close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
دیوانه عاشق2
loading...

رمان شاپ

آراد:آره.....چطور؟؟؟ ـ هویجوری... برگشتم داخل اتاقو عکسو گذاشتم سرجاش..عجیب بود که اصلا حسادت نکرده بودم..شاید به خاطر حرف آراد بود...یکم دیگه فضولی کردم...آخ جوووووون گیتار داره...گیتارو گرفتم دستمو بردمش بیرونو نشستم سر مبل....آراد از آشپزخونه اومد بیرون...چایی رو گذاشت سر میزو نشست کنارم... ـ تو گیتار میزنی؟؟؟؟ آراد:پ ن پ برای اینکه دل تورو بسوزونم گذاشتمش تو اتاقم..... ـ ااااا آراد..... آراد:شوخی کردم بابا...من برم آیلارو بیدار کنم... اینو گفتو از جاش بلند شد.... ـ نمیخواد خودم الان میرم بیدارش…

دیوانه عاشق2

آراد:آره.....چطور؟؟؟
ـ هویجوری...
برگشتم داخل اتاقو عکسو گذاشتم سرجاش..عجیب بود که اصلا حسادت نکرده بودم..شاید به خاطر حرف آراد بود...یکم دیگه فضولی کردم...آخ جوووووون گیتار داره...گیتارو گرفتم دستمو بردمش بیرونو نشستم سر مبل....آراد از آشپزخونه اومد بیرون...چایی رو گذاشت سر میزو نشست کنارم...
ـ تو گیتار میزنی؟؟؟؟
آراد:پ ن پ برای اینکه دل تورو بسوزونم گذاشتمش تو اتاقم.....
ـ ااااا آراد.....
آراد:شوخی کردم بابا...من برم آیلارو بیدار کنم...
اینو گفتو از جاش بلند شد....
ـ نمیخواد خودم الان میرم بیدارش میکنم....کی برام گیتار میزنی؟؟؟؟
نشست سرجاش گیتارو از دستم گرفتو گفت:بعد نهار.....
ـ باشههههه....پس من رفتم....
بلند شدم رفتم طرف اتاق آیلار...درو باز کردمو رفتم داخل....کنارش نشستم سرتخت...
ـ آیلار جونم.....آیلار...
یه غلت زدو گفت:هوم.....
هنوز چشاشو باز نکرده بود...بهتر یکم اذیتش کنم....یه تار موشو گرفتم کردم تو بینیش....اونم هی دسشو میزد به بینیش...کلی اذیتش کردم تا اینکه با جیغ چشاشو باز کرد...اول که منو دید چشماش گرد شد....بعد با دستاش چشاشو مالوند....
آیلار:روشی......
ـ جون روشی.....
آیلار پرید بغلمو محکم گونمو بوسید....خوابیندمش رو تختو قلقلکش دادم....بعد بوسیدمش...
آیلار:اومدی خونمون؟؟؟؟
ـ پ ن پ....
آیلار:نهارم پیشمون میمونی؟؟؟؟؟
ـ آره گلم...
آیلار:آخخخ جوووووووون.......
گرفتمش تو بغلمو از اتاق رفتم بیرون....بعد از شستن دستو صورتش بردمش تو آشپزخونه...یه آب پرتقال براش ریختمو رفتیم پیش آراد...
ـ وااااااای آراد ناهار کی آماده میشه؟؟؟
آراد:آمادس...الان میریم میخوریم....
خندیدمو گفتم:وای آراد انگار تو زن خونه ای من مرد خونه....
آراد: واقعا....نچ نچ...نترس اونروزیم میرسه که من بیام خونه بگم ناهار آمادس؟؟؟
ـ اااا آراد چقدر تو خوش خیالی من که هنوز بهت جواب ندادم..
آراد:ولی من مطمئنم جوابت مثبته...
ایششش ای کاش جوابم منفی بود....ولی خب دوسش دارم....
آیلار:بابا مگه قراره روشی بیاد با ما زندگی کنه که میگی باید غذا آماده کنه؟؟؟؟
آراد:آره میخواد بیاد با ما زندگی کنه...
یه اخم به آراد کردمو هیچی نگفتم...من چه جواب بدم چه ندم این کاره خودشو میکنه...اصلا میخوام بهش جواب منفی بدم...اگه دوستم داشته باشه دوباره خواستگاری میکنه..
ـ آراد...
آراد:بله؟؟؟
ـ من جوابم منفی....
آراد تو جاش خشک شد....ولی زود به خودش اومدو گفت:چرا داری لجبازی میکنی؟؟؟من که میدونم جوابت مثبت بود...به خاطر اینکه حرص منو دربیاری گفتی منفیه....
یه نگاه به دورو برم کردم...اااا پس آیلار کجا رفت....هیچی جوابشو ندادم...اصلا من غلط بکنم با یه روانشناس ازدواج کنم....به خودم اومدم دیدم آراد بازومو گرفته تو دستش...خیلی بهم نزدیک بودیم....من نشسته بودمو اون روم خم شده بود....یه فشار کوچولو داد...
ـ آخخخخ چته؟؟؟؟
آراد: من که میدونم جوابت مثبته...ولی اینو بدون شده با زور باید باهام ازدواج کنی....فهمیدی؟؟
ـ نه آقاجون من نمیخوام باهات ازدواج کنم پشیمون شدم...نمیدونستم اینقدر وحشی.....
آراد یه لبخند زدو گفت:وحشی نیستم...دارم یه جور دیگه بهت میگم که بدونی من هرجور شده تورو بدست میارم...
با این حرفش دلم قیلی ویلی رفت...خوبه هنوز عاشقم نشده و اینطوریه....وای به حال اینکه عاشقم بشه...هیچی نگفتم فقط خیره شده بودم تو چشماش....یه فشار دیگه به بازوم وارد کردو گفت:فهمیدی یا نه؟؟؟؟اگه نفهمیدی یه جور دیگه بهت بگم....
بعداز گفتن این حرفش یه خنده کوچولوم کرد...بی ادب...در حالی که بازومو از دستش درمیوردم گفتم:نچ نفهمیدم....
آراد: روشنا اینقدر با من لجبازی نکن...من هرچی بخوام به دست میارم مطمئن باش....
الان دیگه نشسته بود کنارم....خنده ای کردو گفت:پس معلومه دوست داری روش آخرو به کار بگیرم....عزیزم اینقدر هول نباش بعد عروسی وقت زیاد هست...
سرخ شدم...هم از خجالت هم از عصبانیت....با حرص گفتم:آرااااد خیلی بی تربیتی...هیچم اینطوری نیست...
آراد داشت غش غش میخندید...
آراد: باشه بابا اگه اون روشو دوست نداری میتونیم....
با اومدن آیلار دیگه حرفشو ادامه نداد...از کنارش بلندشدمو رفتم پیش آیلار...
آیلار:روشی جون ببین عروسکم چقدر خوشگله...مادر جون از شمال برام اورده...
ـ آره عزیزم خیلی خوشگله....بریم تو اتاقت ببینم دیگه چی داری...
آراد از جاش بلند شدو درحالی که میرفت طرف اشپز خونه گفت:لازم نکرده تو باید بیای کمک من کنی....میخوایم ناهار بخوریم...
سرمو تکون دادمو رفتم داخل آشپزخونه....سه تایی باهم میزو چیدیمو نشستیم سر میز....اولین قاشقو که گذاشتم تو دهنم خشک شدم...وای باورم نمیشد دست پختش اینقدر خشمزه باشه..البته به پای دستپخت من نمیرسید....
ـ ایییییی آراد...بهت توصیه میکنم دیگه غذا درست نکنی....دسپختت افتضاس...
آراد:آهان پس برای همین بود اولین قاشقو که گذاشتی تو دهنت چشات برق زد...

سرخ شدم ای خداااااا من چطور با این زندگی کنم....دیگه تا آخر غذا هیچی نگفتم...

بعد غذا من میزو جمع کردم...آیلارو آراد رفته بودن بیرون..البته به اسرار من...بعد از اینکه ضرفا رو شستم...چایی ریختمو رفتم بیرون....چایی رو گذاشتم رو میزو خودم نشستم روبه رو آراد....
آراد:دستت درد نکنه...
ـ خواهش.....خب حالا اگه گفتین وقت چیه.....
آراد با لبخند گفت: وقت اینه که روز عقدو عروسیو مشخص کنیم...
چقدر این بشر هوله....تازه میگه عقدو عروسی...دیگه چی؟؟؟؟؟.....یه چشم غره حسابی بهش رفتمو گفتم:نخیییر وقت اینه که تو گیتار بزنی....
آراد:اووووو....حالا نمیشه بذاری برای بعد...
ـ نه نه آراد اذیت نکن...
آراد:باشه بابا...
آراد گیتارشو برداشتو نگاشو دوخت تو چشام....یعنی تا آخرش میخواد همینطور خیره بشه تو چشام....
آیلار اضافه بود....بدبخت آیلار...ظاهرا آرادم میخواست ما دوتا تنها باشیم چون دمه گوش آیلار چیزی گفت که اونم قبول کردو رفت تو اتاقش...
ـ گناه داشت...چیکارش داشتی؟؟؟
آراد:عزیزم...آیلار باید میرفت چون اون منم که کارت دارم...
ـ باشه...
شروع کرد به زدن و همینطور به چشام خیره شده بود....
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه

تو رو من دوست دارم تا اونجایی

که آدم واسه حوا می میره



تو هستی تنها عشقم تو دنیا

نباشی می مونم بی تو تنها

نگی که یک روز از من دلگیری

دوسِت دارم تورو قد دنیا

واسه دیدنت قلبم می لرزه

وجودِ تو به دنیا می ارزه

برای لحظه های شیرینم

لب تو داره بهترین مزه



چقد دوست داشتن تو شیرینه

تو رنگ چشمات به دل می شینه

تو رو من دوست دارم تا اونجایی

که آدم واسه حوا می میره

چقد دوست داشتن تو شیرینه

تو رنگ چشمات به دل می شینه

تو رو من دوست دارم تا اونجایی

که آدم واسه حوا می میره

که آدم واسه حوا می میره
وای خدا خیلی با احساس میخوند...صداش خیلی خیلی قشنگو مردونه بود...عاشقش شدم....دیوونش شدم....من چطوری میتونم بدون آراد زندگی کنم...باید زودتر به دستش بیارم...هه به آراد میگفتم هول...ظاهرا خودم هول ترم...اونقدر تو فکر بودم که وقتی آراد اومد جلوم رو زمین نشست...یه تکون کوچولو خوردم....رو زانو نشسته بود جلومو با لبخند داشت برام میخوند....اشکم تو چشام جمع شد...
واسه داشتنت جونمم میدم
تو چشمای تو من عشقو دیدم

کنار تو دنیا چه جذابه

تو رو من تو آغوشم می گیرم

تو خوبی که دنیا واسم خوبه

نباشی تو دنیام چه آشوبه

تو تنها دلیلی واسه قلبم

که تو سینه هر لحظه می کوبه

که تو سینه هر لحظه می کوبه



چقد دوست داشتن تو شیرینه

تو رنگ چشمات به دل می شینه

تو رو من دوست دارم تا اونجایی

که آدم واسه حوا می میره

چقد دوست داشتن تو شیرینه

تو رنگ چشمات به دل می شینه

تو رو من دوست دارم تا اونجایی

که آدم واسه حوا می میره
آراد وقتی آهنگشو تموم کرد یه بوسم برام فرستاد...بی ادب دیگه چی بهش بگم....وقتی چشم غره منو دید زد زیر خنده....بعد یکم جدی شد...دستشو کرد تو جیبشو یه جعبه کوچولو دراورد....سرشو اورد بالا و تو چشام خیره شد....در حالی که در جعبه رو باز میکرد گفت:روشنا با من ازدواج میکنی؟؟؟؟؟؟
نهههههه....خدایا چقدر شوکم کرد..خداییش انتظار یه همچین چیزیو امروز نداشتم....
ـ آراد...آراد من...من....
آراد:هییششششششش.....فقط جواب سوال من از دهنت بیاد بیرون...آره یا نه؟؟؟؟؟؟
ـ آراد....خیلی دوست دارم....
آراد زیاد تعجب نکرد....فقط انتظار نداشت جای جواب سوالش همچین چیزی بگم...دیگه طاقت نداشتم اگه نمیگفتم میمردم....آراد یه لبخند دندونی زدو انگشترو از تو جعبه دراورد....
آراد:این یعنی آره؟؟؟؟یعنی باهام ازدواج میکنی؟؟؟
فقط سرمو تکون دادم....آرادم لبخندش پر رنگتر شد....انگشترو کرد تو دستمو...دستمو بوسید....
آراد:بهت قول میدم اونجور زندگی که لایقه رو برات بسازم خانومم.....
نمیدونستم چی بگم...فقط تو چشاش نگاه میکردم...آراد یه لبخند شیطون زدو گفت: که من جوابم منفی...آره؟؟آخه تو کی بهتر از من گیرت میاد؟؟؟؟هان؟؟؟
ـ اصلا میدونی چیه آراد....پشیمون شدم..
آراد خندیدو گفت: اصلا میدونی چیه روشنا من از پس فردا باید راه بیفتم خواستگارای جناب عالی رو رد کنم...خوب شد؟؟؟
ـ آره آورین....
آراد:خب باشه من پس فردا با مامانم اینا میام خونتون...
ـ چقدر هولی آراد...
آراد :آره گلم اصلا من هولم...تو هول نیستی؟؟؟؟؟
ـ نه معلومه که نه....
آراد: آره از تو چشمات معلومه چقدر بیخیالی....
ـ آرااااااد....
آراد: باشه بابا اینطوری صدام نکن خطری میشم یه کاری دست هردوتامون میدم....
به خاطر اینکه بحثو عوض کنم گفتم:من تا حالا آرامو ندیدم...خیلی مشتاقم ببینمش...
آراد:اونم خیلی دوست داره تورو ببینه...خوب شد گفتی اتفاقا گفت برای فرداشب شام دعتتون کنم خونشون...
ـ نه بابا مزاحم نمیشیم با این وضعش.....
آراد: تو نگران آرام نباش دست تنها نیست...مامان کمکش میکنه..
یه دفعه دلشوره گرفتم..اگه مادر آراد از من خوشش نیاد چی؟؟؟؟آراد که خیلی تیز بود زود فهمید دارم به چی فکر میکنم...
آراد:نگران مامان نباش مطمئن باش از تو خوشش میاد.....ولی اخلاق مامان یه خورده تنده....
ـ وای آراد خوشش نیاد چی؟؟؟؟؟!!!
آراد:عزیزم همه از تو خوششون میاد مطمئن باش به خودت شک داری؟؟؟؟؟
ـ نه...نه....
آراد: خب عزیزم پس مشکلی نیست...فقط...فقط یه چیزی باید بهت بگم...
اوووف کشتم خو بگو دیگه....زل زدم به دهنشو گفتم:بگو...
آراد:مامان خیلی سحرو دوست داشت یعنی الانم داره...اگه چیزی گفت ناراحت نشو...
یکدفعه پنچر شدم....از سحر متنفر شدم....یعنی بودم...وای اگه یه روز بیاد دوباره آرادو هوایی کنه من چی کار کنم؟؟؟باید سفت آرادو بچسبم...حتی فکر اینکه این چلغوز بخواد دوباره با آراد باشه هم حالمو بد میکرد....نمیدونم چقدر به آراد خیره شده بودم که با تکون های دست آیلار به خودم اومدم....به آیلار نگاه کردم دیدم یه شلوارک مشکی با بلوز رزد گردنی پوشیده....چقدر این دختر خوردنی بود...
ـ به به خانوم خوشگله....جایی میخوای بری؟؟؟؟؟
آیلار: بابا آراد بهم گفت آماده بشم....
به آراد نگاه کردم...نشسته بود سر مبل کناریم...
ـ جایی میخواین برین؟؟؟
آراد:آره سه تایی میخوایم بریم پارک....

یه نگاه به ساعت کردم...پنج بود....آراد بلند شد بره آماده بشه...منم از موقعیت استفاده کردمو زود لباسامو پوشیدم....

امروز میخوایم بریم خونه آرام....موندم لباس چی بپوشم...سرم داخل کمد بودو داشتم میگشتم دنبال لباس که تقه ای به در خوردو پشت سرش یکی اومد داخل..مطمئنم سیاس....آخه هیچکی مثل این در باز نمیکنه...سرمو از کمد اوردم بیرونو پشت سرمو نگاه کردم...نشسته بود سر تختم.... چشامو ریز کردمو در حالی که میرفتم سمتش گفتم:تو آدم نمیشی نه؟؟؟؟صد بار بهت گفتم در میزنی منتظر بمون....نه عین.....
سیاوش:بیشین بینیم باو...آماده شو دیره....
یه نیشگون محکم از بازوش گرفتم...که اگه نمیگرفتم سنگینتر بودم...بازوش سنگ بود هیچی حس نکرد تازه نیشخندم زد...
ـ بیشووووور برو خودتو مسخره کن...اینقدر بدم میاد از اینجور هیکلا...
سیاوش: هه تو راست میگی...تو که بدت میاد چرا داری با آراد ازدواج میکنی؟؟؟اون که بدتره منه...
ـ حالااا.....
سیاوش: حالا نداره خواهر من جواب بده....من نباید بدونم پس فردا خواهرم خوشبخت میشه یا نه؟؟؟همین موضوع به این کوچیکی چند وقت دیگه تو زندگیت فوران میکنه...تو از اینجور هیکلا بدت میاد آراد خوشش میاد...تو بهش میگی نرو باشگاه اون میره....خلاصه کارتون به جایی میرسه که از هم طلاق میگیرین...اونوقت تو میمونیو یه دله عاشقو یه بچه تو شکمت...بعدش.....
خندیدمو پریدم وسط حرفش وگرنه تا صبح ادامش میداد: بسه بسه...واقعا چقدر تو فسفر میسوزونی....تو حیفی جات اینجا نیست...
سیاوش یقشو درست کردو یه ابروشو داد بالا و گفت: تازه فهمیدی...اگه هر نفر مثل تو یه همچین پسرخاله ای داشتن اینقدر آمار طلاق بالا نمیرفت....
ـ آره داداش تو راست میگی...فقط بی زحمت تو که اینقدر باهوشی یه لباس برای من انتخاب کن موندم چی بپوشم...
سیاوش یه نگاه به ساعتش کردو گفت: نچ نچ نچ دیر شد....
از جاش بلند شدو رفت سمت کمدم....مگه اینام میان؟؟؟
ـ آراد... نه نه سیاوش....
سیاوش پقی زد زیر خنده حالا نخند کی بخند.....خودمم خندم گرفته بود همه حواسم پیشه آراد بود...
ـ خب حالا توهم حواسم نبود......
سیاوش: نه روشی حواست بود ولی عاشقی خواهر عاشق...
ـ نه باو...
سیاوش بهم چشمک زدو گفت: چرا باو....عاشقی عاشقی بد دردیه روشنا گرفتارش شده..(با ریتم)
خودشم با آهنگش قر میداد...مرده بودم از خنده...دیووونه...روسریمو گذاشته بود روسرشو هی ادا در میورد...روسریو از سرش برداشتمو گفتم:خب بابا توهم....میخواستم بگم مگه شماهام میاین؟؟؟؟
سیاوش:اختیار داری.....آراد ازمون دعوت کرده...یه شب شام مفتو من یکی از دست نمیدم...
ـ هه آره اونم تووووو.....حالا چیزی اون تو پیدا کردی یا نه؟؟؟؟؟
سیاوش: آره یه لباس جیگر برات پیدا کردم....
ـ کو ببینم؟؟؟
یه ساپورت براق نقره ای بهم داد با یه بلوز مشکی گردنی...عاشق این لباسم بودم ولی اصلا یادم نبود...تا حالا یه بارم نپوشیده بودمش...یه صندل مشکیم بهم داد....
ـ ممنونم داداشی دمت جیزززز اصلا یادم نبود....
سیاوش: تو که مثل من باهوش نیستی....
در حالی که میرفت طرف در گفت: زود آماده شو دوتا خانواده معطل یه فینگیلی شدن...
ـ اااااا سیا باشه الان زود آماده میشم....
لباسمو پوشیدمو رفتم جلو آیینه یکم آرایش کردم... جوووون چه جیگری شده بودم....انگشترو گوشوارمو گذاشتم....یه مانتو مشکی با شال مشکی پوشیدم رو لباسم....بعد از برداشتم کیفم رفتم بیرون....سایه نشسته بود سر مبل ولی بقیه نبودن...
ـ وااااا سایه پس بقیه کوشن؟؟؟
سایه: منو تو با سیا میریم...مامان اینا زودتر رفتن...
باهم رفتیم بیرون...سیا تو ماشینش نشسته بود...درو باز کردمو نشستم تو ماشین من جلو بودم...
دیدم سیاوش یکم سرخ شده معلوم بود عصبانیه....
ـ چیزی شده سیا؟؟؟؟
سیاوش با اخم گفت: آره یکم اون موهای ضایتو بکن تو....ندیدی لامروت داشت قورتت میداد...
با چشمای گرد شده گفتم: کی رو میگی؟؟؟؟؟!!!!
با سرش به مردی که دمه خونه روبه رویی ایستهده بود اشاره کرد....اولین بار بود دیده بودمش....
ـ ولی من متوجه این نشدم....
سیاوش یکی زد رو فرمونو داد زد: وقتی میگم اون بی صحابو بکن تو یعنی بکن تو اینقدر حرف نزن....
منو سایه از ترس چسبیدیم به سقف...لال مونی گرفتمو موهامو کردم داخل....سیاوشم خیالش که از بابت من راحت شد ماشینو روشن کردو راه افتاد....سیا گاهی خیلی شوخ بود گاهی خیلی خشکو جدی ولی وای به حال اون موقعی که غیرتی میشد...
********
آرام از جاش بلند شدو روبه آراد گفت: آراد جان من میرم بالا پیشه مامان...زودی میام....
آراد: باشه...
آیلار از جاش بلند شدو نشست رو پای آراد...بابکم داشت تلویزیون نگاه میکرد...
آیلار: بابا....
آراد: جانم...
آیلار: پس روشی کجاست؟؟؟چرا دیر کردن؟؟
آراد: آخه جوجه تو از کجا میدونی دیر کردن؟؟؟الاناس دیگه برسن...
دقیقا موقعی که حرف آراد تموم شد زنگ درو زدن....بابک از جاش بلند شد رفت طرف آیفون...
آیلار: آخ جووووون اومدن....
آیلار دوید طرف درو از خونه رفت بیرون..پشت سرش آراد و بابک رفتن بیرون...بعد از احوالپرسی همه رفتن داخل....روشنا رفت طرف آراد و گفت: خوبی؟؟
آراد: خوبم...تو خوبی خانمی؟؟؟
روشنا: مگه میشه بد باشم...
آراد: راست میگیا یادم نبود از ترشیدگی در اودی...
روشنا: ااااا آراد تو چرا همیشه منو اذیت میکنی؟؟؟
آراد: چون وقتی حرص میخوری....جذابتر میشی...
روشنا: حالا این حرفارو بیخی...یه اتاق نشونم بده منو سایه میخوایم لباسامونو عوض کنیم...
آراد: حتما...اتاقا طبقه ی بالاس...
روشنا به سایه اشاره کرد...سایه هم از جاش بلند شدو رفت طرفشون... روشنا و آراد کنار هم ایستاده بودن...
روشنا: آراد مامانت کجاست؟؟آرام کجاست؟؟؟
آراد: توی اتاقن....شماها زودی بیاین پایین الان مامان و آرامم میان پایین....
روشنا: باشه باشه...
آراد اتاقو نشونشون دادو برگشت پایین...نشست کنار سیاوش...خیلی باهم رفیق شده بودن...
آراد: چطوری سیا؟؟؟
سیاوش: خوبم ممنون...ای کلک تو نباید به من چیزی بگی...پس بگو اون روز تو مطب که گفتی میتونین مراسم عروسیتونو راه بندازین...به فکر خودت بودی...نچ نچ نچ...رفیقم رفیقا قدیم...
آراد خندیدو چیزی نگفت...آرامو صبا خانوم(مادر آراد) از پله ها اومدن پایینو مشغول تعارف و احوالپرسی شدن...
روشنا در حالی که دست سایه رو میکشید گفت: وای سایه اینقدر لفتش دادی فکر کنم رفتن پایین...
سایه: خب برن پایین مگه چیه...
روشنا: اه هیچی بالا ولم کن...به نظرت من خوبم؟؟؟
سایه: وااااای روشنا دیوونم کردی بابا بخدا عالی چته تو؟؟؟به خودت شک داری؟؟
روشنا: نه نه بیا بریم پایین...
در حالی که باهم حرف میزدن از پله ها رفتن پایین...وسط پله ها روشنا خشکش زد...نمیتونست حرکت کنه...باورش براش سخت بود که بهترین دوست دوران راهنماییشو اینجا ببینه...آرامم وقتی چشمش به روشنا افتاد بی حرکت ایستاد چشماشم گرد شدن...
سایه: روشنا...روشنا چت شد دختر؟؟؟
روشنا با صدای سایه به خودش اومد پلکی زدو بدون اینکه توجهی به سایه بکنه از پله ها دوید پایینو رفت طرف آرام...
روشنا: آرام...آرام خودتی؟؟؟
آرام: روشی باورم نمیشه تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟یعنی اون کسی که آراد اینقدر ازش تعریف کرده بود بهترین دوستمه...خدای من...
روشنا و آرامو همدیگه رو بغل کردن....همه توجهشون به آرامو روشنا بود...
آراد: شماها همو میشناسین؟؟؟؟
آرام: معلومه آراد..روشی بهترین دوستم بود...
کم کم همه به حالت عادی برگشتنو مشغول صحبت شدن...روشنا و آرام پیشه همدیگه نشسته بودن مطمئنا بعد از این همه سال حرفای زیادی برای گفتن داشتن...
آراد زوم کرده بود رو روشنا...چقدر دوست داشت همین الان ازش خواستگاری کنه...عین فرشته ها شده بود...سیاوش یکی زد تو بازو آرادو گفت: هوی نخوریش...خواهرم تموم شد...
آراد خندیدو روشو کرد طرف سیاوش...
آراد: نترس خواهرت به این زودیا تموم نمیشه...تازه من که کاری بهش نداشتم..فقط داشتم نگاش میکردم...
سیاوش: آره فقط اگه یکم بیشتر نگاه میکردی با چشمات قورتش میدادی...
آیلار اومد بین آرادو سیاوش نشست...سیاوش بغلش کردو نشوندش رو پاش...
سیاوش: خوبی عمو جون؟؟؟
آیلار: آره عمو خوبم...
آراد: آیلار روشنا چی میگفت در گوشت؟؟؟
آیلار: میگفت بیام پیشتون بشینم ببینم چی میگین...
آراد و سیاوش زدن زیر خنده...سیاوش آیلارو بوسیدو گفت: عزیزم وقتی کسی یه همچین چیزی بهت میگه تو نباید به کسی بگی...
آیلار دستشو گذاشت رو دهنشو گفت: وااااای اتفاقا روشی جون گفت بهتون نگم از دهن پرید.... دروغ گفتم....
سیاوش خندیدو گفت: مهم نیست فدات..فقط اگه رفتی پیشش بهش بگو تو کار مردا دخالت نکنه و اینقدر فضول نباشه...
آیلار: باشه بهش میگم....
آیلار از جاش بلند شدو رفت نشست پیشه روشنا....
روشنا: وا آیلار چرا اومدی اینجا؟؟؟بهت گفتم بشین پیششون ببین چی میگن....
آیلار: نشستم...ولی عمو سیا گفت بهت بگم تو کار مردا دخالت نکن و اینقدر فضول نباش...
روشنا خندش گرفت ولی چیزی نگفت...پشیمون شد از اینکه آیلارو فرستاد پیششون....آیلارو بوسیدو روشو کرد طرف آرام...
روشنا: نگفتی آرام بچت چند ماهشه؟؟؟دختره یا پسر؟؟؟
آرام: شش ماهشه...پسره....
روشنا: اوخی عزیزم...خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت...
آرام: منم همینطور حالا تو بگو بینم کلک چطور داداش منو تور کردی؟؟؟
روشنا: نه اصلا اینجوری نیست والله یه شب باهاش رفتم بیرون ازم خواستگاری کرد....
آرام: آره اخلاق آراد اینجوریه یکدفعه یه کاریو انجام میده....
صبا که تا اون موقع ساکت بودو داشت حرفای آرامو روشنا رو گوش میداد...روبه روشنا گفت:مگه میشه تو کاری نکرده باشی و آراد همینطوری از تو خوشش بیاد؟؟؟
روشنا روشو کرد طرف صبا... عرق کرده بود و یکمم از عصبانیت سرخ شده بود...
روشنا: من هیچکاری نکردم....
آرام: مامان....
صبا: نمیدونم چرا آراد سحرو بیخیال شده و داره با یکی از بیماراش ازدواج میکنه....اون مادره بچشه...مطمئنم آراد هنوز عاشقشه...تو چرا پاتو از زندگی پسر من نمیکشی بیرون....اون عاشق سحر ...مطمئن باشه اگه یه روز مادر بچش برگرده اون تورو ول میکنه....
صبا این حرفا رو طوری زد که فقط روشنا بشنوه آرام فقط یکم از حرفای مادرشو شنید...
آرام: مامان این چه حرفیه به روشنا میزنی؟؟؟؟مطمئن باشه آراد هیچوقت یه همچین کاری نمیکنه...اون از سحر متنفره....
روشنا بغض کرده بود...آراد بهش گفته بود مادرش اینطوریه ولی فکرشو نکرده بود اینقدر تند باهاش برخورد بشه...حرفای صبا براش سنگین بود...بدون توجه به جمع از جاش بلند شدو از خونه رفت بیرون...رو یکی از صندلی های حیاط نشست...داشت به این فکر میکرد که حرفای صبا چقدر میتونه درست باشه....اگه سحر بیاد آراد ولش میکنه...اون شب آراد خیلی محکم بهش گفت اگه باهاش ازدواج کنه دیگه سحر جایی تو زندگیش نداره....سرشو گرفت بین دستاش...داشت دیوونه میشد...با صدای آراد با تعجب سرشو بلند کرد...
آراد: چرا اومدی تو حیاط؟؟؟میدونم از حرفای مادرم نارحت شدی...عزیزم من که بهت گفتم یکم اخلاقش تنده....تو به دل نگیر...
روشنا: ولی آراد تو نمیدونی مادرت بهم چی گفت...
آراد: میدونم چی گفت....مادرمو خیلی خوب میشناسم....مطمئن باش سحر دیگه هیچ جایی تو زندگی من نداره...اون روز من نابود شدم خیلی بده بری خونه ی دوستتو بعد........اههههه....لعنتی......
آراد از جاش بلند شدو چند قدم رفت اونطرف تر...روشنا هم از جاش بلند شدو رفت طرف آراد...
روشنا: آراد خیلی دوست دارم جریانو بشنوم....البته اگه اذیت نمیشی...
آراد روشو کرد طرف روشنا و گفت: نه اذیت نمیشم....بشینیم بهت بگم...
دوتاشون نشستن سر صندلی....
آراد: میدونستی سحر یکی از فامیلای دورمونه؟؟؟؟
روشنا: نههههههه....واقعا؟؟؟!!!!
آراد: آره منم بعدا فهمیدم....سحر منشیم بودو من وقتی چند بار تو مهمونیای خانوادگی دیدمش فهمیدم یکی از فامیلای دورمونه....عاشقش شدمو باهاش ازدواج کردم اولاش دیوونه ی من بود...چند ماه بعد ازدواجمون حامله شد..دقیقا یادمه آیلار چند ماهه شده بود...که یه شب با سروش شام رفتم بیرون چند روز بعد کیف پول سروشو تو ماشینم دیدم....تصمیم گرفتم برم خونشو بهش بدم...کلید خونشو داشتم چون وقتی دانشجو بودیم دو نفره اونجا زندگی میکردیم...سحر بهم گفته بود رفته خونه مادرش سر بزنه...وقتی رسیدم ماشینو پارک کردمو رفتم بالا در واحدشو باز کردمو رفتم داخل...خونه تقریبا تاریک بود...یکی از چراغارو روشن کردمو چند بار سروشو صدا زدم وقتی دیدم جوابمو نمیده رفتم سمت اتاق خوابش...درو که باز کردم خشک شدم...دوست داشتم همونجا دوتاشونو بکشم...حالم خیلی بد شده بود...ولی هیچکار نکردمو از خونه رفتم بیرون....اونا وقتی رفتم تو اتاق...منو دیدن... سروش خیلی ترسیده بود ولی سحر زیاد عکس العمل نشون نداد و این خیلی برای من عجیب بود...
آراد سرشو گرفت بین دستاش....عرق کرده بود عصبانیم شده بود...یادآوری اون روز خیلی عذابش میداد فکر نمیکرد هنوز براش مهم باشه..روشنا خیلی ناراحت شدو بیشتر از سحر متنفر شد...هیچی نداشت که به آراد بگه و آرومش کنه....با صدای آرام به خودشون اومدنو از صندلی بلند شدن....
آرام: کجایین شما دوتا...همه سر میز منتظر شماهان....
آراد: اومدیم...
********
آراد
نیم ساعتی میشد مهمونامون رفته بودن....منم نشسته بودم رو مبلو داشتم فکر میکردم...فقط منو مامان بیدار بودیم...امشبو میمونم خونه آرام....
ـ خب مامان نظرت درمورد روشنا چیه؟؟؟؟
مامان: گفتم که من خوشم نمیاد با بیمارت ازدواج کنی...
ـ ماماااااااان روشنا بیمار روانی نبود فقط مشکل روحی داشت به خاطر مرگ نامزدش....
مامان: به هرحال به نظر من فقط سحرررررر......
خیلی عصبانی شدم برای همین یکی کوبیدم رو مبلو گفتم: شما میدونی سحر چیکار کرده و هنوز ازش طرفداری میکنی؟؟؟؟؟؟؟
از جام پاشدمو رفتم داخل اتاقی که آیلار خواب بود...کنارش خوابیدم...دارم دیوونه میشم نمیفهمم چرا اینقدر از سحر طرفداری میکنه...اینقدر فکر کردم تا خوابم برد....
صبح با تکونای آیلار چشامو باز کردم..
آیلار: بابایی پاشو ساعت یازدهه...
خداروشکر امروز جمعه بودو نمیرفتم مطب...
ـ باشه تو برو صبحونتو بخور میخوایم بریم....
آیلار: باشه...
از رو تخت بلند شدمو رفتم سمت دستشویی...بعد از شستن صورتم رفتم پایین...آیلار تو آشپزخونه بود و آرام داشت بهش صبحونه میداد منم رفتم پیششون...
ـ سلام صبح بخیر.....
آرام: علیک سلام...ظهربخیر..
ـ ااااا راست میگی خب ظهر بخیر...
نشستم سر میزو مشغول صبحونه خوردن شدم...

بعد از خوردن صبحونه با آیلار برگشتیم خونه....به آرامم گفتم به مامان بگه قرار خواستگاری رو بذارن برای سه روز دیگه.....

روشنا
امشب قراره آراد بیاد خواستگاری...مثل همیشه خاله اینا اینجان هرچی میشه زود میان خونمون...مامانو خاله داخل آشپزخونه بودن..منو سایه هم نشسته بودیم رو مبلو تلویزیون نگاه میکردیم البته من اصلا حواسم به تلویزیون نبود...مردا هم داشتن شطرنج بازی میکردن...
یه نگاه به ساعت کردم...یه ساعت دیگه میومدن...دست سایه رو گرفتمو دنبال خودم کشیدم...رفتم داخل اتاقو نشستم سر تخت...سایه هم نشست رو صندلی میز آرایش...
سایه: چته تو؟؟
ـ هیچی چمه میخوام آماده بشم...
سایه: خب چیکار من داشتی؟؟؟داشتم فیلم نگاه میکردم..
ـ باید موهامو اتو بکشی...
سایه: باشه من میرم بیرون لباستو پوشیدی صدام کن...
وقتی سایه از اتاق رفت بیرون منم رفتم سمت کمدمو لباسمو از داخل کمد برداشتم...دیروز با سایه که رفتم بازار خریدمش...خیلی خوشگل بود... یه پیراهن تا بالای زانو که آستین های کوتاه تا روی بازوهام داشت و بالا تنش گلبهی رنگ بودو یقش هم هفتی..پایینشم مشکی بودو لباس تنگ و چسبونی بود...بعد از اینکه لباسمو پوشیدم سایه رو صدا کردم اومد داخل...نشستم سر میزو سایه مشغول اتو کشیدن موهام شد..
بعد از اینکه کار سایه تموم شد موهامو یه طرفه زدمو یه تل همرنگ لباسم به سرم زدمو از اتاق رفتم بیرون...البته بعد از اینکه سایه به زور یکم آرایشم کرد...
همه سر مبل نشسته بودیمو منتظر بودیم...استرس داشتم اونقدر استرس داشتم که حالت تهوع گرفته بودم..ترس داشتم از خیلی چیزا از اینکه سحر یه روز برگرده از مادر آراد و خیلی چیزهای دیگه...نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه...مخم داره میپوکه اصلا حالم خوب نیست من تحمل یه ضربه دیگه رو ندارم..قشنگ حس میکردم مادرو سیاوشو پدرم روم زوم کردن..سیاوش کنارم بود ظاهرا متوجه حاله خرابم شده بود..دستمو گرفت توی دستشو فشار داد..آروم دمه گوشم گفت:روشنا نگران هیچی نباش...به آراد اطمینان کن مطمئن باش اونقدر مرد هست که تورو به زنی که بهش خیانت کرده ترجیح نده...پس دلیلی برای نگرانیت وجود نداره..
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم..چرا خیلی دلیل برای نگرانیم وجود داشت...تو حاله خودم بودم که زنگو زدن....بابا رفت طرف آیفون منم پشت سر بقیه رفتم جلوی در هال...کف دستام عرق کرده بود...اول مامان آراد اومد فقط باهاش دست دادم.بهم پوزخند زد وای خدا من نمیتونم این زنو تحمل کنم....بعدش آرامو آیلار..آرامو چون شکمش اومده بود جلو نتونستم درست بغلش کنم...ولی آیلارو بغل کردمو سفت بوسیدمش..بعدش بابکو آخرین نفر آراد بود..وقتی دیدمش همه استرسم از بین رفت مثل آبی بود که رو آتیش ریخته شده باشه..دیگه هیچی برام مهم نبودو به جز آراد هیچی رو نمیدیدم... خدای من چه خوشگل شده بود بگم خشک شدم دروغ نگفتم با اون هیکلش کتو شلوار قهوه ای تیره پوششیده بود با پیرهن مشکی زیرشو کراوات قهوه ای گذاشته بود...اونم وقتی منو دید یه لبخند دندونی زدو آروم اومد نزدیکو گفت: اگه تاریخ عقدو عروسیو گذاشتم باهم خواهشا بهم حق بده...خیلی خوشگل شدیاااا....
فقط یه لبخند بهش زدمو چیزی بهش نگفتم..تعارفش کردمو باهم رفتیم نشستیم...همه نشسته بودن سر مبلو مشغول حرف زدن بودن...من کنار آرامو روبه روی آراد بودم...
ـ کوچولوی زن دایی کی به دنیا میاد؟؟؟
آرام: بذار تاریخ عقدو عروسیو بذاریم بعد خودتو بچسبون به داداش من..
ـ فعلا که داداشت خودشو چسبونده به من...
آرام: دلتم بخواد مثل داداش من از کجا میخوای پیدا کنی؟؟؟
ـ هیجا بابا شوخی کردم آراد تکه الهی روشنا قربونش بشه...
آرام: پرووووووو یه وقت خجالت نکشیااااا...
خندیدمو گفتم: نه بابا خجالت برای چی خواهر شوهر...
آرامم خندیدو یه نیشگون ازم گرفتو گفت: چقدر تو پروووویی...
میخواستم جوابشو بدم که بابام گفت: دیگه بریم سر اصل مطلب...
مادر آراد: اگه میشه اجازه بدین بچه ها اول برن باهم حرف زنن...
بابام: بله حتما...روشنا دخترم با آراد خان برید حرف بزنین...
از جام بلند شدمو رفتم طرف اتاقم آرادم پشت سرم راه افتاد...درو باز کردمو رفتم داخل...
ـ هرجا راحتی بشین..
آراد نشست سر صندلی کامپیوتر...منم نشستم سر تخت..
ـ خب..تو باید خیال منو از خیلی چیزا راحت کنی...
آراد: میدونم روشنا...میدونم از چه بابت نگرانی...و همینجا بهت میگم هیچ دلیلی برای نگرانیت وجود نداره...
از رو تخت بلند شدمو در حالی که میرفتم سمت پنجره گفتم:چرا آراد وجود داره...خودت میدونی من اگه یه ضربه دیگه بخورم داغون میشم...من باید بدونم اگه باهات ازدواج کردمو سحر برگشت تو منو به اون ترجیح میدی؟؟؟اگه اون میخواست آیلارو بگیره چی؟؟اگه مجبورت کرد باهاش ازدواج کنی چی؟؟؟اگه..اگه...
آراد از جاش بلند شدو اومد طرفم...بغلم کرد..چه آغوشی داشت صدای قلبشو به خوبی حس میکردم..ناخداگاه آروم شدم..آراد گفت: روشنا چه حرفایی میزنی...بهت قول میدم دیگه هیچوقت به سحر فکر نکنم...در ضمن خانمی اون چطوری میخواد منو مجبور به ازدواج کنه؟؟؟اون نمیتونه آیلارو بگیره..آیلار حق منه...
بغض گلومو گرفته بود دست خودم نبود حالا که آغوششو حس کرده بودمو میدونستم بدون آراد نمیتونم زندگی کنم گریم گرفته بود...
ـ میترسم...آراد مامانت..
سرمو گرفت بالا تو چشام نگاه کرد...انگشتشو گذاشت رو لبمو گفت: روشنا درسته اخلاق مامان یکم تنده ولی بهت قول میدم اخلاقش درست میشه...تا وقتی من هستم از هیچی نترس...از هیچی..از الان به بعد سحر از زندگی من حذف شد...بهم اعتماد کن...
بهش اعتماد داشتم...ترس من فقطو فقط به خاطر از دست دادن آراد بود...به خاطر خوردن یه ضربه دیگه...سرمو تکون دادم...
ـ آراد من بهت اعتماد دارم...تو بهم قول دادی دیگه...
آراد: رو قولم حساب کن گلم..من وقتی تورو دارم برای چی برم سراغ زنی که بهم خیانت کرده..
دیگه نمیترسیدم...از هیچی... آراد حرفشو خیلی محکم بهم زده بود میدونستم هیچوقت زیر حرفاش نمیزنه...تو فکر بودم که حس کردم گونم آتیش گرفت...واااااای خدا آراد گونمو بوسید نمیتونم حسمو توصیف کنم..ته دلم خالی شد...یه کم خجالت کشیدم انتظار نداشتم همچین کاری کنه...نگاش کردم دیدم داره با لبخند نگام میکنه...یه چشمک بهم زدو گفت:بریم بیرون دیگه خوشگل من؟؟؟؟
ـ بریم...
باهم از اتاق رفتیم بیرون...بابام ازم جواب خواست منم چیزی نگفتم اونم سکوتمو گذاشت پای رضایتم...همه شروع کردن به دست زدنو سایه شیرینی تعارف کرد...
منو آراد نشستیم سرجای قبلیمون.. حرفا کشیده شد سمت عروسی و عقد..
...همه بزرگترا داشتن حرف میزدن...بابا روشو کرد طرف آرادو گفت:نظر تو چیه پسرم..
آراد: به نظرم عقدو عروسیو باهم بذارم...فکر کنم روشنا هم موافق باشه...
بابا: روشنا جان تو موافقی؟؟؟
ـ مخالفتی ندارم...
تاریخ عقدو عروسیو به اسرار آراد گذاشتن آخر هفته دیگه...نمیدونم آراد چرا اینقدر هوله..
بابا: پس صیغه ی محرمیتی بینتون بخونم تا راحت باشین...خانم رادمنش اجازه میفرمایید..
مادرش بدون هیچ عکس العملی گفت: خواهش میکنم..
سهیلا بازدید : 351 دوشنبه 25 شهريور 1392 زمان : 2:37 نظرات ()