close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت11
loading...

رمان شاپ

شونه ای بالا انداختم وگفتم: -نمیدونم...پاشو بریم پایین با رکسانا از اتاق رفتیم بیرون... شهراد وشادی گذاشته بودن دنبال هم... رکسانا سری تکون داد وبا هم رفتیم تو اشپزخونه... مامان با دیدن ما گفت: -به به گل دختر ها بشینین صبحونه بخورید که میخواهیم بریم لواسون.... ورو به رکسانا گفت: -به مامانت هم زنگ زدم...میان... یه لحظه رکسانا رنگش پرید...دستش رو فشردم وآروم گفتم: -نگران نباش من با رامتین حرف میزنم... حرفی نزد...ولی نگاهش نگران بود.... میدونستم داره به چی فکر میکنه... که به خاطر یه آدم دروغ گو خانوادش…

رمان دوراهی عشق ونفرت11


شونه ای بالا انداختم وگفتم:
-نمیدونم...پاشو بریم پایین
با رکسانا از اتاق رفتیم بیرون...
شهراد وشادی گذاشته بودن دنبال هم...
رکسانا سری تکون داد وبا هم رفتیم تو اشپزخونه...
مامان با دیدن ما گفت:
-به به گل دختر ها بشینین صبحونه بخورید که میخواهیم بریم لواسون....
ورو به رکسانا گفت:
-به مامانت هم زنگ زدم...میان...
یه لحظه رکسانا رنگش پرید...دستش رو فشردم وآروم گفتم:
-نگران نباش من با رامتین حرف میزنم...
حرفی نزد...ولی نگاهش نگران بود....
میدونستم داره به چی فکر میکنه...
که به خاطر یه آدم دروغ گو خانوادش رو هم رها کرده....
به اینکه قراره چه قدر موعذه بشنوه...
با این حال سعی کردم..
سرحالش بیارم...
علاوه برما قرار بود آیدا وسپرینا هم بیان باغ....
بعد از صبحانه وسایل رو جمع کردیم و راهی لواسون شدیم... تو راه همش سعی در اروم کردن رکسانا داشتم.... اما انگار بی فایده بود...
رسیدیم باغ... نیم ساعت بعد از ما هم ایدا اینا وسپهر اینا و رامتین اینا رسیدن بر خلا ف تصورم مامان وبابا ی رکسانا خیلی صمیمانه بغلش کردن...ولی رامتین باهاش سرد رفتار کرد...
بعد از اون همه دوره همی های پر از حرص و ناراحتی... توی جمع فامیلی سرشار از انرژی بودم... بازهم همه چی مثل قدیما شده بود... شادی و سپهر میزدن تو سرو مغز هم ....ایدا و شهرادهم سره حال بودن و سر به سر هم میزاشتند.... منم از شادی بقیه انرژی گرفته بودم و میخندیدم...
فقط رکسانا ناراحت بود وحوصله نداشت....
با دیدن قیافه ی توهمش... رفتم و کنارش نشستم...
من-کجایی؟
رکسانا نفس پر آهی کشید واروم گفت:
-شیوا فکر نمیکردم یه روز یه مرد اینطوری بازیم بده
من-این اتفاق واسه خیلی ها پیش اومده به کسایی اعتماد کردن که نبایدمیکردن... میدونی رکسانا ما توی یه خانواده با فرهنگ باز بزرگ شدیم که مامان باباها خیلی ازادمون گذاشتن.... اما بقیه مردم ایران که مثل ما بزرگ نشدن...به خاطر همینه همیشه این ماییم که ضربه میخوریم...
رکسانا-ما هرچی هم که ازاد بودیم... یاد گرفتیم... بعد ازدواج خیانت نکنیم...
من-خوب متاسفانه ایران اینطوری شده می بینی که اکثر زن ها دوست پسر دارن... همینطور هم مرد ها چون وقتی هنوز نفهمیدن ازدواج و تعهد یعنی چی... واسشون زن میگیرن... شوهرشون میدن... یه دختر از دست زور گویی مادر پدرش و برادرش شوهر میکنه... گیرای شوهر شروع میشه... از چاله میوفته توی چاه و شروع میکنه به خیانت کردن چون قلبن تعهدی نداره و فقط کتبا تعهد داره...مرد ها هم همینطور
توهم حالا خودت رو نارحت نکن احساست رو کنار بزارو منطقی به این قضیه فکر کن ولی کاشکی باهاش....
رکسانا بی پروا گفت:
-کاش باهاش نخوابیده بودم؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم
رکسانا-ازم سوء استفاده نکرد یه نیاز دو طرفه بود
من-ولی اخه اگه فردا بخوای با یکی دیگه ازدواج کنی چی؟
رکسانا-خوب بهش میگم ...
با تعجب گفتم:
-یعنی واقعا این کار رو میکنی؟
رکسانا-وا...معلومه که میگم... شیوا مگه اون پسری که من باهاش ازدواج میکنم قبل از من با کسی نبوده؟معلومه که بوده دخترا ایران همش باید تو سری بخورن؟...چه فرقی بین من و شوهرم هست که اون قبل از من باهرکی بوده فدای سرش من باید پلمب باشم؟
خندم گرفت ...ولی با کنترل گفتم:
-اخه وجدان چی میشه؟چطوری یه زن تنشو به هر کسی بده؟
رکسانا-ببین خودتو فقط نگاه نکن که هیچی از رابطه حالیت نیست... خیلی دخترا نیاز دارن... خوب؟ومثل تو صدتا خواستگارو خاطر خواه توپ هم ندارن... موقعیت ندارن پس با دوست پسراشون(....)فهمیدی؟الان از هر 10 تا دختر 8 تاش اوپنه خانوم
من-تو به این اعتقاد نداری که ادم باید خودشو واسه عشقش نگه داره؟
رکسانا-اون عشق هم خودشو واسه تو نگه داشته؟یا ده تارو(...)حالاهم اومده یه دختره نجیب و دست نخورده بگیره؟ ولمون کن بابا من فقط واسه این ناراحتم که یه سال ازعمرمو هدر دادم ...حالاهم تصمیم دارم برم خارج گور بابا ی خودش و اراجیفی که میخواد بهم تحویل بده
من-واقعا؟
رکسانا-اره به خدا... مامان قول داده ولش کنم می فرستتم اونور درس بخونم... چه بهتر که اینطوری شد
تو دلم گفتم :
-واقعا چقدر بین منو رکسانا فرق هست... چقدر راحت با همه چی کنار میاد... یه روزه نظرشو عوض کرد
رکسانا-اوی تو فکری؟بیا بریم اونور بیخیال دنیا... گوره بابای همه مردا
دوتایی خندیدم ورفتیم پیش بچه ها
شهرادو اریا داشتن یار کشی میکردن واسه ی وسطی
من-ما هستیما
اریا رو به من گفت:
-تو بیا تو تیمه ما
شهراد-اره رکسانا هم واسه ما... لاغره توپ پیداش نمیکنه
رکسانا-خفه شو اورانگوتان
خلاصه بعد از یارکشی
ایدا و شهرادو سپهرورکسانا رفتن تو یه تیم... من واریا و رامتین و شادی هم توی تیمه دیگه ...ایناز هم مثل همیشه داشت مطالعه میکرد
شهرادو اریا تک انداختن و تیمه ما وسط شد... من که چسبیده بودم پشت رامتین که توپ بهم نخوره... شادی هم مثل فرفره میدویید.... منو یادشون رفته بود... شهراد هوار میزد:
- نفس کش
و توپ و پرت میکرد ....
انقدر هم محکم میزد که به هر کی میخورد به فنا میرفت...
تو این حین زنگ ویلارو زدن...
ایناز رفت و درو باز کرد
شهراد-فکر کنم ارمان و مهران باشند... زنگ زدم بیان
قلبم یه لحظه وایساد....
سره جام خشک شدم...
بقیه بچه ها زمین ر و بالا پایین میرفتن که توپ بهشون نخوره....
ارمان از در وارد شد...
با دیدن تیپش آهی از حسرت کشیدم....
یه شلوار جین سورمه ای و پیراهن قرمز اسپرت وخیلی شیک تنش بود ....
محو ارمان شده بودم که شهراد محکم توپ رو پرت کرد سمت اریا ...توپ خورد تو ارنج اریا وشدت بیشتری گرفت و محکم خورد توی صورتم....
یه لحظه چشمام سیاهی رفت و ولو شدم روی زمین
شهراد-اوه...اوه مسدوم داریم...برانکارد بیارید...مسدوم داریم...
ولی واقعا سرم درد گرفته بود....
آیدا باخنده دست دراز کرد ودستم رو گرفت ... از سره جام بلندم کرد وگفت:
-از دست رفتی...
خندم گرفت...
آرمان با همه مشغول خوش وبش شد...به من که رسید بازهم رفتار همیشگی...
نه سلام...نه حتی یه نگاه...
من هم که حرصم گرفته بود زیر لب گفتم:
- دارم برات...


رفتارهای سردش انگار آتیش به دلم میزد...
اما منی که تونستم بعد از یه جریانی که به روحم صدمه زد....به خودم بیام ودوباره سرپا وایسادم وگفتم:
-هنوز زندگی ادامه داره...
پس زندگی باید ادامه پیدا میکرد....
آرمان تنها شانس من برای زندگی دوباره بود...
اگه میرفت..
اگه تنهام میذاشت...
اگه میرفت با یه نفر دیگه...
نفس من هم برای همیشه قطع میشد....
با این افکار یه کم اعتماد به نفس گرفتم ودر پی کشیدن نقشه ی تازه لبخندی خبیثانه رو لبام نقش بست...
شب بعد از این که مامانینا داشتند میز شام رو جمع میکردن...
یهو آرمان رو دیدم که داشت میرفت سمت باغ...
از موقعیت استفاده کردم وگوشی به دست از خونه رفتم بیرون....
داشت آروم آروم قدم میزد ومیرفت....
داشت میرفت سمت همونجابی که....
همونجا که اون شب بهم ابراز احساسات کرد...
دقیقا به درختی که اون موقع تکیه داده بودم تکیه داد....
ونفسی پرآهی کشید....
سره جام خشک شدم....
پس هنوز یادشه...
پس هنوز فراموش نکرده...
هنوز هم بهم فکر میکنه....
نمیدونم چرا ولی بغض کردم....
میخواستم بی خیال نقشم بشم وبیشتر از اون آزارش ندم
که صداش من رو سره جام میخکوب کرد....
-ازت متنفرم...
یعنی من رو دید..؟
از کجا؟
برگشتم...
ولی نه با خودش بود...
بغضم تشدید شد...
فاصله ی بین عشق ونفرت خیلی کمه...
چه زود تموم اون احساس به یه نفرت تبدیل شد....
چی شدش اون همه احساس
اینو هرگز نمیدونم
نفس عمیقی کشیدم وخودم رو آماده کردم وگوشی رو دم گوشم گذاشتم...
صدامو طوری تنظیم کردم که بشنوه...
به چه روزی افتاده بودم من...
برای نگه داشتنش دست به چه کارها که نمیزدم...
اون موقع که داشتمش...
فرصت داشتم..
فرصت توضیح....
هیچی نگفتم
اما حالا که فرصت توضیح ندارم...
دنبال توضیحم..
خدایا به دادم برس...
-من نمیخوام ببینمت چطوری بهت بگم...نمیخوام یه خائن باشم..تو زن داری...پس یه این طور چیزی محاله....
-اون موقع که فرصت داشتی نخواستی ....حالا چی از جونم میخوای؟
-برای بار صدم میگم من نمیتونم بیام وببینمت....
-اه چرا انقدر اصرار میکنی؟...
-خیلی خوب...خیلی خوب...کجا؟
-ن بیا دنبالم دم شرکت...
-خیلی خوب میبینمت...خداحافظ
وگوشی رو قطع کردم...
که یهو صدای بهم کوبیده شدن در باغ رو شنیدم....
آرمان بود؟
رفت؟
یه جورایی اعصابم از این کار خرد بود...ولی همین عکس العمل هاش بهم قدرت میداد که بیشتر واسه ی داشتنش تلاش کنم...
وقتی برگشتم تو خونه..
بچه ها مشغول قلیون کشیدن بودن....
حوصله نداشتم....
تا آخر شب یه گوشه نشستم...
آخر شب هم رکسانا با کمال میل با خاله اینا رفت خونه شون...
یعنی واقعا ادم بامزه ای بود...نه به دیشبش که میخواست از غم بمیره نه به امشبش که رنگ پس داد وبا دیدن مهران...یارو و کل اجدادش رو یادش رفت...
واز همون شب بود که زمزمه های شادی برای رفتن شروع شد....فردای اون روز با یه هیجان خاصی از خواب بیدار شدم واز خونه زدم بیرون....
یه حسی بهم میگفت...
میاد...
با انرژی وارد شرکت شدم....
جلسه داشتیم...
رفتیم واسه ی جلسه....
فرزاد هم انقدر درگیر پروزه بود که اخمو شده بود وهمش غر میزد....
و مهناز هم که از دست این رفتارش به ستوه رسیده بود...
وقتی داشت از کنار صندلی من ومهناز میگذشت...
مهناز پاشو جلوی پاش گذاشت...
که سکندری خورد و نزدیک بود کله پا بشه...
فرزاد که فهمید کارد میزدی خونش در نمیومد...
ولی مهناز با لودگی گفت:
-اخ ببخشید دکتر حواسم نبود....
فرزاد هم با چشماش واسش خط ونشون کشید...
خیلی اوضاعشون خنده دار بود...
بعد از جلسه رفتیم تو اتاقمون....
مهناز هم همش میخندید...
یهو یاد قرار امروز افتادم وجیغ خفیفی کشیدم وتند تند جریان رو واسه ی مهناز گفتم وپرده ی اتاق رو کنار زدم وبه بیرو ن نگاه کردم...
این طرف اون طرف خیابون رو چشم چرخوندم....
نه مثل اینکه نیومده بود...
دماغم سوخت وپرده رو انداختم....
مهناز هم فقط سری تکون داد وگفت:
-این احمق بازی ها چیه شیوا مگه بچه شدی یه بار آدمانه برو باهاش حرف بزن...
من-هوم؟یعنی بهش زنگ بزنم؟اون حتی خوشش نمیاد نگام کنه...چه برسه به اینکه صدام رو بشنوه....اون شب خودم شنیدم که گفت ازم متنفره...
مهناز-نمیدونم گیجم کردید...همش هم تقصیر توئه خره....
سری تکون دادم وحرفی نزدم...
مهناز-راستی این چند وقت چرا انقدر تو مهمونی میری؟
من-به خاطر شهراده...6 ماه ایرانه وهمش هم دوره همی ومهمونی میزاره...
مهناز شونه ای بالا انداخت ودیگه حرفی نزد...
***

بعد از ساعت کاری قرار شد که با مهناز بریم به یه پاساژ وچندتا پالتو بخریم...چون هوا کم کم داشت سرد میشد....
رفتیم به یه پاساژ تو تجریش...
مشغول نگاه کردن به ویترین مغازه ها بودم....که یه پالتوی مشکی چشمم رو گرفت...
به مهناز نشونش دادم که گفت:
-قشنگه...
رفتیم داخل مغازه...
مغازه ی خیلی بزرگی بود وپوشاک زنانه ومردانش طبقه بندی شده بود...از مسئول خریدش پرسیدیم وراهنماییمون کرد...
از بین رگال ها همون پالتو رو با سایز خودم پیدا کردم ورفتم تو پرو...
پوشیدمش فیت تنم بود....
از اتاق پرو رفتم بیرون که مهناز هم ببینه که یهو سره جام خشکم زد....
این دوتا اینجا چیکار میکردن؟
مهناز در حال سلام واحوال پرسی با آرمان بود....
مهسا هم داشت تو رگال ها دنبال پالتو میگشت....
صدامو صاف کردم وگفتم:
-مهناز...
با صدای من هردوشون برگشتند...
مثل خودش بی تفاوت بودم...امابه خاطر حضور مهناز سلام زیر لب گفتم وروبه مهناز گفتم:
-خوبه مهناز؟
مهناز-آره عالیه...میخریش؟
من-اوهوم..
مهناز-خیلی خوب...پس بیا این وسایل رو بگیر تا من هم برم تو پرو..
پالتو رو از تنم دراوردم ووسایل رو از مهنازگرفتم...
مهناز رفت داخل پرو....
که مهسا اومد وگفت:
-ا...شیوا جون شما هم اینجایی...
خیلی آروم بهش سلام کردم که روبه آرمان گفت:
-آرمان به نظرت این پالتو خوبه...میخوام واسه امشب که میام خونتون بپوشمش...
چی؟میخواست بره خونشون...
واسه ی چی؟
نکنه بخواد...بخواد...رسما به خانوادش معرفیش کنه....
دلم ریخت...
یخ بستم...
ارمان-آره عزیزم فکر کنم بهت بیاد...
عزیزم...؟
میخواستم جیغ بزنم...
به چه حقی به یکی دیگه میگی عزیزم..
ولی هیچی نگفتم...
وروی یه صندلی نشستم...مهسا هم رفت تو پرو
نمیدونم چرا ولی اگه این حرف رو بهش نمیزدم شب خوابم نمیبرد...
من-اوردیش خرید عروسی انشاا...
خیلی خونسرد سرشو چرخوند سمت من....نه جدی بود نه خشمگین...خیلی بی تفاوت...
با خونسردی گفت:
-آره...
اصلا انتظار این جواب صریح رو نداشتم...
من-خوبه مبارکه...
پوزخندی زد وگفت:
-تو چی؟ فکر کنم..همیشه در حسرت خرید عروسیت بمونی...
یعنی کارد میزدی خونم در نمیومد...
تک خنده ای کردم وگفتم:
-فقط کافیه اراده کنم..
خیلی سرد ویخبندون گفت:

-دلم به حالت میسوزه...دلم به حال اون کسی هم که بخواد بیاد سراغ تو میسوزه...



از چشمام آتیش میزد بیرون....خودم رو کنترل کردم وگفتم:

-شیوا آروم باش..آروم باش
من-نو واسه ی خودت دل بسوزون...
از قصدی این حرف رو نزدم اما بد گرفت...فک کرد دارم طعنه ی این رو بهش میزنم که ولش کردم...
پوزخندی زد وازم دور شد....
ولی بغض تو گلوی من جا خوش کرد
یهوسره جاش وایساد و برگشت وبا طعنه گفت:
-طرف امروز تورو سر قرار کاشت...؟
من-شما همیشه عادت دارید به مکالمه ی خصوصی دیگران گوش کنید؟
پوزخندی زد وبا خودش زمزمه کرد:
-خصوصی...بچه خر میکنه...
خودم رو زدم به نشنیدن
مهناز با دوتا پالتو از پرو اومد بیرون وگفت:
اینارو میخرم...
من-چرا نیومدی من ببینم...
مهناز-میریم خونه میبینی
واز آرمان خداحافظی کرد ودست من رو دنبال خودش کشید...
رفتیم صندوق...پول لباس هارو حساب کردیم وزدیم بیرون...
مهناز-این چرت وپرت ها چی بود بارش کردی احمق؟اون امروز اومده بوده ببینه تو چه غلطی میکنی؟گند بزن تو این یه ذره امیدی هم که بهت میده احمق بیشعور...
نفس عمیقی کشیدم وساکت موندم...

***

یادمه تو آبان ماه بودیم ومن شدیدا درگیر انجام پروزه های دانشگاه بودم...
اون چند وقت کلا آرمان رو ندیده بودم حتی زمزمه ای هم درموردش نشنیده بودم...
ان چند وقت عجیب اخلاقم سگی شده بود وهرکی میومد جلو پاچش رو میگرفتم...
یکی فشار پروژه ها بود...یکی دیگه فکر کردن به کارهای احمقانم ورفتارهای آرمان بود...بعدیش شادی بود که جو خونه رو متشنج کرده بود برای رفتن به خارج از کشور...
دیوونه شده بودم....شده بود بحث هرروز خونمون که بابا جون بچه ای کجا میخوای بری؟ تو کشور غریب چجوری میخوای از پس خودت بربیای ...ولی حرف تو گوشش نمیرفت ودرگیری ها زمانی بالا گرفت که شادی رزومش هم اماده کرده بود ونمره هاش هم ترجمه کرده بود...
دیگه تو خونه دیوونه میشدم و2روزی بود که از دست جنجال های خونه به خونه ی مهناز پناه برده بودم تا در آرامش کامل کارهام رو بکنم...
اون روز بالاخره بعد از یه مدت طولانی بیکار بودم...
که یهو مهناز اومد وگفت:
-شیوا جونه من یه چیزی بگم نه نمیاری؟
من-چی؟
مهناز-دوستم دعوتم کرده جشن تولد ولی نمیخوام تنهایی برم....باهام میای بریم؟
من-جدی کجاست؟
مهناز-تو یه ویلا گرفتن...
من-الان؟آخه من که کادو هم نخریدم...
مهناز-خوب میریم سره راه میخریم باشه؟میای؟
من-باشه ولی یه سر بریم خونه ی ما تا حاضر شم باشه؟
مهناز-خیلی خوب زود باش...
با مهناز رفتیم خونه ی ما...تو خونه کسی به جز شادی نبود...من هم وقتی که دیدمش از بس از دستش عصبی بودم یه دونه زدم پس کلش....
و بامهناز رفتیم تو اتاقم...
مهناز هم تو خونه ی ما آماده شد...
یه آرایش قشنگ کردم ویه پیراهن قرمز برداشتم با کفش های ستش و وقتی حاضر شدیم از خونه زدیم بیرون
با مهناز یه سر رفتیم تجریش ... ودنبال یه چیز خوب وقشنگ گشتیم...تا اخر به یه مغازه نقره فروشی رسیدیم.... یه ست خیلی شیک چشممو گرفت... ولی به خاطر نگین های قیمتیش.... قیمتش خیلی بالا بود...
مهناز هم رد نگاه من رو گرفت وگفت:
-وای این چه قدر قشنگه...مگه نه؟
من-برای قشنگیش که عالیه...ولی قیمتش خیلی بالاست...
مهناز- اشکال نداره...یکی از بهترین دوستامه هرچی واسش بخرم باز کمه...بعدش هم اینو می خرم می گیم از طرف جفتمون به خاطر اینکه تو که صنمی با دوست من نداری...
من-آخه زشته...
مهناز-خوب یه چیز ارزون بخر...زود باش...شب شد...
منم یه دست بند ظریف و ناز خریدم

وبعد از دادن پول کادوها از مغازه رفتیم بیرون....و سوار ماشین شدیم...

من-کجا برم؟
مهناز-یه ویلا تو سعادت اباده ...برو تا بگم
راه افتادم سمت اون ادرسی که مهنازداد وبالاخره جلوی یه خونه ی ویلایی پارک کردم..
من-اینجاست؟
مهناز-اره دیگه....
و رفت و زنگ در رو زد ...بدون معطلی در باز شدو رفتیم تو.... حیاط خیلی بزرگ وخوشگلی داشت...از تو حیاط عبور کردیم ورفتیم سمت خونه...
ولی عجیب همه جا سوت وکور بود...مگه اینجا مهمونی تولد نبود....
سوالم رو به زبونم اوردم وگفتم:
-مهناز این جا چرا انقدر سوت کوره؟مگه اینجا مهمونی نیست؟
مهناز-میخواهند دوستم رو سوپرایز کند خنگه... هنوز خودش نرسیده....
من-ا...چه بامزه...

مهناز در سالن رو باز کردو رفتیم داخل....

واردخونه شدیم...اما همه جا تاریک بود....
یهو صدای جمعیت زیادی بلند شد که همگی باهم میخوندن....
تولد...تولد...تولدت مبارک....
یهو چراغ ها روشن شدو نور و فلش و صدای موسیقی و جیغ شروع شد....
یه لحظه سره جام خشک شدم...اینجا چه خبر بود...
یهو یادم اومد امروز شب 16...امشب جشن تولدمه....
وای....
همه اونجا بودن... شادی.. شهراد ...مامان ...بابا... ایدا.. اریا.. فرزاد ..رکسانا.. رامتین... سپهر.. و همه خاله ها و عموهام وبقیه ی دختر عموها پسر عموها.... همه یه صدا گفتند:
تولدت مبـــــارک....-
از خوشحالی تو چشمام اشک شوق جمع شد....باورم نمیشد...این طوری سوپرایزم کنند...
فرزاد اومد جلو و گفت:
-به خونه ی من خوش اومدی... واسه اولین بار ورود جالبی نبود؟
میون گریه خندیدم وگفتم:
-خیلی دیوونه ای....
و بکسی تو بازوش زدم....
مامانینا اومدن جلو وبغلم کردن وتولدم رو بهم تبریک گفتند....
تو همین حین نگاهم به ارمان ومهسا افتاد که به سمتم می اومدن....
قلبم ریتم گرفت...
کوبید...
اومده بود؟
جشن تولد من؟
جشن تولد کسی که این همه آزارش داده بود...
به این بهانه اشکام شدید شد...
دیگه حتی نگاه سرد وکلام سردش نمیتونست اذیتم کنه...همین که اون جا بود واسم یه دنیا ارزش داشت....
با همون نگاه سرد گفت:
-تولدت مبارک
با نگاهی پر از قدردانی نگاش کردم وگفتم:
-ممنون
با صدای مهسا تازه به خودم اومدم....
انگار از آسمون هفتم پرت شدم رو زمین...
دیدن رقیب...خیلی سخته....
تولدم رو بهم تبریک گفت....هیچ رفتار بدی باهام نداشت..خیلی هم باهام خوب بود اما تنها کسی بود تو دنیا که حس میکردم بدم نمیاد خفش کنم...
تو این اوصاف یهو مهناز دستم و کشیدو من رو باخودش برد تا لباس عوض کنم...
به محض اینکه پام از اتاق خورد بیرون شهراد دستم رو گرفت وکشید وسط تا برقصم....
دی جی هم یه آهنگ خیلی قشنگ گذاشته بود....
همه گی دورم حلقه زده بودن و هورا میکشیدن....حتی مهسا...
فقط ارمان تکیه داده بود به دیوارو دست به سینه وبی تفاوت نگام میکرد....
کاش میشد ...
کاش قدرت این رو داشتم که همه چیز رو بهش اقرار کنم ....
کاش میشد...جلوی همه برم و بپرم تو بغلش و بگم که چقدر دوستش دارم
کاش میشد بگم اولین و اخرین مرد زندگیمه....
خدایا دیگه طاقت ندارم...
خودت بهم قدرت بده...
من امشب باید باهاش حرف بزنم....
تموم عزمم رو جزم کردم..
مرگ یه بار...شیون هم یه بار...
از رقص دست کشیدم و خواستم برم سمتش....

که یهو یکی دستمو از پشت کشید...برگشتم...شهراد احمق بود.... تا به خودم اومدم پرتم کرد روی کولش و بردم سمت کاناپه و پرتم کرد روش...

تو همون لحظه ایدا و شادی با هم کیک رو آوردن و جلوم روی میز گذاشتند...
کیک خیلی بزرگی بود و شکل خرشرک درش آورده بودن....
کار شهراد دیوونه بود....
شمع 22سالگی رو واسم روشن کردند وهمه گی شعر تولد رو واسم خوندن...
یهو رکسانا اون وسط گفت:
-شیوا آرزو یادت نره....
شهرادبا خنده گفت:
-دعا کن شادی سیبیل هاش رو بزنه...
همه خندیدن....
اون وسط فقط نگاهم به آرمان بود که بازهم بی تفاوت داشت نگام میکرد...حتی وقتی که نگام رو دید دست از نگاه کردن بهم برنداشت...
تاب نگاهش رو نداشتم ...چشمام رو بستم ... وبا تموم وجودم ارمان و عشقش رو آرزو کردم... و جسارت بیان حقیقت...
چشمام رو که باز کردم لبریز از اشک بود....نگاه آرمان هنوز روم بود... با تموم وجود شمع ها رو فوت کردم...
که صدای دست وشوت همه در اومد
دوباره به ارمان نگاه کردم....دیگه سرد نبود.... لبخند روی لباش نشسته بود...انگار دوباره عشق رو از تو چشمام خونده بود...
انگار دوباره من رو دید...
شیوای خودش رو...
همونی که این چند وقته دنبالش میگشت وپیداش نمیکرد....
با صدای شادی به خودم اومدم
شادی-نوبت باز کردن کادوهاست....
شهراد-اول کادوی منو باز کن...
بعدهم یه جعبه ی خوشگل جلوم گرفت و گفت :
امیدوارم خوشت بیاد...-
ظاهرش که خیلی خوشگل بود...اما وقتی بازش کردم یه شیر و واشر دستشویی باشلنگش توش بود...
همه ترکیدن از خنده...
بعدهم کادوی اصلیش رو که یه ادکلن بود بهم داد....
شادی هم یه ام پی 4 واسم خریده بود ودر کمال تعجبم مامان وبابا بهم کلید یه آپارتمان هدیه کردند...
یعنی چشمام نزدیک بود از کاسش بزنه بیرون...
مهناز هم همون ست شیک که داخل مغازه خریده بود رو بهم هدیه داد...
ایدا هم یه جعبه پر از کادوهای گرون وشیک بهم داد...
کادوی هر کس رو که باز میکردیم بچه ها میخوندن و می گفتند:
-این چیه که آوردین... گندشو دراوردید
یه کادوی خیلی خوشگل روی میز چشمم رو گرفت برش داشتمو گفتم:
-این مال کیه؟
یهو ارمان گفت:
-مال منه...
یه لحظه دلم ریخت...
داشتم از فضولی میمردم که ببینم توش چیه؟
با تردید ربان دوره جعبه رو باز کردم... از دیدن چیزی که تو جعبه بود... چشام انقدر گشاد شد... که ایدا خم شد و داخل جعبه رو نگاه کرد...
دقیقا مثل همون گردنبند ی بود که رز توی فیلم تایتانیک گردنش بود... طلا سفید بود نگین بنفش توش هم قیمتی بود...
ارمان میدونست ازاین طور جواهراتی خوشم میاد ....یه بار بهش گفته بودم ...
چه خوب یادش مونده بود..
وقتی از داخل جعبه درش آوردم همه گفتند:
-وای چه خوشگله...
با قدردانی نگاش کردم
که یهو شادی و ایدا با هم داد زدن....
- بدو بیا گردنش کن....
همه هم صدا شدن مخصوصا شهراد احمق که نعره میکشید....
حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم که آرمان این کار رو بکنه...
اما وقتی که دیدم آرمان داره میاد سمتم....
قلبم رفت رو ریتم بندری....
انتظار هرچی رو داشتم غیر از این که آرمان شب تولدم...قفل گردنبندم رو واسم ببنده....
اومد سمتم جلوم وایساد...
نگاهش کردم...
نگاه جذابش رو به چشمام خیره کرد...
گردنبند رو ازم گرفت ورفت پشت سرم وایساد...
بوی ادکلنش مستم کرد...
خودش موهام رو کنار زد ویه طرفم ریخت...
وگردنبند رو دور گردنم انداخت...
وخواست که قفلش رو ببنده اما درگیر بود....
وای خدایا دارم دیوونه میشم...
سرش کنار گردنم بود ونفس های داغش کنار گردنم میخورد....
دیگه توان سرپا وایسادن رو نداشتم....
نمیدونم چطوری قفل رو بست....
من به همه چی حواسم بود الا اون گردنبند لعنتی....
یعنی اگه یه لحظه دیگه پشت سرم وایمیستاد نمیدونستم چه کارایی میتونه ازم سر بزنه....
آرمان خیلی آروم گفت:
-تولدت مبارک..
وفوری ازکنارم دور شد...
انگار حال اون هم مثل حال من بود....
رفته بودم تو فضا کلا تو جمع نبودم....
یه آن به خودم اومدم...امشب باید همه چیز رو تموم میکردم...
امشب همه چیز رو بهش میگفتم...
باز پاشدم که برم پیشش که تو همون موقع مامان همه رو به شام دعوت کرد...
آه در بساطم نموند....
با کلافگی رفتم واسه ی شام...
هرچند نتونستم لب به چیزی بزنم...تموم فکرم شده بود آرمان وگردنبند تو گردنم....
گردنبند رو تو دستم گرفتم ولبخندی روی لبام نشست...

که یهو صدای مهسا رو شنیدم که گفت:
-میشه بشینم...؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم...
با لبخند کنارم نشست وبه گردنبندم اشاره کرد وگفت:
-خیلی قشنگه...خیلی بهت میاد...
ناخودآگاه اخمام رفت تو هم وگفتم:
-ممنون...
یهو خندید وگفت:
-هی بیخیال...من نه دشمنتم... نه رقیبت....فقط میخوام باهات حرف بزنم...
ابروهام تا اخرین حد ممکن بالا پرید وگفتم :
-چی؟
مهسا-نمیدونم در مورد رابطه ی من وآرمان چی فکر میکنی...اما همیشه همه چیز اون طور که به نظر میاد نیست...من وآرمان فقط دوتا دوست ساده ایم...نمیدونم چرا دارم این حرف هارو بهت میزنم...فقط امشب حس کردم که همه چیز اونطور نیست که به نظر میرسه...حرفای آرمان رو شنیدم...بهم گفته که چرا باهم تموم کردید گفته که یه مدت باهم نامزد بودید ویهو بهم زدید...اما امشب من یه دختر بی تفاوت رو ندیدم..حس میکنم آرمان رو دوست داری زیاد از حدهم دوسش داری...اما دلیل رفتارهای ضدونقیضت رو نمیفهمم..شاید خصوصی باشن...اما میخوام بهت بگم که من یه نفر دیگه رو دوست دارم...من عاشق یه نفر دیگم...اصلا دلیل اینکه با آرمان آشنا شدم..همین نفر سوم بود...با یه زن دیگه دیدمش وهمه چیز رو بهم زدم...ارمان هم به عنوان خلبان پرواز تو سفر به چین دیدم....داخل کافی شاپ فرودگاه باهم حرف زدیم...نه اون سره حال بود نه من...اما گفت...داستان تورو برام تعریف کرد...یه جور حس همدلی با هم باعث شد دوستیمون شکل بگیره....باورت میشه وقتی که به من میرسه از هر ده تا حرفش 9تاش راجع به توئه....اما شیوا من نمیفهمم چرا اگه دوستش داری چرا پسش زدی؟
بغض تو گلوم نشست وگفتم:
-حق با توئه من فقط ظاهر قضیه ام باطن قضیه یه چیز دیگشت..نه مرد دیگست....نه چیز دیگه ای ...فقط منم...هیچ مردی تو گذشته ی من وجود نداشته آرمان اولین عشق زندگیه منه...اما روزگار یه کاری باهام کرد که مجبور شدم عشقش رو یادم بره...سخته...ازم نخواه چیزی رو واست توضیح بدم...اما تصمیمم قطعی شده میخوام یه بار واسه ی همیشه باهش حرف بزنم وبا حقیقت روبه رو بشم...دیگه توانایی پنهون کردنش رو ندارم...
مهسا دستی روی شونم گذاشت وگفت:
-مطمئنم که هردو لایق باهم بودنید...آرمان رو از دست نده حیفه....وتنها آرزویی که میتونم واست بکنم اینه که بتونی با خودت کنار بیای وحقیقت رو به آرمان بگی وهردوتون رو از برزخ نجات بدی....
نگاهی پر از قدردانی بهش کردم وگفتم:
-مرسی...
لبخندی زد وگفت:
-خواهش میکنم...
تموم ذهنم پرشد از آرمان....
تک خنده ای کردم....
ودنبالش گشتم...اما پیداش نکردم...
نبود...
تا آخر شب بچه ها دورم کردن وباهم دیگه رقصیدیم...
وتا اخر مهمونی هم دیگه آرمان رو ندیدم...
تو همون شب بود که شهراد گفت که آخر هفته میخواهیم بریم کوه کل بچه ها رو دعوت کرد...
تنها کاری هم که من کردم موافقت بود ...
وبا تشکر از فرزاد وزحمت هاش از خونش بیرون رفتیم...
همه خوابیده بودن...اما من به آرمان واتفاقات امشب فکر میکردم...
با تموم وجودم حس کردم که زندگیم بدون ارمان عذاب محضه.....
به گردنبند تو گردنم چنگی زدم....
چشمام رو بستم نفس عمیقی کشیدم...
وطولی نکشید که با فکر ارمان بیهوش شدم...
بالاخره روزی که میخواستیم بریم کوه فرا رسید...
بارخوت از تختخوابم پایین اومدم ومشغول آماده شدن واسه ی کوه رفتن شدم...ساعت7 صبح بود...
پرده رو کنار زدم برف سنگینی میبارید....
کوله پشتی رو که حاضر کرده بودم...کنار در اتاقم گذاشتم....
که تقی به در اتاقم خورد وآیدا اومد داخل...
آیدا-ا حاضری؟
من-آره..شهراد کو؟
آیدا-داره لباس میپوشه....
سری به نشونه ی تایید تکون دادم ومشغول انجام دادن کارهام شدم...
آیدا شب رو خونه ی ما خوابیده بود که صبح رو باهم بریم کوه...
چون تو اون هفته شهراد خیلی جدی راجع به ایدا با مامانینا حرف زد ومامانینا هم با خوشحالی عمواینا رو در جریان گذاشتند ورابطشون بین خانواده ها رسمی شد وقرار شد که بعد از برگشتن شهراد از لندن باهم عروسی کنند...
این شد که باهم نامزد شدن....
افرادی که برای کوهنوردی حاضر شده بودن ...آیدا وآریا..فرزاد ومهناز....میلاد ومهران ورکسانا ورامتین و من و شهراد وآرمان بودیم....
از پله ها رفتم پایی که دیدم مامان هم بیداره وواسمون صبحونه درست کرده...
با تشکر سره میز نشستم که آیدا وشهراد هم اومدن تو اشپزخونه
مامان بالبخند گفت:
-ماشاا... هزار ماشاا... چه قدر به هم میان...بیاین بشینید صبحونه بخورید...
آیدا با شرم ولی شهراد با خنده سره میز نشست
صبحونه خردیم وقتی خواستیم بریم....
مامان یه ظرف غذا بهم داد که توش 3 تا ساندویچ بود... وجبورمون کرد از زیر قرآن رد بشیم....
بالاخره مامان ها بودن ونگرانی های خاص خودشون دیگه....
قرار بود همه همدیگرو تو کوه ملاقات کنیم....
وقتی رسیدیم...
همه اومده بودن...فقط منتظر آرمان بودیم....
که اون هم رسید....
با دیدنش لبخندی رو لبم نشست وکلی قربون صدقش رفتم
وهمه گی باهم هم قدم شدیم...
آیدا که هم چنان چرت میزد وسرش رو به شونه ی شهراد تکیه داده بود وراه می اومد کولش هم با زورگویی تمام به شهراد داد که خنده ی همه رو درآورد....
کوله ی من شدیدا سنگین بود ومثل لاک پشت از کوه بالا میرفتم...این بود که بعضی وقت ها از بقیه عقب می موندم....
داشتم به سختی از کوه میکشیدم بالا...
که یهو کسی دست آورد وکولم رو از پشتم درآورد....
برگشتم دیدم آرمانه...دلم تاپ تاپ زد....
کولم رو انداخت یه طرفش وگفت:
-از جلو برو...
من-خودم میاوردم
آرمان-این طوری که تو میای همون نصفه شب برسیم اون بالا....
دماغم رو جمع کردم ومثل جوجه دنبالش افتادم...بچه ها از هر دری حرف میزدن وهمه رو به خنده انداخته بودن...
مهناز هم کنار من میومد و باهم تعریف میکردیم....
آرمان وفرزاد هم که حسابی باهم جور شده بودن وحرف میزدن...
و جاهایی که واقعا دیگه سختمون بود از کوه بکشیم بالا خیلی بی تفاوت دستم رو میگرفت وکمکم میکرد....
به سختی از کوه بالا کشیدیم وانقدر اروم رفتیم که حدودای بعد ازظهر بود که رسیدیم به پناهگاه..هممون گشنه وتشنه مثل قحطی زده ها حمله کردیم ومشغول خوردن غذا شدیم...
انقدر با مهناز وآیدا خندیده بودیم که دیگه جون نداشتیم...
از طرفی هم هواشناسی اعلام کرده بود که یه توده ی بزرگ در راهه ومهران این رو کرده بود سوژه خنده وهمش میگفت:
-شهراد دیشب خواب بوده این توده ی بزرگ رو ول داده...
شهراد هم با خنده میگفت:
-آره ول دادم حالا صبر کن بهت برسه...
از طرفی هم شدت بارش برف هی داشت بیشتر میشد ومهران رو به شهراد میگفت:
-چیکار کردی تو لامصب...
تو اون حین آیدا با نگرانی گفت:
-واقعا شهراد اگه هوا بد بشه و ما اینجا موندگار بشیم چیکار کنیم؟
شهراد-هیچی دیگه یه هفته این بالا دوره همی با این بزغاله ها خوش میگذرونیم....من بی خودی این توده رو ول نکردم که...نگاه داره به همه خوش میگذره مخصوصا به مهران...
وبه مهران که حسابی گرم صحبت با رکسانا بود گفت:
-مگه نه بزی...؟
مهران هم که انقدر پرت رکسانا بود که اصلا نفهمید شهراد چی گفت...
واقعا روحیه ی رکسانا تحسین داشت...
هنوز مهر اون یکی خشک نشده بود این یکی رو آورد تو پروندش....
دیگه تا عصر با شوخی وخنده وبرف بازی گذشت....
تو همون اوصاف یهو آرمان رو دیدم که کوله پشتی به کول داره از پناهگاه میره بیرون....
پناهگاه هم شلوغ بود...
یه لحظه تو ذهنم جرقه خورد چه وقتی بهتر از الان که باهاش حرف بزنم؟
پس فوری کوله پشتیم رو روی دوشم انداختم واز پناهگاه رفتم بیرون...
دنبالش چشم چرخوندم اما نبود...
راه گرفتم وگفتم:
پیداش میکنم دیگه...
ورفتم پشت پناهگاه..اونجا نبود...
اون کنار ها رفتم....بازهم نبود...
که نگاهم به راه باریکی افتاد که از کنار پناهگاه میگذشت ورد پا روش بود...حدس زدم روبه اون سمت رفته باشه...
کوله پشتیم رو روی شونم جا به جا کردم وبه همون سمت راه افتادم...
راه باریکی بود وباید با حواس جمع ازش عبور میکردی...کجا داشت میرفت این آرمان؟
هر چی جلوتر میرفتم متوجه این میشدم که راه هم هی داره باریک وباریک تر میشه...
پایین راه هم یه سراشیبی نسبتا تند وپوشیده از برف بود....
دیگه نتونستم بیشتر از اون جلو برم...کوله پشتیم خیلی سنگین بود....تعادلم رو به هم میزد...
تصمیم گرفتم..صداش کنم تا شاید صدام رو بشنوه...چندبار صداش زدم اما انگار بی فایده بود...
تصمیم خودم رو گرفتم که برگردم به پناهگاه...
اما تا خواستم عقب گرد کنم یهو پام لیز خورد ومثل یه گلوله برفی از جاده سر خوردم و به سمت همون سراشیبی سر خوردم....
ناخودآگاه جیغی زدم...شیب هی داشت تند تر وتند تر میشد وسرعت من هم بیشتر میشد...
اخر یه زمانی به خودم اومدم که باصورت خوردم رو زمین...
واز درد ناله ای کردم...
از طرفی هم اون کوله ی سنگین ومزخرفم افتاده بود تو سرم....
به زور وبه سختی از روم کنارش زدم وبا ناله سره جام نشستم ویهو نگاهی به اطراف انداختم...
اینجا دیگه کجا بود؟
نگاهی به بالا انداختم ودستی به صورتم کوبیدم...کی این همه راه رو پایین اومده بودم؟
کلی فحش به خودم دادم...از طرفی هم هوا داشت رو به تاریکی میرفت...
فوری از سره جام بلند شدم وباز اون کوله پشتی مزخرف رو روی شونم انداختم وراه بالا رو پیش گرفتم....اما به قدری شیبش تند بود که هربار ازش میکشیدم بالا باز سر میخوردم ومثل گلوله برف برمیگشتم پایین...
اخر وبه ناچار فکری به ذهنم رسید...همین راه رو مستقیم میرفتم شاید ارمان رو میدیدم...
با اومدن این فکر تو سرم مثل احمق ها تردید نکردم وبه اون سمت راه افتادم....
وبه امید اینکه یه میانبر پیدا کنم جلو رفتم...
هوا دیگه داششت تاریک میشد....اما من هنوز داشتم میرفتم وبه جایی نرسیده بودم...
سوز هوا شروع شده بود...سردم بود...از طرفی هم باد می اومد وبرف روی کوه رو به صورتم میکوبید....
جلوتر رفتم...
اما زمانی به خودم اومدم که دیدم به هیچ جا نرسیدم ووقتی به بالا نگاه کردم تموم تنم یخ بست...
جاده هم تموم شده بود...
از ترس نزدیک بود گریم بگیره....
شده بودم مثل دخترهای احمق وگیج توی رمان ها که همش راه رو گم میکردن وگم میشدن..
خدایا به دادم برس...
من تنها...
اینجا تو این کوه پر برف چیکار کنم...؟
بغض گلوم رو گرفت....
هوا تاریک شده بود و من مثل بچه ها گریه میکردم...
عقب گردی کردم وشروع کردم به دوئیدن وآرمان رو صدا میزدم...
گریه میکردم وجیغ میزدم....
-آرمــــــــــــان
هوا کاملا تاریک شده بود....ولی ترس انقدر به من غلبه کرده بود که حتی یادم رفته بود که تو کوله پشتیم چراغ قوه دارم...
هوا هر لحظه داشت سرد تر میشد....
اما از تلاش دست برنمیداشتم...
همش میخوردم رو زمین...
تموم دست وپاهام یخ بسته بود وزخم شده بود...
اما من همچنان مثل دیوونه ها اسم آرمان رو فریاد میزدم...
هیچ صدایی نمی اومد...
باد تند شده بود....برف رو از رو دامنه ی کوه بلند میکرد...
چند قدم جلو رفتم که یهو نمیدونم پام به چی گیر کرد که خوردم زمین وروی برف ها ولو شدم...
از طرفی درد پام واز طرفی تنهایی تو کوه وصدای زوزه ی گرگ اشکم رو درآورده بود....
دستام رو از سرما بهم مالیدم تاگرم شن...هاشون کردم...اما از شدت سرما حس میکردم ناخون هام یخ بستن وهر آن امکان داره بیفتند...
از ته دل خدارو صدا زدم و واسه ی آخریین بار شانسم رو امتحان کردم....
وتموم قدرتم رو تو صدام جمع کردم وفریاد زدم:
-آرمان...آرمـــــان...
و این بار از ته دل فریاد زدم:
-آرمــــــــــــــــان
صدام قطع شد...هیچ صدایی نیومد...هیچی...
با گریه دستام رو روی صورتم گذاشتم...تنها چیزی که تو اون لحظه گرم بود...اشکام بود که روی گونم سر میخوردن...
مرگ رو به چشمام دیدم....
یه لحظه حس کردم یه صدا شنیدم....
گوشام رو تیز کردم...
آره انگار یه نفر داشت داد میزد:
-شیوا کجایی؟
انگار جون دوباره گرفتم...
به زحمت از سره جام بلند شدم وجیغ زدم:
-من اینجام....من اینجام...کمک...
صدای آرمان رو تشخیص دادم که هوار زد:
- چراغ قوه ات رو روشن کن که پیدات کنم....
تازه یاد چراغ قوه ام افتادم به سختی دست بردم واز تو کولم پیداش کردم...
و فوری روشنش کردم وتکونش دادم...
که یهو نور یه چراغ قوه رو دیدم که از دور به سمتم میومد....
نمیدونم از خوشحالی بود یا از ترس بود که اون طوری مثل بچه ها گریه میکردم....
نور نزدیک تر ونزدیک تر شد تا جایی که چهره ی آرمان رو دیدم...
نگرانی از تو صورتش مشخص بود....
به سختی ولنگون لنگون دوئیم سمتش وتا به خودش اومد تو بغلش فرو رفتم واز ته دل زدم زیره گریه....
دستاش دورم حلقه شد وبا عصبانیت گفت:
-کجا بودی احمق....کجا بودی؟اگه..اگه...
بغض نذاشت ادامه بده...
با هق هق گفتم:
فکر کردم...دیگه ..دیگه نمیبینمت فکر کردم...تا صبح همین جا یخ میزنم...-
من رو بیشتر به خودش فشرد...واقعا فکر میکردم دیگه هیچ راهی ندارم...
هیچ راهی...
خدا رو از ته قلبم شکر کردم....
این دومین بار بود که گم میشدم و دنبالم می اومد...
شاید این دفعه هم میدونستم وباور داشتم که میاد...و چه به موقع اومد...قبل از اینکه از ترس و وحشت بمیرم...
هردومون میلرزیدم اون از گریه ومن از سرما وگریه....
صورتم رو تو دستاش گرفت وگفت:
-میدونی بی تو میمیرم وهمیشه اینطوری آزارم میدی....عادتته لعنتی؟واسه چی راه گرفتی تو این جای بی در وپیکر...واسه ی چی ...اگه پیدات نمیکردم چی؟اگه الان اینجا نبودی من میخواستم چیکارکنم؟
با هق هق گفتم:
اومدم دنبالت که باهات حرف بزنم...اومدم که همه چیز رو بهت بگم...همه چیز رو...اومدم بگم که من دیوونتم... اومدم بگم که بدون تو دارم میمیرم...اومدم بگم...
گریه نذاشت ادامه بدم...
مکثی کردم وگفتم:
-من به گور خودم بخندم از تو متنفر باشم...هیچ وقت...هیچ وقت نبودم...همیشه دوست داشتم همیشه....
چشماش تو سیاهی شب میدرخشید...سردم بود..داشتم یخ میزدم..اما دیگه باکی از مردن هم نداشتم...وقتی ارمان پیشم بود من از هیچی نمیترسیدم....
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند وبا لحن گرفته ای گفت:
-چرا؟چرا؟
با هق هق ودر حالیکه دندونام از سرما بهم میخوردن... گفتم:
-میگم...میگم...فقط تورو خدا من رو از اینجا ببر دارم از سرما میمیرم...
آرمان-میتونی راه بیای؟
به نشونه ی مثبت سر تکون دادم...
کوله پشتیم رو از مگرفت...دستم رو محکم تو دستش فشار داد و راه افتاد ومن هم باهاش هم قدم شدم....
باد شدیدتر شد...برف محکم تو صورتمون میخورد....بالا رفتن غیر ممکن بود...باز دوباره اشکم دراومد....
آرمان دستشو دور شونم انداخت وگفت:
-چرا گریه میکنی خانومی....؟
من-نم...نمیشه از اینجا بریم بالا من میترسم....
آرمان-نترس...باشه...من اینجام
وبوسه ای به پیشونیم زد ودوباره دستم رو گرفت....
هوا هر لحظه داشت بدتر میشد.... با دیدن جایی که شبیه پناه بود انگار دنیا رو بهم دادن...تنها جایی بود که از شر برف درامان مانده بود همون جا بود...
آرمان دستم رو به همون سمت کشید....
وقتی به اونجا رسیدیم...کولش رو درآورد و دستم رو رها کرد...با مهربونی گفت:
-همین جا بشین تا چادر بزنم...فکر نکنم با این وضعیت بشه برگشت بالا...این طوری هم یخ میزنیم...باشه خانومی؟
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم...
که سریع مشغول برپا کردن چادر شد وطولی نکشید که چادر دونفره رو برپا کرد....
فوری دوئیدم تو چادر که آرمان خندید وبا کوله ها اومد داخل چادر....
ودر چادر رو کیپ تا کیپ بست....از سرما میلرزیدم....
فوری پتویی کف چادر انداختوچراغ شارژیش رو درآورد وبه سقف چادر نصبش کرد....
داخل چادر روشن شد وتونستم بهتر ببینمش...
چراغ قوه هارو خاموش کرد تا شارژشون تموم نشن...
لرز تو جونم داشت جونم رو در میاورد...حس میکردم خون ت تنم یخ بسته....
آرمان با با دیدن وضعیتم نگران شد و فوری از داخل کوله پشتیش پتو مسافرتی درآورد ودورم پیچید اما من هنوز داشتم میلرزیدم....
ارمان-گرمت شد؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم...
یه پتوی دیگه دورم پیچید اما هیچی موثر نمیشد...
فوری در کولم رو باز کرد...پتوی خودم رو دراورد ودورم پیچید اما من از داخل یخ بسته بودم...
کنارم نشست و کاپشنش رو درآورد و دورم انداخت ومن رو کشید تو بغلش....دوندونام از سرما بهم میخوردن....
آرمان-شیوا هنوز سردته...
با لرزش لبام گفتم:
-آ...آره....
آرمان عصبی ونگران بود...
موبایلش رو دراورده بود اما آنتن نمیداد...
ومن حس میکردم مرگ روبه چشم میبینم....
ارمان با دیدن حال وروزم گفت:
-شیوا از درون سردته؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم....
یهو گفت:
لباسات رو دربیار....
با چشای گرد وتن لرزون نگاش کردم که با اون نگرانی خندید وگفت:
-چرا نگاه میکنی عزیزم ...؟در بیار لباسات رو تا گرمت کنم....
با شرم نگاش کردم که گفت:
-قول میدم...به چشم یه مرد نگات نکنم خوبه؟اصلا چشمام رو میبندم....
وسریع چشماشو بست...
نمیدونستم چیکار کنم از طرفی داشتم یخ میبستم از طرفی خجالت وشرم داشت دیوونم میکرد....
به ناچار وبه سختی با اون دستای یخ وناخون های کبود دست بردم وزیپ کاپشنم رو باز کردم وبه دنبالش سویشرت ومانتوم رو درآوردم....
لرز تنم بیشتر شد....
طوری که از شنیدن صدای دندونام آرمان چشماش رو باز کرد وبا دیدن من نگران دستی به گونم زد وگفت:
شیوا...شیوا....میشنوی صدامو؟
به سختی سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم....
با دیدن قیافم نگرانیش دوبرابر شد وخودش دست اورد وتی شرت رو از تنم در اورد...سعی کردم حواسم رو جلب چیزهای دیگه کنم...تموم تنم دون دون شده بود....تو لباسام برف رفته بود...به خاطر همین انقدر سردم بود...
آرمان تو یه حرکت لباس خودش رو از تنش کشید بیرون ویهو من رو کشید تو بغلش وهر چندتا که پتو بود انداخت رومون ....
از شرم جرات باز کردن چشمام رو نداشتم....من با بالا تنه ی نیمه برهنه تو بغل ارمان فرو رفته بودم....
ولی با تموم این ها حس میکردم...تن یخ بستم کم کم داره گرم میشه...
آرمان-شیوا..
از شرم جوابش روندادم...
یه حس بود که درگیرش بودم...اما من چاره ای نداشتم اگه اینکار رو نمیکردم از سرما میمردم...
خدا کجای قرانش گفته بود که وقتی هم داری میمیری از نامحرم دوری کن؟هرچند آرمان به من نامحرم نبود و وقتی که نامزد بودیم مینا جون بینمون یه صیغه خونده بود....وفکر هم نکنم کسی صیغه رو بهم زده بود...
ارمان دوباره با نگرانی گفت:
-شیوا میشنوی صدامو...
به سختی گفتم:
بله؟
نفس راحتی کشید وگفت:
-گرمت شد
من-آره بهترم...
بدون اینکه نگام کنه از تو کوله پشتیش بالشی دراورد وکف چادر گذاشت وگفت:
-دراز بکش...کف ایزولس....
با این حرفش دراز کشیدم وواقعا حس کردم که زمین گرمه....انگاری پشم وشیشه داشت...آرمان هم به قولش عمل کرد...نگام نکرد... کنارم دراز کشید و دوباره من رو تو بغلش گرفت و با لبخند گفت:
حالا بهتره....
لبخندی زدم و سرم رو تو اغوشش فرو بردم...-
دست نوازش گرش رو روی موهام حس کردم وبه دنبالش بوسه ی داغش روی گونم رو....
آروم وزمزمه وار گفت:
-خدا میدونه اون لحظه که اونطوری بی پناه دیدمت چه حسی داشتم....
بوی عطرش رو به مشامم کشیدم و آروم وبا صدای گرفته ای گفتم:
-یه حسی بهم میگفت میای..تقصیر خودته خودت بد عادتم کردی هرموقع که بلایی سرم اومده تو به دادم رسیدی...
خندید وگفت:
-همیشه دردسر سازی...
.ومن رو بیشتر به خودش فشرد وبا لحن شیطونی ادامه داد
-خدا نصیب کنه از این دردسر ها...
تبسمی رووی لبام نشست ...
ساکت شدم ..آرمان هم سکوت کرد....
فقط صدای باد از بیرون سکوت رو میشکست...
به سختی لبام رو تکون دادم وگفتم:
-دلم برات تنگ شده بود....
آرمان هم آروم گفت:
-منم...
من-این چند وقت خیلی فکرکردم...خیلی ...به همه چیز فکر کردم وبه این نتیجه رسیدم که ...نمیتونم...
سرفه نذاشت ادامه بدم
سرفم که قطع شد ادامه دادم:
-نمیتونم بدون تو ادامه بدم....همون موقع هم چون میدونستم نمیتونم بدون تو ادامه بدم تیغ دستم گرفتم ورگم رو بریدم
دستاش که دورم حلقه شده بودن...فشارشون روی شونه هام بیشتر شدن...
باز سرفه ای کردم
که گفت:
-حالت خوب نیست شیوا..بزار واسه ی بعد
سرفه ای کردم وگفتم:
-میترسم دیگه فرصتی نباشه...میترسم...دیگه نتونم انقدر قوی باشم که با حقیقت روبه رو شم...
ودوباره سرفه زدم که آرمان پتو رو بیشتر روی من کشید...
ادامه دادم:
-از کجا میخوای بدونی...از کجا شروع کنم؟
آرمان با لحن گرفته ای زیر لب گفت:
-چرا؟اون پس زدن ها واسه ی چی بود؟
من-نم...نمیدونم بعد از حرفام احساست به من چیه؟...اما قول بده بدون اینکه که تا اخر حرف هام رو بشنوی قضاوتم نکنی....قول بده...بعد از حرفام قدرت تصمیم گیری رو به خودت میدم که بخوای پیشم بمونی یا ترکم کنی....
آرمان-قول میدم...
سرمو آروم از رو سینش جدا کردم وگفتم:
-همه چیز از اون زمانی شروع شد که تو همون پسری رو که تو رستوران دیدی ایمان رو میگم بهم گفتی دوستیم رو باهاش قطع کنم...همین کار رو کردم...دیگه تلفن هاش هم جواب نمیدادم....اما یه روز...یه روز...دوباره لرز رفت تو جونم...
آرمان به خودش نزدیک ترم کرد...صدای شنیدن قلبش آرومم کرد وادامه دادم:
-زنگ زد وگفت...میخوام خودکشی کنم...اون لحظه فقط به نجات جون یه ادم فکر کردم....خودت رو بزار جای من نجات جون یه آدم مهمتره یا اینکه فکر کنی این کسی که خودکشی کنه آدم بدیه ونباید بری پیشش....
با حماقت تمام رفتم پیشش....حالش خوب نبود...دعواش کردم سرش داد زدم...اما با تموم حماقتم به آب پرتقالی که به سمتم تعارف شد جواب منفی ندادم...اب پرتقال خورد م....
با یادآوری اون صحنه ها دوباره گریم گرفت....
وزدم زیر گریه...
آرمان شونه هام رو نوازش کرد وبا لحن گرفته ای گفت:
-بقیش؟
با هق هق گفتم:
-شربت رو بهم خوروند ونمیدونم...نمیدونم...چی شد؟
گریم تشدید شد...ادامه دادم...
-بیهوش شدم...وقتی بیدار شدم....
صدای گریم بلند شد وهق هقم شدید شد وخواستم ادامه بدم که آرمان با لحن گرفته ای گفت:
-نمیخواد...نمیخواد چیزی بگی...فهمیدم..فهمیدم
وشونه هاش شروع به لرزیدن کردن...ترسیدم...ترسیدم شاید اخرین بار باشه که ای طوری بدون ممناعت تو بغلش فرو میرم...ترسیدم...
اما در کمال تعجب صدای گریش تموم وجودم رو به اتیش کشید...
آرمان...آرمان من داشت گریه میکرد...
مثل ابر بهار...خودم رو یادم رفت..هرچی بهم گذشته بود یادم رفت...
تو اون لحظه فقط میخواستم آرمانم رو اروم کنم....
سرش رو کشیدم تو بغلم وموهاش رو ناز کردم...
با صدای بم وخش داری گفت:
-چرا نگفتی..چرا نگفتی لعنتی...چرا قایمش کردی؟...شیوا تو...تو راجع به من چی فکر کرده بودی...چی لعنتی ؟یعنی فکر کردی انقدر بدم؟انقدر بدم که تو اون وضعیت تنهات بزارم...طردت کنم...شیوا چیکار کردی با زندگیمون؟شیوا آتیشم زدی...با این کارت آتیشم زدی....شاید اون زمانی که میومدم پیشت وپسم میزدی تحمل دردش برام کمتر بود...ولی ...شیوا...به زن من...به عشق من...کدوم بی شرفی جرات کرده به شیوای من دست درازی کنه...کی جرات کرده نجابت شیوای من رو زیر سوال ببره....چرا..چرا لعنتی...باید میگفتی...باید میگفتی تا بکشمش با دستای خودم...
نتونست ادامه بده...
اشکام بی مهابا روی گونم سر میخوردن....
دوباره ادامه داد:
-شیوا ای کاش بهم گفته بودی...ای کاش گفته بودی...ای کاش میدونستم...از خودم بدم میاد که اونطوری تو اون مدت اذیتت کردم وازارت دادم...از خودم بدم میاد شیوا...من رو ببخش...من رو ببخش عزیزم...من رو ببخش عشقم...
وهردو توبغل همدیگه زدیم زیره گریه....
انگار میخواستیم در هم حل بشیم....
دیگه توان دور شدن از آرمان از عشقم رو نداشتم...
من-تو باید من رو ببخشی....من...من
بالباش لبام رو بست وصدام رو تو گلوم خفه کرد....
دستام رو دور گردنش حلقه کردم ودر حالی که اشکام دونه دونه روی گونم سر میخوردن بوسیدمش...
با تموم وجود واحساسم بوسیدمش...
دیگه وقت جدایی نبود...
آرمان مال من بود...
آرمان سهم من از زندگی بود....
جدایی بس بود...
من وآرمان مال هم بودیم...
دیگه هیچکس حق نداشت مارو از هم جدا کنه....
هیچ کس..
همون شب من وآرمان برای همیشه بهم پیوندخوردیم....
همون شب...من وآرمان ما شدیم...
وداستان ما دوباره برای ما شدن شروع پیدا کرد....
با تفاوت این که این دفعه دیگه هیچی نمیتونست این ما بودن رو از ما بگیره...
با آرامش کنار ساحل درحال قدم زدنم....
با یادآوری گذشته تبسمی روی لبام میشینه....
همه چیزتموم شده...
همه چیز...
دیگه هیچی نمیتونه آرامش رو از زندگیم بگیره....
نگاهی به گذشته میندازم....
بعد از جریان کوه....
آرمان رسما جلو اومد ودوباره ازم خواستگاری کرد وخواستار این شد که خیلی سریع باهم ازدواج کنیم....
هیچ وقت فراموش نمیکنم که شب عروسی من وآرمان...
فرزادهم به مهناز درخواست ازدواج داد و 2ماه بعد باهم ازدواج کردن....
رکسانای دیوونه با مهران نامزد کرد....
شادی با خل بازی تمام باوجود رتبه ی خوبی که تو کنکور آورد وبا اصرار های سپهر برای منصرف کردنش به همه چیز نه گفت و راهی دیار غربت شد...
همون کشور استعمار پیر...
انگلستان....
شهراد بعد از رسمی کردن نامزدیش با آیدا برای اتمام درسش با شادی راهی لندن شد....
وبا رفتنشون خونه هم سوت وکور شد...
در کمال حسرت زمانی که فکر میکردم تابلوی دوراهی عشق ونفرت رو از دست دادم....
آرمان به عنوان هدیه ی عروسی بهم بر گردوند واعتراف کرد که خودش خریده بودتش......
مهسا بعد از اون جریانات به بهترین دوست من وآرمان تبدیل شد
وایمان....راجع به ایمان باید بگم که دیگه هیچ وقت سایشو هیچ کجای زندگیم ندیدم.....
یادمه شادی میگفت:
-کونه لق دنیا...زندگی رو عشق است...
با یادآوری اون روزها میخندم...
صدای بم ومردونش رو از پشت سر میشنوم...
بر میگردم....با شیطنت بوسه ای از لبام میگیره ومیگه:
-به چی میخندی شیطون؟
باز میخندم ومیگم:
-هیچی...
برم میگردونه واز پشت بغلم میکنه وکنار گوشم میگه:
-یعنی تموم شد شیوا...اون روزها گذشت؟
بالبخند میگم:
-تموم شد آقا کجای کاری...
با خنده میگه:
-مگه تو واسه ی من حواس میزاری؟
من-هی کپتان فراموش کاری هات رو گردن من ننداز...هنوز یادم نرفته که فراموش کردی امروز چه روزیه
باخنده میگه:
-آخه قربونت برم مگه میشه روزی که عشقم مال من شد رو یادم بره....
چشمام رو ریز میکنم ومیگم:
-هنوز دست از اذیت کردن برنداشتی؟همین چند دقیقه پیش گفتی یادت نمیاد....
باخنده میگه:
-مگه نمیدونی بهترین سرگرمی من سره کار گذاشتن توئه....
برمیگردم وبا حرص نگاش میکنم...
بادیدن قیافم حساب کار دستش میاد....اما با شیطنت بوسه ای روی لبم میزاره و باخنده شروع میکنه به دوئیدن...
جیغ میزنم وبا خنده دنبالش میدوئم....
واین داستان هم چنان ادامه دارد.....
من وتو تا اخر راه
تا اخر قصه باهم میمونیم..
.اگه از هم جدا شیم میمیریم...
عشق ما حرف قصه هاست...
رویایی زیباست
این رو میدونی...
اگه از هم جداشیم میمیریم...
***
رویای من..
تویی معنای عشق...
همه دنیای من...
باتو شد بهشت...
توی آسمون...
با رنگین کمون..
نمیشه که ازتو نوشت..
***
گوشه ی قلبت مال من...
همه حسی که دار م فقط...
مال تو...
همه داروندارم مال تو...
***
رویای من..
تویی معنای عشق...
همه دنیای من...
با تو شد بهشت...
توی آسمون...
با رنگین کمون...
نمیشه که ازتو نوشت...
پایان
ساعت3:48 نیمه شب ....به وقت تهران
11/6/1392
شادی فرشچیان....
این رمان رو تقدیم میکنم به خواهر گلم شیوا وتموم دخترهایی که تو این منجلاب گیر افتادن اما سر افراز از امتحانشون بیرون اومد...
پایان اصلی
ساعت1:15 بعدازظهر....به وقت لندن
5/1/2013

 

سهیلا بازدید : 412 سه شنبه 19 شهريور 1392 زمان : 19:44 نظرات ()