close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت4
loading...

رمان شاپ

ارمان خندید وگفت: -الان باز هم نقاشی میکشی؟ من-وقت های ازادم اره...یادمه پیش دانشگاهی رو که میخوندم با بچه ها جمع شدیم ویه نمایشگاه تو تجریش زدیم...اسمش هم گذاشتیم هنر نو ارمان-استقبال شد ازش من-شاید خنده ات بگیره..ولی اره خیلی هم زیاد ...حتی بعضی از اساتید نقاشی هم اومدن.. ارمان-ادامه میدی نقاشی رو؟ من-نمیدونم شاید... ارمان-شخصیت جالبی داری من-چرا؟ ارمان-مرموذی...از روی چهره ات نمیشه شخصیت واقعیت رو حدس زد من که تا اون لحظه به شهر خیره بودم برگشتم ونگاش کردم ارمان باشیطنت نگام کرد وگفت: -خوب چیه…

رمان دوراهی عشق ونفرت4

ارمان خندید وگفت:
-الان باز هم نقاشی میکشی؟
من-وقت های ازادم اره...یادمه پیش دانشگاهی رو که میخوندم با بچه ها جمع شدیم ویه نمایشگاه تو تجریش زدیم...اسمش هم گذاشتیم هنر نو
ارمان-استقبال شد ازش
من-شاید خنده ات بگیره..ولی اره خیلی هم زیاد ...حتی بعضی از اساتید نقاشی هم اومدن..
ارمان-ادامه میدی نقاشی رو؟
من-نمیدونم شاید...
ارمان-شخصیت جالبی داری
من-چرا؟
ارمان-مرموذی...از روی چهره ات نمیشه شخصیت واقعیت رو حدس زد
من که تا اون لحظه به شهر خیره بودم برگشتم ونگاش کردم
ارمان باشیطنت نگام کرد وگفت:
-خوب چیه ؟راست میگم دیگه...مرموذی روز اول که دیدمت اخرین چیزی که به ذهنم میرسید این بود که اهل هنر باشی
من-آره همه بهم میگن این رو...وگفتم:
-تو چی؟توچرا خلبانی رو انتخاب کردی؟
خندید وگفت:
-من از بچه گی آرزو داشتم فضانورد بشم...حالا فضانورد نشدم ولی خلبانم
من-درست تموم شده؟
سری به نشونه ی مثبت تکون داد وگفت:
-اره...3تا گواهینامه ام روگرفتم...ولی شهراد یه سال دیگه داره...
من-برمیگردی لندن یا ایران موندگار میشی؟
ارمان برگشت ونگام کرد وگفت:
-باید برگردم لندن ومدرکم رو بگیرم وقتی برگردم دیگه واسه همیشه ایران میمونم...
من-چرا؟...لندن که خیلی فضای کاریش بازتره ...تازه اونجا موفق تر میشی
ارمان ساکت شد وبعد از چند ثانیه یهو نفسش رو پر صدا بیرون داد وگفت:
- من نامزد دارم...باید برگردم ایران!
یه لحظه دقیقا نگرفتم چی گفت وبعد از چند ثانیه که جمله اش رو تو سرم تحلیل کردم گفتم:
-چی؟
ارمان-من نامزد دارم...
برگشتم وبه صورتش نگاه کردم هیچ ردی از شوخی وخنده تو صورتش نبود ...خیلی هم جدی بود..
یهو انگار هر اتفاقی که بینمون افتاده بود...سوخت.. دود شد ورفت هوا
انگار یه اب سرد رو تموم هیجاناتم ریخته بود...برگشتم نگاش کردم که ادامه داد


-چند ساله که نامزدیم....فکر میکردم خبر داشته باشی...شهراد هم میدونه
ازش چشم گرفتم ودوباره به شهر خیره شدم وبه زور لبخندی رو لبام نشوندم وگفتم:
-نمیدونستم
ارمان-خیلی دختر ماهیه...خوشگل ومهربون..
من-ایران زندگی میکنه؟
ارمان- اره
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-الان میدونه که ایرانی؟
ارمان-اره خبر داره...
سری تکون دادم وودوباره به روبه رو خیره شدم....
یه چیزی در من فرو ریخته بود...نمیدونستم باید چه اسمی روش بذارم...همیشه توی دست چپش تو انگشت سبابه اش یه انگشتر اسپرت داشت که یه سنگ مشکی مستطیلی کشیده روش بود ...چرا زودتر نفهمیده بودم ؟...چه قدر از فضا دور بودم
ارمان ادامه داد
-راستش اولش میخواستم برم خونه ی اون ها تا مامانینا برمیگردن... ولی خوب ما هنوز نامزدیم وخیلی با هم راحت نیستیم
دیگه نمیخواستم بشنوم اروم بهش گفتم:
-امیدوارم خوشبخت بشی!
ارمان نگام کرد وگفت:
-همچنین
ارمان-میدونی تا حالا هیچ دختری رو مثل اون ندیدم... خیلی چشمای نازو نجیبی داره نگاهش هرمردی رو مسخ میکنه...اما انقدر نگاهش شرم داره که ادم میترسه نگاش کنه..
داشتم فکر میکردم چرا اینارو داره به من میگه شاید میخواد ازاون تعریف کنه که بگه از من بهتره!
ارمان ادامه داد
-راستش چند ساله که ازش دورم اما بهم وفادار مونده... باورش سخته نه؟
با صدای تحلیل رفته ای که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
-اره واقعا همچین دختری کم پیدا میشه... قدرش رو بدون..
ارمان-قدرش رو میدونم فقط باید بهش برسم... بعد همه ی عشقم رو نسارش کنم... تا حالا عاشق نشدی؟
خیلی بی تفاوت گفتم:
-نه اصلا! هیچ وقت دوست پسرهم نداشتم...همیشه با اکثر پسرها دوست معمولی بودم مثل تو...
از نگاهم سردی میبارید...یکی تو ذهنم فریاد زد واقعا مثل بقیه ی پسر ها بوده برات؟
جوابش رو نمیدونستم...
ارمان-خوبه....خوب به دورو برت نگاه کن و اونی رو که لایقته و خیلی دوستت داره رو انتخاب کن... وتاکید کرد... خوب نگاه کن
حالم یه طوری شده بود...همه اش با خودم میگفتم:... به من چه که نامزد داره.. خوب مگه کیه ؟؟چرا اینطوری شدی شیوا...
ارمان-تو فکری؟
به خودم اومدم و گفتم :
-ها؟
ارمان-بازهم نگاهت مرموز شدها...!
خنده ی سردی کردم و گفتم :
-نه بابا چی میگی!!!
ارمان صورتش رو اورد جلو و بهم خیره شد...لرزه ای به جونم افتاد... یهو با تمومه وجود زد زیره خنده...
متعجب بهش نگاه کردم
ارمان در حالی که ریسه میرفت گفت:
-قیافه رو!!... باور کردی؟؟
من-چی رو؟
ارمان-نامزدم رو دیگه
یهو به خودم اومدم وبا شوک نگاش کردم ...انگار اب سردی روی اتیش روشن شده توی دلم ریختند...یه لحظه از خوشحالی مور ور شدم ...نمیدونستم چم بود....عجب بی جنبه ای بودم وخودم خبر نداشتم..خنده ام گرفت وگفت:
- عوضی تو که از شهراد بدتری..
خنده اش تشدید شد ...من هم به خنده افتادم واز حرص یه دونه زدم تو سرش...
ارمان-نزن بر سره ناتوان دست زور!!
از خنده ریسه رفتم
ارمان کم کم خنده اش محو شدو یهو جدی شد و گفت:
-اما چند وقته یه دختری رو دیدم که با چشماش ادم رو آتیش میزنه مثل نامزده خیالیم... دقیقا همون جوری...
دلم ریخت و خیره شدم تو چشمای جذابش
ارمان خیره نگام کرد وزمزمه وار گفت:
-هیچ وقت با اون چشمات تو چشمای هیچ مردی خیره نشو...
ولبخند جذابی زدوادامه داد
- البته من که حسابم از بقیه جداست..
من-چطور؟
ارمان-خوب من خیلی با جنبه ام ..
زدم زیره خنده وگفتم:
-ارمان امشب چقدر چرت میگی...!
ارمان -کمال همنشینی با تو اینه که آدم چرت بگه دیگه... چشم آتیشی
به هم چشم دوختیم... دست خودم نبود.. اون شب همه اش چشم هام پی نگاهش میگشت!!
ارمان یهو گفت:
-واسه من نقشه کشیدی؟
من-چی؟
ارمان-آخه هی با اون چشمات دهن آدم رو سرویس می کنی...
خندیدم
ارمان یهو به پشت سرنگاه کرد وگفت:
-شهرادینا اومدن
یه پیکسون هم از سره جام تکون نخوردم ...ناخوداگاه اخمام هم رفت تو هم
یهو شادی از پشت دستی رو شونم گذاشت وگفت:
-شیوا به جون خودم تقصیر شهراد بود ها من رو تهدید کرد اگه همراهیشون نکنم شلوار ورزشیم هم بگیره...
ناخوداگاه خنده ام گرفت وبرگشتم ولپ شادی رو کشیدم
با دیدن شهراد که کلی هم آیس پک دستش بود باز اخم کردم
شهراد-سلام شیوا جونم بیا آیس پک بخور که خوراک خودت خریدم...
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
-نمیخورم..
شهراد-بخور دیگه...ابجی کوچیکه
شادی-شیوا بگیرش از شهراد چیزی کندن غنیمته...
من-گفتم که نمیخورم
شهراد-قهر کردی چشم الاغی؟
جوابش رو ندادم میخواست بره که ایس پک رو از دستش قاپیدم...حقیقتا میل نداشتم
ایس پک رو گرفتم سمت شادی وگفتم:
-شادی جا داشتی این هم بخور...
شادی-دستت درد نکنه...قربون ابجیم برم ..چه مهربونه
شهراد-عجب!نمیخوردی خوب میدادیش به من چرا دادیش به این گوریل
شادی جیغ زد –گوریل رو باکی بودی ؟
ودر پی نگاه متعجب ادم های اطراف گذاشت دنبال شهراد
ایدا-این دوتا ادم بشو نیستند...
آرمان-جزو آرزوهای محاله که بشه این دوتا رو در صلح دید...
خندیدم وروبه ایدا گفتم:
-حساب من با توئه ادم فروش صاف نشده ها دارم برات..
ایدا-ای بابا شهراد مجبورم کرد وگرنه تو که میدونی من چه قدر وفادارم
من-اره مشخصه
ایدا درگوشم گفت:
-داداشت داره مغزم رو منفجر میکنه...
من-چرا؟
ایدا-شیوا مطمئنی این ادمه؟
من-چی شده؟
ایدا-به خدا دیگه موندم چیکار کنم مثل سیب زمینی میمونه...این خواجه نیست..؟
زدم زیره خنده وگفتم:
-شاید..
ایدا-زهره مار نخند...عوضی
شادی وشهراد هم برگشتند وهمه بزور خودمون رو روی اون نیمکت جا کردیم...که یهو شادی بلند شد ورفت واز تو ماشین شهراد گیتارش رو اورد ...
همه بادیدن گیتارش دستی زدیم...
که تعظیم کرد وگفت:
-مرسی..مرسی...من متعلق به همه ی شمام..!
وروی یه سکو نشست وگیتارش رو تو دستش گرفت وگفت:
-خوب دوستان اهنگ درخواستی..
شهراد-اهنگ خر خوب رو به افتخار ایدا بزن
ایدا کیفش رو گرفت تو دستش و سعی میکرد بزنتش به شهراد که کنار من نشسته بود خلاصه دعواشون شد ودوتا بکس هم من اون وسط خوردم
شادی-هرچی شیوا بگه..
من-هرچی عشقت میکشه بزن
شادی-کوروش یغمایی میزنم...شهراد گل یخ دست تورو میبوسه
شهراد چند تا سرفه زد وگفت:
-برو
شادی شروع کرد به گیتار زدن ...واقعا تو این کار حرفه ای بود..
شهراد هم شروع کردبه خوندن صدای شهراد مثل صدای بابا بود خیلی خوب میتونست بخونه...اصلا تو نظام برادری بابا اینا چیزی که توشون مشترک بود قیافه وتیپ وصدای خوب بود...



غم تو چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت،خونه کرده
دوتاچشمون سیاهت مثل شب های منه
سیاهی های دو چشمت،مثل غم های منه
وقتی بغض ازموژه هام پایین میـــــــاد،بارون میشه
سیل غــــــم ابادیم رو ویرونه کرده
وقتی با من میمونی،تنهاییم رو باد میبره
دوتا چشمام بارون شبونه کردهبا نوای گیتار وصدای شهراد اکثر ادم هایی که اونجا بودند دورمون جمع شدند..
به اینجاش که رسید شادی هم با اون صدای خاص ودلنشینش شروع کرد به خوندن...تن صداش با اینکه بالا بود ولی دلنشین بود...
بهار از دست های من پــــــــر زد ورفـــت
گل یـــــــخ توی دلمجوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی اتـــــــــیش میگیرم
ای شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم ،جوونیم رفته ،صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده




تموم که شد همه دست وشوت میزدند وشهراد با چشمای قلمبه به شادی نگاه میکرد ...تاحالا نشنیده بود که شادی بخونه...شادی شاید چند سال بود که گه گاه با اهنگ میخوند بقیه ی مواقع بیشتر ساز میزد!!!
ادم های اطراف گفتن :
-دوباره ...دوباره
شادی به من اشاره زد وگفت:
-اهنگ همیشگیت رو میخونی؟
به نشونه مثبت سر تکون دادم...
شروع کرد به زدن صدام رو صاف کردم وباهاش خوندم....
-عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی شبنم وبرگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاست
تو خود عشقی که همزاده منی تو سکوت منو فریاد منی
تو خود عشقی که شوق موندنی طعم تلخ گنگ شعرهای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد درد های منی
تو خود عشقی که همزاد منی توسکوت من وفریاد منی
دست های تو خورشید رو نشون میدن چشم های بسته ام رو بیدار میکنن
صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار میکنن
زندگی وقتی که بیزاری باشه روز وشبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشق ها لحظه ی بزرگ بیداری باشه
تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من وفریاد منی
تموم که شد باز صدای دست وشوت رفت بالا...نگاه خیره ی ارمان رو حس کردم...
با لبخند جذابی به سمت نگاهش برگشتم...
که لبخند دلنیشینی تحویلم داد وزیره لب گفت:
-wow
یه نگاه به دور وبرمون انداختم ...کی این همه ادم جمع شدند؟
خیلی ها دست وشوت میزدند خیلی ها با موبایل فیلم میگرفتند....
دوباره همه یه صدا گفتند:
-دوباره...دوباره
شادی هم شروع کرد به زدن گیتار...با مهارتش تو گیتار زدن همه رو به وجد اورد و دوباره صدای دست وشوت رفت بالا... انقدر تند تند دستاش رو ری سیم گیتار میکشید که فکر کنم ناخن هاش چند میلی کوتاه تر از حد معمولشون شد در اخر دیگه خسته شد ودست از زدن کشید که همه دست زدند ومتفرق شدند.....
توراه برگشت میخواستم واسه فرار از آرمان برم تو ماشین شهراد...نمیدونستم با این احساسات تازه جوونه زده ی توی دلم چطوری باید رفتار کنم بازهم به ناچار رفتم تو ماشین آرمان....
تو راه بویم که یهو گفت:
-امشب شب خیلی خوبی بود..مفرح وجالب
من-تفریحش کجا بود؟
خندید وگفت:
-قبلا بزرگترین تفریحم اسکی بود ولی الان...باز خندید وادامه داد...بزرگترین تفریحم سره کار گذاشتن توئه!
باز داشت کل کل راه می انداخت
گفتم:
-نه اتفاقا هنوز هم تفریح اسکی رو داری منتها رو مغز من...


من-آره واقعا خنده هم داره...تنها آدمی هستی که میتونی آرامشم رو ازم بگیری
نمیدونم ولی حس کردم زیره لب گفت:
-خودت نمیدونی که با چشمات چه جوری آرامش رو ازم گرفتی
وساکت شد ودیگه حرفی بینمون پیش نیومد
**************************************************
صبح با صدای آلارم موبایلم از خواب بیدار شدم...کش وقوسی به بدنم دادم....ازنظرم چه روز خوبی بود ولی حسش نبود از خواب بیدار شم...
باچشمهای خواب آلود رفتم تو سرویس بهداشتی وآبی به صورتم زدم ولی دریغ از این که خوابم بپره...بزور چشمام رو باز نگه داشته بودم
شلوار تو خونه ای که پام بود یه دونه از پاچه هاش تا زانوم جمع شده بودوموهام شلخته دورم بودند...تلو تلو رفتم تو آشپزخونه در یخچال رو باز کردم تا اب رو بردارم وبخورم...سرم روبه در یخچال تکیه دادم وچشمام رو بستم....هنوز تو چرت بودم
یهو صدای آرمان اومد که گفت:
-به من هم بده...خواب آلود شیشه رو به سمتش گرفتم ،کم کم هوشیار شدم وچشمام رو باز کردم که یهو هردومون با دیدن قیافه ی هم زدیم زیر خنده....
اون به من میخندید من به اون....چشماش اندازه ی بادکنک باد کرده بود وموهاش تو صورتش ریخته بودند...
به زور خنده ام رو کنترل کردم ودستی به موهام کشیدم وبهم شون ریختم...
آرمان با صدای خواب آلود گفت:
-میخوای بری شرکت؟
من-آره
سری تکون داد
رفتم تو اتاقم که بادیدن قیافه ی خودم زدم زیره خنده....
با خودم گفتم:
-کشتی پسر مردم رو با این تیپ پسرکشت....
و مشغول حاضر شدن شدم ورفتم پایین.... آرمان نبود فکر کنم رفته بود بخوابه
رفتم سروقت یخچال...یه مقدار خرت وپرت واسه صبحونه گذاشتم رومیز آشپزخونه...مامان هنوز خواب بود...قهوه جوش رو روشن کردم ومشغول خوردن صبحونه شدم که آرمان حاضر وآماده اومد تو آشپزخونه...
با نگاهی پرسوال نگاهش کردم که خندید ونشست سر میز
آرمان-با چشمات من رو نخور....بیرون کار دارم
با خنده گفتم:
-مگه من حرفی زدم اصلا؟
آرمان-خودت نه ولی چشمات آره
من-عجیب اعتماد به نفستون بالاست ها...ازکی تاحالا انقدر مهم شدید که پیگیر کارهاتون بشم...
آرمان-از اون شبی که پریدی تو بغلم
با ته کارد تو دستم کوبیدم رو دستش وگفتم:
-شما آدم نمیشید
با خنده نگام کرد وگفت:
-چرا من بعضی وقت ها میشم شما،بعضی وقت ها میشم تو...به این چشم ها هم که نمیخوره خطای دید داشته باشند...بگو آرمان خودت رو خلاص کن دیگه
من-آخه نیست که شما تازه یکی دوهفته اس که اومدید...فعلا نمیدونم بهتون بگم عمو یا دایی؟
آرمان خندید وگت:
-خـــیلی بچه پررویی
با خنده از سره صندلیم بلند شدم تا واسه خودم قهوه بریزم...روبه آرمان گفتم:
-قهوه میخوری؟
آرمان-آره یه فنجون اسپرسو
من-ولی من قهوه ترک درست کردم
آرمان-ترک هم خوبه...
براش ریختم وسر میز گذاشتم وخودم قهوه ام رو فوری تموم کردم تا برم بیرون داشت دیر میشد
داشتم از آشپزخونه بیرون میرفتم که گفت:
-کجا؟
من-شرکت...
آرمان-صبر کن میرسونمت
من-نه ممنون
آرمان-بمون با هم میریم
به ناچار منتظر موندم ....قهوه اش رو خورد واز سر میز بلند شد وگفت:
-بریم
با هم سوار ماشین شدیم
آرمان-شرکتتون کجاست؟
من-تجریش
ابرویی بالاانداخت وعینک دودی مارک پلیسش رو به چشماش زد وراه افتاد...
تو راه بودیم که گفتم:
-داری توهم میزنی میری پیش نامزد خیالیت؟
خندید وگفت:
-نه بابا...دارم میرم وزارت علوم
من-ها؟واسه چی؟
آرمان-وقتی دوبار برگردم لندن...بامدرک خلبانی ام برمیگردم...وزارت علوم مدرک دانشگاه کینگستون رو قبول داره...ولی باید یه امتحان ازم بگیرند
من-آوووو...
آرمان-راستی شماره موبایلت رو بده...
سری تکون دادم وگفت:
-باشهsaveکن.
شماره رو زد تو گوشیش وگفت:
-بعدازظهر ساعت چند کارت تموم میشه؟
من-4بعد از ظهر چطور؟
سری تکون داد وچیزی نگفت ومن رو رسوند درشرکت وخودش رفت...
تا رفتم تو شرکت صدیقی رو دیدم با چندتا از بچه ها مشغول حرف زدن بود...
سلامی دادم وبعد از زدن کارت میخواستم برم مت اتاقم که صدیقی گفت:
-خانوم فرشچیان داخل اتاق کنفرانس منتظرتون هستیم
من-چشم
ورفتم تواتاقم ...
مهناز-برو برو ایول...اه...برو دیگه
من-سلام چه خبره؟
مهناز-سلام دارم ماشین بازی میکنم
خندیدم وگفتم:
-اگه صدیقی بفهمه کارمندهاش چیکار میکنن خودش رو زنده به گور میکنه
مهناز خندید ودست از بازی کشید وگفت:
-کجا میری؟
من-سالن کنفرانس
مهناز-چه قدر شیطونه این صدیقی میخواد بدون مزاحم خلوت کنه؟
من-گــمشو....جلسه است.
مهناز-اها برو ودستش روتو هوا تکون داد وبا لحن کشیده ای گفت:
خــــــوش بگذره
خندیدم وسری تکون دادم ورفتم تو سالن کنفرانس
حضور من اونجا عجیب وصله اش ناجور بود...همه آدم های با تجربه.. من جوجه طراح!!!!
صدیقی-بفرماییدخانوم فرشچیان
کنار آقای ملکی نشستم وصدیقی شروع کرد به حرف زدنصدیقی-بفرماییدخانوم فرشچیان
کنار آقای ملکی نشستم وصدیقی شروع کرد به حرف زدن
پروژه ای که گرفته بودیم...طراحی یه ماشین بود برای یکی از شرکت های معروف خودرو سازی...به خاطر همین این پروژه برای صدیقی خیلی مهم بود...
صدیقی بعد از تموم شدن حرفاش گفت:
-شما نظری دارید بیان کنید
آقای ملکی-به نظر من باید این طرح رو تلفیقی از چندتا طرح مختلف دربیاریم...نمیگم طرح هارو coverکنیم اما تجربه ثابت کرده تو صنعت ماشین سازی همیشه طرح های خارجی میون مردم طرفدار بیشتری داشتند...
صدیقی-شما چه پیشنهادی در این مورد دارید؟
ملکی-در طراحی وایده ها طرح های خارجی رو دخالت بدیم…
محسنی-درسته که مردم ایده های غربی رو بیشتر قبول دارند اما دخالت دادن ایده های خارجی با ایده های خودمون درست درنمیاد...از نظر من هر طراح ایده هاش رو براساس فرهنگ جامعه اش طراحی میکنه وتولید یه طرح هم برای یه ماشین کاملا ایرانی باید بیانگر این فرهنگ باشه...مثل ماشین RolzRoisکه بیانگر فرهنگ سلطنتی انگلستانه
نوری-با ایده ی آقای محسنی موافقم...اما بایدچه طرحی رو پیاده کنیم که فرهنگ ایرانی رو نشون بده؟!
به خودم جرات دادم وصدام رو صاف کردم وگفتم:
-من مخالفم...
تموم نگاه ها برگشت سمت من... نگاه ها خیلی دوستانه نبودند
صدیقی-بفرمایید خانوم فرشچیان
تموم اعتماد به نفسم رو جمع کردم تو حرفام وگفتم:
-از نظر من صنعت حوزه ی تاریخی نیست،حاصل از ایده وتفکر یه طراحه که باید طبق سلیقه ونیاز های مردم طراحی بشه...چون یه کاره هنری نیست، که هنرمند بخواهد ایده ،نظرش،اعتقاداتش،فرهنگش رو روی تابلو بیاره و مردم هم کارش روبپسندند... چون هنر هنرمند مخصوص روح لطیف خودشه و هرکسی به روحیاتش علاقه مند باشه واحساساتش رو درک کنه از کارهای هنریش حمایت میکنه ...اینجا هنرمند میتونه طبق فرهنگ و سنت ها کار کنه... اما ماداریم درمورد صنعت حرف میزنیم... کاره ما یه بیزینسه ...واین رو میدونیم که اکثریت مردم ایران دنبال ماشین های لوکس خارجی میگردند به خاطره ظاهرعالی ، سرعت ، رفاه وامنیت سرنشین، باز ده عالی... حالا ما بیاییم الگوی ایرانی ... مثلا پیکان رو روش مانور بدیم ،اصلا جواب نمیده.. میتونیم تلفیقی کار کنیم و از ماشین های خارجی الهام بگیریم ولی در اخر طرح خودمون رو ارائه بدیم... تو ایران خودتون میدونید چطوری یه ماشین رو میسازند... از سرباز میکنند وفقط به فکرسودهستند ظاهرش هم بخواد تکراری باشه، دقیقا انگار ما هیچ چیزه جدیدی طراحی نکردیم.... تکرار و تکرار...
محسنی سری ازتاسف تکون داد وگفت:
-پس شما میگید تقلید کنیم؟
من-تقلید نه الهام بگیریم در ضمن ما باید طبق سلیقه ی مردم طرح بزنیم نه نظراته شخصیمون... چون ما طبق سلیقه ی نسل جدید باید طراحی های نوداشته باشیم... وقتی الگوی ایرانی جواب نداده ما باز ریسک کنیم و بیایم روش مانور بدیم که چی؟ مثلا شما خودتون یه ماشین هم قیمت زانتیا ولی شبیه پیکان رو میخرید ؟یا زانتیا رومیخرید؟بله خیلی خوبه ادم یه ماشین طراحی کنه مثل RolzRois که منحصرا برای ایران باشه... اما تو ایران همچین ماشینی با این کیفیت رو کدوم کارخونه ماشین سازی میسازه که عالی باشه و تو سطح بین المللی جواب بده؟ ما فرض می کنیم که ساختند و جواب هم دادو هم قیمت بنز شد ...شمای ایرانی کدوم رو میخرید؟اصلا چند درصد جامعه قدرت خریدش رو دارن؟مینایی-درهر صورت من با طرح آقای محسنی موافقم...
مسعودی-از نظر من طرح خانوم فرشچیان جالب تره...حق باایشونه الان که مردم ما بیشتر دارند سمت ایده های غربی میرند خیلی بهتره از ایده های سنتی خارج بشیم...
صدیقی سری تکون داد وگفت:
-دیگه نظری نیست؟نظری که تجذیه کننده باشه نه فقط نظر!
همه ساکت بودند
یهو صدیقی درکمال ناباوری گفت:
-من با ایده ی خانوم فرشچیان موافقم...لازمه ی جامعه ی امروز یه ماشین مدرنه...اگر شرکت ما از پس این پروژه به خوبی بربیاد ثبات پید میکنه...اگر نه شهرت الانمون هم از دست میدیم...چه کسانی موافق طرح خانوم فرشچیان هستند؟
محسنی ونوری ومینایی مخالف بودند...ملکی ومسعودی وخانوم شفیعی موافق بودند...هم چنین صدیقی...خوب ایده ی من مورد قبول واقع شد خوشحال بودم که تونسته بودم توانایی هام رو نشون بدم هرچند هنوز اول راه بودم اما واسه ی منه تازه کار شروع یه راه جدید بود.
دیگه صدیقی حرف زد وقرار شد تو اون یه هفته طرح هایی که مورد نظرمون هست روآماده کنیم وتو جلسه ی بعدی از طرح هامون دفاع کنیم یا قبول میشدند یا از هرکدوم یه ایده انتخاب میشد...از سالن کنفرانس داشتم بیرون میرفتم که ناخودآگاه صدای محسنی رو شنیدم
-ازآقای صدیقی بعیده یه تازه کار رو بیاره تو تیم وطرح هاش رو مد نظر قراربده
نوری-ای بابا...دختره خوش بر ورو صدیقی هم مجرده
ودوتایی خندیدند
خونم به جوش اومد...عوضی ها چه فکرایی میکردند!
با اعصاب خرد رفتم تو اتاقم...مهناز داشت رو پروژه ی طراحی لوازم خانگی کار میکرد....
از بالای عینک مطالعه اش نگام کرد وگفت:
-چی شده؟مثل گرگ زخم خورده ای
من-اعصابم خرده بابا...این جماعت چرا یکی درست کارشو بکنه میگن حتما باید بارئیس شرکت سر وسِر داشته باشه...!
مهناز-مگه چی شده؟
جریان رو واسش تعریف کردم
مهناز-حتما بهشون برخورده....ولشون کن بابا کار خودت رو بکن اهمیت نده
حالا چه خبر بود؟
من-قرار شد طرح بزنیم...بعد تو جلسه ی بعدی از طرح هامون دفاع کنیم
مهناز-یاد دفاعیه ی دانشگاه افتادم
خندیدم ونشستم پشت سیستمم وبا قلم نوری مشغول طراحی شدم...
نزدیک های وقت هار بود که جلالی زنگ زد وگفت:
-صدیقی گفته برم تو اتاقش
مهناز-این چرا انقدر واسه تواحضاریه میفرسته؟2سال دارم اینجا کارمیکنم بیشتر از 2بار بهم نگفته برم تواتاقش
من –مهنازجون شیوا بیخیال بابا به جون خودم این اصلا از من خوشش نمیاد فقط واسه کار احضاریه میده
مهنازخندید وگفت:
-برو که منتظره


رفتم تو اتاقش یه فنجون قهوه دستش بود وداشت بیرون رو نگاه میکرد
خدایی استایلش خیلی قشنگ ومردونه بود قیافه اش هم خوب بود... چشمای سبز، پوست روشنٍ لب ودهن خوش فرم ،موهای خرمایی ،فقط تنها ایراد صورتش این بود که دماغش یه کم پهن بود وگرنه مشکلی نداشت...
برگشت سمتم وگفت:
-بفرمایید بشینید
نشستم...اومد وروی مبل روبه روم نشست وگفت:
-میخوام راجع به ایده های امروزتون حرف بزنم
من-خواهش میکنم...بفرمایید
صدیقی-بی پرده میگم ادم توانایی هستید اما توانا بودن کافی نیست طرح هاتون هم باید به اندازه ی ایده هاتون خوب باشند...وقتی من طرحهاتون رو دیدم به توانایی هاتون ایمان اوردم... چی برای طراحی درنظر دارید که سخنرانی امروزتون رو تکمیل کنید ؟
من-راستش هنوزهیچ ایده ای ندارم...ولی مطمئنن طرحم مدرنه قصد coverکردن هم ندارم میخوام ایده ی خودم رو پیاده کنم...
صدیقی-شروع خوبیه.... وبحث رو تخصصی کرد
خدایی خیلی سوادش بالا بود بدون طراح های شرکت هم میتونست طرح های عالی بزنه..
هرچی که گفت رو نکته به نکته یادداشت کردم...خیلی کارش درست بود وقتی حرف هاش تموم شد تازه متوجه وقت شدم از وقت نهار هم یه کم گذشته بود
من-مرسی واقعا نکته های مهمی رو گوشزد کردید...
صدیقی-خواهش میکنم....وادامه داد شما نهارخوردید؟
من-نه...الان قصد داشتم برم از رستوران کنار شرکت غذا بخرم
صدیقی-چه جالب...
با سوال نگاهش کردم که گفت:
-من هم همین قصد رو داشتم...آقای منفردرو میفرستم تا برامون غذا بگیرند...شما هم بمونید بیشتر در مورد کار حرف بزنیم...البته اگه مایلید
من-خواهش میکنم ادامه بدید..
صدیقی-پس یه لحظه منتظر باشید.
وتلفن اتاقش رو برداشت وبه آقای منفرد سفارش داد ودوباره شروع کرد به حرف زدن وقتی آقای منفرد اومد حرفش رو قطع کرد...
روی غذا ها فویل بود ولی از بوش مشخص بود جوجه است با مخلفات...
وقتی آقای منفرد رفت صدیقی گفت:
-اگه مایل باشید ادامه ی حرف ها باشه واسه ی بعد از نهار
من-حتما
ومنتظر شدم تا مشغول غذا خوردن بشه...ولی فویل غذا رو باز کرد وجلوی من گذاشت
من-ممنون
صدیقی-خودتون گفتید خانوم ها مقدم ترند
با یاد آوری اون روزخنده ام گرفت
صدیقی هم تک خنده ای کرد
من-دکتر اصلا بهتون نمیخوره شوخ باشید...
صدیقی-جدیت تو این شرکت لازمه حالاهم اگر تو شرکت بپیچه که دارم با شما نهار میخورم صدجور حرف نا مربوط میزنند...
من-شماهمیشه سرکلاس هاتون هم جدی بودید
خندید وگفت:
-حتما در بین دانشجوها هم خوشنام نبودم؟بله؟
بدون اینکه به حرفم فکر کنم گفتم:
-نه اتفاقا بر عکسه بین دانشجوهای خانوم...
یهو حرفم رو خوردم
خندید وگفت:
-جدا؟جالبه
یه ذره خجالت کشیدم...فقط یه کم
صدیقی بی توجه به حرفم گفت:
-شما نقاش خوبی هستید...چرا طراحی صنعتی رو انتخاب کردید؟
با تعجب نگاش کردم که گفت:
-کارهاتون رو دیدم...داخل اون نمایشگاه تو تجریش
با تعجب گفتم:
-ولی اون موقع من دانشجو هم نبودم....
صدیقی-اون موقع تو دانشگاه پیچیده بود که یه نمایشگاه نقاشی پرطرفدار داخل تجریش برگزار شده...من هم اومدم کارهاتون جالب بود مخصوصا اون تابلوی سکوت ابدی
من-شما اون رو یادتونه؟من خودم اون رو فراموش کرده بودم
خندید وگفت:
-حافظه ی خوبی دارم...برای اولین بار که سر کلاس هام حاضر شدید شناختمتون ...داخل نمایشگاه دیده بودمتون!
من-واقعا..
صدیقی-چرا ادامه ندادید ؟واقعا کارهاتون عالی بودند ...
من-نمیدونم خودم هم دقیقا دلیلش رو نفهمیدم...ولی اون موقع با خودم میگفتم:
-نقاشیم که خوبه...چیزهای دیگه رو امتحان کنم بهتره..شاید هم تاثیر اطرافیانم بود
صدیقی-نمیخواهید ادامه بدید؟


من-نمیدونم وقت ندارم...شاید ادامه دادم
صدیقی-دلیل اصلی اینکه درخواستتون رو برای همکاری در شرکت قبول کردم این بود که میدونستم ادم نوآوری هستید همچنین کوشا...دانشجوی خوبی بودید هم چنین یه نقاش وطراح خوب...
لبخندی زدم وگفتم:
-ممنون
صدیقی-بفرمایید میل کنید غذاتون سرد شد...
دیگه بعد از غذا راجع به کار حرف زدیم وبالاخره من برگشتم تو اتاقم...
که مهناز مثل بازجو ها نشست روبه روم وچشماش رو ریز کرد وگفت:
-بهم نگو تو این غیبت طولانی فقط راجع به کار حرف زدید
من-نه بابا نهار هم خوردیم
دستاش رو بهم کوبید وگفت:
-دیدی گفتم
من-چی رو؟برو بابا نهار خوردیم وراجع به کار حرف زدیم دیگه
باز چشماش رو ریز کرد وگفت:
-آخه باور کنم صدیقی به دختر هلویی مثل تو یه تیکه هم ننداخته
من-وا؟چرا باید تیکه بندازه؟مگه پسر 20 سالست؟
مهناز-هیچ تو باغ نیستی ها شیوا تو چه موجودی هستی؟اصلا میدونی مرد چیه؟
خندیدم وگفتم:
-نه تو میدونی؟
مهناز-وایسا ببینم تو اصلا دوست پسر داری؟تاحالا ندیدم با کسی لاو بترکونی
من-وای باهوش خوب معلومه که ندارم...فقط دوست اجتماعی دارم
مهناز-شوخی میکنی؟
من-وا شوخیم چیه
مهناز ولوم صداش رو آورد پایین وبا لحن مسخره ای گفت:
-شیوا خودمونیم...همجنس گرا نیستی
با خنده گفتم:
-خفه شو عوضی وکیفم رو کوبیدم تو سرش که خندید
مهناز-خوب من چه میدونم..به خدا تو این دوره زمونه دختر مثل تو ندیدم
سری تکون دام ومشغول کارم شدم...
حدودای ساعت 4 بود که با مهناز از شرکت رفتیم بیرون...میخواستیم بریم اون طرف خیابون که با صدای بلند بوق ماشین دلمون ریخت

به اون سمت برگشتم

شادی وآرمان وشهراد تو ماشین شهراد بودند

مهناز اومد فهش بده که گفتم:

-داداشمه

مهناز-اوه خوب شد گفتیا

همه اشون از ماشین پیاده شدند...با شهراد قهر بودم

مهناز باهمه دست داد و آشنا شد

شهراد-شیوا...شیوا خانوم

جوابش رو ندادم

شهراد-شیوا جونم ببخشید دیگه امروز ببرمت شهربازی آشتی میکنی؟

خنده ام گرفت...انگار داشت بچه خر میکرد

شادی-بپرید بالا میخواهیم بریم شهربازی

من-ها؟

آرمان-میخواهیم بچه رو ببریم یه کم بازی کنه...

مهناز-پس من میرم دیگه

من-نه کجا باید بیای

مهناز-نه مرسی عزیزم

من-ا...مهمونی که نیومدی بیا بریم دیگه خوش میگذره

شهراد-بیا بالا نترس ما ظاهرا ترسناکیم اما دل های مهربونی داریم

مهناز با خنده گفت:

-باشه میام

من-پس بریم

وسوار ماشین شدیم

من وشادی ومهناز عقب نشستیم...ارمان وشهراد هم جلو

شهراد-شیــــــوا جــــون؟

من-ها؟!

شهراد- اشتی کن دیگه!
بیخیال گفتم:


-باشه اشتی

از تو داشبورد یه ادکلن که عاشقش بودم درآورد وبهم داد... فرمون رو ول کردو من رو که وسط نشسته بودم ماچ کرد وووارمان فرمون رو گرفته بودوبه شهراد فهش میداد...

من-مرسی دیــــــــــــوونه برو تصادف میکنیم ها!

رفت سره جاش و فرمون رو گرفت و میخوند

-من و این همه خوشبختی محاله... شیوا روخر کردن مثل خواب و خیاله

یه دونه زدم تو سرش

شهراد فوری گفت:

-غلط کردم، باز قهر نکنی.. کلی پول ادکلن دادم!

ارمان-اقا اصلا حالا که اینطوریه منم قهرم

شهراد-اخ جونم به درک که قهری ...هـــــــــــورا ...اصلا حالا که اینطوریه همه آیس پک مهمون من.. ارمان هم که قهره واسش نمیخرم ...

ارمان-من آشتی ام آقا..

مهناز که داشت ریسه میرفت... شادی هم که هدفون تو گوشش بودو هد میزدو هیچی نمی شنید

مهناز اروم زیره گوشم گفت:

 

-آره دیگه آدم تا آرمان مونده، صدیقی رو ادم حساب نمیکنه....!!! چه تیکه ایه لامصب داداشتم که دیگه نگــــــــو بـــــه بـــه...ذوق ترک شدم..

 

جفتی خنیدیم

 

شهراد-به چی میخندید؟به هم نخندیم بیایید با هم بخندیم... میدونم دارید به آرمان میخندید، خوب این طفلی هم خدا اینطوری افریده دیگه.... جلو خودش بخندید، دیگه ناراحت نمیشه...عادت کرده !

 

آرمان-زر نزن فکت رو میارم پایین ها...! به قیافه اویزون تو میخندند!

 

من-دعوا نکنید به شادی میخندیم

 

شادی هم که نمی شنید

 

شهراد-انتخاب کاملا درست و به جایی بود، از خودش بزغاله تر خودش...

 

بعد از تو آینه نگاش کردو گفت :

 

-نگاش کن سوپر روانی

 

همه خندیدند....

 

دیگه رسیدیم به شهره بازی

 

همه توی شهربازی مایل بودند سوار ترن هوایی بشن ،خیلی ترسناک بود.

 

شهرادهم رفته بود خودش رو با وسایل بازی بچه ها سرگرم کرده بود، که مثلا سوار نشه...!!!

 

با ترس گفتم:

 

-اقا ترسناکه بیخیال!

 

ارمان با لحن مرموذی گفت:

 

-چیه میترسی

 

بعد جوری که حرصم رو دربیاره خندید ...

 

من-سوار میشم ببینیم کی میترسه؟

 

شهراد-برید من ازاین پایین هواتون رو دارم...

 

مهناز-شیوا ترسناکه اما کم نیاربیا بریم سوار بشیم...

 

گفتم:

 

-باشه

 

شادی هم که از قبل نشسته بودو ریلکس هد میزد ومی گفت:

 

- بجنبید بابا

 

آرمان رفت و کناره شادی نشست ..منو مهناز هم پشت سرشون نشستیم...

 

شهراد هم اومد وتنهایی جلوی شادی و ارمان نشست وهنوز ترن راه نیفتاده بود مثل زن گریه میکرد و زجه میزد....

 

شهراد-آرمان جون عزیزم حالا که دمه مرگمه میخوام وصیت کنم...! اون شرت قهوه ایم که پشتش دوتا سواخ داره میدم بهت خوب ازش نگه داری کن ،پسرمون که به دنیا اومد بنداز گردنش ....بعد داد زد.... شیوا ابجی ناخن گیرم واسه تو یه زنجیر وصل کن بهش بنداز گردنت... به شادی چیزی بدید روحم میادانتقامم رو ازتون میگیره هــــــــــا!

 

مهناز از چرت وپرت های شهراد ازخنده روبه موت بود....

 

شهراد داشت چرت میگفت ،که قطار راه افتاد....

 

شهراد جیغ میزدو میزد تو صورتش....

 

قطار سرعت گرفت.... مهناز جیغ میزد ،من هم خیلی خودم رو کنترل کرده بودم که جیغ نزنم...

جالب اون وسط شادی بود که میگفت" yes...هـــــــــورا "

چشمام از ترس داشت ازحدقه بیرون میزد... آرمان برگشت و خیلی ریلکس نگام کرد.. قیافم رو که دید خنده اش گرفت و گفت:

- خوب جیغ بزن خودتو کنترل نکن!!!!!

اومدم چیزی بگم که یهو قطار برعکس شد

وجیغ زدم.... آرمان از خنده ریسه رفت...

از پشت کوبیدم توسرش.... مهنازکه کلا چشماش بسته بودو نعره میزد!!!

شهرادهم جیغ های زنونه می کشیدومی گفت:

- مامان جون مامانی...

شادی هم که کلا انگار سواره اتوبوس شده بودو داشت از مناظر لذت میبرد..."نمیدونم چه موجودی بود؟"

بالاخره ترن لعنتی وایساد سرم داشت گیج می رفت ،آرمان یه لحظه برگشت عقب... نگاهش بهم خیره مونده بود با قیافه ی جدی همراه با نگرانی گفت:

-شیوا خوبی؟

بزور سر تکون دادم مطمئن بودم رنگم پریده چون لرز رفته بود تو جونم

آرمان پیاده شد ودست من رو گرفت وگفت:

-بیا پایین

ومتوجه سرمای غیرعادی دستم شد وگفت:

-چرا انقدر دستات سرده؟

دستام رو جلوی دهنم گرفتم وها کردم...

کمکم کرد از پله های ترن پایین بیام سرگیجه داشتم

شهراد پایین وایساده بود

شهراد-بچه ها چه قدر مسخره بود.... این آرمان آشغال انقدر جیغ زد که ابرومون روبرد

آرمان-شهراد شیوا فشارش افتاده پیش تو باشه تا برم یه آبمیوه واسش بخرم

شهراد-واسه من هم بخر

آرمان رفت

من که حالم نسبتا بهتر شده بود گفتم:

-ناخن گیرت رو کی میدی پس؟

شهرادهم سوت زدو این طرف و اون طرف رو نگاه کرد...

شادی ومهناز با هم اومدند

شادی-وای چه قدر حال داد لعنتی....یه بار دیگه

با تعجب نگاش کردم وگفتم:

-شادی تو چه موجودی هستی؟اصلا کلمه ی ترس تو دیکشنریت ثبت شده؟

شادی-صبر کن ببینم....ترس نه!!! ولی گور بابای زندگی ثبت شده...

خندیدم که لرز رفت تو جونم

مهناز-وای سرگیجه دارم

شهراد-آخــی...جـــــــــــوانم هستی خوب ..!

وبا تاسف سرتکون داد

مهناز- چی شده مگه؟

شهراد-مایه همسایه داشتیم سوار ترن شد سرگیجه گرفت مرد

مهناز-من هم چند وقت پیش یه فیلم دیدم اسمش مقصد نهایی بود...کسی که فکر میکرد قراره بمیره ،زنده موند ولی بعدش به طرز فجیع تری مرد..

شهراد قیافه اش رو وحشت زده کرد وگفت:

-ای گند بزنم تو شانست شهراد بدبخت
آرمان برگشت با کلی ابمیوه...ویه دونش رو باز کرد وداد دست من

با قدردانی نگاش کردم که لبخندی به روم پاشید

آبمیوه رو که خوردم حالم بهتر شد...که در همین حین شادی گفت:

-میاین بریم سینما3D

شهراد-آره بریم این سانسش چی گذاشتند؟

شادی-فکر کنم شرک باشه

وبا تصمیم جمع قرار شد همه بریم سینما 3بعدی

شهراد وشادی رفتند ردیف اول ما هم مجبور شدیم بریم ردیف اول بشینیم ...

مهناز یه طرفم نشسته بود...آرمان یه طرفم

عینک رو به هوای اینکه فیلم شرک زدم ولی وقتی شروع شد...تازه فهمیدم شهراد وشادی کلاه سرمون گذاشتند...فرار از خانه ی ارواح بود...فکر کن!!!

من-شادی خدا خفه ات کنه الهی

خندید

سرو صدای وحشتناکی پیچید...من که از ترس چشمام رو بستم ولی وقتی که باز کردم...از ترس جیغ بنفش کشیدم...یه روح وحشتناک جلوم بود...اون به کنار.. یهو یه چیزی زیر پام شروع کرد به وول خوردن...

جیغ زدم فکر کردم موشه وناخوداگاه دست آرمان رو چنگ زدم

سرش کنارگوشم اومد وگفت:

-میترسی؟

-پس نه لوس شدم دور همی یه کم بخندیم

خندید وگفت:

-خیلی جوجویی

بکسی تو بازوش زدم در هر صورت یه چیزی میگفت...

آرمان-هرموقع احساس کردی هوا تاریکه ومیترسی بپر تو بغل من...من ادم روشن فکریم

آخ بعضی وقت ها چنان حرصم رو درمیاورد که انگار تاحالا اون طوری حرص نخورده بودم...

من-واقعا خیلی...وبا حرص گفتم:وای...

خندید وساکت موند

من هم تا اخر فیلم چشمام بسته بود...

وقتی از سینما اومدیم بیرون کلی به شادی وشهراد بدوبیراه گفتم

ودرآخربه پیشنهاد آرمان قرار شد بریم یه رستوران وشام بخوریم...

بعد از شام دیگه مهناز خداحافظی کرد ورفت...

ما هم رفتیم پارکی که نزدیک رستوران بود...

شادی فوری گفت:

- میخوام برم تاب بازی وشهراد رو مجبور کرد که باهاش بره

وباز من وآرمان تنها موندیم

آرمان-امروز با مامانینا حرف زدم شنبه بر میگردند

باتعجب نگاش کردم...یعنی شنبه میرفت؟

آرمان-چرا این طوری نگاه میکنی؟

تو شوک بودم....خیلی به حضورش عادت کرده بودم

من-چطوری؟

آرمان-همین طوری دیگه...از همون نگاه های آشوب گر

خندیدم که گفت:

-اگه برم دلت واسم تنگ میشه؟

یه لحظه جاخوردم خیلی راحت این قضیه رو بیان کرد...تو دلم آشوب بود..با این حال خودداریم رو از دست ندادم وگفتم:

-من؟...نه بابا خیالت راحت باشه

با شیطنت نگام کرد ونمیدونم زیر لب چی گفت

من-چی؟

آرمان-هیچی...وادامه داد...ولی دل من تنگ میشه...

دلم ریخت

آرمان-البته نه برای تو... برای اذیت کردن تو..

دماغم رو جمع کردم ونگاش کردم که خنده اش گرفت ولپم رو کشید...

فکر کنم تنها پسری بود که میتونست لپم رو بکشه وهیچی بهش نگم..
آرمان-شیوا؟

من-بله

یه کم مکث کرد ویهو گفت:

-کسی تو زندگیت هست؟

قلبم مثل جوجه شروع کرد به تپیدن

من-نه ...چطور؟

آرمان-همین طوری...جالبه برام دختری مثل تو به قول انگلیسی ها فیانسه نداره

من-چیش جالبه؟

آرمان-نمیدونم.. تو این چند ساله فکر کنم تنها دختری هستی که راجع بهت کنجکاو شدم..

من-یعنی انقدر مرموزم؟

آرمان-نه اتفاقا خیلی بی شیله پیله ای...خیلی با اطرافیانت فرق داری...چطور بگم در عین آزادی خانوم بودنت رو حفظ کردی...خانوم بودن به این نیست که خودت رو بپوشونی ...به اینه که ماهی باشی وآب هم باشه ولی شنا نکنی...ومن دقیقا این رو در تو پیدا کردم

به قول خودش پرآشوب نگاش کردم که خندید وگفت:

-چندبار بهت بگم اینطوری به چشم های یه مرد خیره نشو

چرا امشب این طوری شده بود؟....دیگه خوددار نبود داشت حرف میزد با این حرف ها میخواست یه چیزی رو بهم بفهمونه ولی خودم رو زده بودم به خریت...یعنی همون چیزی بود که تو ذهنم بود؟داشتم خل میشدم!

با شیطنت بهش گفتم:

-خوب حسابه توکه جداست...تو باجنبه ای

بلند خندیدوگفت:

-خوب میتونی حرف هام رو به خودم برگردونی

خندیدم که همون موقع شادی وشهراد اومدند...وبعد از یه کم نشستن تو پارک برگشتیم خونه...

تو اتاق در حال لباس عوض کردن بودم که همون موقع موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن

مهتا بود...

باخوشحالی گوشی روokکردم

من-سلام مهتاجونم

مهتا-به به سلام شیوا خانوم حال شما؟توآسمون ها دنبالت میگردیم

خندیدم وگفتم:

-دیوونه

مهتا-کجایی بابا خوش مرام دلمون هواتو کرده

من-تازمانی که هرروز بودم که از این خبرها نبود

خندید وگفت:

-آخه اون موقع دردسترس بودی...خانوم آرتیست

خندیدم که گفت:

-شیوا یه برنامه ریختیم توپ....میخواهیم دوباره جمع بشیم وبا بچه ها نمایشگاه بزنیم...چه کاره ای؟

من-واقعا؟

مهتا-پس نه چرت میگم

من-وای خیلی خوبه...

مهتا-یعنی هستی؟

من-راستش این روزها یه کم سرم شلوغه...ولی آره حتما شرکت میکنم

مهتا-چرا؟نکنه داری شوهر موهر میکنی؟

من-نه بابا سرکار میرم

مهتا-بابا خوش شانس...من دارم دنبال کار میگردم...پس هستی دیگه

من-آره

مهتا-پس یه روز بهت زنگ میزنم قرار بزاریم بابچه ها جمع شیم راجع بهش حرف بزنیم

من-باشه عزیزم

مهتا-پس فعلا ...من باید به چندتا دیگه از بچه ها زنگ بزنم

من-باشه پس خداحافظ

مهتا-فدات بوس بای

وبا خوشحالی رفتم تو تختخوابم...اما دریغ از خواب که به چشمام بیاد..

همه اش وول میخوردم خوابم نمیبرد..
فکرم همش حول حرف های آرمان میچرخید...ازم پرسید کسی تو زندگیم هست؟...چرا باید این سوال رو میپرسید...بهم میگفت:...هیچ وقت به چشم مردها خیره نشم...بهم میگفت یه دختر تو زندگیش هست که چشماش شبیه نامزد خیالیشه...چرا چشم های نامزد خیالیش انقدر به چشم های من شبیه بودند؟چرا الان که داشتم بهش فکر میکردم قلبم تند تند میزد

از اون وقتی که اومده بود ذهنم رو مشغول خودش کرده بود...تنها پسری به جز شهراد بود که باهاش تا این حد راحت بودم همه اش دنبال نگاهش بودم...بعد از شرکت همیشه با هیجان می اومدم خونه...نکنه...نکنه آرمان رو..نکنه شیوا آرمان رو دوست داشته باشه...یکی تو وجودم گفت:...آره دوستش داری به خاطر همینه انقدر رفتارت باهاش متفاوت تر از پسر های دیگه ست...

از بی خوابی سره جام نشستم...ترسیدم به زبون بیارمش...اولین باری بود که داشتم این حس رو تجربه میکردم...گنگ بود ولی شیرین بود...حرفای آرمان رو دوره کردم...یعنی اون هم همین حس رو به من داشت؟

لبخندی رو لبام جا خوش کردواز روی تخت بلند شدم ورفتم پایین ویه لیوان آب خوردم...داشتم آب میخوردم که یه لحظه برگشتم که پارچ آب رو بزارم تو یخچال..

که بادیدن کسی که یه ملحفه ی سفید دورش بود جیغ خفیفی کشیدم

دقیق شدم دیدم شهراده...موهاش مثل جنگلی ها شده بود وملحفه ی روی تختش رو دورش پیچیده بود

من-شهراد این چه وضعیه ؟ترسیدم!

شهراد-تشنم بود حال نداشتم لباس بپوشم این رو دورم پیچیدم

خندیدم وگفتم:

-شب به خیر
ورفتم تو اتاقم واین بار راحت خوابیدمبعد از ظهر بعد از شرکت از زور خستگی به سختی خودم رو رسوندم خونه..
دیشبش تا حدودای 3 بیدار بودم...وقتی وارد خونه شدم بر عکس روزهای دیگه گوسفندهای شهراد گوشه خونه نبودند..
باتعجب رفتم تو خونه صدای تلویزیون می اومد..کفشام رو درآوردم ودرحالی که خمیازه میکشیدم رفتم تو سالن...
با دیدن آرمان روبه روی تلویزیون هوری دلم ریخت...مثل بچه ها فوری میخواستم فرار کنم که گفت:
-سلام...خسته نباشی خانوم ترسو
یه لحظه با خودم فکر کردم،این آدم نمیشه؟یه بار میزنه تو دنده رمانتیک فرداش انگار نه انگار..اعصابم رو خرد میکرد
آرمان-کجایی؟
با شیطنت گفتم:
-داشتم فکر میکردم ...خــوش میگذره؟
خندید وگفت:
-عالیه..
من-راستی گوسفندهای شهراد کجان؟
آرمان-بالاخره امروز بر داد به یه قصابی...قربونیشون کردن
با خنده گفتم:
-چه حیف...به بودنشون عادت کرده بودم
آرمان-بله یه بار از پشکل هاشون مستفیض شدیم
خندیدم وگفتم:
من- بقیه کجان؟
آرمان-شهناز جون سره کاره امشب شیفت داره...علی آقا هم نیستش...شهراد خوابه..شادی تواتاقش داره تمرین گیتار میکنه تا چند دقیقه پیش هم داشت پیانو میزد یه نت رو 100 بار زد.
من-رو نروت اسکی رفت؟
آرمان-نابود کرد
زیر لب گفتم:
-دستش درد نکنه
که شنید وخندید
رفتم تو اتاقم...شادی مشغول بود با دیدنم گفت:
-سلام شیواجونم
من-سلام جوجه چه خبرها؟
شادی-هیچی داشتم تمرین میکردم
سری تکون دادم ومشغول عوض کردن لباسم شدم
یه تاپ دکلته ی قرمز پوشیدم که روش یه کت کوتاه سفید میخورد که فقط رو شونه هام رو میپوشوند با شلوار لی..
دوست داشتم مرتب باشم...
شادی-واسه درودیوار تیپ میزنی؟راحت باش بابا!


نگاش کردم


یه تاپه دوبنده ی آبی تنش بود که بیشتر از 2وجب نبود با یه شلوارک رنگارنگ



خندیدم وگفتم:



-نهار چی داریم؟



شادی-شهراد پلو



من-ها؟



شادی-مرصع پلو با میگو پفکی



سری تکون دادم ورفتم پایین...وتوآشپزخونه نشستم ونهار خوردم



بعد از نهار میخواستم برم وبخوابم ولی یه نیرویی من رو کشوند تو سالن پذیرایی



آرمان مشغول فوتبال دیدن بود...کنارش روی کاناپه نشستم



آرمان نگاهش اومد روی من ویهو گفت:



-این چند وقته شام نخوردی نه؟



باز میخواست اذیت کنه



من-چرااتفاقا بیشتر از همیشه



آرمان-آخه آب رفتی



من-آخه گفتی از تیپ های باربی خوشت نمیاد من هم تو فکر باربی بودنم



با شیطنت گفت:



-نظرم عوض شد...من باربی هارو دوست دارم



نگاش کردم وگفتم:



-تکلیفت رو با خودت روشن کن ما هم بدونیم..



خندید که گفتم:



-این دیگه چیه نگاه میکنی؟بزن الان اون سریاله شروع میشه



آرمان-سریال دیگه چی؟دارم بارسا رئال نگاه میکنم



من-ا ....این سریاله الان تموم میشه...اصلا بده ببینم کنترل رو



آرمان باشیطنت گفت:



-نمیدم



من-میگم بده



با بی خیالی گفت:



-فوتبالش خیلی قشنگه لامصب...



من-بدش کنترل رو



آرمان-اها ...اها...اه گل نشد



من-کنترل رو بده



ارمان-نمیدم...برو اونور بچه



خیز برداشتم تا کنترل رو ازش بگیرم که آرمان کنترل رو کشید عقب ویهومن محکم افتادم رو آرمان ...دقیقا سرم روسینه اش افتاده بود فوری میخواستم از روش بلند شم که



یهو صدای شادی از پشت سر اومد که میگفت:



-یه کم رعایت کنید بابا یه دختر نوجوون تو این خونه زندگی میکنه...



فوری از روی آرمان بلند شدم ،مطمئنا صورتم سرخ شده بود..



شادی-چرا مثل خروس جنگی میمونید ؟1ساعته اینجام...انقدر سرتون گرمه که حضور شخصیتی به این بزرگی رو متوجه نشدید..



آرمان-شادی فوتبال دوست داری دیگه مگه نه؟



شادی یهوکنترل رو از دست آرمان قاپید وزد شبکه pmcوگفت:



-موزیک گوش کنیم...



من وآرمان یهو با هم زدیم زیره خنده...آخرش نه حرف اون شد نه حرف من



آرمان-بزن بچه... فوتباله...!



شادی یه مشت زد تو بازوی آرمان



آرمان-چرا میزنی؟



شادی-مگه نگفتی بزن؟



خندید وگفت:

-نمونه برابر با اصل شهراده

با خنده به شادی گفتم:

-شادی بزن اون سریاله..

شادی فوری شبکه رو عوض کرد وبه آرمان گفت:

-سریالش خیلی قشنگه لامصب وچشمک آشکاری به آرمان زد..که خنده ام گرفت

شادی عاشق فوتبال بود...فقط به خاطره من داشت سریال نگاه میکرد...دلم واسش سوخت وزدم فوتبال که بپر بپر کرد وبه آرمان گفت:

-رئال یا بارسا؟

آرمان-بارسا

شادی-ایول داداش

ودستاشون رو بهم کوبیدن

روبه شادی گفتم:

-از شر گوسفندها راحت شدی آره؟

شادی-آره...مامان مجبورش کرد قربونیشون کنه...3تا شو بردپایین شهر...یه دونش هم واسه خونه ...کله پاچه هم گذاشته واسه لواسون

من-لواسون؟

شادی-آره...پنجشنبه قراره با آریائینا بریم..

من-ا؟چه خوب ....از اول تابستون نرفته بودیم

شادی وآرمان یهو جفتی پریدن بالا وگفتند :

-گـــــــــــل...شادی جیغ میزد ومیپرید بالا وپایین

با خنده سری تکون دادم ورفتم تو اتاقم وگرفتم خوابیدم

دو سه روزی از اون جریانات گذشت...من حسابی سرم به طراحی پروژه ام بود...با بچه های نمایشگاه هم بیرون قرار گذاشتیم ...اسمش رو عوض نکردیم همون هنر های نو موند وقرار شد کارهامون رو بکشیم هرموقع تمم کارها آماده شدند نمایشگاه بزنیم...راجع به آرمان هم کل کل های همیشگی...حالا که به حس خودم مطمئن شده بودم سعی در فرار ازش داشتم..از احساساتم میترسیدم اولین بار بود که داشتم حس علاقه به یه پسر رو تجربه میکردم...واسم گنگ بود تا مزه مزه ودرکش میکردم یه مدت زمان میبرد...سعی میکردم خودم وتو کار وطرح غرق کنم که خیلی بهش فکر نکنم از احساسات آرمان نسبت به خودم مطمئن نبودم...میترسیدم پی به احساساتم ببره و به خاطر همین موضع خودم رو نگه داشته بودم واز اون شیوای تخس وسرد یه پیکسون هم تکون نخورده بودم..

بگذریم

روزی که میخواستیم بریم لواسون فرا فرسید... اون روز 1 ساعت زودتر مرخصی گرفتم و رفتم خونه تا وسایلم رو جمع کنم....

تو خونه بلبشو بود...همه در حال جمع کردن لباس ووسایل بودند

شادی وشهراد که انگار میخواستند برند کوهنوردی...کوله های کوهنوردیشون رو پر کرده بودند وسایل وبا توپ داشتند میزدند به سروکله ی هم ..

رفتم تو اتاقم وآماده شدم

یه مانتوی سفید نازک پوشیدم...هوای تهران خیلی گرم بود...با یه دامن شلواری سفید وشال صورتی وصندل های سفید

کل وسایل من تو یه ساک کوچیک جا شده بود...

از اتاق که رفتم بیرون همه منتظر بودند وتو حیاط وایساده بودند...

آرمان به ماشینش تکیه داده بود وپایین اومدن من از پله های تراس رونگاه میکرد واون لبخند همیشگیش رو لبش بود...

این چندروز حس میکردم زیره نگاهاش ذوب میشم...

رفتموساکم رو دادم به بابا تا بزاره پشت ماشین..


مامان رو به شهراد وشادی گفت:

-آخه من موندم شما با این همه وسایل میخواهید چیکار کنید؟از شیوا یاد بگیرید مختصر ومفید...

آرمان-شهناز جون این دوتا بیخودی این همه وسایل نیاوردند حتما واسه هم نقشه کشیدند...

شهراد-نه بابا من چرا وقت ارزشمندم روبرای اذیت کردن این جوجه تلف کنم

شادی-جوجه با... (اومد بگه جوجه باباته)...دید بابا اونجاست گفت:

-جوجه عم.. (اومد بگه عمته) باز بابا اون جا بود گفت:

-اصلا من جوجه ام بیخیال

همه فهمیدن میخواسته چی بگه وخندیدند

با صدای بوق ماشین عمواینا پشت در ..شهراد رفت ودر رو باز کرد

آیدااینا تو ماشین نشسته بودند...

عموایرج-سلام داداش...بریم دیگه آخر هفته است جاده شلوغه

بابا-سلام ایرج جان...بچه ها برید سواربشید تا بریم

شهراد روبه آیداوآریا گفت:

-بپرید پایین ...با ماشین من بریم...وبه آیناز اشاره زد وگفت:

-خواب چه وقتیه این بچه مثبت خوابیده

زنعمو فرشته-اخــــــــی طفلی آیناز دیشب تا ساعت 3 داشت درس میخوند

آریا وآیدا از ماشین پیاده شدند...

شهراد سوئیچش رو پرت کرد سمت آرمان وگفت:

-داداش تو برون

آرمان با تعجب سوئیچ رو تو هوا گرفت وگفت:

-آدم شدی؟

شهراد-بدو بدو بشین...راننده طیاره گیت رو که ندیدیم حداقل تا لواسون سالم ببرمون بگیم رفیقمون شوفره

آرمان خندید وگفت:

- سوار شو بینیم

بابا-تعدادتون که زیاده

شهراد-دختر ها پوست واستخونن جاشون میشه...

آرمان نشست پشت فرمون وآریا هم کنارش ومن وشادی وآیدا وشهراد هم عقب نشستیم

وراه افتادیم...

همه مون لاغر بودیم جاشدیم ...نگاهم رو به جلو دوختم که متوجه نگاه آرمان از توی آینه ی جلوشدم...لبخند آرومی زد وروبه رو رو نگاه کرد....

نمیدونم...ولی این نگاه های غافل گیر کننده ی وقت وبی وقت رو دوست داشتم...یه حس امنیت بهم میداد...

چشمام رو ازش دزدیدم...

تازه هدف شهراد رو از نشست عقب رو پیدا کزدم...پدر آرمان وآریا رو درآورد...

بهشون کف گرگی میزد...گازشون میگرفت...موهاشون رو میکشید...دیگه آریا رو دیوونه کرده بود آریا هم فقط بهش فهش میداد...
آیدا روبه شهراد گفت:

-مریضی؟ولشون کن ای بابا فرستادیمت لندن آدم شی...حیوون که بودی هیچ وحشی تر شدی

شهراد-اه ...اه ...بی تربیت...من رو بگو میخواستم بهت سوغاتی بدم..

آیدا-برو عمت رو سره کار بزار..

شهراد-شوخی نمیکنم

وخم شد واز پشت ماشین یه جعبه ی کادوی صورتی با یه کارت پستال درآورد وداد به آیدا

چشم های آیدا از تعجب قلمبه شد...و با همون تردید میخواست از دست شهراد بگیرتشون که شهراد سره کارش گذاشت وجعبه رو کشید عقب....خلاصه آیدا رو دیوونه کرد تا سوغاتیش رو بهش داد

آیدا هم رو هوا قاپیدش وجعبه ی صورتی رنگ رو باز کرد...با چیزی که آیدا از تو جعبه درآورد من که ارور دادم...خودش طفلی تو هنگ بود

یه sh طلا بود که روش نگین های براق خوشگل داشت آیدا بادیدن زنجیر وپلاک چشماش برقی زد وبا همون برق نگاه شهراد رو نگاه کرد...

آریا-shچیه؟...یعنی شورت؟

همه گی زدیم زیره خنده....نگاهم از تو آینه به آرمان افتاد...به من نگاه کرد وبا شیطنت با چشماش به شهراد وآیدا اشاره زد

آیدا فوری کارت پستال رو باز کرد تا ببینه چی براش نوشته...با دقت خوندش

یهو قیافه اش حرصی شد وجیغ زد" خیلی آشغالی شهراد"

کارت پستال رو از دستش گرفتم وبلند خوندمش:

-همه بگین یک صدا تقدیم به آیدا گدا

یهو پوکیدم از خنده...

شهراد-این رو واسه خودم آورده بودم...انقدر بهم گیر داد تا آخر مجبور شدم این رو بهش بدم...

آرمان با لحن مسخره ای گفت:

-آره...جعبه ی صورتی کاملا تصادفیه!!!!!

شهراد-خفه...خفه نمیخواد کارآگاه بازی در بیاری...

وبا همون لحن برگشت سمت آیدا وگفت:

-وای به حالت یه خش روش بندازی خفه ات میکنم

آیدا-گـــــــــمشو

شادی-خاک تو سرجفتتون با این رفتارهای خرکیتون.. آقا جون اگه همدیگه رو...

فهمیدم میخواد چی بگه فوری دستم رو جلوی دهنش گرفتم...که باز اصوات نامفهمومی از دهنش خارج میشد

با کار امروز شهراد مطمئن شدم که شهراد آیدا رو میخواد...و این بدوبیراه های که به آیدا یه جور ابراز علاقه به روش خرکیه...چیزی که شادی فهمیده بود ومن روش شک داشتم

دیگه تا خود لواسون شهراد یه چیزی گفت..آیدا یه چیزی گفت

خدا خوب در وتخته رو بهم جور میکرد....کپی برابر با اصل هم بودند...شهراد ورژن پسرونه آیدا ورژن دخترونه...
وقتی رسیدیم لواسون دیگه عصر بود..رفتیم باغ خودمون
واقعا باغ قشنگی بود ...از در که وارد میشدی یه راه برای عبور ماشین بود که دورو برش درخت های بید مجنون بود و سقف هلالی شکلی درست کرده بودند تهش به ساختمون باغ ختم میشد...ساختمون یه طبقه ی خوشگلی توش بود که جلوش یه استخر بزرگ داشت وپر بود از درخت ها وگل های رز خوشبو...سمت راست استخر یه تاب بود...سمت چپش یه آلاچیغ واسه نشستن بود ودور تا دور باغ درخت های بلندی فرا گرفته بودند

با ذوق از ماشین پیاده شدم...بوی گل رز می اومد...واقعاعالی بود

مامان-بچه ها وسایل هارو بیارید تو خونه

همه وسایل به دست رفتیم تو خونه باغ ودوباره رفتیم بیرون وکنار استخر وایسادیم

که یهو یه صدای نعره اومد وبه دنبالش آریا پرت شد توآب.. تا اومدم به خودم بیام یکی از پشت هلم داد توآب..وبه دنبالش همه یکی یکی تو آب شوت میشدند..

کار شهراد بیشعور بود...خودش که پرید توآب آریا وآرمان ریختن رو سرش وآخ کتکش زدند

آیدا هم که حسابی دلش از شهراد پر بود گازش میگرفت..

عمو وبابا اومدن بیرون

عمو-ای بابا شما که پریدید توآب میخواستیم جوجه ها وکباب کوبیده رو سیخ بگیریم

آریا-بابا بیا این موبایل رو ازم بگیر... اه شهراد یابو گند زد توش...تاعمو اومد جلو آریا دست عمو رو کشید وانداختش توآب..اصلا موبایلی در کار نبود

شهراد-بابا شنیدم آب واسه آدم های حامله خیلی خوبه یا بازبون شهرادی میای تو آب یا بزور میکشونیمت توآب

بابا خودش بلوزش رو درآورد وپرید توآب

بساط خنده ای شده بود اون وسط

عمو روبه شهراد وآریا گفت:

-بیاین برید کباب سیخ بگیرید ببینم

شهراد-ما اهل حمالی نیستم عمو جون..بیاین مسابقه بزاریم هرکی باخت شام امشب رو اون ها میپزن

آیدا-به ما چه ربطی داره...مردها باید شام بپزن

شهراد-فردا پس فردا میخوای شوهر کنی....خوبه یاد میگیری

خلاصه همه قبول کردن وقرار شد مسابقه بدیم

من وبابا وشهراد وشادی با هم افتادیم..

آریا وعمو ایرج وارمان وآیداهم باهم افتادند..

مسابقه از این قرار بود که هردو گروه برند زیره آب ودرآخر هرکی بیشتر نفسش رو نگه داشت از هرگروه اون برنده ستتو همین حین بود که نگاهمون به آیناز افتاد که کش وقوس کنون داشت میرفت سمت خونه باغ
شهراد-ا...بچه مثبت جاموند...
آیناز خمیازه کشید که آیدا داد زد
- فرار کن نفهم میخواد بکشونتت تو آب
که آیناز هم جیغ زد ودوئید تو خونه...
شهراد-1...2..3 شروع برو
همه رفتیم زیره آب...
من که تو چند لحظه ی اول نفس کم آوردم واومدم روآب به دنبالششادی وآیدا هم همین طور بعدش عمو بعد بابا بعد هم آریا...
آخرین کسایی که مونده بودند شهرادوآرمان بودند...
ما تشویق میکردیم شهراد ....آیدائینا تشویق میکردن آرمان
شهراد در حالی که سرش زیره آب بود میکوبید تو سرش معلوم بود نفس کم آورده
شادی-داداش شهراد برو ماشاا...
یه کم دیگه گذشت که آرمان اومد رو آب و ما برنده شدیم
شهراد مثل دخترها جیغ میزد ومیگفت:
-بردم..yes…yeahبردیم..
شهراد-به استثنا عمو همه تون حمالید...حمال های بدبخت کار کنید...خاک برسرتون...
ما بردیم
بابا شهراد رو بلند کرده بود وروشونه اش گذاشته بود ودور استخر می چرخوندش
زنعمو ومامان که فقط بیرون وایساده بودند ومی خندیدند
بابا خودش رو از استخر کشوند بیرون..پسرها هم به ترتیب رفته بودند بیرون...
با لباس سنگین شده بودم...آخر شهراد دستم رو گرفت واز استخر کشید بیرون
یهو شادی وآیدا با دیدن من زدن زیره خنده...حالا به چی میخندیدن نمیدونستم...
نگاه آرمان رو حس کردم...جدی بود یه چین هم وسط پیشونیش بود...
دلم ریخت یعنی چی شده بود؟
آروم اومد نزدیک وطوری که هیچ کس نفهمید با لحن جدی گفت:
-سرما میخوری برو لباسات رو عوض کن
یه لحظه نگاهم به لباسم افتاد...
یعنی اون لحظه میخواستم آب شم برم تو زمین...
مانتوی سفید ونازکم به بدنم چسبیده بود وهمه جام معلوم بود هیچ...لباس زیره قرمزم کاملا مشخص بود..فقط تونستم چشمام رو از خجالت ببندم وبدوئم تو ساختمون
حرارت از صورتم بیرون میزد...خیس وآب کشیده دوئیدم وساک لباسام رو برداشتم ورفتم تو حموم تا لباس عوض کنم...تازه مفهوم اون نگاه آرمان رو فهمیده بودم...وای چه قدر خجالت میکشیدم...
فوری لباسام رو با یه تی شرت ویه شلوار جین عوض کردم ورفتم بیرون وجلو آینه نشستم تا موهام رو خشک کنم...که شادی وآیدا اومدند تواتاق بادیدن من دوباره زدند زیره خنده
باحرص گفتم:
-زهره مار مرض بگیرید الهی...چرا هیچی نمیگید میخندید
آیدا-آخه خیلی باحال بود
میخواستم بزارم دنبالشون که فرار کردند تو حموم ولی باز صدای خنده هاشون می اومد
مشغول سشوار کشیدن موهام شدم...بعد از خشک کردن موهام یه کم آرایش کردم ومیخواستم از اتاق برم بیرون ولی خجالت میکشیدم...شادی وآیدا هم داشتند آیناز رو اذیت میکردند ومیخندیدن....با تردید از اتاق بیرون رفتم...
سهیلا بازدید : 267 چهارشنبه 13 شهريور 1392 زمان : 20:47 نظرات ()