close
تبلیغات در اینترنت
پروای بی پروای من8

پروای بی پروای من8

پروای بی پروای من8

پروای بی پروای من8
پروای بی پروای من8
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • پروای بی پروای من18
  • دیوانه عاشق
  • پروای بی پروای من16
  • دیوانه ی عاشق4
  • تصاویر...
  • پروای بی پروای من14
  • دیوانه ی عاشق3
  • دیوانه عاشق2
  • دیوانه ی عاشق1
  • بیوگرافی.....
  • محل تبلیغات شما

    پروای بی پروای من8

    این مطلب رو در سه شنبه 05 شهريور 1392 ساعت: 1:43 در سایت قرار داده است.


    از همون فاصله می تونستم عصبانیتش رو حس کنم .
    چاره ای نبود بالاخره که چی ؟
    باید پیاده می شدیم دیگه !
    من پیش دستی کردم و در رو باز کردم و پیاده شدم.
    سعی کردم اون ژست خونسردم رو حفظ کنم !
    سام که از همون ثانیه ی اول ما رو دیده بود داشت به ماشین نزدیک می شد .
    امید و پیام و سمانه هم با دستپاچگی یکی یکی پیاده شدن و سلام کردن.
    سام جواب واحدی داد و نگاش رو صورت من زوم بود.
    اگه عروس بازی بلد بودم می گفتم : به من چه ؟ خواهرت ازم خواست !
    ولی کلا" ازین حرکتا خوشم نمی یاد.
    پیام و امید دوباره سوار شدن و از اونجا دور شدن .
    سمانه با حال نزاری دست منو گرفته بود و لرزش دستاش رو به وضوح حس می کردم.
    سام سیگارش رو با ضرب به زمین پرت کرد و با کف کفشش بیش از حد فشارش داد.
    بیچاره فیلتر سیگار !
    بعد سر بالا کرد و مستقیم تو چشای من نگاه کرد .
    رگ پیونیش بیش از حد متورم بود و همه ی اینا نشون از خشم فروخورده ای داشت که می خواست فوران کنه !
    نگاه شماتت بارش رو از من گرفت و به سمانه دوخت و با صدای بم و دو رگه ای گفت :
    _تو برو خونه ، بگو سام و پروا خسته بودن رفتن خونه !
    سمانه نگاه ملتمسش رو به سام انداخت و گفت :
    _سام به خدا تقصیره من بود . من از پروا خواستم با ما بیاد . می خواستم ..
    سام با کلافگی وسط حرفش گفت :
    _برو خونه سمانه !
    لحنش اینقدر آمرانه و جدی بود که سمانه دیگه ادامه نداد و فقط با نگرانی به من نگاه کرد.
    به روش لبخند زدم و پلکام رو رو هم گذاشتم که خیالش راحت باشه .
    هرچند خودم نمی دونستم سام می خواد چه برخوردی با من بکنه !!
    با خونسردی ظاهری در حالیکه دستاش رو تو جیب شلوارش می کرد گفت :
    _می دونی ساعت چنده ؟؟
    به ساعتم نگاهی انداختم و گفتم :
    _متاسفم بابت بدقولیم ولی من تنها نبودم که حکم کنم ! همه ی تلاشمو کردم که زود برسیم اما نشد !
    با حالت مضحکی گفت :
    _الان می تونم بپرسم که کجا تشریف برده بودین سرکار علیه ؟
    _من از اولشم می خواستم بگم ولی چون همیشه همینطوری عصبی می شی گفتم بزارم شب بهت بگم !
    _خب ؟؟
    _ببین ما قرار بود فقط یه ساعت بریم بیرون تا من نظرم رو راجع به پیام ، به سمانه بگم ،ولی الکی سر از لواسون درآوردیم .
    با چشای درشت شده اومد تو حرفم :
    _نگو که رفتید خونه شون ؟؟!!!!!
    یه جوری نگام می کرد که نمی دونستم باید چیکار کنم ولی مگه می شه دروغ گفت ؟ بعدشم ما که کار خطایی ازمون سر نزده آخه !!
    _مگه داری از مجرم اعتراف می گیری ؟؟؟ آره رفتیم ولی زیاد نموندیم . حتی مانتومونم در نیاوردیم که زود برگردیم .
    سام ناباورانه نگام کرد و سرشو به طرفین تکون داد و دستش رو از جیبش بیرون آورد و با خشم وافری اونو مشت کرد و به تنه ی درخت کنارمون کوبید و در حالیکه به سمت دیگه ای نگاه می کرد با ولوم بالا گفت :
    _ای خدا !! سمانه کم بود حالا زن منم بلند شده با پیام و امیدی که همه می دونن چه کثافتین ، رفتن خونه شون ! چرا ؟؟؟؟ بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت :
    _چرا پروا ؟؟؟؟ آخه تو رو چه حساب به اینا اعتماد کردی هان ؟؟؟
    _داد نزن سام !
    _داد می زنم ! من به سمانه می گم گوش نمی ده ! تو چرا آخه ؟؟
    _مگه من علم غیب داشتم سام؟ خب می خواستم بببینم چه جور پسریه ؟ سمانه ازم خواست اینو یادت نره ! وگرنه من از کجا پیام رو بشناسم !!
    _خیلی خب ! سمانه خواست درست ! مگه من شوهرت نیستم ؟؟؟؟ صبح یه ساعت سر همین بحث کردیم ! یه زنگ بزن به من ، بگو می خوام با سمانه برم پیش فلانی ! ببین من چی بهت می گم !
    _می خواستم ! ولی سمانه گفت فعلا" چیزی نگیم چون ممکنه تو اجازه ندی چون از پیام خوشت نمی یاد !بعدشم تو که از پیام خوشت نمی یاد برو منطقی با خواهرت صحبت کن دلایلتو بهش بگو ! یعنی چی که خوشم نمی یاد ! اینم شد حرف !؟؟
    _هر چی بگی واسه من دلیل نمی شه !! چون همین امروز بهت گفتم که هر جا میری با من هماهنگ کن ! ندیدی دادم آژانس شارژرتو برات آورد؟؟ این یعنی چی ؟؟؟ یعنی برام مهمه که گوشیت روشن باشه !
    _بعله ! تو دوست داری من در دسترست باشم که کنترلم کنی !! وگرنه سمانه هم گوشی داشت اگه فقط می خواستی از حالم خبر داشته باشی!
    _ببین ! صبح هم همین حرف رو زدی !! رو اعصاب من راه نرو پروا !! سمانه خواهرمه درست ! دوسش دارم درست ! خوشم نمی یاد از این دوستش ، پیام درست ! ولی الان اختیاره اون با پدر و مادره ! من تذکرم رو هم به خودش هم به مامان دادم ، هواشم از دور دارم ! دیگه دلیل نداره دم به ساعت بیام رو گوشیش که کجایی ؟ کجا نیستی ؟ ولی تو ! زنــــمی ! رسمی ! قانونــــی ! خوشم نمی یاد گوشیت خاموش باشه ! خوشم نمی یاد بدون هماهنگی من هیچ کاری بکنی ! خوشم نمی یاد حتی به خاطر سمانه دنبال این عوضیا راه بیفتی !! حالا اسمشو می زاری کنترل !! بزار ! مهم نیست دیگه !
    _یعنی چی ؟؟
    _همین که شنیدی !
    و بازومو گرفت و به همراه خودش به سمت ماشین هدایتم کرد .
    دزدگیر رو زد و من سوار شدم !
    اینقدر درو محکم کوبید که من که از جا پریدم هیچ ! ماشینم تکون خورد ! پسره ی وحشی !
    تا داخل پارکینگ برج ، با هم هیچ حرفی نزدیم .
    ماشین رو خاموش کرد و خم شد از داشبورد چیزی برداره که یهو استپ کرد :
    _پروا ! شما چیزی خوردین ؟
    وای ! یا خدا ! امشب رو تمومش کن که سام تمومش نمی کنه !
    _اوهوم !
    سام پلکاشو رو هم گذاشت و با لحن خسته ای گفت :
    _چرا اینکارو با من می کنی پروا ؟
    _کدوم کار ؟ چرا اینقدر شلوغش می کنی ؟ می شه بگی خصومت شماها با هم سر چیه ؟
    _من خصومتی با کسی ندارم ! به خاطر دوستی سمانه هم نیست ! من از این دوتا خوشم نمی یاد همین ! به خاطر نوع رفتارشون ! حالا اگه از سمت اونا خصومتی هست من بی اطلاعم ! آخه من به تو چی بگم ؟ به جای اینکه سمانه رو قانع کنی ، خودت دنبالش راه افتادی با اینا رفتی خونشون ؟؟ اگه می رفتین یه جا دو ساعت می شستین من حرص نمی خوردم ! ساعت ده شب سر کوچه خواهرم و زنم رو پیاده می کنن و من باید لبخند ژکوند هم بزنم آره ؟؟؟
    _نه خیر ! ولی اگه به ما اطمینان داشتی حداقل اینقدر بالا پایین نمی پریدی ؟؟؟
    _من اگه به شما اطمینان نداشتم که همون سر کوچه ، شلوار جفتشون رو از پاشون می کندم !! حرصم از اینه که شما اهل هیچ قماشی نیستین و اینکارا رو می کنید ! پروا ! من مـــــــــــــردم می فهمی ؟؟ دوست ندارم زنم با هر کس و ناکسی بشینه پیک بزنه ! دوست ندارم عین دخترای مجرد رفتار کنی ! دوست ندارم که یادت می ره و حلقه تو دستت نمی ندازی ! با اینکه چند بار ازت خواستم !
    ناخودآگاه به دست چپم نگاه کردم ! دوباره فراموش کرده بودم که حلقه مو بندازم .
    _باور کن من فقط کم حافظه ام همین !
    _و این موضوع خیلی داره من رو رنج می ده !
    _ معذرت می خوام !
    _بابت ؟
    _حلقه !
    _پروا چقدر دیگه صبر کنم تا منو یادت نره ؟؟؟ تا یادت بمونه یه نفر هست که نگرانته و باید بهش خبر بدی ! نه واسه کنترل کردنت ! که واسه ... ولش کن !
    سرم پایین بود !
    ولی سنگینی نگاش کاملا" ملموس بود.
    _من نمی خوام ناراحتت کنم ولی واقعا" چون همیشه آزاد بودم و هیچ کس نبوده که به قول تو بخواد نگرانم باشه ، عادت ندارم ! من سعی می کنم ولی توام سعی کن بفهمی که من مراقب خودمم و نیازی به این همه نگرانی نیست ! باور کن !
    سام دستم رو گرفت و روی پاش گذاشت و دست خودش رو روی دست من !
    _قول می دی که از این به بعد بدون من هیچ کجا مشروب نخوری ؟
    با تعجب نگاش کردم .
    بی صبرانه منتظر بود .
    _می شه قبلش بگی چرا باید این کارو نکنم ؟؟
    _خیلی دوست داشتم اول قول بدی ، بعد دلیلش رو بپرسی ! چون اینجوری می فهمیدم که بهم اعتماد داری ! بی خیال ! دلیلش اینه که تو یه خانومی ...خانوم متاهل ! "می "خوردنت با هر کسی درست نیست ! بعدشم خیلی خوشگلی ، جذابی ، دوست داشتنی و غیر از من برای بقیه دست نیافتنی ! واسه همینم دائم در خطری ! دائما" فکرم مشغولته ! همین امید که امروز دیدیش از شب عروسی تو نخت بود ، امروز هم قطعا" اومده بوده که مخ تو رو بزنه ! درسته که می دونم حتما" سر جاش نشوندیش ، ولی بی انصافیه که ازم بخوای نگرانت نباشم ! نه؟
    _باشه ! بهت حق می دم ولی ... من نه فقط به خاطر اینکه متاهلم ، که به خاطر شرافتم ! کاری نمی کنم که باعث خجالت تو یا خودم بشم مطمئن باش !
    سام لبخند کم رنگی زد و دستم رو به سمت صورتش برد و بوسید و گفت:
    _مطمئنم عزیزم ! کوچکترین فکر منفی راجع بهت نکردم و نمی کنم ولی طرف حساب من فقط تو نیستی ! یه عالمه آدمن که اونارو نمی شناسم ! حالا بهم قول می دی ؟
    _اوهوم !
    دوباره دستم رو به سمت صورتش برد و بوسید.

     


    فصل چهاردهم



    از داستان پیام و سمانه همینو بگم که منم رک و پوست کنده نظرمو به سمانه گفتم .
    این انتظار که بخوام با سام یا مادرش در مورد پیام صحبت کنم و رضایتشونرو بگیرم خیلی احمقانه بود.
    وقتی خودم به چیزی اعتقاد ندارم چطوری می تونم این خیانت رو به سمانه یا خانوادش بکنم .
    خلاصه خیلی با سمانه گفتگو کردیم ، سمانه درست یا غلط دوسش داشت ولی امروز فراموش کردن پیام و قطع کردن رابطه خیلی راحت تر از آینده بود.
    دلم براش سوخت کلا" این خانواده خیلی مهربون و از خود گذشته اند . سمانه هم کلی گریه کرد فقط خوبیش این بود که دختر فهمیده و منطقیه و با هم به این نتیجه رسیدیم که این دوست داشتن فقط یه حماقته خصوصا"که تا حالا چند بار مچ پیام رو گرفته بود و هر بار بخشیده بود.
    در عوض سام وقتی فهمید که این رابطه تموم شده خیلی خوشحال شد و ازم تشکر کرد.
    دو روز بعد در حالیکه خواب بودم با صدای زنگ آیفون چشم باز کردم و ساعت رو نگاه کردم.
    تعجب کردم که این وقت صبح کی می تونه باشه ، به امید اینکه سام در رو باز می کنه دوباره چپیدم زیر پتو ولی نه خیـــــــــــــــــــــــ ـــــر ! تو روح آدم مزاحم !
    با مشاهده ی سام در تصویر آیفون بیشتر لجم گرفت .
    خو تو که کلید داری واسه چی منو بیدار می کنی آخه ؟
    دست و صورتم رو شستم و منتظرش موندم.
    سام سرحال وارد شد و سلام بلند بالایی داد.
    _سلام ! تو چرا با کلید درو باز نمی کنی ؟
    _می خواستم تو رو بیدار کنم !
    باز یه جوری شده بود که شوخی و جدی اش معلوم نبود.
    مقابلش دست به کمر ایستادم و با حالت طلبکارانه گفتم :
    _بفرمائید ! الان بیدار شدم !
    یه لبخند ژکوند تحویلم داد ولی چیزی نگفت .
    _وا ! مشکوک می زنیــــــــا !
    _حالا دیگه ! می تونی خودت حدس بزنی !
    و رفت یکم عقب تر و شروع به پانتومیم کرد.
    من شروع کردم به نظر دادن و یه ربع طول کشید تا جمله ی مورد نظر رو پیدا کردم :
    _تو دانشگاه قبول شدی ! خب این یعنی چی ؟؟
    با خوشحالی گفت :
    _آفرین همینه !
    _چی همینه !
    _عه پروا ! تو که باهوش بودی !
    یکم فکر کردم و بعد از چند ثانیه چنان فریادی کشیدم که فکر کنم همسایه ی بالا و پایینی هم عین خودم بی خواب شدن !
    از هیجان و خوشحالی برای بار اول تو بغل سام پریدم و اونم تو این هاگیر واگیر ، چند تا بوسم کرد و اونقدر چرخوندم که سرم گیج رفت .
    _آخه تو از کجا می دونستی امروز نتایج رو اعلام می کنن هان ؟
    _به سادگی ! هر روز به سایت سرک می کشیدم . به دوستات هم خبر دادم!
    با دهن باز به سام که داشت به اتاق می رفت نگاه کردم.
    عجــــــب !
    صدای موبایلم که بلند شد مطمئن بودم سارا یا النازه !
    خبر قبولی سه نفرمون تو یه دانشگاه خوشحالیم رو چند برابر کرد !
    همینجوری که با الی حرف می زدیم سام دستش رو تو هوا به علامت بای بای تکون داد و به سمت در سالن رفت. اوه بوی ادکلنشـــــو
    به الی گفتم : گوشی
    رو به سام گفتم :
    _کجا ؟؟
    با لحنی که بوی شیطنت می داد گفت :
    _کار دارم !
    _دیگه جدی جدی داری مشکوک می زنیـــــآ !
    در حالیکه در رو می بست صداشو شنیدم :
    _دیگه دیگه !
    با الی و سارا قرار گذاشتیم که به پارک بریم .
    حموم کردم و داشتم خودمو خشک می کردم که صدای تلفن خونه بلند شد .
    حوله ام رو دورم پیچیدم و تلفن رو جواب دادم الی بود دوباره داشت سفارش می کرد که دیر نکنم.
    _دختره ی خنگ ! خوبه همیشه منم که الاف شما دو تا می شما !
    صدای باز و بسته شدن در اومد.
    با تعجب پشت سرم رو نگاه کردم.
    وای سام بود اصلا" فکر نمی کردم به این زودی برگرده !
    دستپاچه با الی خدافظی کردم ولی الی ول کن نبود هی اصرار می کرد که چی شد یه دفعه ای داری قطع می کنی ؟
    آهسته تر از قبل به الی گفتم :
    _نفهم لطفا" شات آپ کار دارم دیگه
    و قطع کردم.
    حوله ای که دورم بود اینقدر کوچیک بود که فکر کنم من پررو ،لپام گل انداخت.
    سام درست رو به روی من روی کاناپه نشسته بود و دستاش از دو طرف روی پشتی کاناپه دراز بود و بازم اون لبخند یه وری رو لبش بود.
    یه جعبه ی شیرینی هم روی میز بود.
    لبخند احمقانه ای زدم و به سمت اتاق رفتم.
    در رو پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم.
    یه تی شرت و شلوارک آبی پوشیدم و از اتاق در اومدم.
    سام هر روز چای درست می کرد چای ریختم و به سمت سام رفتم.
    سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم :
    _دست شما درد نکنه ! ما شیرینی بخوریم یا خجالت ؟
    _شیرینی با چای خانوم خوشگله !
    یه شیرینی برداشتم و می خواستم تو دهنم بزارم که سام یه سوئیچ جلوی صورتم تکون داد .
    _این چیه ؟ ماششین خریدی ؟
    سام با لحن بامزه ای گفت :
    _بــــــله ماشین خریدم !
    سوئیچو ازش گرفتم و گفتم :
    _مبارکه ! بازم بنوه !
    _ایکس سیکس !
    _واووو ! گوشیشم بخر که ست بشه !
    _چشــــــم ! گوشیشم برات می خرم !
    _یعنی چی ؟
    سام یه دستش به کاناپه و یه دستش تو موهاش بود.
    _یعنی شیرینیه قبولیته عزیزم !
    متحیر نگاش کردم !
    خیلی زیاد بود خیلی ! پدر من با همه ی مال و اموالی که داشت وقتی داشتن می رفتن ماشینی که زیر پای من بود رو هم فروخت . حتی یه تعارف نزد .حالا با اینکه همین الانش دو تا ماشین تو پارکینگ هست و سام مدام بهم اصرار می کنه که با آژانس جایی نرم ولی خب راحت نیستم و تا حالا با وجود همه ی اصراراش این کارو نکردم.
    _امکان نداره قبول کنم.
    با اخمی مصنوعی گفت :
    _اونوقت چرا مثلا"؟؟
    _چون آپولو هوا نکردم ! دانشگاه قبول شدن که جایزه ی چند صد میلیونی نمی خواد !
    _من زودتر از اینا می خواستم برات ماشین بخرم مخصوصا" وقتی می بینم که از ماشینهایی که داریم استفاده نمی کنی ! این قبولیت فقط یه بهونه ست !
    _ببین ! من واقعا نمی خوام اینقدر هزینه کنی ! نمی خوام خودمم بدعادت بشم ! تو داری لوسم می کنی ! همین که به روم نمی یاری خانواده ای ندارم ، همینکه به خاطر آبروی من سریع عروسی گرفتی و الانم دارم راحت می خورم و می خوابم و خرجم رو می دی ، کلی مدیونتم دیگه نمی خوام بیشتر ازین مدیونت باشم!
    کلا" میمیک صورتش تغییر کرد و با ناراحتی از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست.
    یکم مستقیم تو چشام نگاه کرد و بعد خیلی ناگهانی بغلم کرد.
    در حالیکه سفت فشارم می داد گفت :
    _دیوونه این حرفا چیه که تو می زنی ؟؟ مدیونه چی ؟ من اگه سریع بساط عروسی رو چیدم نه فقط به خاطر تو به خاطر خودمم بود . بعدشم تو خانواده داری ولی فرضا" که نداشته باشی چرا من باید به روت بیارم ؟؟ مگه سادیسم دارم ؟؟ یعنی چی که مدیون منی ؟؟؟؟ یعنی توقع داری خرج تو رو کی بده هان ؟؟ مثلا" من واسه تو خرج نکنم واسه کی باید خرج کنم ؟؟ از دست کارات و حرفات بعضی وقتا می خوام سرمو بکوبم تو دیوار پروا ! اصلا" من بخوام تو رو لوست کنم باید از تو اجازه بگیرم ؟؟
    منو عقب داد و با اخم مصنوعی دوباره نگام کرد و دماغمو فشار داد و گفت :
    _خــــلی به خدا ! نه واقعا" این حرف بود تو زدی ؟
    با لبخندی بچه گونه نگاش کردم .
    _جواب نداری بدی ؟ هان ؟
    این دفعه زدم زیر خنده و گفتم :
    _خب باشه دیگه ببخشید !
    _نخیر چی چیو ببخشید تا شب می خوام دعوات کنم !
    _اوه ! چه دل نازک ! معذرت می خوام بابا !
    صورتش رو آورد جلو و با اخم گفت :
    _مگه یه بوس خوشگل کنی ببخشمت !
    و چشاشو بست !
    شاید واسه این که خجالت نکشم ! شایدم واسه اینکه تو انتخاب آزاد باشم !
    گونه اش رو بوسیدم و گفتم :
    _وای ازین به بعد چقدر با ماشین تو پز بدم .
    و بادی به غبغب انداختم.
    موهای نیمه خیسمو به هم ریخت و گفت :
    _خنگول من ! ماشین خودت ! پاشو برو موهاتو خشک کن !
    بلند شدم و داشتم دور می شدم صداشو می شنیدم که با لحن من ادامو در می آورد:
    _همینکه می خورم و می خوابم و خرجمو می دی مدیونتم ! دختره ی خوشگل دیوونه !


    بعد از اینکه ناهار رستوران محل رو نوش جان کردیم یه چرت خوابیدم اما ساعت کوک کردم که خواب نمونم .
    واقعا" این خواب نیمروز چقدر می چسبه !
    اصن انگار آدمو به تشک می دوزن خدایی !
    از جام به زور بلند شدم . سام داشت کتاب می خوند .
    چه حالی داره این پسره !
    واسه اینکه اذیتش کنم از پشت سر آروم بهش نزدیک شدم و کتابشو با ضرب بستم.
    سام ولی با خونسردی دستمو گرفت و سرش رو به بالا خم کردو چونه ام رو گاز گرفت.
    _ آی آی !
    کتابش رو روی میز گذاشت و گفت :
    _تا تو باشی دیگه شیطونی نکنی !تا من برم حموم و بیام توام آماده شو که بریم بیرون.
    باتعجب گفتم :
    _کجا ؟؟؟
    _هرجا که تو دوست داشته باشی ! ناسلامتی امروز دانشجو شدیاآ ! من موندم خونه که بریم یه طرفی!
    همونجا رو کاناپه نشستم و با ناراحتی گفتم :
    _خیلی بد شد ! آخه من با الی و سارا قرار گذاشتیم بریم گردش ! چرا زودتر بهم نگفتی ؟
    سام جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و گفت:
    _باشه برو که قرارتونم کنسل نشه ولی زود بیا !
    با خوشحالی از اینکه سام هم ناراحت نشد گفتم :
    _میشه الان با ماشین برم ؟
    _آره واسه چی نشه ! فقط تند نرو ! مواظب باش و زیادم خوشگل نکن !
    با خنده سر تکون دادم و سریع آماده شدم.
    تا دم ماشین باهام اومد و چند تا نکته رو بهم گفت و کلی دوباره سفارش کرد.
    الی تا از در خونه بیرون اومد و ماشین رو دید بلند گفت :
    _اولالا ! حقـــــا که عین صاحبش نانازه !
    قیافه ای گرفتم و گفتم :
    _چاکــــــریم !
    الی چشاشو تنگ کرد و گفت :
    _تند نرو بابا ! سام رو گفتم تو به خودت نگیر !
    زدم تو سرش و گفتم :
    _صاحبش منم !
    _دروغ می گی ؟!!!
    _به جون تو !
    _پری این شوهرت پسر خاله ای ، عمه ای نداره ؟
    _پری و کوفت ! داره خوبشم داره !
    _خو ردیف کن دیگه !
    سارا تا سوار شد گفت :
    _وا چرا تنها اومدی پروا ؟ سام کو پس ؟
    _یعنی چی ؟ شمام راستی راستی از سام خوشتون اومده ها ! سام بیاد که چی بشه ؟؟ حقا که چشم دارید به شوهر من !
    الی سر تکون داد و گفت :
    _پروا من به کل یادم رفت بهت بگم ! دو ساعت پیش قرار شد محمد و فرزادم بیان ! می خواستم بهت بگم سام هم بیاد که فراموشم شد !
    _زهر مار و فراموشم شد ! باز ما قرار شد یه ساعت دخترونه و بی سرخر بیایم بیرون طاقت نیاوردین ؟؟
    الی لب ورچید و گفت :
    _خودتو با ما قاتی نکن ! ما دو تا دختر و شما خانمی به لطف سام !
    و با سارا هرهر خندیدن !
    گوشیمو پرت کردم سمت الی و از تو آینه به سارا گفتم :
    _مـــــــــــــــــــــرگ !
    سارا که فهمید عصبانی شدم گفت :
    _حالا یه زنگ به سام بزن بگو اینجوری شده دیگه !
    _نمی شه ! زشته خب ! بیچاره مونده بود خونه باهم بریم بیرون من به خاطر قرارمون اومدم .
    الی با اخم گفت :
    _اه ! چس نکن خودتو دیگه ! می خوای من خودم بهش بگم !
    _نه ولش کن زود برمی گردم !
    خلاصه تا رسیدیم دیدیم آقایون سر قرار ایستادن و آرسن لوپن کرده منتظر دوست دختراشونن.
    یه آلاچیق خوشگل دنج پیدا کردیم و نشستیم به گپ زدن.
    محمد مثل خود سارا محجوب و سر به زیر بود فرزاد ولی یکم سر زبون دارتر !
    پسرا بستنی خریدن و داشتیم بستنی می خوردیم که گوشیم زنگ خورد .
    وقتی سارا و الی با من باشن کسی جز سام رو گوشیم نمی یاد.
    _سلام !
    _سلام دانشجو کوچولو ! چطوری؟
    _خوبم ! تو چیکار می کنی ؟
    _من رفتم باشگاه و اومدم الانم می خوام شام درست کنم که خانومم اومد با هم بخوریم !
    _خوش به حال خانومت ! مگه دستم بهش نرسه ! تا خونه خالی پیدا کردی داری سور و سات ردیف می کنی دیگه ؟؟؟
    سام خندید و گفت :
    _شما نمی خوای بیای ؟ یه ساعت دیگه هوا تاریکه هاآ !
    _چرا یه نیم ساعت دیگه می یام.
    یه دفعه فرزاد بلند گفت :
    _سلام برسونید بگید ما ندیده ارادت داریم !
    _خودت شنیدی؟
    _آره ! فقط کی بود ایشون ؟؟؟؟
    _دوست پسر الی !
    _خب ؟
    _خب چی ؟
    _دیگه کی هست ؟
    _محمد دوست سارا !
    یه دفعه ولوم صداش رفت بالا !
    _تو مگه نگفتی من با سارا و الی می رم بیرون اینا از کجا دراومدن یه دفعه ؟؟
    یه ببخشید به جمع گفتم و یکم دور شدم و گفتم :
    _چرا داد می زنی ؟
    _دلم می خواد ! تو جواب منو بده ! واسه چی نگفتی با دوستاشون می یان !؟؟
    _واسه اینکه خبر نداشتم !
    _یعنی تو همین الان فهمیدی دیگه !؟؟
    _نه ولی ..
    پرید تو حرفم :
    _ولی نداره ! تو اگه یه روز رو اعصاب من نری و منو حرص ندی روزت شب نمی شه ! همین الان برو خدافظی کن و تا نیم ساعت دیگه ام خونه باش !
    خیلی ناراحت شدم که باهام اینجوری برخورد کرد ! مگه من داشتم چیکار می کردم ؟ اصلا" مگه خبر داشتم ؟
    _سر من داد نزن !! من نمی دونستم !هیچ کار بدی هم انجام نمی دم ! نیم ساعت دیگه می شینم بعد می یام !
    _ یه مثقال ارزش قائل شو واسه حرف من !! می تونی ؟؟ من دوست ندارم تو اونجا باشی ! پاشو بیا خونه !
    _هی نگو بیا بیا ! مگه قراره شب تو پارک بخوابم ؟ خب می یام دیگه !
    _می خوام همین الان بیای !
    _چون داری زور می گی نه ! یه ساعت دیگه می شینم بعد می یام !
    نمی دونم کدوممون تماس رو قطع کردیم فقط می دونم در حد مرگ عصبانی بودم که اینجوری برخورد کرد.
    اگه کار بدی کرده بودم دلم نمی سوخت ولی حق نداشت که سر من داد بزنه !
    مگه من اسیرشم ؟
    تو این مدت که اومدیم سر خونمون این اولین باره که با دوستای خودم اومدم بیرون ولی درک نمی کنه !
    هر چی می گم من نمی دونستم برنامشون چیه حرف خودشو می زنه آه !
    رفتم یه گوشه و سیگار روشن کردم .
    انگار نمی شه ما دو روز بی تنش با هم سپری کنیم !
    امروز که همه چی داشت خوب پیش می رفت گند زد تو رابطمون !
    اگه هر کسی غیر از سام بود چنان بلائی سرش می آوردم که داد زدن از یادش بره !
    ولی سام ...
    آخه سام هرکسی نیست !
    اه !
    بعضی وقتا اینقدر خوب می شه بعضی وقتا هم نمی شه دو کلام باهاش حرف زد !
    اینقدر بهم محبت کرده که نمی تونم با یه آدم دیگه تو یه ردیف بزارمش !
    حیف که اینجوری می ره رو مخم !
    سارا از دور اشاره کرد چته ؟
    سر تکون دادم و برگشتم تو جمع .
    می خواستم به خاطر این رفتارش تنبیهش کنم که بفهمه من آدمی نیستم که بشه بهم امرو نهی کرد و زور گفت !
    واسه همینم دو ساعت دیگه نشستیم و بعدشم دوباره بچه ها رو رسوندم و برگشتم.
    الی معتقد بود که این حساسیتش از دوست داشتنه ولی من قبول ندارم !
    وارد سالن شدم سر جای همیشگیش یعنی روی کاناپه نبود .
    ولی صداش که اومد فهمیدم تو آشپزخونه ست !
    _هنوز یه ساعت نشده ! چقدر زود برگشتی !
    تو آشپزخونه رو صندلی میز غذاخوری نشسته بود و داشت سیگار می کشید !
    با همون تمسخری که تو صدای خودش بود منم جواب دادم :
    _عه ! پس می رم یه ساعت دیگه می یام !
    دوباره صداش رفت بالا !
    _چقدر حرف گوش کن !!
    رفتم مقابلش ایستادم که فکر نکنه ازش می ترسم !
    _من حرف کسی که سرم داد می زنه رو گوش نمی کنم !
    _منم سر کسی که نگرانیمو درک نکنه داد می زنم !
    _تو که همیشه نگرانی !
    _توام که چقدر اهمیت می دی !!
    _من داشتم می اومدم پیشت ، خودت خراب کردی !
    _منم داشتم واسه اومدن تو برنامه می ریختم که خراب کردی !
    و به میز اشاره کرد .
    تازه نگام به میز افتاد.
    یه دیس لوبیا پلو غذای مورد علاقه ی من روی میز بود با یه ظرف سالاد و دسر تیرامیسو !
    دوباره نگاش کردم ولی ایندفعه یکم نرم تر !
    ولی اون با حالت دلخوری گفت :
    _هم غذا یخ کرد هم من !
    _فکر نکن که منم غذا خوردم !
    با همون قیافه گفت :
    _خیلی خب بشین دوباره گرمش می کنم !
    _فایده نداره اونم گرم بشه منو تو نمی شیم ! اصلا" هم میل ندارم !
    سام سری تکون داد و خیلی خونسرد دیس غذا رو برداشت و جلوی چشمای من تو سطل زباله خالی کرد.
    ظرف سالاد و نوشابه رو هم با جاشون تو سطل انداخت و در حالیکه سعی می کرد نگام نکنه از آشپزخون یرون رفت و وارد اتاق سنتی شد و درو بست !
    همونجا رو صندلی نشستم !
    نمی خواستم اینجوری بشه !
    ولی شد !
    معتقد بودم کاری نکردم که مستحق این رفتار باشم !
    چای هم درست کرده بود.
    یه فنجون چای ریختم و رفتم رو کاناپه ولو شدم و تی وی رو روشن کردم.
    صدای موسیقی که از اتاق می یومد حواسم رو معطوف خودش کرد.
    صدای تی وی رو کم کردم تا ببینم استاد چی گوش می ده ؟!!
    اوه ! آهنگ مارتیکت تو حلقم !
    لامصب سلیقه ی موسیقیمون هم با هم جوره !

    تو نشنیدی ، صدات کردم
    نمی دیدی ، نگات کردم
    ازت خواستم ، نفهمیدی
    چی می خواستم ، نپرسیدی !
    تو دنیای خودت ،بودی و می رفتی
    تو دائم زیرلب چیزی رو می گفتی
    تو روی آسمونها در سفر بودی
    همش آشفته و آسیمه سر بودی !
    حالا از من می پرسی من کجا بودم !!
    مگه یک لحظه من از تو جدا بودم ؟؟
    تو نشنیدی ..صدات کردم
    نمی دیدی ..نگات کردم

    نمی دونم چقدر این آهنگ پخش شد و من کی رو همون کاناپه خوابم برد.






    فصل پانزدهم


    صبح با صداي زنگ گوشيم چشم باز كردم .
    آه آه گردنم چه دردي مي كنه ! وا من چرا رو كاناپه خوابيدم ؟
    تازه ماجراي ديشب رو يادم اومد .
    فقط يه پتو روم بود كه مسلما" كار سام بود وگرنه بايد به وجود اجنه در منزل اعتقاد پيدا مي كردم.
    شماره ي سمانه رو صفحه بود.
    _سلام سمانه
    _سلام ،واي خواب بودي؟؟
    تو دلم گفتم : په نه په ! از ورزش صبحگاهي رفتم نون تازه گرفتم، صبحونه خوردم ، الانم داشتم راديو گوش مي دادم !!
    خــــــــو اين وقته صبح خوابم ديگه !!
    _اي ديگه بايد بيدار مي شدم .
    _خب پس زود باش حاضر شو بيا اينجا !
    چقدر روحيه اش نسبت به بار آخري كه حرف مي زديم بهتر شده بود . ببينم نكنه دوباره با پيام ريخته رو هم ؟؟ نه بابا !
    _چه خبره ؟؟
    _سلامتــــي ! عه ! مگه بايد خبري باشه كه بياي ؟؟ روز اول گفتي تند تند مي يام بريم استخر ! تا حالا يه بارم نيومدي !
    _باشه باشه! مي يام ترور شخصيتيم نكن !
    سمانه خنديد و گفت :
    _زود بيا جيگر منتظرتم !
    _باشه خدافظ
    _خدافظ عزيزم
    طبق معمول سريع آماده شدم و لباس شنامو برداشتم .
    از شما چه پنهون كه خودمم دلم واسه يه شناي درست و حسابي لك زده بود!
    يه نصفه كلوچه برداشتم و با چايي كه سام طبق روال هر روز دم كرده بود خوردم.
    سوار ماشينم شدم و به اين فكر مي كردم كه الان من و سام با هم قهريم ؟؟ آشتيم ؟؟ چه برخوردي بايد با هم داشته باشيم ؟؟ نكنه الان عين دفعه ي قبل زنگ بزنه خونه نگران بشه ؟؟
    نه بابا ! گوشيم كه روشنه بخواد زنگ مي زنه به موبايلم .
    داشتم خودمو قانع مي كردم كه يه زنگ كوچولو بزنم صرف اطلاع دادن !
    اما بازم غرورم اجازه نداد !
    چون سام ديشب به من شب بخير نگفت !
    آخي ! شام هم نخورد همونطوري گشنه خوابيد !
    يه دونه زدم تو سر خودم و بلند گفتم :
    _آخي و زهر مار ! نبينم رمانتيك بازي در بياريا ! قبلا" ضربه ي حماقت و دل بستن رو خوردي ! اون موقع ها كه منتظر يه نوازش كوچيك از پدرت بودي يادت رفت ؟؟ وقتي با آذين دوتايي مي رفتن سفر و تو تك و تنها مي موندي يادت رفت ؟؟ اون وقتا كه مدرسه پدرتو مي خواست و اون كارمنداشو مي فرستاد يادت رفت ؟؟
    بغضمو قورت دادم و تو آينه به حلقه ي اشك در حال فرو ريختنم نگاه كردم و دوباره گفتم :
    _آره حقته ! بزار اشكت در بياد تا هميشه يادت بمونه خودتي و خودت ! دل بستن ممنوع ! رمانتيك بازي ممنوع ! روياهاي دخترونه ممنوع ! عشق و عاشقي ممنوع ! حماقت يه بار ! تكرارش نكن ! الان دلت به مهربونيا و محبت ها و دوست داشتن سام خوشه ؟؟ فكر كردي فردا كه كامشو ازت گرفت و رفت سراغ يكي ديگه مي خواي چه غلطي كني ؟ هان ؟؟
    از تصور اين جريان ناخنمو با شدت تو گوشتم فرو كردم !
    يه چيزي تو دلم مي گفت : خب شايد نرفت ! شايد براي هميشه پيش تو موند !
    رو فرمون كوبيدم و با حرص گفتم :
    _بس كن ! ساكت شو ! دل منو با اين حرفا صابون نزن ! من با احتمالات زندگي نمي كنم ! اصلا" مي دوني اون چقدر هواخواه داره ! چقدر كشته مرده داره !؟ يه اشاره كنه هزار تا بهتر از من براش صف مي كشن ! يه در صد فكر كن كه تا آخر وفادار بمونه ! هـــه !!
    با سرعت رانندگي كردم و خيلي زود رسيدم.
    مادر و سمانه ،قبولي دانشگاه رو بهم تبريك گفتن و از هر كدوم هديه اي دريافت كردم.
    مايومونو تن كرديم و به طبقه ي زير همكف رفتيم.
    آب زلال استخر باعث شد جيغ خفيفي بكشم !
    و بلافاصله شيرجه زدم تو آب.
    سمانه داشت با موبايلش مكالمه مي كرد . اينقدر روش آب پاشيدم كه بي خيال صحبت شد و اونم داخل آب شد.
    دو ساعتي تو آب شنا و بازي كرديم . بازي كه ميگم يعني همش من سمانه رو اذيت مي كردم .
    يا مي كردمش زير آب ، يا از زير آب پاشو مي كشيدم !
    خلاصه خيلي تخليه ي انرژي شديم.
    داشتم تو آب ملغ مي زدم كه سمانه گفت :
    _بسه ديگه ! خسته شديم بريم بالا !
    همينطور كه سرم رو تكون مي دادم كه آب از گوشام خارج بشه گفتم :
    _باشه ! بريم . نمي دوني چقدر گشنمه !
    سمانه قبل از من رفت گوشه ي سالن زير دوش آب تا خودشو بشوره.
    خودشو كف مالي كرد و دوباره يه حس شيطاني در من رخنه كرد كه اذيتش كنم .
    آخه طفلي اذيت خورش ملـــس بودا !
    وقتي كارش تموم شد و داشت با حوله خودشو خشك مي كرد من از كف هاي ايجاد كرده يه مقدار برداشتم و از پشت سر آروم آروم رفتم نزديكش و سريع كف ها رو ماليدم رو سرش !
    سمانه چند ثانيه اي كپ كرد ولي وقتي لبخند شيطاني منو ديد ، كفري شد و افتاد دنبالم.
    حالا من بدو سمانه بدو !
    هي خط و نشون مي كشيد كه بگيرمت كل شامپو رو خالي مي كنم روت !
    منم هي شكلك در مي آوردم و مي دويدم.
    تقريبا" دو دور تمام، استخر رو دور زديم .
    وقتي خواستم تغيير جهت بدم و برم سمت راه پله ، به خاطر لغزندگي سطح سالن و علي الخصوص لبه ي استخر ، سكندري خوردم و چون سرعتم زياد بود با شدت به زمين اصابت كردم.
    بدبختانه چون لبه ي استخر افتادم نتونستم دستم رو به چيزي بند كنم كه از شدت ضربه كم كنم و مانع برخورد سرم با زمين بشم.
    دستم تو ي آب افتاد و سرم با ضربه ي صداداري به لبه ي استخر برخورد كرد.
    سمانه جيغ بلندي كشيد و اسمم رو صدا كرد .
    خيلي دردم گرفت ولي به خاطر اينكه سمانه الكي نگران نشه ، خودم رو از زمين كندم ولي بدنم ضعف عجيبي رفت و همون چند سانتي كه ارتفاع گرفته بودم ، دوباره به زمين برگشتم.
    سمانه بالاي سرم رسيد و با صداي بلند جيغ مي زد و كمك مي خواست.
    خواستم بگم : چرا هوار مي زني ؟
    ولي حتي لبام تكون نخورد.
    سرم آهسته به سمت راست خم شد و آخرين صحنه اي كه ديدم سرخي خوني بود كه اطراف سرم رو احاطه كرده بود و تموم مقاومتي كه براي تسليم نشدن كردم ، بي نتيجه موند !



    سر و صداي اطرافم ، تحريكم مي كرد كه چشمامو باز كنم.
    اما دريغ ،كه فقط تونستم يه تكون كوچيك به پلكام بدم.
    و همين كافي بود كه صداها بيشتر بشه.
    صداي مادر سام رو تشخيص دادم:
    _پسر قشنگم ! نگاه كن ! به خدا داره به هوش مي ياد ! دكتر كه گفت به خير گذشته ! اينقدر خودتو نخور مادر ! خب طبيعيه كه يه مقدار طول مي كشه تا به حال بياد.
    معلوم بود طرف صحبتش سامه !
    دستم تو دست يه نفر بود كه بهش فشار مي آورد .
    دوباره صداي مادر بلند شد :
    _عزيز دلم ! قربون اون چشاي طوسيت بشم كه اينطوري خون شده ! ترو جون مامان اينطوري نكن ! داره پلكاشو تكون مي ده !
    ولي سام جوابي نداد.
    اينبار صداي سمانه بود :
    _داداش گلم ! اگه خطر رفع نشده بود كه دكتر نمي زاشت بره !
    چند بوسه روي دستم خورد .
    تو دلم گفتم :
    _خدا بده شانس ! من افتادم سقط شدم اينا قربون صدقه ي سام مي رن !
    ولي واسه اينكه از نگراني درشون بيارم ، تموم زورم رو زدم و چشمامو چند ثانيه باز كردم.
    ولي نور به شدت چشامو زد و دوباره بسته شد.
    از اونجائيكه از لوس بازي ، هيچ خوشم نمي ياد ، هر جور بود چشامو باز نگه داشتم تا بفهمن كه حالم خوبه !
    اولين تصويري كه ديدم صورت سمانه بود كه روي من خم شده بود.
    چشماش قرمز بود.
    بيشتر خم شد و صورتمو بوسيد.
    و بلند گفت :
    _بفرمائيد ! آتيش پاره به هوش اومد.
    مادر سام هم روبه روم روي صندلي نشسته بود ، از جا بلند شد و اومد پايين تختم و اشكشو پاك كرد و گفت :
    _خدارو شكر ! سلام دختر خوشگلم ! سلام گلم !
    بريده بريده گفتم :
    _س سس لااام
    فشاري كه به دستم وارد شد باعث شد سرم رو به كنار برگردونم .
    جائيكه سام نشسته بود.
    دستم توي دستش بود و سرش به پايين خم بود.
    داشتم نگاش مي كردم كه سر بلند كرد و نگامون تلاقي كرد.
    واي چقدر چشماش سرخ بود.
    نگاهش اينقدر معصوم بود كه اصلا"نمي تونستم نگامو ازش بگيرم.
    نمي دونم چقدر طول كشيد تا دوباره سرش رو پايين انداخت و بدون كلامي از اتاق خارج شد.
    مادر سام با لبخندي غمناك گفت :
    _بچه ام حالش خوب نيست ! از بس سيگار كشيد و حرف نزد گلوش خشك شد ! ما بايد مي رفتيم شايد مي خواست با زنش تنها باشه !
    بعد رو به من كرد و ادامه داد :
    _نمي دوني چقدر نذر و نياز كردم كه به خير بگذره عزيزم ! قضا بلا بود ! چشم خوردين به خدا شما دوتا ! از بس كه ماشالا تو چشميد و به هم مي يايد گوش شيطون كر ! من كه مادر سامم تا به اين سنش ،بچه مو اينجوري نديده بودم ! تا حالا ما گريشو نديده بوديم از بس كه محكمه ! ببين چقدر دوست داره كه به اين روز افتاد! ايشالا كه هميشه همينجوري خوشبخت باشين . مادر درد نداري ؟
    _ نه !
    سمانه گوشه ي تخت نشست و دستم رو گرفت و گفت :
    _آخه دكتر واست مسكن تزريق كرد.
    _ببخشيد اينجوري به زحمت انداختمتون !
    مادر سام گونمو بوسيد و گفت :
    _اين حرفا چيه دخترم ! ما فقط نگران بوديم و شكر خدا كه به خير گذشت. من برم كه يكم استراحت كني !
    تازه تونستم به اطرافم نگاهي بندازم.
    تو اتاق سابق سام و رو تختش بودم.
    سرم به دستم وصل بود و لباس تنم يه تيشرت و شلوار ناآشنا بود.
    ولي لباس زير تنم نبود.
    با دستي كه آزاد بود روي سرم دست كشيدم !
    آه !تماما" گچ و بانداژ بود.
    سمانه با لبخند نگام مي كرد.
    _اينقدر شيطوني كردي كه نزديك بود سرتو به باد بديا !
    _بازي اشكنك داره ديگه !
    سمانه به سرم اشاره كرد و گفت :
    _سر شكستنكم داره !
    و با هم خنديديم !
    _سمانه تو خيلي جيغ جيغويي ها ! چقدر بالاي سرم جيغ كشيدي !
    _آخه اونجوري كه تو زمين خوردي و سرت خونريزي كرد و از حال رفتي ، جيغ زدنم داشت ! سكته زدم به خدا ! گفتم زبونم لال ...
    پريدم تو حرفش :
    _گفتي ديگه غزل خدافظيو خوندم آره ؟
    _نه ديوونه ولي خيلي ترسيدم ! نه مي توونستم بلندت كنم نه از بالا كسي صدامو مي شنيد ! مي خواستم بيام بالا خبر بدم كه سام همون لحظه سراسيمه رسيد چون از پاركينگ صدامو شنيده بود. مثل اينكه مامان بهش زنگ مي زنه و مي گه اونم ناهار بياد اينجا كه خداخواهي شد و به موقع رسيد. هيچي ديگه تا منو ديد پرسيد چي شده منم فقط گفتم :پروا ! واي اون بيچاره كه تو اون وضعيت ديدت كلا" هنگ كرد . چند بار صدات زد و تكونت داد وقتي جواب ندادي نگرانيمون صد برابر شد. سام اول از همه تيشرتشو درآورد و پاره كرد و سرتو محكم بست كه بيشتر خونريزي نكنه بعدشم سريع بلندت كرد و در حاليكه بالا مي رفت گفت كه من زنگ بزنم اورژانس !
    تو دلم گفتم :اوه ! اوه ! هيچي ديگه با مايو هم منو ديد ! اونم چه مايويي ! دوتيكه !
    آوردت تو اتاق من و يه دست لباس خواست . منم همين لباسمو كه الان تنته بهش دادم و خودمم با مامان زنگ زديم اورژانس و هم به دكتر خانوادگيمون. سام لباستو عوض كرد و ...
    با صداي بلند و چشاي از حدقه دراومده گفتم :
    _چــــــــــــــي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    سمانه با تعجب گفت : هيچي ! مي گم سام كه لباستو عوض كرد آوردت ...
    _واااااااي
    سمانه كه سر در نمي آورد گفت :
    _چي مي گي پروا ؟ چي شده ؟ درد داري ؟
    جواب ندادم و فقط بهت زده نگاش كردم !
    يا خدا ! يعني چي ؟؟ يعني مايومو از تنم درآورده و لباس سمانه رو تنم كرده ؟؟نه !!يعني هيچي ديگه !
    هي به خودم نهيب مي زدم : ديوونه اون بيچاره تو اون حالت فقط مي خواسته يه چيز تنت كنه !
    دوباره مي گفتم بالاخره كه چي ؟؟ منو ديده ديگه ! اونم تمام رخ !!وااااي !
    سمانه دوباره گفت :
    _آوردت تو همين اتاق كه دكترا هم رسيدن. افت فشار داشتي به خاطر خونريزي و شدت ضربه ! سرتم كه شكسته ! پانسمان و بانداژ كردن. همچين كه دكترا رفتن ، چشممون افتاد به سام ديديم يه گوشه ي اتاق چمباتمه زده و داره سيگار مي كشه و اشك مي ريزه ! بماند كه ما تاحالا گريشو نديده بوديم ، اصلا" سام پيش مامان سيگار نمي كشه ! ولي بي خيال اين حرفا بالا سرت راه رفت و سيگار كشيد.
    واسه اين كه مامان غصه نخوره نمي زاشت مامان اشكشو ببينه ، خلاصه امروز نمي دونستيم ناراحت تو باشيم يا سام ؟؟ الانم منو كشت از بس اومد ديد زد ببينه من رفتم يا نه !! برم كه بيشتر از اين معطل نشه ! شايد باهات كار خصوصي داشته باشه ! از كجا معلوم ؟
    در حال بلند شدن چشمكي زد و از اتاق خارج شد.



    نمي دونستم چه ساعتي از شبانه روزه .
    داشتم با چشم دنبال ساعتي چيزي مي گشتم كه بشه فهميد.
    يهو صداي سام اومد:
    _ چهار و نيم !
    به سمتش برگشتم .
    تيشرت و شلوار مشكي جذبي تنش بود كه خيلي بهش مي يومد.
    قرمزي چشماش هم كمتر شده بود.
    به چهار چوب در تكيه داده بود و وقتي منو متوجه خودش ديد به سمت پنجره رفت و پرده رو كنار زد و به بيرون خيره شد.
    داشتم نگاش مي كردم كه يه دفعه اي برگشت و غافلگيرم كرد.
    اگه مي خواستمم نمي تونستم اين فرم نگاه كردنش رو از دست بدم ولي ..ولي آخه اين اتفاق امروز... دوباره گر گرفتم.
    آخه چه حقي داشت كه اينكارو بكنه ؟؟
    مگه من قبلا" باهاش شرط نكردم كه ..
    كه چي ؟؟ من شرط كردم به زور به من نزديك نشه كه خب نشده ديگه !!
    شايد مجبور شده لباستو عوض كنه !
    نخيــــــرم ! مجبور چي ؟؟ رو همون مايو لباسمو مي پوشيد!
    صداش بلند شد:
    _مي دونستي خيلي غـــدي ؟؟
    زكي ! آقارو ! من خودم الان شاكيم ! الكي شاكي بازي در نيارا !
    اخم كردم و گفتم :
    _چي شد به اين نتيجه رسيدي ؟
    اومد لبه ي تخت نشست و صاف تو چشام نگاه كرد .
    لامصب امروز چرا چشاش اينجوري شده ؟؟
    عين سگ آدمو مي گيره !
    _من اگه يه روز بهت زنگ نزنم ، حالا صرف نظر از دليلش كه مثلا" سر به نيست شدم يا هر چيز ديگه ! تو يه زنگ نمي زني ببيني مرده ام ، زنده ام !! حالا فرقي ام نمي كنه ها ! يه روز طول بكشه يا يه هفته !!
    _اگه منظورت امروزه ،مي دونستم سالمي ولي چون باهام قهري زنگ نزدي !
    سام اخم كوچيكي كرد و گفت :
    _يه بار گفتم قهر مال بچه هاست ! بعدشم كي گفته من با تو قهر بودم ؟؟؟ اصلا" فرض مي گيريم قهر بودم ! چه اشكالي داشت تو پيش قدم مي شدي يه زنگ مي زدي هان ؟
    _كه اونوقت تو باهام سرسنگين صحبت كني ؟؟
    _تو مگه علم غيب داري آخه ؟؟ حداقل يه بار امتحان كن ببين من چيكار مي كنم !!
    بعد انگار كه با خودش حرف مي زنه گفت :
    _هي از سر صبح ، نگات به گوشيت باشه كه اسم قشنگ يه نفر روش بيفته ! نه يه زنگي نه اس ام اسي ! دريغ ! تا مامان زنگ زد بهم گفت پروا اينجاست توام ناهار بيا اينجا ! منم واسه اينكه ضايع نشم گفتم خودم مي دونستم ! منم كه دلم واسه بعضيا تنگ شده بود ، از خدا خواسته جمع كردم اومدم اينجا كه .. اون اتفاق افتاد . اگه مامان به من زنگ نمي زد من خبر نداشتم كه تو اينجايي ! خوبه دفعه ي قبل كلي راجع به همين موضوع بحث كرديم و من فكر كردم به نتيجه رسيديم ! تو نمي خواستي با من حرف بزني يه پيامك مي زدي ! درسته كه من كار خاصي نكردم ، فقط اينكه چون سمانه هول شده بود ممكن بود خيلي بيشتر طول بكشه تا دكتر خبر كنن ! و طبيعتا" خون بيشتري ازت مي رفت ! چرا هم با خودت هم با من لج مي كني ؟؟؟
    _من چه مي دونستم اينجوري مي شه !
    _دقيقا" واسه همين بهت مي گم منو در جريان همه ي كارات بزار ، چون خدايي نكرده اتفاقي برات بيفته من بتونم خودمو برسونم نه اينكه اصلا" ندونم كجائي و موقعيتت چيه !! ولي تو فكر مي كني من هدفم كنترل كردنه توئه !
    _تو ديشب به حالت قهر رفتي تو اتاق و درو بستي ، انتظار نداري كه من بهت زنگ بزنم انگار نه انگار !
    با كلافگي گفت :
    _اون ديشب بود تموم شد و رفت ! يعني هيچ زن و شوهري حرفشون نمي شه ؟ بحث نمي كنن؟ بعدشم مگه دعوا كرديم ؟؟
    من از دستت ناراحت بودم رفتم تو اتاق ! قرار نيست يه هفته كشش بديم ! صبح كه بشه تمومه ! من از قهر و كينه توزي خوشم نمي ياد اگر هم زنگ نزدم واسه دلخوريم بود نه قهر و قهر بازي!
    تو واسه خودت قصه سر هم مي كني ! حالا ولش كن ! الان حالت چطوره ؟ درد نداري ؟
    با سر گفتم نه !
    _دستشويي نداري ؟
    با تعجب گفتم :
    _وا ! مگه بچه ام ؟؟ يه جور مي گي دستشويي نداري انگار تو هميشه منو مي بري جيش كنم !
    سام لبخند عميقي زد و گفت :
    _خانوم عصباني ! فعلا" نمي توني تكون بخوري تا صبح ! چون فشارت خيلي پايين اومده و سرت هم شكستكيش عميقه ! گفتم اگه به قول خودت جيشت گرفت بگي ببرمت كه جيش كني !
    چشم غره اي بهش رفتم كه گفت :
    _اخمت تو حلقم خانوم خوشگله زخمي !
    خنده ام گرفت آخه خيلي با نمك حرف مي زد .
    _وقتي خوب شدي مي برمت پيش يه جراح متخصص !
    يه دفعه قلبم اومد تو دهنم ! نكنه رو سرم زائده اي چيزي مي مونه !؟؟ نكنه...؟؟؟؟
    آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :
    _چــــرا ؟ چيزيم شده كه نمي گيد ؟؟؟
    سام لبخندش يه وري شد و گفت :
    _آره ! مي خوام ببرمت پيش دكتر بهش بگم خانوم من يه مشكلي داره ! اونم اينه كه هر كاري مي كنه خوشگل تر مي شه ! مثلا" سرش باند پيچيه خوشگل تر مي شه ! رحمي به من بكنه و يه كاري كنه يه ذره از خوشگليات كم بشه !
    مشتي تو بازوش زدم و گفتم :
    _بي مزه ! قلبم ريخت !
    خم شد روم و آروم تر از قبل گفت:
    _قلبت تو حلقم !
    من هيچي نگفتم كه دوباره گفت:
    _رنگ طوسي هم بهت مي ياد !
    و به لباسم اشاره كرد.
    يه دفعه يادم افتاد !
    ابروهام دوباره رفت تو هم :
    _تو حق نداشتي لباس منو عوض كني !
    سام در جا ميميك صورتش عوض شد و اخم غليظي كرد و از كنارم بلند شد .
    فكر كردم داره از اتاق خارج مي شه ولي در رو بست و برگشت كنارم و با ولومي كه سعي مي كرد كنترل بشه گفت :
    _من حق نداشتم لباستو عوض كنم اونوقت اون چندتا دكتر بالاسرت حق داشتن با مايو دوتيكه ببيننت هان ؟؟؟ توقع نداشتي كه لباستو روي مايوي خيس و خوني تنت مي كردم ؟؟؟
    با خشم نگام مي كرد و منتظر جواب بود .
    واسه اين كه كم نيارم و يه چيزي جواب داده باشم ، بدون فكر گفتم :
    _دكترا محرمن !
    كاش لال مي شدم و اين حرفو نمي زدم ! اونم مني كه اصلا" و ابدا" تو قيد و بند اين حرفا نيستم !
    سام يهو منفجر شد :
    _عـــــــه ! دكترا محرمن ؟؟؟ خب اوني كه اينو بهت گفت ، نگفت كه ديگه كيا محرمتن ؟؟؟ نگفت شوهرت از همه محرم تره و كلي حق و حقوق داره ؟؟؟؟ باشه از اين به بعد من خودم يادت مي دم !
    و قبل از اينكه من چيزي بگم با صورت و گردن متورم از خشم از جا بلند شد و اينبار از اتاق خارج شد.
    واي ! گند زدم !! لعنت به من با اين حرف زدنم !
    لال نمي شي كه حرف نزني پروا خانوم !
    حالا بيا و درستش كن !!
    تو چرا اينقدر زبون تلخي آخه !!؟؟؟؟
    نديدي مي گفتن سام بيچاره چقدر نگرانت بوده !؟ كور بودي چشاي سرخشو نديدي ؟؟؟؟
    واقعا" كه خوبي بهت نيومده !
    اگه تهديدش جدي باشه چي ؟؟
    بميري با اين حرف زدنت دختره ي بيشعور !


    ورود دوباره ي سمانه به اتاق ، رشته ي افكارم رو پاره كرد.
    آروم پرسيد:
    _سام چش بود اخماش اينجوري توهم بود ؟
    منم آروم جواب دادم :
    _هيچي ! تقصير من بود ناراحتش كردم.
    سمانه سيني محتوي غذا رو روي تختم گذاشت و در حاليكه كمكم مي كرد صاف بشينم با لبخند گفت:
    _حالا كه داداش منو اذيت مي كني ،از خوردن فسنجون محروم مي شي و به خوردن سوپ محكوم !
    با ناله گفتم :
    _نه تروخدا ! فسنجون مي خوام ! كلي روش حساب كرده بودم.
    _آخه دكترت گفته امروز غذاي آبكي بخوري !
    همينجوري كه سوپم رو مي خوردم زير لب غرغر مي كردم كه آخه هر چي دكتر مي گه كه آدم نبايد گوش كنه ! اصن به دكتر چه ! اه !
    به خاطر مسكني كه بهم تزريق شده بود نفهميدم كه كي خوابم برد!
    با سر و صداي سمانه كه با هيجان قضيه ي امروز رو واسه پدر تعريف مي كرد از خواب پريدم و سلام كردم.
    پدر صورتمو بوسيد و با نگراني گفت :
    _چيكار كردي با خودت دخترم ؟
    _نگران نباشيد الان خوبه خوبم !
    سرم تو دستم نبود با خوشحالي مي خواستم بلند شم كه سام بازوشو سد راهم كرد و گفت :
    _كجا ؟؟
    _مي خوام پاشم خسته شدم !
    در حاليكه سعي مي كرد پيش خانواده ، رفتارش عادي جلوه كنه گفت :
    _نمي شه ! تا فردا صبح !
    _واي من تا فردا زخم بستر مي گيرم كه !!
    پدر سام خنديد و در حاليكه همشون از اتاق خارج مي شدن گفت :
    _سام مي ياردت پايين پيش ما كه حوصلت سر نره عزيزم !
    مادر و پدر و سمانه كه رفتن ، سام بدون اين كه نگام كنه از كنار تختم بلند شد و گفت :
    _مي برمت پايين رو كاناپه ولي از راه رفتن و خودسر بلند شدن خبري نيستا ! گفته باشم !
    اينقدر جدي بود كه جرات نكردم جواب بدم و بيشتر تو اين فكر بودم كه چجوري گندي رو كه زدم ، جمع و جور كنم !
    واسه همينم عين دختراي خوب ، به علامت موافقت سر تكون دادم .
    سام ملحفه ام رو از روم برداشت و يه دست زير كمر و يه دست زير زانو بلندم كرد.
    از قصد دستم رو دور گردنش حلقه كردم ولي عكس العملي نشون نداد.
    _مي شه دم دستشويي طبقه بالا منو بزاري زمين ؟
    _ابرو بالا داد و گفت :
    _نچ !
    _خب دستشويي دارم ! نمي تونم كه بكشم بالا تف كنم !!
    سام تابلو بود خنده اش گرفته ولي به روي اخموي مباركش نياورد و در دستشويي رو باز كرد و داخل شد .
    منو روي صندلي توالت فرنگي گذاشت و گفت :
    ارت تموم شد صدام كن ! بلند شي خودت مي دونيا !
    دوباره سر تكون دادم و سام بيرون رفت.
    منظورش از "نچ" اين بود كه منو دم در دستشويي نمي زاره ، مي يارتم داخل !
    ولي اصلا" با من حرف نمي زنه كه ! چه غلطي بكنم كه بفهمه از حرف بعد از ظهرم پشيمونم ؟؟
    بايد هر جوري شده ، از دلش دربيارم !
    چند ثانيه بعد صداش كردم و اومد تو !
    دوباره بلندم كرد و مي خواست خارج بشه كه گفتم :
    _مي خوام دستامو بشورم !
    دم دست شوري ، ايستاد و منتظر من شد .
    بعد از اينكه كارم تموم شد ، تشكر كردم !
    ولي جواب نداد !
    ناچار واسه اينكه سر صحبت رو باز كنم گفتم :
    _كجاي سرم شكسته ؟
    چند ثانيه طول كشيد تا جواب بده :
    _پشت سرت !
    دوباره دستم رو دور گردنش حلقه كردم و گفتم :
    _درد هم مي كنه ؟؟
    نيم نگاه خونسردي به من كه لبخند مي زدم انداخت و گفت :
    _بي مزه !
    نگاهش به جلو بود.
    با اينكه مي دونست دارم نگاش مي كنم ، نگام نمي كرد.
    سرتق ، تلافي مي كنه !
    از بس هميشه بهم توجه مي كنه ، وقتي اين جوري مي شه نمي تونم تحمل كنم !
    پاشو كه روي پله ي اول گذاشت با ناله گفتم :
    _آخ !
    سام در جا استپ كرد و با نگراني گفت :
    _جونم ؟؟ سرت درد گرفت ؟؟
    وقتي يه لبخند شيطااني روي لبام ديد فهميد كه مي خواستم نظرشو جلب كنم و سريع همون ميميك قبلي به صورتش اومد و گفت :
    _لـــوس !!
    ولي من از اينكه مي ديدم هنوز دوستم داره و هميشه ، حتي وقتي ازم دلخوره بازم بهم اهميت مي ده ، خوشحال شدم و نيشم باز شد و تو دلم گفتم :
    _فيلم بازي نكن سام ! من كه مي دونم الكي ژست آدماي بي تفاوت رو گرفتي !
    سام كه ديد نيشم بازه ، آروم جوري كه كسي نشنوه گفت :
    _بخند ! آخر شب دارم برات !
    خنده به صورت اتومات رو لبم ماسيد .
    سام منو رو كاناپه نشوند و اينبار اون لبخند يه وري مخصوص رو لب اون بود !
    اين يعني حرفاي بعد از ظهرش سر جاشه و نظرش اصلا" عوض نشده !
    واي خدا !
    آخه اين چه حرفي بود كه از دهن من در اومد ؟؟
    الان چه غلطي كنم ؟
    ما كه امشب اينجاييم !!
    از اينكه خونه ي خودمون نمي رفتيم چند ثانيه خوشحال شدم.
    ولي با خودم فكر كردم :
    _حالا مثلا" اينجا مي خوابي چه فرقي مي كنه ؟؟ نكنه مي خواي داد و بيداد كني كه سام مي خواد بهم تجاوز كنه هان ؟؟ واقعا" بهت نمي خندن ؟؟ اصلا" خودت خجالت نمي كشي پروا خانوم !!!؟؟؟




    از موقعي كه رو كاناپه نشستم تا آخر شب تقريبا" كوفتم شد.
    حتي اينكه پدر سام بهم گفت بعد از فارغ التحصيليم ، مديريت يه شعبه از شركتها رو به من واگذار مي كنه هم ، فقط چند دقيقه اي حالم رو عوض كرد.
    اين وسط مادر سام هم مدام تقويتم مي كرد .
    منم كه استرس داشتم هي كوفت مي كردم !
    سام ولي انگار نه انگار اون حرفو به من زده !
    خيلي عادي نشسته بود و ميوه مي خورد و تي وي مي ديد و گه گداري هم به من مي رسيد.
    البته تابلو بود كه جلو خانواده اش اينكارو مي كنه.
    بعد از صرف شام و چايي ، وقتي پدر و مادر سام شب بخير گفتند و رفتند كه بخوابند فهميدم ديگه فاتحه ام خوندست !
    تنها روزن اميدم سمانه بود و بهش گفتم :
    _ببين من خيلي خوابيدم اصلا خوابم نمي ياد مي شه يه فيلم بزاري ببينيم ؟
    سمانه بلند شد و يه فيلم رمانتيك و احساسي عين كاراكتر خودش گذاشت.
    اتفاقا" سام هم با خونسردي تماشا مي كرد.
    من به تنها چيزي كه حواسم نبود همين فيلم بود.
    فيلم كه تموم شد معني ضرب المثل :
    "يه با ر جستي ملخك ، دوبار جستي ملخك، دفعه سوم تو دستي ملخك "
    رو كاملا" درك كردم.
    سمانه هم رفت خوابيد.
    سام با لبخند يه وريش گفت :
    _جيش نداري احيانا"؟
    _نه !
    و دوباره در آغوشم گرفت و به اتاق خودش برگشتيم.
    منو رو تخت گذاشت و بلافاصله تيشرتشو درآورد .
    نگاهمو از عضله هاي برجسته اش گرفتم و رومو به سمت مخالف كردم چون داشت شلوارش رو هم از پاش در مي آورد!
    برق رو خاموش كرد و از تكونهاي تخت فهميدم كه رو تخته .
    با حس دستش زير تيشرتم با ترس به سمتش برگشتم ولي واقعا" نمي دونستم چي بگم !
    فقط نگاش كردم و ناخودآگاه دستش رو گرفتم.
    _چيه ؟ چرا اينجوري نگاه مي كني ؟؟ مگه دارم كار بدي مي كنم ؟؟
    يه كم نگام كرد و ادامه داد :
    _كاري كه از اول بايد مي كردم !حقمه مگه نه ؟؟
    و بدون اينكه منتظر جوابم باشه لبش رو رو لبم گذاشت.
    تقريبا" پاهام تو پاهاش و دستم با دستش قفل بود.
    هيچ حركتي نمي تونستم بكنم.
    ولي وقتي دستش رو از روي شكمم به سمت بالا برد با تمام توانم لبم رو از لبش جدا كردم و گفتم :
    _خواهش مي كنم ازت !
    _چرا ؟؟ من كه محرمم؟؟؟
    _سام به خدا من اون حرفو بي منظور گفتم ! هيچ هدفي نداشتم ! باور كن !
    _باور مي كنم ! ولي چرا نبايد حق طبيعي خودمو داشته باشم ؟؟
    _تو به من قول دادي كه بهم فرصت بدي !
    _ندادم ؟؟
    _چرا ولي بايد بزاري آمادگيشو پيداكنم ! يه مدت ديگه !
    _چرا بايد همچين كاري بكنم ؟
    با التماس گفتم :
    _خواهش مي كنم ! به خاطر من !
    همين بس بود كه به كل حالتش عوض بشه و دستش رو از زير لباسم بيرون كشيد.
    دستش رو زير سرش ستون كرد و با لبخند گفت :
    _اومديم و آمادگي شما حالا حالاها ايجاد نشد ! تكليف من كه آمادگي دارم چيه ؟ هان ؟
    منم مثل خودش لبخند زدم و گفتم :
    _ يه مقدار زمان نياز دارم !
    _مگه بهت زمان ندادم !؟؟
    _يه مدت ديگه !!
    _زمان براي چي نياز داري ؟؟ چي قراره تغيير كنه ؟؟
    _من
    _تو از چي مي ترسي ؟ از من ؟؟
    _نه !
    _از اين رابطه مي ترسي ؟
    _مي شه جواب ندم !
    _نخير نمي شه !
    _نه !
    _پس به من اعتماد نداري ؟
    _دارم !
    _پس دوستم نداري ! اگه دوستم داشتي خودت اين رابطه رو مي خواستي !
    _چه ربطي داره سام !؟؟
    _ربط مستقيم !
    _عه ! تو چرا همه چيزو تو سكس خلاصه مي كني ؟؟ خودت مي دوني كه دوست دارم ! اگه نداشتم باهات ازدواج نمي كردم !
    _چه دليل موجهي !! تو چرا نمي فهمي كه سكس يه قسمت مهم از زندگيه !! بعدشم مگه من دوست پسرتم كه اين حرفو مي زني ؟؟؟ اين رابطه عادي ترين چيز تو زندگيه زناشوييه !!
    _خب ! درست ! ولي قول مي دم بهت ..
    پريد تو حرفم :
    _آفرين ! چيزاي اميدواركننده مي شنوم ! داري بهم قول مي دي !!
    _آره !
    _مي دوني چيه ؟ تو مشكلت اينه كه داري خودتو شكنجه مي دي كه بهم نزديك نشي ، دوسم نداشته باشي ، عاشقم نشي ! در صورتيكه اينا همش تلقينه !
    من هر بار كه به تو نزديك مي شم صداي قلبتو مي شنوم تو چرا خودت نمي شنوي ؟
    دستم رو گرفت و روي قلبم گذاشت.
    راست مي گفت داشت تند تر از معمول مي زد.
    _حس كردي؟؟ اين روزا و شباي قشنگ رو از من و خودت نگير واسه خاطر بدبيني ! ببين من تا آخرش هستم قرار نيست دورت بزنم ! گيره اين رابطه هم نيستم !! ببخشيد اينو مي گم ولي خرجش يه تراوله ! پره تو خيابون !! ولي تو براي من هر كسي نيستي ! اينو بفهم ! تو رو واسه خاطر اين رابطه نمي خوام كه اگه دردم اين بود تا حالا صد بار ازت كام گرفته بودم !! اينو بفهم !
    من مي خوام تو خودت اين رابطه رو درك كني ، خودت بخوايش ! نه به زور من ! پروا !! بي پروا باش !
    بعد منو صاف خوابوند و اول روي بيني ، بعد روي لبم رو بوسيد و گفت :
    _شب بخير خوشگلم !
    خودش يكم اون طرف تر دراز كشيد.
    من تا نزديكاي صبح داشتم فكر مي كردم.
    نمي دونم اون تا كي بيدار بود!!


    فصل شانزدهم


    داشتم جلو آینه ، لباس جدیدی رو که سام برام خریده بود رو تو تنم بررسی می کردم .
    رنگ لیمویی تندش به پوستم می یومد.
    تاپ نیم تنه و دامن کوتاه حریر چین دار !
    سلیقش حرف نداره لا کردار !!
    یه چرخ زدم و واسه خودم بوس فرستادم .
    چه میشه کرد ؟ بیکاری و هزار جفنگ بازی !
    هنوز باندای روی سرم رو باز نکردم یعنی بعد دو روز که از خونه ی پدری سام برگشتیم یه بار تعویضش کردم ولی دکتر اجازه نداده برش دارم !
    اصلا حوصله ی این سوسول بازیا رو ندارم !
    اگه به خودم بود تا حالا ده بار این عمامه رو از رو سرم بر داشته بودم ! ولی مگه سام میزاره آخه ؟؟؟!!
    بابا سر مال خودمه ! زخم مال خودمه ! والله !
    اه کی بشه من اجازه ام دسته خودم باشه هی بهم نگن بکن نکن !!
    صدای ویبره ی گوشیم از نقطه ای دور دست بلند شد.
    هر چی گشتم نبود.
    یه خرده فکر کردم ! آها تو جیب شلوار جینم تو کمد !
    و شیرجه زدم که تا قطع نشده موفق به اتصال تماس بشم.
    تماس از خارج از کشور بود به خیال این که بالاخره پدر یادم افتاده ، دلم قیلی ویلی رفت و جواب دادم :
    _سلام
    _سلااااااااااام
    ولی صدای جیغ نتراشیده ی شاندیز از اونور باعث شد نیشم تا بنا گوش باز بشه .
    _وای شاندیز !! خودتی خره ؟؟
    _خر خودتی بی معرفت بی شعور ! می دونی چقدر زنگ زدم خونتون چرا کسی جواب نمی ده ؟؟ موبایل ببی صاحابتم که همیشه خارج از دسترسه ! خودتم که نابود شدی معلوم نیست کدوم گوری سرت گرمه !
    _وای یه نفس بگیر گلوت خشک شد ! ولش کن حالا خودت خوبی ؟ ردیفی ؟ چنیمی ؟ عشق و حال ؟؟؟ تنها تنها کثافت ؟؟
    _تنها که حال نمی ده بالاخره یه مشنگی پیدا میشه آدمو از تنهایی در بیاره !
    و صدای قهقهه های آشناش از اونور خط بلند شد.
    چقدر دلم براش تنگ شده بود . شاندیز دوست قدیمی من بود که دختر دوست خانوادگی ما بود و یکی دو سال پیش مقیم کانادا شدن.
    _چقدر بهت گفتم بیا با هم بریم خیلی جات خالیه !
    _کارت ردیف شده ؟
    _درس که می خونم ولی هنوز برنامه ی کاریم مشخص نشده !
    _پس اکیه ؟؟
    _آره فقط یکم غربتش سخته ؟؟
    _توام که چقدر غریبی می کنی ؟ تو دهن هر چی کاناداییه تا حالا سرویس کردی !! ادا آدمای تنگ و تاریک رو در نیار !
    دوباره صدای خنده اش بلند شد :
    _عوضی ! دلم واسه این تیکه انداختناتم تنگ شده به خدا !! چه غلطی می کنی که منو فراموش کردی هان ؟؟
    دیدم بهترین موقعیت که بگم دقیقا دارم چه غلطی می کنم !
    _راستش پدر و آذین که رفتن دانمارک !
    _نــــــــــــــــــــــه ؟؟؟؟کی ؟؟؟ چرا اینقدر یه دفعه ای ؟؟؟؟
    _همچین یه دفعه ای هم نبود خیلی وقته زمزمه اش بود !
    _تو چی ؟؟؟؟؟ تو رو تنها گذاشتن ؟؟؟
    _آره بابا بهتر !!! تو فکر کن یه درصد از رفتن آذین دلگیر باشم !!
    _آذین رو بی خیال ! اون بابات چه جوری تو رو تنها ول کرد رفت ؟؟ عاطفه ندارن اینا ؟؟؟
    _نه خدایی ! تو کل طایفه ، عاطفه نداریم !!
    _کثافت جدی می گم چرت و پرت نگو !!
    _داستانش مفصله آخه !پدر گفت یا با ما می یای یا ایران می مونی و شوهر می کنی !
    _زرشــــــــــــــــک !
    _آره دیگه شرط گذاشتن !!
    _خب ؟؟
    _یه خواستگار دم دست هم داشتن از دوستای آذین !!
    _چــــــــــــــــــی ؟؟؟ آه آه !
    _آره دیگه !
    _خب !! آخرش رو بگو مردم و زنده شدم !!
    _نتونستم بپیچونمشون ، با یه پسره دیگه ازدواچ کردم ؟؟
    _تو چیکار کردی ؟؟؟؟؟ چــــــــــــــــــــــــ ــی؟؟؟؟
    _آه ! کری ؟؟؟
    پقی زد زیر خنده !
    _زهر مار وضع من خنده داره ؟؟؟
    بریده بریده گفت :
    _آره خداییش !! فکر کن ! تو با اون تفکرات فمنیستی شوهر کردی !! چه شود ؟؟؟!!! وای خدا مردم از خنده !!
    _داری رو نروم اسکی می ریا ! اگه دست خودم بود که غلط می کردم شوهر کنم آخه !! مجبور شدم !
    _حالا طرف کی هست ؟؟ من می شناسمش ؟؟
    _نه غریبه ست !
    _اه درست بنال دیگه !! چیکارست چند سالشه عین ادم توضیح بده دیگه !!
    _بیست و شش سالشه ! وضع مالیش خوبه تک پسره ، قیافه و تیپ و هیکلشم خوبه ! آهان مهندس شیمیه و مدیر سه چهر تا شرکت پخش دارو !!
    _خاک تو سرت این دیگه ماتم داره ؟؟ طرف که هلوئه !! خدا قسمت کنه ازین اجبارا!!
    _خفه شو !! می فهمی که من نمی خواستم ازدواج کنم ؟؟
    _خیلی خب حالا که کردی !! فکر کن دوست پسرته ! عشق و حال کن باهاش ! اصلا به چشم شوهرت بهش نگاه نکن ! اخلاقش چطوره ؟؟
    _خوبه !فقط یکم گیر می ده !
    _آخ ازین غیرتیای خفن ؟؟؟
    _نه ولی اندازه ی خودش هست !
    _وای دارم از فوضولی می میرم شما دو نوگل شکفته رو ببینم !! باید پاشم بیام ببینم این شوهرت کیه !!
    _فکر کردم دلت واسه من تنگ شده مثلا بعد یکی دوسال !!
    _من که خراب رفیقم ! به خاطر همین حرفتم که شده به زودی می یام !
    _جون من ؟؟
    _جون تو ! اصلا زنگ زدم بهت همینو بگم دیگه !
    _تا کی می مونی ؟؟
    _حالا بزار بیام قربون اون هول شدنت !! عکس عروسیتو برام ایمیل کن !
    _نمی کنم تا خودت بیای ببینی !!
    _اه کثافت !
    _همینه که هست ! بلکه فوضولی وادارت کنه زودتر بیای !
    _اکی ! به سارا و الی هم سلام برسون تا خودم بیام سر وقتتون !!
    خدا می دونه از شنیدن خبر اومدن شاندیز چقدر خوشحال شدم و ذوق کردم !
    مدتها بود یادم رفته بود منم کس و کاری دارم !
    به سارا و الی هم خبر دادم و از خوشحالی ، تصمیم به آشپزی کردن ، گرفتم !
    قبلش لباس رمانتیکم رو عوض کردم چون سر و کله ی سام به زودی پیدا می شد !
    خودم هوس بیف استراگانف کرده بودم حال و هواشم که جور شد .
    با ظرافتی که از من بعید بود داشتم سیب زمینی خلال می کردم و آواز می خوندم .

    امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
    زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من
    با شوق بی حد باغچه هامون رو صفا دادم
    امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
    بعد از جدایی ها ، آن بی وفایی ها
    فردا تو می آیی فردا تو می آیی !!

    _کی می یاد ؟؟؟
    صدای متعجب سام ، از پشت سرم باعث شد به عقب برگردم !
    _دیگه دیگه !
    ولی سام اون قدر کنجکاو شده بود که ول نکنه !
    دستمو گرفت و با لبخند گفت :
    _سلام ! خسته ام نیستم عزیزم !
    خندیدم و گفتم :
    _سلام ! ببخشید حواسم نبود !
    _اونوقت حواست کجا بود ؟؟
    _پیش دوست جونم که داره می یاد !!
    ابرو بالا داد و با تعجب گفت :
    _دوست جونـــــــــــت ؟؟
    _بله !
    _یعنی کی ؟
    _تو نمی شناسیش ! اسمش شاندیزه از کانادا داره می یاد !
    _خوش به حال شاندیز !
    _وا چرا ؟؟
    _که تو اینجوری واسه اومدنش ذوق می کنی دیگه !! من اگه بدونم تو از اومدن من اینقدر خوشحال می شی حاضرم برم جزایر دور افتاده !!
    از ته دل قهقهه زدم و گفتم :
    _حســــــــــود !
    _نه دیگه حسادتم داره !! من می یام تو اصلا متوجه نمی شی بعد واسه دوست جونت ترانه می خونی ذوق در می کنی ! انصافه ؟؟
    _حالا تو یه بار برو یه جای دور امتحان کنیم ! شاید همینقدر ذوق کنم !
    حالت دلخوری مصنوعی به خودش گرفت و سر تکون داد .
    _خیلی خب ! قهر نکن ! قول می دم اگه بری یه جای دور ، همینقدر ذوق کنم خوبه ؟؟
    لباشو جمع کرد و ابرو بالا داد و در حالیکه از آشپزخونه بیرون می رفت گفت


    _بیان شوق چه حاجت که سوز دل آتش
    توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد !

    با اینکه ادبیاتم بدک نبود، ولی خیلی فکر کردم که منظور سام از این یه بیتی چی بود و نفهمیدم !!



    بعد از اینکه ناهار دست پخت اینجانب رو نوش جون کردیم و کلی به به چه چهه الکی کردم که بگم دست پخت منم عالیه ، تا شب بدون کار خاصی سپری کردیم.
    شب بعد از شام ، مشغول تماشای یه فیلم جدید بودیم ، که درد عجیبی تو ناحیه ی زیر شکم و پهلوم پیچید.
    بدون ااینکه به روم بیارم از جام بلند شدم چون می دونستم زمان قاعده گیمه و اگه آخ و اوخ کنم سام دیگه ول نمی کنه تا سر دربیاره !
    _کجا داری می ری ؟ فیلم رو استپ کنم ؟
    _ نه نمی خواد ،تو نگاه کن منم الان میام .
    رفتم سر کمدم .
    آه لعنتــــــــــــــی !
    دفعه ی پیش تموم شد یادم رفته بخرم جایگزین کنم !
    حالا چی کار کنم این وقته شب آخه ؟؟؟؟
    اصلا این چه سیستم مسخره ایه هر ماه هر ماه !!
    مانتو پوشیدم و شالم رو انداختم و بدون این که جلب نظر کنم از پشت سر سام سلانه سلانه سوئیچ رو برداشتم ولی یه درصد فکر کن سام نیم دقیقه از من غافل بشه !!
    واسه این که ببینه کجام سر گردوند و وقتی منو با مانتو دید با چشای گشاد شده گفت :
    _کجـــــــــــــــــــــا ؟؟؟؟؟
    _یه کار کوچولو دارم می رم زود بر می گردم.
    از رو کاناپه بلند شد و با سردرگمی گفت :
    _یعنی چی ؟؟ یه دفعه بلند شدی گفتی الان برمی گردم حالا داری می ری بیرون ؟؟ اونم بدون این که به من بگی ؟؟؟
    _نخواستم مزاحم فیلم دیدنت بشم !
    _اصلا نمی فهممت ! ساعتو نگاه کردی ؟؟ تنهایی شال و کلاه کردی که مزاحم فیلم دیدن من نشی ؟؟
    _وای ببخشید ! خیلی خب من دارم می رم تا خیابون اصلی زود بر می گردم !
    _واسه چی ؟ چی کار داری ؟
    _می خوام چیزی بخرم !
    یه دفعه اخمش رفت تو هم و گفت :
    _چیز یعنی چی ؟
    جواب ندادم که در حالیکه به اتاق می رفت گفت :
    _نمی خواد تو بری من می رم برات می خرم !
    _عه ! می گم خودم باید برم دیگه ! اذیت نکن !
    شلوار عوض کرده و سوئیچ به دست با سگرمه های توهم گفت :
    _بحث نکن ! یه کلمه گفتم من می رم تموم ! نمی شه که این وقت شب تنها بری !
    _مگه بار اولمه ! من همه کارامو خودم می کردم قبلا" ! فکر کردی بچه ام ؟؟؟
    ولومش رفت بالاتر :
    _نمی خواد این افتخارات زمان تجردت رو هر دقیقه بیان کنی ! گذشته ات گذشته ! الان همسر منی و من دوست ندارم این ساعت شب تنها بیرون باشی ! اکی ؟؟
    _ولی ..
    _پروا بحث نکن گفتم ! ببین واسه چی یکی به دو می کنی ؟؟ می گم چی می خوای خودم واست می خرم !!
    _اصلا" نمی خوام!
    داشتم برمی گشتم تو اتاق که دستمو محکم کشید و گفت :
    _مسخره بازی در نیار ! با هم می ریم !
    و هر دو با اخم و تخم از خونه خارج شدیم !
    دوست داشتم بزنم لهش کنم که دیگه واسه من تکلیف تعیین نکنه ولی حیف که زورم بهش نمی رسه لامصب !!
    سوار ماشین شدم و در رو کوبیدم که بگم بعله ناراحتم !
    سام چشم غره ای بهم رفت و از پارکینگ خارج شد !
    سر کوچه بهم گفت :
    _سرکار خانوم ! کدوم وری برم ؟
    _راست !
    همینطوری آروم داشت می رفت !
    _میشه اینقدر حرص ندی پروا ؟؟ یه کلام بگو کجا ؟ چیکار داری که عین مشنگا گوشه ی خیابون با بیست تا سرعت نرم !!
    _به من چه ! مگه مجبورت کرده بودم ؟؟
    نفسشو با حرص به بیرون فوت کرد و به آسمون نگاه کرد.
    دم داروخانه بود که گفتم نگهدار همینجاست !
    همونجا پارک کرد و تا خواستم پیاده شم دیدم جلوتر از من راه افتاده !
    _تو کجا داری می آی ؟؟؟
    _پروا داری رو مخم راه می ریا !! اصلا" دیگه وادارم کردی که دنبالت بیام ببینم این چه مسخره بازیه که امشب درآوردی !!
    _می فهمی کار شخصی دارم ؟؟؟
    بلند تر از من گفت :
    _می فهمی زن منی ؟؟ کار شخصی تعطیله !! چون از من نزدیکتر به تو هیچ کس نیست ! افتاد ؟؟؟
    اینقدر صداش بلند بود که یه نفر عابری که داشت رد می شد نگاهش به ما زوم بود !
    ناچار که بیشتر آبروریزی نشه ، رفتم تو داروخانه !
    سام هم داشت پشتم می اومد.
    وای !!
    لعنتی ! فروشنده ی زنش هم نیست !
    یه مرد جوون گفت :
    _بفرمایید !
    با ولوم هر چه آروم تر گفتم :
    _یه بسته نوار نازک لطفا" !
    _چه مارکی ؟
    _آلویز
    _بالدار دیگه !؟؟
    خبر مرگت بالدار دیگه ! غیر بالدار آخه ؟؟؟
    _بله !
    صدای پوزخند سام از پشت سرم اومد.
    مرد جوون تو یه کیسه نوار رو تحویلم داد .
    _چقدر میشه ؟
    _چهار و هشتصد
    قبل از این که من حساب کنم دست سام از پشتم یه پنج تومانی رو به دست فروشنده داد و دست پشت کمرم گذاشت و تقریبا" منو به بیرون هل داد.
    سوار شدیم و سام با پوزخندی گوشه ی لبش گفت :
    _خدایی خجالت نکشیدی یه ساعته واسه یه همچین موضوع مسخره ای داری با من بحث می کنی ؟؟ تو فکر کردی من از پشت کوه اومدم و این چیزا حالیم نیست ؟؟ یا مثلا" خجالت می کشی از من ؟؟ هان ؟؟ اگه از من خجالت می کشی چرا از این یارو خجالت نمی کشی ؟؟
    _چیکار کنم فروشنده ی زنش نبود !
    _نبود که نبود ! مرد و زن داره مگه ؟؟ یه چیز عادی و طبیعیه و مرسومه ! من انتظارم از تو بیشتر از اینه که یه همچین چیزیو بخوای از من قایم کنی !!
    دیدم بیراه هم نمی گه ! یه کلمه می گفتم و خودمو خلاص می کردم و اینهمه بحث نمی کردیم !
    واسه این که دیگه بحث ادامه پیدا نکنه چیزی نگفتم ولی سام هی ادای منو در می اورد و لج منو حسابی دراورده بود :
    _نوار نازک لطفا"
    _بالداره آلویز !!
    _واقعا" بعضی وقتا یه کارایی می کنی می خوام بگیرم ..
    به تصور این که می خواد بگه بکشمت یا بزنمت با اخم نگاش کردم که با لبخند کجش ادامه داد :
    _اینقدر بوست کنم که خفه شی !
    یه مشت محکم تو بازوش زدم و قاه قاه خندید !
    از لجم شب بخیرش رو هم جواب ندادم و رفتم تو تختم و ولو شدم.
    نمی دونم چقدر گذشت که از دل درد و کمر درد بیدار شدم .
    دیدم چاره ای نیست باید یه مسکن بخورم وگرنه تا صبح همین داستانه !
    آروم رفتم تو آشپزخونه و جعبه ی داروها رو گشتم ولی کدئین پیدا نکردم .
    با اعصاب خرد در حالیکه زیر لب غرغر می کردم همه ی کابینت ها رو زیرو رو کردم ولی نبود که نبود !
    حالا یه بار هم که من خواستم دارو مصرف کنم انگار قسمت نیست ! آخه اصولا" قرصی نیستم !
    پوفی کشیدم و ناامید می خواستم برگردم که صدای سام نیم متر از جا پروندم :
    _مسکن می خوای ؟
    تو دستش بود !
    _واسه چی قرص رو بر می داری سر جاش نمی زاری یه ساعته دارم دنبالش می گردم !
    و با حرص قرص رو از دستش درآوردم و یه دونه جدا کردم و سرمو بردم زیر آب و قورتش دادم .
    _اونجوری نه می پره تو گلوت !
    _جهنم ! اعصاب نمی زاری که واسه آدم ! نصفه شبی می دونی چقدر دنبال قرص گشتم ؟
    _خوابت که برد با یه لیوان آب گذاشتم بالا سرت می دونستم ممکنه درد داشته باشی !
    جانم ؟؟ مآآآآآآدر جان !!
    تقریبا" متوجه شدم که خیلی تند رفتم ولی همیشه روز اول و دوم قاعدگیم اخلاقم همین جوری گه می شه ! سگیه سگی ! هاپ هاپ نمی کنم فقط !
    بی حال برگشتم رو تختم و دمر دراز کشیدم.
    هنوز مسکن اثر نکرده بود و درد داشتم.
    سام وارد اتاق شد و کنار من رو تخت نشست.
    _بهتری
    _یکم
    تو یه حرکت غافلگیرکننده ، پشت من روی زانو نشست و شروع به ماساژ دادن کمرم کرد.
    برگشتم به عقب و گفتم :
    _تو برو بخواب دارم بهتر می شم.
    _هیس ! تو فقط سعی کن بخوابی !
    _آخه
    _آخه بی آخه !
    و بلوزم رو بالا زد و خیلی حرفــــه ای شروع کرد.
    حرکت دستاش در من رخوت ایجاد کرد و داشتم کم کم به خواب می رفتم که یهو یه مایع ژله ای رو کمرم ریخته شد.
    از تصوری که کردم مغزم سوت کشید و با چشای گشاد شده به عقب نیم خیز شدم و گفتم :
    _چیکار می کنی هان ؟؟
    سام هاج و واج از عکس العمل من ، پماد پیروکسی کام به دست منو نگاه می کرد که بفهمه چه خطایی کرده که من یکدفعه اینطوری جنی شدم !
    شرمنده از فکری که کردم به حالت قبل برگشتم و چشامو بستم که بیشتر زیر نگاهش نباشم !
    سام گویا تازه دوزاریش افتاد ، صداش با حالت بهت زده ای اومد :
    _تو فکر کردی من کیم ؟ یعنی جنبه ی دو تا برخورد فیزیکی با تو رو ندارم ؟
    گفتم الان می ره و در و می کوبه !
    ولی انگار درک می کرد زیاد دست خودم نیست که اینجوری گه بازی در می یارم امشب !
    پماد رو آروم آروم به خورد پوستم داد .
    تو خلسه بودم که حس کردم کنارم دراز کشید ولی همچنان منو ماساژ درمانی می کرد.
    صدای ارومش کنار گوشم عین لالایی بود تو اون موقعیت که داشتم از خواب می مردم :
    _تو که اینقدر خوشگلی ، گلی ، شیرینی ، نفسی واسه چی بد می شی آخه ؟؟ چرا دوری می کنی ؟ نمی بینی عمق خواستنم رو ؟ نمی فهمیش ؟ نمی بینی چجوری گرفتارم کردی ؟؟ حواست نیست ؟؟ حواست هست چقدر چشات جادوییه ؟؟ چرا اینقدر فاصله ،وقتی می بینی من کنارتم ؟؟
    نمی دونم دیگه چیا گفت و نگفت ولی مطمئنم یه ساعتی داشت بغل گوشم زمزمه می کرد تا من بیهوش شدم و به کل دردم از بین رفت !
    نه به دعوای سر شبمون نه به الان ! یه همچین خانواده ای هستیم ما !



    فصل هفدهم



    بالاخره از شر اين بانداژ سرم راحت شدم و يه حموم تموم تنه رفتم !
    اه چي بود هي خودمو گربه شور مي كردم آخه !؟
    ديشبم كه شانديز تماس گرفت و گفت امروز ظهر مي رسه ديگه خوشحاليم تكميل شد و تقريبا" فقط بال در نياوردم !
    ديدين وقتي آدم از يه چيزي محروم مي شه تازه قدرشو مي دونه ؟
    واسه يه سشوار كردن موهام ، دلم تنگيده بود.
    عين عقده اي ها ، سه ساعت موهامو سشوار زدم ، بعدشم يه اتوي حسابي !
    موهاي صاف شده ام رو دورم ريختم و داشتم چشامو مداد مشكي مي كشيدم كه سامو از تو آينه ديدم :
    _كي اومدي ؟ صداي در نيومد !
    با لبخند كج مخصوص خودش گفت :
    _اون موقع ها كه دوست جونــــت نمي يومد و اينقدر شنگول نبودي ، متوجه اومدن رفتن من نمي شدي! حالا كه دوست جونــــت داره مي ياد كه جاي خود داره ! حالا هم اگه دوست داري سلام خوشگل خانوم !
    يه جوري "دوست جونــــــــــت "مي گفت كه قيافش نمكي مي شد، رو حروفش تشديد مي زاشت كه اداي اون روز منو دربياره !
    با خنده گفتم :
    _سلام حسود خان !
    همونجا گوشه ي تختم نشست و زل زدن به آرايش كردنم !
    درسته خوشم نمي ياد كسي نگام كنه ، ولي از اونجا كه اعتماد به نفسم بالاست ، خونسرد مكاپم رو مي كردم .
    همونجوري كه دو تا دستش عقب تر از بدنش بود و بهشون تكيه كرده بود گفت :
    _بله ! حسودي مي كنم چون تا حالا واسه من موهاتو اينجوري نكردي !
    يه نگاه به آينه و يه نگاه به سام كردم و گفتم :
    _حالا بهم مي ياد ؟ اينطوري بهتره يا همون مدل قبلي ؟
    _جفتش ! ولي منظورم اين نبود كه چي بهت مي ياد منظورم اينه كه" با ما به از اين باش كه با خلق جهاني " خوشگله !
    اتفاقا" خودم خوب مي دونستم منظورش اينه كه چرا واسه اون از اين دلبري ها نمي كنم ولي ديدم هوا پسه ! بخوام به روي خودم بيارم دردودلش شروع مي شه ! خلاصه زدم به كوچه ي علي چپ !
    آرايش مفصلي كردم و دست آخر رژ قرمزمو برداشتم و به لبام ماليدم !
    اوه ! خودمونيم چي شدم !
    _اون وقت منظورت اين نيست كه مي خواي اينجوري بياي فرودگاه ؟؟
    سر جاش صاف نشسته بود و از حالت صورتش هيچي معلوم نبود نه عصبانيت ! نه شوخي !
    اصن نمي تونه يه روز رو مخ من راه نره !!
    با تعجب و حالتي عصبي گفتم :
    _يعني چي ؟؟ په واسه آينه ست كه دارم دو ساعته آرايش مي كنم ؟؟
    _خيلي اشتباه مي كني كه فكر كردي مي توني با اين رژ قرمز بياي فرودگاه وسط چند صد نفر آدم !!
    واي خدا ! بازم شروع شد ! گفتم يه امروز كه شانديز مي ياد دعوا نكنيما ! حالا ببين مگه مي زاره !!
    تا حالا فقط به آرايشم گير نداده بود كه استارتشو زد ! اصن تقصيره خودمه كه يا ارايش نمي كنم يا خيلي لايت ! بايد از اول عادتش مي دادم كه الان اينجوري نشه ! آخه خداييش حال اين فرم آرايشو ندارم اينم امروز از خوشحالي اومدنه شانديزه ! كه سام زرتي مي زنه تو حال آدم !!
    با اخم به سمتش برگشتم و گفتم :
    _خوب شد من يه بار دلم خواست زياد آرايش كنم كه تو بهونه دستت بياد واسه گير دادن ! مثل اين كه تو نذر كردي هر روز سر يه چيز به من پيله كني !
    دست كرد تو موهاشو و پوفي كرد و سرزنشگر گفت :
    _عزيز من ! من فقط دارم اون رژ قرمزتو مي گم ! تو همينجوري لبات تو چشم هست ! با اين رژت ديگه چشم آدمو خيره مي كني ! من خوشم نمي ياد اونجا همه بخوان زوم كنن رو تو ! مي دوني كه من اعصاب ندارم ! نمي خوام جلو دوستت با كسي درگير بشم !
    _ببخشيدا ! ولي رو اين رژ قرمز نزده مخصوص لبهاي باريك و كوچك !منم رنگشو دوست دارم !
    سام با كلافگي گفت :
    _بزن ولي تو خونه بزن تو مهموني بزن نه تو خيابون و يه جاي عمومي ! الانم نمي خ
    واد پاكش كني كمرنگش كن همين ! دوست ندارم سر هر چيز كوچيك با هم بحث كنيم !
    با سماجت تو چشاش نگاه كردم و گفتم :
    _دوست ندارم !
    سام از رو تخت بلند شد و از همون فاصله گفت:
    _نه ! مثل اين كه تو نذر كردي كه هر روز يه دعوا راه بندازي ! عين دختر خوب ، يكم كمرنگش كن !
    _دوســــــــــــــت ن د ا ر م !
    اومد نزديكم و يه فرم خاصي نگام كرد و گفت :
    _عه ؟؟ ولي من دوست دارم !
    و تو يه حركت غافلگيرانه ، من. كشيد تو بغلش و چونمو بالا گرفت و چشمكي ريز زد و لبام رو ميون لباش گرفت و چند ثانيه بعد انگار بخواد رو يه پروژه ي مهم نظر بده نگاه دقيقي به لبام انداخت و گفت :
    _حالا خوب شد ! زود لباستو بپوش كه دير نرسيم !
    و خيلي خونسرد از اتاق رفت بيرون .
    عصبي به ميز آرايشم تكيه زدم.
    اي خدا ! من از دست اين ديوونه ، رواني نشم خيليه ! آزادي و استقلال فردي پيشكشم ! تا قبل از سام يكي مي گفت آقا بالاسر درست دركش نمي كردم ! ولي الان دقيقا" مي دونم چه اصطلاح پر محتوا و با مغزيه حقيقتــــــا" !
    مانتو و شالم رو پوشيدم و رفتم تو حال منتظرش ! اصلا" من نمي دونم واسه چي داره با من مي ياد !؟ كي ازش دعوت كرد ؟ كي ازش خواهش كرد ؟؟ خودم مي رفتم ديگه اه !
    پنج دقيقه بعد تشريفشونو آوردن ! چه تيپي هم زده بچه پرروي جذاب !يه پيرهن چسب سفيد كه كلا" دو تا دكمه شو بسته بود و زنجير و پلاك آجش تو چشم ! بعد مي گه لباي تو تو چشمه !
    والله اگه اندازه ي اين عضله هاي سينه ي تو ، تو چشم باشه !
    با يه شلوار جين سفيد جذب ، با كمربند و كالج مشكي چرم ! موهاشم كه ژل زده و شلوغ و پلوغ مدل داده بود !
    يعني كارد مي زدي خونم در نمي يومد !
    خودش يه جور مي ره بيرون كه صد تا دختر و زن ازش چشم برنمي دارن اونوقت من ...ولش كن بابا ! چه فايده داره اين تكرار مكررات واسه آزار روح خويشتن !
    طبق معمول با اون خنده ي كجش اومد نزديكم و گفت :
    _عزيزم اگه ديد زدنات تموم شد بريم كه دير شد!
    و دست دور شونه ام انداخت .
    دستشو از دور شونه ام برداشتم و ايش بلندي گفتم كه باعث خنده ي بلند و صدادار سام شد.
    سام يه دسته گل زيبا براي شانديز گرفت و به دستم داد ولي من تشكر نكردم .
    اين هواپيماها هم ، نمي شه تاخير نكنن ! بيشتر از سه ربع معطل شديم . تو اين مدت هم سام مدام ادا و اصول در مي آورد كه منو بخندونه كه در نهايت موفق هم شد ! چون اصولا" تو قيافه گرفتن زياد موفق نيستم !
    تا بالاخره شانديز رو از پشت شيشه ديدم و براش دست تكون دادم .
    با هم به سمت شانديز رفتيم.


    شانديز هم كه منرو ديد به سمتم اومد .
    مثل هميشه خوش تيپ و با انرژي !
    همديگرو بغل كرديم و شانديز چند ثانيه بعد منو از خودش دور كرد و نگام كرد و با لبخند گفت :
    _سلام خوشگل عوضي !
    _سلام بي شعور زشت !
    دوباره همديگرو باخنده در آغوش كشيديم و شانديز گفت :
    _عوضي تو چرا روز به روز خوشگل تر مي شي ؟ نكنه شوهر بهت ساخته ؟؟ تو هم حتما" هي لوندي مي كني و اونم هر شب ..
    سريع جلوي دهنشو گرفتم و پريدم تو حرفش چون مي دونستم شانديز چاك دهن نداره ! در ضمن خبر هم نداره كه سام همراهه منه ! اينجام قربونش برم اينقدر آدم تنگاتنگ هم ايستادن كه معلوم نيست كي به كيه ! از كجا بفهمه سام همراهه منه ؟
    به سمت سام كه در چند قدمي ما ايستاده بود و با لبخند ما رو تماشا مي كرد برگشتم و گفتم :
    _شانديز ،اين سامه !
    شانديز با تعجب و ابروي بالا داده به سام نگاه كرد و سريعا" چشاش برق زد و نيشش باز شد :
    _واي چه پسره خوشمل و خوش تيپي ! واي چه جذاب ! ووواي چه مانكن ! ببخشيد شوما اسپانسر نمي خوايد احيانا" ؟؟
    بعد به حالت نمايشي دستشو به قلبش گرفت و گفت :
    _پروا الاناست كه سكته ي ناقص بزنم !
    من كه غش غش مي خنديدم چون منتظر همين ادا و اصولاش بودم و عادت داشتم كه شانديز با همين دلقك بازيا و وسط شوخي و خنده حرفشو مي زنه !
    واسه خودش فيلميه اين دختر !
    سام با لبخند جلو اومد و با شانديز دست داد و خوش آمد گفت .
    شانديز همونطور كه با سام دست مي داد گفت :
    _از وقتي رفتم اون ور آب ، ديگه نمي تونم يه دست خشكو خالي بدم و حتما" بايد روبوسي كنم كه رو دلم نمونه !
    و با دلقك بازياي خاص خودش ، چهار پنج بار با سام روبوسي كرد .
    من كه ديگه اشكام سرازير بودن ، سام هم ديگه فهميده بود طرف حسابش چه فيلميه ، خودشم غش كرده بود !
    دست شانديز رو گرفتم و گفتم :
    _بسه تروخدا ! نيومده از دستت دلدرد گرفتم ! بعدشم اينجا ايرانه ها ! روبوسي زن و مرد حرام است خانوم خانوما !
    شانديز مي خواست چمدونشو برداره كه سام پيش دستي كرد و برش داشت و به سمت ماشين راه افتاد .
    شانديز دماغشو جمع كرد و گفت
    :
    _پروا جون ! نخوردمش كه سريع حديث مي ياري ! حسود كنــــس !
    بعد دستشو انداخت دور گردنم و گفت :
    _عجب تيكه ي جيگريه پروا !
    _پيش كش !
    _نازنين من ! تعارف اومد نيومد داره ها ! چقدر هم اسمش برازندشه !
    بعد بلند رو به سام گفت :
    _بچه محل مايي ؟
    سام به من نگاه كرد چون نمي دونست شانديز بچه ي كجاست .
    رو به شانديز گفتم :
    _آره !
    _پس چرا من تا پارسال نديده بودمت ؟
    سام دزدگير و زد و صندوق رو باز كرد و چمدون رو داخل گذاشت و با يه لبخند كه خودش مي دونست صد چندان جذاب ترش مي كنه گفت :
    _خب پروا زرنگ تر بود و شانسش زد !
    شانديز ابرو بالا انداخت و گفت :
    _نه بابا ! چه زبونيم داره آقا خوشگله !
    و من آروم در گوش شانديز گفتم :
    _اوه ! حالا كجاشو ديدي !؟؟
    كه باعث شد شانديز دقيق تر نگاش كنه !
    _تو روحت پروا ! خيلي خري ! همچين پشت تلفن ناله زدي گفتم گير صدام افتادي ! ديگه چي مي خواي ؟ پسره عين هلو افتاده وسط گلوت ! تا باشه ازين ازدواج هاي زوركي ! يكي نيست ما رو مجبور كنه به خدا !
    _شات آپ شانديز !
    و سوار ماشن شديم .
    _چه خبر از سارا و الي ؟
    _خوبن ، اتفاقا" مي دونن تو مي آي امشب قراره دور هم جمع شيم !
    _مرسي عسلم واقعا" دلم براتون تنگ شده بود !
    يكم سكوت شد و دوباره شانديز گفت :
    _چه رژ خوشگلي زدي ناكس ! ماركش چيه ؟
    همزمان منو سام به هم نگاه كرديم و سام دوباره اون خنده ي كجش اومد كنج لباش !
    از تو آينه به شانديز نگاه كرد و گفت :
    _من براش خريدم ولي زياد دوسش نداره !
    با لبخند ژكوندش دوباره بهم نگاه كرد كه چشم غره اي بهش رفتم.
    شانديز از پشت سر گفت :
    _عــــــــه ؟؟؟ آهان !!منم كه گوشام درازه ديگه !
    به عقب برگشتم و ابروهامو بالا دادم كه چرت و پرت نگه ! ولي اصلا" اهميتي نداد و از تو آينه به سام گفت :
    _مي دوني راستش من فكر كردم رژش قرمز بوده ، بعد يكم كمرنگ شده !
    بعد با يه لبخند شيطون رو به من و سام گفت :
    _اشتباه كردم ؟؟
    سام كه ديگه نمي تونست خودشو كنترل كنه خنده ي بلندي كرد .
    واقعا" خيلي تيزه اين شانديز ! يعني هيچ چيو نمي شه ازش پنهون كرد ! اون موقع ها هم همين بود ! يعني اگه يه ذره ناراحت بودم با شگرد خودش از زير زبونم حرف مي كشيد !
    _شانديز مي شه بس كني !
    _ من فقط يه مارك رژ لب پرسيدم عشقم ! شوما دوتا هي بهم از اون نگاه هاي معني دار رمانتيك مي كنيد خب به من چه ؟؟
    اين دفعه منم پقي زدم زير خنده .
    ساك و وسايل
    شانديز رو گذاشتيم تو اتاق كناري خودمون .
    به اتاق رفتم كه لباس عوض كنم كه سام هم پشت سرم اومد و در رو بست و پيرهنشو در آورد .
    من داشتم با حرص نگاش مي كردم و مثل اينكه سام لذت مي برد چون خيره شده بود تو چشمم و يه بي آستين سورمه اي آديداس پوشيد و جلوي چشاي من كمربندشو باز كرد و مي خواست شلوارشو در بياره كه عصبي گفتم :
    _تو كه خجالت نمي كشي حداقل بزار من برم بيرون بعد لباستو دربيار !
    _مگه آدم از زن خودش خجالت مي كشه؟؟
    و منو كه در حال بيرون رفتن بودم رو به جاي قبلي برگردوند .
    و خودش دوباره مشغول شد و من كه ديدم راهي ندارم پشتمو كردم و غرغر مي كردم كه پيرهنشو از همون جا به روم پرتاب كرد و خودش از پشت سفت بغلم كرد و يه ماچ صدا دار كرد !
    عه ! حداقل از شانديز خجالت نمي كشه ؟!!
    پيرهنش چه بوي ادكلني مي ده آقا !! واي عاشق اين ادكلنشم يادم باشه دودرش كنم !
    همون تاپ دامن حرير ليمويي كه سام تازه برام خريده بود رو پوشيدم.
    يواشكي ازون ادكلن سام رو خودم اسپره كردم و با لذت بوشو به دماغم كشيدم.
    شانديز داشت ساكشو مرتب مي كرد كه تا منو ديد سوتي كشيد و گفت :
    _خب همينه ديگه اون جوري آبدار ماچت مي كنه ! نيم متر پارچه تنت كردي ، اون بيچاره هم كه به خاطر من دست و بالش بسته ست روش نمي شه كاري كنه همش جمع مي شه واسه آخر شب اون موقع ..نت پاره ست !
    _نترس اونم عين خودت پررو و بي حياست از هيچ كسم خجالت نمي كشه ! من بيچاره گير كردم بين دو تا آدم هيزو ويز ! بيا يه شربت بدم كوفت كني !
    و خودم به سمت آشپزخونه رفتم.
    سام رو به كابينت و پشت به من ايستاده بود و معلوم نبود داره چيكار مي كنه !
    واسه همينم از كنار بازوش سرك كشيدم .
    سام با لبخند به چهره ي فضول من نگاه كرد و گفت :
    _شير موزه ! دوست داري ؟
    _اوهوم ! خيـــــــلي !
    _پس چرا زودتر نگفته بودي واست درست كنم كوچولو؟
    _خب الان ميگم من دو تا ليوان مي خوام !
    _اصن سه تا ليوان بهت مي دم خوبه ؟
    _اوهوم!
    _اين ادكلنه رو دوست داري خوشگلم ؟؟
    _من ؟؟ هان ؟؟ نه ! يعني آره يكم !
    _مال تو !
    _نه نه مرسي نمي خوام !
    _اتفاقا" الان كه فكر مي كنم بهتره خودم بزنم ! بلكه اين ادكلنه معجزه اي بكنه !
    و تازه نگاش به لباسم افتاد و چشاش برقي زد.
    _فكر كردم اين لباستم بايگاني كردي كنار اونهمه لباس نپوشيدت ! چقدر بهت مي ياد !
    _مرسي ! ولي يه جور مي گي انگار هميشه لباس تنم نمي كنم ! همه ي چيزاييم كه تنم مي كنم خودت خريدي ديگه !
    _منظورم اين لباس خوشگلاته ! بعدشم من كه راضيم اگه لباسم تنت نكني ! باور كن نه بهم برمي خوره نه ناراحت مي شم !
    با اخم دوتا به بازوش مشت زدم و سام قاه قاه خنديد !
    كلا" امروز خيلي خوش خوشانشه !


    يه موزيك لايت گذاشتم .
    شانديز هم بعد از اينكه به تموم سوراخ سمبه هاي خونه سرك كشيد و فضولي نمود ، وارد پذيرائي شد :
    _هاني يه شاد بزار ! من اومدم ايران فقط تفريح و شادي !
    سام با سيني شيرموز به سمتمون اومد و بهمون تعارفشون كرد.
    شانديز يه قلپ از شيرموزش خورد و گفت :
    _جونم چه مزه اي ! ببينم گل پسر تو بساطت چه نوشيدني داري ؟
    سام كنار من نشست و گفت :
    _تو چي مي خوري ؟
    _يعني هر چي من بگم اكيه ؟
    _نباشه ام ، خرجش يه تلفنه !
    _چه خوب ! پس من اسكاي مي خوام !
    _اينو كه هميشه دارم .
    بعد دست انداخت دور شونه ي منو گفت :
    _تو چي مي خوري عزيزم ؟
    _منم همون اسكاي ، فقط صبر كنيد تا بچه ها هم بيان!
    شانديز كه تازه تتوي بازوي سام رو ديده بود گفت :
    _كمرنگ شده ؟چند ساله كه زديش :
    _چهار پنج سالي مي شه بايد ديگه ترميمش كنم !
    _من وسايلمو آوردم خودم واست ترميمش مي كنم .
    _عه مگه بلدي ؟
    من به جاي شانديز جواب دادم :
    _پس چي فكر كردي !؟ شاني حالا كه وسايلتو آوردي واسه منم بزن ديگه ! قبلا" كه قسمت نشد الان وقتشه !
    شانديز شيرموزشو رو ميز گذاشت و گفت :
    _همون بالاي باسنت مي خواي ديگه ؟
    _آره
    _اتفاقا" يه طرح جديد محشر تازه گرفتم !
    صداي سام باعث شد به سمتش برگردم :
    _جانـــــــــــــم ؟؟؟؟؟
    با چشاي گشاد شده منو نگاه مي كرد .
    شانديز زد زير خنده و گفت :
    _مگه تا حالا نديدي تتوي گودي كمرو ؟
    _چرا زياد ديدم اتفاقا" ! ولي اونايي كه من ديدم با پروا خيلي فرق مي كردن !
    نا خودآگاه صدام رفت بالا :
    _يعني چي ؟ يعني همشون خراب بودن ؟؟ يعني هر دختري تتو مي زنه مشكل داره ؟
    _من همچين حرفي زدم ؟
    _مضمون حرفت همين بود !
    _نخير من منظورم اينه كه اين به درده كسي مي خوره كه يه شلوار فاق يه وجبي با يه نيم تنه بپوشه كه طرح تتوش معلوم بشه !
    _خب ؟
    _به جمالت ! منظورم اينه كه فكر اينو كه همچين لباسي تو يه جمع غريبه بپوشيو از سرت بيرون كن ! اگه علاقه داري بزن ، ولي فقط من و با دوستاي خودت مي بينيمش ! اكي ؟
    ديگه داشت رو اعصابم بندري مي زد ! ده آخه بدن مال خودمه ! كمر مال خودمه ! به تو چه ؟مگه تو زدي هميشه هم يه بي آستين جذب مي پوشي همه دنيا هم ميخكوبت مي شن من گفتم چرا ؟؟؟؟ يعني همه چي واسه من حرووومه ؟؟اه اه اه !!
    _چرا خودت زدي ؟؟
    _خب توام رو بازوت بزن !
    _نمي خوام رو بازوم خب ! من دوست دارم رو كمرم بزنم !
    _بزن عزيزم ! مرسي كه به خاطر من مي خواي اينكارو بكني ! منم خيلي دوست دارم اتفاقا" !
    واي دوست داشتم بزنم لهش كنم كه اينجوري با پنبه گردن مي بره !
    _پس از اين به بعد منم دوست ندارم كسي خال تو رو ببينه جز خودم !
    _باشه عزيزم ! چرا كه نه !
    و از رو كاناپه برخاست و به اتاق رفت !
    نفسمو با حرص بيرون دادم و رو به شانديز گفتم :
    _ديدي اين يه چشمش بود!
    شانديز لبخند به لب گفت:
    _خره ! اين كه خيلي هيجان انگيزه ! اين همه حساسيت ،عشق و علاقه رو نشون مي ده !
    _ببين كي داره اين حرف رو مي زنه خدايا !حرفتو خودتم قبول نداري !
    _عه ديوونه ايا ! اگه يه آدم حسابي مثل شوهر تو به من همچين حرفي مي زد مي فهميدم از رو دوست داشتنه چرا كه قبول نكنم ؟؟
    با چشاي از حدقه در اومده نگاش كردم كه گفت :
    _اه چته بيشعور اونجوري چشاتو درشت نكن ! به من رمانتيك بازي نمي ياد ؟؟ اگه اون نريمان احمق ، گه نزده بود به همه ي باورام ، شايد منم الان مثل تو ازدواج كرده بودم و تو ايران مونده بودم ! مگه همون موقع كه با هم بوديم بهم گير نمي داد ؟ مگه يادت نيست به خاطرش چيكارا نكردم ؟
    _خب نتيجه اش چي بود ؟
    _ابله ! تو داري نريمان رو با سام يكي مي كني ؟ اون يه آشغال بود كه هيچ وقت حاضر نشد پاي كاري كه كرده و حرفي كه زده وايسه ! تا راجع به ازدواج حرف مي زدم مي پيچيد به بازي ! سام الان همسرته ! يعني پاي مسئوليت ها و تعهدات ازدواج ايستاده ! از نگاهش بهت تابلوئه كه چقدر دوست داره ! حالا داري سر يه تتو باهاش بحث مي كني خل و چل ؟؟
    _بحث تتو نيست ! هر روز به يه چيز گير مي ده !
    _حتما هم از همين چيزاي مسخره هان ؟؟
    ورود سام مانع ادامه ي بحثمون شد .
    _خوب شد ؟ راضي هستي خوشگل خانوم ؟
    و به تيشرت جذب سفيدش اشاره كرد كه تتوي بازوشو پوشونده بود !
    چشم غره اي بهش رفتم و گفتم :
    _جدي نگير ! هر چي دوست داري بپوش !
    شانديز در حاليكه مي خنديد گفت :
    _من كه راضي نيستما همون تاپت بهتر بود!
    و سام در حاليكه مي خنديد چشمكي به من زد و سوئيچو برداشت و گفت :
    _من برم يكم خريد كنم !
    تا از در بيرون رفت يه اس ام اس واسم فرستاد :
    _خانوم خوشگله ! تا مهمونا نيومدن لباستو عوض كن !
    گوشيو پرت كردم رو كاناپه و اداشو در آوردم :
    _تا مهمونا نيومدن لباستو عوض كن ! انگار خودم عقلم نمي رسه ! اه !
    دو ساعت بعد محمد و سارا و فرزاد و الناز با همديگه رسيدن .
    سام خيلي سريع با پسرا جور شد و ما هم چهارتايي تو اتاق كلي غيبت كرديم و خنديديم !
    بعدشم شانديز رفت تو پذيرايي و بلند گفت :
    _ضمن تشكر از خودم كه اينجام و محفلتون رو شاد مي كنم ! خواستم بگم كه سام ما رو به يه نوشيدني توپ دعوت مي كنه !
    سام هم طبق معمول ساقي بود.
    يكم بعد فرزاد كه از الي دور مونده بود پاشد اومد كنارش و گفت :
    _من اصن نمي تونم از الناز دور بمونم آقايون شرمنده !
    سام هم خنديد و اومد كنار من و گفت :
    _معذب نباشيد هر كي هر جا راحته بشينه !
    بلافاصله محمدم اومد كنار سارا و گفت :
    _مثل اينكه همه معذب بوديمـــــا !
    شانديز گفت :
    _اينجوري نمي شه همه جفتن من تك !
    موزيك رو روشن كرد و خودش رفت وسط .
    اينقدر مسخره بازي درآورد كه همه فاز خنده گرفتيم.
    بعدشم منو بلند كرد . ولي عين آدم نمي رقصيد كه ! اداي مرداي هيز رو در مي آورد و هي خودش به من مي ماليد و يا يواشكي اينور اونورو نگاه مي كرد و بعد تند تند بوسم مي كرد.
    كلا" اشك همهمون رو درآورد از خنده ! فقط سام يكم كمتر مي خنديد .
    بعدشم يكي يكي همه رو بلند كرد و با هر كي يه جور دلقك بازي درمي آورد. فقط مقابل سام كه خيلي مردونه و با جذبه مي رقصيد عين آدم رقصيد.
    من و سام تو همين گير و دار ميز شام رو چيديم و شام سرو شد.
    اين وسط سارا و محمد عين زن و شوهر كمك ما مي كردن و در كل خيلي خانم و آقا مآبانه رفتار مي كردن.
    سارا كه يه كيس بي نقص واسه ازدواجه و احتمالا محمد هم اينو فهميده بود.
    قرار شد با هم شيطون بازي كنيم .


    دست اول ، الي شاه شد و فرزاد دزد . قرار شد با باسنش رو ديوار بنويسه " الي دوست دارم " !
    فقط خدا مي دونه كه چقدر خنديديم مخصوصا"موقع گذاشتن نقطه هاش كه مجبور بود باسنشو بكوبه رو ديوار ، اشكمون سرازير شد.
    دست بعد محمد شاه شد و شانديز دزد ، فرزادم جلاد شد. واسه شانديز يه معجون خدا قسمت نكنه اي درست كردن كه حال همه به هم خورد ولي شانديز با پررويي خوردش و گفت فقط شانس بياريد من شاه نشم !
    دست بعد ، سام شاه شد و سارا دزد و من جلاد ، چنان سيبيل آتشيني واسش كشيدم كه خدا مي دونه !
    دست ديگه ، شانديز شاه شد و محمد دزد ،شانديز حكم كرد كه محمد لباس دخترونه بپوشه و هندي برقصه !
    يعني اينقدر خنديديم كه فكامون درد گرفت !
    دست آخرم الي شاه شد و من دزد ، الي و شاني با مشورت هم گفتن بايد با آهنگ شكيرا برقصم.
    آخه قبلا" براشون رقصيده بودم . كلا" رقصم خوب بود.
    سريع قبول كردم چون تنبيه من از همه بهتر بود .
    موهامو كه جمع كرده بودم بازشون كردم و آهنگ شروع شد. دست بردم زير موهام و همزمان باسن و شكممو عين شكيرا مي لرزوندم .
    آروم مي رفتم پايين و رو زانوم مي نشستم و بعد حرفه اي باسنمو دادم بيرون و بلند شدم . اين نوع رقص مخصوص قسمتي از آمريكا و آفريقاست كه خيلي هيجان انگيز و وجد آوره .
    تو حال خودم بودم كه يه دفعه آهنگ قطع شد و همه به دنبال علت قطعي صدا ، به عقب برگشتيم.
    سام در حاليكه بازم هيچي از حالت صورتش خونده نمي شد گفت :
    _بسه ديگه !جريمه اش تموم شد خسته مي شه !
    هر كي يه چيز گفت و شاني گفت :
    _واي واي چه حساس ! چشم بسشه !
    تا آخر شب به خنده و شوخي گذشت و بچه ها عزم رفتن كردن.
    سارا درگوشم گفت :
    _خوبه من اينقدر اومدم اينجا بهت آموزش آشپزي دادم كه بازم سام از بيرون غذا بگيره !! معلومه كه خيلي نتيجه بخش بوده !
    _سارا باور كن اصلا" حوصلشو نداشتم !
    _يعني فقط امشب حوصلشو نداشتي ديگه ؟
    _خوبه تو مادر شوهرم نشدي وگرنه سامو مجبور مي كردي به سرعت طلاقم بده !
    _اوه اوه ! گفتي سام يادم افتاد ! داشتي مي رقصيدي يه جور نگات مي كرد كه نمي دوني ! يعني چشم ازت برنمي داشت ! بعدشم كه اخم كرد رفت موزيكو خاموش كرد !
    _چه مي دونم ؟ حتما" دوباره غيرتش قلمبه شده !
    الي كه تازه از راه رسيده بود گفت :
    _پري آخه خيلي ناز مي رقصي ! آدم نمي تونه نگات نكنه ! با اين ..وني كه تو تكون دادي امشب ..ونت پاره ست !
    _پري و زهر مار !
    به سمت در هولشون دادم و گفتم :
    _ساعت خوابمون گذشت ، رفع زحمت كنيد لطفا" !
    فرزاد و محمدم دم در با شانديز و سام صحبت مي كردن و بعدشم كه يه خدافظي دست جمعي و رفتند !
    سام واسه بدرقه شون تا پايين برج رفت.
    شانديز خودشو رو كاناپه ولو كرد و گفت :
    _شب خوبي بود مرسي !
    _خواهش ! ميشه به سام بگي من و پروا امشب پيش هم مي خوابيم ؟
    _وا ! من شكر بخورم همچين حرفي بزنم ! ازين گوشت تلخ بازيا از من نخواه در بيارم !
    يه نگاه مشكوك به من انداخت و ادامه داد :
    _چرا ؟؟ ببينم نكنه اذيتت مي كنه ؟؟ وحشي بازيو از اين حرفا هان ؟؟
    خنده ام گرفت :
    _نه بابا بيچاره !
    _پس خفه شو ! دلت مي ياد اين باقلوا رو ول كني بياي پيش من ؟؟ تا اون جايي كه من يادمه لز هم نبودي !!
    _خفه شو شانديز !
    نمي تونستم بگم به خاطر حرفاي الي و سارا ترس تو دلم افتاده !
    سام كه اومد ، شانديز شب بخيري گفت و رفت تو اتاق كه بخوابه.
    من مسواك زدم و آرايشمو پاك كردم و لباس راحتيمو برداشتم كه تعويض كنم ، سام داخل شد و تيشرتشو درآورد .
    _ميشه بري بيرون لباسمو عوض كنم ؟
    _نچ !
    تا خواست شلوارشو در بياره ، پوفي ككردم و از اتاق زدم بيرون !
    يعني فيلم دارم با اين زندگي !
    پاورچين رفتم تو يه اتاق ديگه و سريع لباسمو عوض كردم.
    خوب شد شانديز منو نديد وگرنه چه جواب قانع كننده اي مي تونستم بهش بدم ؟؟
    دوباره برگشتم به اتاق خواب سام رو تخت دراز كشيده بود و تا داخل شدم گفت :
    _درو ببند!
    در رو بستم و آروم خزيدم انتهاييي ترين گوشه ي تخت !
    سام چراغ خواب كنار دستشو هم خاموش كرد و با يه خيز خودشو رو من انداخت .
    ياخدا ! امشب ديگه كارم ساخته ست !هي به اين شانديز احمق گفتم بزار بيام پيشت به خرجش نرفت !
    نگاش رو تك تك اجزاي صورتم مي چرخيد . عصبي هم نبود .
    يه دفعه سرشو كرد تو موهامو و نفس عميقي كشيد و در گوشم گفت :
    _ديگه هيچ وقت پيش هيچ مردي ، اينجوري كه امشب رقصيدي نرقص !
    بعد سرشو آورد بالا و ادامه داد :
    _اين دو تا كه بچه هاي خوبي بودن ، ولي دركل مرد خاصيت خودشو داره ! وقتي يه خانوم به خوشگلي و نازي تو ، به لوندي تو ،اونجوري ادا اطوار مي ياد ، من كه منم ، باباي منم حالش خراب مي شه ! اين مدل رقصا سكسين عزيزم ! واسه يه بزم دو نفره خوبه ، من و تو ! بعد هر چقدر خواستي برقص و دلبري كن !
    _فكر نمي كني وزنت خيلي سنگينه !؟؟ له شدم برو كنار !
    _نه عزيزم ! بايد عادت كني !
    _و اگه نكردم ؟
    _بايد تحمل كني !
    رومو برگردوندم كه چونمو با دست گرفت و به سمت خودش برگردوند :
    _خوشگلم ! شانديز خيلي دختر راحتيه ! مي دونم دختر خوبيه مي دونم بي شيله پيله ست ! ولي تو يه سري مسائل زياده روي مي كنه كه اونم چون مجرده به خودش مربوطه و به كسي ربطي نداره ! تو چرا عين يه دختر بچه رفتار مي كني ؟؟ مي دونم واسه خنده و شوخي بود ،مي دونم كه نيت خاصي نداري ولي چه معني داره كه جلوي دو تا پسر ديگه ، هي خودشو به تو مي ماليد و چه مي دونم ازين كارا !! پروا اين چيزي نيست كه من بخوام بهت بگما !! تو خودت نبايد همچين رفتاري بكني گلي ! هر حركتي هر حرفي يه جا و مكاني داره كه نبايد ناديده بگيرش ! ببين من نمي خوام از دنياي مجرديت دورت كنم ولي ناخواسته يه سري محدوديتها به وجود مي ياد كه دو طرفه ست !
    _باشه! فقط برو اونطرف گرممه !
    با دلخوري گفت :
    _گرممه ،سنگيني ، له شدم !! باشه مي رم ولي شايد بار بعدي رفتني تو كار نباشه ! تا الانشم سعي كردم خودمو كنترل كنم از كسيكه متعلق به منه و حقمه گذشتم وي شايد تحملم تموم شه ! داري با اين فاصله گرفتنات ديوونم مي كني پروا مي فهمي ؟
    و خودشو كنار كشيد !
    دو دستش رو زير سرش گذاشت و به سقف خيره شد.
    _معذرت مي خوام !
    _من نمي خوام تو معذرت بخواي ! من مي خوام تو هميشه خانومي كني و دستور بدي ! من نمي خوام تو اذيت بشي ! ولي من دارم اذيت مي شم ! خيلي ... خيلي!
    _من كه گفتم دارم سعي مي كنم ...
    اومد تو حرفم :
    _پروا ! من مگه فقط جسمتو مي خوام كه اين حرفو مي زني ! ؟؟من دارم اذيت مي شم كه چرا تو كششي به من نداري ؟؟ چرا بايد سعي كني ؟؟ چرا تمايلي نداري ؟من محبتتو مي خوام ! وجودتو مي خوام ! اين داره داغونم مي كنه !
    _داري اشتباه مي كني ! من تو رو دوست دارم فقط به خاطر عدم آمادگيمه كه فاصله گرفتم . بعدشم تو ، تو .. خيلي به من پيله مي كني ! امر و نهي مي كني ! من دختر آزادي بودم درسته پدر مادر بالا سرم نبودن ولي خودم هميشه هواي خودمو داشتم ! اما تو فكر مي كني من يه دختر بچه ي خردسالم كه همش بايد حواست بهم باشه كه برام اتفاقي نيفته !
    برگشت سمتم و تو چشام نگاه كرد و گفت :
    _اگه بعضي وقتا زياده روي كردم و مي كنم عذر مي خوام ! واقعا" دست خودم نيست ! ولي نخواه كه روت حساس نباشم چون غير ممكنه ! نخواه چون نمي تونم ! فكر مي كني خوشم مي ياد هر ديقه هر ساعت بحث كنيم ! نه ! ولي دست خودم نيست ! من خيلي بيش از اندازه تو رو ... ولش كن ! هر چي بخواي نه نمي گم ولي فقط اينو ازم نخواه !




    فصل هجدهم




    از روز دوم حضور آذين چي بگم كه نگفتنم بهتره !
    همه ي خوشي شب قبل با الي و سارا هم از دماغمون دراومد.
    از صبح شانديز مشغول تلفن بازي بود ، تا بالاخره قرار شد دماوند تو كافي شاپ يكي از دوستاش دور هم جمع بشن.
    اومد سراغم و بوسم كرد و گفت :
    _نمي دوني چقدر برنامه ي عشق و حال چيدم . امشب با سياوش اينا مي ريم دماوند. سياوش رو كه يادته ؟
    _آره !
    _پايه اي ؟
    _نصف يه پايه ام نيستم !
    _وا چرا ؟؟؟
    _خودت فكر كن ! با وجود سام چجوري مي تونم بيام ؟
    _چرا ؟مگه نمي ياد ؟
    _خلي ها ! من با سام بيام كه چي مثلا"؟؟ داري مي گي عشق و حال ! من با سام باشم دم به ساعت بهم گير مي ده ! بعدشم مي ترسم يكي شوخي چيزي كنه بزنه تو پر بچه ها !
    _چه آدم گهي هستي تو پروا !! خب بگو مي خوام تنها باشم كه هر غلطي مي خوام بكنم ! يه جور مي گي انگار اون بيچاره غول دو سره !! ديشب يه تاپ بندي پوشيدي با يه شلوار برموداي جذب ، هر چقدرم خواستي شوخي كردي ، يه دفعه بگو مي خوام سام از بيخ سيب زميني باشه ديگه !!
    _ادامه نده شانديز ! سر ظهري حوصله ي جرو بحث ندارم ! گفتم كه اگه سام بخواد دنبال من باشه ،ترجيح مي دم بشينم خونه !
    _ خيلي خب اينقدر عين اين پيرزنا غر نزن تا ببينم چيكار مي كنم .
    شانديز نگذاشت از بيرون غذا بگيرم و گفت غذاي از ديشب مونده رو گرم كنم .
    تا از يخچال درشون آوردم سام رسيد.
    شانديز رفت استقبالشو از همون جلوي در نمي دونم چه دلقك بازي درآورد كه دو تايي از خنده غش رفته بودند.
    سام با دست پر اومد تو آشپزخونه و گفت :
    _مي خواستي به دوستت غذاي مونده بدي خانومي ؟
    جاي من شانديز گفت :
    _آره مي بيني چه كنسه ! منم كه مهمونم و مهمون خـــر صابخونه ست ! جيكم در نمي ياد از اذيتهاي زنت !
    سر ميز داشتم غذامو با ولع مي خوردم كه يهو شانديز هومي كشيد و گفت :
    _راســــــــــــــتي پروا ! يه خبر داغ دارم برات . به مامانم گفتم يه زنگ بزنه به آذين ، آمار بگيره ببينه چه خبره ََ! گفت زنگ زده بهش و آذين گفته كه باردار بوده و بچه شو سقط كرده !
    لقمه پريد تو گلوم.
    سام يه ليوان آب ريخت و داد دستم .
    شاني ادامه داد :
    _هيچي ديگه ماميم گفته چرا ؟شما كه خيلي وقته ازدواج كردين بالاخره بايد بچه دار بشين ! اونم گفته ما فعلا" مي خوايم از زندگي دو نفره مون لذت ببريم !
    با حرص ليوانو تو دستم فشار دادم و گفتم :
    _بهتــــــــر ! پدرم بچه دوسته يا آذين مادر نمونيه ايه ؟ يه بدبخت از بدبختاي دنيا كمتر ! بعدشم اينا منو پيچوندن كه برن دوتايي صفـــا ! فكر كن يه درصد بخوان بچه دار بشن ! يه زنگ نمي زنن حالمو بپرسن ! دلت خوشه ها ! بچـــــــــــــه !!هه !
    سام دستشو رو دستم گذاشت و فشار آرومي آورد و گفت :
    _ بهش فكر نكن عزيزم غذاتو بخور!
    ولي ديگه تنها چيزي كه نداشتم اشتها بود ! نمي دونم چرا اسمشون مي ياد اينجوري مي شم ! شايد ياد بي كسيم مي افتم !
    شانديز واسه اين كه جو رو عوض كنه گفت :
    _بي خيالي سر كن ! زندگي همش صد سال اولش اينجوري سختي داره بعدش رديفه ! به همين مناسبت امشب و فردا شب به دو تا مهموني دعوتيم !
    از زير ميز به پاي شانديز كوبيدم كه چرا اسم مهمونيو آوردي ؟؟؟
    اگه يه درصد احتمال مي دادم كه بتونم با شانديز همراه شم ، ديگه قطعا" منتفي مي شه !
    شانديز رو به سام گفت :
    _ميشه امشب خانومتو قرض بدي به من ؟ديداري با دوستاي قديمي داريم ؟
    تو دلم گفتم زكي ! دلت خوشه ها ! الان همچين مي زاره تو كاست كه خودتم از رفتن منصرف بشي !
    سام با دستمال دور دهنشو پاك كرد و با آرامش گفت :
    _چرا كه نه ؟!
    چشام چهارتا شد ! اين چيزي نخورده تو سرش ؟؟ گفت برم ؟؟ هان ؟؟
    تا عصر با شانديز از خاطرات قديم و اتفاقات جديد حرف زديم.
    قرار بود سياوش و حامد (دوستاي اجتماعي شانديز ) بيان دنبالمون تا ما ماشين نبريم.
    رفتم تو اتاق كه حاضر شم ديدم سام رو تخت پاي لپ تابش نشسته.تازه از باشگاه برگشته بود.
    _ مي شه يه ديقه بري بيرون لباسمو عوض كنم ؟
    _نچ
    ده ! نچ و زهر مار ! من الان با وجود شانديز كجا برم آخه ؟؟
    ناچار تو حموم لباسامو عوض كردم و وقتي اومدم بيرون سام نگاهي بهم انداخت و با تاسف سر تكون داد :
    _انگار تا حالا نديدمش !
    از حرصم مانتومو به سمتش پرت كردم كه گرفت و رو پاش گذاشتش.
    آرايش كردم و موهامو سفت بالاي سرم بستم .
    به سام گفتم :
    _مانتومو بنداز!
    _بيا خودت ببرش !
    عه ! دوباره شد خود خودشا ! گفتم ظهري يه چيز خورده بود تو سرش !
    رفتم مانتومو بردارم كه مچ دستمو گرفت و گفت :
    _بشين كارت دارم.
    بيا شروع شد...
    لبه ي تخت نشستم و منتظر نگاش كردم.
    لپ تابشو بست و رو به من با آرامش ولي جدي گفت :
    _ببين من به خاطر اين كه با دوستت خوش باشين و مزاحمتون نباشم و در ضمن به قول تو هي بهت گير ندم ! گفتم بريد ولي ازت مي خوام تا دوازده برگردي ! اونم چون مي دونم مي خوايد بري دماوند و زودتر ازين نمي تونيد بيايد خونه !
    _باشه
    _تند هم نروني ها !
    _من ماشين نمي برم ، سياوش دوست شانديز مي ياد دنبالمون.
    دست كرد تو موهاشو و كلافه گفت :
    _رو راست ، دوست ندارم بري ! ولي چون مي دونم تو اونجا بهت خوش مي گذره برو !فقط مواظب باش !ديگه لازم نيست بگم از الان تا وقتي برگردي ، خيالم راحت نيست !
    _خيالت راحت مواظبم !
    مانتو روسريمو و پوشيدم و شانديز اومد تو اتاق و گفت :
    _بدو اومدن !
    و رفتيم .
    سياوش و حامد تو ماشين نزديك برج پارك كرده بودن. حامد از قديم تو نخم بود .
    واسه همينم شانديز كار منو راحت كرد و قضيه ي تاهل منو واسشون شرح داد .
    ولي حامد ول كن نبود.
    به كافي شاپ سيروان رسيديم . خودش دم در منتظرمون بود.
    تا شانديز پياده شد همديگرو در آغوش گرفتن.
    اين دو تا عين خواهر و برادر همديگرو دوست داشتن و از خردسالي با هم بودن.
    سيروان طبق عادت معمولش كه با همه راحت بود لپ منو بوسيد و گفت :
    _چطوري زيباي خفته ؟ كجايي تو يه دفعه غيب شدي ؟
    ديدم الانه كه يه بار ديگه شاني قضيه ي ازدواجم رو اونم تو جمع همه ي دختر و پسرا تعريف كنه همين شد كه سريع گفتم :
    _گرفتار بودم ديگه !
    كلي از دوستاي اكيپ هميشه برقرارشون، اومده بودن.
    هر كي كه يه سازي هم بلد بود با خودش آورده بود.
    يكي از بچه ها به نام مهرداد با دوست دخترش نسيم هردوشون ضرب مي زدن و خلاصه بزمي شده بود واسه خودش.
    سيروانم كه مي خوند و بقيه هم باهاش زمزمه مي كردن.
    اين وسط حامد بود كه چشم و چال منو درآورد. اه ! حالا خوبه فهميده شوهر كردما !
    گوشيم زنگ خورد . سام بود تا دكمه ي اكي رو زدم گفت :
    _رســـــما" اعتقادي به ساعت نداري نه ؟؟
    متعجب گفتم :
    _واسه چي ؟؟
    _هيچي خواستم يادت بندازم ساعت يكه !!
    _دروغ مي گي ؟!
    و بلافاصله به ساعتم نگاه كردم . اصلا" باورم نمي شد به اين زودي اين ساعات گذشته باشه. راستش تا دو ساعت پيش همينجوري اكيپ داشت كامل مي شد و هر نيم ساعت يكي مي رسيد . اصلا" فكرشم نمي كردم ساعت يك باشه !
    _متاسفم ولي من اصلا" متوجه گذشت زمان نشدم .
    _اينقدر خوش مي گذره ؟
    _جات خالي آره خيلي
    _من از تعارف خوشم نمي ياد جاي منم اونجا خالي نيست ! نمي خواي بگي كه هنوز دماوندي ؟
    _چرا ! راستش هنوز اينجاييم ولي الان به شاني مي گم حركت كنيم.
    _نمي خواد ! آدرسو بده خودم مي يام دنبالتون.
    _نه خودمون مي يايم با سياوش !
    _سياوش سياوش نكن ! معلوم نيست اين يارو كيه ؟! نصف شب مي خوايد با اون برگرديد خودم مي يام.
    _زشته جلوي شانديز ! خواهش مي كنم !
    نفس صداداري كشيد و گفت :
    _زشت اينه كه تو به من قول دادي تا دوازده خونه باشي ولي كلا" به هيچ جات حساب نكردي ! من بيدارما زود برگرديد!
    _اكي !
    تا بچه ها قول و قرارهاي فردا شب رو گذاشتن نيم ساعت ديگه هم گذشت.
    هر چند با بدقولي امشب مي دونستم مهمونيه فردا كنسله ! همه ي اينا به جهنـــــــــم !
    بدتراز همه اين كه پليس راه ، ايست بازرسي داشت. شانديز روسريشو كشيد جلو و گفت :
    -آخ ! اينا از كجا سبز شدن يهويي !!؟؟
    ولي كار از آخ و اوخ گذشته بود و با وجود تموم تلاش شانديز و سياوش ، هر چهار نفرمون رو به كلانتري بردن.
    اگه وضعيت قبل رو داشتم يه اپسيلون هم نگران نمي شدم چون كارش يه تلفن به پدرم بود و همين !
    ولي الان ...سامو چيكار كنم ؟؟!
    ماموري كه ما رو به كلانتري برد تموم جزئيات به اصلاح خلافي ما رو براي رئيس كلانتري شرح داد و رفت.
    حاجي الكيه يه دست به ريشش كشيد و گفت :
    _خانوما زنگ بزنيد به پدراتون بيان دنبالتون بگين شناسنامه هاتونم بيارن.
    شانديز گفت :
    _من از كانادا اومدم ايران،الانم مهمون دوستمم.
    و منو نشون داد.
    _خيلي خب ! پدر اين خانوم بياد كافيه !
    و به من نگاه كرد.
    _پدر من هم ايران نيست !
    يه دفعه حاجي قاطي كرد و داد زد :
    _فرهادي ! همشون بازداشتن! مثل اين كه منو بچه فرض كردن ! روزي صد تا مثل شماها رو مي يارن اينجا ! همه هم اولش بي كس و كارن !
    فرهادي كه جوون بود به سمتمون اومد.
    سياوش گفت :
    _حاجي تروخدا كوتاه بيا ! مي خوايد من زنگ بزنم پدر و مادرم بيان ؟
    _بچه جون ! پدر مادر تو رو مي خوام چيكار ؟؟ تو دختر مردمو اغفال كردي ساعت دو نصفه شب تو جاده الاف مي چرخي ! مي خوام پدر اين خانوما رو ببينم كه بفهمن دختراشون رو دست كي مي سپارن !
    هر چقدر حرف زدن ، حاجي حرف تو كتش نرفت كه نرفت !
    تنها راهمون زنگ زدن به سام بود . سخترينش
    هم همين بود!
    ناچار به حاجي گفتم كه زنگ مي زنم شوهرم بياد دنبالمون اونم بعد كلي متلك كه تو شوهر داري و ازين كارا مي كني ؟؟ قبول كرد كه فعلا" تا اومدن سام از بازداشت ما صرف نظر كنه !
    آخرشم گفت :
    _شناسنامه يادت نره !
    گوشيمو بهم دادن و زنگ زدم به سام .
    با دومين بوق ، گوشيو برداشت :
    _چي شده پروا ؟
    _چي چي شده ؟ تو چرا هراسوني ؟
    _آخه تا چيزي نشه تو به من زنگ نمي زني !
    _خب راستش ما رو تو راه گرفتن .
    _الان تو كلانتري هستين ؟
    _آره
    _آدرسو بده
    آدرسو دادم و گفتم كه شناسنامه هامونو هم بياره.
    نيم ساعت بعد قامت بلند سام تو چارچوب در ظاهر شد.
    حاجي نگاهي بهش كرد و گفت :
    _شما همسر اين خانومي ؟
    سام بله اي گفت.
    حاجي نگاهي به تيپ و ظاهر سام انداخت و مشكوك گفت :
    _شناسنامه هاتونو بده ببينم !
    سام از جيب كتش شناسنامه ها رو رو ميز گذاشت و در حاليكه سياوش و حامد رو برانداز مي كرد اومد كنار من و با ناراحتي نگام كرد.
    حاجي شناسنامه ها رو بست و رو به سام گفت :
    _خانوم شما رو با اين سه نفر دم پليس راه بالاي جاده گرفتن .
    سام خونسرد سري به معني آگاهي تكون داد كه حاجي ادامه داد :
    _زن دو سه ماه عقدتو با دو تا نره غول فرستادي هواخوري ؟
    سام چشم غره اي به من رفت كه حساب كار اومد دستم و گفت :
    _اختيار زندگيمو دارم ندارم ؟؟
    _چرا فقط كلاتو بزار بالاتر !
    _اونم به خودم مربوطه !
    حاجي كه از فرم جواب دادن سام حرصش گرفته بود داد زد :
    _اگه اينجوري كه واسه من داغ كردي واسه زنت داغ مي كردي ياد مي گرفت ساعت دو نصفه شب تو ماشين دو تا مرد عزب نشينه و منحرفشون نكنه !
    سام تو لحظه ، قرمز شد و سوئيچشو از همون فاصله پرت كرد رو ميز حاجي و گفت :
    _حرف دهنتو بفهم تا اينجا رو رو سرت خراب نكنم !
    و رفت بالا سر حاجي ايستاد.
    من سريع رفتم سمتش و دستشو كشيدم و گفتم :
    _تروخدا بحث نكنيد تقصير از ما بود كه دير برگشتيم به شوهرم هيچ ربطي نداره.
    سام با خشمي كه بار اول بود تو صورتش مي ديدم دستمو از دستش باز كرد و بلند گفت :
    _ تو برو بشين سر جات !
    اين قدر قاطع بود كه فقط مي تونستم اطاعت كنم. شانديز و حامد و سياوش كه عين منگا ، هاج و واج مونده بودن.
    حاجي رو به سام گفت :
    _تهديدت رو نشنيده مي گيرم وگرنه همين الانش بايد بازداشتت كنم.
    _من اهل كلفت شنيدن نيستم ، حرف مفت تو كتم نمي ره !مي خواي بازداشت كني بكن !
    سام با عصبانيت تموم اين جمله رو بيان كرد.
    حاجي بلند شد و گفت :
    _تو مثل اينكه تنت بد جور مي خاره جوون !
    _فرهادي
    منو سياوش همزمان بلند شديم و اينقدر حرف زديم كه سام و حاجي رو آروم كرديم و دست آخر با اعصاب خراب از كلانتري اومديم بيرون.
    دم در سياوش و شانديز كلي با سام حرف زدن كه آروم بشه.
    حامد ساكت تراز قبل شده بود و همه ي حواسش به سام بود. شايد مي خواست ببينه رقيبش چي بيشتر داشته كه دل منو برده ؟!
    وقتي برگشتيم خونه صاف رفتم تو اتاق خواب و با همون شلوار جين چپيدم رو تخت .
    سام با شانديز تو سالن حرف مي زدن و شانديز هي مي خواست آرومش كنه كه دعوامون نشه .
    سام اومد تو اتاق و با فك فشرده و عصبي سيگاري روشن كرد و دم پنجره دودش كرد.
    اومد سمت تخت و يه دفعه چشاش رو شلوار من ثابت موند:
    _تو چرا شلوارتو عوض نكردي ؟
    _همينجوري
    _پاشو يه لباس راحت بپوش
    _حوصله ندارم ولش كن
    اومد نزديك و گفت :
    _حوصله نداري يا از من خجالت مي كشي هان ؟ مي خواي چشامو ببندم برات؟ مي خواي چشم بزارم ؟؟
    تمسخر از حرفاش بيرون مي زد.
    هيچي نگفتم كه صداش رفت بالا :
    _تو تو زندگيت فقط از اين مسئله خجالت مي كشي آره ؟ خجالت نكشيدي اون همه حرف بارم كرد ؟ خجالت نكشيدي بهم گفت سيب زميني ؟ خجالت نكشيدي ؟؟نه ؟؟؟!!!
    دستمو رو دهنش گذاشتم و آروم گفتم :
    _معذرت مي خوام ! فقط داد نزن !
    دستمو از رو دهنش برداشت و آرومتر از قبل گفت :
    _داد نمي زنم خيلي خب !!! يادت باشه اگه بهت حرفي زدم فقط مي گي باشه ! جر و بحث نداريم ديگه ! همين !
    و رفت سر جاش دراز كشيد و تا موقعي كه من بيدار بودم هي جا به جا مي شد.

    موضوع: رمان,رمان پروای بی پروای من,

    تعداد بازديد : 2298
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    پروای بی پروای من18
    دیوانه عاشق
    پروای بی پروای من16
    دیوانه ی عاشق4
    تصاویر...
    پروای بی پروای من14
    دیوانه ی عاشق3
    دیوانه عاشق2
    دیوانه ی عاشق1
    رمان دوراهی عشق ونفرت11

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( رمان شاپ )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    طراحی از آواسایت ترجمه از قالب گراف

    نهتانی , nohtany ,