close
تبلیغات در اینترنت
پروای بی پروای من14

پروای بی پروای من14

پروای بی پروای من14

پروای بی پروای من14
پروای بی پروای من14
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • پروای بی پروای من18
  • دیوانه عاشق
  • پروای بی پروای من16
  • دیوانه ی عاشق4
  • تصاویر...
  • پروای بی پروای من14
  • دیوانه ی عاشق3
  • دیوانه عاشق2
  • دیوانه ی عاشق1
  • بیوگرافی.....
  • محل تبلیغات شما

    پروای بی پروای من14

    این مطلب رو در جمعه 05 مهر 1392 ساعت: 18:44 در سایت قرار داده است.

    بدون این که بذاره کسی متوجهمون بشه به عمارت رسیدیم . در رو باز کرد و داخل شدیم. منو رو کاناپه خوابوند. بلافاصله همه ی کسایی که داخل بودن دورمون جمع شدن . مادر و پدر سام نگران نگام می کردن و مدام سوال می پرسیدن که چی شده ؟؟ منم براشون توضیح دادم که در سالن با شدت باز شد و سام با حالتی عصبی وارد شد . صورتش قرمز بود. سینه اش به شدت بالا و پایین می شد. تا منو دید چشماشو بست و آهی کشید و به سمتم اومد. در حالی که خیلی نگران به نظر می رسید پرسید : _تو اینجا چی کار می کنی ؟؟ چی شده ؟؟؟؟؟ تا اومدم لب باز کنم مانی خیلی خونسرد جواب داد : _داشتم می یومدم دست شویی که همون نزدیکیا پیداش کردم . پاش درد می کرد و نمی تونست راه بیاد . سام نزدیکم شد و لبه ی کاناپه نشست و دلخور در حالیکه دستم رو تو دستش گرفت گفت : _تو چرا منتظر من نشدی ؟؟؟ منم دلخور بودم ! _قرار بود تو منتظرم بمونی ولی نموندی ! سام دستم رو فشار داد و گفت : _معذرت می خوام عزیزم . من یه صدای مشکوک شنیدم رفتم ببینم چه خبره وقتی برگشتم تو نبودی ! از اونجا تا همینجا هم مدام فریاد زدم و صدات کردم نشنیدی ؟؟؟ نگاهی به مانی کردم که مانی رو به سام گفت : _این حرفا رو ول کن ! باید پاش رو معاینه کنم . تازه فهمیدم که خودش می خواد معاینم کنه ! این یعنی دکتر بود ! سام از کنارم بلند شد و بالا سرم ایستاد. مانی زانو مو معاینه کرد که آخم در اومد ! بعد از چند ثانیه گفت : _در رفته باید جا بندازم برات ! سام دستی تو موهاش کشید و گفت : _مانی جان اگه اجازه بدی ببرمش بیمارستان خیلی بهتره ! مانی اخم کوچیکی کرد و گفت : _می خوای عذابش بدی اینکارو بکن ! اگه بیاریش تو اتاق طبقه ی بالا ، براش جا می ندازم و از نیم ساعت دیگه هم می تونه راه بره ! سام پوفی کشید ! انگار نمی خواست مانی معالجه ام کنه ! یا به کارش اطمینان نداشت یا مسئله ای بین خودشون بود ! ناچار بلندم کرد و رو به مادرش گفت : _بگو براش آب قند و شربت شیرین بیارن بالا. پشت سر مانی راه افتاد و با ناراحتی بهم گفت : _خیلی درد داری ؟؟؟ _اوهوم ! _منو ببخش ! اشتباه کردم همون چند لحظه هم تنهات گذاشتم ! ترسیدی ؟؟؟ _نه فقط از تو دلگیر شدم که چرا منو تنها گذاشتی ! سرشو از ناراحتی تکون داد و آروم گفت : _منو ببخش ! دستی به صورتش کشیدم و گفتم : _از همون لحظه که دیدمت بخشیدمت ! خیالت راحت ! سام در اتاق خودمون رو باز کرد و مانی بعد از ما وارد شد. رو تخت درازم کرد و در حالی که معلوم بود استرس داره بالا سرم نشست . مانی هم پایین پام رو تخت نشست و گفت : _من باید این جورابتون رو از پاتون خارج کنم ! سام خیلی جدی گفت : _خودم در می یارم ! دامن رو زانو با جوراب شیشه ای پوشیده بودم که سام آروم از پام درش آورد . مانی در همین حین گفت : _خانوم پروا ! یکم دردناکه متاسفانه !!ولی فقط چند دقیقه طول می کشه و بعدش راحت می شی ! باشه ؟ سری تکون دادم و آمادگیمو اعلام کردم . سام هر دو دستش رو رو دستام گذاشت و دم گوشم با صدای خش دار گفت : _فقط چند دیقه است عشقم تحمل کن ! مگه چقدر درد داره ؟؟؟؟ با اولین حرکت دست مانی رو پام به شدت فریاد زدم و اشکم سرازیر شد . سام دستم رو سفت گرفت و با چشمای قرمز به چشمای اشکیم که با التماس نگاش می کردم خیره شد و گفت : _فقط چند دقیقه گل من ! ولی این چند دقیقه واسه من عمری گذشت و اینقدر ناخواسته فریاد درد کشیدم و گریه کردم که مطمئنم همه دلشون به حالم کباب شد ! اینقدر دردش وحشتناک بود که نمی تونستم صدامو خفه کنم ! اشکم بی مهابا می ریخت ولی وقتی دیدم قطره ای از چشم سام رو صورتم افتاد یاد اون روزی افتادم که سرم شکسته بود و سام برام گریه می کرد ! پس بازم منو می خواست ! بازم نمی تونست ناراحتیمو ببینه ! چند ثانیه داد نزدم که تو یه حرکت به شدت درد آور پام تقی صدا کرد و من دوباره فریاد دردی کشیدم و از شدت درد ضعف کردم و از حال رفتم ! آب خنکی که تو صورتم پاشید و من چشم باز کردم . سام با قاشق تو دهنم آب قند می ریخت و ازم می خواست قورت بدم ! چشمای قشنگش کاسه ی خون بود ! مانی از دور لبخندی به صورتم پاشید و گفت : _می تونید پاتونو تکون بدین ؟؟ پامو به راحتی تکون دادم و بی جون لبخند زدم و گفتم : _مرسی آقا مانی ! دور از چشم سام چشمک با مزه ای بهم زد و در حالیکه از در بیرون می رفت گفت : _خواهش می کنم خانوم پروا ! و در رو پشت سرش بست ! سام موهامو از صورتم کنار زد و گفت : _دیگه درد نداری؟ _نه اصلا ! _من بازم ازم معذرت می خوام ! به هیچ وجه قصدم تنها گذاشتنت نبود ! که اگه می خواستم تنهات بذارم دلیلی نداشت تا اونجا هم ببرمت ! می خوامم باور کنی که از این اتفاق خیلی متاثر شدم پروا ! _باشه سام من که گفتم ازت ناراحت نیستم ! _پروا یه خواهش هم ازت دارم ! نمی خوام خیلی با مانی هم کلام بشی! با تعجب گفتم : _چـــــــــــــرا ؟؟؟؟ اون خیلی کمکم کرد ! کلافه دستی تو موهاش کرد و گفت : _می دونم منم ازش تشکر کردم ولی مانی یه آدم خاصیه ! از اولشم بود ! خیلی قابل اعتماد نیست ! یاد اون حرفای مانی افتادم ! ولی بهش نمی یومد آدم بدی باشه ! _باشه ولی اگه اون باهام هم کلام بشه که نمی تونم جوابش رو ندم اونم بعد از این اتفاق امروز ! سام مهربون دستی به پیشونیم کشید و نوازشم کرد و گفت : _باشه خوشگله ! ولی حواستو جمع کن ! دور و برم رو نگاه کردم کسی که تو اتاق نبود ! سام بعد از مدتها تو تنهاییمون بهم محبت کرد ! از خوشجالی خواستم بلند شم که نذاشت و گفت : _کجا می خوای بری ؟ -پیش بچه ها ! _همه برگشتن اینجا ! دیروقته می خوان بخوابن توام بخواب صبح با هم می ریم پایین ! و خودش هم کنارم دراز کشید و درحالیکه به سقف خیره بود گفت : _دوست داری برگردیم تهران یا بریم یه جای دیگه ؟؟؟؟ با تعجب گفتم : _نـــــــــه ! چرا آخه ؟؟؟؟ اینجا خیلی قشنگه !! _مثلا از کلبه هم قشنگتره ؟؟؟؟ فکری کردم و جواب دادم : _اونم جای خود ! ولی الان که اینجاییم چرا می خوای بریم ؟؟؟ سام دستی به چشماش کشید و به سمت من برگشت و گفت: _باشه همینجا می مونیم ولی تو زیاد تو باغ از من دور نشو ! اصلا درکش نمی کردم ! انگار باغ جن و پری داره که می ترسه منو بدزدن !! ولی احساس کردم خسته ست واسه همینم چیزی نپرسیدم و سعی کردم منم بخوابم ! صبح با صدای پرنده های باغ چشم باز کردم . طبق معمول سام سر جاش نبود. از پنجره بیرون رو نگاه کردم و سام رو ندیدم ! نا امید برگشتم و رو تخت نشستم که تقه ای به در خورد ! در رو باز کردم و با دیدن مانی متعجب شدم . _سلام _سلام ! صبح به خیر ! پاتون که خوبه ؟ _بله ممنون _می خواید بمونید تو اتاق و غصه بخورید که چرا سام شما رو تنها گذاشته ؟؟؟ با دهن باز نگاش کرد که خندید و گفت : _خانووم پروا ! بهتون گفتم از من نترسید ! خواهش می کن به من اطمینان کنید من فقط می خوام کمکتون کنم ! چون ... ادامه شو نگفت ! دقیقا منم می خواستم بدونم چرا داره کمکم می کنه !!؟؟؟؟ البته به قول خودش ؟! به انتهای راهرو خیره شد و ادامه داد : _چراشو نپرسید لطفا ! من دوست ندارم ناراحتی شما رو ببینم ! این که مادام دارید عذاب می کشید و غمی رو تو دلتون مخفی کردید ! من می خوام این رنگ غم از چشماتون بره و لبها و چشماتون با هم بخنده ! سرمو به طرفین تکون دادم و خواستم انکار کنم که گفت : _هیس ! لطفا دروغ نگید ! می دونید که من خیلی چیزها می دونم ! مثلا این که یه روزی سام دیوونه وار عاشقتون بوده و شما اذیتش می کردین ! و امروز این مسئله برعکس شده ! همه ی مسائل تو دنیا واسه خودشون راه حلی دارن ! این مسئله هم تو این قائده استثنا نیست ! باور کنید می خوام به شما اون کلید حل مسئله رو بدم ! چون دیدن این چشمای غمگینتون عذابم می ده ! من نمی خوام هی به شما التماس کنم که کمک منو قبول کنید ولی واقعا وقتی می خوام نسبت به شما بی تفاوت باشم ، حالم بد می شه ! باشه ؟؟ اینقدر صادقانه صحبت کرد که فقط یه کلمه به زبونم اومد : _باشه ! دستی به صورتش کشید و گفت : _متاسفانه گوشی موبایل ندارید و ارتباط ما باید همینطور حضوری صورت بگیره ! از یه طرف هم سام حواسش به من هست !! پس باید مراقب باشیم که به جای درست کردن ، خرابکاری نکنیم! و لبخند دوستانه ای زد ! سر تکون دادم و اینبار گفتم : _واقعا شما همه ی این چیزا رو از کجا متوجه می شین ؟ _گفتم که من مختصر انرژی دارم که در ارتباط با بعضی از آدمها یا مسائل خاص خیلی تحریک می شه ! خب اینها برای بعد ! درس امروزت رو بهت می دم خانوم پروا ! لطفا خوب گوش کن ! به جای این که مدام دور و بر سام بپلکی و چشمت فقط در جست و جوی اون باشه ، کمی وقت به خودت اختصاص بده ! درسته که قدیم اشتباه کردی ! اما مدت زیادیه که داری تاوانشو پس میدی ! در ثانی سام هنوزم مثل قدیم دوست داره و فقط می خواد ادبت کنه ! پس امروز خیلی بهش محل نده ! سعی هم نکن که همش به همه ی حرفاش گوش بدی ! اومدی تفریح ! لذت ببر ! ببین اون رفته تو باغ ورزش صبح گاهی ! تا ده دقیقه ی دیگه هم بر می گرده ! پس معطل شما نیست و داره از سفرش لذت می بره ! شما هم درست همینکارو بکن ! الانم قبل از این که سام بیاد تو اتاق از اتاق برو بیرون و خودتو با هر چیزی که می دونی مشغول کن ! بذار بدونه که اگه بخوای می تونی عین قدیم محکم باشی ! بذار بدونه که بانوی زیبایی مثل شما رو نباید اینقدر دست کم گرفت ! و در آخر هم مثل شب گذشته چشمک با مزه ای تحویلم داد و من رو با یه بهت عجیب جا گذاشت ! همه چیز رو می دونه! همه چیز ... بهش نمی یاد بد باشه ! چشماش پر از انرژی مثبته ! پقی که آرش زیر گوشم کرد باعث شد نیم متر بپرم هوا !! یکی زدم پس کله اش و گفتم : _بمیری ! سکته زدم ! _خدا نکنه ! سامی کجاست ؟ _نمی دونم ! بریم پایین با هم ؟؟ _بریم که روده موده واسه حاجیت نمونده ! مهمون دعوت می کنی فکر غذاشم باش ! لباس عوض کردم و با آرش رفتیم پایین تا صبحونه بخوریم ! سام دقیقا راس ساعتی که مانی گفته بود برگشت ! سلام بلند بالایی داد و رفت بالا ! مانی هم به جمع میز اضافه شد و روبه روی من نشست و مشغول شد ! یواش یواش همه از خواب بیدار شدن و اومدن سر میز ! سام یه تیپ دختر کش زد و اومد پایین ! تیشرت و شلوار طوسی روشن جذب که خیلی بهش می یومد ! مانی از روبه رو اشاره کرد ! یعنی اون چشای هیزتو درویش کن لامصــــب ! همینکارو کردم ! بوی ادکلن سام قبل از خودش اومد . نشست صندلی کنارم و وقتی دید نگاش نمی کنم خم شد و کنار صورتم با لبخندی واقعا زیبا ، از اونا که منو می کشه ، گفت : _عزیزم ! تحویل نمی گیری ! با لبخندی نه چندان جون دار منم نگاش کردم و جواب دادم : _صبحت به خیر ! سام صاف نشست و آب میوه شو برداشت و آروم آروم نوشید . سمانه که روبه روی آرش نشسته بود بلند گفت : _بچه ها امروز برنامه تون چیه ؟؟؟ نظر بدین ببینیم چه کاره ایم ! آرش لقمه ی تو دهنش رو قورت داد و گفت : _بریم از سد ماهی بگیریم و بیایم واسه ناهار کباب کنیم ! سام دستش رو پشتی صندلی من گذاشت و گفت: _همش فکر شکمی تو آرش ! بریم اسب سواری ! فریاد هورای دختر خاله و دختر دوست پدر سام که خیلی ام بی مزه و جلف بود بلند شد ! مانی بعد از سکوت جمع دهنشو با دستمال پاک کرد و گفت : _ولی به نظر من امروز بریم یه بازی دست جمعی ! والیبـــــــــال ! اینبار من با لبخند گفتم : _موافقم ! سمانه هم به اشاره ی من گفت : _منم می گم والیبال ! از بغل هم چند تا محکم کوبیدم تو ساق پای آرش ! که ناچار گفت : _منم با والیبال موافقم ! و به این ترتیب پیشنهاد والیبال برای امروز انتخاب شد ! وقتی چاییمو برداشتم سام آروم کنار گوشم گفت : _یعنی تو سوار کاری دوست نداری دیگه ؟؟؟؟ خونسرد یه لپ نوشیدم و گفتم: _چرا ولی امروز فاز والیبال گرفتم ! می خوام پوزتو بزنم ! و در مقابل چشمای حیرت زده ی سام ، از جا بلند شدم و بلند گفتم : _من می رم لباس مناسب بپوشم زود می یام ! مانی با لبخند گفت : _نکنه معنی لباس مناسب دوپینگه ! ؟؟؟؟ من از الان یارمو کشیدم ! پروا خانووم با من ! پدر سام بلند خندید و رو به مانی گفت : _خوب یاری انتخاب کردی ! همچین ولوله ایه پروا که نمی دونی مانی جان ! حالا خودت می بینی ! دیگه معطل نکردم و رفتم بالا ! یه تاپ سفید اسپرت و با یه دامن کوتاه ست خودش که خط صورتی داشتن با ساپورت کلفت و کتونی و کلاه صورتی پوشیدم و یه رژ صورتی هم زدم تا می خواستم از در برم بیرون سام داخل شد ! در رو بست و تکیه داد به در و با دقت منو وارسی کرد !

    موضوع: رمان,رمان پروای بی پروای من,

    تعداد بازديد : 1911
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    پروای بی پروای من18
    دیوانه عاشق
    پروای بی پروای من16
    دیوانه ی عاشق4
    تصاویر...
    دیوانه ی عاشق3
    دیوانه عاشق2
    دیوانه ی عاشق1
    رمان دوراهی عشق ونفرت11
    رمان دوراهی عشق ونفرت10

    بخش نظرات این مطلب

    این نظر توسط نرگس در تاریخ 1392/7/8 و 20:02 دقیقه ارسال شده است

    سلام گلم خوبی؟؟
    ابجی عکس شخصیت هارو نداری؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ : سلام عزیزم.توی پست اول عکسشونه گذاشتم فعلا همونو دارم.نویسنده قراره عکسارو برام میل کنه اونوقت میذارم گلم.
    پاسخ : سلام عزیزم.توی پست اول عکسشونه گذاشتم فعلا همونو دارم.نویسنده قراره عکسارو برام میل کنه اونوقت میذارم گلم.

    این نظر توسط مینا در تاریخ 1392/7/7 و 9:22 دقیقه ارسال شده است

    سلام سهیلا جونم.خوبی؟؟؟؟
    مرسی عزیزم
    پاسخ : سلام میناجون.توخوبی گلم؟خواهش

    این نظر توسط ایلار در تاریخ 1392/7/6 و 14:21 دقیقه ارسال شده است

    سلام رمانش محشره میسی
    پاسخ : سلام خواهش میشه ایلارجان...

    این نظر توسط ارغوان در تاریخ 1392/7/6 و 13:14 دقیقه ارسال شده است

    سلام سهيلاجونم ي خواهش ازت داشتم ميتاني بانويسنده رمان"تقديرارغوان"حرف بزني بگي ادامه اين رمان بزاره البته اگه برات ممكنه هاشرمند به علي
    پاسخ : سلام گلم.باشه حتما اینطوریم نگو مگه درخواستت چقدر زیاده دختر

    این نظر توسط ارغوان در تاریخ 1392/7/6 و 11:23 دقیقه ارسال شده است

    سلام عالييييييييييي بودمثل خودت دستت دردنكنه اجي گلم
    پاسخ : سلام عـــــــــــــزیزم خواهش

    این نظر توسط سعیده در تاریخ 1392/7/6 و 9:27 دقیقه ارسال شده است

    سلام عزیز دلم مرسی خانومیییییییییییییییی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس.
    پاسخ : سلام جیگرجان خواهش مـــــــــــــاچ


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( رمان شاپ )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    طراحی از آواسایت ترجمه از قالب گراف

    نهتانی , nohtany ,