close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
دیوانه ی عاشق1
loading...

رمان شاپ

روشنا نشسته بود رو صندلی و داشت سالاد درست می کرد نسرین هم داشت ظرفا رو می شست که یکدفعه صدای خنده ی روشنا بلند شد...نسرین دست از شستن ظرفا برداشت رفت طرف روشنا و گفت:روشنا مادر به چی می خندی؟! روشنا در حالی که می خندید دستشو گرفت جلو صورت نسرین و گفت:مامان دستم برید...داره ازش خون میاد. نسرین با بغض گفت:مادر این چیش خنده داره؟؟پاشو اصلا نمی خواد سالاد درست کنی. روشنا در حالی که بلند می شد بلند داد زد:چیزی نیست اهورا یه بریدگی جزئی، ناراحت نباش الان خونش بند میاد. نسرین گریش گرفته بود...نمی تونست…

دیوانه ی عاشق1

روشنا نشسته بود رو صندلی و داشت سالاد درست می کرد نسرین هم داشت ظرفا رو می شست که یکدفعه صدای خنده ی روشنا بلند شد...نسرین دست از شستن ظرفا برداشت رفت طرف روشنا و گفت:روشنا مادر به چی می خندی؟!
روشنا در حالی که می خندید دستشو گرفت جلو صورت نسرین و گفت:مامان دستم برید...داره ازش خون میاد.
نسرین با بغض گفت:مادر این چیش خنده داره؟؟پاشو اصلا نمی خواد سالاد درست کنی.
روشنا در حالی که بلند می شد بلند داد زد:چیزی نیست اهورا یه بریدگی جزئی، ناراحت نباش الان خونش بند میاد.
نسرین گریش گرفته بود...نمی تونست باور کنه روشنا دیوونس...بعد از مرگ اهورا نامزد روشنا...روشنا دیگه هیچوقت حالش خوب نبود....تعادل روحی نداشت بود...هرچند تحت نظر پزشک بود اما درمان پزشکا تاثیر زیادی روی روشنا نداشت...نسرین چسب زخمی روی دست روشنا زد و از اشپزخونه بردش بیرون و نشوندش سر مبل...اشکای روشنا پشت سر هم پایین میومدن...صحنه ی تصادف جلوی چشمش رژه می رفت...جسم له شده اهورا...یکدفعه جیغ بلندی کشید و سرش رو گرفت بین دستاش...نسرین درحالی که گریه می کرد رفت سمت اشپزخونه...روشنا از جاش بلند شد و نشست یه گوشه و
بلند بلند گریه کرد...بعد از پنج دقیقه یکدفعه اشکاش رو پاک کرد و رفت داخل اشپزخونه و روبه نسرین گفت:مامان...اهورا نگفت کی میاد؟
نسرین درحالی که اشکاش رو پاک می کرد گفت:چرا تو برو بگیر بخواب وقتی اومد صدات می کنم.
روشنا خوشحال شد و رفت تو اتاقش انگار نه انگار الان داشت گریه می کرد.
صدای زنگ در نسرین رو به خودش اورد...رفت سمت ایفون...از دیدن سیاوش خواهرزاده اش خیلی خوشحال شد چون در حال حاضر تنها کسی بود که می تو نست روشنا رو اروم کنه...سیاوش کفشاشو در اورد و رفت داخل...روزی یکبارو میومد اینجا اگه نمیومد اروم نمی گرفت....
سیاوش:سلاااااام...خاله باز این دخترت چشه؟صدا گریش کل خونه رو برداشته...
نسرین:سلام عزیزم خوبی؟مامانینا خوبن؟
سیاوش:وای خاله ببخشید مگه این دخترت برای ادم حواس میذاره...بله خاله اونا هم خوبن...شما خوبین؟
نسرین:مرسی خاله منم خوبم...خودت که میدونی چشه...والا تا همین چند دقیقه پیش خوب بود داشت میخندید اما یکدفعه رفت تو اتاق گریه کرد...

سیاوش اهی کشید و به در اتاق روشنا خیره شد...
نسرین:تو برو پیشش الان براتون یه چیزی میارم بخورین...
سیاوش:مرسی خاله من باید برم شرکت کار دارم...
نسرین:اصلا فکرشم نکن بذارم بدون نهار از اینجا بری...تازه فسنجونه...
سیاوش:به به فکر نمیکنم بتونم از خیر این یکی بگذرم...
نسرین خندید و رفت طرف اشپزخونه...سیاوشم رفت طرف اتاق روشنا یه تقه به در زد و رفت داخل...روشنا با دیدن سیاوش اشکاشو پاک کرد وگفت:تو که در میزنی دو دقیقه وایسا شاید وقتی همینطور سرتو میندازی پایین و میای داخل با صحنه ی خوبی مواجه نشی...
سیاوش لبخندی زد و گفت:علیک سلام...منم خوبم تو چطوری؟
روشنا پشت چشمی نازک کرد و گفت:مرسی خوبم...
سیاوش رفت نشست پیش روشنا و گفت:ولی اینطور به نظر نمیرسه... برای چی گریه می کنی گلم؟
روشنا:نمی دونم...تو نمیدونی اهورا کجاست؟
سیاوش:روشنا جون اهورا خیلی وقته که مرده...
روشنا باچشمای گرد شده گفت:سیا چی میگی دفعه اخرت باشه ها!!!حداقل یه دور از جونی بگو...
سیاوش سرشو به نشونه تائید حرف روشنا تکون داد و پوفی کشید...نسرین اومد داخل و گفت:نهار امادس بیاین...
سیاوش و روشنا از جاشون بلند شدن و همراه نسرین رفتن بیرون...نشستن سر میز...روشنا
رو به نسرین گفت:منتظر بابا و اهورا نمیمونیم؟؟
نسرین:نه گلم بابات دیر میاد...اهورا هم...
موند چی بگه...سیاوش که حاله نسرینو فهمیده بود روبه روشنا با لحن محکمی گفت: غذاتو بخور روشنا...
روشنا سرشو تکون داد و تا اخر نهار دیگه نه روشنا حرفی زد نه بقیه...بعد نهار سیاوش رفت روشنا هم نشست پا تلویزیون...

*****

با صدای در رومو برگردوندم سمت در...
ـ بفرمائید...
خانوم شکوهی:اقای دکتر من دیگه دارم میرم کاری با من ندارید؟
ـ نه ممنون...خسته نباشید...
خانوم شکوهی:همچنین...خدانگهدار...
ـ به سلامت...
به ساعتم نگاه کردم...اوفففففف ساعت10...خب چیکار کنم مریض زیاد داشتم احتمالا آرام پیشش مونده...دیگه موندن رو جایز ندونستم چون علاوه بر دیر کردنم به آیلار قول دادم ببرمش شهربازی...کتمو پوشیدم...کیفمو برداشتمو رفتم بیرون...سوار ماشینم شدم و با سرعت از پارکینگ اومدم بیرون و ضبطو روشن کردم...
اینکه دلم گرفتهو نمیتونم دل بکنم
دلیل دلتنگی من تنها فقط خود منم
تموم حرفامو باید فقط واسه تو بزنم
درگیر این دنیا شدم دنیای من محدود شد
وقتی فراموش کردمت دار و ندارم دود شد
دوری من از تو فقط عذاب بی اندازه داشت
بی خبر از اینکه نگاهت منو تنها نمیذاشت
هر لحظه که فکر میکنم این همه از تو دور شدم
دوباره گریم میگیره دلم میگیره از خودم
(اهنگ اعتراف از 7BAND )
با صدای موبایلم ظبطو خاموش کردم و جواب موبایلمو دادم...
ـ جانم بابایی...
آیلار:باباجون کجایی عمه میخواد بره خونشون...دیرش شده...
ـ پشت درم گلم...
با ریموت در و باز کردمو رفتم داخل...ماشینو پارک کردم و پیاده شدم...آیلار بدو بدو اومد طرفم دستامو برای بغل کردنش باز کردم...وقتی اومد بغلم بلندش کردم و دورش دادم... گونمو بوسید و گفت:خشته نباسی بابایی...
ـ مرسی عزیزم...
با هم رفتیم داخل آرام از پله ها اومد پایین و گفت:آراااااد هیچ معلوم هست کجایی؟
ـ ببخشید اجی بیمارام زیاد بودن...سلام...
آرام:سلام داداشی من برم دیگه بابک تنهاس...شامم درست نکردم...
ـ خوبه همین طبقه بالایی و اینقدر...
آرام:من رفتم شام درست شد میارم براتون...
ـ نمیخواد منو آیلار داریم میریم بیرون...شما هم اماده بشین شام بریم بیرون...
آرام:من که از خدامه شام درست نکنم...منو بابک تا نیم ساعت دیگه اماده ایم...
سرمو تکون دادم و همونطور که آیلار بغلم بود رفتم سمت مبل و خوابوندمش رو مبل... شروع کردم به قلقلک دادنش...
آیلار شروع کرد به جیغ زدنو خندیدن منم همراش میخندیدم...همه دنیام بود...بعد از اینکه خوب قلقلکش دادم خودمم دراز کشیدم کنارشو صورتشو بوسه بارون کردم...بعدش نوبت اون بود که منو ببوسه...
ـ چه خبر وروجک؟
آیلار:ااااا بابا من کجام وروجکه؟
ـ خیله خوب وروجک نیستی چشاتو شبیه چشای گربه شرک نکن وگرنه میخورمت...
آیلار خندید و گفت:امروز مطبت پر دیوونه بود...نه؟؟
ـ آیلااااااااار!!!بی ادب دفعه اخرت باشه کی گفته هر کس میاد مطب من دیوونس؟؟
آیلار:خب معلومه دیگه ادم سالم که نمیره پیش روانشناس...
ـ این چه حرفی آیلار همه ادما میرن پیش روانشناس...مریضای من فقط اونایی نیستن که مشکل روانی دارن...
آیلار:چششششششم راست میگیا...
ـ جوجه با اینکه چهار سالتها اما...
آیلار:خب همه اینارو عمه بهم میگه...
ـ یادم باشه آرامو ادبش کنم...برو اماده شو عزیزم
آیلار:من که تنها نمیتونم اماده بشم...
ـ باشه گلم بریم...
باهم رفتیم تو اتاق آیلار از داخل کمدش یه تاپ قرمز و شلوارک کوتاه مشکی در اوردم کفشای قرمزشم از تو جا کفشیش در اوردم و بهش دادم...
ـ آیلار جون اینا رو بپوش...من میرم اماده بشم...
آیلار:باشه...
رفتم داخل اتاقم همیشه تیپمو با آیلار ست میکنم...یه لباس قرمز استین کوتاه با شلوار مشکی و کفش مشکیام رو هم پام کردم و رفتم جلو ایینه...موهامو به سمت بالا مدل دادم و رفتم بیرون...همزمان با من آیلار هم اومد بیرون...لبخند اومد رو لبام چون پوستش سفید بود همه رنگ بهش میومد...
ـ خوشگلم بدو بیا بغلم ببینم وروجک...
آیلار خندید و بدو اومد طرفم یه ماچ گنده از لپاش گرفتم که صداش دراومد...
آیلار:آی بابا لپم درد گرفت...بیا موهامو ببند...
ـ باشه بریم تو اتاقت...
موهاشو دم اسبی بستم...همزمان با تموم شدن کارم بابک و آرامم اومدن...دست آیلارو گرفتمو باهم رفتیم پایین...
*********

دوباره به در بسته خونشون نگاه کرد...نمیدونست کار درستی کرده که بدون اجازه اهورا میخواد بره مسافرت یا نه...هنوزم نمیفهمید چرا مادرش نذاشت زنگ بزنه اهورا...نگاشو از در بسته خونه گرفت و سوار ماشین سیاوش شد...با صدای سایه به خودش اومد...
سایه:کجایی دختر خاله؟
روشنا:همینجام...
سایه:قول میدم بهت خوش بگذره اجی...اهواز شهر قشنگی...من رفتم که به سیاوش گفتم تورو هم ببره دیگه...
روشنا فقط سرشو تکون...تو اون وضعیت به تنها چیزی که فکر نمیکرد این بود که کجا میخوان برنو اون شهر چجوری...فقط نگران اهورا بود...دلشوره داشت هی به خودش میگفت اهورا ناراحت میشه بفهمه بدون اجازه اون رفتم مسافرت...سیاوش وقتی دید روشنا تو فکر سعی کرد باهاش سر صحبتو باز کنه....
سیاوش:روشنا به نظرت شبو قم بمونیم؟
روشنا شونهاشو انداخت بالا و چیزی نگفت...سیاوشم که اعصابش خورد شده بود به سایه گفت براش چایی بریزه و خودش ضبطو روشن کرد...دلش نمیخواست روشنا رو تو فکر و ناراحت ببینه....صدای مازیار فلاحی ارامش خاصی به سیاوش دادو اون راحت به رانندگیش ادامه داد...

گل نازم دلم تنگه نذاشتن پیش همباشیم
باید هر دو جدا از هم شریک درد و غمباشیم
دلم تنگه واسه چشمات
دلم تنگه گل نازم منم مثل تودلگیرم
میدونم عاقبت یک شب از این دلتنگیمیمیرم
دلم تنگه گل نازم نگی از تو جدابودم
اگه پرسیدن اون کی بود نگی من بی وفابودم
دلم تنگه واسه چشمات
گل نازم دلم تنگه نذاشتن پیش همباشیم
باید هر دو جدا از هم شریک درد و غمباشیم
دلم تنگه واسه چشمات
دلم تنگه گل نازم منم مثل تودلگیرم
میدونم عاقبت یک شب از این دلتنگیمیمیرم
دلم تنگه گل نازم نگی از تو جدابودم
اگه پرسیدن اون کی بود نگی من بی وفابودم
دلم تنگه واسه چشمات


با صدای گریه ی روشنا از اینه نگاه روشنا کرد....محکم با دست کوبید تو پیشونیش اصلا حواسش نبود این اهنگو اهورا همیشه با ویلنش برای روشنا میزد...ماشینو زد کنار و از ماشین پیاده شد و سیگار دراورد و مشغول کشیدن شد...سایه که کاملا فهمیده بود چی شده از ماشین پیاده شد و رفت عقب نشستو روشنارو که داشت هق هق میکرد گرفت بغلش...
سایه:چیه قربونت برم؟چرا گریه میکنی؟
روشنا فین فین کردو گفت:دلم برای اهورا تنگ شده...میدونی چند وقته ندیدمش...
سایه:خب عزیزم حتما یه چیزی شده که نمیتونی ببینیش دیگه...
روشنا اشکاشو پاک کردو گفت:مثلا چی؟یعنی ولم کرده رفته؟نه نه اهورا یه همچین کاری نمیکنه اون منو دوست داره...
سایه:من نگفتم بهت خیانت کرده...شاید..شاید...
سیاوش در ماشینو باز کردو گفت:بیا پایین سایه خودم باهاش حرف میزنم...
بعد از یکم دوباره راه افتادن...تقریبا دو ساعتی بود تو راه بودن برای همین سیاوش پیشه استراحتگاه ایستاد و سه تاییشون از ماشین پیاده شدن رو یه تخت نزدیک نشستن وقتی گارسون سفارشارو گرفتو رفت روشنا روبه سایه گفت:بریم دستشویی؟
سایه:بریم...
دوتاشون از تخت اومدن پایینو رفتن سمت دستشویی...دمه دستشویی روشنا هی غرغر میکرد...
روشنا:اه اه نیگاه مستراحشون چقدر کثیفه نه به نما بیرونش نه به مستراحاش...پیف پیف چه بو گندی میاد...
سایه فقط با چشای گرد شده و دهن باز نگاش میکرد خیلی وقت بود روشنا رو اینطوری ندیده بود....روشنا دستشو جلوی چشم شایه تکون دادو گفت:کجایی تو دخمل؟؟
سایه پلکی زدو گفت:هی...هیجا...همینجام...
روشنا:وا سایه حالت خوبه؟به فکر من باش که دارم میشاشم به خودم...وااااااای خدا دستشویی دارممممممم....
سایه:خب برو دستشویی دیگه...
روشنا:اااااااا چقدر فکر کردی به این نتیجه رسیدی خواهر؟؟؟خب اوشگول یه نیگاه به مستراحاش بنداز بعد بگو برو....
سایه که تازه به خودش اومده بود با چندش به اطرافش نگاه کردو روبه روشنا که با ابروهای بالا رفته نگاش میکرد گفت:خب حالا توهم یکم طاقت بیار الان میرسیم پمپ بنزینی...چیزی...
روشنا:باشه...لوازم ارایشتو بده ببینم...
سایه:هاااااااااااااان؟؟
روشنا:بی ادب هان یعنی چی؟؟؟؟میگم لوازم ارایشتو بده...رژ قرمزتو خو اوردی؟؟؟
سایه فقط سرشو تکون دادو کیف لوازم ارایششو داد دست روشنا...روشنا از بچگی عاشق رژ قرمز بود...بیشتر وقتا هروقت ارایش میکرد رژ قرمز میزد...ارایششو که کرد در رژ قرمز رو برداشتو اروم کشید رو لباش...وقتی کارش تموم شد زیپ کیفو بستو دادش دست سایه... باهم رفتن بیرون... روشنا سرش پایین بود ولی سنگینی نگاه خیلیارو روی خودش حس میکرد...برای همین سرشو اورد بالا دید یه اکیپ پسر خوشگل زوم کردن روش...روشو از اونا برگردوندو به سیاوش نگاه کرد...با دیدن قیافه ی سیاوش پشیمون شد که رژ قرمز زده...سیاوش با اخم و صورت قرمز از عصبانیت نگاش میکرد...تا نشستن رو تخت سیاوش دستمالی برداشتو داد دست روشنا و گفت:پاک کن اون رژتو دختر...
روشنا:اااااااا سیا...نمیخوام پاک کنم...
سیاوش:بگیر پاک کن ببینم...ظاهرا نمیبینی پسرا چطور دارن نگات میکنن...
خودشم اذیت بود ولی خیلی لجبازتر از این حرفا بود...
روشنا:من چیکار اونا دارم به خاطر خودم زدم...
سیاوش که اعصابش از یه طرف از دست پسرا خورد شده بود از یه طرف از دست روشنا بازوی روشنا رو گرفت تو دستشو فشار داد:گفتم پاک کن....
روشنا خیلی لجباز بود ولی سیاوش اینقدر این حرفو محکم زد که روشنا بدون هیچ حرفی رژشو پاک کرد...سیاوشم صاف نشست سر جاش...بعد از خوردن ناهار از رو تخت اومدن پایین...سیاوش رفت ایستاد جلو سایه و گفت:شماها برین بشینین تو ماشین من برم حساب کنم....
سایه سرشو تکون داد دست روشنارو گرفتو باهم راه افتادن...وقتی داشتن از جلو پسرا رد میشدن...یکیشون گفت:جیگر رژت خیلی خوشگل بود چرا پاکش کردی نانازی؟؟؟؟
روشنا سرشو انداخت پایین...به غلط کردن افتاده بود حوصله نداشت جوابشونو بده تا برسن به ماشین کلی بهشون تیکه انداختن...سوار ماشین شدنو منتظر موندن تا سیاوشم بیاد...پنج دقیقه بعد سیاوش سوار ماشین شدو راه افتادن....روشنا جلو نشسته بود برای همین دستشو برد تا ظبتو روشن کنه...اهنگ مورد علاقش پخش شد...روشنا هم خوشحال نشست سرجاشو مشغول تخمه خوردن شد...
سایه:به منم بده.......
روشنا تخمه ریخت تو بشقابو داد دست سایه و گفت:لطفا دیگه دوتاتون ساکت شین میخوام اهنگ گوش کنم........
سایه شونه بالا انداختو سیاوشم چیزی نگفت......

باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی


من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام

بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا


من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
******

ـ آرام باز شروع نکن...نمیدونم تو چرا گیر دادی به ازدواج کردن من....
آرام:داداش من تو فقط به فکر خودتی چرا به فکر آیلار نیستی؟؟؟؟اونم مادر میخواد تو نمیتونی جای مادرو براش پر کنی....کی میخوای بفهمی همه مثل سحر نیستن.....
دادی کشیدم که پرده گوش خودم پاره شد:اسم اونو نیار....اون اگه ادم بود با وجود بچه و شوهرش با دوست من نمیریخت رو هم....
آرام دستشو گذاشت رو شونمو گفت:اون آدم نبود.....باور کن مریم دختر خیلی خوبیه....
رومو برگردوندم طرفشو گفتم:بابا من نمیخوام زن بگیرم....ای باااااابااااا....
آرام:بابا کجا بود این وسط....
ـ آرااااااااااااامممممممم.... .
آرام:خب بابا شوخیدم...بیا بخورم....
در حالی که از جاش بلند میشدو میرفت سمت در گفت:اصلا زن نگیر...به درک...حیف مریم که بخواد با تو ازدواج کنه.... چقدر من باید تورو نصیحت کنم....
و همینطور که غرغر میکرد رفت....آخیششششششش....خدایا این منو کشت...اه اصلا این از کجا میدونه آیلار مامان میخواد....خب معلومه دیگه هر بچه ای مادر میخواد....قبول دارم نمیتونم جای مادرو براش پر کنم ولی سحر....اه کوفتو سحر هنوزم نمیتونم فراموشش کنم...نمیدونم چرا اینجوری شد من هیچی براش کم نذاشته بودم چرا با سروش ریخت رو هم...با دوست من...سروش قیافش بهتر از من نبود فقط خیلی پولدارتر از من بود...وضع مالیه منم خیلی خوب بود...چرا اینطوری شد؟؟؟؟چرااااااااا؟؟؟؟؟با صدای آیلار اشکامو پاک کردم....اصلا نفهمیدم کی گریه کردم....
آیلار:بابا جونم...داری گریه میکنی؟؟؟
ـ نه بابایی...
آیلار دستشو کشید رو چشممو گفت:پس اینا چین؟؟؟
ـ هیچی عزیزم...من گریه نمیکردم فقط یکم چشام درد گرفته بود اشک ازشون اومد...
بغلش کردمو نشوندمش رو پام...
ـ آیلار.....
آیلار:جونم...
گونشو اروم گاز گرفتمو گفتم:شیرین زبونی نکن...تو که نمیخوای من بخورمت؟؟؟؟؟
آیلار:چرا میخوام....چند وقته منو نخوردی...
ـ خاک تو سرم آیلار این چه حرفیه؟؟؟؟
آیلار:خب راست میگم دیگه...تو خیلی وقته نه منو بوسیدی نه گاز گرفتی....نه...
ـ نه چی؟؟؟؟چرا بقیه حرفتو نمیگی گلم؟؟؟
آیلار با بغض گفت:نه باهام بازی میکنی...اصلا من باهات قهرم...
اوووووف همینو کم داشتم خداااااااا خب حتما سرم شلوغ بود دیگه اه...
ـ خب آیلار جونم سرم خیلی شلوغ بود کلی مراجعه کننده داشتم...ولی قول میدم از این به بعد زودتر بیام خونه و هرکاری که تو دوست داری بکنیم....باشه؟؟؟
آیلار روشو اونور کرده بود داشت به تلویزیون نگاه میکرد....یعنی حواسش به من نیست...من اصلا نمیفهمم این بچه کی اینقدر فضول شد...
ـ خب آیلار آشتی کن که الان بریم پارکو برات بستنی بخرم...
تا اسم بستنی اومد زود روشو طرفم کردو گفت:باشه آشتی ولی من بستنی برجی میخوام...
ـ باشه گلم...
اینقدر این بچه حرف زد که اصلا یادم رفت ازش سوالی که میخواستمو بپرسم...یادم باشه رفتیم پارک حتما بپرسم....نشستم رو صندلی...دیدم آیلارم اومد نشست پیشم...

ـ آیلار چرا نشستی؟؟؟؟برو بازی کن دیگه...من اینجا میشینم نگات میکنم....
بلند شدو درحالی که دستمو میکشید گفت:پاشو با من بازی کنننننننننن....
ناچار دنبالش رفتم...آخر شب بودو پارک تقریبا خلوت بود...نشست رو تابو منم هولش میدادم...
ااااااا راستی میخواستم یه سوال ازش بپرسم...
ـ آیلار....
آیلار:جونم....
ـ تو دلت برای مامانی تنگ نشده؟؟؟؟؟؟؟؟
آیلار:مگه من مامان داشتم؟؟؟؟؟
حق داشت موقعی که از سحر طلاق گرفتم تازه یک سالش شده بود....بایدم چیزی یادش نیاد....
ـ اره گلم مگه میشه مامان نداشته باشی....
در حالی که با دستش یه بچه ای رو نشون میداد که دستش تو دست مامانش بود گفت:یعنی منم مثل اون پسره مامان دارم؟؟؟پس الان کجاس؟؟؟
ـ نمیدونم....حالا تو مامانی میخوای...
آیلار:اره....چرا نخوام....
آهی کشیدمو چیزی نگفتم....موبایلم زنگ خورد برای همین آیلارو از رو تاب بغل کردمو در حالی که راه میرفتم جواب موبایلمو دادم...
آرام:آرااااااااااااد هیچ معلومه کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ چی شده آرام؟؟؟؟چرا صدات میلرزه؟؟؟؟
آرام:آراد هرجا هستی زود بیا خونه...
دویدم سمت ماشین.....
ـ چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آرام:یکی از بیمارات اومده دمه در خونه...دیوونس...همه شیشه های خونمونو شکست...
ـ اومدم اومدم......
گوشیو قطع کردم....در ماشینو باز کردمو آیلارو گذاشتم رو صندلیو خودمم نشستم پشت رل...آیلارم هی سوال میپرسید رو مخ من بود....
ـ آیلار جونم میشه اینقدر سوال نپرسی....حاله آرام بده داریم میریم خونه...
آیلار:پس بستنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ بعدا برات میخرم.........
آیلار سرشو تکون دادو چیزی نگفت...رسیدم خونه ولی کسی دمه در نبود..درو با ریموت باز کردمو رفتم داخل....تا از ماشین پیاده شدم آرام اومد خودشو پرت کرد تو بغلمو گریه کرد...
ـ آرام..هیششششششششش چیزی نشده خواهری....
آرام:ا..اره چیزی نشده...داشتم سکته میکردم....
ـ میشه بپرسم بابک کجاست؟؟؟؟؟؟؟
همون موقع بابک اومد ماشینشو کنار ماشینم پارک کردو پیاده شد...
بابک:چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ تو کجا بودی؟؟؟
بابک:رفتم فروشگاه...
بابک آرامو بغل کردو هی میگفت چی شده...منم همه چیو براش تعریف کردم...
ـ آخه این وقته شب موقعی بود تو رفتی فروشگاه....
بابک:به من چه خواهر تو هی هوس چیزایی میکرد که تو خونه نبود....
آرام یکی با مشت کوبید تو بازو بابک...که بابک گفت:مگه دروغ میگم عزیزم؟؟؟
آرام با صدای خفه ای گفت:بابک....
فهمیدم یه چیزی رو دارن از من پنهون میکنن برای همین فوری گفتم:من منتظرم بگین چی شده......
آرام به خاطر اینکه بحثو عوض کنه سراغ خریدارو از بابک میگرفت...فکر کرده من اوشگولم...خوبه روانشناسمو تیزم....
ـ آرام منو نپیچون بگو چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
بابک:هیچی بابا حاملس....
آرام:بابکککککککک....
ـ چیییییییییییییییی؟؟؟؟!!!
آیلار هی بالا پایین میپریدو میگفت:آخ جوووووون نی نی تو راه داریم...دارم دختر عمه میشم....
ـ نه گلم تو داری دختر دایی میشی...
آیلار:ااااااااا....خب حالا چه فرقی میکنی....
روبه آرام گفتم:تو چرا زودتر به من نگفتی؟؟؟؟؟
آرام:باور کن خودمونم امروز فهمیدیم...
ـ به هر حال مبارک باشه...
آرام:بریم داخل دیگه...که چی سرپا ایستادیم...
باهم رفتیم خونه من....نشستیم رو مبل که بابک گفت:حالا این وقت شب شیشه بر از کجا بیاریم؟؟؟؟
ـ الان که دیگه کسی نیست باید تا فردا صبر کنیم....
بابک کلی خرتوپرت برای آرام گرفته بود...که همشو باهم خوردیم....
*******
سیاوش:هیچ معلومه شما دوتا دارین چیکار میکنین؟؟؟ظهر شد.....
روشنا:اومدیم بابا چقدر غر میزنی...
روشنا در حالی که دنبال کلاهش میگشت آروم به سایه گفت:تورو خدا برو این سیا رو آروم کن...کلاه من آب شده رفته تو زمین...طول میکشه تا پیداش کنم...
سایه:اااااااا روشی حالا نمیشه بیخیالش بشی......
روشنا:نخیییییییییر نمیشه چون اگه اهورا بفهمه ناراحت میشه....
سایه:پوفففففففففففففففففف


سایه داشت میرفت سمت در که با جیغ روشنا سرجاش ایستاد....
روشنا:ایناهاششششششش خداجون پیداش کردم هورااااااا....
سیاوش سراسیمه اومد کفشاشو دراورد اومد داخل.......
سیاوش:چی شده؟؟؟؟روشنا چرا جیغ میکشی؟؟؟
روشنا:هی..هیچی...سوسک دیدم..
سایه دست روشنارو کشیدو برد بیرون و از همونجا به سیاوش گفت ساکشونو بیاره...سیاوش ساک به دست اومد بیرونو به شوخی یکی زد تو گردن سایه و گفت:حمالم شدم...بدوئین ظهر شد....
روشنا:بریم یریم...باور کن سیا من یه ساعته آمادم...هی به این سایه میگم بدو بدو مگه حرف گوش میده....
سایه با چشای گرد شده به روشنا نگاه کردو گفت:منو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
روشنا:مگه دروغ میگم....
روشنا خواست فرار کنه که سیاوش بازوشو گرفت:وروجک من خو میدونم همش زیرسر تو...
روشنا برای سیاوش چشمک زدو بازوشو از تو دست سیاوش دراورد رفت نشست تو ماشین....
روشنا:سیا جووووووونم....
سیاوش:روشنا صدبار بهت گفتم منو اینجوری صدا نکن...
روشنا:خب به من چه اسمت طولانی مجبورم مخففش کنم...
سیاوش:نیست اسم تو خیلی کوتاهه...منم از این به بعد مثل بقیه روشی صدات میکنم...تقصیر منه دلم برات سوخت از بچگی روشنا صدات میکردم....
روشنا:ایشششششش...حالا میذاری حرفمو بزنم...
سایه:بگو دیگه...
روشنا:سیا بیا ببرمون دزفول...توروخدا دوست دارم برم دزفول...
سیاوش:دزفول چی داره میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟
روشنا:میخوام برم آب بازی کنم....
سایه:خب بریم شوشتر....
روشنا:نههههههه توروخدا هوس کردم برم دزفول...
سایه:مگه تا حالا رفتی که هوس کردی؟؟؟؟؟
روشنا:نه اما خب هوس دیگه میاد....سیا بریم؟؟؟؟؟شبم بمونیم همونجا....
سیاوش:باشه بریم....ولی فردا صبح زود بلند میشید میخوام گازشو بگیرم بریم تهران....
روشنا:باشه....
سیاوش:نه مثل امروز لنگ ظهر پاشید هاااااااا...
روشنا:نه قول میدیم زود بیدارشیم....
سایه:میشه از طرف من قول ندی....معلوم نیست شاید من تا لنگ ظهر بخوابم....
روشنا:تو غلط کردی...دروغ میگه سیا مادوتامون صبح زود بیدار میشیم...
سیاوش:باشه....
تقریبا دو ساعتی بود تو راه بودن دیگه رسیده بودن دزفول....سیاوش دمه یه رستوران نگه داشت...سه تاییشون از ماشین پیاده شدنو رفتن داخل...سر یه میز چهار نفره نشستن.....وقتی گارسون سفارشاتو گرفت...روشنا بلند شد رفت دستشویی...
سایه:سیاوش....
سیاوش:هوووم...
سایه:به نظرت روشنا بهتر نشده؟؟؟؟!!
سیاوش سرشو اورد بالا و گفت:چرا خیلی بهتر شده...دارم شاخ در میارم بعد از اون اتفاق اولین باره اینطوری میبینمش.....
سایه:اوهوم....ای کاش همیشه همینطور بمونه حتما به دکترش بگو...
سیاوش سرشو تکون دادو با اومدن روشنا هیچکدوم این بحثو ادامه ندادن...
روشنا:خب من نبودم چی میگفتین بهم؟؟؟؟
سایه:هیچی...خداااا دارم از گشنگی میمیرم...
روشنا دستاشو کوبید بهمو گفت:اخ جوووووون ای کاش زودتر بیارن...بریم علی کله...
سایه:تو اسم اینجا رو از کجا میدونی؟؟؟؟؟!!!!
روشنا:اهورا خیلی از اینجا تعریف میکنه...قرار بود خودش منو بیاره ولی نمیدونم چرا شماها چند وقته نمیذارین من ببینمش...البته چندبارم زنگ زدم موبایلش ولی خاموش بود...
با اومدن غذا دیگه کسی حرف نزدو همه در سکوت مشغول غذا خوردن شدن....
******
نشسته بودم رو صندلیو فکر میکردم به جز من کسی تو مطب نیست...از بابت آیلارم خیالم راحته...پیشه آرامه.. خیلی وقت بود از اون بیمارم که اومده بود دمه خونه خبری نبود...یکدفعه غیبش زد حتی دیگه مطبمم نیومد...آرام همین امروز خونشو جابه جا کرد...منم دارم دنبال خونه میگردم...همه جای این خونه منو یاد سحر میندازه...هرچند دیگه زیاد دوسش ندارم ولی.....نمیدونم شایدم دوسش دارم ولی اگه دوسش داشته باشم مطمئنن خنگم...آخه اون بهم خیانت کرده چطوری میتونم دوسش داشته باشم؟؟؟هزارتا بنگاه رفتم ولی اون خونه ای که مد نظرم بودو هنوز پیدا نکردم...موبایلم زنگ خورد..خب الان من باید جوابشو بدم؟؟؟؟حوصله ندارم...به شماره نگاه کردم...اوه اوه این خو مامانه..
ـ جانم؟؟
مامان:پسر تو چرا موبایلتو جواب نمیدی؟؟؟؟
ـ ببخشید...سلام خوبین؟؟؟
مامان:سلام خوبم شماها چطورین؟؟
ـ ممنون ماهم خوبیم...
مامان:زنگ زدم بگم من پس فردا تهرانم......
ـ چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!
مامان:وا چرا تعجب میکنی؟؟؟؟؟دلم نیومد بیشتر از این ازتون دور باشم موندم چطور این یه سالو اینجا موندم...تازه فهمیدم آرامم بارداره دیگه عمرا تنهاتون بذارم...
ـ منم دلم برات تنگ شده مامان...با مادر جان میای؟؟؟
مامان:چه حرفا میزنی من که نمیتونم این پیرزنوو اینجا ول کنم بیام...مادرمه هااااااا....
ـ بله شما راست میگی...با ماشین میای؟؟؟خودت میخوای رانندگی کنی؟؟؟
مامان:آراد چت شده چقدر سوال میپرسی...اره خودم میام...
ـ پس مواظب خودتون باشین....
مامان:باشه فعلا خداحافظ...
ـ خداحافظ...
اوووف...از موقعی که بابا مرد...مامان با مادر جان رفت شمال یه ویلا گرفتو همونجا زندگی کرد...مامان یکم خشکو جدیه و باعث میشه بقیه فکر کنن بد اخلاقه...نمیگم نیست...بداخلاق هست ولی خب دیگه هرکی یه اخلاقی داره...بازم موبایلم زنگ خورد ایندفعه آیلار بود...
آیلار:بابااااااااا من دیگه باهات قهرم...
ـ وا آیلار زنگ زدی جیغ بزنی اینو بگی؟؟؟
آیلار:اره...پس چرا نمیای دنبالم؟؟؟مگه نمیخواستی بهم بستنی بدی؟؟؟
از رو صندلی بلند شدمو کتمو برداشتم...
ـ چرا گلم آماده شو من دارم میام دنبالت...
آیلار:باشه...
بدون خداحافظی قطع کرد...بچه هم بچه های قدیم...پوففففف...سوار ماشینم شدم اول ضبطو روشن کردم بعد حرکت کردم...آهنگ مورد علاقم که پخش شد آرامش عجیبی گرفتم....
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی


من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام

بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا


من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
موقعی به خودم اومدم که رسیده بودم خونه ی آرام....پیاده شدمو زنگ درو زدم....در باز شد منم رفتم داخل...تا پامو گذاشتم تو حیاط آیلار بدو بدو اومد بغلم....
آیلار:بریم...بریم...
ـ باشه...بذار برم داخل سلام کنم....
آیلار:نه بابایی بریم...عمه گفت نذار بابات بیاد تو زود برین....
ـ وا آیلار بذار برم سلام کنم زود میام.....
رفتم داخل خونه با آرام احوالپرسی کردمو گفتم چرا اون حرفو به آیلار زدی...گفت من اصلا همچین حرفی به آیلار نزدم حتما میخواسته تو زودتر ببریش بستی بخوره...با این حرف آرام قهقهم بلند شد....آرامم خندش گرفته بود....دیگه دلم نیومد آیلارو بیشتر از این منتظر بذارم برای همین خداحافظی کردمو رفتم سوار ماشین شدم........
رسیدم به یه بستنی فروشیو ماشینو نگه داشتم....
آراد:بشین همینجا تا من بیام...دست به چیزی نزنی...
آیلار سرشو تکون داد...منم از ماشین پیاده شدم رفتم داخل بستنی فروشه...همیشه وقتی سحر بستنی میخواست میوردمش اینجا....باورم نمیشه زندگی من با سحر فقط یه سال بود....اه بس کن دیگههههه...همش سحر سحر...بعد از گرفتن بستنیا سوار ماشین شدم...بستنی آیلارو بهش دادمو خودم مشغول خوردن بستنیم شدم....موبایلم زنگ خورد....خدا به خیر کنه...
ـ بله؟؟
طرف:سلام جناب...موسوی هستم از بنگاه املاک تماس میگیرم...
ـ سلام...بله بفرمائید...
موسوی:زنگ زدم بگم خونه ای که مد نظرتون بودو پیدا کردم....میتونید الان یه سر تشریف بیارین بنگاه باهم بریم خونه رو ببینیم....
به ساعت نگاه کردم...ده و نیم بود...با اینکه خسته بودم اما گفتم:حتما...تا یه ربع دیگه اونجام....
موسوی:پس فعلا خداحافظ....
ـ خداحافظ.......
بعد از خوردن بستنیم ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت بنگاه...آیلارم بعد از خوردن بستنیش خوابش برد....
****
(سه روز از اون روزی که آراد رفت بنگاه گذشته)
روشنا نشسته بود رو صندلی کامپیترو هی دور میخورد....یه یکدفعه هوس کرد تیپ بزنه و بره بیرون...برای همین عین فنر از جاش بلند شدو رفت سمت کمدش....یه مانتو سفید و شلوار مشکیو روسری مشکی برداشت..لباساشو پوشیدو رفت جلو آیینه فقط یه خط چشم کشید...کیفشو برداشتو از اتاق رفت بیرون....محمود(بابای روشنا)با دیدن روشنا از جاش بلند شدو اومد سمتش...
محمود:کجا داری میری بابا؟؟؟ که اینقدر خوشگل کردی؟؟؟
روشنا:هوس کردم برم بیرون...
محمود:خب بذار مادرت زنگ بزنه سیا....
روشنا:میخوام خودم تنها برم......
محمود:نمیشه تنها بری....
روشنا: بابا...خواهش میکنم....دوست دارم یه شب تنها برم بیرون...شایدم رفتم دنبال رویا...
محمود:باشه برو...
روشنا خوشحال از اینکه محمودو راضی کرده زود از مامانش خداحافظی کردو رفت بیرون....تو حیاط رو صندلی نشست تا کفشاشو پاش کنه...از در خونه که زد بیرون میخواست زنگ بزنه به رویا...ولی زود پشیمون شد چون نمیخواست شبشو با پرحرفیای رویا خراب کنه...تصمیم گرفت تا خیابون اصلی بره بعد تاکسی بگیره...وسطای راه بود که با دیدن چیزی که جلوش دید تو جاش میخکوب شد......
سه روز از اون روزی که رفتم بنگاه گذاشته...از خونه خیلی خوشم اومد برای همین فرداش خونه رو جابه جا کردم...خونه آپارتمان بودو برای منو آیلار کافی بود...رسیده بودم دمه خونه دستمو بردم ریموتو برداشتم...تا خواستم درو باز کنم یکی زد به شیشه...سرمو برگردوندم طرف شیشه...یه دختر بود...شیشه بالا بود ولی میتونستم صداشو بشنوم...
روشنا:اهورا بیا پایین...هیچ معلومه چندروزه کجایی؟؟؟اهورااااااا....
بهتره از ماشین پیاده شم تا بفهمه اشتباه گرفته...در ماشینو باز کردمو رفتم بیرون...تا از ماشین پیاده شدم....چشاش گرد شد اونقدر گرد که گفتم الان باید بیفتم دنباله تخم چشمش...ولی خیلی سریع همون حالتشو گرفت...
روشنا:اهورا چرا وایسادی اینجا منو نگاه میکنی؟؟؟؟هان؟؟؟بیا بریم دیگه...
و با این حرفش دست منو کشید...دستمو از دستش دراردمو گفتم:فکر کنم اشتباه گرفتید خانوم محترم.......
با صدای خفه ای گفت:اهورا.....
ـ تا جایی که یادم میاد اسمم آراد....
رنگش پریدو گفت:اهورا ازدواج کردی...اره؟؟؟دیدی...همه میگفتن مردی پس اینجا چیکار میکنی؟؟؟
هااااان؟؟؟؟زنتو اوردی نزدیک خونه ی من که زجرکشم کنی؟؟؟؟چراااااا؟؟؟؟مگه من چیکارت کردم اهورا؟؟؟؟؟؟؟
همه اینارو با گریه میگفت...دلم براش سوخت مطمئن شدم بیماره...
ـ سوارشو....
روشنا:نمیخوام....
ـ وقتی میگم سوارشو یعنی سوارشو....
نمیدونم اینو چقدر محکم گفتم که هم اشکاشو پاک کرد هم رفت سوار ماشین شد...نشستم تو ماشینو رومو کردم طرفش....
ـ خونتون هنوز همونجاست؟؟؟؟
روشنا:آره هنوز پیشه همون مغازهس...
چه راحت فهمیدم آدرس خونشون کجاست...یه سوپرمارکت بیشتر این اطراف نبود...رفتیم ته کوچه دوتا خونه بغل مغازه بود...خاکککک حالا من از کجا بفهمم کدوم خونشونه...دوتامون از ماشین پیاده شدیم...من رفتم سمت در چپیه که دختره گفت:اهوراااا....خونه ما این یکیه...
اوه اوه...حالا نمیشد خونتونو سمت چپ بگیرین تا من ضایع نشم....رفتم سمت دختره و کنارش ایستادم...با کلید درو باز کرد منم راحت رفتم داخل...خاک بر سرت آراد چرا اومدی داخل....برگشتم که برم بیرون...اما دختره باباشو صدا زد...دیگه نرفتم بیرونو دنبال دختره راه افتادم....پدرش نگران از در اومد بیرون...اووووو اینجا چه خبره؟؟عجب غلطی کردم....ولی من تا ته توی این ماجرا رو در نیارم از خونه بیرون نمیرم...مامانشم اومد بیرون اول به صورت گریون دخترشون نگاه کرد بعد من...اوووووو ایناهم خو چشاشون گرد شد....پدرش اومد روبه رو من ایستاد...
پدرش:ا...اهو...اهورا...
ـ نه آقای محترم به پیر به پیغمبر من اهورا نیستم...بابا اسمم آراده......
پدرش:آخه چطور ممکنه تو...تو خیلی شبیه اهورایی...
دختره اومد جلوو گفت:دیدی بابا...دیدی اهورا نمرده...تازه زنم گرفته...
و زد زیر گریه....اوووو من میگم نره اینا میگن بدوش...بهتره با پدرش تنها صحبت کنم...ظاهرا پدرش فهمیده بود اشتباه گرفته چون به مادر دختره اشاره کردو گفت دختره رو ببره تو...اسمشم نمیدونم...ااااا عجب شانسی مامانش صداش زد...روشنا...روشنا...چه اسم قشنگی داره.....
با صدای پدرش به خودم اومدمو نشستم رو صندلی...پدرشم پیشم نشست....
ـ من اسمم آراده خودم روانشناسم برای همین فهمیدم دخترتون بیماره....
پدرش که فهمیدم اسمش محموده:روشنا کجا تورو دید؟؟؟؟
جریانو براش تعریف کردم...ازش خواستم بگه چرا روشنا اینطوری شده....
محمود خان:روشنا و اهورا همکلاس بودن...از همون اول عاشق هم شدن...نمیخوام وارد جزئیات بشم...اهورا اومد خواستگاری روشنا و باهم نامزد شدن...روزی که میخواستن دوتایی برن حلقه بگیرن...باید از خیابون رد میشدن...روشنا عقب عقبی میرفت که یه کایمون اومد طرفشون...اهورا روشنا رو هل داد...کامیون ترمز کردو قسمت پشتش خورد به اهورا...در واقع اهورا کاملا رفت زیرش....روشنا این صحنه رو با چشماش دید....از اون موقع تعادل روحی نداره...
*******

بیچاره عجب زجری کشیده...باید درمانش کنم...
ـ اجازه بدید من درمانش کنم....
محمود خان:ما بهترین دکترارو براش گرفتیم ولی خوب نشد....
ـ منم یکی از بهترین دکترام...لطفا بذارین چندوقت فقط تحت درمان من باشه...ممکنه درمانش خیلی طول بکشه ممکنم هست خیلی زود درمان بشه...
محمود خان:باشه...ممنون هرکی دیگه جای تو بود معلوم نبود با دخترم چیکار میکرد...
ـ وظیفم بود...اگه میشه روشنا خانومو صدا کنین بیاد بیرون میخوام یکم تنها باهاش حرف بزنم......
محمود خان در حالی که بلند میشد گفت:باشه پسرم...الان میگم بیاد...
پوفی کشیدم...خدا چرا این دختر باید اینطوری میشد...دختر خیلی خوشگلی بود...تو فکر بودم که با نشستن روشنا کنارم...رومو برگردوندم طرفش...
روشنا:چاییتو بخور....
ـ نمیخورم...روشنا خانوم خوب به من نگاه کنین...من چیم شبیه اهوراست؟؟؟؟
روشنا:وااا اهورا چه حرفا میزینی مگه میشه آدم شبیه خودش نباشه...در ضمن اینقدرم منو جمع نبند من یه نفرم.......
سرمو تکون دادمو ترجیح دادم دیگه در این باره حرفی نزنم....
ـ از کجا فهمیدی ازدواج کردم؟؟؟
روشنا:از حلقه ی تو دستت...
لبخندی زدم...حلقه رو همینجوری گذاشته بودم تو دستم...یکم دیگه باهاش حرف زدم بعد رفتم خونه....طفلی آیلار خوابش برده بود...مامان هم اومده بود...مامان نشسته بود سر مبل...بهش سلام کردمو رفتم لباسمو عوض کردم...دوتا چایی ریختمو نشستم پیشش...
مامان:کجا بودی؟؟؟
ـ خونه یکی از بیمارام...
مامان:ااااااا از کی تا حالا خونه ی بیماراتم میری؟؟؟
ـ مامان....
مامان:آراد اینقدر مامان مامان نکن...من اومدم اینجا که هم زندگی کنم هم بگم دست زنتو بگیر برش گردون خونه...
چایی پرید تو گلومو به سرفه افتادم.....بعد از اینکه حالم خوب شد گفتم:اون هرزه دیگه زن من نیست....
مامان:سحر حیف بود...اون جوون بود یه اشتباهی کرد تو چرا زود بیخیالش شدی؟؟؟؟
ـ مامان خواهش میکنم...از کی تا حالا خوابیدن با دوست شوهر فقط یه اشتباه کوچیکه؟؟؟؟؟هااااااااااااا ن؟؟؟؟؟؟؟
از رو مبل بلند شدم چاییم کوفتم شد...تعجب میکنم هنوزم طرف سحرو میگیره...ایییییی خدا مادر مارو....رفتم تو اتاقمو گیتارمو برداشتم و نشستم سرتخت...خودمم موندم هنوزم سحرو دوست دارم یا نه............
دوباره نم نم بارون، صدای شرشر ناودون
دل بازم بیقراره
دوباره رنگ چشاتو، خیال عاشقی باتو
این دل آروم نداره نداره نداره
شبامو و خواب نوازش، دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش
ستایش تو و چشمات، دلم هنوز تو رو میخواد
دل باز پر زده واسه عطر نفس هات
یاد روزی افتادم که سحر برای استخدام اومد مطبم....آگهی داده بودم برای منشی....چرا بهم خیانت کرد؟؟؟سوالی که همیشه وقتی اسم سحر میشنوم...میاد تو ذهنم...اشکم اومد پایین...همیشه وقتی حالم خیلی داغون باشه تو خلوت خودم گیتار میزنمو گریه میکنم.....
اتاقم عطر تو داره، دلم گرفته دوباره
کار من انتظاره
یه عکس و درد دلامو، میریزه اشک چشامو
غم تمومی نداره نداره نداره
صدای باد و کوچه، داره تو خونه میپیچه
قلبم اروم نمیشه
بغل گرفتمت انگار، دوباره خواب و تکرار
باز نبودی من تکیه دادم به دیوار
ستایش یعنی دیوونگی هام، شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشای بی قرارم
چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
تصور میکنم پیشم نشستی
چقدر خوبه چقدر خووبه که هستی
ستایش یعنی این حسی که دارم
نمیتونم تو رو تنها بزارم
(آهنگ ستایش از مرتضی پاشایی)
با صدای آیلار که از پشت در داشت صدام میزذ...اشکامو پاک کردمو گیتارمو گذاشتم کنار...رفتم درو باز کردم آیلارم پرید بغلم....
ـ گلم مگه تو خواب نبودی؟؟؟
آیلار:چرا ولی دیدم داری شعر میخونی...اومدم پیشت...
یه ماچ محکمش کردم رفتم نشستم سرتخت...آیلارم نشوندم کنارم...
آیلار:بابا آهنگه که من دوست دارمو میزنی؟؟؟
ـ ارههه چرا که نه...ولی یه شرط داره....
آیلار:چه شرطی؟؟؟
ـ اینکه توهم باهام بخونی....
آیلار:باشه چووون تو صدامو دوست داری من افتخار میدم که برات بخونم...
ـ آوریییین...پس بریم که داشته باشیم یه اجرای دونفره...پدرو دختری....
آیلار سرشو تکون داد منم گیتارمو برداشتم....عاشق این آهنگ بود ماشالله حفظشم بود...
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
اینو خودت خوب میدونی تو رو بــ دنیا نمیدم امدی تو زندگیم یک دفعه عاشقت شدم
همیشه منتظر بودم تا تورو پیدا بکنم تو اومدیو آخرش فقط شدی مال خودم
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
اینو بدون که تا آخر عمر من همیشه عاشقت میمونم حسی که تو داری به من حس خوبه میدونم
بگو توهم دلت من و می خواد بگو که به پای من میمونی تموم دنیای منی من دوست دارم میدونی
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
تورو بدست آوردم و به آرزوهام رسیدم تو همونی هستی که عاشق خنده هاش شدم
حرفی توی قلبمه فقط می خوام به تو بگم،بگم که زندگیم تویی من به تو وابسته شدم
(زندگی رو با تو میخوام از احمد سعیدی و عماد طالب زاده)
*******
روشنا درو باز کردو رفت نشست سر مبل از اون موقع آرادو زیاد میدید حالش نسبتا خوب شده بودو میدونست آردا دیگه اهورا نیست....با آراد خیلی صمیمی شده بود...با دستی که به شونش خورد دست از فکر کردن برداشت و روشو کرد طرف سیاوش....
روشنا:هوم؟؟؟
سیاوش:روشنا تو چته؟؟؟من اومدم تو رو ببرم خونمون تنها نباشی...پاشو یه شربت برام بیار ببینم...
روشنا با غرغر از جاش بلند شدو رفت داخل آشپزخونه....بعد از درست کردن شربت یه تیکه از کیکی هم که عصری درست کرده بود گذاشت تو بشقاب و از آشپزخونه رفت بیرون...
سیاوش:برو آماده شو دیگه....سه روز که نمیشه تنها بمونی.....
روشنا:من نمیفهمم عمو به جز بابام کس دیگه ای رو نداشت....اگه داشت من مجبور نمیشدم سه روز با شما دوتا اوشگول زندگی کنم....با سایه هم...هم اتاق شم...که دیگه هیچی از من نمیمونه...
سیاوش کوسن مبلو برداشت و افتاد دنبال روشنا....روشناهم جیغ زدو فرار کرد رفت داخل اتاقش و درو قفل کرد...مشغول پوشیدن لباس شد...یه مانتو سورمه ای کوتاه پوشید با شلوار جین مشکی یه شال مشکی هم انداخت رو سرشو رفت بیرون....
سیاوش:روشی تو میخوای اینطوری بیای؟؟؟
روشنا یه نگاه به خودش کردو گفت:مگه چمه؟؟؟؟؟!!!
سیاوش خندیدو گفت:دیوونه منظورم اینه که هیچی نمیخوای با خودت بیاری؟؟؟؟
روشنا یکی زد تو پیشونیش و برگشت تو اتاقش...سیاوشم نشست سر مبل...که تلفن زنگ خورد...سیاوش تلفنو برداشت...
سیاوش:بله؟؟
آراد:سلام...آرادم..
سیاوش:اااا چطوری آرادجان؟؟؟
آراد:خوبم مرسی...تو چطوری چه خبر؟؟؟
سیاوش:منم خوبم سلامتی هیچ خبری نیست...اومدم دنبال روشنا ببرمش خونمون...
آراد:چراااااا؟؟؟
سیاوش:مگه تو نمیدونی؟؟فکر کردم روشی بهت گفته...عموش تو یکی از شهرهای شمال زندگی میکنه مریض شده مامانش اینا رفتن پیشش....منم اومدم دنبالش که تو خونه تنها نباشه.....
آراد:آهان....الان روشنا کجاست؟؟؟
روشنا از اتاق اومد بیرونو بلند گفت:سیاوش ایشالله یه زنه غرغرو لوس گیرت بیاد....نشستی اونجا با کدوم خری مثل خودت حرف میزنی؟؟؟بیا کمکم کن...
سیاوش هی بهش اشاره میکرد اما روشنا توجه نمیکرد....
سیاوش:ایناهاش آراد جان صداشو که شنیدی؟؟من برم کمکش...
روشنا با شنیدن اسم آراد ساکشو ول کردو دوید سمت تلفن...گوشیو از سیاوش گرفت...
روشنا:الو آراد..سلام خوبی منم خوبم؟؟
آراد که از خنده غش کرده بود به زور گفت:منم خوبم....امشب میام دنبالت بریم بیرون...
روشنا:باشه باشه منتظرم..آدرس خونه خالمو برات اس میکنم....
آراد:باشه...مواظب خودت باش خداحافظ...
روشنا:خداحافظ...
روشنا یه چشم غره به سیاوش رفت...باهم از خونه رفتن بیرون و سوار ماشین شدن......
داشتم آماده میشدم دیگه کم کم باید راه بیفتم برم دنبال روشنا....دختر خیلی خوبیه...وقتی باهاشم حس خیلی خوبی دارم...حالشم خداروشکر داره بهتر میشه...هنوزم مامان دست از سرم برنداشته چپ میره راست میره یه دختر بهم معرفی میکنه....از دست آرام راحت شدم حالا مامان گیر داده...کتمو از رو تخت برداشتمو پوشیدمش...از اتاق رفتم بیرون...میخواستم آیلارم با خودم ببرم... خیلی خیلی روشنا رو دوست داشت...
ـ آیلار کجایی؟؟؟
آیلار:تو اتاقمم بابایی...
رفتم تو اتاقش دیدم نشسته سر تختو هنوز آماده نشده.....
ـ پس تو چرا هنوز آماده نشدی؟؟؟
شوهاشو انداخت بالا و چیزی نگفت...رفتم نشستم کنارش...
ـ چیزی شده؟؟؟چرا آماده نمیشی گلم؟؟؟
آیلار:من نمیام...
ـ چرااا؟؟؟
آیلار:روشی جونم دوست نداره من بیام...
ـ عزیزم کی همچین چیزی گفته؟؟؟
آیلار:چون اون مثل همیشه که باهاش میرم بیرون بهم زنگ نزد که بگه توهم بیا...
همون لحظه گوشیم زنگ خورد...مطمئن بودم روشناست همیشه هرجا میخواستیم بریم بهم زنگ میزد با آیلار حرف میزد...گوشیمو جواب دادم...
ـ الو...
روشنا:سلام آرادی...آیلار جونمممم کجاست؟؟؟
ـ اوووو شما دوتاهم کشتین خودتونو...این از اینور اون از اونور....
روشنا:آرااااد جون روشی گوشی رو بهش بده...
ـ باشه چند لحظه صبر کن...باور کن اگه آیلار رانندگی بلد بود بهش میگفتی ماشین باباتو بیار بریم بیرون من خو اصلا مهم نیستم......
روشنا:آراد اینجوری نگو...نیازی نیست به تو بگم بیا چون تو خودت منو دعوت کردی...
ـ آهااااااااان بله.....گوشی دستت...
گوشیو گرفتم طرف آیلارو گفتم:بیا آیلار خانوم مگه میشه روشی جونت تو رو یادش بره....
آیلار با یه آخ جون بلند گوشی رو ازم گرفتو مشغول حرف زدن شد...گوشمو چسبوندم به گوشی و حرفاشونو گوش دادم...آیلار خودشو لوس میکرد روشی قربون صدقش میرفت...سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم رفتم سمت کمد آیلار....یه پیرهن سفید از کمدش در اوردم کفش سفیداشم برداشتم رفتم نشستم کنارش...
ـ حرف زدنتون تموم نشد؟؟؟الان همدیگه رو میبینین...
آیلار روشو کرد طرفمو اخم کرد...دستشو گذاشت سر دماغشو گفت:هیشششششش....
ـ نچ نچ توروخدا بچه ی مارو...
بلند گفتم:روشی قطع کن دیرمون شده...
آیلار:باااااباااااااا.....
ـ عزیزم بس کن الان میریم بیرون اونجا همدیگه رو میبینین...
آیلار:باشه....پس روشی جونم خداحافظ...
خداروشکر قطع کرد....گوشیمو از آیلار گرفتمو لباساشو تنش کردم...وقتی آماده شد عین فرشته ها شده بود...
ـ چه آفریدی خداااااا...بدو بغلم ببینم...
آیلار خندیدو دوید بغلم...
آیلار:بریم بریم روشی جونم منتظرمون...
ـ اییییی خدا....
آیلارم خندید....تا دمه خونه سیاوش اینا آیلار شیرین زبونی میکرد...اونقدر که من اصلا نفهمیدم چطور رسیدیم....یه میس به روشنا زدم اومد بیرون...چه خوشگل شده بود یه مانتو قرمز با شلوارو کفش مشکی پوشیده بود...روسری مشکی سرش بود...کیفشم قرمز بود...اومد در جلو باز کردو آیلارو بغل کرد نشست آیلارم نشوند رو پاش...
ـ به چطوری؟؟
روشنا: خوبم مرسی...تو شطوری؟؟
ـ عالیم...
روشنا:بایدم باشی این افتخاراااا نصیب کم کسی میشه....
ـ اوووووه بلههههه....
آیلار:با من سلام نمیکنی؟؟؟
روشنا:الهی من فداتشم تورو گذاشتم آخر خوشگلم که حسابی باهات بحرفم....
آیلار گونه روشنا رو بوسید...روشناهم صورت آیلارو بوسه بارون کرد...این بچه مادر میخواد...ماشینو روشن کردمو راه افتادم...روشی و آیلار باهم حرف میزدن گه گاهی روشی بامن حرف میزد...من موندم نقش من اینجا چیه...دستمو بردم ظبتو روشن کردم...زدم عقبو روی آهنگ مورد علاقم ایستادم......
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری

محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی


من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
روشنا:وووووووووی آهنگ مورد علاقم....توهم دوسش داری؟؟؟!!
ـ خییییییلی...
روشنا:منم خیلی دوسش دارم...
سرمو تکون دادم...چه جلب.....
بهت قول میدم از حالا

تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا


من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
با تموم شدن آهنگ رسیده بودیم رستوران...از ماشین پیاده شدیم...در ماشینو قفل کردمو باهم رفتیم داخل...
******

سیاوش در ماشینو قفل کردو وارد مطب آراد شد...رفت طرف میز منشی...یکم با منشی حرف زد
ولی آخرم نشست سر صندلی تا نوبتش بشه....یه نیم ساعت با موبایلش مشغول بود تا نوبش
شد رفت داخل..
آراد: به به چطوری سیا؟؟
سیاوش:خوبم مرسی تو چطوری؟؟؟
آراد:خداروشکر خوبم...
سیاوش نشست سر مبل...آرادم از پشت میزش اومد بیرونو رفت نشست روبه روی سیاوش..
آراد:گفتم برات قهوه بیارن..میخوری دیگه؟؟
سیاوش:اره بابا...ظاهرا باهام کاری داشتی...
آراد:آره درمورد روشناست...
سیاوش:روشنا؟؟؟!!!چش شده؟؟
آراد:هیچی بابا میخواستم بگم...
همون لحظه در زده شد...خانوم شکوهی بعد از اینکه قهوه ها رو گذاشت رو میز رفت بیرون...
سیاوش:خب بگو...
آراد:آره داشتم میگفتم....
موبایل آراد زنگ خورد...آراد معذرت خواهی کردو جواب موبایلشو داد...به سیاوشم اشاره کرد قهوه شو بخوره....
آراد:جانم خوشگلم؟؟؟
ـ........
آراد:باشه بابایی...دیگه چی؟؟؟
ـ........
آراد:باشه عزیزم زود میام...خداحافظ...
سیاوش:خب زود بگو تا یه چیز دیگه نشده....
آراد:روشنا حالش خوب شد...دیگه نیازی به درمان نداره...
سیاوش:چییییییی؟؟؟چطور اینقدر زود؟؟؟
آراد:خودمم نمیدونم...ولی خداروشکر حالش خوبه خوب شده...حالا دیگه میتونی مراسم عروسیتونو راه بندازین.......
سیاوش با صدای بلند زد زیر خنده...
آراد:چیه؟؟بگو منم بخندم....
سیاوش:تو....تو الان چی گفتی؟؟؟
آراد:گفتم دیگه خیلی راحت میتونی مراسم عروسیتونو راه بندازین...این چیش خنده داره؟؟؟
تا آراد اینو گفت سیاوش دوباره زد زیر خنده....
آراد:مرضضض خو بگو برای چی میخندی؟؟؟دختر خالت خوب شد..حالا نوبت تو درمانت کنم؟؟؟؟!!!
سیاوش:آخه منو روشنا...اونم ازدواج....
آراد:مگه تو روشنا رو دوست نداری؟؟؟
سیاوش:نه بابا چه حرفا میزنی....من روشی رو مثل خواهرم دوست دارم از بچگی تو بغل من بود....
آراد:ااااااااا بابا بزرگ مگه چندسالته؟؟؟
سیاوش:کووووفت....من بدبخت همش بیست هشت سالمه...

روشنا
آراد...آراد....اووووف مردم بس که این اسمو تکرار کردم.....دیوونه شدم فکر کنم دوباره باید درمان بشم....هیییییی واقعا چرا آراد همه فکرمو مشغول کرده...شاید عاشقش شدم..دوسش دارم ولی هنوز به مرز عاشقی نرسیدم...فعلا باید بیخیالش بشم...موبایلمو از رو پاتختی برداشتم...اوووف یه اسو سه تا زنگ همشم آراد بود...اسشو باز کردم....
ـ روشنا چرا جواب نمیدی؟؟؟باشه به هر حال من ساعت 9 دمه خونتونم آماده باش.....
چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!به ساعت نگاه کردم....نه ربع کم بود....مثل فنر پریدم یه چیزی از کمدم دراوردمو پوشیدم...بدون هیچ آرایشی کیفمو برداشتم..رفتم بیرون....وووووی موبایلم...دوباره رفتم داخل اتاقم موبایلمو برداشتم....
ـ من دارم میرم بیرون با آرادم......
کفشامو تند پوشیدمو رفتم دمه در....ساعت موبایلمو نگاه کردم....نه دقیق بود...با صدا بوقش پریدم بیرونو سوار ماشینش شدم...
آراد:اوووووو آرومتر دختر چه خبرته؟؟؟؟
ـ آراد آراد...یه ربع پیش موبایلمو دیدم نفهمیدم چطور آماده شدم...
آراد یه نگاه از بالا تا پایین بهم کردو گفت:تیپت خوبه نگران نباش....کجا بریم؟؟؟
ـ نمیدونم تو منو دعوت کردی از من میپرسی؟؟؟
آراد: موافقی پیتزا بگیریم بریم پارک بخوریم؟؟؟؟
ـ آره چرا که نه....آیلار کجاست؟؟؟
آراد:پیشه مامانمه....
ـ آرااااااااااد چرا نیوردش.....
آراد:عزیزم حرف خصوصی باهات دارم اون وروجکو بیارم کجا.....
خشک شدم تو جام....فکر کنم نفسم نمیکشیدم.....این الان چی گفت؟؟؟؟؟عزیزم؟؟؟؟!!!حرف خصوصی؟؟؟!!!!این چیه جلوم داره تکون میخوره....اااااا این دست آراده....
ـ هاااااااااااان؟؟؟
آراد:هان یعنی چی؟؟؟
ـ هاااااااان؟؟؟
آراد:قرص هان خوردی...سکته نکنی دختر..چت شد یکدفعه؟؟؟!!!
ـ هااااان...هیچی هیچی...
یه نگاه به دروبرم کردم.....ماشینو پارک کرده بود کنار خیابون...برگشتم طرف آراد..دیدم داره با ابروهای بالا رفته نگام میکنه....
ـ آراد منو تو.....منو تو چه حرف خصوصی باهم داریم؟؟؟!!!
آراد یه لبخند روشنا کش زدو گفت:من حرف خصوصی باهات دارم...
وووی خدا به خیر کنه...یعنی چی میخواد بهم بگه؟؟؟؟چقدر دوست داشتم یه روز محکم چال گونه هاشو ببوسم...سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم...ماشینو روشن کردو راه افتاد...همه ی راه حواسم به بیرون بود...به این فکر میکردم که آراد چی میخواد بهم بگه....آراد دمه یه پیتزا فروشی نگه داشت...
آراد:همینجا بمون تا من بیام....
ـ پ ن پ از ماشین پیاده میشمو فرار میکنم...
آراد خندیدو گفت:ببخشید یه لحظه فکر کردم آیلار نشسته کنارم...
ـ آرااااااااااد......
آراد:گفتم که ببخشید......
بهش لبخند زدم آرادم وقتی خیالش از من راحت شد از ماشین پیاده شدو رفت داخل پیتزا فروشی....هییییییییی موبایلمو از تو کیفم دراوردم..سیاوش یه اس داده بود...
ـ سیلام روشی خوبی؟؟؟کجایی؟؟؟
براش نوشتم:خوبم با آراد اومدم بیرون....
بعد پنج دقیقه بهم اس داد:ااااااااا خوش بگذره مواظب خودت باش...پس تا بعد بااااای..
جوابشو ندادم عادتم بود جواب خداحافظی کسی رو نمیدادم...ولی گاهی اوقات میدادم....
بعد از بیست دقیقه آراد اومد...سوار ماشین شدو پیتزاهارو گذاشت رو صندلی عقب.....
ـ اووووف بو پیتزا میاد...گشنم شد.....
آراد:یکم تحمل کن شکمو الان میرسیم پارک.....
لبامو غنچه کردمو رومو کردم طرف پنجره.....تا خود پارک با بوی پیتزا سیر شدم....به زور جا پارک پیدا کردیم...من جعبه پیتزا هارو برداشتمو از ماشین پیاده شدم.....آرادم بعد از برداشتن زیر انداز اومد سمتم...رفتیم یه جای خلوت نشستیم...در جعبه پیتزامو باز کردمو تقریبا حمله کردم بهش..پیتزا هارو همینطور پشت سر هم میکردم تو دهنم...
آراد:روشی خفه نشی....
با دهن پر گفتم:نه باو تو نگران نباش...خیلی گشنم بود...
آراد:معلومه...چند ساله غذا نخوردی؟؟؟؟؟؟!!!
یکی زدم تو بازوشو گفتم:ااااا آراد آدم جلو تو غذا کوفتش میشه.....
آراد:نه بابا بخور شوخیدم...
ـ باشه....
دستمو بردم یه تیکه دیگمو بردارم..که آراد گفت:روشنا؟؟؟
تیکه پیتزامو برداشتمو گفتم:بله؟؟؟
خواستم بذارمش تو دهنم ولی با حرفی که آراد زد تو جام خشک شدم...قیافم خیلی مضحک شده بود...ای کاش یکی ازم عکس میگرفت...دهنم باز چشامم از حدقه زده بود بیرون...دستمم تو هوا
مونده بود....هااااااااااااااااان؟ ؟؟؟؟خدایا این آراده یا من خوابم آره خوابم...اه اه اینقدر بدم میاد رویامو تو خواب ببینم ولی به واقعیت تبدیل نشه...بذار یه نشگون از خودم بگیرم میترسم رویام عمیقترشه...یه نیشگون محمکم از بازوم گرفتم..آخخخخخخخخخ چرا دردم گرفت....آراد بدبخت فکرکنم سکته کرد...رنگش سفید شده بود و هی تکونم میداد اسممو صدا میزد...
ـ هاااااان؟؟هااااان چیه؟؟؟؟؟
آراد:چیه و مرضضضض......دختر من مردم تا تو یه چیزی بگی...
ـ ببخشید...نذاشتی پیتزامو بخورم....
اصلا سوالش به کل یادم رفته بود که دوباره گفت:روشنا با من ازدواج میکنی؟؟؟؟؟اصلا فهمیدی چی بهت گفتم؟؟؟؟!!!
خدااااااا دوباره همونجور خشک شدم...دروغ چرا باورش واقعا برام سخت بود...آراد بخواد با من ازدواج کنه...من هنوز نمیدونم حسم به آراد فقط یه عادته یا عشقه...نمیدونم..پیتزامو گذاشتم تو جعبه...
ـ آراد خودتی؟؟؟
آراد: پ ن پ من بابای خدابیامرزشم اومدم عروسمو انتخاب کنمو برم....فقط موندم چرا عروسم اینقدر لفتش میده....
ـ ایشششش بابا نمکدون...خب چی بگم شوکم کردی...آخه کی اینطوری خواستگاری میکنه که تو کردی؟؟؟؟؟
آراد:عزیزم من خاصم...
ـ اوووو یکی پپسی باز کنه...نه باو...
آراد:حالا نپیچون جوابو بده...
ـ یعنی تو همین الان میخوای جوابو از من بگیری؟؟؟؟؟!!!!!!
آراد:آره چرا که نه....خوشتیپ نیستم که هستم...پولدار نیستم که هستم...مهربون نیستم که هستم....
روشنا کش نیستم.....
خودم ادامه حرفشو گرفتم:که حتما اونم هستی؟؟!!!!!!بابا اعتماد به سقففففف....به هر حال من الان جواب نمیدم....
آراد:باشه اشکال نداره....
ـ نه بابا توروخدا بگو اشکال داره...چندتا سوال باید ازت بپرسم....
آراد: باشه بپرس....
ـ تو منو دوست داری؟؟؟؟؟؟!!!!!!

آراد:بذار راستشو بهت بگم.....

ـ اوهوم منم میخوام راستشو بشنوم...
آراد: ببین روشنا من...من دوست دارم ولی هنوز عاشقت نشدم...تو میتونی مادر خوبی برای آیلار باشی...مطمئن باش منم دوست دارم...شایدم تو زندگی مشترکمون عاشقت بشم....
ـ آراد مطمئنی دیگه سحر جایی نداره؟؟؟؟
آراد: نمیدونم...نمیدونم......
ـ یعنی چی آراد...یعنی من باید زندگیمو جوری بسازم که هر لحظه فکرکنم سحر بیاد زندگیه من خرابه...من تحمل ندارم یه ضربه دیگه بخورم....
آراد بازومو گرفت تو دستشو گفت:مطمئن باش وقتی بیای تو زندگیم...سحر از زندگیم حذف میشه....
زل زده بودیم تو چشمای همدیگه...نمیدونم حرفشو باور کنم یا نه...ولی خیلی محکم گفت پس نمیتونه دروغ بگه....فقط سرمو تکون دادم...اوووف چشاش منو دیوونه میکنن...سابقه نداشت اینقدر تو چشمش خیره بشم....بازومو ول کردو صاف نشست....
آراد: پیتزاتو بخور....
ـ نمیخورم...اشتها ندارم....
آراد:یعنی چی اشتها ندارم....گفتم بخور....
اوف کشتم....نمیتونم رو حرفش حرف بزنم....پیتزامو برداشتمو برعکس اول به زور گذاشتم دهنم....خداییش با حرفای آراد اشتهام کور شده بود....داشتم به زور میخوردم که دیدم آراد پیتزامو از دستم گرفتو گذاشت تو دهن خودش....بعدشم دید من بقیشو نمیخورم....جعبه رو کشید طرف خودشو با اشتها شروع کرد به خوردن....دقیقا برعکس هم شده بودیم اون موقع اون به زور میخورد حالا من...دست به سینه نشستم گردنمم کج کردم...
ـ خوشمزس؟؟؟؟؟؟
آراد لقمشو قورت دادو گفت:آره خیلی....
یه نگاه به جعبه کردم فقط سه تیکه مونده بود...همزمان باهم یه تیکه برداشتیم....حالا فقط یه تیکه دیگه مونده بود....یه نگاه به آراد کردم یه نگاه به پیتزا...زود دستمو بردم جلو....دکی.....آراد زودتر من برش داشت...بیخیال مشغول خوردن پیتزام شدم که دیدم آراد اون پیتزا رو گرفته جلوم....
آراد:بیا بخورش....
ـ نمیخوام...
آراد:بگیر بخور خودتو لوس نکن....
ـ ایشش...
پیتزا رو ازش گرفتمو مشغول خوردن شدم....
آراد داشت زیراندازو جمع میکرد منم رفتم جعبه ها رو انداختم تو سطل زباله....درحالی که با دستمال دستمو پاک میکردم رفتم سمت آراد....
آراد:موافقی یکم قدم بزنیم؟؟؟
ـ آره...
آراد:پس همینجا بمون تا من برم زیر اندازو بذارم تو ماشینو بیام....
ـ باشه....
*******
داشتم لباسامو میپوشیدم که برم خونه آراد...دلم برای آیلار تنگ شده بود...
یه شلوار جین مشکی پوشیدم...یه مانتو طوسی هم تنم کردم....شال مکشیمو سرم کردمو موبایلمو برداشتم......
کسی خونه نبود...کلیدامو برداشتم رفتم بیرون....داشتم کفشامو پام میکردم که موبایلم زنگ خورد...
سایه بود...
ـ جانم؟؟
سایه: سلام روشی چطوری؟؟؟
ـ خوبم...داشتم میرفتم خونه آراد....
سایه:ااااا میخواستم بیام پیشت....
ـ ببخشید دیگه.....عصری بیا...
سایه:باشه عزیزم....پس کاری نداری؟؟؟
ـ نه خداحافظ...
سایه: خداحافظ...
تا موبایلمو قطع کردم زنگ در زده شد...وا این دیگه کیه حالا اگه گذاشتم من امروز برم خونه آراد... ااا اینکه آراده....
ـ وااااا آراد تو دیگه چرا اومدی؟؟؟؟!!!من خودم داشتم میومدم....
آراد:اولا سلام...دوما اومدم دنبالت...
ـ سلام...آخه این دو قدم راه چی داره؟؟؟خودم میومدم...آیلارو تنها گذاشتی اومدی دنبال من؟؟؟!!!
آراد: ظهره....نمیخوام تو کوچه باشی....آیلارم خوابه....
ـ اوووووو...باشه بابا بریم...
در خونه رو بستمو راه افتادم....یه نگاه به تیپش کردم....تو حلقمی درسته...یه شلوار راحتی آدیداس با یه تیشرت سورمه ای پوشیده بود...وووی خدا چه جیگری شده بود...همینطور داشتم نگاش میکردم....که یکدفعه خوردم تو یه چیزی...روبه رومو نگاه کردم....هه پایه برق بود...خاک بر سرم آبروم رفت...آرادم داشت غش غش میخندید...
ـ زهرهندوانه.....به چی میخندی؟؟؟؟؟؟؟
آراد که هنوز داشت میخندید بریده بریده گفت: خیلی...خیلی...خنده...دار بود.....دختر آخه من چی دارم که اینقدر نگام میکنی؟؟؟؟آخرشم خوردی تو.....
و دوباره خندید....بیشووووور......به درک انقدر بخند تا بمیری.....یه چشم غره بهش رفتمو راه افتادم...آرادم خندشو قورت دادو زود بازومو گرفت...
آراد:خب بابا لوس نشو....بریم....
بازومو از دستش دراوردم....
ـ به من میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه دیگه باهات حرف زدم......
آراد لبخندی زدو گفت:مگه میتونی با من حرف نزنی...ولی خب معذرت..
فکر کردم دیدم راست میگه...خداییش حقم داشت بخنده...خودم نزدیک بود وسط خیابون دلمو بگیرمو بخندم....فقط چون آراد روش زیاد نشه نخندیدم...سرمو تکون دادمو دوباره راه افتادیم...
آراد با کلید درو باز کردو رفتیم داخل...زود رفتم طرف آسانسور...دکمشو زدمو تکیه دادم به دیوار...
آرادم اومد روبه روم ایستاد....ابروهامو دادم بالا و گفتم:
ـ هوم؟؟
آراد:فکراتو کردی؟؟؟؟
همون موقع آسانسور اومد درو باز کردمو رفتم داخل...خداروشکر...میخواستم یکم اذیتش کنم... برای همین نمیخواستم الان بهش بگم...خیلی خوشحال بودم برای اولین بار میخواستم خونشو ببینم...اووووو طبقه 18 چه خبر!!!!!!یه نگاه به آراد کردم زوم کرده بود رو من....
ـ چرا اینقدر نگام میکنی؟؟؟؟خوشگل ندیدی؟؟؟؟
آراد: نه ندیدم....آخه سیر نمیشم هرچقدر نگات میکنم....
یه لبخند دندونی زدم...تا موقعی که آسانسور باییسته داشیتم بهم نگاه میکردیم....آسانسور که ایستاد زود پریدم بیرون...اگه یکم دیگه تنها میموندیم معلوم نبود چی میشد....آراد درو با کلید باز کردو هنوز نرفته بودم داخل ولی بوی فسنجونو حس کردم....
ـ آراااااااد مگه تو آشپزی بلدی؟؟؟؟
آراد:اختیار داری پس فکر کردی کی این همه سال برامون غذا درست میکرد...
ـ آووووورین.....
حالا وقته دید زدن خونس منم خو فضول....از در که وارد شدم نشیمن بود....همه جای خونه رو حسابی دید زدم...فقط اتاق خوابا مونده بود...در اتاق آیلارو باز کردم....جوووونم اتاقش چقدر خوشگله....آیلارم خوابیده بود رو تختش....یه اتاقم روبه رو اتاق آیلار بود که حتما اتاق آراده... درشو باز کردم..واااای خدا چقدر شیکه رفتم داخل همه وسایل رنگ سفیدو آبی بود...یه قاب عکس زن رو پاتختی دیدم....از رو پاتختی برش داشتم...چقدر خوشگله...یعنی سحره؟؟؟؟از اتاق رفتم بیرون....آراد تو آشپزخونه بود...
ـ آراد...آراد...
آراد ملاقه به دست از آشپزخونه اومد بیرون...یه خنده ی ریز کردمو گفتم....
ـ آراد این سحره؟؟؟؟؟؟؟
سهیلا بازدید : 619 دوشنبه 25 شهريور 1392 زمان : 2:20 نظرات ()