نمیشه این هارو جلو این بچه غول ها بخونم...
شهراد هم سفارش بقیه رو داد و گارسون در حالی که ریسه میرفت رفت تو اشپز خونه همه افراد تو رستوران خنده اشون گرفته بود
شهراد باز دلقک بازیش گل کرده بود ومیرفت از تو سلف رستوران هرچی که بود رو باجاش برمیداشت ومیاورد وواسه خودش میریخت وبعد می ذاشت سره جاش...
شهراد-خوب ایدا پخمه چی میخونی؟واسه تو همون چسسس فسسس تررر گا نوف.. خوبه دیگه با هم تقسیم کنید... من فقط نوف میخورم ...دیگه بقیه اش مال شما باشه.. گارسونه رفته دستشویی الان غذاتون و میاره!!!!!!!!
ایدا-شهراد بمیری تو... فاکی رو واسه خودت سفارش بده ..
خندیدیم
شهراد-باشه ساکیم میاریم واسه ارمان دیگه....و ایدا جون شما چون رشتت علوم ازمایشگاهیه.. همون بهتر که چسسس تر فسسس بخوری... به دردت میخوره.. من به فکره پیشرفتتم
ایدا-خوب من ازمایش میکنم تو بخور..
شهراد-اه ...اه ...اه..چیز مردم رو ازمایش میکنی؟ نه کثافت باید خودت مزش رو بچشی که خوب خواصش رو درک کنی
من-اه شهراد خیلی کثیفی
شهراد-ایدا کثیفه من که چیز مردم رو ازمایش نمیکنم
ایدا-گم شو 3 دور هم دور رشته ام بگرد دارو ساز بی عقل
شهراد-داروساز بی عقل باشی سگ شرف اینو داره که چیز ازمایش کن باعقل باشی
شادی-گل بگیرم در رشته جفتتونو مغزم روتیلیت کردید ...حالم بهم خورد تمرکزم رو واسه خوردن از دست دادم
ارمان-یا خدا...ببین این دوتا چیند که رفتند رومخ شادی واقعا سعادت میخواد با این جمع شام خوردن
شادی-اره به خدا...خیلی با سعادتی داداش ارمان... از در خونه که ایدا رو سوار کردیم تاحالا همدیگه رو بستند به بد وبیراه اصلا ادم نیستن... ویهو از دهنش پرید.... ابراز علاقه هاشونم خرکیه

یهو ایدا وشهراد باهم گفتند:
-چی چی علاقه هامون خرکیه؟
شادی که فوری فهمید چی گفته گفت:
-منظورم اینه که 24 ساعته پاچه هم رو مثل سگ گاز میگیرید...ادم باشید ...انسان باشید
همون موقع گارسون سفارش هارو اورد وبچه ها ساکت شدند..
گارسون نیشش باز بود.. انگار منتظر بود شهراد یه چیزی بگه تا ریسه بره...که شهراد گفت:
داداش همه رو خودت اماده کردی؟؟؟دمت گرم... چه سرعتی !میدونی چندتا کار رو با هم انجام دادی؟چسسس... فسس... تررر... گااا... نوف.. افرین اسمت رو تو کتاب گنیس ننوشتند؟البته نوف که سفارش منه ..کاره تو نیست.. معلومه طرف گردن کلفت بوده گارسون هم در حالی که قه قهه میزد رفت..
ارمان-شهراد بسه دیگه نکبت! ادم شو ..هــــــــوق.. اشغال!
شادی-خوب ازحالا سکوت مطلق فقط بخورید ...حــــــــــــــمله
نگاهم به ارمان افتاد یا خدا روبه روی من نشسته بود مطمئنم غذا رو کوفتم میکرد
نگاهش به من افتاد وانگار فهمید به چی فکر میکنم که خندید
زیره لب عوضی نثارش کردم
میخواستم دست به قاشق ببرم که متوجه نگاه خندون ارمان شدم...
ژیگو رو جلوم گذاشت وگفت: از این بفرمایید
با دندون های حرصیم نگاش کردم...که اروم خندید وکش وقوسی به بدنش داد وزد به شکمش واروم گفت:
با اون دست های پشکلی...شام؟
از زیره میز محکم زدم تو ساق پاش که صاف سره جاش نشست
درحالی که سرم پایین بود لبخند خبیثی زدم وبا ولع بیشتری مشغول خوردن غذام شدم
شادی که شورش رو دراورده بود یه قاشق غذا میخورد یه قاشق دسر یه قاشق سالاد
ومیگفت:
-اصلا نمیخوام از یه موردش هم بگذرم
شهراد -بد بخت گوه باشه مفت باشه...حداقل بده ایدا ازمایش کنه بعد بخور
علاوه برکل کل های نامحسوسم با ارمان و کثیف بازی هایی که شهراد وایدا درمی اوردند....غذا کوفتم شد
بعد از شام یهو شهراد گفت:
-وای من چه قدر خوردم یه سر میرم بیرون ساکی ماکی فاکی ها هضم شه.. عجب شیرینی دادم بهتون... بخورید ایشالا به فردا نرسید ...البته همه به جز شیوا
واز سره میز بلند شد ورفت
چند دقیقه بعدش شادی هم از سره جاش بلند شدوگفت:
-من میرم دستشویی
واون هم رفت
چند دقیقه بعدش ایدا گفت:
-فکر کنم من هم به بلای شادی دچار شدم
واز سر میز بلند شد
یهو ارمان گفت:
-با دستهای پشکلی شام چسبید؟با پنجول میخوردی میخوای...
من- اصلا شام شب یه مزه ی دیگه داشت...
ارمان-بخور...بخور من سلیقه ام برگشته
ویهو موبایلش زنگ خورد...نگاهی بهش انداخت وجواب داد
-چی؟اها... باشه ...خیلی خوب بابا خداحافظ
چیزی نپرسیدم...
نمیدونم ولی نگاهش خیلی خبیث شده بود...
از سره میز بلند شد وگفت:
-کیف پولم تو ماشین جا مونده... میرم تا بیارمش ورفت
نگاهی به در ورودی انداختم وگفتم:
-شادی ایدا کجان پس؟انقدر وضعشون خرابه
وبا غذای باقی موندم که روی میز بود بازی کردم 10 دقیقه گذشت نه ارمان بود نه شادی نه ایدا نه شهراد
به قضیه مشکوک شدم گوشیم رو برداشتم وشماره ی شهراد رو گرفتمیه بوق ...دوبوق...بوق سوم جواب داد صدای بلند موزیکی همراه با خنده ی ایدا وشادی تو گوشی پیچید...
من-الو شهراد کجایی؟توماشینی؟
شهراد زد زیره خنده وگفت:
-ابجی کوچیکه حالا واسه من تز شام میدی اره؟برو که صندوقدار منتظرته...شیرینی کار پیدا کردنت هنوز مونده...
من که تازه به عمق ماجرا پی برده بودم گفتم:
-هــــــــــــــــــــــــ ـی...شهراد عوضی....فقط برو دعا کن پیدات نکنم اون موقع با تریلی 18 چرخ که سهله با شن کش از روت رد میشم
شهراد خندید حرصی شدم وگوشی رو قطع کردم وبا همون حرص میخواستم از سره میز بلند شم تا برم حساب کنم که نگاهم به ارمان افتاد که داره میاد تورستوران
من-شریک فتنه چی شد برگشتی؟
ارمان-چی؟
من-اووو...شما هم که اصلا خبر نداشتید و کیفم رو برداشتم که گفت:
-خیلی خوب ..باشه قبول.. میخواستم اذیتت کنم تا در ماشین هم رفتم...ولی بسوزه پدر دل رحمی
در کیفم رو باز کردم ومیخواستم برم سمت صندوقداری که دستم وگرفت وگفت:
-جدا اگه بخوای دست تو کیفت ببری ناراحت میشم!
با این حرفش پررو شدم وگفتم:
-میخواستم موبایلم رو در بیارم...وگرنه شما ماشین خریدید...مسلما شما باید پول رستوران رو حساب کنید..
خندید ونگام کرد وسوئیچ ماشینش رو گرفت طرفم وگفت:
-برو توماشین الان میام
سوئیچ رو ازش گرفتم ورفتم سمت ماشین ...تو ماشین نشسته بودم که سروکله اش پیدا شد...
ارمان در حالی که با گوشی حرف میزد سوار ماشین شد
-شما کجایید الان؟...اها باشه ما هم الان راه میفتیم..خیلی خوب وگوشی رو قطع کرد

وبرگشت سمت من وگفت:
-شهرادینا دارند میرن بام...کامل خیابون هارو یادم نیست...باید راهنما بشی
من-باشه بریم...
وراه افتادیم توی راه سکوت کامل برقرار بود وفقط صدای یه موزیک سکوت ماشین رو میشکست...
دلم عاشقه گل من میدونی بگو تا ابد پیش من میمونی
تورو دوست دارم با دل وجونم
تا دنیا دنیاست با تو میمونم
وقتی چشماتوروبه روم میبینم وقتی عزیزم پیش تو میشینم
نمیشه پنهـــون میخوامت ازجون
عشقت از قلبم نمیره بیرون
نازنینم،باتو بودن واسه ی من،خواب ورویاست
بیا پیشم،تونباشی این دل من خیلی تنهــــــاست
ارزومه،باتوباشم تاببینی دل چه حالی میـــــــشه
بی تو تنهام تورو میخــــــــوام
یه روزه بی تو یه سالی میشه

یهو رفت روورژن انگلیسیش و ارمان با صدای بلند شروع کرد باهاش همراهی کردن...
خنده ام گرفت...که گفت:
-چه ساکتی...
من-میخواهی پاشم واست بندری برقصم؟
ارمان-اگه بلدی..چرا که نه
خندیدم وبا مشت کوبیدم به بازوش که خندید وگفت:
-ساکت میشی ،چهره ات خیلی معصوم میشه...ولی امان از اون وقتی که دهن باز کنی
قیافه ات وحشی میشه...میشی یه خوشگل وحشی
از این اعتراف صریح ارمان یه جوری شدم...تاحالا خیلی ها ازم تعریف کرده بودند ولی این که ارمان بخواد....نمیدونم...قاطی کردم...
نگاش کردم که با شیطنت درحالی که نگام میکرد شونه ای بالا انداخت!
ارمان-قبل از اینکه بیام ایران...تعریفتو از شهراد شنیده بودم که دختر متین وباشخصیتی هستی وهم چنین اروم...اما من همه چیز رو دارم میبینم الا این اروم بودن... وصله ی اروم بودن اصلا بهت نمیچسبه
من-چرا؟
ارمان عمیق نگام کرد وگفت:
از چشمات بپرس
حس کردم زیر نگاش دارم ذوب میشم...وبرای فرار از اون نگاه که تودلم اشوب به پاکرده بود ،به بیرون خیره شدم..
حس میکردم هوا کم اوردم...این چه حسی بود که سراغم اومده بود؟...شیشه ی ماشین رو پایین دادم ونفس عمیقی کشیدم...هوای تهران برعکس شب های دیگه خوب بود...
مشغول دیدن اطراف شدم ودیگه تا خود بام حرفی نزدم...
وقتی که رسیدیم اون بالا خلوت بود شاید 2-3 تا ماشین پارک شده بود ولی ماشین شهراد نبود
من-پس شهرادینا کجان؟
ارمان-نمیدونم وموبایلش رو برداشت زنگ زد به شهراد وبعد از مکالمه اش گفت:
-رفته واسه شادی بستنی مخصوص بخره
خنده ام گرفت واز ماشین پیاده شدم ورفتم نزدیک نیمکتی که نزدیک پرتگاه بود واونجا نشستم وبه حباب های نارنجی رنگ شهر خیره شدم...
ارمان کنارم نشست وگفت:
-خیلی وقته که تهران رو از این بالا ندیدم...
من-قشنگه،البته فقط تو شب ...چند ساله که لندنی؟
ارمان-6سال
من-پس با شهراد رفتی؟
ارمان-اره...
من-چطوری باهم اشنا شدید

ارمان-هم دانشگاهیم بود تو دانشگاه با هم دوست شدیم ...هردومون kingstonدرس میخوندیم....ولی جریان دوستیمون واقعا مضحکه...
خندیدم وگفتم:
-چرا؟
ارمان که انگاری یاد اون خاطره افتاده بود خندید وگفت:
- اونروز که با شهراد اشنا شدم... 4 ماهی میشد که رفته بودم لندن.. دلم تنگ میشد وکسی رو نداشتم ... انگلیسی ها هم ادم های سردی هستند... بی حوصله رفتم توی رستوران دانشگاه واسه ی نهار... که دیدم دخترها دور یه میز جمع شدند و دارند میخندند و دست میزنند... بی توجه رفتم غذا بگیرم که شنیدم یکی داره به فارسی میخونه و میزنه رو میز:لب کارون...چه گل بارون........... شاخ دراوردم. رفتم سمت صدا شهراد رو دیدم چندتا دخترا خارجی بیچاره رو اسکل کرده و خوش میگذرونه...یادمه می خوند:... ماریا گوره بابات بمیر راحت شیم با اون قیافت... اون هم که نمی فهمید شهراد چی میگه و ازاین که شهراد اسمش رو اورده بود ذوق میکرد.. خنده ام گرفته بود یهو چشمش به من افتاد و خوند:... اون پسردرازه... که به خودش مینازه... قیافشم شکله قازه... آی قازه قازه قازه... نگاش کردم و گفتم: قاز باباته بزغاله.. شهراد هم که انگاری شوک شده بود گفت :ایرانی؟گفتم:.. نه قازم... این بود که با هم اشنا شدیم وبا هم خونه گرفتیم... دیگه هم دلم تنگ نشد.. هر روز خوش بودم.. اما حالا اون تنهایی رو ترجیح میدم
خندیدم وگفتم:
-وای...چه اشنایی جالبی واقعا
خندید وگفت:
-تو چی؟تو چه رشته ای میخونی؟
من- فوق لیسانس طراحی صنعتی...دانشگاه هنرهای زیبا تهران
ارمان-جدا؟جالبه
من-چرا؟
ارمان-اخه تو خانوادتون فقط تو هنری هستی
من-اره واقعا خیلی جالبه...وقتی که من با معدل 19 رفتم رشته ی نقاشی نمیدونی چه اوضاعی شد...
ارمان-با معدل 19 زدی هنر؟چرا؟
من-من عاشق نقاشی کشیدن بودم...
ارمان-صبرکن ببینم نکنه اون نقاشی بچه گی های شادی که تو اتاقشه کار توئه؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم
ارمان-واقعا؟ خیلی کارت عالیه!!!...با این همه استعداد چرا نقاشی رو ادامه ندادی؟
من-نمیدونم شاید تحت تاثیر جو قرار گرفته بودم...همه اون موقع تو فامیل یا زده بودن تجربی یا ریاضی...وقتی که من زدم هنر همه یه جورایی حساس شدن واین بود که واسه انتخاب رشته دانشگاه جوگیر شدم وطراحی صنعتی رو زدم...وجالبیش اینه که بین اون همه الان فقط من سره کار میرم...

 

سهیلا بازدید : 228 چهارشنبه 13 شهريور 1392 زمان : 19:17 نظرات ()