close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
دیوانه ی عاشق3
loading...

رمان شاپ

به گفته ی بابا کنار آراد نشستم..بابا هم شروع کرد به خوندن صیغه...خیلی زود منو آراد بهم محرم شدیم..آراد دستمو گرفت با اجازه از بقیه باهم رفیتم تو اتاقم... ـ آراد مطمئنی تاریخ عروسیو زود نذاشتی؟؟؟؟؟اخه کارامون طول میکشه.. آراد: تو نگران نباش...ما کار زیادی نمیخوایم انجام بدیم بابام یه باغ داشت اونجا عروسیو میگریم فقط میمونه خرید که خیلی زود انجام میشه... آراد نشست سر تخت و منم پیشش نشستم... ـ من نمیفهمم این همه عجله برای چیه؟؟؟ آراد: خب دیگه خسته شدم از تنهایی...و آیلار گناه داره نمیخوام بیشتر از…

دیوانه ی عاشق3


به گفته ی بابا کنار آراد نشستم..بابا هم شروع کرد به خوندن صیغه...خیلی زود منو آراد بهم محرم شدیم..آراد دستمو گرفت با اجازه از بقیه باهم رفیتم تو اتاقم...

ـ آراد مطمئنی تاریخ عروسیو زود نذاشتی؟؟؟؟؟اخه کارامون طول میکشه..
آراد: تو نگران نباش...ما کار زیادی نمیخوایم انجام بدیم بابام یه باغ داشت اونجا عروسیو میگریم فقط میمونه خرید که خیلی زود انجام میشه...
آراد نشست سر تخت و منم پیشش نشستم...
ـ من نمیفهمم این همه عجله برای چیه؟؟؟
آراد: خب دیگه خسته شدم از تنهایی...و آیلار گناه داره نمیخوام بیشتر از این طعم بی مادریو بچشه..
یه مشت زدم تو بازوشو گفتم: پس بگو تو به فکر آیلاری منو بگو که گفتم بخاطر من داره این همه عجله میکنه....
از جام بلند شدم...داشتم میرفتم سمت در...نمیدونم چرا دوست داشتم خودمو براش لوس کنم...
دستمو گذاشتم سر دستیگیره در که بازومو گرفتو برم گردوند سمت خودش...کاملا تو بغلش بودم قدش بلندتر از من بودو من تا شونش بودم برای همین الان سرم روبه رو سینش بود...اصلا قصد نداشتم تو چشماش نگاه کنم.
آراد: عزیزم این عجله همش برای رسیدن به تو..حالا منو نگاه کن...
چونمو گرفتو آروم سرمو گرفت بالا...همینطور داشتیم تو چشای هم نگاه میکردیم خیلی نزدیکم شده بود نفسش به صورتم میخورد سرشو اورد پایین تر هی یه حسی میگفت فرار کم یه حسی میگفت بمون..نمیدونستم چیکار کنم...چشاش بین لبامو چشام در نوسان بود..لبشو آروم گذاشت رو لبم که یکی درو زد زود ازش جدا شدم..... آراد رفت عقبو نشست سر تخت منم درو باز کردم...آیلار بود اومد داخل...
آیلار: چیکار میکنین؟؟؟
ـ هی..هیچی داشتیم حرف میزدیم...
آیلارو بغل کردمو نشستم سر صندلی...
آیلار:بابایی؟؟
آراد: بله...
آیلار: خوابم میاد میشه بریم خونه..روشی جون توهم لباساتو جمع کن بریم خونمون...
ـ نه عزیزم من که نمیتونم بیام خونتون...
آیلار: پس اون چیزه چی بود که باباجون براتون خوند؟؟؟
آراد: عزیزم ما فقط محرم شدیم....باشه میریم خونه اگه خوابت میاد...
آراد از سر تخت پاشدو آیلارو از روپام گرفت تو بغلشو روبه من گفت: بریم بیرون..ماهم دیگه باید بریم...
ـ بریم...
*******
ظرفا رو برداشتم داشتم میرفتم طرف آشپزخونه که با صدای صحبت مامانو بابا سرجام ایستادم...
مامان: من خودم آرادو خیلی دوست دارم ولی نگران روشنام...
بابا: من باهاش حرف زدم اون خیلی فکر کرده...
مامان: دیدی مادر آراد اخلاقش چجوری؟؟؟؟نمیدونم چرا با بچم اینطوری رفتار میکنه...
بابا: بیخودی نگران نباش...اون با آراد حرف زده...
ایییی خدا...من خودم کم نگرانم...نگرانی اینام حالمو بدتر میکنه...ظرفا رو گذاشتم تو آشپزخونه و برگشتم داخل اتاقم...رفتم سمت کمدم که یه لباس خواب سرخابی خوشگل اوردم بیرونو تنم کردم...عاشق این لباس خوابم بودم...چراغو خاموش کردمو زودی رفتم پریدم رو تخت...پتو رو کشیدم رو خودمو چشامو بستم..تا چشامو بستم یاد آراد افتادم...دستمو کشیدم رو لبم...شاید یه ثانیه هم نشد اما آراد داغ بود...فکرم کشیده شد سمت حرفای مامان بابا...من از کاری که میخوام بکنم مطمئنم آره مطمئنم پس دلیلی نداره الکی شک کنم من تا آخرش هستم...انگار چی میخواد بشه....هه مگه جریان پلیسی....اینقدر به همه چی فکر کردم نفهمیدم کی خوابم برد....
با زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم...سرمو کردم زیر بالشتم تا صداش کم بشه...هرکی بود قطع کرد....داشت چشام گرم میشد که دوباره گوشی زنگ خورد کلی فوشو هرچی بود بار شخصه پشت تلفن کردم....دستمو از زیر پتو اوردم بیرونو با خشونت موبایلمو از رو پاتختی برداشتم...
ـ آخه آدم کیو دیدی اول صبح زنگ بزنه اینور اونور...خودتی خروسی چرا فکر بقیه نیستی....
آناهیتا: ترمز کن باهم بریم...اولا سلام من خوبم تو خوبی؟؟؟؟دوما خروس خودتی...سوما صبح کجا بود خانوم ساعت12....چهارما........
ـ اااااااااااا ساکت شو دیگه تا شب میخوای بگی...
آناهیتا: پاشو پاشو...بچه پرو دیشب گرفته راحته خوابیده منو گذاشته تو خماری....
ـ باشه بابا مگه دیگه میشه بخوابم....بیدار شدم..
آناهیتا: من تا نیم ساعت دیگه خونتونم.....
ـ بچه پرووووووو......
آناهیتا: ایششش خسیس خو میخوای تو بیا....
ـ نه شوخی کردم بیا منتظرم..
آناهیتا: باشه....پس باااااای....
ـ میبینمت....
آناهیتا دختر عموم بود باهاش صمیمی بودم دختر باحالی بود...ولی وقتی مریض شدم چندبار اومد پیشم دید من تمایلی برای دیدنش ندارم باهام قهر کرد...منم وقتی درمان شدم رفتم منت کشی...موهامو چنگ زدمو زودی با کش کوچولو پشت سرم بستمشون...از تخت اومدم پایینو با همون لباس خوابم رفتم بیرون....چون مطمئنم مامانو بابا سرکارن....همه جا رو گشتم خداروشکر کسی خونه نیست...رفتم داخل آشپز خونه یه چایی برای خودم ریختمو نشستم سر صندلی میزو به بخارش خیره شدم....بیخیال داغیش شدمو زود سر کشیدمشو از آشپزخونه اومدم بیرون....نشستم سر مبلو با تلویزیون مشغول شدم...
با صدای زنگ زود درو باز کردمو برگشتم ادامه فیلممو ببینم...
آناهیتا: اییییی خدا فکرکنم هیچکس خونه نیست که باز این دختره نیمومده پیشوازم....خیر سرم مهمونم....
آنا همینطور غرغر کردو اومد نشست پیشم....اصلا بهش سلامم نکردم آخه فیلمه جای حساسش بود....یه پس گردنی بهم زد منم بیخیال فیلم شدم با این زلزله مگه میشه فیلم نگاه کرد...
ـ چته خو دارم فیلم نگاه میکنم....
آناهیتا: هیچی چمه من اومدم اینجا برام تعریف کنی نه بشینی فیلم نگاه کنی....
همه جریان دیشبو براش تعریف کردم البته با سانسور...بعد یه نفس راحت کشیدمو گفتم: فوضولیتون ارضا شد؟؟؟فیلمم که تموم شد نذاشتی فیلم گاه کنم....
آناهیتا: نه میخوام آرادو ببینم...کی میخواین برین خرید؟؟؟؟
ـ معلوم نیست...
آناهیتا: زودی باید کاراتونو انجام بدین...خیر سرت هفته دیگه عروسیته نشستی فیلم نگاه میکنی؟؟؟
ـ خب به من چه آراد هنوز به من زنگ نزده که باهم هماهنگ کنیم..
همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد...از جام بلند شدمو رفتم داخل اتاقم...موبایلمو از رو تخت برداشتمو جوابشو دادم...
ـ بله آراد...
آراد: سلام خوبی؟؟؟
ـ خوبم مرسی تو خوبی؟؟؟آیلار خوبه؟؟؟
آراد: خوبم ممنون..آیلارم خوبه...زنگ زدم بهت بگم ما زیاد وقت نداریم...امشب همینطوری بریم بازار هم بگردیم هم اگه خواستی خرید کنیم...برای آزمایشم هماهنگ کردم فردا صبح ساعت8...
ـ باشه باشه...
یکم دیگه با آراد حرف زدمو از اتاق رفتم بیرون...داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که آنا شروع کرد به فک زدن......
آنا: کی بود؟؟؟
ـ آراد...
آنا: چه حلال زادس....چی میگفت؟؟؟
ـ فضولی؟؟؟؟!!!
آنا: چه جورم...
ـ پس بمون تو خماریش....
بهش چشمک زدمو رفتم داخل آشپزخونه....از همونجا داد زدم:قهوه یا چای؟؟؟
آنا: جون آنا تو بگو آراد چی میگفت قهوه و اینا پیشکش....
باز داد زدم:قهوه یا چای؟؟؟؟
آنا: اه از دست تو....چای...
براش چایی ریختمو رفتم بیرون...نشتم پیششو چایی رو گذاشتم رو میز...
ـ گفت عصری میاد دنبالم بریم خرید....
آنا: آخخخخخخ جوووووووونم پس منم میام...
ـ چقدر تو پرویی....نمیشه میخوایم تنها باشیم.....
آنا: ااا روشی اذیت نکن....من میام چه بخوای چه نخوای....
ـ پوفففف....
بعد از نیم ساعت که باهم کل کل کردیم گذاشتم عصری همراهمون بیاد....بلند شدیم بریم داخل اتاقم که مامان اومد خونه...بعداز سلامو احوالپرسی رفتیم داخل اتاق...من نشستم رو تخت اونم نشست پا کامپیوترو شروع کرد به فضولی کردن...
آنا: بهت گفتم میخوام یه رمان بنویسم؟؟؟؟؟؟
ـ ااااا چه باحال نه چیزی بهم نگفتی...اسمش چیه؟؟؟؟موضوعش چیه؟؟؟؟
آنا: نه دیگه خودت باید بری بخونیش....اسمش دیوانه ی عاشق
ـ چه اسمی...اسم رمانتم مثل خودته..نکنه میخوای خودتو بذاری شخصیت اصلی داستان اخه به دیوونه ها میخوری...در ضمن من خیلی وقت دارم بشینم رمان تورو بخونم...
آنا برگشت طرفمو یه ابروش داد بالا گفت: آره تو اصلا وقت نداری...شوهرت گرسنه مونده...باید به بچت برسی....روشی یه چیزی میگیاااا....نگفتم که حالا بخون....بعد عروسیت...
ـ باشه حالا تا بعد عروسیم....
بعد از ناهار یکم خوابیدیم اما زود بلند شدیمو آماده شدیم چون دیر شده بودو چند دقیقه دیگه آراد میومد...یه تیپ اسپرت مشکی زدمو نشتم سرتخت تا آنا آماده بشه....یه ربع بهد خانوم آماده شدو باهم از خونه رفتیم بیرون....آراد تو ماشین نشستته بود درو باز کردمو نشستم...
ـ سلاااام..
آراد: سلام معرفی نمیکنی؟؟؟؟
آناهیتا: من دخترعمو روشیم اسمم آناهیتاست...مشتاق بودم ببینمتون..راستش من اصلا نمیخواستم مزاحمتون بشم روشی خیلی اسرار کرد....
آراد:خوشبختم...نه بابا خواهش میکنم....
با چشمای گرد شده به آنا نگاه میکردم این الان چی گفت؟؟؟؟؟من به زور اوردمش؟؟؟؟؟!!چقدر پرو این بشر....آراد ماشینو روشن کردو راه افتاد....یه چشم غره به آنا رفتمو درست نشستم سرجام...ضبطو روشن کردمو رومو کردم طرف پنجره...
بعد از تو نمیدونم چرا زندگیم اینجوریه
دلواپس اونم اونی که پشت این دوریه
دیگه نمیتونم دیگه خنده هامم زوریه
از کسی پنهون نیست توی چشمای من خواهشه
هیچکی مثه اون نیست دل من با خیالش خوشه
گفتنش آسون نیست این جدایی منو میکشه
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
با چشمای خیس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
آرادم با آهنگ میخوند...البته صداش واضح نمیومد...
آراد پیش یه مرکز خرید نگه داشت...پیاده شدیمو رفتیم داخل...داشتم نگاه ویترینا میکردمو راه می رفتم حواسم به جلوم نبود...که خوردم به یه چیزی...زود سرمو گرفتم بالا...
اوه اوه چه خشن خب حواسم نبود...ببخشیدی گفتمو رفتم کنار...آراد اومد دستمو گرفتو گفت: چرا حواستو به جلوت نمیدی؟؟؟؟
ـ ببخشید خب حواسم به ویترینا بود...
آراد: خواهشا حواستو جمع کن...
با این حرفش دستمم فشار داد...با غیرتی شدنش ته دلم خالی شد...حواسم رفت به قیافه مرده هیکلش از اون ترسناکا بود..قیافش خیلی برام آشنا بود مطمئنم یه جایی دیدمش...با صدای آناهیتا به خودم اومدم...
آنا: روشی کجایی؟؟؟؟این لباسه رو چقدر خوشگله تو میخوای بخریش یا من بخرمش...
به لباسی که آنا گفت نگاه کردم..یه پیرهن کوتاه که تا بالای رونم بود لباس چسبونی بود که پارچه اش با پولک های نقره ای بود و همیی سادگیش خوشگلش کرده بود.طرف راستش یه بند پهنی میخورد..خیلی خوشگل بود...
ـ آراد من این لباس رو میخوام خیلی خوشگله....
آراد یه نگاه به لباسه کردو بعد به من نگاه کرد...اخماش درهم شد...
آراد: خیلی بازه درموردش اصلا حرفم نزن...
ـ یییی آراد چرااا؟؟؟؟خوشگله..من که تو جمع نمیپوشمش....
آراد: باشه میخرمش ولی حق نداری بپوشیش...
ـ باشه بابا...
وارد مغازه شدیم منم رفتم لباسه رو پرو کنم....وااااای خدا تو تن خیلی قشنگتر میشد...
بعد از خرید از مغازه اومدیم بیرون...
آنا: خیلی نامردی تقصیره منه نشونت دادم....اه....
ـ خودت گفتی اگه میخوای بخرش...
آنا: نمیدونستم میخریشو تعارف سرت نمیشه...
ـ واااااا تعارف نداریم که...
همینطور داشتیم کل کل میکردیم که آراد دستمو کشیدو گفت: بیا اینجا این مغازه آشنامونه....
مغازه جواهر فروشی بود...منم خو عاشق اینجور چیزا...باهم رفتیم داخل...آراد مشغول احوالپرسی بود منو آنا هم داشتیم نگاه حلقه ها میکردیم...که حلقه خیلی خوشگل چشمو گرفت..(بچه ها من گریم گرفت نتونستم این حلقه رو توضیح بدم)....آراد اومد طرفمو به حلقه نگاه کرد...
آراد: خوشگله میخوایش؟؟؟
ـ آره...
فروشنده حلقه رو دراوردو منم دستم کردم...اندازه اندازه بود...بعد از خریدن یه حلقه ساده برای آراد از مغاره اومدیم بیرون...
از خستگی داشتم میمردم...روبه آراد گفتم:برای امروز بسه خسته شدم...
آراد: باشه عزیزم...جلوتر یه کافی شاپ هست میریم اونجا استراحت میکنیم...
سرمو تکون دادمو باهم راه افتادیم...آنا یه نیشگون از بازوم گرفتو گفت: بیشور اصله کاری رو گذاشتی برای بعدا که من نباشم..
ـ واااای آنا خستم حوصله ندارم دنبال لباس عروس بگردم...
آنا: حالا کی گفته اصل کاری لباس عروسه؟؟؟؟
با تعجب نگاش کردمو گفتم: پس منظورت چیه؟؟؟!!!
آنا: منظورم خریدن لباس خوابای خوشگله...منم میخوام نظر بدم اونجا که دیگه آراد نمیتونه بیاد توهم سلیقه نداری یکی باید باهات باشه...
ـ خفه شو بی ادب...لازم نکرده خودم سلیقم هرچی باشه بهتر از تو...
و به آراد اشاره کردمو گفتم: عمرا اگه سلیقت مثل من باشه....
آنا: اون که بله آراد تکه مثل اون پیدا نمیشه...به چشم برادری بد تیکه ای...
ـ بیشور چشاتو درویش کن...
باهم رفتیم داخل کافی شاپو نشستیم سر یه میز چهار نفره...هرسه تامون بستنی سفارش دادیم..تکیه دادم به صندلیمو داشتم اطرافو نگاه میکردم که چشمم افتاد به مردی که اول پاساژ بهش برخوردم...ته کافی شاپ تنها نشسته بود...زوم کرده بود رو من خیلی وحشتناک نگام میکرد...آب دهنمو قورت دادمو به آراد که روبه رو م نشسته بود نگاه کردم..داشت با چشای ریز شده نگام میکرد...زود رد نگامو دنبال کرد...با دیدن مرده اخماش درهم شدو گفت: اینقدر بهش فکر نکن...بیا بشین سرجا من...
باهم جاهامونو عوض کردیم...اصلا حواسم به اطرافم نبود...خیلی آشنا بود خیلی...هاااااان فهمیدم اون روز دمه خونه دیدمش..همون روزی که میخواستیم بریم خونه آرام....پس این همون مرده بود که سیاوش بهش گفت لامروت..هه....خیلی ترسناک بود بهش میخورد آدم حسابی باشه ولی بد نگاه میکردو نیشخند گوشه لبش خیلی مسخره بود...بعد از خوردن بستنیامون آراد رفت حساب کردو برگشتیم خونه...
خوابیدم سر تختو فکر میکنم به همه چی بیشتر به خودمو آراد و فردا شب...خونه غرق سکوته و همه خوابن...خب حق دارم بیدار باشم کدوم دختریه شب قبل عروسیش راحت بخوابه...اصلا فکرنمیکردم خریدامون اینقدر زود تموم بشه ولی خیلی زود تموم شدو فردا عروسیه...به فرداشب فکرمیکنم...یعنی من فرداشب با آراد...با صدای اس ام اس موبایلم دست از فکر کردن برمیدارم..دستمو از زیر پتو میارم بیرونو گوشیمو از رو پاتختی برمیدارم...آراده...وا اون دیگه برای چی الان بیداره؟؟؟!!!
آراد: خانومم اینقدر فکر نکن بخواب...
بسم الله این از کجا میدونه دارم فکر میکنم..جواب دادم....
ـ تو از کجا میدونی من بیدارمو دارم فکر میکنم؟؟؟!!!!
آراد: عزززیزم طبیعیه هردختری شب قبل عروسیش به شب عروسیش فکر میکنه...حالا تو زیاد فکر نکن بگیر بخواب فردا سرحال باشی...
ـ ناااااامرد....آرااااااد....
آراد: جانم؟؟؟
ـ هیچی...
آراد: بگو عزیزدلم...نگران فردا شبم نباش مگه شب قحطه آدم شبی که خستس از این کارا کنه؟؟؟فعلا راحت بخواب به موقعش برات دارم خوشگلم:-*
ـ اییش....
آراد: شب بخیر خانومم...
ـ شب بخیر...
اونقدر فکر کردم تا خوابم برد...
سایه: دختر تو نمیخوای بلندشی؟؟مثلا عروسیته ها....
یه غلت زدمو سرمو فرو کردم تو بالش....سایه پتو رو از روم کشیدو گفت: پاشو دیگه چقدر میخوابی....
روشنا: اه به تو چه برو بیرون بذار بخوابم....
سایه: دیییییییره....اه کار سختر نبود به من بدن..پاشو ببینم...
به زور چشامو باز کردم...نشستم سر تختو یه کشو قوسی به بدنم دادم...در حالی که خمیازه میکشیدم از رو تخت اومدم پایینو رفتم سمت دستشویی...از دستشویی که اومدم بیرون کسی داخل اتاقم نبود...حوله و لباسامو برداشتمو رفتم داخل حموم...
آخیییییش سرحال شدم..لباسامو پوشیده بودمو داشتم با حوله موهامو خشک میکردم که در اتاق باز شدو سیا اومد داخل..
ـ کی یاد میگیری درست وارد اتاق یه دختر بشی؟؟؟؟
سیا: زودباش دیره اومدم ببینم چیکار میکنی...بدو صبحونه بخور ده دقیقه دیگه آراد میاد دنبالت برسونتت آرایشگاه...
حوله رو گذاشتم تو کمدمو همراه سیاوش رفتم بیرون...به اهل خونه سلام کردمو رفتم داخل آشپزخونه...یه چایی برای خودم ریختمو رفتم نشستم سر میز...بعد از خوردن چایی زود رفتم داخل اتاقمو حاضر شدم...یه مانتو سفید با شلوارو کفش مشکی و شال مشکی...کیفمو برداشتمو از اتاق رفتم بیرون..یه نگاه به ساعت کردم..8بود...
سیاوش: آراد بیرون منتظرته..هرچی اصرارا کردم بیاد داخل نیومد...
سرمو تکون دادم..خداحافظی کردمو از خونه رفتم بیرون....آراد تو ماشین نشسته بود به در همسایه روبه روییمون نگاه میکرد...حواسش نبود من اومدم درو باز کردمو نشستم تو ماشینو تقریبا محکم درو بستم..به خودش اومدو برگشت طرفم...با لبخند خوشگل گفت: درو شکستی...خوبی خانوم خوشگله؟؟؟
ـ به خوبی شما نیستم...
آراد: نبایدم باشی...
یه چشمک بهم زدو ماشینو روشن کرد...بعد از طی کردن یه راه تقریبا طولانی رسیدیم آرایشگاه...
ـ مرسی عزیزم...
آراد: خواهش اما تشکر خشک و خالی فایده نداره...
ـ واااااااا!!! پس چیکار کنم؟؟؟
آراد: خب نمیخوای قبل از رفتنت شوهر خوشگلو خوشتیپتو ببوسی...
ـ اعتماد به سقفت از پهنا تو حلقم...
سرمو کج کردمو گفتم: تو چی؟؟؟
آراد: من چی؟؟؟
ـ تو نمیخوای قبل از رفتن زنت به آرایشگاه اونو ببوسی؟؟؟
آراد: عزززیزم فعلا نوبت تو...
چشمکی زدو گفت: نترس آخر شبم نوبت منه...
ـ بی ادب...
یه نگاه به دورو برم کردم..کوچه تقریبا خلوت بود...برای رها شدن از این وضعیت سرمو بردم جلو تا گونشو ببوسم...لبم نیم متر با گونش فاصله داشت که سرشو برگردوند طرفمو لباش گذاشت رو لبام...بوسیدمشو رفتم عقب در حالی که در ماشینو باز میکردم گفتم: پروووو..
آراد خندیدو گفت: مراقب خودت باش خداحافظ..
ـ خداحافظ...
درو باز کردمو رفتم پایین....منتظر موندم تا آراد بره ولی ظاهرا نمیخواست بره برای همین وارد آرایشگاه شدم...
نشستم سر صندلی آرایشگرم شروع کرد به ارایش کردنم بهش گفتم آرایش ملایم میخوام.....
یه کش و قسی به بدنم دادم که صدای استخونامو شنیدم...آخییییییش بالاخره تموم شد....رفتم سمت آیینه...خیلی هیجان داشتم...با دیدن خودم ذوووق کردم شدید با اینکه آرایشمو مدل موهام ساده بود ولی جیگری شده بودم...
 
 
سهیلا بازدید : 408 پنجشنبه 28 شهريور 1392 زمان : 21:27 نظرات ()