close
تبلیغات در اینترنت
دیوانه عاشق

دیوانه عاشق

دیوانه عاشق

دیوانه عاشق
دیوانه عاشق
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • پروای بی پروای من18
  • دیوانه عاشق
  • پروای بی پروای من16
  • دیوانه ی عاشق4
  • تصاویر...
  • پروای بی پروای من14
  • دیوانه ی عاشق3
  • دیوانه عاشق2
  • دیوانه ی عاشق1
  • بیوگرافی.....
  • محل تبلیغات شما

    دیوانه عاشق

    این مطلب رو در دوشنبه 22 مهر 1392 ساعت: 13:22 در سایت قرار داده است.

    صبح با دردی که داشتم از خواب بیدار شدم...البته خیلیم درد نداشتم ولی درد بود دیگه...از تخت اومدم پایینو رفتم داخل حموم...

    بعد از یه دوش آب گرم حالم جا اومد..لباسامو پوشیدمو از اتاق رفتم بیرون..صدای آراد و آیلار از آشپزخونه میومد...رفتم داخل آشپزخونه..آراد تا منو دید اومد طرفمو گفت:
    تو کی بیدار شدی؟؟؟؟؟خوبی؟؟؟درد نداری؟؟؟؟
    ـ نیم ساعت پیش بیدار شدم رفتم حموم...نه خوبم زیاد درد ندارم..
    آراد: خب خداروشکر بیا بشین صبحونتو بخور...
    یه نگاه به میز کردم...همه چی بود...نشستم سرمیز شروع کردم به خوردن آرادم هی لقمه میگرفت میذاشت جلوم...دیگه حس میکردم دارم میترکم...از پشت میز پاشدم که آراد گفت:بشین بخور تو که چیزی نخوردی....
    با چشای گرد شده گفتم:من هیچی نخورم؟؟؟!!!وای آراد دارم منفجر میشم...
    آیلار:بابا روشی راست میگه خیلی خورد من دیدم....
    آراد:تو چی میگی جوجه...پس چرا من ندیدم؟؟؟
    روبه من گفت: تو که هیچی نخوردی...فقط یه ساندویچ نون پنیر با گردو و یه ساندویچ کره مربا....با شیرعسل خوردی...
    یه نگاه به هیکلش کردمو گفتم: خب بله این همه برای هیکل تو هیچی نیست....
    آراد خندید منم داشتم ظرفا رو از رو میز جمع میکردم که آراد اومد طرفمو دستمو کشید بردم بیرون...
    آراد: خودم جمع میکنم....تو مطمئنی حالت خوبه؟؟؟؟
    ـ آره بابا خوبم...
    آراد: خب پس اگه خوبی برو آماده شو ناهار میخوایم بریم بیرون...
    دستمو از دستش اوردم بیرونو در حالی که میرفتم سمت آشپزخونه گفتم:
    خب باشه بذار میزو جمع کن...بعدشم حالا کو تا ناهار...
    آراد دوباره دستمو کشیدو گفت:اولا خودم میزو جمع میکنم....دوما یه نگاه به ساعت بنداز 1 پس بدو برو آماده شو....
    ـ باشههههه....
    داخل اتاق که شدم رفتم سمت کمد و درشو باز کردم یه مانتو سبز تیره با شلوار مشکی و روسری مشکی دراوردم...میخواستم آماده بشم که آیلار اومد داخل اتاق...
    آیلار: روشی جونم میای کمکم کنی لباس بپوشم...خودم لباسامو انتخاب کردم شلوارمم پوشیدم ولی بلوزم نمیره تو تنم..
    خندیدم...رفتم طرفشو نشستم رو به روش...یه شلوار آبی پوشیده بود با یه بلوز سفیدم دستش بود...لباسشو کردم تنشو نشوندمش سرصندلی میزتوالت..موهاش بلند شده بودن...یه کش برداشتمو موهاشو دم اسبی بستم...اونم گونمو بوسیدو از اتاق رفت بیرون...
    منم بعد از اینکه آماده شدم رفتم بیرون...دیدم آراد داره ظرفا رو میشوره...
    ـ آرااااااااااااااااد...خودم میشورم...
    آراد: تموم شدن دیگه...
    ـ باشه بیا برو آماده شو..
    آراد دستاشو خشک کردو رفت داخل اتاق اما قبلش یه نگاه به تیپ منو آیلار کرد بعد رفت...
    وقتی از اتاق اومد بیرون لبخند زدم..یه شلوار مشکی با بلوز آستین کوتاه آبی همرنگ شلوار آیلار پوشیده بود...خودشم خندش گرفته بود اومد دستمو گرفتو رو به منو آیلار گفت:خب دیگه قبل ازدواج با آیلار ست میکردم الان باید با دوتاتون ست کنم برای همین بلوزم هم رنگ شلوار آیلاره شلوارمم همرنگه شلواره تو...
    خندیدمو چیزی نگفتم....باهم از خونه رفتیم بیرونو سوار ماشین شدیم...
    **********
    فردا تولد آراده میخوام یه جشن دونفره براش بگیرم باید آیلارو بذارم پیشه آرام..دستامو خشک کردمو رفتم سمت گازو زیرشو خاموش کردم...ظرفارو از کابینت دراوردم..داشتم میزو میچیدم که صدای بازو بسته شدن دراومد...اااا آراد که گفت امشب برای شام نمیاد...نمیدونم چرا استرس گرفتم..
    ـ آراد عزیزم مگه نگفتی برای شام نمیای؟؟؟؟
    صدایی نیومد..قلبم تندتند میکوبید...از در آشپزخونه رفتم بیرون با چیزی که جلوم دیدم احساس کردم یکی داره قلبمو فشار میده...اون اینجا چیکار میکرد...کلید خونه رو از کجا اورده بود؟؟؟نگران آراد بودم نکنه بلایی سرش اورده...
    ـ ت..تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟کلید خونه رو از کجا اوردی؟؟؟
    سحر نیشخندی زدو گفت: از آراد گرفتم...فرهاد بیا داخل...
    با دیدن مرده دهنم سه متر باز شد باورم نمیشد یعنی...یعنی اون مرده که همش مزاحمم میشد از طرف سحره؟؟؟؟؟؟
    ـ برای چی اومدی اینجا؟؟؟؟؟
    سحر: اومدم باهات حرف بزنم...
    با فرهاد رفتن نشستن سرمبل...من هنوز ایستاده بودمو نگاشون میکردم...رفتم سمت اپن و موبایلمو برداشتم میخواستم اس بدم به آراد که سحر زود اومد طرفمو موبایلو از دستم گرفت...
    سحر: لازم نکرده به آراد چیزی بگی وقتی اون کلیده خونه رو داده حتما میدونه ما اینجاییم برو بشین...
    نههه این امکان نداره...اون میخواد آرادو پیشه من خراب کنه...آره آره...آب دهنمو قورت دادمو رفتم نشستم رو مبل...
    آراد برای هزارمین بار جیباشو گشت...نبود کلید نبود...هرچقدر فکر کرد به نتیجه ای نرسید آخرین بار گذاشته بودشون تو جیب کتش..پوفی کشیدو کتشو از رو صندلی برداشتو رفت سمت در...
    آراد: خانوم شکوهی من میرم خونه...شماهم میتونین برین..
    خانوم شکوهی:بله آقای دکتر..خداحافظ...
    آراد: خداحافظ...
    رفت تو پارکینگو در ماشینو باز کرد...نشست داخل ماشینو همه جاشو گشت ولی نبود...اولین بار بود کلیداشو گم میکرد...ماشینو روشن کردو راه افتاد سمت خونه...
    تو راه همش به کلیدا فکر میکرد..به اینکه کجا گذاشتشون...به خونه که رسید از ماشین پیاده شدو زنگو زد....در باز شد آرادم رفت داخل...دکمه آسانسورو زد و منتظر موند تا آسانسور بیاد پایین...یاد صبح افتاد که یه بیمار داشت به اسم فرهاد قائمی وقتی داشت باهاش صحبت میکرد یکدفعه بیمار تشنج کرد آرادم برای چند دقیقه از اتاق رفت بیرون..آراد با خودش فکر کرد::یعنی امکان داره اون کلیدارو برداشته باشه؟؟؟من تا حالا هیچکدوم از مریضامو تو اتاق تنها نذاشتم...ولی کلیدای خونه من به چه درد اون میخوره::
    آراد با صدای آسانسور به خودش اومد...
    *********
    با شنیدن صدای آراد یه نفس راحت کشیدم....خدایا شکرت...
    آراد: تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    سحر: اومدم مهمونی...اومدم زن دیوونتو ببینم...
    آراد هجوم برد طرف سحرو گفـت: خفهههههه شو....از خونه من برو بیرون همین الان...
    نمیدونم چرا آراد چشمش که به مرده افتاد اخماش درهم شدو در حالی که میرفت طرف سحر گفت: تو..تو به چه حقی کلیدای خونه ی منو برمیداری؟؟؟؟؟؟؟به چه حقی؟؟؟؟؟؟؟
    کلمه ی آخرو نعره کشید من یکی از شنیدن صداش چسبیدم به سقف...سحر کیفشو از رو مبل چنگ زدو به فرهاد اشاره کردو درحالی که میرفت سمت در گفت: من دست از سرت برنمیدارم...مطمئن باش...
    کلیدارو پرت کرد طرف آرادو از خونه رفت بیرون...درو محکم بهم کوبید....آیلار اومده بود تو راهرو ایستاده بود داشت نگاه میکرد...ظاهرا با صدای آراد از اتاقش اومد بیرون...
    آراد به من نگاه کردو گفت: تو خوبی؟؟؟
    ـ آ..آره آره..
    آراد سرشو تکون دادو از جاش پاشد رفت سمت اتاق...آیلار اومد طرفمو گفت: چی شده؟؟؟؟چرا بابا عصبانی بود؟؟؟
    ـ هیچی عزیزم..تو گشنت نیست؟؟؟؟بریم شام بخوریم..
    آیلار:بریییییم...
    ـ تو برو بشین تا من برم آرادو صدا کنم..
    آیلار: باشه..
    رفتم داخل اتاقو درو پشت سرم بستم...آراد رو تخت دراز کشیده بودو چشاش بسته بودن...لباساشم عوض نکرده بود..
    ـ آراد جان پاشو لباساتو عوض کن..شامم باید بخوری...
    خودمم داغون بودم..ولی رفتم کنارش نشستم رو تخت...
    ـ آراد...
    آراد: هوم...
    ـ پاشو دیگه..
    آراد: آخه من نمیفهمم اون عوضی اینجا چیکار میکرد؟؟؟؟چی شد یکدفعه بعد چهارسال پیداش شد؟؟؟؟
    ـ اممممم آراد من...من یه چیزیو بهت نگفتم...
    با این حرف من عین برق گرفته ها نشست رو تختو گفت: چیو نگفتی؟؟؟؟؟زود بگو...
    ـ خب...خب اون مرده بود....همون...همون که با سحر اومده بود خیلی وقته مزاحمم میشه...
    آراد چندلحظه چیزی نگفت و یه دفعه داد زد: اونوقت تو به من چیزی نگفته بودی؟؟؟؟؟؟؟؟هاااااااااااا ن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا به من نگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه بلایی سرت میورد چی؟؟؟؟؟
    لبمو گاز گرفتم و گفتم: باور کن میخواستم بهت بگم اما...
    آراد: اما چییییییییییی؟؟؟؟؟؟
    ـ داد نزن...توهم به من نگفتی سحر اومده بود مطبت....
    آراد: کی بهت گفت؟؟
    ـ سحر...
    آراد: جریان تو فرق میکنه...تو باید به من میگفتی..
    ـ هیچ فرقیم نمیکنه...
    آراد چشم غره ای بهم رفتو از جاش پاشد لباساشو عوض کرد...منم از اتاق رفتم بیرون..نشستم کنار آیلار تا آراد بیاد...
    آیلار: روشی جووووووون پس غذا کو..
    ـ وای راست میگی اصلا حواسم نبود...
    غذا رو کشیدم تو ظرفو گذاشتمش سر میز...آرادم اومد داخل آشپزخونه قبل از اینکه بشینه سر میز اول گونه منو بوسید بعدم آیلارو....رو به آیلار گفت: چطوری آیلاری؟؟
    آیلار: خوبم..امروز کلی با روشی جون بازی کردم..
    آراد: آفرین...حالا غذاتو بخور که بعدش باید با من بازی کنی...
    آیلار: آخ جوووووون...
    بعد از شام ظرفارو جمع کردمو رفتم داخل اتاق چون ظاهرا آراد میخواست با آیلار بازی کنه منم خیلی خوابم میومد...لباس خوابمو پوشیدمو خودمو انداختم رو تخت..
    تازه بعد از کلی کلنجار رفتن داشت خوابم میبرد که دستای آراد دور کمرم حلقه شد...
    ـ واااااااااااااااااااااااا ی آراد داشتم میخوابیدم اه...
    آراد: خواب بی خواب...
    برم گردوند سمت خودشو گردنمو بوسید...خوابم کاملا پرید...شوهر داشتنم مکافاته به خدا...
    صبح از که خواب بیدار شدم زود رفتم حموم...کلی کار داشتم...
    صبحونه رو اماده کردمو آیلارو صدا زدم...آیلار با چهره خواب آلود و صورت نشسته اومد تو آشپزخونه و گفت: خوابم میاد..
    ـ عزیزم بیا صبحونتو بخور باید بری خونه آرام..اول برو صورتتو بشور...
    آیلار خواب از سرش پریدو یه جیغ خفیف کشید دوید سمت دستشویی...از موقعی که بردیا پسر آرام به دنیا اومده بود آیلار بیشتر اوقات اونجا بودو با بردیا بازی میکرد...صورتشو شستو اومد نشست سرمیز منم نشستم پیششو شروع کردیم به خوردن...
    بعد از صبحونه میزو تندتند جمع کردمو رفتم داخل اتاق که آماده بشم..یه مانتو خردلی با شلوار سفید و روسری سفید دراوردمو زود تنم کردم...یه خط چشم کشیدمو از اتاق رفتم بیرون..آیلارم همزمان با من اومد بیرون...خودش لباساشو پوشیده بود یه تاپ قرمز با شلوار سفید پوشیده بود موهاشم باز گذاشته بود...
    ـ میخوای موهاتو ببندم؟؟؟؟گرمت میشه ها...
    آیلار: نه دوست دارم موهام باز باشن...
    ـ باشه پس بریم...
    آخیییییییییییییییییییش خدایا بالاخره تموم شد حالا فقط خودم باید آماده بشم...یه نگاه به ساعت کردم8:30 بود...غذای مورد علاقه ی آراد(فسنجون) رو درست کردم...کله خونه رو هم تمیز کردم...دیگه دارم از خستگی بیهوش میشم...فکرکنم آراد تا یه نیم ساعت دیگه بیاد...از جام پاشدم رفتم داخل اتاق یه لباس مشکی دکلته کوتاه داشتم که یه پاپیون بزرگ گلبهی روی شکمش میخوردو پایینش تقریبا چین چین بود و تا بالای رونم بود...میشه گفت لباس تقریبا بازی بود..تنم کردمو اتو مو رو زدم به برق و موهامو اتو کشیدم...حالا نوبت آرایش بود..

    موضوع: رمان,رمان دیوانه عاشق,

    تعداد بازديد : 621
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    پروای بی پروای من18
    پروای بی پروای من16
    دیوانه ی عاشق4
    تصاویر...
    پروای بی پروای من14
    دیوانه ی عاشق3
    دیوانه عاشق2
    دیوانه ی عاشق1
    رمان دوراهی عشق ونفرت11
    رمان دوراهی عشق ونفرت10

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( رمان شاپ )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    طراحی از آواسایت ترجمه از قالب گراف

    نهتانی , nohtany ,