close
تبلیغات در اینترنت
پروای بی پروای من9

پروای بی پروای من9

پروای بی پروای من9

پروای بی پروای من9
پروای بی پروای من9
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • پروای بی پروای من18
  • دیوانه عاشق
  • پروای بی پروای من16
  • دیوانه ی عاشق4
  • تصاویر...
  • پروای بی پروای من14
  • دیوانه ی عاشق3
  • دیوانه عاشق2
  • دیوانه ی عاشق1
  • بیوگرافی.....
  • محل تبلیغات شما

    پروای بی پروای من9

    این مطلب رو در سه شنبه 05 شهريور 1392 ساعت: 1:55 در سایت قرار داده است.



    مابقی روزایی که شاندیز اینجا بود ، خیلی خوش نگذشت !
    چون من و سام سر سنگین بودیم و شاندیز سعی در بهبود روابط ما داشت.
    راستش به شاندیز از جزئیات رابطه مون گفتم چون واقعا" نیاز به یه درددل حسابی داشتم .
    بماند که چقدر شاندیز داد و بیداد کرد و سرم غر زد.
    ولی خوبیش این بود که حس کردم سبک شدم .
    شاندیز اولش باورش نمی شد ولی درنهایت برام احساس تاسف کرد .
    خیلی حرف زدیم شاید دو روز تموم !
    یعنی من نمی خواستما ! شاندیز خودش ول نمی کرد و می گفت دارم زندگیمو با دست خودم نابود می کنم .
    منم از ترسام گفتم .
    از اینکه می ترسم بعد از این رابطه ، گیرای سام و تعصباتش خشک تر و بیشتر بشه .
    ولی شاندیز معتقد بود که دقیقا" برعکسه.
    حالا من موندم و یه کله ی پر از فکر و خیال !
    باید یه سر و سامونی به این رابطه بدم ولی چه جوریشو نمی دونم !
    شاندیز دیروز برگشت کانادا ! یعنی فرصت نداشت !
    سام هم خودشو درگیر کاراش نشون می ده ولی می دونم به خاطر اینه که کمتر اصطحکاک داشته باشیم .
    خلاصه تصمیم نهاییمو گرفتم !
    حرف شاندیز مدام تو سرم می چرخید :
    _تو فکر کردی کی هستی ؟ دختر رئیس جمهور ؟؟ چرا فکر می کنی الان در حقت ظلم شده ؟؟ تو بهترین حالتش ، عمرا" اگه آدمی با موقعیت و شخصیت و تیپ و قیافه ی سام خواستگاریت می یومد !! خوشگلی جای خود ! جذابی جای خود ! ولی هر چی باشی به سام نمی رسی ! اخلاق گندی که داری گه می زنه به همه ی جذابیتهات ! بفهم لطفا" ! فکر کردی به سام لطف می کنی اگه باهاش سکس داشته باشی ؟؟ تو به خودت داری ظلم می کنی با دوری ازون ! داری یه لذت بزرگ و زیبا رو از خودت دریغ می کنی ! که مثلا" اسمت بره تو کتاب گینس ؟ به عنوان بکره ی شوهر دار ؟؟ می فهمی داری تحقیرش می کنی ؟ بترس از روزی که بدویی دنبالش و نگات هم نکنه ! بترس !
    یه آرایش حسابی کردم و مانتو و شال آبی آسمونیمو پوشیدم و بعد از خرید یه شاخه گل رز به سمت دفتر سام روندم.
    جلوی دفتر خیلی شلوغ نبود و راحت جا پارک پیدا کردم.
    آخرین نگاه رو تو آینه به خودم انداختم و وقتی خیالم از ظاهرم راحت شد پیاده شدم .
    زنگ دفتر رو زدم و به طبقه ی اول رفتم.
    منشی سام سریعا" منو شناخت و با احترام فراوون تحویلم گرفت.
    _آقای صدر الان کدوم اتاقن ؟
    _طبقه ی سوم اتاق خودشون ، فقط الان دو تا مهمون دارن !
    _مهم نیست لطفا" شما هم بهش خبر ندین می خوام سورپرایزش کنم.
    _هر طور که شما بفرمایید.
    پشت در اتاقش ایستاده بودم و صدای خنده های پیاپی زنونه رو اعصابم رژه می رفت.
    چند تقه به در زدم و درنگ پاسخی به سام ندادم و در رو باز کردم.
    اولین کسی که دیدم سام بود چون پشت میزش دقیقا" روبروی در نشسته بود و دستش روی میز و سر بالا منتظر دیدن منشی و یا احیانا" یکی از کارمنداش بود.
    ولی با دیدن من چنان یکه خورد و مبهوت نگام کرد که دو تا مهمونش که بهتر بگم دو تا داف درجه یک بودن بلافاصله متوجه من شدن .
    یکیشون خیلی خوشگل بود و قد بلند ، اون یکی یکم معمولی تر ، ولی نمی دونم این دو تا چرا اینقدر سانتال مانتال کرده بودن ؟ انگاری اومدن سالن مد ؟؟ اصن اینا تو اتاق سام چه غلطی می کنن ؟؟ واسه چی اونجوری هرهر
    می کردن ؟
    صدای سام باعث شد از این افکار بیرون بیام :
    _عزیزم چرا نمی یای تو !؟
    تازه فهمیدم باید یه چیزی بگم :
    _سلام !
    و به سمت سام که با لبخند به طرفم می یومد رفتم .
    _سلام خوش اومدی !
    گل رو به سمتش گرفتم و سام تو چشام نگاه کرد و گفت :
    _تو خودت گلی عزیزم ! ممنون !
    و تو یه حرکت از قبل پیش بینی نشده و یهویی روی پنجه ی پا بلند شدم و گونه شو بوسیدم .
    نمی دونم چرا واقعا" !!
    شاید می خواستم اون دو تا دخترا حساب کار دستشون بیاد !
    سام ناباورانه نگام میکرد .
    بیچاره هنگ کرده بود . حق داشت ،تاحالا ازین کارا نکرده بودم !
    دست دور شونه ام انداخت و رو به اون دو تا دختر پررو گفت :
    _همسرم پروا
    و بعد رو به من گفت :
    _غزاله و مهتاب مدیران داخلی شرکت همکار و رقیب ما !
    جانـــــــــــــــم !!!!
    غزاله ؟؟ مهتاب ؟؟؟ چه صمیمی ! رو چه حساب !!؟؟؟
    سعی کردم به روی خودم نیارم که چقدر حرصیم .
    سام منو کنار خودش نشوند و رو به اون دختر خوشگل تره که اسمش غزاله بود گفت :
    _اینقدر تو شوکم از دیدن پروا که الان درست نمی تونم تصمیم بگیرم ولی احتمال اینکه بتونیم همکاری کنیم زیاده !
    غزاله موهای بلوند و لختش رو دلبرانه کنار زد و با لبخندی ملیح گفت :
    _چه خوب ! من خیلی به آینده ی این پروژه امیدوارم ! مطمئنم که مزایای کلانی در بر داره !
    لامصب صداشم دلبری بود ! اه !
    دوست داشتم پاشم اون گیسشو ببرم !
    سام گوشیو برداشت و گفت :
    _ نوشیدنی خنک و کیک شکلاتی بیارید .
    و رو به من گفت :
    _شکلاتی دوست داری دیگه نه ؟
    با لبخندی زورکی گفتم :
    _آره خیلی !
    سام دوباره به اونا نگاه کرد و گفت :
    _منم امیدوارم که تصمیم درستی بگیرم غزاله ولی این مسئله ی ساده ای نیست ! بزار یکم فکر کنم.
    انقـــــــدر بدم میاد به اسم صداش می کنه !
    داشتم با حرص پامو تکون می دادم و الکی به تقویم روی میز نگاه می کردم.
    بعد از کلی خنده ی الکی پلکی بالاخره تصمیم گرفتن گورشونو گم کنن !
    مهتاب یکم صمیمی تر ولی غزاله یه خدافظی سرسری کرد و رفتن.
    تا در بسته شد پوفی کشیدم و به سام نگاه کردم.
    سام در حالیکه گره ی کراوات مشکی براقش رو شل می کرد با لبخند گفت :
    _تو خوبی خوشگلم ؟
    _آره
    اومد کنارم و تو چشام نگاهی عمیق کرد و گفت :
    _می دونی با اومدنت چقدر خوشحالم کردی ؟؟؟
    _اومدم که دعوتت کنم به یه جای خیلی خوشگل !
    یه ابرو بالا داد و گفت :
    _یه جای خوشگل با یه دختر خوشگل !
    _با یه پسر خوشگل !
    بازم ناباورانه نگام کرد !
    امروز بسته بودمش به سورپرایز !
    _با کمال میل !
    _پس زود باش که روده کوچیکه بزرگه رو خورد .
    سام کت و سوئیچش رو برداشت و گفت بریم .
    _سوئیچ لازم نیست من ماشین آوردم !
    سری به نشونه ی موافقت تکون داد و با هم از شرکت بیرون اومدیم.
    موزیک رو روشن کردم و ولوم دادم . عارف خواننده ی مورد علاقه ی جفتمون :

    بی خبر یه روز اومد سر زد و رفت
    خواب بودم وقتی اومد در زد و رفت
    اومد و دید که دلم خوابه هنــــوز
    ننشسته روی اون پر زد و رفت
    اونی که نور امیده
    می گن از خدارسیده
    تو سیاهی شب من
    اون مثل صبح سپیده
    اونی که سه حرفه اسمش
    اگه بشکنه طلسمش
    من دوباره جون می گیرم
    اون نباشه من می میرم

    دم در رستوران مورد نظر توقف کردم و گفتم :
    _پیاده شید قربان !
    سام با لبخند پیاده شد و داشت اطراف رو تماشا می کرد که گفتم :
    _یه رستوران سنتی با غذاهای سنتی !
    و خودم جلوتر راه افتادم .
    داخل شدیم و دو نفر کارمند رستوران با لباسهای سرتاپا سنتی خوش آمد گفتند.
    _ما می ریم داخل محوطه ی باغ
    گارسون کمی خم شد و گفت:
    _بفرمایید
    دست سام رو گرفتم و به محوطه رفتیم.
    تیکه ای از بهشت !
    رودخونه و درختان سبز و پرنده های مختلف و موسیقی زنده.
    صدای لطیف آب و پرندگان و ویولون زن یه فضای بسیار لطیف رو به وجود آورده بود.
    تو یه آلاچیق خوشگل نشستیم و بلافاصله ویولون زن به سمتمون اومد و گفت :
    _خیر مقدم ! برای هر میهمان آهنگی انتخابی می نوازم ، شما چی می پسندید ؟
    به سام گفتم :
    _تو بگو !
    _پرنده از حسین خواجه امیری.
    _بله حتما"
    و همونجا ایستاد و این ملودی رو برامون اجرا کرد و رفت .
    منو رو به سام دادم و گفتم :
    _چی می خورید قربان ؟؟
    _تو رو !
    _ به این دخترک رحم کنید و به جای این بنده یه غذا سفارش بدین لطفا" !
    _ دیزی سنگی !
    _آخ گفتی منم همین !
    سفارش غذا دادیم و پیش غذا برامون چند تا کوفته ی کوچولو و با کشک بادمجون آوردن.
    _از اینجا خوشت اومد ؟
    _بله که اومد ! صرف نظر از فضای خاصش ، یه خانوم خاص منو دعوتم کرده مگه می شه خوشم نیاد !
    _از کارت افتادی آره ؟
    _نه تموم شده بود صحبتامون .
    _می خوای باهاشون همکاری کنی ؟
    _هنوز نمی دونم !
    _من که میگم نکن !
    _چرا ؟
    _اصلا" ازشون خوشم نیومد معلومه همش دنبال قرتی بازیو این حرفان نه پی کار !
    _ولی غزاله تموم کارای روابط عمومی شرکتشون رو یه تنه انجام میده !
    باز اسمشو گفت !
    _خب کاری نداره که ! منم اونجوری آرسن لوپن کنم برم این شرکت اون شرکت ، از این دختره بیشتر پروژه می گیرم !
    اخم کوچیکی کرد و گفت :
    _عزیزم ! دوست ندارم خودتو با کسی قیاس کنی ! تو نباید درباره ی خودت مثالشم بزنی باشه ؟؟
    _باشه ! ولی زیاد بهشون رو نده ! پر رو می شن !
    سام مشکوکانه نگام کرد و گفت :
    _اکی
    غذامون رو خوردیم و بعدش واسمون فالوده شیرازی و مسقطی و چای آوردن.
    رو به سام گفتم :
    _من با الی قرار استخر داریم .
    _باشه عزیزم اگه زحمتی نیست منو بزار دم خونه که لباس عوض کنم برم باشگاه .
    _بله قربان امر دیگه ای باشه ؟؟
    _اینکه اینقدر خوشگل کردی مواظب خودت باش !
    _بله بله !
    _رنگ آبی هم خیلی بهت می یاد.
    _چشماتون زیبا می بینه !
    _اینقدر زبون نریز همینجا وسط خیابون قورتت می دما !
    _چشم !
    دم خونه پیاده شد و من رفتم دنبال الی !
    سارا تهران نبود و جاش خالی بود.




    واقعا" آب حال آدمو عوض می کنه .
    مخصوصا" با اون ناهار جانانه ای که من خوردم ، تحرک لازم بودم !
    الی رو مجبور می کردم با من داخل لوله های فشار آب بیاد .
    اینقدر حال می داد که خدا می دونه !
    کلی آب بازی کردیم و دو ساعتی گذشت.
    لب استخر دراز کشیده بودیم و الی داشت از رابطه ش با فرزاد می گفت و من به این فکر می کردم که چه جوری به سام نزدیک بشم که تابلو نشه !
    الی رو گذاشتم دم خونه شون و به سمت خونه حرکت کردم.
    سر چهارراه پشت چراغ قرمز بودم و داشتم اطرافمو تماشا می کردم که یه دفعه چشام چهار تا شد.
    ماشین سام ! همون که تو پارکینگ شرکت بود. آره خودش بود .
    ولی مسئله این بود که یه زن جلو نشسته بود و داشتن با هم حرف می زدن .
    دستمو مشت کردم و رو فرمون کوبیدم و گفتم :
    _لعنتی ! لعنتی !
    چراغ سبز شد و گازشو گرفتم تا بهش برسم.
    دیدی لیاقت نداری ؟؟ تا خواستم باور کنم که آدمی گند زدی ؟؟ کجان شاندیز و سارا و الی ؟؟ که ببینن همه ی مردا از یه کرباسن !
    دندونامو به هم فشار دادم و فقط حواسم به ماشین سام بود.
    مسئولیتهای خطیر تاهل فقط مال منه ! آقا می تونه راست راست واسه خودش اتو کنه و دور دور کنه بعد من حق هیچیو ندارم !
    یه ماشین فاصلمون بود که به زور ردش کردم و حالا دقیقا پشت ماشین سام بودم البته با فاصله.
    دوباره به چراغ قرمز رسیدیم .
    سام ترمز کرد ولی من واسه اینکه حالش جا بیاد یکم سرعتو کم کردم ولی ترمز نزدم و صاف رفتم تو صندوق ماشین سام!
    صدای بدی داد .
    سام با چشای گشاد شده به عقب برگشت که ببینه این دسته گل کدوم چلمنیه که آقا رو از صحبتهای رمانتیک بیرون کشیده !
    یه لبخند مسخره زدم و صاف تو چشاش زل زدم .
    معلوم بود موقعیت رو درک نمی کنه چون چند بار چشاشو باز و بسته کرد و در نهایت از ماشین پیاده شد.
    منم پیاده شدم .
    همه داشتن به ما نگاه می کردن .
    می دونستم دارن تو دلشون می گن حیف این عروسک که افتاده دست این ببو گلابی !
    جهنــــم بزار بگن !
    سام از همون دور بلند گفت :
    _پروا تو خوبی ؟؟ ترمز بریدی ؟
    با حرص گفتم :
    _به خوبی تو که نمی رسم و به داخل ماشین اشاره کردم.
    سام سرشو تکون داد و گفت :
    _یعنی چی ؟؟؟
    چشامو ریز کردم و گفتم :
    _یعنی کشک ! اینکه آدم متاهل باید گذشته شو فراموش کنه فقط شعاره واسه من آره ؟؟ تو با گذشته هات تو خیابون دور دور می کنی تاهل تعطیله دیگه !!!
    سام عین آدمای منگ نگام کرد و گفت :
    _نمی فهمم چی می گی ؟؟ من چی کار کردم ؟؟
    دستشو کشیدم به سمت ماشینش و گفتم :
    _بیا تا نشونت بدم !
    و همینکه نزدیک در شدم در باز شد و سمانه گوشی دم گوشش رو برداشت و تماسش رو قطع کرد و گفت :
    _سلام پروا تو اینجا چیکار می کنی ؟؟
    و من هوم بلندی کشیدم و دستمو رو دهنم گذاشتم .
    سام که از قیافه ی کپ کرده ی من نگران شده بود تکونم داد و گفت :
    _پروا ؟؟ خوبی ؟؟ چت شده تو آخه ؟
    لال شده بودم !
    چی می گفتم آخه ؟
    آدم از قورباغه لب بگیره این فرمی ضایع نشه !
    پیتزا رو بزاره لای نون بربری با دوغ بخوره ولی همچین سوتی نده !
    آخه این چه کاری بود من کردم ؟؟ خاک تو مخم !
    سام دیگه تعلل نکرد و دست انداخت زیر پام و کمرم و بلندم کرد.
    چراغ سبز شده بود و بوق بوق ها زیاد.
    سام اشاره کرد سمانه ماشینشو برداره.
    منو نشوند صندلی جلو و خودشم ماشینو از وسط چهارراه حرکت داد و همزمان دستشو رو سرم گذاشت که ببینه تب نکرده باشم که اینقدر هذیون گفتم !
    تازه چشمم به ماشین سام که سمانه داشت می روندش افتاد.
    _وای ! ماشین داغون شد !
    _ماشین فدای سرت ! تو چرا اینجوری شدی آخه ؟ رنگ به صورتت نداری دختر !
    هیچی نگفتم که دوباره گفت :
    _اون حرفا چی بود زدی ؟ با گذشته ام تو خیابون دور می زنم یعنی چی ؟ چرا سمانه رو دیدی کپ کردی یهو ؟؟
    بیا ! حالا درستش کن !
    خبر مرگم اومدم مچ بگیرم !
    حقته حالا همین ماشینم ازت بگیره ازین به بعد با خط یازده سیرو سفر کنی حالت جا بیاد !
    آخه مطمئن نشده چه کاری بود من کردم خب ؟؟
    آیا من عقل دارم ؟ آیا من شعور دارم ؟ چقدر به سام بیچاره بد و بیراه گفتم آخه ؟ !!
    آیا من خانوم مارپلم که دنبال بازی و کارآگاه بازی می کنم ؟
    _پروا ترو خدا یه چیزی بگو ! داری می ترسونیم !
    دیدم الان هیچی بهتر از راستی نیست ! حقیقتا" دروغ دم دستی هم نداشتم !
    آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
    _من فکر کردم یه زن غریبه تو ماشینته !!
    سام بلافاصله ماشینو کشید کنار و توقف کرد و برگشت سمت من و گفت :
    _یه بار دیگه بگو چی گفتی ؟
    یا خدا ! حتما" الان یکی می خوابونه زیر گوشم !
    _من می دونم اشتباه کردم !
    _ولش کن یه بار دیگه جمله ی قبلیو تکرار کن !
    _من فکر کردم یه زن غریبه تو ماشینت سوار کردی !
    همونجوری که بهم با ناباوری نگاه می کرد یواش یواش لبخند نشست رو لبش و عمیق تر شد و یهو زد زیر خنده !
    اونم با صدای بلند !
    من گفتم دعوام می کنه این داره می خنده ؟
    اینقدر خندید که به سرفه افتاد و از ماشین پیاده شد.
    کلی هم تو خیابون خندید هی دولا می شد صاف می شد !
    اومد سمت من و در و باز کرد و منو کشید تو بغلش !
    و تند تند بوسم می کرد !
    ممانعتی نکردم و وقتی رفت عقب با لذت نگام کرد و گفت :
    _قربون اون حسودی کردنت ! فدای اون تعقیب کردنت !
    منم نیشم باز شد و سام دوباره بغلم کرد و گفت :
    _تو امروز خیلی منو سورپرایز کردی و این بزرگترینش بود !
    _بدترینشم خسارت ماشینت !
    _اون فدای یه دونه تار موی تو !
    _ولی بازم ببخشید کار خوبی نکردم !
    _تو کارت حرف نداشت ! عالی بود ! شدی همونی که این مدت آرزوشو داشتم!
    بعد به آسمون نگاه کرد و گفت :
    _مرسی خدا ! مرسی !



    فصل نوزدهم





    امروز روز اول دانشگامونه .
    با الي و سارا كنار هم نشستيم و منتظريم استادي كه نمي دونيم كيه بياد سر كلاس.
    از قضيه ي اون روز تصادف ، همينو بگم كه دستگيرم شد ، سام سمانه رو تو محل ديده بوده و بعدش هم سوارش كرده كه بياردش خونمون و بعدشم كه من مي بينمشون و بقيشم كه خودتون بهتر مي دونيد چه خاك تو سر بازي درآوردم !
    اون شب سمانه پيشمون موند و سعي كردم به روي خودم نيارم كه چه گندي زدم !
    اونم به روش نياورد و اين وسط فقط سام بود كه با دمش گردو مي شكوند .
    از اون روز تا الان خيلي رابطه مون صميمي تر شده !
    يه دليلش همون تصادف بود.
    شايد سام فكر كرده يه چيزي خورده تو سرم كه يه دفعه اخلاقم خوب شده ولي خودم مي دونم كه دليلش اينه كه اين مدت كوتاه سعي كردم دختر خوبي باشم و به قول سارا و شانديز جفتك پروني نكردم.
    با سقلمه اي كه الي تو بازوم زد ، با اخم گفتم :
    _چته ديوونه ؟؟
    ولي الي و سارا به جاي جواب دادن با ايما و اشاره ، به جلوي كلاس اشاره كردن.
    به اون سمت نگاه كردم .
    مردي جوون و سي و دو سه ساله ي جذاب رو ديدم كه با ابروي بالا داده و دست به سينه به من زل زده !
    يه خرده به مخم فشار آوردم كه موقعيتو درك كنم : آهان استاده ديگه !!
    بدون اينكه كلمه اي بگم همونطور كه مقنعمو صاف مي كردم منم بهش نگاه كردم .
    كه خودش پيش دستي كرد :
    _مي بخشيد كه از روياهاي شيرين و دخترونه آوردمتون بيرون ! خوبه روزه اول و شما اينقدر ذوق و شوق داريد ! واي به حال روزهاي آتي !
    متوجه طعنه ي كلامش شدم و گفتم :
    _چيزي براي ذوق كردن نمي بينم ! بابت حواس پرتيم هم متاسفم !
    از همون فاصله يه نگاه دقيق بهم انداخت و بعد نگاهشو رو تك تك بچه ها چرخوند و گفت :
    _مصطفوي هستم ! استاد يكي از دروس تخصصيتون به نام مديريت عمومي ! سعي مي كنم سطح كلاسم رو با حرفاي صد تا يه غاز،پايين نيارم ! از تيكه پروني و كل كل به شدت متنفرم و ابدا" زبون درازي كردن رو بي پاسخ نمي زارم !
    و همزمان بهم نگاه كرد.
    تابلوئه منظورت به من ديگه نكبت !! چرا رمزي مي گي ؟؟
    نگاشو گرفت و با همون اخم ادامه داد :
    _حالا يا اخراج از كلاس يا تنبيهه ديگه اي مثل كسر نمره ! جنگ اول به از صلح آخر ! اينا رو همين اول مي گم كه جاي گله گذاري نمونه ! چون گذشت زيادي ندارم و رو حرفي كه مي زنم مي مونم !
    زير لبي گفتم :
    _چه غلطا !
    الي با التماس نگام كرد كه سكوت كنم !
    تقريبا" همه ي بچه ها گرخيده (از ترسيده يكم بدتر ) بودن ! حسابي گربه رو دم حجله كشت با اين قيافه ي عبوس نكبتش ! اه اه ! آخه من چه جوري اينو يه ترم تحمل كنم ؟؟
    با اخم ناخواسته اي بالا و پايينشو نظاره كردم .
    تيپش بدك نيست . يه كفش كلاسيك ورني كه با كمربندش ست بود با يه شلوار پارچه ايه خوش دوخت طوسي و بلوز خاكستري براق ! چشم و ابرو و ته ريش مشكي با موهاي جو گندمي ژل زده !
    در كل بد نبود ولي من اصلا" ازش خوشم نيومد چون سر صبحي اومد زد تو حالون سگ اخلاق !
    با همون قيافه ي سگي عبوسش مشغول تدريس شد ! اينقدر بدم مي ياد جلسه اول درس ميدن !
    با اينكه مبحث جذابي داشت ولي به خاطر اين لامصب از اين درس خوشم نيومد ديگه !
    چه كنم ؟يه اخلاق سگيم من دارم از يه چيز بدم بياد ديگه بدم ميـــــــــادا !!
    تا آخر جلسه هيچ كس جيك هم نزد و موقع خروج از كلاس گفت :
    _در ضمن بيشتر از سه جلسه غيبت حتي موجه ، مساويه با اخراج از كلاس !
    و بلافاصله از در بيرون رفت !
    منم بلند گفتم :
    _يه دفعه بگو همه اخراجن ديگه !! مگه خلافش ثابت بشه !!
    بچه ها با صداي بلند زدن زير خنده و از اونجا كه دو ساعتي بود صداشون درنيومده بود ، شروع به همهمه كردن !
    سارا به عادت هميشگيش دستاشو باز كرد و كش و قوسي دادو گفت :
    _خدا بهمون رحم كنه با اين عقده اي !
    الي هم با كلافگي گفت :
    _گفتيم اومديم دانشگاه عشق و حال ! اينطوري از مدرسه هم بدتر شد !
    اما ساعتهاي بعدي دو تا استاد باحال اومدن و اتفاقا" كلي خوش گذشت و سرحال اومديم.
    تو پاركينگ دانشگاه بوديم و به سمت ماشين مي رفتيم كه يه دفعه سارا جيغ خفيفي كشيد و گفت :
    چه ها گودزيلا !
    به سمت نگاه سارا نگاه كرديم .
    مصطفوي داشت نزديك ماشينش مي شد ، يه پاجروي مشكي !
    با يه من افه ! خدا به دور !
    يه كرمي در آن واحد تو وجودم شروع به وول خوردن كرد و به بچه ها گفتم :
    _سريع سوار شيد !
    و خودم زودتر از جفتشون پريدم بالا.
    مصطفوي همچين اتو كشيده و سر صبر سوار ماشينش شد كه خدا مي دونه ! عين اين پسراي ترشيده اي كه ماماناشون براشون تصميم مي گيرن !
    قبل از اينكه مصطفوي حركتي بكنه من از پارك بيرون اومدم و آروم آروم تو لاين آزادي كه به ماشين اون مي رسيد حركت مي كردم.
    بعد از اينكه ماشينو استارت كرد ، كمربندشو بست ، آينه شو تنظيم كرد ، بعد عين آدماي مثبتي كه تازه رانندگي ياد گرفتن تو پارگينگ به اون خلوتي (به دليل اينكه روز اول بود و اكثرا" نيومده بودن) راهنماشو زد و تا خواست از پارك در بياد ، لبخندي شيطاني زدم و گفتم :
    _بچه ها محكم بشينيد !
    پامو رو پدال گاز فشار دادم و عين فشفشه از جلوي ماشينش و چشاي از حدقه دراومده اش گذشتم .
    الي و سارا هر دوتاشون جيغ بنفشي كشيدن .
    مصطفوي با اخم نگام مي كرد اينو از تو آينه ديدم !
    بزار بفهمه با كي طرفه نكبت ! همچين قلمبه سلمبه صحبت مي كرد كه آدم فكر مي كنه شصت سالشه !!
    سارا پوفي كشيد و گفت :
    _جلسه ي بعدي خودمون عين بچه ي آدم غيبت مي كنيم كه جلو بچه ها ضايعمون نكنه !
    با همون لبخند گفتم :
    _غلط كرده مرتيكه ! به چه جرمي ؟حرف زيادي بزنه ازش شكايت مي كنيم كه داره خصمومت شخصي رو به موضوع كلاس ربط مي ده ! بعدشم اينجا بيرون از كلاسه ! به حريم تدريسش نبايد وارد كنه !
    الي با خنده گفت :
    _ناكس خوب بلديا !!
    به ساعتم نگاه كردم.
    سام حتما" الان خونه ست ! كليد رو تو در انداختم و درو باز كردم . وارد هال شدم ، كسي نبود . حتما" تو اتاقه ! بلند گفتم : _سام نمي دوني چه استاد نچسبي ساعت اول اومد سر كلاس. همون اول هم پرمون به هم گرفت ! فكر نكنم بتونم با اين ياروهه كنار بيام . همينطوري كه حرف مي زدم
    سرم توي كيفم بود و دنبال گيره ي سرم مي گشتم.
    دوباره گفتم :
    _شنيدي سام ؟ يارو فكر كرده كيه ؟ از اولين روز زده بود به برق !
    _چيو ؟
    صداي سام از پشت سرم بود.
    _چس كنشو ديگه !
    يه لحظه برق سه فاز از سرم گذشت !
    اين صداي سام نبود ! اصلا" سام به تيكه هاي من آشناس و ديگه ازم سوال نمي كنه !
    به سرعت تور به عقب برگشتم و با دهن باز به صحنه ي روبه روم خيره شدم.
    يه پسر بيست و هفت هشت ساله ي نسبتا" خوش قيافه پشت سرم بود.
    اين تو خونه ي ما چيكار مي كنه ؟ سام كجاست ؟
    صداي پسر منو از كاتوليزگريم واداشت:
    _شما بايد سركار خانوم پروا كياني باشيد درسته ؟
    اين منو از كجا مي شناسه ؟؟؟ عه !! ببند دهنتو ! معلومه كه مي شناسدت خله ! تو خونه ي منه ها !
    _بله ! ولي من شما رو به جا نمي يارم !!؟؟؟؟
    پسر كمي جدي تر از قبل شد و گفت :
    _من آرش حقيقت ، سرگرد نيروي انتظامي هستم !
    استرس به سرعت نور وارد تك تك اجزاي بدنم شد ! نمي تونستم موقعيت رو درك كنم !
    نيروي انتظامي ؟؟ خونه ي من ؟
    آب دهنمو قورت دادم و سعي كردم صدام نلرزه :
    _الان ...اين ج..ا چيكار مي كني..د ؟
    پسر جوون دستي به صورتش كشيد و در حاليكه معلوم بود از چيزي كه مي خواد بگه خيلي متاثره ،گفت :
    _متاسفانه من خبراي خوبي براتون ندارم !
    كمي مكث ...
    استرس من ...
    _همسر شما سام صدر ، به چندين جرم گوناگون از قبيل ، كلاه برداري ، اقدام به جعل شناسنامه و اسناد و مدارك قانوني و غيره و غيره ، شما و سه همسر ديگه شون رو فريب دادن ! مي دونم كه خيلي ناراحت و شوكه شدين ولي من چاره ي ديگه اي ندارم خانوم كياني !همسرتون يه كلاهبردار تمام عياره ! و شما هم يكي از طعمه هاش بودين!
    دستم رو از پشت به صندلي گرفتم كه به زمين نيفتم .
    اين خيلي بيشتر از حد تحمل من بود .
    خيلي بيشتر !
    من طعمه بودم !!؟؟؟؟
    سام ؟؟؟؟؟؟
    من طعمه ي چي بودم ؟؟؟
    مگه من چي داشتم كه بخواد منو طعمه كنه !!
    حس مي كردم مجراي تنفسيم بسته شده و هوا به داخل بدنم نمي ياد !!




    اینقدر شوکه بودم که حد نداشت.
    جناب سرگرد پشتش رو به من کرد و شروع به قدم زدن کرد ، چه می دونم شاید واسه اینکه من با خودم کنار بیام.
    من با چی کنار بیام ؟؟؟ امکان نداره سام همچین آدمی باشه ! سام یه پسر پولدار و اسم و رسم دار و با اصالته ! چه لزومی داره دست به این کار احمقانه بزنه !
    حتما" اشتباهی شده ! آره آره !
    انگار با این تفکرات ، جون تازه ای به بدنم اومد و سعی کردم صاف بایستم.
    دوباره شدم همون پروا !
    سعی کردم موقعیت رو آنالیز کنم !
    یه سرگرد نیروی انتظامی با چه مجوزی وارد خونه ی ما شده ؟؟
    اصن چرا الان وسط این هیر و ویر اومده سراغ من ؟؟
    همینطوری که مشکوکانه نگاش می کردم فهمیدم لباساشم براش گشاده !
    چقدرم واسم آشناست !!
    مطمئنم قبلا" تو تن سام دیدمش !
    سریع دنبال یه کانال موجه دیگه گشتم !
    رو اپن آشپزخونه ، یه جعبه شیرینی و یه جعبه شکلات باز نشده بود.
    دو تا فنجان چای نشسته !!
    قطعا" یه سرگرد واسه همسر متهم شیرینی و شکلات نمی بره !
    این فقط یه دسیسه ی پسرونه ست ! مطمئنم !
    آرش ..آه ! چرا از اول به فکرم نرسید آخه !؟؟
    دوست سام ! آره دیگه از آلمان برگشته ! سام بهم گفته بود جونوریه واسه خودش !
    بله ! قضیه سرکار گذاشتن و این حرفاست ! دارم براتون !
    آقا آرش بچرخ تا بچرخیم !
    من خودم ختم فلان های دنیام ! بلــــــــه !
    چه ژستیم گرفته ناکس !
    یه سیب از تو ظرف میوه ی روی میز برداشتم و گاز محکم و صداداری زدم تا حواسش به من معطوف بشه !
    با تعجب نگام کرد . پیش خودش فکر کرد از شدت ناراحتی و عدم هضم موضوع یهویی زد به سرم !
    چون سوالش همینو بهم القا کرد :
    _شما حالتون خوبه ؟
    یه گاز دیگه ( از همونــــا که آبش می پاشه تو چش و چال آدم ) به سیبم زدم و با سر تایید کردم .
    آرش چند قدم بهم نزدیک شد و ادامه داد :
    _ببینید خانوم کیایی ! می دونم شوکه شدید ! حق دارید ! ولی خواست خدا بوده که زودتر متوجه بشید و جوونیتون رو با یه شیاد کلاش هدر نکنید ! شوهر شما چند تا جراحی پلاستیک داشته که شناخته نشه ! خانوادشم جعلین ! به هر کدوم از همسراش یه اسم گفته !
    ای ناکس ! چه خالی هایی می بنده بی شرف !
    یه لبخند گل گشاد زدم و گفتم :
    _وای چه باحال ! باورتون نمی شه من همیشه عاشق فیلمای پلیسی بودم ، فکر نمی کردم یه روز اینقدر آدم مهمی بشم که بخوام قربانی یه کلاهبردار حرفه ای باشم !!
    و همزمان رو کاناپه نشستم !
    حالا قیافه ی آرش دیدنی بود !!
    نمی دونم خدا چه توانایی بزرگی تو اون لحظه بهم داد ، که از شدت خنده ی فروخورده نمیرم !!
    آرش سعی کرد به خودش مسلط بشه . روبه روی من روی کاناپه نشست و گفت :
    _ولی این فیلم نیست خانوم کیایی ! زندگیتونه ! در ضمن اون قسمتش رو که ایشون چند تا همسر دیگه دارند رو مثل اینکه فراموش کردین ! این دیگه پلیسی نیست، درامه !
    دماغمو جمع کردم و دقیقا" عین یه آدم پچول گفتم :
    _اه !آره ..بهش نمی یومد اینقدر جلب باشه ! یعنی ما الآن چهار تا هووییم ؟؟
    آرش که انگار نور امیدی تو دلش روشن شد ، سریع جواب داد :
    _بله ! متاسفانه !
    _بچه ام داره ؟
    _بله ! یه دختر و سه تا پسر !
    عجب مارمولکیه همچین جوابتو می ده شک ورت نداره هآ! ولی من از تو مارمولک ترم !
    عین بیشعورا گفتم :
    _آخی الهی ! من عاشق پسر بچه ام ! اگه شبیه سام باشن که محشره !
    آرش تو سکوت محض چند بار پلک زد و سعی کرد دوباره به خودش بیاد :
    _خانوم محترم ! سام از شما سواستفاده کرده ! به شما دروغ گفته ! متوجه عمق ماجرا می شین ؟
    یعنی این " خانوم محترمش" از صد تا فحش بدتر بودااا!
    واسه اینکه یه کم دیگه اذیتش کنم گفتم :
    _الان من باید چیکار کنم ؟
    _در حال حاضر هیچ ! فقط چند تا سوال ! تا روز دادگاه که باید حضور داشته باشید !
    _همسرای دیگه شم هستن ؟
    دوباره خوشحال گفت :
    _البته !
    _وای حالا من چی بپوشم ؟؟؟؟
    چشاش چهار تا شد !
    دیگه داشتم از دل درد می مردم که صدای انفجار خنده ی سام از پشت سر نجاتم داد !
    منم که وضعم روشن بود با سام روده بر شده بودیم !
    آرش با حالت عصبی و در عین حال بامزه ای هی نگامون می کرد و می گفت :
    _هرهر !
    و این باعث می شد خندمون شدید تر بشه ! اشکای من و سام سرازیر بود !
    حال کردم که نتونستن سوژه ام کنن !
    آرش پا رو پا انداخت و گفت :
    _ببین من کیم که از راه نرسیده ، دل خانواده تون رو اینقدر شاد کردم که از شدت خنده اشک بریزین !
    سام کنار من نشست و دست دور گردنم انداخت و گفت :
    _خفه بابا ! اینو نگی چی بگی !؟؟ اومدی خانوم منو سوژه کنی خودت سوژه ی یه ماهمون شدی ! چقدر بهت بخندیم !!
    و دوباره دوتایی زدیم زیر خنده !
    آرش صاف شد و گفت :
    _شما با هم تبانی کردین !
    _ده بیشعور من که همش تو اتاق بودم چجوری می تونستم با پروا تبانی کنم ؟؟
    و بعد از گفتن این جمله لپمو محکم بوسید و ادامه داد :
    _دقیقا" کجات داره می سوزه هان ؟؟ زن گرفتم در حد بــــنز ! آی کیو هزار ! ضایع شدی دیگه ! قبول کن !
    آرش لبخند به لب ،رو به من پرسید :
    _جـــــان من ! جـــــــان من ! این سام مارموز بهت نخ نداد ؟؟
    _نه !
    _پس از کجا فهمیدی آخه ؟؟
    _اولا" که از کی تا حالا افسرا شیش تیغ می کنن ؟؟ دوما" حالا شیش تیغ هم بکنن ، شیرینی و شکلات نمی برن خونه ی متهم ( وبه سمت اپن اشاره کردم ) و سوما" از کی تا حالا افسرا لباس متهم رو می پوشن ؟؟
    آرش لبخندش عمیق تر شد و گفت :
    -نه ! خداوکیلی کارت درسته !
    سام حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و گفت :
    _پس چی فکر کردی ؟ هی بهت گفتم وقتتو هدر نده گوش نکردی !
    با ذوق به سام نگاه کردم و گفتم :
    _جدی گفتی ؟
    _بله که گفتم ! خانوم خوشگل باهوش خودم !
    آرش ایشی کشید و گفت :
    _چه لاوی هم می ترکونن زن و شوهر !
    دستشو به سمتم دراز کرد و گفت :
    _آرش حقیقت ، هم دانشگاهی ، هم خونه ی قدیم ، همکار و همه کاره ی شوهرت !
    سام سریع گفت :
    _زرشک !
    باهاش دست دادم و آرش سری به نشونه ی دلخوری از سام تکون داد و رو به من گفت :
    _این که می بینی بعضیا بی معرفتن ، دو سه ماه تا اومدن رفیق گرمابه گلستانشون صبر نمی کنن و اصلا" هم به یه ورشون نیست که رفیقش تو عروسیشون نباشه ، دلیل نمی شه که منم عین خودش بشم ! دقیقا" چهار ساعته اومدم تهران ، مستقیم اومدم خونه ی شما ! می خواستم ببینم این شوهر بی مرامت چه جوری تو چشای من نگاه می کنه ؟؟ که خیلی وقیحانه نگاه کرد !
    همینطور که از رو کاناپه بلند می شدم گفتم :
    _تقصیر دوستت نبود ، مشکل من بود که سریع عروسی کردیم !
    وارد اتاق شدم و یه تاپ و شلوار بادمجونی صورتی پوشیدم و موهامو بازکردم و رژ صورتی زدم و به هال برگشتم.
    تا وارد شدم سام به آرش گفت :
    _دیدی خانومم چه خوشگله ؟؟ چشات دراومد ؟ دیدی حاجیت سلیقه اش بیسته ؟!!
    سام معمولا" پیش کسی اینجوری راحت حرف نمی زد معلوم بود واقعا" رفیق گرمابه گلستانن !
    آرش با چشای ریز کرده بهم خیره شده بود که سام زد پس گردنش و گفت:
    _نگفتم اینجوری نگاش کنیاآآ !
    آرش با افسوس سری تکون داد و گفت :
    _کلی برنامه چیده بودم که اومدم خونتون ، چهارتا تیکه باره این سام زن ذلیل کنم ولی خداییش نتونستم !
    -چرا !؟؟؟
    ولی مثل اینکه سام منظورشو گرفت چون لبخند به لب گفت :
    _مرض ! نیشتو ببند آرش !
    آرش رو به من گفت :
    _جـــــــان من ، جـــــــان من ! چه جوری قاپ این رفیق منو دزدیدی؟
    یه پیش دستی میوه جلوش گذاشتم و گفتم :
    _یه تصادف صوری راه انداختم و بعدشم دلبری کردم و خودمو قالب کردم !
    _پس تله گذاشتی ؟
    _بــــــــــــله !
    _الان داری اعتراف می کنی ؟
    _آره ! عذاب وجدان داشت داغونم می کرد !
    سام در حالیکه به آشپزخونه می رفت گفت :
    _بابا ! تو روسننن؟؟ یکی دیگه گول زده یکی دیگه گول خورده ! قبول داری به تو مربوط نیست به هیچ وجه !؟؟
    _توام که چقدر ناراضی هستی ازین که گول خوردی بمیرم برات !
    صداش از آشپزخونه اومد :
    _اوه ! راضــــــــــــی ام بد فــــــرم !
    آرش اومد جای سام و گفت :
    _از شوخیای من که دلخور نشدی ؟ من ذاتا" آدم کثیفیم والا ظاهرم خیلی پاکه !!
    _پایه تم !
    _ایول ! پس اکیپمون تکمیل شد تا این سام پلید رو به سزای اعمالش برسونیم !
    خندیدم که ادامه داد :
    _سوال دارم ؟
    _بپرس !
    _این سام عوضی گوشاش خیلی تیزه آخه ! خب سوال قبلو بی خیال ! خواهر داری ؟
    _نه چطور ؟
    _این چه سوالی بود من پرسیدم آخه ؟ من اگه شانس داشتم که غم نداشتم ! هیچی گفتم اگه داری دعوتش کنی امشب که دور همیم اونم بیاد بیشتر خوش بگذره که کلا قضیه منتفیه !
    خندیدم و بهش نگاه کردم !
    یه لحظه اونم نگام کرد و آروم گفت :
    _خیلی بهم می یاین !
    _مرسی !
    _اگه اون نسناس گوشش اینجا نبود کارت داشتم !
    سام از آشپزخونه بیرون اومد و گفت :
    _نسناس خودتی ! عوضیم خودتی ! ولی چون می خوام برم خرید، نیم ساعت تنهاتون می زارم که هر چقدر می خوای پشت من ور بزنی !
    و همزمان که سوئیچو بر می داشت چشمکی به من زد و از در خارج شد.
    آرش عین دخترا چهار زانو رو کاناپه نشست و با هیجان گفت :
    _بدو نیم ساعتمون شروع شدا ! سوال اول : چقدر دوسش داری ؟
    _خب خیلی !
    _خیلی یعنی چقدر ؟ عاشقشی یا نه ؟
    _نمی دونم !
    _مگه می شه ندونی ؟
    _خب من تجربه ی خاصی از عشق ندارم نمی دونم عشق یعنی چقدر دوست داشتن !
    _یه چراغ سبز به خاطر صداقتت ! می دونی سام هیچ کاری رو بی دلیل انجام نمی ده ؟
    _تقریبا"
    _پس می دونی که اینهمه عجله اش واسه ازدواج با تو چی بوده ؟
    _قضیه ی ساناز و بعدشم مهاجرت خانواده ی من !
    _در اشتباهی !
    _چرا ؟
    _ولش کن ! می دونی که سام خیلی می خوادت ؟
    _خب می دونم که دوسم داره ! از روی رفتاراش !
    _خیلی فراتر ازچیزی که فکر کنی ! پس هواشو داشته باش !
    _سعی می کنم !
    _کافی نیست ! سام خیلی خوبه ها !
    _می دونم
    _منظورم صرفا" ظاهر یا موقعیتش نیستا ! احساسش بکره ! دلش دریاس ! ذاتش صافه بی خرده پرده ! شاید به خاطر قضیه ی ساناز این برات جا افتاده که سام یه آدم بی بند و بار و الواط بوده ! ولی واقعا" اینجوری نیست ! ما با هم تو همین خونه زندگی می کردیم ! من می شناسمش ! تموم جیک و پوکمون باهم بود! نمی گم دوست دختر نداشت که خوبشم داشت نمی گم پسر پیغمبر بود دست از پا خطا نمی کرد که می کرد ولی می گم حد نگه می داشت ! دلش هر روز گرو این و اون نبود ! واسه همینم من کپ کردم وقتی گفت دارم ازدواج می کنم ! فکر می کردم سرکارم گذاشته ! تا از سمانه پرسیدم که گفت اومدن خواستگاری ! هواشو داشته باش! خیلی !
    _چشـــــــم !
    _سام می گفت دوست نداشتی ازدواج کنی!
    _آره خب پیش اومد دیگه !
    _سوال ! اگه موقعیتت اون نبود سام بهت پیشنهاد دوستی می داد قبول می کردی ؟
    _آره
    _پیشنهاد ازدواج چی ؟ صادقانه ؟
    _نه !
    _چقدر رک !
    _قرار شد صادق باشیم دیگه !
    _مرسی که اعتماد می کنی ! ولی چرا ؟
    _مجردی رو خیلی دوست داشتم !
    _سام هم خیلی با مجردیش حال می کرد ولی به تو پیشنهاد ازدواج داد ! مگه نه ؟
    _خب باید از سام هم بپرسی که اگه گیر قضیه ی ساناز نبود بازم به من پیشنهاد ازدواج می داد ؟!!
    _فکر کن یه درصد که من نپرسیده باشم !
    _خب !
    _خب چی ؟
    _می گم یعنی جوابش چی بود ؟
    _عه ! من اسرار هیچ کدومتونو فاش نمی کنم !
    _چه خوب !فقط امیدوارم واسه من تنگه ی هرمز نباشی واسه سام اقیانوس آرام !
    _هه ! نه ! خیالت راحت !
    یه گیلاس تو دهنش گذاشت و بعد از خوردنش گفت :
    _فقط این وسط یه چیزی هست که داره سام رو اذیت می کنه که به من نمی گه ! می دونم که از سمت توئه !
    وقتی ام سام اذیت می شه من بیشتر تو عذابم ! از تو می خوام که بهم اعتماد کنی و بگی مسئله چیه !
    جاخوردم !
    از اینکه اینقدر بهم نزدیکن ! اینقدر همو میشناسن و بهم اعتماد دارن ! وگرنه صد سال سیاه سام منو باهاش تو خونه تنها نمی زاشت !
    آرش سکوتمو که دید گفت :
    _باشه ! ولی هروقت فکر کردی می تونی ، بهم بگو ! سام برای من فراتر از یه دوست و یه همکاره ! و صد البته از امروز توام برای من فراتر از همسر دوستمی ! می خوام منو مثل برادرت بدونی !
    تشکر کردم که یه دفعه نیشش باز شد و گفت :
    _می خوام از این به بعد هوای برادرت رو بیشتر داشته باشی ! آخه من خیلی پسر خوبیم ! آقا ! سربه زیر ! نجیب ! تحصیلکرده ! زن دوست ! دختر دوست ! داف دوست ! اصن در کل با جنس خانوما خیلی ارتباط برقرار می کنم ! تا می بینم یکیشون پیاده ست دلم ریش می شه می رم سوارش می کنم ! همچین آدمیم من !
    _اخی ! چه قدر انسان دوست !
    _قربونت برم ! دیگه خودت می دونی و خانومی خودت ! یه دختره خوب ...خوباآ ! می فهمی که ؟ بهم معرفی کن !
    _باوش !
    _الان مسخره کردی ؟
    _من کار بی اجر نمی کنم ! این وسط چی گیر من می یاد !؟
    -عه عه ! چه دنیایی شده ! این کارا اجرمعنوی داره چرا کارتو بی اجر می کنی خواهر من ! آدم که کار خیر می کنه باید فقط به خاطر خدا باشه و بس !
    _زبون نریز ! واست یه کاری می کنم حالا !
    _نوکرتم !


    امروز دقیقا یک ماه از شروع کلاسام می گذره .
    تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه تو دانشگاه چند بار دیگه با مصطفوی کل کل کردم و تو خونه ، هر شب هر شب ، آرش خودشو می ندازه ! حسابی بهش عادت کردم .
    یعنی از خودمون بیشتر ، آمار کارای منو سام رو داره ، کجا می ریم چیکار می کنیم !
    راجع به اون موضوع هم ( رابطه ی من و سام) هنوز به همون صورت باقیه ! البته خیلی از قبل صمیمی تر شدیم و من سعی می کنم خیلی کل کل نکنم ولی راستش سام تصورش اینه که من هنوز رو حرفم هستم و اقدام خاصی نمی کنه ! منم که نمی تونم پیش قدم بشم !
    راستی داشت یادم می رفت !
    یه هفته ای هست که به خاطر تعمیرات لابی برج ، خونه ی پدریه سام ولو شدیم !
    وای نمی دونید چه حالی می ده !
    بخور و بخواب و غذای اصیل ایرونی ! تحویل بازار در حد لالیگا ! اصن هتلیه واسه خودش !
    الآنم سوار تاکسیم !
    حتما" تعجب می کنید ! بله ! کار منم به تاکسی افتاد ! به خاطر طرح زوج و فرد همیشه که نمی تونم با ماشین به دانشگاه رفت و آمد کنم !
    اوه اوه ! یه خبر داغ !
    خوب شد گفتم اتفاق خاصی نیفتادآ !!
    امشب قراره واسه سمانه خواستگار بیاد !
    زنگ خونه رو زدم ! خود سمانه اومد پشت آیفون و گفتم :
    _چه معنی داره عروس بیاد دم آیفون ؟؟ بدو چارقدت رو بنداز سرت دختر !
    سمانه خنده ی طولانی کرد و در رو باز کرد .
    با سرو صدا و شلوغ بازی وارد شدم .
    به این خل بازیام تو این مدت عادت کرده بودن دیگه !
    مادر و سمانه رو بوسیدم و به اتاق رفتم و یه بلوز حریر آستین سه ربع سرخابی با ساپورت صورتی تند کردم و یکم موهامو ژل زدم و یه رژ سرخابی و دیگه حوصله آرایش نداشتم .
    بدو رفتم پایین .
    همون موقع پدر و سام هم رسیدن !
    پدر رو خیلی دوست دارم . به سمتش رفتم و دست دور گردنش انداختم و تند تند بوسش کردم و گفتم :
    _خسته نباشید عشقم !
    پدر با خنده بغلم کرد و گفت :
    _چی میشه تو واسه همیشه بیای پیش ما بمونی دختر گلم ؟
    صورتمو بوسید و به سمت نشیمن رفت.
    سام ایستاده بود و با لبخند حرکات ما رو تماشا می کرد .
    سرتکون داد و با دلخوری گفت :
    _خدا بده شانس ! یکی نیست ما رو تحویل بگیره دوزار !
    پدر از همون فاصله شنید و گفت :
    _چقدر تو حسودی آخه ؟ همش پیش توئه ! یه دیقه اومد سمت من ، صدات در اومد ؟؟
    سام دماغشو جمع کرد و دست منو کشید و افتادم تو بغلش :
    _حالا نوبت منه ، زود باش ببینم !
    گونه اش رو بوسیدم که با اخم مصنوعی گفت :
    _بقیه اش ؟؟؟
    _بقیه ی چی ؟؟
    _عشقم و اینا ...؟!!
    خندیدم و گفتم :
    _اعتراف کن حسودی !
    _اعتراف می کنم ! در رابطه با تو بســـــــــــــــــــــیا ر زیاد !!
    _پس خسته نباشی عزیزم !
    _نه نشد ! همونجوری که به پدرم گفتی !
    رو پنجه ی پا ایستادم و دهنم رو به گوشش نزدیک کردم و آروم گفتم :
    _خسته نباشی عشقم !
    لبخند عمیقی رو لبش نشست و لبم رو بوسید.
    _اینم از بقیه اش ! البته این مال مواقعیه که اینجاییم که این رژ خوشگلات پاک نشه ولی تو خونه ی خودمون از اون آبدارا ! یادت نره ها !
    چشمکی به معنی تایید زدم .
    بماند که دهنش از تعجب باز موند . منم تو همون موقعیت از تو بغلش در اومدم و به نشیمن رفتم !
    یه ساعتی نشستیم و گپ زدیم .
    این وسط آرش مدام پیامک می زد و فوضولی می کرد .
    هی می گفت منم شام میام اونجا. واسش نوشتم :
    _نمی شه ! مهمون غریبه داریم امشب !
    _کیه ؟
    _فوضولی ؟
    _کنجکاوم !
    _امر خیره !
    _هـــــــــان ؟؟؟ یعنی چی ؟؟
    _ای بابابزار فردا واست میگم دیگه فوضول خان !
    _نه جــان من ، جان من بگو !
    _واسه سمانه قراره خواستگار بیاد
    آرش دیگه پیامک نزد که واسش نوشتم :
    _زنده ای ؟
    _تقریبا"
    _چی شدی یهو
    _سرم درد می کنه ، ولی مهم نیست ! خواستگارش کیه ؟
    _چه می دونم آرش ! چه سوالیه ؟ غریبه ست !
    _آهان ! گفتم شاید همون دوست خودشه !
    _کدوم ؟
    _می خوای بگی تو خبر نداری؟
    _من که خبر دارم ! ولی تو از کجا می دونی ؟
    _بی خیال ! من می رم بیرون کار دارم ! منو در جریان بزار
    _در جریان چی ؟
    _همین مسخره بازی ..چه می دونم خواستگاری دیگه !
    جواب ندادم ! اولین بار بود آرش این فرمی جدی می شد ! تعجب کردم چون همش تو مسخره بازیو این حرفاست !
    تا اینکه مهمونا از راه رسیدن.
    سمانه یه سارافون خانومانه ی سورمه ای پوشیده بود که بهش می یومد.
    همه به استقبالشون رفتیم.
    یه خانوم و آقای چهل و اندی ساله و یه پسر جوون با چهره ی معمولی ولی خوش تیپ وارد شدن.
    همه سلام و احوال پرسی کردن و آقا داماد کذایی تا به من رسید لبخند ژکوندی زد و دسته گل بزرگش رو به سمت من گرفت.
    سعی کردم به روم نیارم که بین این همه آدم گل رو به دست من داده و تلقی خاصی نکنم !



    من کنار پدر نشسته بودم ، درست روبه روی خواستگارا !
    کم کم صحبتا گل انداخت و رفتن سر موضوع ازدواج و زندگی و این حرفا !
    این وسط ، نگاه های گاه و بی گاه این پسرک رو نروم بود !
    صدای پیامک گوشیم دراومد حتما" آرشه !
    ولی سام بود . زیر چشمی نگاش کردم ! ناراحت بود ! نوشته بود :
    _بیا بشین کنار من !
    می دونستم مشکلش چیه ! یعنی عمرا" کوچکترین چیزی از نگاش دور بمونه !
    خودمم می خواستم از تیررس نگاه این یارو در بیام !
    کنار سام نشستم .
    مامان پسره که فهمیدیم اسمش آرمینه داشت بازار گرمی می کرد و از محاسن پسرش می گفت.
    سمانه مظلومانه کنار مامان نشسته بود و حواسش به این حرفا نبود !
    انگار هیچ حس خاصی به این جریان خواستگاری نداشت و کاملا" بی تفاوت بود !
    شاید هنوز دلش گیر اون پسره ی الدنگ بود نمی دونم !
    این آرمین ، اینور مجلس هم بی خیال دزدکی نگاه کردن نشد !
    خبر نداشت که سام شش دونگ حواسش بهشه و حسابی شکاره !
    ناچار یه سیب برداشتم و پوست کندم !
    مامان آرمین بلند گفت :
    _اگه اجازه بدین آرمین با دختر خانومتون خصوصی صحبت کنن هر چی باشه اینا باید تصمیم بگیرن !
    معلوم بود از اون مادرشوهر جلباست برعکس مادر شوهر من !
    مامان با لبخند ملیح و زیبای همیشگیش گفت :
    _خواهش می کنم
    و رو به سمانه ادامه داد :
    _دخترم آقا آرمینو به اتاقت راهنمایی کن !
    سمانه از جا بلند شد و به انتظار آرمین ایستاد .
    آرمین با تعجب فراوون ، اول به من بعد به سمانه نگاه کرد و گفت :
    _عذر می خوام ! فکر کنم سوتفاهم شده !
    مامان با نگرانی گفت :
    _چطور مگه ؟
    مامان آرمین که حق بابائه رو خورده بود به وکالت از آرمین گفت :
    _ما اومدیم خواستگاری این دختر خانمتون !
    و به من اشاره کرد !
    یه لحظه همه سکوت کردن .
    سیبی که تو دهنم بود رو به زور قورت دادم .
    سام که همینجوری قاتی بود ، با شنیدن این حرف عصبی تر شد و پاشد به سمت آرمین رفت و گفت :
    _پس شما تشریف آوردی خواستگاری ایشون ؟
    ومنو نشون داد .
    آرمین متعجب از گفته ی سام جواب داد :
    _بله
    سام چشاشو باز و بسته کرد و همونطور عصبی گفت :
    _می شه بفرمایید ایشونو کجا زیارت کردین ؟
    آرمین آب دهنش رو قورت داد و با مکث گفت :
    _تو همین کوچه دیدمشون و ازشون خوشم اومد.دیدم اومدن تو این خونه ! به مادر گفتم پیگیر بشن !
    سام یه دفعه جری شد :
    _شما بیخود کردی افتادی دنبال ایشون ! مگه بی صاحابه ؟؟
    مامان آرمین از جا بلند شد و گفت :
    _وا ! مگه خلاف شرع کردیم آقا ؟ دخترو دیده و پسندیده ! عین این جونای الاف تو خیابون مزاحمش نشده که !
    _ده آخه مگه آدم از هر کی خوشش اومد باید دنبالش راه بیفته ؟؟
    پدر که دید اوضاع وخیمه وارد جریان شد و رو به سام گفت :
    _خیلی خب باباجان ! یه اشتباهی شده دیگه ! بنده خدا فکر کرده پروا دختر مائه !
    آرمین هاج و واج گفت :
    _یعنی ایشون دختر شما نیستن ؟
    سام با عصبانیت گفت :
    _نخیر ! همســـــــــــر منه ! افتاد ؟؟؟ الان پاشدی اومدی خواستگاری زن من !!
    آرمین که مونده بود چیکار کنه با لب و لوچه آرویزون گفت :
    _شرمنده تروخدا ! آخه اصلا" به ایشون نمی اومد متاهل باشن ! مخصوصا" با اون مقنعه و کیف و ... کم سن نشون می دادن !متاسفم !
    اینقدر همه تو بهت بودیم ، اصلا نفهميديم کی خواستگارا رفتن !
    ولی تا در بسته شد صدای سام بلند شد و ادای آرمینو درآورد :
    _تو کوچه دیدمشون و ازشون خوشم اومد ! بهشون نمی یومد متاهل باشن ! پسره ی بوزینه از اول مجلس زل زده به پروا و چشم ازش بر نمی داره آخرش می گه متاسفم ! حیف مهمون بودن وگرنه فکشو پیاده می کردم !
    مامان یه لیوان آب دست سام داد و گفت :
    _عزیز دلم ! آخه باید از کجا می فهمید که پروا همسر توئه ! اشتباه کرده وگرنه که نمی یومد خواستگاری !
    _غلط کرده با جد و آبادش !
    منو بقیه تو سکوت به هم نگاه کردیم و یهو هممون پقی زدیم زیر خنده !
    جز سام !
    سوئیچو برداشت و گفت :
    _پروا برو لباستو عوض کن بریم خونه !
    پدر با اخم گفت :
    _لازم نکرده با این اخلاقت !
    _بابا لطفا" ! باید بریم !
    _تو می خوای بری برو ولی پروا همینجا می مونه !
    سام چشاشو از عصبانیت بست و نفسشو فوت کرد.
    بعد سوئیچو پرت کرد سر جای قبلش و رفت به سمت اتاقش !
    ما دوباره زدیم زیر خنده !
    سمانه هم انگار که از همه خوشحال تر بود و بیشتر می خندید !
    شام خوردیم ولی سام پایین نیومد و مامان شخصا" براش غذا برد ولی مثمر ثمر نبود !
    آرش هم این وسط ، عجیب غریب شده بود ! هی پیامک می زد :
    _چه خبر ؟
    _سلامتی
    _مهمونا رفتن ؟
    _خیلی وقته !
    _چی شد ؟
    _هیچی دیگه اکی شد !
    ولی این دفعه جای پیامک گوشیم زنگ خورد :
    _چــــــــــــــــی؟؟
    _سلامتو خوردی ؟
    _ببخشید سلام ! چی اکی شد ؟
    _اول تو بگو ببینم امشب چته ؟
    _هیچی !
    _دروغ نداریما !
    _خیلی خب یه چیزیم هست ولی نمی خوام بگم !
    ــــــــــه ! باشه !
    _جان من قهر نکن ! یه کلمه بگو چی شد این وامونده ؟
    _هیچی ! چی قرار بود بشه ؟
    _داری اذیت می کنی منو ؟
    _آخه من می دونم تو یه مرگیت هست !
    _خب تو که می دونی جانم ! چرا آزار می دی ؟
    _آره ؟؟
    _آره !
    _وای ! چه کشفی کردم من !
    _بگو دیگه !
    _بابا اصن اشتباه اومده بودن !
    _یعنی چی ؟
    _منو با سمانه اشتباه گرفته بودن اومده بودن خواستگاری من !
    _نــــــــــــه ؟؟؟
    _آره ! فک کن !
    آرش زد زیر خنده و بعدش گفت :
    _حتما" سام قاتیه !؟؟
    _چه جورم !
    _کجاست ؟
    _تو اتاقه !
    _بعد تو نشستی اینجا با من حرف می زنی ! پاشو برو تو اتاق پیشش من می دونم اون الان چه حالیه !
    _برو بابا ! خلید شما مردا !
    _پاشو برو ببینم ! ما خل شما عاقل ! ما ابله شما دانا !
    _آخ گفتی !
    _زبون دراز !برو پیش سام ببین چشه ! باشه ؟
    _بله چشم آقای وکیل مدافع !
    _ببینم سمانه که ناراحت نشد ؟
    _نه خوش حالم شد !
    _اکی شبت بخیر !
    _شب بخیر پسره ی عاشق !
    رفتم تو اتاق سام .
    چراغ خاموش بود ولی آباژور کنار تخت روشن بود.
    _تو چرا هنوز بیداری ؟
    _خوابم نبرد !
    _گشنته ؟
    _نه
    _پس چته ؟
    _ناراحتم ! مشخص نیست ؟؟
    _تو چقدر سخت می گیری !! فک کن بعدنا چقدر به این موضوع بخندیم !
    _آره خب !
    هنوز عصبانیه بد فرم!
    _بازم خوابت نمی یاد ؟
    _نه
    _خب بیا بازی کنیم !
    _نچ
    _برم میوه بیارم بخوریم ؟
    _نه
    _چایی چی ؟؟
    _نه
    _نسکافه ؟
    _نـــــه
    _قهوه ؟؟
    این دفعه چپ چپ رفت تو کارم !
    آخه کدوم آی کیویی واسه درمان بی خوابی قهوه پیشنهاد می ده جز من ؟؟؟
    _پس چیکارکنیم ؟
    _تو بگیر بخواب
    _آخه اینجوری من بخوابم تو بیدار باشی یه جوریه !
    _چه جوریه ؟
    _نامردیه
    _برو بخواب
    _نه
    _یعنی من اینقدر مهمم ؟
    _خب معلومه
    _اتفاقا" اصلا معلوم نیست !
    _چیه باید داد بزنم !؟؟
    _نه همون تو دلت نگهدار !
    _بداخلاق !
    دوباره ساکت شد .
    دستش زیر سرش بود و به سقف خیره بود !
    این جور مواقع که هیچ راه حلی جواب نمی ده ، پچول بازی بهترین گزینه ست !
    خم شدم رو سرش البته با فاصله !
    خودمو لوس کردم و گفتم :
    _من که جوجوتم ! جیک جیک می کنم برات ،بزارم برم ؟
    خونسرد نگام کرد و گفت :
    _تو جوجوم هستی ولی برام جیک جیک نمی کنی ! بعدشم شما بیخود می کنی که بخوای بزاری بری !!
    _بابا ! آخه تو چلا همش دالی دعوام میتنی ؟ مده من چیتار تلدم ؟ من ته دوست دالم ! چلا منو نیگا نمی تنی ؟ من ته عاجقتم چلا اخم می تنی ؟ خو من یه جوجوی کوشولوی تنهام ! دناه دالم به گرگان !
    اخماش باز شد ولی بسش نبود !
    _منو نیدا تن ! دالم گلیه می تنم بلات ! آخه چلا اشتامو نمی بینی چلا باهام قهلی ؟ من دلم می شتنه می لم تو خیابون می دم یه گلبه بخولتما !
    اون چالهای مخصوص لپاش افتاد بیرون و با لبخند ولی همراه با جذبه گفت :
    _اون گربه غلط کرده با آبا و اجدادش !
    _خو تو که منو دوس ندالی اصلا تی تار دالی ؟ بزال بلم خودمو بنداسم جلو ماسینا از دست این زنددی لاحت شدم !
    سام دیگه داشت قاه قاه می خندید !
    منو کشوند کنار خودش و روم خم شد و گفت :
    _پروا اینطوری نکن ! منو هوایی می کنی می زنم کار دستت می دمآ !
    خندیدم و تو دلم گفتم من از خدامه !
    گردنمو چند بار بوسید و با علاقه نگام کرد و موهامو با دستش مرتب کرد و گفت :
    _جوجو ! فردا برو آرایشگاه موهاتو یه رنگ خوشگل بزار !
    _چه رنگی ؟
    _تو چشام نگاه کرد و گفت :
    _نسکافه ای !
    _چی شد یه دفعه پیشنهاد دادی ؟
    _آخه قیافت خیلی دخترونه ست ! انگار نه انگار شوهر به این جذابیت داری !
    دقیق نگاش کردم و دیدم واقعا هم جذابه ولی واسه این که پررو نشه لبامو غنچه کردم و گفتم :
    _البته تعریف از خود نباشه ها !
    _دفعه دیگه لباتو اینجوری کردی من ضمانت نمی کنم پسر خوبی باشما! یه لقمه ی چپت می کنم !
    _نکنه آدم خوری ؟
    _نخير ،پروا خورم!
    دوباره چندین بار موهامو و پیشونیمو بوسید و کنار من صاف دراز کشید و گفت :
    _شبت بخیر عزیزم !
    _شب بخیر !
    حالا یکی مارادونا رو ول کنه و اینو بگیره !
    الان که من راضیم ، سام جو منطقی گرفته !
    همچین زوج خرســـــندی هستیم ما !



    فصل بيستم






    الآن به دستور آقاي سام صدر ، تو آرايشگاه زير دست يه آرايشگر نشستم تا موهامو رنگ كنه !
    جالبه كه خودم تا حالا بهش فكر نكرده بودم و همچينم از اين قضيه بدم نيومد !
    وقتي موهامو شستم و مسئول مربوطه برام سشوار زد ، نتونستم چشم از خودم تو آينه بردارم !
    رنگ نسكافه ايش هارموني خاصي با رنگ چشمام و رنگ سبزه ي پوستم داشت !
    رسيدم خونه و يه آرايش چشم مشكي و رژ نارنجي هم ضميمه اش كردم و تو آينه واسه خودم بوسي فرستادم و گفتم :
    _كارت تمومه سام ! ديگه نمي توني مقاومت كني !
    و لبخندي غرور آميز رو لبم اومد.
    زياد وقت نداشتم .
    يه سارافون مشكي ركابي رو زانو تن كردم و ديدم تا اومدن سام فقط مي شه املت درست كرد.
    اوه سارا نيست ببينه چه خانومي شدم !
    واسه خودمم عجيب بود كه چرا همه چي يه دفعه اي واسم تغيير كرد ؟ يعني به خاطر حرفاي شانديزه ؟ مگه قبلا" هم از سارا نشنيده بودم ؟ نمي دونم !!
    با اين فكر كه : من كه دارم زندگي مي كنم و بايد با سام كنار بيام تا مدام عين سگ و گربه به هم نپريم !
    خودمو قانع كردم !
    ولي يه چيزي ته دلم مي گفت فقط اين نيست !
    با باز شدن در و بلند شدن سر و صداي سام و آرش ، رشته ي افكارم پاره شد .
    با همون ملاقه ي تو دستم به سمتشون رفتم و رو به آرش گفتم :
    _باز تو پيدات شد ؟؟ يعني ما نبايد از دست تو آسايش داشته باشيم ؟ هان ؟
    آرش و سام همزمان به سمتم برگشتن و آرش دهنش رو باز كرد تا جواب بده كه يه دفعه ماتش برد.
    سام هم دست كمي نداشت !
    تو اون لحظه اصلا" ياد رنگ جديد موهام نبودم و فكر كردم لباسم مشكلي داره كه اينجوري نگام مي كنن !
    به لباسم نگاه كردم كه آرش گفت :
    _ايراد از بالاست دخمله !
    _بالاي چي ؟؟؟
    _موهاتو مي گم آي كيو ! مباركه خيلي بهت مي ياد !
    نيشم باز شد و گفتم :
    _مرسي
    سام به سمتم اومد و همينجور كه نگام مي كرد با لبخند گفت :
    _عجب غلطي كردم !
    منو آرش همزمان گفتيم :
    _واسه چي ؟
    ولي سام جاي جواب دادن دو طرف گونه مو بوسيد و گفت :
    _آخه كجا نسكافه اينقدر رنگش قشنگه ؟
    دوباره نيشم باز شد و آرش از دور گفت :
    _عه منم يادم رفت روبوسي كنم
    و اومد به طرفم كه سام پا جلو پاش گذاشت و گفت :
    _نچــــايي ؟؟
    آرش تعادلشو از دست داد و نزديك بود بيفته و در حاليكه سر تكون مي داد و قيافشو عين فيلسوفا كرده بود گفت :
    _متاسفم برات با اين طرز فكر احمقانت ! همه ي دنيا مي گن بايد زيبايي رو ستايش كني ، ببوسي !
    من كه غش غش مي خنديدم !
    سام همينطور كه پيرهنشو از تنش در مي آورد گفت :
    _ببند دهنتو !
    آرش دستشو رو چشاي من گذاشت و گفت :
    _خدايا توبه ! ببند اون چشاي هيزتو ! حالا اين پسره بي حياست همينجا لخت مي شه تو بايد وايسي بر و بر نگاش كني ؟؟ آبرو رو قورت دادي ؟ لا غـــيرتا !
    آرش بيشعور ضايعم كرد ، آخه واقعا" زل زده بودم به هيكل فيت سام !
    دستشو كه برداشت ديدم سام داره مي ياد طرف آرش و آرش همينجوري كه در مي رفت گفت :
    _اعصاب نداريا !
    ظرف املت رو گذاشتم رو ميز غذاخوري و صداشون كردم.
    سام تاپ و شلوارك صدري شو پوشيده بود و آرش هم كه ديگه يه پا صابخونه بود تيشرت و شلوارك سام رو پوشيد .
    _حداقل يه دست لباس خودتو بيار كه قيافت اينقدر مضحك نشه با اين لباسا ؟
    آرش با پرروئي گفت :
    _مي دونم لباساي سام در حد من نيست ولي ناچاري مي پوشمشون ديگه ! بلكه با وجود من جلوه اي پيدا كنه !
    _اعتماد به سقف ! لباسا داره تو تنت زار مي زنه از بس گشاده !
    _يعني مي خواي بگي سام از من هيكلي تره ؟ نه واقعا" اينو مي خواي بگي ؟؟
    واسش املت تو بشقاب ريختم و گفتم :
    _خب تو كه اينقدر آرزو به دل هيكل سامي ، يه كم رو هيكلت بيشتر كار كن شايد يه كم شبيهش شدي !
    سام داشت نون خالي مي خورد .
    عجب حسوديه ! اين يعني اعتراض به اين كه واسه منم تو غذا بكش !
    براش كشيدم و تشكر كرد و شروع به خوردن كرد.
    آرش لقمشو قورت داد و گفت :
    _ من حسرت هيكل سامو دارم ؟؟ چي فكر كردي ؟ الان دخترا ديگه تيپ من مي پسندن نه اين گنده بكو !
    از زير ميز زدم تو ساق پاش و گفتم :
    _هاها ! نمرديم و تيپ دختر پسند هم ديديم !
    _مسخره مي كني ؟ ببين همين شوهرت جرات نداشت منو به دوست دختراش نشون بده ! تا منو مي ديدن ..
    يه بشكن زد و ادامه داد :
    _پـــــــــــر !! ديوونم مي شدن ! نابود مي شدن !
    سام با لبخند به اراجيف آرش گوش مي داد كه خنده اش گرفت و گفت :
    _آره الانم مي بيني يه دوست دختر نداره ، واسه اينه كه همشون نابود شدن از عشق آرش !
    خنديدم و آرش با همون اعتماد به نفس گفت :
    _بــــرو عمو ! من به دخترا محل نمي دم ! اصن حوصله ي درگيري وابستگيشون به خودمو ندارم !!
    يه چشمك به سام زدم و مثلا" شماره ي يكي از دوستامو گرفتم ولي خيلي جدي و گفتم :
    _ سلام نازي جون خوبي ؟
    ...
    _ببين بابت اون قضيه كه ديشب باهات صحبت كردم ،آرشو مي گم ! راستش ديگه منتفيه ! گفتم الكي ذهنتو درگيرش نكني ! قربونت عزيزم باي !
    دهن آرش باهمون لقمه ي نميه جوويده اي كه توش بود باز بود و بر و بر منو نيگا مي كرد . منو سام هر چقدر سعي كرديم نخنديم ولي عاقبت زديم زير خنده ! آرش دو دستي زد تو سر خودشو و گفت : _پري حالا من يه شكري خوردم تو چرا جدي مي گيري ؟ آخه من به روح امواتم خنديدم كه به دخترا محل ندم ! من روانيه درگيريهاي عاطفه ايم اصن ! چرا اينكارو كردي ؟ زنگ بزن بگو دوباره اكي شد ! _نمي تونم ! بي خيال ديگه قسمت نبود ! گوشيمو داد دستمو
    گفت :
    _قربون اون نسكافه هات ! فداي اون چشاي كاراملت ! بيا يه زنگ به اين عزيز دل بزن بگو اشتباه شد ! غلط كرد ! زر زيادي زد !
    سام پوفي كشيد و گفت :
    _آرش حالمو به هم زدي ! خب زر زيادي نزن ديگه !
    آرش سرشو انداخت پايين ولي چند ديقه يكبار با التماس نگام مي كرد و اشاره مي كرد اكي اش كنم !
    دلم واسش سوخت ! آخه خيلي دوسش دارم و بهش عادت كردم ! درسته يه سره با سام كل كل مي كنن ولي يه ثانيه از هم بي خبر نمي مونن و از برادر به هم نزديك ترن !
    تو همين مدتي هم كه ايران نبود دست از سر سام بر نمي داشت و مدام فوضولي مي كرد ! الانم كه من ديگه مي دونم اينا همش فيلمشه و دلش يه جاي ديگه ست ! ولي مطمئنم كه سام نمي دونه ! تو فكرش بودم كه يه كارائي براش بكنم !
    آرش تا تموم شدن غذا كلي فك زد و خنديديم ! بعدشم كه سام شستن ظرفا رو انداخت گردنش و منو دنبال خودش كشوند و رفتيم تو اتاق و در رو بست !
    خودش نشست لبه ي تخت و منو نشوند رو پاش و با حض خاصي نگام كرد و گفت :
    _خيلي خواستني شدي ! من از دست تو چيكار كنم آخه ؟
    با شيطنت نگاش كردم و گفتم :
    _خودت گفتي برو موهاتو رنگ كن ! حالا چرا ناراحتي ؟
    _كي گفته ناراحتم ؟ من از اينهمه زيبايي ، گاهي واقعا" مي ترسم ! وگرنه ناراحتي معني نداره ! مگه ميشه با وجود تو ناراحت باشم ؟
    چيزي نگفتم كه بوسه ي نرمي رو لبم زد و گفت :
    _آخـــــــــي ! اين مونده بود رو دلم !
    سر و صداي آرش نزاشت بيشتر از اين تو اتاق بمونيم .



    بعد از ظهر كلاس داشتم .
    رژ نارنجي مو تمديد كردم و لباس پوشيدم و بلند گفتم :
    _بچه ها من دارم ميرم كلاس ، باي !
    سام كه با آرش راجع به كار صحبت مي كردن ، يه دفعه حواسش معطوف من شد و گفت :
    _وايسا يه دقيقه !
    به سمتم اومد و سر راه يه دستمال از تو جعبه ي دستمال كاغذي بيرون كشيد و به سمتم گرفت و با اشاره بهم فهموند يكم رژمو كمرنگ كنم.
    دستمال رو گرفتم و با بي ميلي گفتم :
    _خودم داشتم !
    آرش از دور در حاليكه تي وي تماشا مي كرد گفت:
    _اونكه شما داري مال آب دماغ مماغه، اين كه حاجيت داد ماله لب و لوچه ست !
    در عين اينكه حرصي بودم خنده ام گرفت !
    ما مثلا" مي خواستيم جلو آرش تابلو نشه كه بچه پررو فهميد !
    سام چپ چپي نگاش كرد و گفت :
    _ببند !
    _عزيزم دارم خانومتو ارشاد مي كنم بده ؟
    من به جاي سام گفتم :
    _تو برو گشت ارشاد كار كن ، بهتم مي ياد ! برادر آرش !
    _اتفاقا" عاشق ارشاد خانومام ! هي سوارشون كني ارشادشون كني ، هي ...
    سام پوفي كشيد و پريد تو حرفش :
    _آرش !!
    بعد منو به سمت در خروجي هدايت كرد و آروم گفت :
    _خانومم تو داري مي ري دانشگاه اين چه رژيه زدي ؟ يه خرده كمش كن باشه ؟
    اگه قديم بود قطعا" مي زدم تو پرش ولي نمي دونم چرا راحت گفتم :
    _باشه !
    پيشونيمو بوسيد و از هم جدا شديم.
    تا رسيدم به پاركينگ ديدم اي جان !
    مصطفوي جلوتر از من داره دنبال جاپارك مناسب مي گرده !
    لامصب تا مي بينمش كرمم مي گيره !
    از كنارش رد شدم .
    مي دونستم تا بخواد پارك كنه ، عين اين بچه مودبا ، راهنماشو مي زنه ، دقيقا همينم شد !
    تا راهنماشو زد ، با يه حركت فرز رفتم تو جاي مد نظرش !
    و خيلي خونسرد با يه لبخند شيطاني از تو آينه بهش سلام كردم !
    جاي سلام چپ چپ رفت تو كارم !
    سارا نفس حبس شده شو با ترس بيرون داد و گفت :
    _تو با اين كارات ، سه تامونو به باد مي دي !
    _كاريت نباشه اون با من !
    سر كلاس ، برخلاف تصورم حالم رو نگرفت و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده درسشو داد.
    يكي از بچه ها داشت كنفرانس مي داد و مصطفوي عين خيار (منتها ازين قلمي مجلسياش، خداييش تيپش بد نبود) قدم مي زد و مثلا" گوش مي كرد .
    نزديك من كه شد يه دفعه سرشو خم كرد كنار گوشم و آروم گفت :
    _شما جاي آرايشگاه ، يه سر برو كلاس آئين نامه !
    و خيلي سريع صاف شد و از كنارم عبور كرد !
    غوزميت فلان فلان شده !
    يه حالي ازت بگيرم !
    مارمولك چه زودم فهميد موهامو رنگ كردم !
    بعد از كلاس كه به بچه ها گفتم مصطفوي چي بهم گفته ، باورشون نمي شد آدم به اين گوشت تلخي ، سر از كاراي زنونه هم دربياره !
    فعلا" خيلي كاراي مهم تري دارم مصطفوي جان ! ولي بعدا" يه حال اساسي بهت ميدم كه نفهمي از كجا خوردي !
    به بهونه ي اينكه حال و حوصله ي خونه رو ندارم ،الي و سارا رو راضي كردم كه بريم خريد !
    واسه نقشه اي كه براي آخر هفته با سام ، تو سرم داشتم به تجهيزات نياز داشتم .
    يكيش يه لباس پسر كش واسه يه قر اساسي !
    يكيش هم يه هديه ي مناسب واسه سام به بهونه ي روز تولدش !
    بعد از كلي جستجو و غر غر الي و سارا ، يه لباس يه وجبي كشي ، دكلته و تا زير باسن به رنگ طلائي كه خيلي خيلي خوشگل بود خريدم!
    وقتي پروش كردم دهن خودم از تن خور فوق العاده اش باز موند !
    الي سوتي كشيد و گفت :
    _عاليه ولي بهت بگما اون شوهرت عمرا بزاره اينو جايي بپوشي !
    الكي گفتم :
    _حالا مي خرم ، يه مجلس زنونه مي پوشمش !
    واسه سام هم خيلي گشتيم !
    دست آخر يه ادكلن بلو شنل ، با ست كمربند و كيف پول و فندك با همين مارك براش گرفتم !
    مي خوام شيش قفله اش كنم !
    حالا همچين عين مهندسا دارم نقش مي كشم هر كي ندونه فكر مي كنه ، سام از من فراريه يا مثلا" از من بدش مي ياد مي خوام جذبش كنم ! ديگه نمي دونن كه طفلكي صد بار طرفم اومده ، من روندمش ! الانم به تصور اينكه من اذيت مي شم چند وقتيه ديگه بهم اصرار نمي كنه !
    به قول خودش كه مي گفت :
    _ زوري نمي شه ! خودت بايد بخواي !
    حالا منم با اين غدبازيام نمي تونم برم بگم :
    _مي بخشيد ! من از حرفام پشيمونم ! ميشه به بنده ...
    قبول كنيد نمي شه ديگه !!
    اينه كه بايد با ترفندهاي زنونه دست به كار بشم !
    صداي گوشيم بلند شد . بفرما خودشه :
    _سلام
    _سلام ! عزيزم تو معلوم هست كجايي ؟
    _بعله معلومه ! با الي و سارا اومدم دور دور !
    _چشمم روشن !
    _حالا روشن يا خاموش ! من حوصله ام سر رفته بود ! هيچكي كه منو دوست نداره ببرتم گردش و اينا ! خودم بايد با دوستام بيام خيابون گردي ديگه !
    الي پهلومو نيشگون گرفت و رو به سارا گفت :
    _مي بيني چه زبوني مي ريزه فسقلي بچه ؟؟ ! همه كه مثل ما ساده و ببو گلابي نيستن !
    زبونمو واسه الي درآوردم .
    سام از اونور خط گفت :
    _خوشگلم ! من به خاطر برنامه ي كلاساته كه حرفي نزدم آخه تو خودتم چيزي نگفتي !
    _همش كه من نبايد بگم !
    _بله ! معذرت مي خوام عزيزم ! هر وقت تو اكي باشي هر جا كه دوست داشتي مي ريم خوبه ؟
    _بعـــــله !
    _خب حالا مي ياي خونه ؟
    _اوهوم تو راهم !
    _منتظرتم !
    اينم از مرحله ي بعدي نقشه ام !
    سارا چشمكي زد و گفت :
    _نه ! مي بينم ياد گرفتي ! الان چي مي خواي كه اينجوري واسش ناز مي كني ؟
    _مسافرت !
    _بتركي !
    _تا چشتون درآد !
    بچه ها رو پياده كردم و سريع شماره ي آرش رو گرفتم :
    _زن داداش خودميآ
    _سلام يادت ندادنآ
    _سلام خانوم عصبي !
    _اعصاب نمي زاري واسه آدم كه تو ! ببينم امشب كه ايشالا خونه ي ما نيستي ؟
    _نخـــــير ! مگه كار و زندگي ندارم كه هر شب هر شب دعوتم مي كنيد !؟؟ آدم يه ماه به روتون مي خنده ديگه زياده روي نكنيد ! در ديزي بازه !!
    _آرش خيلي رو داري ! يه پس گردني طلبت ! حيف كه الان عجله دارم ! ببين من مي خوام سام رو سورپريزش كنم ! واسه پس فردا كه تولدشه ! مي خوام حواست به همه چي باشه! يه وقت بهش تبريك نگي !
    _اصن رو كمك من حساب نكن برات متاسفم !
    _وا چرا ؟
    _خب خواهر من ! مگه منم فقط اين همه آدم دور و برشن ! در ثاني يه كاريم واسه من نكردي كه دلم گرم باشه ، رديفش كنم واست !
    _تف تو روت بچه پررو ! حيف كه دلم برات مي سوزه ! وگرنه نمي گفتم چه كاري واست كردم !
    يه دفعه صداش عوض شد :
    _چيكار كردي ؟
    _عــــه ؟؟
    _جان من جان من !
    _به سمانه سپردم كه آمار خونه رو داشته باشه و قسمت مهمش اينه كه ...
    _چيه ؟؟؟ بگو ديگه قلبم افتاد كف پام !
    _آهان ! اين كه بهش گفتم با آرش كاراي مهموني تولد سام رو انجام بديد !
    _مرگ مــــــن ؟؟
    _مرگ تو !
    _قبول كرد؟
    _چرا قبول نكنه !؟ تا ما از سفر برگرديم ، شما خونه ي ما رو آماده كرديد و ليست مدعوين رو هم نوشتم ! شما با همديگه كارا رو انجام مي دين و وقتي ما از راه مي رسيم خونه پر از مهمونه ولي سام نمي دونه و اين سورپريز بعديه !
    _ يعني يه شيريني تپل پيش من داري !
    _ببينم عرضه داري يه حركتي چيزي بكني ؟ بخاري ازت بلند مي شه يا نه ؟؟
    _حالا ببين چه جوري دلبري كنم !
    _ببينيم و تعريف كنيم !
    _نوكرتم !
    _وظيفته !
    _الان هر چي بگي فقط مي گم نوكرتم !
    _بي خيال كاري نكردم كه !
    _چرا خيلي كار بزرگي كردي ! اينهمه سال ، حتي يه بار هم سمانه منو نديده ! اينهمه رفت و آمد ،حتي يه بار جدي نگرفته ! منم كه به خاطر رفاقت با سام ، سرم بره نمي تونم حرفي بزنم ! سمانه هم دلش جاي ديگه ست و خلاصه چي بگم !؟؟ الانم فقط تو مي دوني و اون بالا سري ! اگه خدا خواست و سمانه به من تمايلي داشت كه رسمي ميام جلو ، اگرم نه اين موضوع همينجا بين من و تو مي مونه ! نمي خوام سام فكر كنه به خواهرش چشم بد داشتم ! خداوكيلي اصلا" نفهميدم چي شد كه اينجوري شد ؟؟!! سام هم مدام ازم مي پرسه تو چه مرگته كه با هيچكي نمي موني ؟؟ چي بهش جواب بدم آخه ؟
    _من مي دونم درست مي شه !
    _خدا از زبونت بشنوه !
    _اكي پس به اميد خبراي خوب از شما دوتا ! ببين همه ي جزئيات رو سمانه ريز به ريز مي دونه تو فقط بايد كمكش كني اكي ؟
    _اكي !
    _پس خدافظ تا پس فردا !
    _حرف نداريآ !
    _مرسي !
    _مواظب خودتون باشيد ! خوش بگذره !
    _به شما هم !
    خب خيالم از اين طرفم راحت شد !

    در خونه رو كه باز كردم بوي پلوي ايروني زد تو صورتم ! سام با شنيدن صداي در از تو آشپزخونه بيرون اومد و در حاليكه با دقت نگام مي كرد گفت : _خسته نباشي خانوم ! _ممنون چشمش به بسته هاي خريد افتاد و سريع از كنارش رد شدم و به اتاق رفتم و لباس عوض كردم و رفتم سر ميز !
    _به به ! چه بويي بد گشنمه ها !
    سام برام غذا كشيد و گفت :
    _حالا چي خريدي ؟
    _يكم خرت و پرت
    _اينقدر واجب بود كه خودتو خسته كني ؟ مي زاشتي سر فرصت كه اذيت نشي !
    _دلم بيرون مي خواست !
    سام چونه مو با دستش گرفت و سرمو بالا كشيد و در حاليكه ماست گوشه ي لبمو با انگشتش پاك مي كرد گفت :
    _از اين به بعد دلت هر چي خواست فقط يه كلمه بگو ! من كه علم غيب ندارم ! كجا دوست داري بريم ؟
    _طبيعت ! دريا ! جنگل !
    _تا كي زمان داري ؟
    _پس فردا !
    _متاسفانه فقط مي تونيم بريم شمال تو اين تايم !
    _عاليه !
    _جدا"؟؟
    _اوهوم ! دلم واسه كلبه تنگيده !
    _پس همين امشب حركت مي كنيم ! خوبه ؟
    _اوهوم !

    حالا تو دلم رقص لـــزگي بودآ ! راستش فكر نمي كردم بگه همين امشب حركت مي كنيم واسه همينم كلي خرسند شدم !
    _يكم آرومتر بخور نپره تو گلوت !
    ولي من از استرس برنامه هايي كه در پيش داشتم داشتم غذامو مي بلعيدم !
    سام گاهي با نگراني ، گاهي با خنده نگام مي كرد !
    سريع لباسامو و چيزايي كه احتياج داشتمو تو ساك جاساز كردم ! البته ساكم زير تخت تقريبا" آماده بود فقط چيزاي جديد رو توش گذاشتم و مانتو پوشيده رفتم تو هال !
    سام حموم كرده و شيش تيغ رو كاناپه نشسته بود و نمي دونم با كي اس ام اس بازي مي كرد !
    يه جوري كه تابلو نباشه رفتم كنارش و در حاليكه سعي ميكردم اسم مخاطبش رو بخونم ، گفتم :
    _من آماده ام !
    سام كه زير چشمي حواسش به من بود خنده اش گرفت ولي به روش نياورد و گوشيو يه جوري گرفت كه من ببينم !
    منم كه ديگه ضايع شده بودم الكي زدم به كوچه ي علي چپ !
    از جا بلند شد !
    اوه تيپ سفيدت تو حلقم !
    يه تيشرت فوق العاده جذب با شلوار كنفي سفيد بگ ، با اين ادكلن پدرسگش !
    آخ وايسا من همچين اين ادكلنتو سر به نيست كنم كه كف كني !
    معلوم نيست اين يكيو كي (چه موقع )خريده !
    لامصب آدمو مي بره تو خلسه !
    موهاشم كه دوباره داره بلند مي شه !
    مي دونم ديگه !ازين به بعد همش بايد حرص بخورم !
    پوفي كشيدم و از جا بلند شدم و سام ساكمو برداشت و راهي شديم !



    دم دماي صبح بود كه رسيديم .
    ولي خيلي طول كشيد تا خواب به چشماي من بياد !
    تو كل مسير هم فكرم مشغول بود !
    به خيلي چيزا فكر كردم !
    من آدميم كه وقتي بخوام كاريو انجام بدم ، تا ته تهش مي رم !
    الان تنها مسئله ي ذهنيم اين بود كه چرا يه دفعه اي اين فرمي شدم؟؟
    مگه قرار نبود خودم باشم و خودم ، هيچ كسيم به خلوتم راه ندم !؟؟
    اين تغيير جناح اونم يه دفعه اي از كجا پيداش شد ؟؟؟
    يه جمله مدام تو ذهنم سرو صدا مي كرد :
    _ سكس ، ابزاري واسه خلا سلاح كردن مرداست !
    يادمه اينو شانديز بهم گفت ، البته اون منظورش اين بود كه اگه با سام رابطه ي جنسي هم داشته باشم ، اون نه تنها گيراش بيشتر نمي شه بلكه رفتار و ارتباطش با من خيلي بهتر مي شه !
    آره احتمالا" همين جمله بود كه منو تكون داد !
    ولي يه چيزي ته دلم گفت :
    _خر خودتي ! واسه هر كي فيلم بازي كني منو كه نمي توني سياه كني ! اگه فقط همينه ، پس چرا جديدا" دلت واسش قيلي ويلي مي ره ؟؟ چرا داري خودكشي مي كني كه زودتر اين رابطه رو جدي كني ؟؟ اون كه بالاخره به سمتت مي ياد!! واسه چي به اون دختره ، " غزاله " حسوديت شد ! هان ؟؟؟
    از فرط استيصال ، پتو رو رو سرم كشيدم و زير لبي گفتم :
    _اصلا" هر چي ! نقشه رو اجرا مي كنم هر چه بادآ باد !
    ساعت ده يا اين حدودا بود كه از خواب پريدم .
    اونم از صداي پرنده هاي مختلفي كه از پنجره ي اتاق به گوش مي رسيد !
    دستامو باز كردم و كش و قوسي اومدم و دويدم تو توالت !
    خيلي كار دارم نبايد زمان رو از دست بدم ً!
    دست و صورتمو شستم و پريدم بيرون .
    يه دست بلوز و دامن ست فيروزه اي جذب تنم كردم .
    دمپايي لا انگشتي رنگ همونا هم پا كردم و نشستم جلو آينه !
    موهامو حسابي روغن زدم و ريختم دورم !
    يه آرايش تموم عيار و مفصل كردم و عطر مسحور كننده ي ميس ديور هم ضميمه اش كردم و از اتاق بيرون زدم.
    آقا ياسر و خانومش ازم استقبال كردن ، آخه ديشب بي سر و صدا اومديم و متوجه نشده بودن !
    ميز صبحانه آماده بود ولي سام سر ميز نبود واسه همينم رفتم دنبالش !
    نمي دونم چرا فكر كردم بايد برم سمت جنگل و باغ كنار ساختمون !
    همينطوري كه تند تند راه مي رفتم چشم مي چرخوندم و دنبالش مي گشتم ، وقتي ديدم خبري ازش نيست شروع كردم به صدا كردنش !
    يكي از سگهاي نگهبان ويلا رو ديدم كه داره به سمتم مي دوه !
    كلا" از حيوونا نمي ترسم ! سگ كه جاي خود داره !
    مي دونستم احتمالا از كنار سام داره مي ياد .
    منم به سمتش دويدم و وقتي بهم رسيدم تند تند ليسم زد.
    در حاليكه از ليس زدناش قلقلكم مي يومد و خنده ام گرفته بود گفتم :
    _تدي ! سام كجاست ؟؟
    سريع گوشاش تيز شد و رفت به سمت مخالفم !
    تا برگشتم خوردم به يه چيزي !
    اونم چه چيزي !!!
    بوي ادكلنش رو ديگه كامل مي شناختم !
    سام منو تو آغوشش گرفته بود و با ابروي بالا داده نگام مي كرد !
    ازينكه اونجا بود و چيزي نگفته بود حرصي شدم و گفتم :
    _نيگا داره !؟
    _بله كه داره ! اول صبحي يه پرنسس زيبا دنبالت بگرده و تا اينجا هم بياد !!! فك كن !
    _واسه همينم هيچي نگفتي تا بيشتر حيرون بشم !؟
    يه پك به سيگارش زد و گفت :
    _نه مي خواستم ببينم خواب نباشم !!
    سيگارشو ازش گرفتم و گفتم :
    _خيالت راحت بيداري !
    ولي تا به لبم نزديكش كردم مانع شد و گفت :
    _صبحونه خوردي ؟
    _نه ! ديدم تو نيستي اومدم دنبال تو !
    اخم ظريفي كرد و گفت :
    _سيگار اونم ناشــــتا !؟؟؟
    و دستم رو گرفت و به سمت ويلا حركت كرديم .
    _اصلا مگه خودت خوردي ؟
    _لااقل يه چايي خوردم ناشتا كه نيستم !
    همونطور كه دستم تو دستش بود و جلوتر از من راه مي رفت به سمتم برگشت و در حاليكه نيگام مي كرد با لبخندي جذاب عقب عقبي مي رفت !
    منم همينجور مثل خودش نگاش مي كردم تا دوباره برگشت و بدون اينكه نگام كنه زير لبي گفت :
    _امروزمو با تو ، خدا بخير كنه !
    تو دلم بندري مي زدن و مي رقصيدن !
    اين يعني اينكه خيلي نمي تونه مقاومت كنه ! و از پشت سر به خودم يه وي( دو انگشت به معناي پيروزي) دادم !
    صبحونه رو با ولع خوردم و هر وقت مي ديدم سام داره نگام مي كنه منم برخلاف هميشه ، پررو بهش نيگا مي كردم !
    اونم ازون لبخند يه ورياش مي زد و نگاشو مي گرفت !
    از جا بلند شدم و گفتم :
    _من مي رم لباس بپوشم بريم شنا !
    سام كه هنوز حيرون حركت سر صبحم بود كه آفتاب از كدوم طرف دراومده ، كل جنگل رو دنبالش گشتم ، در حاليكه نگام مي كرد سري تكون داد .
    منم معطل نكردم و دست به كار شدم !
    مايوي نارنجي جيغمو كه قبلا" خريده بودم و خيلي شيك و در عين حال با مزه بود رو پوشيدم و روشم يه سارافون كشي پشت دكمه دار تنم كردم !
    بقيه ي وسايل مربوطه رو هم برداشتم و توي يه ساك دستي ريختم و دم آخر يه رژ نارنجي جيغ هم ماليدم و به عادت هميشگيم تو آينه واسه خودم بوس فرستادم !
    قبل از اين كه بيرون برم به سمانه زنگ زدم و آمار گرفتم و بهش سفارش كردم همه ي كاراشو با آرش هماهنگ كنه !
    سام تقه اي به در زد و در حاليكه داخل مي شد گفت :
    _تو آماده اي ؟
    _اوهوم
    _پس بريم
    ساكمو از دستم گرفت و با هم به سمت دريا قدم زنون راه افتاديم.
    آفتاب همه جا رو پوشونده بود !
    سام عينكش رو جابه جا كرد و گفت :
    _نكنه بازم مي خواي با من مسابقه بدي ؟
    _ شايدم !
    _عه ! آهــــا ! حتما ديگه شرط بندي نمي كني ؟!
    _نه من لوتي تر از اين حرفام ! شايدم شرط بندي كنم !
    سام سرشو آورد پايين و از بالاي عينكش با تعجب و لبخند نگام كرد و گفت :
    -نه بابا ؟؟؟!!
    جواب ندادم و به جاش شونه اي بالا انداختم !
    لب ساحل رسيديم و با ديدن دريا ذوق زده شدم و كلي بالا پايين پريدم !
    سام دست به سينه ايستاده بود و به ديوونه بازياي من با لبخند نگاه مي كرد !
    حالا وقتش بود !
    دويدم سمتش و با هيجان گفتم :
    _ميشه دكمه ي لباسمو باز كني مي خوام برم تو آب !
    و بدون اينكه منتظر جوابش بشم پشتم رو بهش كردم (با فاصله ي خيلي كم ) و موهامو كه دورم ريخته بود به يه سمتم ريختم و صبر كردم !
    دستهاي سام حركت كرد .
    از بالاترين دكمه !
    يك
    دو
    سه
    چهار
    پنج
    شش
    و
    هفت !
    رو آخري دستش گير كرده بود !
    خيلي طول كشيد تا دكمه ي آخري رو هم باز كنه !
    در حاليكه كاملا مي دونستم تو چه مر حليه ايه ، چون داشتم مي شمردم ، سرم رو برگردوندم و پرسيدم :
    _تموم شد ؟
    سام قيافش عادي بود !
    نهايتا" يكم سرخي صورت !
    حالا حاليت مي كنم آقاي جذاب !!
    با پلكش تاييد كرد !
    ازش يكم فاصله گرفتم و گفتم مرسي !
    و در حاليكه وانمود مي كردم كاملا" سرم به كار خودمه ، با ظرافت خاصي سارافونم رو از تنم درآوردم و در نهايت از پا كشيدمش بيرون !
    از همون فاصله پرتابش كردم سمت سام كه ديگه قيافش عادي نبود و بدون پلك زدن داشت نگام مي كرد !
    لباسمو تو هوا گرفت و در حاليكه نمي تونست نگاشو حتي ثانيه اي ازم برداره دستي تو موهاش برد و به عقب هلشون داد !

    من با لبخندي حاكي از پيروزي گوشه لبم، ازش رو گرفتم و دست بردم تو موهامو مرتبشون كردم و در حاليكه تو ساحل مي دويدم خم مي شدم و آب دريا رو رو تنم مي ريختم و عين اين بچه كوچولوها (البته مثلا" از ذوق) هي با شادي سر و صدا مي كردم و بالا و پايين مي پريدم .
    رو به سام كه دو دستش به كمرش بود و با حالت خاصي نگام مي كرد ، كردم و بلند گفتم :
    _تو نمي ياي ؟
    از همون فاصله " نه " قاطعي گفت و منم رو برگردوندم و زير لبي گفتم :
    _خيلي مطمئن نباش ! مي يارمت تو آب آقاي صدر !
    و بي خيال اون شدم و ديدم ضايع ست عين اين فيلما هي لب ساحل ماسه بازي كنم !
    من كه شنا بلدم !
    واسه همينم با دو رفتم تو آب .
    بعدشم يه شيرجه ي جانانه و رفتم زير آب !
    اومدم بالا و موهامو مرتب كردم !
    خدا رو شكر ريمل نزده بودم وگرنه قيافم مضحك مي شد!
    آب تا زير سينه ام بود !
    اوه خيلي كمه !
    زير چشمي سام رو نگاه كردم !
    دست به سينه ايستاده بود و با يه حالت نيمه عصبي منو تماشا مي كرد !
    معطل نكردم و دوباره شيرجه زدم !
    اين دفعه خيلي از مسير رو زير آب طي كردم !
    وقتي اومدم بالا ديدم آب بالاي سرمه و واسه همينم مي خواستم دوباره شنا كنم كه صداي سام رو شنيدم كه اومده بود جلوتر، درست دم خط آب و داشت صدام مي كرد!
    خودمو رو آب نگهداشتم و گفتم :
    _بله ؟
    _معلومه داري چيكاري مي كني ؟
    خنديدم و گفتم :
    _يعني معلوم نيست دارم شنا مي كنم ؟
    با اخم و خيلي جدي گفت :
    _رفتي اون وسط واسه چي ؟ سريع برگرد همينجا !
    ابرو بالا دادم و گفتم :
    _نه ! نمي خوام اينجا بهتره !
    _پروا منو حرص نده برگرد عقب !
    _نمـــــــي خوام !
    با حرص نفسشو بيرون داد و به بالا نگاه كرد و دوباره به من :
    _آب دريا با استخر فرق مي كنه خطرناكه بهت مي گم برگرد !
    با لجبازي رومو برگردوندم و رفتم زير آب !
    ايندفعه واسه اينكه حرصش بدم بيستر از معمول زير آب موندم !
    بچه پررو ! وايساده لب دريا دستور ميده !
    اگه فك مي كني خطر داره خودت بيا مواظبم باش !
    من كه مي دونم دردت چيه نزديك من نمي ياي !
    اومدم بالا و سريع به جهتي كه سام ايستاده بود نگاه كردم .
    با عصبانيت عينكشو پرت كرد رو ماسه ها و با حركت فرزي لباساشو كند و با دو خودشو به آب رسوند و بعدشم شيرجه !
    اوه اوه !
    چه بي اعصاب !
    خودمو جمع و جور كردم و رفتم نزديكتر.
    زير پام از تو آب اومد بيرون !
    چون جا خوردم جيغ خفيفي كشيدم .
    سام با همون اخم نگام كرد و گفت :
    _تو چرا حرف گوش نمي دي ؟
    _عه ! خب دلم مي خواد تو آب باشم مگه بچه شيش ساله ام كه تو ساحل آب بازي كنم ؟؟
    _نخير ! ولي وسط آب دريا هم اومدن كار تو نيست !
    لجم گرفت :
    _خيلي ام هست !
    خواستم دوباره بپرم تو آب كه دستم و كشيد و گفت :
    _تو مثل اينكه واقعا" قصد كردي منو اذيت كني هان ؟؟
    _هه ! برو بابا ! من دارم واسه خودم شنا مي كنم چيكار تو دارم !؟؟ مگه نيومدم تفريح ؟؟ مي خواي مثل تو وايسم دست به سينه ژست بگيرم و زل بزنم به دور دستهـــــــــــــا ؟؟؟
    و اداشو در آوردم !
    خنده اش گرفت ولي خودشو كنترل كرد و گفت :
    _عزيزم ! من كه نمي گم شنانكن مي گم بيا عقب تر تا من خيالم راحت باشه !
    به جاي جواب دادن دستمامو محكم كوبيدم تو آب و بعدشم شروع كردم بهش آب پاشيدم !
    هي مي گفت نكن !! نكن !
    ولي وقتي ديد افاقه نمي كنه دستشو گرفت جلو صورتش و اومد جلو و منو گرفت !
    من مدام مي خواستم در حين خنديدن از دستش در برم كه منو سفت تر گرفت و درحاليكه با حالت بخصوصي نگام مي كرد چشماشو مدام رو اجزاي صورتم مي چرخوند !
    تا دست آخر ، نگاش رو چشام ثابت كرد و گفت :
    _تو خيلي خوشگليا ، گفته بودم بهت ؟
    خنديدم و در حاليكه سرم رو تكون مي دادم گفتم :
    _نه هيچ وقت !
    _خيلي ام خواستني !
    گوشه لبمو با دندون گاز گرفتم كه سام بي طاقت شد و لبشو رو لبم گذاشت !
    چشمامو بستم و تو دلم گفتم :
    _ديگه تمومه !
    ولي چند ثانيه بعد گاز كوچيكي از گوشه ي لبم گرفت و لبشو از لبم جدا كرد و من چشمامو باز كردم !
    لا مصب! غافلگيرم كرد !
    با لبخند شيطوني گفت :
    _عزيزم خوابت مي ياد ؟
    حرصي شدم و چند تا مشت حواله ي شكم مباركش كردم !
    سام مي خنديد و سعي مي كرد آرومم كنه !
    من كه لجم گرفته بود پريدم تو آب و ازش فاصله گرفتم.
    وقتي اومدم رو آب سام سر جاي قبلش نبود !
    داشتم چشم مي چرخوندم كه يكدفعه حس كردم دارم ميرم بالا !
    سام منو رو شونه اش گذاشته بود و خودشم اومد بالا!
    هي جيغ جيغ مي كردم كه بزارتم زمين !
    ولي سام گوش نمي داد و همينطور كه به سمت عمق مي رفت يه دفعه اي منو از عقب به آب پرتاب كرد !
    تنها كاري كه كردم گوشمامو با انگشتام گرفتم تا آب با فشار واردشون نشه !
    تا كف آب پايين رفتم و دوباره اومدم روي آب !
    موهامو درست كردم و داشتم صورتمو از آب مي تكوندم كه سام ظاهر شد و با لبخند نگام كرد .
    چشامو واسش ريز كردم و به حالت تهديد انگشتمو واسش تكون دادم و گفتم :
    _مي كشمت !
    سام خنديد و گفت :
    _من از خدامه تو منو بكشي !
    تو همون حالت رفتم مقابلش ايستادم و با جديت تمام گفتم :
    _آماده اي ؟؟
    سام يه تاي ابروشو بالا داد و با ژست خاصي گفت :
    _ بله بله !
    دستم رو روي سينه اش گذاشتم و زل زدم تو چشماش !
    سعي مي كردم پلك نزنم !
    يواش يواش لبخند روي لب سام محو شد خصوصا وقتي دستم رو روي بدنش مي كشيدم !
    يه دفعه اي رو پنجه ي پا بلند شدم و دو دستم رو روي شونه اش گذاشتم و لبم رو به لبش نزديك كردم !
    خيلي محسوس دماي بدنش تغيير كرد و حالت صورتش عوض شد !
    زبونمو رو لبش كشيدم و سام ناخواسته چشماش روي هم افتاد !
    حالا وقتش بود !
    جوري كه متوجه نشه آروم آروم دستم و پاييين آوردم و يهويي محكم كوبيدم توي آب !
    از شدت آبي كه توي صورت سام جهيد سام هاج و واج چشماشو باز كرد و به من نگاه كرد ولي من امونش نمي دادم و در حاليكه غش غش مي خنديدم بهش آب مي پاشيدم !
    تا اين باشه ديگه منو ضايع نكنه !





    راستش دلمم واسش سوخت !
    آخه قيافش خيلي گناهي شده بود !
    واسه همينم به روم نياوردم چه شوخي مضحكي كردم و رفتم سمتش و گفتم :
    _من ديگه خسته شدم بريم تو ساحل؟
    سام كه از دستم شكار بود به جاي جواب دادن به سمتم خيز برداشت .
    تنها كاري كه مي تونستم رو كردم .
    الفــــــــــرار !
    داشتم با سرعت تو آب شنا كه چه عرض كنم دست و پا مي زدم كه سام بهم رسيد و با گرفتن پاهام متوقفم كرد !
    با يه دست بلندم كرد و رو به روي خودش نگهم داشت و با يه قيافه اي كه باز دوباره نمي شد فهميد عصبيه يا شاده ، گفت :
    _خيلي شيطون شدي امروز !
    تو چشاش سرتقانه نگاه كردم و گفتم :
    _بعـــــله !
    با حض خاصي نگام كرد و گفت :
    _وقتي اينجوري شيطون مي شي ... چشاتو ميگمآ ! دوست دارم اينقدر سفت بغلت كنم كه استخونات بشكنه !
    خنديدم و گفتم :
    _اوه چه خشن!
    _خلاصه گفتم در جريان باشي امروز كار دست خودت ندي!
    و نگاهشو كه امروز زير اين نور خورشيد و وسط دريا ، خيلي جذاب تر شده بود رو ازم گرفت و به سمت ساحل حركت كرد !
    عه ! داره مي ره هــــا جدي جدي !!
    به مخم فشار آوردم تا يه نقشه ي سه سوته بكشم !
    لامصب اين دوگولم واسه كاراي منفي خيلي خوب كار ميكنه !
    سريع لبخندي شيطاني گوشه ي لبم اومد و زير لبي گفتم :
    _هه ! ماليدي !
    و در حاليكه به جلو مي رفتم يهويي خودمو تو آب انداختم و جيغ ناهنجاري كشيدم !
    اينقدرم ازين لوس بازيا بدم مي ياد !
    چه كنم ديگه امروز بايد اين نقشه رو اجرا كنم وگرنه پروا نيستم !
    سام با نگراني به سمتم برگشت وقتي ديد نزديكاي خودش كه ديگه آب تا زانو بود ، افتادم برگشت كنارم و گفت :
    _چي شدي ؟؟
    _آخ ! نمي دونم پام گير كرد به يه سنگ و درد گرفت !
    به ساق پام نگاه كرد و ناخواسته نگاهش به مايوي جيغم كشيده شد !
    سريع نگاهشو گرفت و گفت :
    _خيلي درد مي كنه ؟
    _آره ولي فك كنم فقط ضرب ديده !
    سام وقتي ديد از سرجام تكون نمي خورم و حتي لرزشي به هيكل مبارك نمي دم ناچار دست انداخت زير پام و كمرم و بلندم كرد و در حاليكه سعي مي كرد اصلا" به بدنم نگاه نكنه ، گفت :
    _اينقدر شيطنت مي كني تا يه بلايي سر خودت مي ياري !
    _اين كه بلا نيست فقط يكم درد گرفت !
    خوب بود تو جوابم مي گفت :
    _پس حالا كه چيزي نيست هـري بپر پايين !
    ولي سام فقط به روم لبخند زد و گفت :
    _بريم پيش دكتر معاينه ات كنه !
    هول شدم و گفتم :
    _نه نه ! نمي خواد ! خودم كه دارم مي گم ضرب ديده فقط ! دردش آني بود !
    _مطمئني ؟
    _آره بابا ! بزارم زمين مي خوام برنز كنم !
    سام اخم كوچيكي كرد و گفت :
    _برنز واسه چي ؟؟ رنگ پوستت به اين خوبي !
    تو دلم گفتم : بيچاره تو كه جرات نداري نگاه كني نظرم نده لطفا!!
    ولي به جاش لبخندي زدم و گفتم :
    _نه مي خوام دو سه درجه تيره تر بشه ! حوصله ي سولار هم ندارم ! مي خوام تا اينجاييم آفتاب بگيرم !
    _ولي به نظر من همينجوري بهتره !
    سام ناچار منو زمين گذاشت و گفت :
    _ببين مي توني راه بري ؟؟
    آروم قدم برداشتم و گفتم :
    _آره خوب خوب شد !
    از تو ساكم شامپو وحوله و كش سرم رو برداشتم .
    تنم رو خشك كردم . همزمان سام هم مشغول بود منم يه ديد حسابي زدم .
    مايوي مشكي خط دار آديداس كه تا نزديك زانوش مي رسيد تنش بود .
    موهامو با كش محكم بستم و به سمت تخت هاي كه يه گوشه از ساحل قرار داشت رفتم.
    روي تخت نشستم و منتظر سام كه در چند قدميم بود شدم .
    _پروا من ميگم خودتو تيره نكن باور كن همينجوري رنگ پوستت عاليه !
    _نمي خوام !برنز بيشتر دوست دارم رنگ پوست تو !
    _عزيزم ! زن و مرد بايد يه كم رنگ پوستشون متفاوت باشه نه عين هم !
    رفتم نزديك نزديكش !
    شكممو به بدنش چشسبوندم و به پرسينگ استيلم اشاره كردم و گفتم :
    _نگاه كن ! مي بيني چقدر رو رنگ پوست تو بيشتر نشون مي ده !
    سام منو عقب داد .
    عضله هاي سينه اش بالا و پايين مي شد .
    آروم تر از قبل گفت :
    _من كه هر چي بگم تو كار خودتو مي كني ! اكي !
    مي خواست رو تخت كناري دراز بكشه كه گفتم :
    _مي شه اول اين شامپو رو پشتم بمالي !
    و شامپو رو به سمتش گرفتم !
    اوه !
    فكر كنم اين ديگه خيلي زياد بود واسش !
    چون اول با تعجب بعد با استيصال نگام كرد و شامپو رو از دستم گرفت !
    به پشت دراز كشيدم و موهامو انداختم كنارم !
    سام به آرومي از تختش برخاست و گوشه ي تخت من نشست و يكم از شامپو رو كف دستش ريخت و بعدش ماليد رو سرشونم !
    آروم آروم اونو رو شونم مي ماليد ولي صداي نفسش عادي نبود !
    بعد رو كمرم !
    از برخورد دستش با كمرم خودمم ضعف كردم !
    چه برسه به اين بيچاره !
    جاشو تغيير داد و رفت پايين تر !
    اوه اوه !
    اين چه غلطي بود من كردم !
    مطمئنم دستش به باسنم بخوره جيغم بلند مي شه !
    شامپو رو كف دستش ريخت و ماليد رو باسن و رونم !
    واسه اينكه جيغم در نياد گوشه ي لبمو محكم گاز گرفتم و ناخنمو تو گوشتم فرو كردم !
    نفسهاي سام خيلي كشيده و طولاني شده بود !
    حق ام داره !
    من موندم اين چه جوري داره تحمل مي كنه الان ؟؟؟
    پس چرا يه حركتي نمي كنه ؟؟
    آيا بيشتر از اين بايد تحريكش كنم !
    وقتي كارش تموم شد و شامپو رو رو زمين گذاشت و به جاي تخت پاشد رفت قدم بزنه ، دستگيرم شد خيلي بهش فشار اومده !!
    سيگاري روشن كرد و رو به دريا دودش مي كرد !
    آفتاب جون خاصي نداشت !
    سام دوباره برگشت و بدون كلامي از روغني كه همون جا روي ميز بود به بدنش زدو دراز كشيد !
    اوه لامصب بدنش چه برقي مي زنه !
    نيم ساعتي گذشت و فقط به اين فكر مي كردم كه ظهر شد و من فقط نصف روز مهلت دارم تا به هدفم برسم!
    سام چشماشو بسته بود و سيگاري گوشه ي لبش بود !
    آروم رو سرش خم شدم .
    خيلي نزديك
    و سيگارو از رو لبش برداشتم !
    با خونسردي چششماشو باز كرد و وقتي منو تو اون فاصله ديد چشاش بي حركت موند !
    مخصوصا" با اون وضعي كه من بودم !
    ازش دور شدم و اينبار نيمه ي ديگه ي بدنم رو خودم شامپو زدم و دراز كشيدم !
    سام به سمتم برگشت و گفت :
    _كي بريم كلبه ؟
    _بعد از ناهار !
    _دلت واسه چيه كلبه تنگ شده ؟
    _يعني چي ؟؟ خب واسه خودش ديگه !
    سرشو صاف كرد و آروم گفت :
    _گفتم شايد خاطره ي خوبي ازش داري !
    عــــــــــــــه !! مارمولك !
    پس به چيزي كه من دارم فكر مي كنم توام داري فكر مي كني فقط داري اينطوري وانمود مي كني !
    پروا خانوم يادت نره ها !
    سام تقصيري نداره ! بيشتر از صد بار به سمتت اومد و پسش زدي ؟؟؟ فكر كردي فقط خودت غرور داري ؟؟؟
    ياد اون روز تو كلبه افتادم !
    چقدر طول كشيد تا من ياد بگيرم كه منم بايد موقع بوسيدن همكاري كنم !
    خنده ام گرفت !





    واسه ناهار به ويلا برگشتيم.
    دوباره آقا ياسر سفره رو روي ايوون پهن كرده بود.
    ماهي شكم پر برامون درست كرده بودن.
    بعد از ناهار ، سام رفت حموم و منم كل سفارشات لازم رو به آقا ياسر و ثريا خانوم كردم !
    با كلي هيجان ، حموم كردم و اينبار يه آرايش متفاوت از صبح كردم !
    سارافون نخي بنفشم رو كه آورده بودم ، تن كردم .
    هنوز زود بود.
    رو تخت دراز كشيدم و به فكر فرو رفتم.
    به امشب ، به فردا شب !
    اميدوارم كه همه چي خوب پيش بره و بعد از اين همه اذيت تو اين مدت ، بتونم خوشحالش كنم !
    سام به تموم خواسته هاي من ، اعم از معقول يا نابه جا تن داد !
    هر كي به جاش بود ، تحملم نمي كرد !
    آره مطمئنم !
    به خاطر بي خوابي ديشب ، نفهميدم چه جوري خوابم برد!
    با نوازش دستي روي موهام چشم باز كردم.
    سام كنارم روي تخت نشسته بود و در حاليكه دستش تو موهام بود به صورتم خيره بود .
    يه غمي تو چشاش بود !
    دوست نداشتم اين جوري ببينمش !
    _خيلي وقته اينجايي ؟
    _نه ! تازه اومدم !
    به ساعتم نگاه كردم . اوه دو ساعتي خواب بودم !
    سام شور و نشاط صبح رو نداشت .
    فكر كنم با كاراي من اذيت شده بود.
    چون بي هيچ حرفي كنار من دراز كشيد و همونطور كه به سقف خيره بود سيگاري از جيبش بيرون آورد و گوشه ي لبش گذاشت !
    تا خواست فندك رو زيرش بگيره ، از دستش قاپيدم و نيم خيز شدم و روش خم شدم و گفتم :
    _خيلي داري زياد روي مي كني !
    نگام كرد !
    تو نگاش هزار تا حرف بود !
    با لبخند ، سيگارشو واسش روشن كردم و گفتم :
    _قول بده واسه امروز اين آخريش باشه !
    پلكاشو به معني موافقت روي هم گذاشت !
    واسه اينكه ازون حال و هوا درش بيارم به فرم خودش گفتم :
    _ تا حالا كسي به شما گفته خيلي جذاب سيگار مي كشيد ؟
    سام هم اداي منو در آورد و با نيش باز گفت :
    _نه هيچ كس !
    مشتي تو شكمش زدم و گفتم :
    _پاشو بريم كلبه !
    و چند دقيقه بعد تو كلبه بوديم.
    چند دقيقه اي فقط با اشتياق همه چي رو براي بار دوم تماشا مي كردم !
    سام در حاليكه در شامپاين رو باز مي كرد بلندد گفت :
    _آهاي كلبه ! ما به خاطر توئه كه الان اينجائيما ! وگرنه صد سال سياه اين خانوم ما رو تحويل نمي گيره ! دلش واسه تو تنگ مي شه ولي واسه من تنگ نمي شه ! من از توام كمترم كلبه جان !
    با اينكه اين حرفا رو به لحن شوخي مي زد ولي تهش يه گلايه اي بود كه حس مي كردم !
    با لبخند نگاش كردم و گفتم :
    _چي مي گي ديوونه ؟
    رو نيمكت و سر ميز نشست و گفت :
    _واقعيتو !
    _يعني من دلم واسه تو تنگ نمي شه ؟
    _مي خواي بگي كه تنگ مي شه حتمــــا" !!
    رو به روش نشستم و گفتم :
    _خب معلومه ! اين چه حرفيه تو مي زني !
    يه تاي ابروشو بالا داد و گفت :
    _چي دارم مي شنوم !!؟؟
    گيلاسمون رو پر كرد و گفت :
    _به سلامتيه عشق ! كه علي رغم تموم سختياش بازم قشنگه !
    _نوش
    خودش يه نفس گيلاسش رو سر كشيد !
    ميگم كه يه چيزيش بود !
    بلافاصله دوباره گيلاسارو پر كرد :
    _چه خبره ؟؟ جنگـــــــه مگه ؟؟
    _من امروز مي خوام يكم بيشتر بخورم ! تو آرومتر بخور !
    گيلاسشو دوباره سركشيد و از كنار ميز يه بطري خالي برداشت و گفت :
    _بطري بازي ! بلدي كه ؟؟
    _اوهــــــوم !
    _اعتراف يا عمل نيستا ! فقط سوال ! فقط جواب !
    بدون حرف ديگه اي چر خوندش !
    در بطري سمت من افتاد .
    سام در حاليكه دوباره داشت مي نوشيد گفت :
    _الان من بايد سوال كنم چون جز ما دونفر كسي اينجا نيست ! اگه برگردي عقب دوباره با من ازدواج مي كني ؟؟
    با اينكه سرش پايين بود ولي مي دونستم پشت اين سوال هزار تا اما و اگر خوابيده و جواب براش خيلي مهمه !
    من راستش روگفتم :
    _آره !
    سرشو آورد بالا و مشكوك نگام كرد :
    _و دليلش ؟؟
    _اين شد دو تا ولي جواب مي دم ! چون تو خيلي خوبي ! مهربوني !دلسوزي ! و روي حرفت مي موني اين از همه مهمتره !
    سري تكون داد كه يعني متوجه شدم !
    گيلاس خودش رو برداشت و اون يكي رو به دستم داد.
    دوباره بطري رو چرخوند !
    اوه بازم سمت من ايستاد !
    بدون وقفه پرسيد :
    _چيو در من دوست نداري ؟؟
    يكم فكر كردم و جواب دادم :
    _حساسيت هاي زيادت !
    دوباره بطري رو چرخوند .
    اينبار سمت خودش ايستاد !
    با لبخندي كه معنيش " پوستت كنده ست " نگاش كردم و پرسيدم :
    _تا حالا عاشق شدي ؟
    بدون مكث گفت :
    _آره
    _چند بار ؟
    _يكبار !
    _چه زماني ؟
    گيلاسشو نوشيد و گذاشت روي ميز و بدون اينكه بهم نگاه كنه گفت :
    _اين شد سه تا سوال ولي جواب ميدم ! چند ماه قبل ازدواجمون !
    با دهن باز فقط نگاش كردم !
    _عاشق كي ؟؟؟؟
    _تو
    نمي دونم چند ثانيه با دهن نيمه بازنگاش كردم و چقدر طول كشيد كه سام گيلاسم رو جلوي صورتم گرفت و گفت :
    _هنگ كردي ؟؟
    چشامو به هم زدم و گيلاس رو از دستش گرفتم .
    از جواب رك و يه دفعه ايش خيلي جا خوردم !
    قبل ازدواجمون ؟؟؟؟؟
    يعني عشق در يك نگاه ؟؟؟
    سام بطريو چرخوند اينبار نوبت من بود :
    _الان واسه چي اينجوري تعجب كردي ؟؟
    _اين سوال بازيه ؟؟
    _فرقي مي كنه ؟؟
    _ نه خب !تعجب كردم چون فكر نمي كردم تو عاشق من باشي !!
    سام روي ميز به سمت من خم شد و با چشاي ريز كرده و اخماي درهم گفت :
    _فكر نمي كــــــــــردي ؟؟؟ همه عالم و آدم مي دونن تو نمي دوني ؟؟؟!!
    _خب فكر كردم دوستم داري همين !
    احساس كردم زير لب گفت : " كاش اين بود "
    ولي به جاش نفسشو با حرص بيرون داد و گفت :
    _نخير اشتباه فكر كردي و مي كني !!
    سرم رو به زير انداختم و گفتم :
    _ولي تو هيچ وقت به من ابراز علاقه نكردي !
    _چون هر چيزي وقتي داره ! يه آمادگي مي خواد ! من بايد يك اپسيلون آمادگيه پذيرشش رو در تو مي ديدم كه نديدم ! هيچ وقت !
    تو دلم آشوب و بلوايي بود كه خدا مي دونه !
    راستش فهميدن اينكه دوستم داره كار سختي نبود !
    ولي اعتراف اونم از زبون خودش ... خيلي فرق مي كرد !
    سام اينقدر نوشيد كه شيشه ي شامپاين خالي شد !
    به پشتي صندلي تكيه زد و گفت :
    _خسته شدي ؟؟
    _نه !
    _پس چرا اينقدر ساكتي ؟
    لبخندي زدم و گفتم :
    _خب آخه دلم موزيك مي خواد ! اينجا خيلي ساكته !
    پاشد به سمت سيستم صوتي رفت .
    فلشش رو تو دستگاه گذاشت و پلي كرد و عين دفعه ي پيش خودش شروع به رقصيدن كرد :
    آهنگ خيلي زيبايي از محمد عليزاده :

    بي تو آينده
    نا خوشاينده عشق من
    هيچكي رو جز تو
    نمي پسنده چشم من

    نه بي تو اي واي نــــه !

    لحظه به لحظه عذاب محضه! عشق من
    اگه نبينه تورو هر لحظه چشم من !

    نه بي تو اي واي نــــه !

    همينطوري درحال همراهي با خواننده به سمتم مي اومد تا اينكه دستم رو گرفت و منو بلند كردو روبه روم درحاليكه انگار براي من مي خونه زمزمه مي كرد ! همه ي اين صحنه ها تو گذشته هم اتفاق افتاده بود !

    هميشه به عشق اين عشقت
    دل من زنده ست به عشقت

    كاش مي دونستــــي كاشكي
    مي كشم نفــــس به عشقت !

    دلبندم ...
    دل كندم از همه به خاطرت
    خيلي برام عزيزه خاطرت !
    به خاطرت ... به خاطرت ...!

    دل كندم به خاطرت !

    هميشه به عشق اين عشقت
    دل من زنده ست به عشقت

    كاش مي دونستي كاشكي
    مي كشم نفس به عشقت !


    اينكه بهتون بگم خيلي حال خوبي بود ، بيراه نگفتم !
    گاهي آدم يه چيزي رو مي دونه ولي شنيدنش از زبون ديگرون لذت ديگه اي داره !
    به ساعتم نگاه كردم .
    باورم نمي شد سه ساعت گذشته بود و به نظرم خيلي كوتاه تر ازين مي يومد .
    حالا ديگه وقتش بود !
    با سام روي يه نيمكت نشسته بوديم و داشت با گوشيش ور مي رفت .و يه دفعه اي گفت :
    _خبري ازين آرش عوضي نيست ! معلوم نيست سرش تو كدوم آخور گرمه !
    تو دلم گفتم : اتفاقا" خيليم معلومه !
    _حتما" كاري چيزي داره خب !
    _آخه سابقه نداره كه يه روز زنگ نزنه !
    واسه اينكه حواسش رو پرت كنم گفتم :
    _بي خيال آرش ! پاشو برگرديم ويلا ، هوا تاريك شد !
    موهامو از پشت كشيد و گفت :
    _تو از كلبه سير شدي ؟؟
    _بعله !
    سري تكون داد و با هم به سمت ويلا حركت كرديم.
    تو ويلا هيچ صدايي نمي يومد و همه جا تاريك بود !
    سام با تعجب گفت :
    _اينا كجا رفتن بدون خبر ؟؟؟
    شونه اي بالا انداختم و وارد شديم .
    از راهروي ايوون عبور كرديم و به اتاق نشيمن رسيديم.
    سام كه همچنان متعجب بود ، در حاليكه به اينور و اونور سرك مي كشيد چراغو روشن كرد !
    دورتادور اتاق نشيمن كه حدودا بزرگ بود كاغذ كشي ( كه من از تهران آورده بودم و به آقا ياسر دادم ) آويزون بود !
    همه جا رو از مبل و وسايل خالي كرده بودن و فقط ميز دو نفره اي (به سفارش من ) وسط بود و روش هم يه كيك شكلاتي !
    روي ميز چندتا شمع گذاشته بودن و روي كيك هم دو شمع كه با هم مي شد :28
    چند تا شاخه گل رز قرمز تو گلدوني سر ميز بود .
    يه سيستم صوتي هم كنار سالن !
    سام داشت هاج و واج به اطراف نگاه مي كرد !
    پريدم جلوش و با لبخند گفتم :
    _عزيــــزم تولــــــدت مبارك !
    سام كم كم تعجبش به لبخند مبدل شد و دستي تو موهاش برد و چشاشو رو هم گذاشت !
    وقتي چشاشو باز كرد منو در آغوش كشيد !
    و در حاليكه محكم فشارم مي داد گفت :
    _مرسي خوشگلم ! واقعا سورپريز شدم !
    من با زحمت خودمو يكم آزاد كردم و در كمال تعجب سام ، به آرومي لبهاشو بوسيدم و گفتم :
    _بيا بريم سر ميز !
    و دستشو به سمت ميز كشيدم !
    اونو نشوندم و خودمم روبه روش نشستم و شمعهاي سر ميز رو يكي يكي روشن كردم .
    سام با حض وافري نگام مي كرد .
    منم لبخندم رو به روش پاشيدم و گفتم :
    _زود باش يه آرزو كن و بعدشم شمعتو فوت كن !
    سام چشماشو بست و خيلي سريع باز كرد و شمعاشو فوت كرد و من براش دست زدم و گفتم :
    _اميدوارم جشن تولد صد سالگيتو بگيري !
    سام اينقدر شوكه بود كه زياد حرف نمي زد .
    _آقاي تولد ! ميشه من برم لباسمو عوض كنم ؟؟
    سام با لبخندي عميق گفت :
    _آره اتفاقا" منم برم يه لباسي عوض كنم بد نيست !
    لباس طلايي كذايي رو كه اونروز با بچه ها خريدم رو تن كردم !
    پشتش محشر بود ! هي دوست داشتم تو آينه نگاش كنم !
    از پشت تا روي باسن بند بند بود !
    كفش مشكي طلائي رو هم پا كردم و
    موهامو تماما بالاي سرم جمع كردم و هديه ي سام رو برداشتم (البته يكيشو ) و به نشيمن برگشتم !
    سام هنوز نيومده بود .
    من ديدم بهترين فرصته كه روي ميز رو مرتب كنم .
    خم شده بودم و داشتم كادومو كنار شمعها ميزاشتم كه صداي نفس هاي سام رو پشت سرم حس كردم !
    وقتي ايستادم از پشت بهش برخورد كردم !
    با حالت خاصي نگام مي كرد .
    با استيصال گفت :
    _تو قصد جون منو كردي ؟؟؟
    خنديدم و گفتم :
    _آره بهم نمي ياد قاتل باشم !؟؟
    سام منو عقب داد و دستم رو بالاي سرم نگهداشت و منو چرخوند و گفت :
    _بعد توقع داشتي عاشقت نشم ؟؟؟
    خنديدم و گفتم :
    _پس خودتو تو آينه نديدي ؟؟!!
    پوفي كشيد و سرجاش نشست و گفت :
    _چه فايده يكي نيست عاشقمون باشه !
    _غر نزن ! كيك رو ببر كه برات يه هديه ي خاص دارم !
    سام چاقوي روبان زده رو برداشت و با يك دو سه ي من كيك رو بريد و من دوباره براش دست زدم !
    سام به پشتي ميز تكيه داد و گفت :
    _كيك رو ول كن ، بدو هديه ام رو بده !
    _كدومش رو ؟؟
    _عه مگه چندتائه ؟؟؟
    _حالـــــــــا !! يه هديه ي مادي داري يه هديه ي فيزيكي !
    سام چشاش چهار تا شد !
    بعد با لبخند گفت :
    _يعني آدم احمقي پيدا مي شه كه فيزيكي رو ول كنه مادي رو بگيره ؟؟؟
    اوه اوه !فك كنم سام بد حاليش شد !!
    واسه همينم معطل نكردم و موزيك رو پلي كردم !
    همون آهنگ شكيرا كه يه بار تو خونه مون باهاش رقصيده بودم و سام گفته بود : اين واسه يه بزم دو نفره خوبه !!!
    همچين آدم سواستفاده گريـــم من !
    سام جا خورد ولي به روش نياورد و
    با لبخند دستي زير چونه اش گذاشت و منو تماشا مي كرد .
    همون اول رقص ، پشتم رو كردم و در حاليكه بدنم رو پيچ و تاب مي دادم و گيره ي موهامو باز كردم و به سمتش برگشتم و چشمكي بهش زدم وشروع كردم.
    خداييش هيچي كم نزاشتم !
    رقص و عشوه و ادا و حركات س ك س ي و خلاصه تركوندم !
    مخصوصا اونجا كه پشتم رو مي كردم و باسنمو مي لرزوندم ! يا اونجا كه شكمم رو به حالت سايت شيمي ، تكون مي دادم !
    سام بازم ازون مدلا بود كه ميميك صورتش هيچيو نشون نمي داد !
    آخرش يه شاخه گل برداشتم و همزمان با تموم شدن آهنگ ، خم شدم و اونو به سام تقديم كردم !
    سام بلند شد و دستم رو بوسيد و با عشق تو چشام نگاه كرد و گفت :
    _تو بي نظيري عشق من !
    _ ممنون ! حالا نوبت كادوي ماديته !
    سام لبخندي زد و به كادوي تو دستم خيره شد و با كنجكاوي نگاه كرد .
    ادكلن بلو شنلش رو به سمتش گرفتم و گفتم :
    _نا قابله !
    سام اونو از دستم گرفت و بو كرد و گفت :
    _خيلي خوبه ! مرسي خوشگلم !
    _خواهش مي كنم !
    _تا حالا به اين حد سورپريز نشده بودم ! خيلي دوست داشتني بود مثل خودت !
    اينبار فقط با لبخند نگاش كردم كه سرش رو به زير انداخت و گفت :
    _من فكر نمي كردم تو روز تولدم رو يادت بمونه !
    خيلي معصومانه اين جمله رو گفت !
    دلم گرفت !
    ببين من چه كردم كه اين طرز فكر سامه !
    پاشدم و به سمتش رفتم و روي پاش نشستم و سر به زير انداختم و به آرومي گفتم :
    _ببخشيد اگه تو اين مدت اذيتت كردم ! ولي مي خوام بدوني من ... دوست دارم !
    سام تو منتهايي ترين نقطه ي چشمام ، زل زده بود و با حالتي كه بيشتر شبيه به بغض بود لبم رو ميون لبهاش گرفت .
    اينبار چشمامو نبستم چون صورت جذاب و زيباش ، نمي زاشت نگاش نكني !
    مخصوصا" با اين پيرهن و شلوار سفيد اسپرتش !
    لبش رو از لبم جدا كرد و در حاليكه چشماش رو به سرخي مي رفت و گلوش بغض داشت گفت :
    _مي دوني چقدر منتظر اين لحظه بودم ؟؟؟ نه !! امكان نداره حتي بتوني حدس بزني !
    و دوباره سرش رو پايين انداخت .
    با همون بغض !
    آه لعنتي !
    داشت به من هم سرايت مي كرد !
    نمي دونم با كدوم جسارت چونش رو بالا آوردم و بوسيدمش !
    سام نتونست بغضشو كنترل كنه و علي رغم همه ي تلاشش ، قطره اي اشك از چشمش چكيد !
    من داغون شدم !
    چون عامل همه ي اين ناراحتي من بودم !
    وگرنه سام خيلي قوي تر از اين بود كه گريه كنه !
    منم اشكم چكيد روي دست سام !
    با تعجب سرش رو بالا گرفت !
    واي چشاش چقدر زيبا شده بود !
    نمدار و زيبا !
    منو تو آغوش گرفت و كنار گوشم گفت :
    _ببخشيد عزيزم ناراحتت كردم ! دست خودم نبود !!
    _نه چيزي نيست !
    سرم رو از روي شونه اش بلند كرد و گفت :
    _گل من !ًدوست ندارم چشاتو ابري ببينم هيچ وقت ! تو فقط بايد بخندي !
    چيزي نگفتم كه با لبخند يه وريش گفت :
    _تو خيلي امروز شيطوني كرديا! حواست هست !؟؟
    خنديدم !
    _تو نمي خواي هديه ي ديگه به من بدي ؟؟؟
    با علامت سوالي تو چشام به چشماش نگاه كردم كه گفت :
    _مي خوام جسمت رو مال خودم كنم !
    گوشه ي لبم رو به دندون گرفتم كه ادامه داد :
    _يعني تو نمي خواي هديه ات رو تكميل كني تا قشنگ ترين شب زندگيم رو بسازي ؟؟ تا اين جشن تولد بهترين تولد تموم عمرم باشه ؟؟
    نتونستم حرفي بزنم و فقط نگاش كردم .
    نگاهي كه توش يه كلمه موج مي زد !
    _بله !بله ! بـــــله !


    تو چشماش تمنـــــــا موج مي زد.
    خواستن ...
    عشق ...
    حس لرزيدن دست و دل ...
    در آستانه ي گشودن هديه اي كه نمي داني چيست ...!
    منم نگاش مي كردم !
    آره خودم خواستم !
    به هر دليلي خودمو راضي كردم !
    دلمو راضي كردم كه بايد اين اتفاق بيفته ...
    اين اتفاق بيفته كه قدرتم بيشتر بشه ...
    من كه دارم زندگي مي كنم !
    تا كي مي تونم مبارزه كنم ؟؟؟
    تا كي اينهمه بينمون فاصله باشه ؟؟؟
    پس زدن ؟؟ التماس ؟؟؟
    بازم همون حس از درون قلقلكم مي داد :
    _غلط كردي !! همش هميـــــن نيست !! تو بدون اينكه بفهمي ، نا خودآگاه ... مي خواي كه اين حس رو تجربه كني ! تو مي خواي با سام باشي ! اينها همش بهونه ست !!
    منو مثل كاه در آغوش كشيد و برخاست !
    هرم نفسهاش ...
    فرم نگاهاش ...
    تب و دماي بدنش ...
    همه عجيب شده بود !
    در حاليكه با لذت نگام مي كرد و چشم ازم برنمي داشت وارد اتاق شد و در رو پشت سرش ، با يه لنگه پا بست !
    منو روي زمين گذاشت !
    هيجان داشتم !
    نمي تونم دروغ بگم !
    آره پر از هيجان بودم ...
    تجربه ي اولم بود...
    بعد از مدتها زندگي با همسرم ...
    و بعد از مدتها زندگي ...
    با لطافت خاصي دستام رو بالاي سرم برد و با دستاي خودش رو هم گذاشتشون و لبهامو بوسيد !
    دستاي خودش رو روي بازوان برهنه ام مي كشيد و پايين مي آورد ...
    چشمام نا خوداگاه بسته شد ...
    از فرط هيجان ...
    گوشه ي لبم رو گاز مي گرفتم..
    دستش روي كمرم متوقف شد !
    در حاليكه صداي نفسهاش گوياتر از هميشه بود...
    بند لباسم رو كشيد !
    تموم گره ها شل شد و لباس از تنم افتاد !
    ديگه كار از هيجان گذشته بود !
    هم سخت بود هم شيرين !
    نمي تونستم چشمامو باز كنم !
    سام لبهاشو كنار گوشم گذاشت و لاله ي گوشم رو بوسيد و گفت :
    _تو خيلي زيبايي عزيزم ! فوق العاده اي!
    و دوباره منو در آغوش كشيد و اينبار روي تخت فرود اومدم !
    سام خم شد و كفشهام رو از پام خارج كرد و كف پام رو بوسيد !
    پيرهنش رو در آورد و كنارم روي تخت دراز كشيد !
    سرش رو روي سينه ام گذاشت و در حاليكه به صداي قلبم گوش ميداد گفت :
    _دوست دارم اين ضربان ها فقط از فرط هيجان و عشق باشه نه از هراس !! تو كه نمي ترسي عزيزم ؟؟؟
    فقط نگاش كردم !
    _مي خوام بدوني ! حتي همين الان ! الان كه تو خودت مي خواي اگه بدونم اذيت مي شي اگه بدونم مي ترسي اگه بدونم ذره اي دلهره داري ، بازم رو تموم خواسته هام پا ميزارم !! تو خيلي مهم تر از تموم اميال و خواسته هاي مني ! تو مي دوني عشق يعني چي ؟؟
    سرم رو به نشونه ي ندونستن به طرفين تكون دادم كه موهامو بوئيد و گفت :
    _يه روز پاييزي ! تو كافه ي رز واسه خودت نشستي و كل دنيا به يه ورت هم نيست ! يه دفعه يه دختر از در مي ياد تو ... عبوس ... عصبي ... تو همه ي حواست پيش اونه و اون اصلا" نگاشم بهت نمي افته ! مي شينه يه گوشه و سيگاري رو با حرص دود مي كنه و مي ره تو دنياي خودش ! تو چشاش كلي غصه ست ! كلي حرفه ! تو حرصت مي گيره !عادت نداري به ديده نشدن ! هر جا مي ري همه نگاها دنبالته ولي اين دختره ... اين دختره ... حتي نيم نگاهي ام بهت نمي كنه ! بدون اينكه چيزي سفارش بده سيگارشو مي كشه و پول ميز رو حساب مب كنه و ميره ! تو هم دنبالش مي ري ! ببيني كيه ؟؟ و اين داستان چند بار ديگه هم تكرار مي شه فقط دفعات بعد همش با دوستاشه ! بازم تو رو نمي بينه ! بازم سرد...بي خيال دنيا !
    ولي تو ديگه بي خيال نيستي ! نمي توني كه باشي ! حواست همش پيش اونه ! تموم آمارش رو داري ! غرورت اجازه نمي ده كه بري جلو ! عادت نداري ! بعدشم اون حتي يه بار هم نديده تو رو !
    بازم بگم !؟؟؟؟
    با دهن باز نگاش مي كردم !!!
    باورم نمي شد ...
    سام منو از قبل مي شناخته !!!


    باورم نمي شد !
    چرا تا حالا چيزي نگفته !!؟؟
    وقتي ديد اونقدر هنگ كردم و فقط بهت زده نگاش مي كنم خنده ي كوتاهي كرد و گفت :
    _خوشگلم ! من خيلي راه درازي رو طي كردم واسه به تو رسيدن ! من قبل از امشب بارها تورو لمس كردم ! تو روياهام... تو واقعيت با چشماي باز ... من خيلي به تو نزديك بودم و هستم ... فقط منتظر بودم كه يكبار جدي ديده بشم !! يكبار مهم باشم تا همه چيو بهت بگم !!
    دلم براش سوخت !
    از خودمم حرصم گرفت !
    چرا هميشه اينقدر تو خودمم كه متوجه اطرافم نشدم ؟؟
    يه دسته از موهامو تو دستش بود و نگاش به نگام :
    _بارها و بارها در كنارت قرار گرفتم ! ولي چون دوستات متوجهم مي شدن مجبور بودم محتاط باشم !! يواش يواش فهميدم تنهايي ! خواهر و برادري نداري ! مادرت فوت كرده و با پدرت و زنش زندگي مي كني ! ولي تو همچنان تو لاك خودت بودي ... خصوصا وقتايي كه تنها بودي ! انگار غصه هات واسه خودت بود خنده هات مال دوستات ! فهميدم خيلي غدي ! سرتق ! به پسرا محل نمي دي ! من حتي شانديز رو از قبل مي شناختم و همون موقع هم ازينكه باهاش بيرون و مهموني و اينا مي رفتي حرص مي خوردم ! هميشه حواسم بهت بود !
    يه بارم ناخواسته خورديم به هم ! گفتي : " كوري مگه ؟؟ "
    چيزي نگفتم و تو هم باز منو فراموش كردي ! واسم سخت بود ! مي خواستم دوستم داشته باشي ! خيليا دوسم داشتن ، دنبالم بودن ، باهام بودن ، ولي من فقط مي خواستم تو با من باشي !!
    فقط تو !!
    بله پروا خانوم !! خيلي مسير سختي رو طي كردم و به اينجا رسيدم !
    خيلي صبر كردم ! خيلي انتظار كشيدم !
    مي خوام بدوني من تحملم زياده ! واسه تو تا ته دنيا هم حاضرم انتظار بكشم ! نمي گم چقدر اذيت شدم كه دلم خوش بود به اينكه يه روز برات مهم مي شم ! نمي گم چه شبهايي تا صبح راه رفتم و سيگار كشيدم ... چه روزايي كه تو كافه نشستم و به در خيره شدم تا تو از در تو بياي !! وقتي ام بياي ... منو نبيني !!
    اينا همش خاصيت عشقه خوشگل من !
    وگرنه من حتي به مخيلم خطور نمي كرد كه يه روز اينجوري درگير يه حس بشم ! دنيا رو اينقدر كوچيك مي ديدم و دست يافتني كه حتي به يه " نه " ساده فكر نمي كردم !
    ولي تو حريف سرسخت من تو زندگي شدي !
    تموم لحظه هام به ياد تو بود... تموم لحظه هام ميفهمي ؟؟؟؟
    ولي به روم نمي آوردم و اين سخت تر از اصل موضوع بود !
    اينكه نتوني دردتو به كسي بگي !

    ديگه نتونستم تحمل كنم و با بهت تموم گفتم :
    _پس اون تصادف چي بود ؟؟؟؟؟؟
    لبخند كمرنگي زد و جواب داد :
    _يه تصادف ساختگي ! واسه ديده شدن ! مي دونستم اگه بيام جلو و واقعيت رو بهت بگم ، قبولم نمي كني ! تموم اعتماد به نفس دائميم رو از دست داده بودم ! دوست داشتم فكر كني يه تصادف ما رو به هم پيوند داده !!
    _سانازم الكي بود ؟
    خنديد و گفت :
    _نه عزيز ديوونه ام ! اون يكي واقعي بود ! ولي به هيچ عنوان واسه من عددي نبود ! اون رو بهونه اي كردم واسه اينكه تو حس كني شرايطم داغونه و حس معرفتت وادارت كنه كه كمكم كني ! ولي از قضا تو هم درگير اون يارو مرتيكه ي الدنگ بهزاد بودي و ديگه بقيه شم خودت مي دوني !!
    _باورم نمي شه !!
    چشماشو رو هم گذاشت و سرش رو تو گردنم فرو كرد و همينطور كه بدنم رو مي بوئيد گفت :
    _باور كن عشقم !
    _آخه من فكر مي كردم تو فقط واسه خلاصي از دست ساناز بهم پيشنهاد دادي !!
    _اگه بهت مي گفتم مدتهاست عاشقتم قبول مي كردي ؟؟؟
    _شايد !
    _ولي من نمي تونستم ريسك كنم ! همه ي زندگيم ، به يه شايد و بايد تو بود ! نه شنيدن از تو واسه من ، انتهاي زندگي بود !! من ديگه نمي تونستم بدون تو نفس بكشم ! مي خواستم كنارم باشي ! خيلي نزديك ! مي فهمي ؟؟
    سرش رو آورد بالا و اينبار خيلي جدي نگام كرد !
    _پروا ! مي خوام بدوني الان بعد از اين همه مدت انتظار و انتظار ، الان تشنه ي وجودتم ! بايد وحشي ترين آدم زمين باشم ! ولي اگه تو همين ثانيه بازم دارم خودمو كنترل مي كنم واسه اينه كه بدوني ، لحظه اي جسم بدون روحت رو نخواستم ! اما امروز ... امشب ...تو خودت به من اين حس رو دادي ! انگار تازه متولد شدم ! به اندازه ي همه ي اين مدت برزخم ، الان تو بهشت و لذتم ! تو تموم خواسته ي مني ! من به جز تو هيچي ازين دنيا نمي خوام !

    لحظه به لحظه اي كه مي گذشت شيرين بود برام ! خيلي خوبه حس مورد علاقه بودن ، مورد توجه كسي بودن كه خودش مركز توجهاته !
    لبم رو به دندونش گرفت و گفت :
    _تو واسه من خيلي مقدسي ! مثل معبد كه دوست دارم عبادتت كنم ! من از خداي خودم تورو خواستم و خوشحالم كه روز تولدم ، تو رو يه بار ديگه به من هديه داد !
    نوازش دستش روي بدنم بهم آرامش خاصي مي داد !
    حسي كه تاحالا تجربه نكرده بودم !
    مدام لبها ، گردنم رو بوسه بارون مي كرد و زير گوشم مي گفت :
    _دوست دارم ... !
    اما تماس دستاش زير ، لباس زيرم حرارتم رو بالا برد !
    يكم از استرسم كم كرد و باعث شد منم كمي لذت ببرم !
    البته انتظارم از هم آغوشي اول ،لذت نبود !
    اما سام ، با چنان عشق و ملاطفتي ، عين شي باارزشي لمسم مي كرد كه براي اولين بار ، به زن بودنم و اينكه ازدواج كردم ، افتخار كردم !
    سام مي دونست بايد چه جوري با يه زن برخورد كرد تا ازين رابطه زده نشه !!
    و اون لحظه اي كه ازش هراس داشتم فرا رسيد !
    سعي كردم مثل هميشه قوي باشم و ادا و اصول در نيارم ولي با همه ي اين اوصاف قطره ي اشكي از چشمم چكيد !
    تو اون لحظه قربون صدقه هاي سام واقعا" موثر بود !
    نوازش هاش ...
    دوست دارم گفتناش ...
    بوسه بارون تموم اعضاي بدنم ...
    در آغوش گرفتنم ...
    اينكه مي دونستم يكي هست كه عاشقمه !


    فصل بيست و يكم





    سام كنارم دراز كشيده بود و با لبخندي يه وري نگام مي كرد .
    آخه بلافاصله ملحفه رو دور خودم پيچيدم كه مثلا" سام منو نبينه !
    فكر كن !
    _نيگا داره ؟؟
    نوك دماغمو فشار داد و گفت :
    _قورباغه چند تا پا داره ؟؟
    _بشمار ببين چندتا داره !
    _نمي خوام ! من كاراي مهم تري دارم خوشگله !
    و سرشو يهويي كرد زير ملحفه !
    جيغي كشيدم !
    چون داشت كنار پرسينگ نافمو گاز مي گرفت و مورمورم ميشد !
    با خنده سرشو بيرون آورد و گفت :
    _كله پوك ! الان مثلا" اين ملحفه رو واسه چي به خودت پيچيدي ؟؟؟
    من كه ديگه همشو ديدم !
    من داشتم با حرص نگاش مي كرم كه دقيقا موجبات لذت سام بود،واسه همين ادامه داد :
    _با وضوح بالا و فوق كيفيت !
    يه مشت حواله ي شكمش كردم و گفتم :
    _ديگه از اين به بعد نمي بيني !!
    و انگشت اشارمو جلوي صورتش تكون دادم !
    انگشتمو با دستش خم كرد و با لبخند گفت :
    _ملكه ي زيباي من ! منو تهديد نكن ! چون من هر كاري دوست داشته باشم مي كنم !
    پشتمو بهش كردم و گفتم :
    _برو عمو !
    كنار گوشم آروم زمزمه كرد :
    _به همين زودي برم ؟؟؟
    دلم واسش سوخت ولي واسه اينكه ديگه پررو بازي درنياره گفتم :
    _بله برو !
    با ناباوري خم شد رو صورتم و با حالت خاصي نگام كرد !
    چشامو بستم كه يه دفعه اي دلم نسوزه مهربون شم !
    سام آروم آروم رو كمرم رو نوازش مي كرد و يه ترانه اي رو زمزمه مي كرد :
    با هميم اما
    اين رسيدن نيست...
    اون كه دنيامه
    عاشق من نيست ...
    با هميم اما
    پيش هم سرديم
    اين يه تسكينه
    اين كه هم درديم
    اين حقـــــــــم نيست ...!!
    اين همه تنهايي
    وقتي تو اينجايي
    وقتي مي بيني بريــــــــدم
    اين حقم نيست
    حق من كه يك عــــــــــمر
    با تو بودم اما
    با تو روز خوش نديدم !
    اين حقم نيست ...
    وقتي ديد واكنشي نشون نمي دم گفت :
    _پروا تو واقعا" مي خواي بخوابي ؟؟ به همين زودي ؟؟ من مي خوام از امشبم استفاده كنم !
    ناچار به سمتش برگشتم و گفتم :
    _آخه من خوابم مي ياد !
    _خواب بي خواب !
    _اونوقت برنامه ات چيه ؟
    _مي برمت يه جاي خوب !
    _كجا ؟؟
    _ديگه ديگه !
    و بدون اينكه منتظر جوابم بمونه منو در آغوش كشيد و از روي تخت بلندم كرد و به سمت در حموم برد !
    مي خواستم مخالفت كنم كه پيش دستي كرد و گفت :
    _هيــــــــس ! غر بي غر ! يه امشبو لااقل !
    و منو داخل وان گذاشت و آب داغ رو باز كرد و كمي مايع شستشو هم ريخت و چشمكي زد و گفت :
    _الان بر مي گردم !
    چند لحظه بعد با ليوان آب ميوه اي برگشت و اومد كنارم و گفت :
    _اينو بخور !
    _ميل ندارم !
    _رنگت پريده عشقم !
    و به زور ليوان رو به لبم رسوند و عين بچه ها ، به زور به خوردم داد .
    بعد خودشم وارد وان شد .
    منو نشوند روي پاش !
    _خوشگل من ! عسل من ! من مي خوام خستگيت در بره تا صبح خيلي درد نداشته باشي !
    آب گرم در من رخوتي ايجاد كرده بود كه دلم ميخواست همونجا بخوابم !
    خصوصا" با نوازشهاي سام و كلمات محبت آميز لالايي گونه اش !
    نيم ساعت بعد سام حوله پيچ شده منو روي تخت خوابوند و پتو رو روم انداخت و اينقدر اونجا، بالاي سرم نشست و بوسم كرد و نوازشم داد تا خوابم برد .


    نزديكاي خونه بوديم كه به آرش پيامك زدم :
    ما دم خونه ايم ! همه چي اكيه ؟؟
    سريع جواب داد :
    بلــــه ! شما هم جاي دل و قلوه دادن به هم ، زود باشيد كلي آدم اينجا منتظرنا !
    منم براش نوشتم :
    فوضولي موقوف !
    دم در خونه هيچ صدايي نمي يومد .
    سام خيلي عادي ، درو كليد انداخت و باز كرد.
    با تعجب رو به من گفت :
    _ مگه آباژورو روشن نزاشته بوديم ؟
    شونه بالا انداختم و با هم به سمت سالن رفتيم كه يهويي چراغا روشن شد و حدودا پنجاه، شصت نفر همزمان گفتن :
    _سورپرايـــــز !
    و چند تا آبشاري روشن شد.
    سام با دهن باز ولي خندون به همه نگاه مي كرد و بلند سلام كرد.
    منم همينكارو كردم.
    سمانه كه پيرهن آبي جذبي پوشيده بود و موهاشو دورش ريخته بود و ناز شده بود ، جلو اومد و سام رو بوسيد و بهش تبريك گفت .
    بعدشم آرش اومد و بعد از كلي دلقك بازي لپ سام رو محكم ماچ كرد كه سام شوتش كرد كنار.
    بعدشم تك تك با همه احوالپرسي كرديم.
    الي و سارا و محمد و فرزاد هم تو ليست مدعوين بودند.
    اون دختر دايي حال به هم زن سام هم دعوت نكرده اومده بود و عين ميمون خودشو از سام آويزون كرد و هر چي عقده تو تموم سالهاي مجردي سام داشت ، يه دفعه اي خالي كرد و تا تونست سام رو بوس كرد !
    دختره ي جلف !
    آرش دم گوشم گفت :
    _ شوهرتو نچسبي تا پنج ديقه ديگه تموم ميشه ها !
    با حرص دروني ، دست سام رو گرفتم و به سمت الي اينا رفتيم و يكم پيششون نشستيم.
    مهمونامون دوستاي سام و دوستاي خودم بودن كه همه يكي يدونه همراه هم داشتن.
    آرش به گروه جاز اشاره كرد كه شروع كنن و خودش هم اولين نفر پريد وسط.
    خلاصه مجلس گرم شد و اون وسط شلوغ شلوغ.
    منم از فرصت استفاده كردم و يه پيرهن ماكسي دكلته ي سورمه اي جذب پوشيدم و چون وقت نداشتم ، موهامو دم اسبي بستم و رژ قرمزي زدم و برگشتم به سالن.
    سام كه وسط بود تا منو ديد چشاش برقي زد و به سمتم خيز برداشت و منو كشيد وسط.
    همينطور كه با عشق وافري نگام ميكرد گفت :
    _ممنونم خانوم كوچولوي خوشگلم !
    _خواهش مي كنم !
    _خيلي دوست دارما ! حتي نمي توني تصور كني !
    نگاش كردم كه ادامه داد :
    _داري عاشق ترم مي كني با اين كارات !
    يه دفعه آرش با قيافه ي مسخره اومد وسط ما دو تا و گفت :
    _حال آدمو به هم مي زنين شما دوتا ! اه اه ! الان وسط رقص چه وقته اين حرفاست آخه ؟؟
    سام جواب داد :
    _نكبت به تو چه ؟؟ هي زاغ ما رو چوب مي زني ؟؟
    آرش دست منو گرفت و در حاليكه از كنار سام دور ميشديم گفت :
    _نخير ! مي خوام دو تا قر با خانومت بدم !
    رفتيم يه سمت ديگه و آرش جايي كه تو ديدرس سمانه نباشه گفت :
    _خلاصه مي كنم ! هيچي غلطي نتونستم بكنم !
    چشم غره اي بهش رفتم و گفتم :
    _حقا كه خيلي بي عرضه اي ! پس اين نيم متر زبونت فقط واسه وراجيه ؟؟ يعني بهش نگفتي دوسش داري ؟؟
    _اصن سمانه منو جدي نمي گيره كه بخوام بگم !
    و حالت صورتش غمگين شد .
    دلم واسش سوخت.
    دست رو شونه اش گذاشتم و گفتم :
    _ قيافه شو !! خودم رديفش مي كنم خرس گنده ! تو غصه نخور !
    آرش نگاهي از روي سپاس گذاري انداخت .
    كيك رسيد . با آرش و سمانه شمعاشو چيديم و من برش داشتم و به اركست اشاره كردم.
    موزيك تولدت مبارك ، رو مي نواختند و من همراه با سوت و دست جمع كيك رو روي ميز مقابل سام قرار دادم.
    و سمانه با چاقو شروع به رقصيدن كرد .
    بعدشم آرش چاقو رو گرفت و سام بهش گفت چاقو رو به من هم بده.
    منم رقص چاقو كردم و در آخر كه مي خواستم چاقو رو به سام بدم ، ايستاد و گونه ام رو بوسيد و يه دسته تراول تا نشده بهم داد.
    بچه ها كلي دست زدند و آرش بلند گفت :
    _مارموز بدجنس ! يكي يدونه ازين تراولا رو به ما ميدادي مي مردي ؟؟؟ از قصد چاقو رو داد به خانومش كه پول بره تو جيب خودشون !
    خلاصه اينقدر غر غر كرد كه يه بار ديگه به اركستر گفتيم آهنگ رو تكرار كنه و آقا آرش اون وسط شلنگ تخته بندازه و دو تا تراول نوش جون كنه !
    آرش هم بالاخره يه بخاري ازش بلند شد و با همون ژستهاي دلقكانه اش دست سمانه رو گرفت و آورد وسط و يه تراول هم گذاشت روش و به سمانه هديه كرد !
    خنده ام گرفته بود !
    چشمكي به آرش زدم كه يعني آفـــــرين ! همينه !
    سام براي بار دوم شمعاي تولد امسالش رو فوت كرد و از همه هديه گرفت !
    آرش عين فرزند خونده ام هي دوروبرم بود .
    در گوشم گفت :
    _حال كردي حركتو ؟؟
    _آره ! كف و خون قاطي كردم !
    _مسخره مي كني ؟؟
    _نه خره ! خيلي خوب بود !
    _ولي بازم جدي نگرفت !
    _فكر مي كني ! اون به همه ي اينا توجه داره ! شايد تصورش اينه كه تو جدي نيستي !!
    آرش شونه اي بالا انداخت و دوباره با سمانه و سام و سارا و الي شام رو سرو كرديم و حواسمون به مهمونا بود !
    خلاصه شب تموم شد و مهمونا يكي يكي رفتند !
    سارا موقع رفتن دم گوشم گفت :
    _خيلي خوشم اومد كه واسش تولد گرفتي ! سام لايقه بهتريناس !
    ما چهار نفر مونديم .
    من كفشامو درآوردم و رو مبل ولو شدم.
    ولي سمانه و سام داشتن خونه رو مرتب مي كردن و ازين خنده ام گرفته بود كه آرش تن پرور هم مجبور بود به خاطر اينكه سمانه داره كار مي كنه مدام كمك كنه !
    وگرنه با نانچيكو مي زديش اين موقع شب از جاش تكون نمي خورد !
    عشق ديگه لامصب !
    من كه اصلا نمي تونستم كار كنم !
    هم كمرم ، هم پاهام تير مي كشيد و فقط دوست داشتم برم بخوابم.
    لباسام رو عوض كردم و برگشتم به سالن ديدم همه جا مرتب شده !
    سمانه پيش بندشو باز كرد و رو به من گفت :
    _مرسي پروا جون ! امشب خيلي خوش گذشت به همه !
    _همه ي زحمتش به گردن تو و آرش بود !
    _نه بابا ! اين چه حرفيه !
    _بيا بهت يه دست لباس بدم برو بخواب ! خيلي خسته شدي !
    سمانه خميازه اي كشيد و دستي تو موهاي مشكي بلندش كرد و گفت :
    _دوست داشتم برم خونه صبح بايد برم خونه ي دوستم !
    سام از آشپزخونه بيرون اومد و گفت :
    _خب از همينجا برو !
    آرش كه كنار من نشسته بود گفت :
    _اگه مي خواي من مي رسونمت بعدشم خودم مي رم خونه !
    سمانه به آرش نگاهي كرد و گفت :
    _نه آخه خيلي زحمت مي شه ! اين چند روز همش اسباب زحمت شما بودم !
    ْآرش كه ديد تعارف آبكيه از خدا خواسته بلند شد و سوئيچشو برداشت و گفت :
    _زحمتي نيست سر راهمه !
    سمانه بدو رفت مانتو پوشيد و آخرين مهمونا هم رفتن.
    داشتم واسه آرش دعا مي كردم كه بتونه حرفشو بزنه كه سام از پشت بغلم كرد و بينيشو رو گردنم كشيد و گفت :
    _همه ي اين تولد و هديه ها و شاديها ، به اندازه ي وقتي كه تو در آغوش مني نيست ! تو قشنگ ترين هديه مني خوشگلم !
    و از جا بلندم كرد و به سمت اتاق خواب مشتركمون كه تا حالا غير مشترك بود برد.
    منو روي تخت گذاشت و خودش مشغول تعويض لباس شد.
    كنارم دراز كشيد و دستش رو برد زير لباس راحتي ام .
    همينطور كه دستش رو حركت مي داد ، لبم رو مي بوسيد كه بهش گفتم :
    _من خيلي خسته ام مي خوام بخوابم !
    سام چند لحظه خيره نگام كرد ولي سعي كرد به روش نياره .
    گونه مو بوسيد و پتوم رو مرتب كرد و شب بخير گفت.
    جوابش رو دادم و چشام رو بستم.
    چون داشت با موهام بازي مي كرد زود خوابم برد !



    امروز سر كلاس يه اتفاق عجيب افتاد !
    يكي از پسراي كلاس كه باهاش كل كل خاصي دارم ، چون خيلي پررو و از خود راضيه ، درست زماني كه مصطفوي صدام كرد كه برم كنفرانس بدم ، به خيال اينكه مصطفوي حواسش نيست ، پاشو جلوي پام گذاشت و نزديك بود نقش بر زمين بشم !
    دوستاش هر هر خنديدن و من داشتم مي رفتم سمتش كه بخوابونم زير گوشش ، كه مصطفوي قبل از من اين كارو كرد !
    يعني صدا از ديوار مي يومد از بچه ها در نمي يومد.
    يه اخم غليظ كرد و رو به بهبود ( همون پسره ) گفت :
    _شوخي يه حدي داره !! حتي تو لفظ ! شعورت نمي رسه كه اين دختر ممكنه بيفته دست و پاش بشكنه ؟؟؟ كارت به جايي رسيده كه ديگه از شوخي حرفي هم گذشته و به جفتك انداختن افتادي ؟؟؟ بيـــــــــــــــــرون !!
    اينقدر محكم گفت بيرون كه بهبود آب دهنش رو قورت داد و بدون حرف پريد بيرون!
    مصطفوي رو كرد به من و همون وسط كلاس گفت :
    _وقتي به شما تذكر مي دم ، شوخي نكن واسه همينه ! حتما بايد يه بلائي سر خودت بياري ؟؟ بگير بشين مي گم يه نفر ديگه بياد !
    با دهن باز داشتم نگاش مي كردم .
    اين چرا يه دفعه محبتش گل كرد .
    _استاد من حالم خوبه خودم مي تونم بيام.
    ولي مصطفوي يكي ديگه از بچه ها رو صدا زد و خلاصه از گردنم افتاد اين درس جواب دادن اما تو خماري بودم كه چرا اينجوري كرد ؟؟؟؟
    الي چشمكي بهم زد و با لبخند روشو برگردوند.
    بعد از كلاس ، با الي و سارا داشتيم از كلاس مي رفتيم بيرون كه بهبود سد راهم شد و گفت:
    _منم اگه دختر بودم و يه استاد جوون پشتم در مي يومد ذوق مرگ ميشدم ! ولي منتظر باش چون دارم برات !
    يه شيشكي حوالش كردم و گفتم :
    _خدارو شكر دختر نشدي چون هيچ استادي پشتت در نمي يومد !
    با الي و سارا خنديديم و الي گفت :
    _بهبود بيراهم نمي گه ها ! مصطفويه خبر نداره شوهر داري وگرنه اينطوري داغ نمي كرد .
    سارا ادامه داد :
    _آره ديدي چه دختر دختري مي كرد ! خبر نداره دختر يه ساليه كه عمرش رو داد به خانــــــــوم !
    _خفه شو سارا !
    دو تايي مي خنديدن و من رفتم از بوفه چاي و كيك گرفتم.
    غلغله اي بود .
    چون داشتن واسه تور شيراز و اصفهان ثبت نام مي كردن.
    الي و سارا كه همون اول گفتن با فرزاد و محمد چهار تايي مي رن كيش ! البته به اسم همون تور دانشجويي !
    منم كه با چند تا از دختراي كلاس گپ و گفتي داشتيم ديدم به هر حال ، خالي از لطف نيست !
    ماشين نياورده بودم و بايد با بچه ها پياده گز مي كرديم كه سام مثل فرشته ي نجات رسيد.
    پريدم بالا و در حاليكه كيفم رو پرت مي كردم صندلي عقب گفتم :
    _واي چه خوب شد كه اومدي ، گرما حالم رو منقلب مي كنه !
    _سلامتم كه خوردي خوشگلم !
    با خنده سلام كردم و الي و سارا هم سوار شدن !
    سارا هم از سير تا پياز قضيه ي امروز از تور تا دعواي سر كلاس رو تعريف كرد !
    سام با دقت گوش مي كرد و سر تكون مي داد و دست آخر با نيمچه اخم گفت :
    _خوب كرد بايد فكشم مي آورد پايين !
    همينطور كه صورتمو جلو فن ماشين گرفته بودم تا يخ كنه گفتم :
    _اوه ! بيچاره خيلي ضايع شد بسش بود !
    _بيچاره غلط كرد جفتك انداخت !
    و منو نشوند عقب و گفت :
    _عزيزم اين چه كاريه مي كني ؟؟ خب عرق كردي الان اينجوري سرما مي خوري !
    بچه ها رو رسونديم و رفتيم خونه!
    در حاليكه ته اتاق مشغول لباس عوض كردن بودم بلند گفتم :
    _سام منم دوست دارم با تور دانشگاه برم شيراز !
    صدايي از سام در نيومد و دوباره گفتم :
    _شنيدي ؟؟
    اومد تو اتاق و همينطور كه دكمه هاي پيرهنشو باز مي كرد گفت :
    _بله شنيدم ! ولي پرسيدن نداره بايد جواب منو بدوني !
    رو تخت نشستم و گفتم:
    _يعني برم ؟
    بند سارافون كوتاهم رو از پشت مرتب كرد و گفت :
    _نخير ! يعني نرو !
    برگشتم تو چشاش نگاه كردم و گفتم :
    _چـــــــرا ؟؟؟
    _چون ما يه خانواده ايم و هر جا بخوايم بريم با هم مي ريم ! دليلي ندارهه با يه سري دختر پسر مجرد پاشي بري سفر ! تو هر كجا كه اراده كني مي ريم !
    رو تخت ولو شدم و گفتم :
    _حيف شد دوست داشتم برم !
    _گل من ! اينجوري نگو ديگه ! من اصلا نمي تونم فكر كنم بهش ! با يه مشت پسر لنگه ي همين عوضي كه امروز اذيتت كرد !
    نمي دونم چه توقعي بود كه فكر مي كردم بعد از برقراري ارتباط جنسي ، ديگه هر چي بگم نه نمي گه !
    خورد تو ذوقم !
    كنارم رو تخت دراز كشيد و دست دور كمرم انداخت و گفت :
    _تو دلت مي ياد منو تنها بزاري بري ؟؟ خداييش ؟؟؟
    فقط نگاش كردم كه گفت :
    _من يه لحظه نمي خوام از تو دور باشم بعد تو دستي دستي اين شرايط رو مهيا مي كني ؟؟
    _خب با بچه هاي كلاس بهم خوش مي گذره ! بعدش دوباره مي يام پيش تو ديگه !
    با حالت عصبي چشاشو رو هم گذاشت و پوفي كشيد و گفت :
    _ميشه اين بحث رو ادامه نديم ؟؟
    جوابشو ندادم كه لبخند زد و گفت :
    _ميشه من شما رو ببوسم ؟
    و گونه مو بوسيد !
    دوباره گفت :
    _ميشه من شما رو بخورم ؟
    و سرش رو تو گردنم فرو برد !
    در حاليكه گردنم رو مي بوسيد ، به لبام نزديك شد و يه دفعه شروع به بوسه كرد!
    مثل دفعات قبل، مدام كلمات عاشقونه به زبون مي آورد :
    _عشق مني !
    _خيلي مي خوامت !
    _تو همه ي وجودمي !
    دستش كه به زير لباسم رسيد دستش رو گرفتم و گفتم :
    _اگه دوستم داري پس چرا به خواسته ي من توجه نمي كني ؟؟
    سام يه دفعه اخم به صورتش اومد و سرش به پايين خم شد و گفت :
    _يعني اگه بگم برو يعني دوست دارم آره ؟؟
    _مسئله اين نيست ! مهم اينه كه تو به من اهميت بدي !
    _پروا ! من به تو اهميت نمي دم ؟؟؟
    و با ناراحتي به چشمام خيره شد !
    _چرا ولي ...
    _تو الان واسه چي دست منو گرفتي ؟؟تو مي خواي مانع من بشي ؟؟
    _نه !
    _پس وسط عشقبازيمون اين چيزاي بي اهميت رو وسط نكش !!
    _تو دنبال ارضاي هوس خودتي و الان هيچ چيز ديگه اي برات مهم نيست !
    سام يه دفعه عصباني شد و با دلخوري نگاه ازم گرفت و از اتاق بيرون رفت !
    فكر كنم تند رفتم !
    خواست بهم بفهمونه كه محتاج اين لحظه نيست !
    بازم بد حرف زدم !
    اه !!




    حقيقتو بخوام بگم تازه فهميدم چه شكري خوردم !
    بعضي وقتا خودم مي فهمم كاري كه دارم مي كنم اشتباهه ولي نمي دونم چه اصراري هست كه تا تهش برم !!؟
    داشتم فكر مي كردم الان دقيقا چه كاري از دستم ساخته ست و چجوري مي تونم گندم رو راست و ريس كنم !
    اين بود كه پاشدم رفتم سراغش!
    تو سالن نبود !
    تو تراس به ديوار تكيه زده بود و آروم آروم سيگارش رو دود مي كرد!
    از پاكت سيگار روي ميز چوبي ، يه نخ برداشتم و روشنش كردم و كنارش به ديوار تكيه دادم!
    نگام نمي كرد !
    اين يعني از دستم دلخوره !
    تو سكوت سيگارمون رو دود مي كرديم و هيچ كس سكوت رو نمي شكست !
    داشتم دنبال يه جمله مي گشتم كه اون جمله ي كذايي رو توجيه كنه !
    واسه همينم گفتم :
    _من منظورم رو بد رسوندم ! عذر مي خوام !
    چند لحظه سكوت !
    گفتم شايد نمي خواد جوابم رو بده ولي گفت :
    _تو چيزي كه به فكرت اومد رو گفتي ! نه كمتر نه بيشتر !
    _خب ...راستش ...ببين من به حرفي كه زدم فكر نكردم ! نمي خواستم ناراحتت كنم !
    آهي كشيد و سرش رو پايين انداخت و گفت :
    _تموم عذابي كه مي كشم از اينه كه تو چرا هنوزم منو نمي شناسي ؟؟ من به خاطر هوسم به تو نزديك مي شم ؟؟ من به تو اهميت نمي دم ؟؟؟ من ...چي كار كنم برات كه بهت ثابت بشه تموم بود و نبود مني !!؟؟؟؟؟ چي كار كنم كه بفهمي عشقم به تو بي حد و مرزه !؟؟ چرا آزارم ميدي ؟؟ كم بود مدتي كه به خاطر اين كه تو خواستي بهت دست نزدم ؟؟ تو اون مدت نفهميدي به خاطر هوس نيست كنارت موندنم ؟؟؟ تو اين چند باريم كه بهت نزديك شدم يه بار به فكر خودم نبودم كه اگه بودم اذيت مي شدي ! دوست ندارم اينو بهت بگم ولي واسه اين كه تو اذيت نشي هنوزم من ارضا نشدم ! خودت كه شاهدي !! تو واسه من عين يه شي قيمتي ، عين يه نگين الماسي ! با وجود اينهمه خواستن و عشق ، وقتي نزديكت مي شم حواسم بهت هست كه زياده روي نكنم ! آروم باشم ! وحشي نشم !! مي فهمي اينارو ؟؟؟؟ اگه مرد بودي راحت تر درك مي كردي!! چه جوري اين چند سال رو صبر كردم واسه به تو رسيدن ، بعد از رسيدن بهت ، واسم شرط دوري بزاري ! بعد از تحمل همه ي اينا ، با يه دنيا ولع ، بازم دلم نمي ياد كه عقده هامو خالي كنم !! كه چي !!؟ كه عشقم احساس بدي نداشته باشه !! كه ازين رابطه زده نشه !! كه عين يه گلبرگ پژمرده نشه !! اونوقت تو چشام نگاه مي كني مي گي "تو الان تو اين لحظه به فكر ارضاي هوستي"!! پروا چه جوري تونستي اين حرف رو به من بزني ؟!! به مني كه اين اندازه وابستتم !؟ پروا جواب بده حق با من يا نه !!؟
    با سر پايين باهام حرف مي زد بدون اينكه نگاش بهم باشه !
    منم سرم پايين بود !
    با سر حرفاش رو تاييد كردم !
    آخه هر چي مي گفت عين حقيقت بود !
    واقعا تو اين چند باري كه نزديك من شد چون درد داشتم اصلا اذيتم نكرد و بي خيال هوس خودش شد !
    حتي وقتي دكتر رفتم و معاينه شدم دكترم گفت درد خيلي زيادي داشتي ! ولي برعكس خيلي كم درد داشتم ! و اينا همش به خاطر رفتار خوب سام بود !
    سام بازم بدون اينكه نگام كنه از تراس بيرون رفت !
    حرفم خيلي براش سنگين تموم شده !
    منم دنبالش رفتم.
    سام رو كاناپه نشسته بود و سرشو رو پشتي اون گذاشته بود و چشماشو بسته بود !
    حتي چشماي بسته شم زيبا بود !
    روي پاش نشستم كه چشماش باز شد !
    يكم غريبانه نگام كرد دوباره چشماش رو بست !
    از بس كه هميشه سام دور و برمه و مدام دورم ميچرخه اصلا تحمل اين حالتش رو نداشتم !
    ناخودآگاه خودم رو تو بغلش انداختم و دستم رو دور شونه ي پهنش قلاب كردم !
    چند لحظه تو سكوت محض گذشت !
    فقط صداي نفسهامون بود !
    و صداي قلب سام كه خيلي تند مي زد !
    دوست داشتم اونم بغلم كنه !
    مثل هميشه نوازشم كنه !
    حرفاي عاشقونه تو گوشم بخونه !
    بوسه بارونم كنه !
    ولي نه !
    داشت مقاومت مي كرد !
    بد حرفي زده بودم !
    غرورش شكست !
    عمق دلخوريش زياد بود !
    برام سخت بود من آغاز كننده باشم!
    اونم مني كه سام بهم گفته بود منتهاي تموم آمال و آرزوهاشم !



    به خودم گفتم :

    _پروا خجالت بكش ! واسه نزديك شدن به سام داري اينجوري ترديد مي كني ؟؟؟ مگه غريبه ست !؟؟ چرا نمي خواي اشتباهتو جبران كني ؟؟ كجا نوشته شده كه حتما اون بايد پيش قدم باشه ؟؟ مگه گناه داره كه سنت شكني كني ! ؟

    سرم كنار گوشش بود آروم دم گوشش گفتم :

    _خيلي ازم دلخوري ؟

    _ازت توقع نداشتم !


    _من كه معذرت خواستم !

    _عزيزم من كه چيزي نگفتم !


    _ولي از دستم ناراحتي !

    _آره !


    _دوستم داري هنوز ؟

    _نه !

    يه دفعه قلبم وايساد !


    نمي تونستم جوابش رو درك كنم !!

    نه !!

    مگه ميشه ؟؟؟

    خودش هزار بار گفت دوستم داره !

    گفت تموم زندگشيم !

    سرم رو از شونه اش بلند كردم و درست تو فاصله ي چند ميليمتري صورتش گفتم :

    _ســام !!؟؟؟

    چشماشو باز كرد !

    تو چشماي هم خيره شديم!

    با يه علامت سوال بزرگ و يه خوف خاصي نگاش مي كردم !

    درجا بغضم گرفت !

    اصلا حالم براي خودمم قابل درك نبود !

    فقط سعي مي كردم خودمو كنترل كنم !!

    سام وقتي ديد اينجوري نگاش مي كنم گفت :

    -جـــانم ؟

    سرم رو به طرفين تكون دادم، يعني سوالم رو تكرار كردم !

    نفس عميقي كشيد و گفت :

    _دوست داشتن يه چيز عاميه ! آدم ميتونه هر كسيو دوست داشته باشه ! ولي عشق يه ماجراي ديگه ست ! عشق مادر به فرزندشو ديدي ؟؟ قابل توصيف نيست ! با من از دوست داشتن حرف نزن ! خيلي وقته كه اون مرحله رو رد كردم !

    نفس آسوده اي كشيدم !

    نمي دونم اين ترس لعنتي چه بود كه يه دفعه به جونم افتاد ؟؟؟؟

    دوباره سرمو رو شونه اش گذاشتم !

    اينبار اونم دستش رو دورم حلقه كرد!

    دوباره دم گوشش گفتم :

    _مي خوام حرفاي امروز رو فراموش كني !

    _حتما عزيزم !


    بعد منو عقب كشيد و در حاليكه تو چشمام نگاه مي كرد جدي گفت :

    _همه ي اينارو گفتم كه بدوني من حسم فراتر از چيزيه كه تو تصور مي كني ولي توام فراموش نكن كه منم يه مردم با غرايز مردونه ! وقتي كه به تويي كه عشقمي و در ضمن همسرمي نزديك مي شم از خود بي خود مي شم و اين خيلي طبيعيه !! چه انتظاريه كه من تو رو ببينم و هوسي نشم ؟؟ اصلا ميشه ؟؟؟

    با لبخند گفتم :

    _نه كه نمي شه ! دختر به اين جذابي ! كم نيست !!

    منو كشيد جلو و در گوشم آروم گفت :

    _دختر پـــــــــــــــر !! خودم پرش دادم !

    يه مشت تو شكمش زدم و گفتم :

    _همتون بي ادبيد !!

    سام منو صاف رو پاش نشوند و گفت :

    _هممـــــــــون ؟؟؟؟

    _تو ،سارا ، الي !!

    _عه اونائم بهت مي گن ؟!!

    _آره ! امروز سر كلاس استادمون گفت اگه اين دختر مي افتاد دست و پاش مي شكست ، اين دو تائم واسم دست گرفتن !
    پوفي كشيد و گفت :

    _اي بابا ! يه بار بايد بيام سر كلاستون داد بزنم بگم اين خانوم زن منه !


    _آره مي توني باديگاردم بشي !

    _چرا كه نه !

    _اونوقت همه ي دختراي كلاسمون مشروط مي شن !

    _نه بابا اينقدر دختر كشم !؟؟؟

    _حالا اگه كت شلوار بپوشي شايد !

    _عه يعني بدون كت شلوار تعطيلم ؟؟؟

    _نخير !

    يه تاي ابروشو بالا داد و منتظر باقي جوابم بود :

    _كلا !

    _كلا يعني چي ؟

    _يعني كلا خوبي !

    _همين ؟؟فقط خوبم ؟؟؟

    _ايش ! خيلي خب ! جذابي !


    خنده ي بلندي كرد و گفت :

    _چقدر سخت بود برات خانوم مغرور !!

    _نخيرم !

    _خانوم خوشگله ! شما كه همسر به اين جذابي داري چرا اذيتش مي كني ؟

    دكمه هاي پيرهنشو كه باز بود بستم و گفتم :

    _دوست دارم !

    _حالا دكمه رو چرا مي بندي ؟ نكنه تحريكت مي كنه ؟؟

    و خودش غش كرد از خنده !

    پشت چشمي براش نازك كردم و واسه اينكه لجشو دربيارم يكي يكي بازشون كردم و اومدم از رو پاش بلند شم كه دستم رو گرفت و گفت :

    _كجا ؟؟

    _تا ابد كه نمي تونم اينجا بشينم !

    _اگه مي شد چي مي شد !


    مثل پر كاه بلندم كرد و رو كاناپه درازم كرد و پيرهنشو درآورد و پرت كرد يه سمت ديگه و در حاليكه دكمه ي سارافونم رو باز مي كرد ، كنارم دراز كشيد و با چشاي خمارش گفت :

    _ولي من مي تونم تا ابد همينجا بمونم !





    داشتم تی وی تماشا مي كردم آخه امروز كلاس نداشتم و بي كار بودم .
    نز يكاي ساعت 12 بود كه در خونه باز شد و سام وارد شد .
    با تعجب نگاش كردم و كفتم:
    _سلام جرا اينقدر زود اومدي؟
    در حالي كه داشت كتش رو اويزون ميكردگفت:
    _هميجوري"كارم زود تموم شد.
    _اتفاقا منم امروز بيكارم"مياي بريم يه طرفي؟
    انگار كه بيقرار باشه بازم بدون اينكه نگام كنه كفت:
    _فكر نكنم بتونيم بريم "بايد جايي بريم.
    يه تاي ابروم رو بردم بالا و كفتم:
    _كجا؟
    _حالا برات میگم
    و راهي اتاق شد.
    من كه كنجكاو شده بودم از رو كانابه بلند شدم و دنبالش راه افتادم سمت اتاق.
    _بگو ديكه همين الان.
    داشت تو كشو دنبال جيزي مي كشت همينطور كه سرش زير بودجواب داد:
    _باشه الان ميام بهت مي گم.
    _دنبال جي مي كردي؟
    _شناسنامت
    _شناسنامه منو مي خواي جكار؟
    _گفتم كه بايد جايي بريم به شناسنامه تو هم نياز داريم.
    _از عقب شونش رو گر فتم و به سمت خودم برگردوندمش و گفتم:
    _ميشه يه دقيقه بشيني و تعريف كني دارم دلشوره مي گيرما.
    _دستي تو موهاش برد و گفت:
    راستش...نمي دونم جطوري برات بگم.
    _جي شده؟
    دلم شور افتاده بود كه سام اين فرمي حرف ميزد و آشفته بود.
    سام كه ديد واقعا ناراحت شدم دستمو گرفت و نشوند رو تخت گفت:
    _خانومم! اول از همه اينو يادت باشه كه تو بروايي!يه دختر سركش و خودساخته"هيجي نبايد تو رو به زانو در بياره!
    _همين يه جمله بس بود تا صد برابر بر تشويشم اضافه شه . مفهوم اين حرفا يه اتفاق بود .
    فقط نگاش كردم كه موهامو كنار زد و ادامه داد :مي خوام محكم باشي مثل هميشه اكي؟
    خدا ميدونه تو دلم جه بلوايي بود.زبونم باز نشد و با سر تاييد كردم.
    يكم دستمو فشار داد و نفس عميقي كشيدو گفت:
    _يك ساعت قبل از اسايشگاه رواني باهام تماس گرفتن...




    نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

    _فكر كردم براي دريافت كمك مالي باشه ولي...بهم كفت :شما داماد اقاي مهرداد كيايي هستيد؟

    _من با تعجب جواب دادم :بله جطور؟

    اونم از اونور خط كفت :ايشون 10 روزه كه تو موسسه ما بستري هستند.

    _من خندم گرفت و گفتم :جناب ايشون مدت هاست كه ساكن دانمارك هستن.

    _ولي مصمم تر از قبل كفت :نخير اشتباهي در كار نيست .ايشون بيمار اينجا هستن و رزومشون

    الان مقابل منه.بعدشم آدرس رو داد و كفت:

    _هر جه سريعتر بيايد اينجا براي اينكه بايد در جريان وضعيت ايشون قرار بگيريد.

    فقط كفت:شناسنامه همسرتون رو هم همراه بياريد.!احتمالا واسه شناسايي و اين حرفاست.

    _سرم رو به طرفين تكون دادم و با ناباوري گفتم :امكان نداره حتما اشتباه شده"پدر من دانماركه!

    _سام تو چشتی بهت زده ام نگاه كرد و گفت:عزيزم بايد بريم تا حقيقت روشن شه "هنوز جيزي معلوم نيست.

    بغضي كه در صدم ثانيه تو گلوم نشسته بود رو قورت دادم و گفتم:

    _شناسنامم تو كشو دومه .من ميرم آماده شم.

    فكر كنم فشار خونم به شدت افتاده بودجون به زور برخاستم و از اتاق خارح شدم.

    سيكاري از تو جيب كت سام برداشتم و رفتم تو تراس.

    هواي داخل واسه تنفسم اكسژن كافي نداشت .

    سيكار رو روشن كردم و سعي كردم از همون ارتفاع كو جمون رو بيدا كنم.

    انتهاي همين خيابون وسط يه كوجه که درخت تبريزش رو خيلي دوسش داشتم .!

    يه روز تابستون خونه و همه وسايلاشو به حراج گذاشتن و اون خونه خالي شد .

    دیگه هرگز تو اين مدتي كه گذشت از اون كوجه رد نشدم "اخه دلم مي گرفت.

    فكر اينكه جه روزاي سختي رو تو اون خونه داشتم عين خوره روحم رو آزار ميده.

    سيگارم رو همونجا زير بام با شدت هر جه تمامتر له كردم "انگار كه مي خواستم انتقام اون لحظه هارو از اين بيحاره گكيرم.

    به عادت همون روزاي تنهاييم بلند گفتم:

    دنيا خيلي كوجيكه "بازم بهم رسيديم پدر ....

    بازم تو همين ديار "همين جايي كه تو منو تنها ول كردي "

    دارم ميام
    ببينمت.



    چي از حال و روز اون روزم براتون بگم كه قابل گفتن نيست !

    بين زمين و هوا معلق بودم !

    نمي دونستم پدرم تو چه وضعيتيه و دقيقا چه اتفاقي براش افتاده !

    اصلا نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ؟!!

    ديدمش چي بهش بگم ؟؟؟ آخه چرا تو بيمارستان روانيه ؟؟؟

    آذين كجاست ؟؟؟

    خوبه پوزخند بزنم و تحقير آميز نگاش كنم و بگم بالاخره به هم رسيديم ؟؟؟

    مگه مي تونم ؟؟؟!!

    آره چرا نمي تونم !!

    پروا يادت نره چه بلاهايي بر سرت آوردنا !!

    يادته يه بار كه آذين مهمون داشت و تو پيش مهمونش بهش آذين جون نگفتي چه

    قشقرقي به پا كرد ؟؟؟

    بعدشم پدرم واسم سري تكون داد كه يعني " اوف بر تو كه اينقدر بي ادبي "

    بعدشم گفت : از آذين معذرت بخواه !

    منم كه اين حرفا تو كتم نمي رفت پوزخندي زدم و گفتم :

    _چشـــــــــم !! امر ديگه اي باشه ؟؟؟

    اونم گفت : برو تو اتاقت جلو چشمم نباش !

    رفتم تو اتاقم و دقيقا يه روز و نيم از اتاق بيرون نرفتم !

    نامردا حداقل واسم يه تيكه نون نفرستادن از گرسنگي نمي رم !

    هيچي ديگه از زور گشنگي از اتاق كه زندون خونگيم بود دراومدم !!

    آره ! اين روزا رو يادت بيار !! نمي خواد دلت به حالش بسوزه !!

    اگه سام پسر خوبي نبود ؟؟ اگه اذيتت مي كرد ؟؟فكرشو كن !! چه راهي

    داشتي ؟؟ دستت به كجا بند بود ؟؟؟

    سام چونم رو گرفت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند و گفت :

    _اينطوري قول دادي كه فكر و خيال نكني و خودتو آزار ندي ؟؟؟

    آهي كشيدم و گفتم :

    _نمي شه !! خاطرات آدما تنها چيزاييه كه از ذهنشون پاك نمي شه !! مخصوصا

    چيزايي كه آزارت داده و قلبتو شكسته !

    _خوشگلم ! خانومم ! دركت مي كنم ! ازت مي خوام كه محكم باشي ! من نمي

    دونم چه اتفاقي واسه پدرت افتاده ولي بديهيه كه بهت نياز داره !! بايد قوي

    باشي كه اونم بهت تكيه كنه !!

    با حرص خاصي نگامو به بيرون پرت كردم !

    مگه زماني كه من بهش نياز داشتم اون ولم نكرد ؟؟

    با يه تيپا از خونه بيرونم كرد !! منتها خيلي شيك !!

    چرا من بايد آدم باشم ؟ چرا من بايد اينا رو يادم بره ؟؟ نه نمي تونم !

    كنار يه ساختمون بزرگ كه بناي بيمارستان بود توقف كرديم.

    سام مدام سعي داشت آرومم كنه كه به خودم مسلط باشم و يه وقت به پدرم

    بي احترامي نكنم !!

    از نگهباني رد شديم و بعد از رد كردن يه راهروي طويل كه پر از اتاقهاي دربسته

    بود به اتاق مديريت رسيديم !

    سام تقه اي به در زد و بعد از بفرماييد مسئول مربوطه وارد شديم .

    مردي حدودا پنجاه ساله با محاسن جو گندمي و صورتي مهربون پرسيد :

    _چه كمكي از دست من ساخته ست ؟

    سام گفت :

    _من داماد آقاي كيائي ، يكي از بيمارانتون هستم ! با من تماس گرفتن .

    _اوه بله ! بله ! بفرماييد بشينيد !

    رو يه صندلي كه از همه نزديك تر بود جلوس كردم !

    سام كنارم نشست و بهم اشاره كرد لبامو نجوئم !!

    اه !اينم تو اين موقعيت ول كن نيستا !

    تا چند ديقه اي خودش رو معرفي كرد و در خلال صحبتاش فهميدم كه دكتر و مدير

    همين بيمارستانه و فاميلش سناييه !

    بعدشم شناسنامه ي من رو چك كرد و رو به من گفت :

    _دخترم ! چرا شما اين همه مدت از پدرت خبري نگرفتي ؟؟؟ مي دوني چه

    بلاهايي سر اين مرد اومده ؟؟

    نفسهام بريده بريده شد ! هيچي نمي تونستم بگم ! با حرص ناخنمو تو گوشتم

    فرو كردم ! دكتر آخه تو چي مي دوني از زندگي من ؟؟

    سرم رو پايين انداختم چون صدام ياري نمي كرد كه حرفي بزنم !

    سام دستم رو تو دستش گرفت و رو به دكتر سنايي گفت :

    _ببينيد ! اتفاقات زيادي بينشون افتاده كه متاسفانه چندان جالب نيست ! يكسال

    پيش همسر منو تنها گذاشتن و با آذين زن دومشون به دانمارك مهاجرت كردن !

    از اون زمان هم هيچ خبري از اين دختر نگرفتن !

    دكتر عينكش رو برداشت و گفت :

    _عجب ! من اهل مقدمه چيني نيستم ! ايشون اصلا تو وضعيت خوبي نيستن !

    چند ماهه پيش تو دانمارك سكته ي قلبي مي كنن ! گويا شوكي بهشون وارد

    مي شه !!




    دكتر سنايي دنبال آثار حرفش رو صورت من گشت وقتي ديد عكس العملي نشون ندادم ادامه داد :

    _به بيمارستاني تو همون دانمارك برده مي شه ! توسط فردي ناشناس !قلبش آسيب جدي ديده و متاسفانه ...اين سكته باعث فلج پاهاش و تا حدودي حركت دستاش شده ! چيزي كه از همه ي اينا عجيب تره ، اينه كه به هيچ عنوان حرف نمي زنه و به همين خاطر نفهميده بودن چه حادثه اي براش پيش اومده و چه چيزي عامل اين شوك عصبي شده ! از طرفي هزينه ي بيمارستان هم پرداخت نشده و دولت رسيدگي مي كنه . چندبار آگهي مي كنن ، حدودا دو ماه تمام اونجا بستري بوده ولي هيچ كس رجوع نمي كنه .

    دكتر سنايي نفسي كشيد و دوباره گفت :

    _پليس دانمارك بالاخره موفق به شناسايي پدرتون مي شه و از آذين بارجوئي مي كنه ! آقاي كيايي با همين خانومي كه نام بردين ، آذين ، زندگي مي كرده و جوري كه تو پروندش نوشته شده ، از رابطه ي نامشروع آذين با مردي آگاه ميشه و مشاجره ي سختي بينشون صورت مي گيره و از اونجا كه تموم اموال و دارائيش به نام همسرش بوده ، متوجه مي شه كه قافيه رو باخته و تو كشور بيگانه دستش به جايي بند نيست ! از طرفي هم اين خانوم آذين ، وكيل كار كشته اي مي گيره و خيلي زود موفق به گرفتن طلاق مي شه ! اين كه چي بينشون گذشته و جزئيات ماجرا مسكوت مونده ولي چيزي كه پيداست آقاي كيايي درگيري فيزيكي هم داشته چون وقتي به بيمارستان منتقل مي شه چند جاي زخمي تو صورتش ديده مي شده اما در هر صورت ، توي دادگاهي ايشون ، چون نمي تونسته كلمه اي صحبت كنه ، آذين برنده ي دادگاه مي شه و به قول خودش منت مي زاره و هزينه ي انتقال آقاي كيايي به ايران رو تقبل مي كنه !
    اون شماره و آدرس شما رو هم آذين وارد پرونده مي كنه ! خلاصه حدودا ده يازده روزه كه آقاي مهرداد كيايي اينجا بستري اند ! متاسفانه اصلا هم وضع خوبي ندارن و همكاري هم نمي كنن ! در ضمن هزينه ي اين بيمارستان هم خيلي زياده همونطور كه مي دونيد اينجا خصوصيه و ما كمكي از دولت دريافت نمي كنيم و اگر شما همكاري نكنيد مجبوريم ايشون رو به يه جايي مثل كهريزك و يا مثل اون منتقل كنيم ! البته اونجا هم نمي دونم قبولش كنن يا ...

    سام با حالت عصبي پريد تو حرف دكتر و گفت :

    _ما كي از مسئله ي مالي صحبت كرديم !! ؟هر چقدر كه لازم باشه ايشون اينجا مي مونن حتي شايدم يه بيمارستان مجهزتر !

    من لام تا كام حرف نمي زدم ! عين جن زده ها با حال اسف باري فقط به دهن دكتر خيره بودم تا ببينم ديگه چه اتفاقاتي رخ داده !!

    فكر مي كردم اون روزي كه سر پدرم به سنگ بخوره و آذين رو بشناسه من از بالا نگاش كنم و لذت ببرم !!

    نمي دونم ... نمي دونم چرا ! ولي برعكس چيزي كه فكر مي كردم يه بغض سرسخت عجيبي تو گلوم نشسته بود و داشت راه تنفسم رو مي بست !!

    خدايا من فقط خواستم كه بهش بفهموني با من چيكار كرد و به خاطر كي منو رها كرد ؟؟ ولي اين خيلي زياده !! خيــــــــــلي !! حتي نمي تونستم به كلمه ي فلج فكر كنم چه برسه به اينكه .....

    نمي دونم چقدر تو اون وضع بودم كه ديدم سام سرم رو بالا گرفته و به زور دهان قفل شده ام رو باز مي كنه و توش مايع آب قند مي ريزه ! شيريني اون چيزي از تلخي درونم كم نكرد و منم عين پدرم تو روزه ي سكوت فرو رفتم !

    سام مدام بي قراري مي كرد و دكتر خبر مي كرد ولي حتي فكر اين كه پدرم تك و تنها تو ديار غربت چه بلاهايي رو پشت سر گذاشته و چه بر سرش اومده كه حتي نمي تونه حرف بزنه پشتم رو لرزوند !

    سام سعي مي كرد با حرفاش آرومم كنه ولي مگه مي شد ؟؟

    تو دار دنيا يه پدر داشتم كه منو گذاشت و رفت ! اين كه ميگن دخترا بابايي ان راسته ها !!

    چقدر به خودم لعنت فرستادم كه تو اين مدت ازش سراغي نگرفتم !

    مهندس كيايي با اون همه ثروت بايد يه گوشه از غربت تو يه بيمارستان ، حتي هزينه ي درمان نداشته باشه !!؟؟؟؟

    چشمامو بستم كه از خجالت اين موضوع نميرم !!

    نه !! امكان نداره پدر من واسه خودش كسي بود !! يه مهندس به نام تو تهرون ! تو شمال كشور ! مي دوني چند تا برج ساخته ؟؟؟

    بعد اين دكتر سنايي به من ميگه اگه هزينه ي اتاقشو ندين مي فرستيمش كهريزك يا شايدم قبولش نكنن!!

    واي پروا ! چي داري ميشنوي ؟؟خدايا من ازت نخواستم به اين روز بندازيش ؟؟؟

    آب يخي رو صورتم پاشيده شد كه كافي نبود و به خاطر همين سيلي خوردم !!

    آره حقمه !! بايد سيلي بخورم !!

    معلوم نيست چه مدته كه بي نام و نشون سرگردونه ! اون وقت من ...

    سيلي بعدي !

    صداي فرياد سام خيلي بلند بود! چشمامو باز كردم !

    رو يه تخت بودم ! سام آشفته اسمم رو صدا مي كرد و ازم مي خواست حرف بزنم !

    مي خواستم ...

    سام بيچاره چه گناهي كرده كه شوهر تو شده ؟؟

    تموم تلاشمو كردمو گفتم :

    _پدرم !

    سام دستي تو موهاش كشيد و گفت :

    _اينجوري مي خواي بري ببينيش ؟؟ اينجوري مي خواي بهش روحيه بدي ؟؟ تو داري منو نصفه جون مي كني ! بيست دقيقه است كه از حال رفتي ! چه جوري مي توني ببينيش ؟؟؟

    با صدايي لرزون گفتم :

    _تروخدا !

    _اول بايد آروم بشي بعد !

    سر تكون دادم و سام پيشونيمو بوسيد و گفت :

    _هر چي بشه بدون من كنارتونم ! از هيچي نترس !

    سرم رو به سمت مخالف برگردوندم و واسه اين كه بغضم نشكنه لبمو گاز گرفتم !

    يكساعت بعد، پس از اينكه سرمي بهم تزريق شد پشت در اتاق پدرم ايستاده بوديم !

    سام به ديوار تكيه زده بود و به من خيره بود !

    جرات نداشتم درو باز كنم !

    آخ ! چه بد حالي بود ! عين برزخ !!

    چي بنويسم كه قلمم از نوشتنش قاصره !!

    با مرگ در اتاق رو باز كردم ...




    دستم به دستگیره مونده بود .
    نفسمو تو سینه حبس کردم و یه فشار به دستگیره وارد کردم .
    در باز شد و آروم سرمو بلند کردم.
    یه ویلچر مقابل پنجره ... یه مرد با جثه ای لاغر ... نگاهش رو به پنجره ...
    به سمت ما برنگشت ...احتمالا تصور می کرد که پرستاران !
    ولی بعید می دونستم که این مرد پدرم باشه !
    شونه های پهنش ... قد بلندش ... پس کجان ؟؟؟؟
    نه نمی تونست پدرم باشه !
    سام دستش رو پشتم گذاشت و به داخل اتاق هلم داد .
    در رو پشت سرش بست .
    بازم پاهام پیش نمی رفت ...
    عین یه آدم آهنی اون وسط ایستاده بودم و هیچ کاری ازم ساخته نبود!
    سام که دید من مسخ شده ام ، سرفه ی کوتاهی کرد که نظر مرد رو جلب کنه .
    بازم برنگشت !
    سام نزدیک تر رفت و مقابل صندلی ایستاد !
    چند لحظه بدون پلک زدن فقط به مرد نگاه کرد ...خیره !
    نمی دونم چی دیده بود که اینجوری کپ کرد ؟!
    سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و سلام کرد .
    مرد به آرومی سر بلند کرد و به صورت سام نگاهی انداخت !
    نگاه مرد هم بیش از حد معمول طول کشید .
    سام آروم تر از قبل گفت :
    _متاسفم که تو این حال می بینمتون ! پروا اومده به دیدنتون !
    پس پدرم بود !
    ندیده فهمیدم چقدر آب شده !
    دیگه نمی تونستم تحمل کنم .
    قدمهای سنگینی برداشتم و نزدیکای صندلیش استپ کردم ...
    اون سرش رو برگردوند و نگاهمون با هم تلاقی کرد ...
    نفسهام به شماره افتاد !
    این که می دیدم فقط اسکلتی از پدرم بود...
    اون صورت جذابش ...
    اون شونه ی پهنش ...
    اون قد بلندش ...
    اون نگاه نافذش ...
    همه و همه از بین رفته بود !
    نمی تونستم پلک بزنم !
    آخ پدر سرت چی اومده ؟؟؟؟
    چرا اینقدر غریبانه نگام میکنی ؟؟
    با نگات می خوای چی بهم بفهمونی ؟؟؟
    بفهمونی که بی معرفتم ؟؟
    هستم ! ولی مگه تو نبودی ؟؟
    سمت چپ صورتش به خاطر سکته ای که کرده بود ، از حالت معمول خارج شده بود !
    نه ! من نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم !
    تحمل این موضوع فراتر از ظرفیتم بود ...
    پدر من همیشه مغرور و جذاب بود ...
    من عادت به دیدن این حالش ندارم ..
    قطره ای از اشکم چکید ...
    فک پدرم می لرزید ...
    می خواستم محکم باشم ولی آخه چجوری ؟؟؟
    مگه می شد ؟؟؟؟
    این مصیبت رو ببینی و عادی از کنارش رد شی ؟؟؟

    بعضی روزا تو زندگی هست که آدم بیشتر از یک روز پیر می شه !!

    من امروز پیر شدم !
    اشک می ریختم و تصویر پدرم مدام مات می شد ...
    سام پشتشو کرده بود و رو به یه پنجره ی دیگه سیگار دود می کرد !
    مقابل ویلچر پدرم زانو زدم !
    می ترسیدم لمسش کنم !
    می ترسیدم بشکنه ...
    اینقدر لاجون و نحیف شده بود که جرات لمسش رو هم نداشتم !
    موهای جو گندمیش کم پشت تر شده بود و سفید تر ...
    صدای لرزون و بریده بریده ام بالاخره دراومد :
    _پدررر ! چه بلائی سرت اومده ؟؟ چرا به این روز افتادی ؟؟؟
    پدر مغرورم ، همین پدر بیچاره ی امروزم در حالیکه اشکی از چشمش سرازیر شد می خواست با حرکت چشم و ابرو تموم مصیبتهایی که به سرش اومده رو به دخترش بگه !
    کم نبود !
    بعد اینهمه دربه دری بلاخره به یه آشنا رسیده بود !
    خب می خواست درد و دل کنه !
    آخ پدرم ! بمیرم برات ...!
    _پدر با من حرف بزن ! چرا حرف نمی زنی ؟
    پدرم همینجور که اشک می ریخت ابرو بالا داد که یعنی نمی تونم !
    به سام نگاه کردم و با همون اشک و بغض و صدای گرفته گفتم :
    _سام ! چرا با من حرف نمی زنه ؟؟
    انگار امید آخرم سام بود !
    از بس همیشه لوسم کرده بود و خواسته هامو اجابت می کرد توقع داشتم این مشکل رو هم حل کنه !
    سام همینجور که به دیوار تکیه داد بود و با ناراحتی ما رو نگاه می کرد سر به زیر انداخت .
    این یعنی واقعا پدرم لال شده بود ...
    همه ی این مصیبتا کم بود ، این یکی هم روش !
    با ترس و لرز دستمو رو دست ضعیفش گذاشتم !
    دستایی که فقط موقع دست دادن لمسش کرده بودم .
    هیچ وقت از روی مهرو محبت دستم رو تو دستاش نگرفت !
    چقدر پیر شدی پدر ...

    موضوع: رمان,رمان پروای بی پروای من,

    تعداد بازديد : 3000
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    پروای بی پروای من18
    دیوانه عاشق
    پروای بی پروای من16
    دیوانه ی عاشق4
    تصاویر...
    پروای بی پروای من14
    دیوانه ی عاشق3
    دیوانه عاشق2
    دیوانه ی عاشق1
    رمان دوراهی عشق ونفرت11

    بخش نظرات این مطلب

    این نظر توسط الهه در تاریخ 1392/6/5 و 13:01 دقیقه ارسال شده است

    سلام سهیلا جون عزیزم فمن هر چی رو لینک وبلاگ خودم کلیک میکنم باز نمیشه. میشه بررسی کنی ببینی مشکلش چیه؟ من به محض این که برم تو قسمت مدیریتم لینکت میکنم عزیزم .
    فکر کنم آدرسم رو اشتباه ثبت کردی که باز نمیشه.
    پاسخ : سلام الهه جون.باشه عزیزم


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( رمان شاپ )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    طراحی از آواسایت ترجمه از قالب گراف

    نهتانی , nohtany ,