close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 
 
عطاری شاه جهان حکیم محمد صدیقی
 
 
 
 
 
 عطاری شاه جهان محمد صدیقی
حکیم محمد صدیقی 
 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت2
loading...

رمان شاپ

عاقل اندر سفیهانه نگاش کردم وگفتم: -باشه چشم ..حتما امر دیگه ای نیست؟ خندید زیره لب گفتم: زهره مار ومشغول خوردن سان شاینم شدم نیم ساعتی گذشت...یهو در کافی شاپ باز شد و2تا شون با هم وارد شدند.... تو اولین نگاه اولین چیزی که از این 2تا دوست به چشم می اومد خوش لباسیشون بود......حاضر بودم شرط…

رمان دوراهی عشق ونفرت2

عاقل اندر سفیهانه نگاش کردم وگفتم:

-باشه چشم ..حتما امر دیگه ای نیست؟

خندید
زیره لب گفتم: زهره مار
ومشغول خوردن سان شاینم شدم
نیم ساعتی گذشت...یهو در کافی شاپ باز شد و2تا شون با هم وارد شدند....
تو اولین نگاه اولین چیزی که از این 2تا دوست به چشم می اومد خوش لباسیشون بود......حاضر بودم شرط ببندم تیپ هر کدومشون 1میلیون می ارزید........
سامان نزدیک اومد وگفت:
سلام خانوما ... وروبه ایدا گفت:
سلام عزیزم
وگونه ی ایدا رو بوسید
ایدا اصولا خیلی ریلکس بود وتو رابطه ی فیزیکی با پسر ها راحت بود...
ایمان-ســــــــــلام...
شادی-به به سلام...بابایی!!!!!!!
خندید ونگاهش مستقیم اومد رو من و با لحن خاصی گفت:
-سلام شیوا خانوم
به سردی گفتم:
-سلام.....
تو پرش خورد اصلا ازقیافه اش معلوم بود.....
سری تکون داد وصندلی رو عقب کشید وپیش سامان نشست
سامان-چه خبره...دوره همی گرفتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایدا-به افتخاره شیواست
سامان-چه خبره ؟
ایدا-شاغل شده
ایمان-جدا؟....کجا؟چه شغلی؟
من-طراحی صنعتی...تو یه شرکت مرتبطش
سامان-مهندس ارشد شدی؟
من-نه بابا..اخه ما جوجه مهندس هارو چه به ارشدی؟
ایمان-خیلی دلشون هم بخواد..خانومی به این نازی مهندسشون بشه
مثل سیب زمینی نگاش کردم وگفتم:
-داری مخ میزنی جوجه؟
بچه ها از خنده تپق زدند
ایمان-زمان میبره ولی راحته...
شادی-اوی ی ی...سیبیل هام وندیدی داری تو روم به خواهرم نخ میدی؟
ایمان خندید وگفت:
سیبیل هارو داداش...
شادی-نچ نچ نچ...تو واین پسره چلغوز ابروی هرچی مرده بردید..فقط مونده بند بندازید تو صورتتون
سامان-چلغوز باباته..بچه
شادی-بچه باباته ...بچه
ایدا-چه خبرها تو این یه هفتهfadeشده بودید!!!!
سامان-کار داشتیم...
ایمان جاشو با ایناز عوض کرد وکناره من نشست....
ایمان چند لحظه خیره نگام کرد وبعد یهو گفت :
نمیشه..
من-چی؟
ایمان-خوندن مغزت کار سختیه
لبخند مرموذی زدم وچیزی نگفتم
ایمان-میشه بپرسم این همه غرور وگستاخی وسردی از کجا نشات میگیره؟
من-من مغرورم؟
ایمان-دیوونه وار
خندیدم وگفتم:
-اون وقت تو چرا از این دختر مغروره سرده گستاخ خوشت میاد؟
ایمان-متفاوتی...
من-شاخ دارم یا دم؟
ایمان-نگاهت...راه رفتنت ..تیپت ..حرف زدنت..همه چیزت متفاوته
دقیقا تموم این هارو حسام هم بهم گفته بود تعجبی نکردم..
من-تو 2فعه بیشتر نیست منو دیدی این اطلاعات رو از کجا جمع کردی؟
یه تای ابروش وبالا انداخت وگفت:
-از 3کیلو متریم..یه دختر رد بشه..میفهمم چه کارست
با خنده گفتم:
-اوه...چه افتخاره بزرگی واقعا؟
خندید
سامان-میخواهید اینجا بمونید؟بریم یه جای دیگه
ایدا-مثلا کجا؟
شادی-یه جا که بچه ها میرند...سرزمین عجایب
من وایدا خندیدیم ودست هامون وزدیم بهم
سامان به شادی نگاه کرد وگفت:
-قد واندازه ...اندازه ی نره خره ولی عقل زیره خط فقره
شادی-حالا خوبه من اون قد واندازه هم دارم ...اخه تو اون هم نداری
همه خنده امون گرفت
حق با شادی بود سامان قد متوسطی داشت
خلاصه قرار شد بریم سرزمین عجایب..
سامان وایمان با ماشین خودشون اومدند ما هم باماشین ایدا رفتیم
واقعا داخل سرزمین عجایب ....نمیدونستم ما نره خرها چه کار داشتیم شادی که از همون اول گفت:
من میخوام برم قطار وحشت کودکان
ودست ایناز هم کشوند وبا خودش برد..ایدا وسامان هم تو جمعیت یهویی گم شذنذ ومن موندم وایمان...
رفتیم کنار قطار وحشت وایسادیم تا شادی اینا بیاند
ایمان یهو خیلی بی مقدمه گفت:
-تفره نمیرم..چون میدونم هیچی روت جواب نمیده باهام دوست میشی؟...البته..دوست اجتماعی نه چیزه بیشتری
میخواستم فوری بگم نه
که گفت:
-البته لازم نیست الان بهم جواب بدی...من منتظر میمونم
باز میخواستم یه چیزی بگم که پرید تو حرفم وگفت:
-جون بابات نه نگو
من-از دوستی با من..چی نصیبت میشه
ایمان-یه دوست خوب ومتفاوت
من-برای پر کردن لیست گیرل فرند ها؟
خندید وگفت:
-چرا انقدر منفی بافی؟
من-اخه بدجور جنس مرد ومیشناسم...میدونم چه مارمولک هایی هستند
ایمان-جدا؟چطوری؟
من-با یک نمونه ی بارز اجتماعی مرد زندگی کردم...داداشم
خندید وگفت:
-حالا تو این یه مورد استثنا قائل شو
من-یعنی شماره منو بگیری همه چیز حله؟
ایمان-حل تر از اون چیزی که فکرشو بکنی
نفس وپر صدا بیرون دادم ویهو دل وزدم به دریا وگفتم سیو کن
چنان چشماش برق زد ..که یاد برق چشم های عقاب افتادم
من-البته اضافه کنم...ما وتا فقط جاست فرندیم نه کمتر نه بیشتر متوجهی؟
ایمان-البته..وخندید وادامه داد...مرسی
سری تکون دادم
همه برگشتند..
نگاهی به ساعت کردم وگفتم:
ما دیگه میریم دیر وقته
شادی-ااا..گجا تازه داره خوش میگذره
من-بریم دیگه...ایدا شما می ایید؟
نگاه ایدا دو دل بود
گفتم:پس من وشادی میریم دیگه
ایدا-اخه ماشین نیست
ایمان –من میرسونمشون..
یهو همه نگاه ها مشکوک شد به سمت ما که ایمان گفت:
-ما فقط دوستیم
ایدا خندید و به ایمان گفت:
-ای بدبخت..تو رو هم از راه به در کرد
خندید ومنو شادی وایمان..از بقیه خداحافظی کردیم وایمان هم منو شادیی رو رسوند شهرک غرب وخودش رفت.....


یه ماه ونیم از اون جریانات گذشت...تو اون یه مدت رابطه ی دوستانه ای با ایمان داشتم در حد یه بیرون رفتن و چندتا اس ام اس ....
کارم رو هم تو شرکت شروع کرده بودم...از فضای کاریم راضی بودم یه دوست هم پیدا کده بودم به اسم مهناز دختر باحالی بود...32 سالش بود از شوهرش جدا شده بود ویه پسر 14 ساله داشت..تو اون مدت صدیقی هم ایران نبود وکلاس ها وشرکتش وبه استاد شیخی سپرده بود وخودش رفته بود المان البته نمیدونستم چرا؟..این اطلاعات هم مهناز دراورده بود...اخر های ترم بودم و2تا امتحان بیشتر نداشتم...تا ترم تموم بشه...شادی هم بالاخره بعد از یه قهر طولانی با مامان اشتی کرد...
بگذریم
اصل داستان:اون روز پنجشنبه بود وشرکت نمیرفتم بعد از کلاس ها مستقیم رفتم خونه....
در وباز کردم ووارد شدم..صدای جیغ شادی وخوشحالی مامان وبابا کاملا مشخص بود ...از فضولی فوری کفش هام ودراوردم ودوئیدم تو حال پذیرایی
من-سلام..
مامان-سلام به روی ماهت
شادی همچنان جیغ میزد وبپر بپر میکرد


مشغول جمع وجور کردن وسایل هام بودم که گوشیم زنگ خورد ایمان بود
من-سلام ایمان
ایمان-سلام خانومی..چه خبرا کم پیدایی
من-خودت که میدونی کلی کار دارم
ایمان-کجایی؟
من-خونه..
ایمان-نمیتونی بیای بیرون؟
من-نه کار دارم
ایمان-فردا چی؟
من-فردا هم شرمنده اخلاق مهندسیتم...اصلا وقت ندارم داداشم داره بر میگرده خونه ی ما بلبشو برپاست
ایمان-جدی؟تبریک میگم
من-مرسی
ایمان-بالاخره تو این یه هفته باید یه جایی ببینمت
من-باشه اگه شد یه روز قرار میزاریم
ایمان-خیلی خوب پس بهم خبر بده
من-باشه فعلا بای
ایمان-بای
ایمان وتو این یه ماه ونیم تا حدودی شناخته بودم مدیر کارخونه ی باباش بود...لیسانس مدیریت بازرگانی داشت...درکل پسره بدی نبود ...ولی از اون دختر بازهای روزگار بودوعجیب بهش بی اعتماد بودم.
روز جمعه که روز استراحت بود مامان پدرمون ودراورد...طوری که بابا هم به کار گرفته بود...وسایل شادی اومد تو اتاقه من جام حسابی تنگ شد...
اتاق شادی هم اختصاص داده شد به دوست شهرادی که تاحالا هیچکدوممون ندیده بودیمش
خونه گرد گیری کامل شد...فقط این وسط شادی خیلی مشکوک میزد که موقع تمیز کردن اتاق شهراد همه اش میخندید چیزی پیدا نکردیم ولی بد جور مشکوک میزد
روز شنبه از خستگی روزه قبل خواب موندم وبا نیم ساعت تاخیر رسیدم شرکت....
خدارو شکر کردم که صدیقی نیست فوری کارت زدم ومی خواستم بدوئم سمت اتاقم که صدایی من رو میخکوب کرد
زیره لب گفتم
-ای گل بگیرند دره شانست رو شیوا...صدای صدیقی بود
صدیقی-با تاخیر میایید خانوم فرشچیان
با طمانینه برگشتم وگفتم:
-سلام دکتر ..رسیدنتون به خیر
صدیقی-مرسی..ساعت کاری شرکت راس 8 صبحه الان ساعت 8.5 نیم ساعت تاخیر دلیلی داره
من-ببخشید...خواب موندم واز اون طرف به ترافیک خوردم
صدیقی سری تکون دادوبا لحن جدی گفت:
-امیدوارم همین طوری باشه...بفرمایید سره کارتون
وپشتش وکرد ورفت سمت اتاقش..زیره لب زمزمه کردم
-اخه مرتیکه اخه امروز وقت برگشتنت بود..دیلاق
وراه افتادم سمت اتاق کارم
مهناز سرش رو طرح های زیره دستش بود با دیدن من سرش رو اورد بالا وگفت:
-سلام چرا انقدر دیر کردی؟
من-خواب موندم...از همه بدتر صدیقی مچم وگرفت
مهناز-ای ریدم به شانست
خندیدم وپشت میزم نشستم...
مهناز- چشمات چرا اینطوریه؟دیشب تا دیر وقت بیدار بودی؟
من-اره دیروز گرد گیری خونه داشتیم..فردا امتحان دارم..داشتم واسه امتحان میخوندم
مهناز-میخوای بخواب کسی اومد خبرت میکنم
من-این طوری خوابم نمیبره...طرح هارو ببینم
طرح هارو گذاشت زیره دستم ومشغول تجذیه تحلیل شدیم...
حسابی مشغول بودیم که یهو صدای در اومد وبه دنبالش صدیقی وارد اتاق شد از حالت لم داده ی روی صندلی ام تقریبا پرت شدم
زیره لب گفتم:
-تحویل بگیر این هم دومین سوتی ..خدا سومی رو به خیر بگذرونه
صدیقی اهمی کرد و یقه ی کت اتو شده ی مشکی اش رو صاف کرد وگفت:
-طرح هاتون اماده است خانوم ها؟
من-تا حدودی
اخماش رفت تو هم وگفت:
تا حدودی؟امروز باید کارها رو تحویل میدادید خانوم...
من-خوب راستش تا ظهر اماده میشند
صدیقی-بی نظمی رو توشرکت نمیپسندم وقتی یه روز مقرر میشه برای تحویل طرح صبح زود باید طرح ها روی میزم باشه...اشتباهتون رو به حساب تازه کار بودنتون میزارم خانوم..تا ظهر طرح ها باید رو میزم باشه فراموش نشه
وبا همون اخمای درهم از اتاق بیرون رفت
نفسی کشیدم وخودم رو روی صندلی پرت کردم
مهناز-بدو انجامش بده سگ بشه شرکت رو توسرش میگیره
من-اصلا به تیپ وقیافه ی با شخصیتش نمیخوره...داد زدن هم بلد باشه
مهناز-با اجازتون یه بار چنان سره مریم جلالی داد زد
که طفلی بغض کرده بود..
من-چه غلط ها ،بخواد سره من داد بزنه؟از مادر زاده نشده!!!!
مهناز-اره بابا جرات داره سره من داد بزنه خشتکش رو با پیرهنش یکی میکنم
خندیدم ومشغول شدم وکارم وسریع تموم کردم وطرح رو برداشتم ودوئیدم سمت اتاقش
که قبل از اینکه برسم به اتاقش نزدیک بود کله پا بشم واز شانس گند من یهو در اتاقش باز شد ومن رو تو اون حالت دید...
ای خدا سوتی 4 بود..بعدی رو هم به خیر بگذرون
صدیقی-خانوم دو ماراتونه احتیاط کنید..
زیره لب پدر بزرگی نثارش کردم وگفتم طرح ها اماده است...
صدیقی-بفرمایید داخل اتاقم
باهم وارد اتاقش شدیم..چه اتاق کار منظمی دقیقا مثل خودش..
در حال دید زدن اطراف بودم...که دیدم داره نگاه میکنه..
فوری سربرگردوندم....نمیدونستم چرا انقدر لعنتی تیزه
صدیقی –بفرمایید بشینید
طرح ها رو جلوش گذاشتم ونشستم
نگاهی دقیق بهشون انداخت..وزیر چشمی نگاهی هم به من انداخت ودوباره نگاهش روی برگه ها چرخید...
سری از تائید تکون داد وگفت:
-بد نیست...ولی عالی هم نیست
من-ام..عجله ای شد..دفعه ی بعد تموم تلاشم رو میکنم
صدیقی-خوبه...وادامه داد از درس من نمره ی خوبی اوردید..
برگه هارو از استاد شیخی گرفتم
من-میشه نمره ام رو بدونم
صدیقی-18.75
زیره لب گفتم:
-yes
شنید
دیگه نزدیک بود از گند هایی که میزنم گریه ام بگیره..اخه چه قدر سوتی؟
صدیقی لبخند مردونه ای زد وگفت:
-بفرمایید..میتونید تشریف ببرید البته نه با دو ماراتون وخندید
لب پایینم وگاز گرفتم واز اتاقش بیرون رفتم وبه شانسم لعنت فرستادم
بالاخره اون چند روز هم گذشت....تو اون چند روز هم اصلابا صدیقی برخورد نداشتم ...ترجیح میدادم با سوتی هام جلوش افتابی نشم.. انقدر تیز بود از هر حرکت ادم یه فیلم تو اون مغز طالبی گندیده اش ضبط میکرد ...خدا رو شکر امتحانام هم تموم شد ...شهراد شنبه برمیگشت..تو اون یه هفته یه شب یه خواب درست نداشتم از صدای بلند هندزفری شادی وبازیش با فنر روتخت...حتی 2-3شب از ناچاری مجبور شدم روکاناپه ی حال پذیرایی بخوابم....
بالاخره روزی که شهراد قرار بود بیاد رسید ...هواپیماش ساعت 8 شب به زمین مینشست
از صبحش مامان دنبال لیست کردن علایق شهراد واسه شام شب بود...وکلی کار داشت حدودای 4.5 بود که از شرکت برگشتم..از صبح ایدا دیوونه ام کرده بود از بس اس داده بود ..هواپیمای شهراد کی میشینه...
کاری تو خونه واسه انجام دادن نبود...مستقیم رفتم حموم تا دوش بگیرم..اخ چسبید خستگی رو از تنم در اورد
موهام رو با سشوار خشک کردم وخیلی قشنگ حالتشون دادم....ونصفش وبالای سرم جمع کردم وبقه اش رو گلد فر کردم
وجلوش رو هم مدل همیشگی
ارایش قشنگی هم چاشنی صورتم کردم وساپورت مشکی پوشیدم
با یه تونیک کوتاه ابی که جنس حریر داشت وکفش های مشکی پاشنه بلند..عالی شده بودم .
مانتو وشال مونده بود که اون ها هم گذاشتم وقتی خواستیم بریم فرودگاه بپوشم
رفتم پایین مامان حسابی خوشگل کرده بود از عروسی شهاب هم بهتر...حتی شادی هم از شلوار ورزشی عزیزش دست کشیده بود وشلوار جین پاش کرده بود با یه تیشرت که روش عکس 2تا خرس داشت وموهاش رو یه طرفش بسته بود...........
من-مامان ،بابا هنوز نیومده؟
مامان-تو راهه بدوئید مانتو هاتون رو بپوشید الان میرسه
من فوری مانتو وشالم رو برداشتم ودئیدم طبقه ی پایین بابا هم اومد همه گی سوار ماشین بابا شدیم وراه افتادیم سمت مهر اباد


دقیقا8 رسیدیم...ایدا واریا وایناز هم اومده بودند
ساعت8.15 دقیقه بود هنوز شهراد از پشت شیشه ها نمایان نشده بود هر چند همیشه با نیم ساعت تاخیر بیرون می اومدند
ایدا-ای بابا چرا نمیاد پس؟
من-هولی خیلی؟!میاد دیگه
یهو ایدا گفت:
اون شهراد نیست؟
نگاهم به سمتی که ایدا میگفت برگشت ازلا به لای ادمایی که جلوی شیشه وایساده بودن دقت کردم یهو شهرادرو دیدم که فیسش رو چسبونده به شیشه زبونشو دراوده و سوراخای دماغش از این وره شیشه پیداست!!!!
همه با دیدن قیافش زدیم زیره خنده و به سمت درشیشه ای رفتیم و منتظر موندیم تا بیاد
یهو انگار تو جمعیت جلوی در انفجاری رخ داد ...!!! همه به این سمت و اون سمت پرت میشدن... انگار یکی هلشون میداد بعد از کمی تعجب دیدم شهراد مثل برنده های دو و میدانی دویید سمتمون و با سرعت نشست رو زمین و خودشو سر داد رو ی کاشی های سالن فرودگاه هممون تو تعجب بودیم و لی یهو بعد از چند ثانیه هر کسی که این صحنه رو دیده بود داشت از خنده منفجر میشد... شهراد یکم تو همون حالت سینه لرزوند و بلند شد......
مامان در حالی که اشک شوق از چشماش می چکید ..دوئید سمتش وشهراد
شهراد-به به مامانی گلم چه تیپی بهم زدی ایران بدون شهراد حسابی ساخته ها...
مامان-حرف بیخود نزن ببینم
بقیه امون ریختیم سرشو حسابی با ماچ تف مالیش کردیم... هی میگفت:
- من متعلق به شمام درسته!!!1 اما یه راهه نفس بزارید بابااااااا
وسط خل بازیا شهراد که داشت با همه روبوسی میکرد... چشمم به یه پسره افتاد که یکم عقب تر با کلی چمدون وایساده بود وبه خل بازیای شهراد میخندید
به طرز عجیبی خوش تیپ و خوشگل و خوش لباس بود ...قد بلند وخوشتیپ تیپش مثل پسر های دیگه نبود حتی مثل تیپ شهراد هم نبود خاص بود.. بیشتر تیپش به یه مدل شبیه بود ..چشم های درشت قهوه ای داشت با ابروهای کمونی وکشیده..دماغ خوش فرمی داشت به صورتش می اومد..با لب های برجسته وپوست برنزه با موهاش مشکی که روبه بالا بودند واز بالا کج شده بودند با پیشونی متوسط به قول شادی میچسبید واسه یه کف کرگی...یه پیرهن اسپرت استین کوتاه مشکی تنش بود که روش کلی جیب داشت با شلوار جین ابی..یه دستش توی جیبش فرو رفته بود با اینکه لبخند به لب داشت ولی لبخندش مغرورانه بود..نمیدونم چطوری یه جور خاص.! تو این اوصاف بود که بابا گفت:
- شهراد پس دوستت نیومد؟
شهراد اینور اونورشو دید زدو گفت:
- شاید رفته دسشویی اخه شاشوئه
نگاهی به پسره انداختم ....خجالت کشیده بود.
شهراد یهو برگشت و روبه همون پسر گفت:
- ااا اینه ها بزغاله....! بیا بزی کوچولو... اخه تو چقدر میشاشی بشــــــــر..!!!

 


مامان چپ چپ به شهراد نگاه کرد و لبشو گاز گرفت
شهراد بادیدن قیافه مامان گفت:
اااا..... بچه ها ارمان ارمان بچه ها...
بابا رفت جلوتر و بهش خوش امد گفت
پسره هم که گویا اسمش ارمان بود.... خیلی با پرستیژ رفتارکردو با بابادست دادوروبوسی کرد وخیلی گذرا بابقیه هم ابراز خوشبختی کرد... رفتم سمت شهرادکه بغلم کرد دوباره و کشوندم سمته خودش وگفت:
-از خانوم مهندس ما چه خبر؟
خندیدم وگفتم:
-کدوم مهندس بابا توهم دلت خوشه
شهراد برگشت سمت ارمان و گفت:
- این تنها کسیه تو این دنیا که از شوخیام در امانه ارمان نگاهه نافذی بهم انداخت و گفت:
بزار حدس بزنم ایشون باید شیوا باشند...وروبه من گفت:
- تعریفتونو از شهراد زیاد شنیدم ...از دیدنتون خوشوقتم
لبخند زدم و دستم رو به نشانه ی اشنایی به سمتش گرفتم... دستشو اورد که دست بده که شهراد دستشو گرفت و گفت:
- شاشو از مستراب اومدی...! مگه دستتو شستی..؟! که با ابجی من دست میدی؟ خودم رو نگه داشتم که نخندم ولی نشد ...
ارمان هم که انگاری به شوخی های شهراد عادت داشت خندید...
اریا جلو اومد وبا شهراد طبق عادت قدیمیشون همدیگه رو با شوخی های خرکی کبود کردندوایناز هم مودبانه با شهراد حرف زد
شهراد رو به ارمان گفت:
-این تک مودب خانواده ی فرشچیانه...
همه داشتن باهم خوشو بش میکردند..هرچی چشم چشم میکردم شادی نبود.. ایدا هم جوری به شهراد زل زده بود که انگار مسخش شده !!!!!! خندم گرفت...
تا چشمش به من افتاد بازم همون قیافه جذابه ایداییش رو به خودش گرفت... و رفت که با شهراد حرف بزنه...
ایدا:ازرائیل برگشتی بالاخره؟
شهراد:اره حضرته بیلاخیل چطور جاتون تنگ شده؟
ایدا:چسنه خارج رفته خرتر شده.... ای بابا!! فرستادیمت اونجا حداقل اسب بشی ..نزول پیدا کردی قاطر شدی رفت نا امیدمون کردی داششش.........
شهراد:قاطر بابای پفیوزته حالا کجاست حمالو نمیبینم؟
ایدا:کثافت بهش بگم چی گفتی؟
شهراد:از خر کمتری اگه نگی... خدا ذلیلت کنه اگه نگی...
داشتن کل کل میکردن که شهراد گفت:
-راستی شادی کجاست؟
یهو یه صدای نعره امد به اون سمت برگشتم دیدم شادی با این چرخ های حامل چمدون میدوه سمته شهرادو یهو گفت:
- انتقــــــــــــــام!!!!!!!!!! !
تا شهراد به خودش اومد... شادی با چرخ زد زیره پاش و پرتش کرد توی چرخ و بدو بدو چرخوندش دوره سالن و می گفت:
- لا الله الالله
فرودگاه از خنده منفجر شد
مامان-ای خدا خودت به دادمون برس باز این دوتا دستشون خورد به دست هم..!
ارمان با خنده به بابا گفت:
-ایشون شادی نیست؟بابا سرش رو به علامت تایید تکون داد وخندید
ارمان- شهراد راست میگه خوب از پس هم بر میان
من که داشتم از خنده ریسه میرفتم... اخه شهراد خودشم میگفت :
لا الله الا لله
شادی تند تند شهراد رو دو دور دور خودش چرخوند...
شهرادهم طوری که داره حال میکنه میخندید
ولی شادی یهو با سرعت چرخ رو هل داد به سمته دیوار و شهراد با چرخ پخش زمین شدند...
همه هر هر خندیدند.. شهراد بلند شد کفشش رو دراوردو پرت کرد سمت شادی که شادی جاخالی دادو خورد تو سره یه خارجیه که سیاه پوست بود...بیچاره فکر کرد میخواهند ترورش کنند سرشو گرفت و دوئید بیرون وداد میزد help…help
شادی هم پشت اون زد به چاک...
دیگه کم مونده بود حراست فرودگاه بندازتمون بیرون..به خاطر همین همه راه افتادیم سمت بیرون
شهراد تاشادی رو بیرون دید گذاشت دنبالش ومیگفت:
-وایسا ببینم پدر سوخته....!!!!وگذاشت دنبال شادی
اخر سر که به شادی رسید از پشت گرفتش وبا یه حرکت از رو زمین بلندش کرد وچون دور بودند نفهمیدم به شادی چی گفت
مامان روبه اریا گفت:
-اریا جان شما شادی روبیارید وشام هم خونه ی ما مهمونید نگید نه که قبول نمیکنم
اریا-ممنون زنعمو ولی واقعا نمیتونیم بیایم خونه ی خاله ام دعوت داریم..باید بریم تا این جا هم به خاطر شهراد اومدیم
مامان-ا..زنگ بزنید کنسلش کنید خوب
اریا-ممنون مامان تاکید کرد که برگردیم
من-مامانم راست میگه بپیچونیدش
ایناز-نه مرسی
شادی وشهراد هم برگشتند ومن وشهراد وارمان رفتیم تو ماشین بابا وشادی با ماشین اریا اومد
مامان جلو نشست ومن وشهراد وارمان هم عقب نشستیم..
بابا-شما خوبی ارمان جان؟
ارمان-به لطف شما بله..ببخشید باعث زحمتتون شدم
مامان-اختیار داری پسرم شما هم مثل شهراد
بابا-زندگی باشهراد خوبه؟
ارمان خندید وگفت:
-سخته... ولی ممکنه!!!!!!!
همه خندیدیم
بابا-پس خدا به دادت برسه از امروز دوتا میشند
من-وای خداروشکر...دیگه به جون هم میفتند من یکی خلاص میشم
شهراد-غمت نباشه...ومرموز خندید
رسیدیم خونه اریا شادی رو رسوند وخودشون هم رفتند
رفتیم تو خونهشهراد اومد داخل ونفسی کشید وگفت:
-home sweet home
شادی-ها...! لهجه رو نرسیده عمل کردی تیکه اینگلیش بپرونی سیبیل های نداشتت وکز میدم
شهراد-یه چند وقت بالا سرت نبودم هار شدی ها پدر سوخته
مامان ارمان روبه سمت پذیرایی راهنمایی کردومن هم رفتم تو اتاقم تا لباس عوض کنم..یه بار دیگه خودم رو تواینه نگاه کردم وناخودآگاه بیشتر به خودم عطر زدم ورفتم پایین...
وارد سالن پذیرایی شدم شادی نبود....مامان هم داخل اشپزخونه بود
یه لحظه نگاه ارمان رو من چرخید وبه همون سرعت هم نگاش برگشت....
پیش شهراد نشستم
شهراد-به به ..به به چه خانومی
بابا-هوا اونطرف ها چطور بود؟
شهراد-طبق معمول...ابرها باز داشتند میشاشیدن
مامان چشماشو واسه شهراد گرد کرد
شهراد-خوب داشتند چیز میکردن
بدترش کرد...باباوارمان خندیدند ومن تپقی از خنده زدم
همیشه برای مسخره میخواست چیزی رو درست کنه به جاش گند میزد.....
مامان برای عوض کردن بحث گفت:
-اقا ارمان شما هم در حال تحصیلید؟
ارمان-بله
مامان-شما هم داروسازی میخونید؟
شهراد-نه بابا مسئول تخلیه فاضلابه
خنده ام گرفت وخیلی خودم رو کنترل کردم که نخندم ولی نشد ..
مامان-شهراد..
شهراد-جانم
مامان خودش خنده اش گرفت
شهراد-خوب راننده طیاره اس
مامان-چی؟
ارمان تک خنده ای کرد وگفت:
-pilot..خلبانی میخونم...
مامان-جدا؟واقعا رشته ی خوبیه موفق باشید
شهراد-راننده طیاره شدن مگه کاری هم داره..اتوبان تهران قم بیا بالا..3سوته با ارمان بی مخ
آرمان-پس نه...24ساعته بوی شربت سرماخوردگی کودکان بدی خوبه؟اون هم بدبخت کسی که بخواد
شهراد-هـــــــــــــا مگه چیه؟تازه جاتون خالی بعضی وقت ها چنان میشه ازمایشگاه درس رو بترکونی کلاس تعطیل بشه
بابا-مگه از این کارها هم کردی پدر سوخته؟
شهراد-نه حالا برای مثال میگم
زیره لب گفتم-جون عمه ات
که همه شنیدن وخندیدن
مامان-شادی کجاست؟
من-حتما تو اتاقشه
که دقیقا همون موقع سروکله اش پیدا شد
اصلا از قیافه اش زار میزد که یه کاری کرده وفقط من این حالت هاشو درک میکردم
ناخوداگاه نگاهم به ارمان افتاد اون هم همون طوری به شادی نگاه کرد وخندید وسری تکون داد..انگار اون هم فهمید
شادی اومد وروی دسته مبل کنار شهراد نشست
مامان-شادی جان جا قحطه؟
شادی-میخوام بشینم اینجا یه موقع این چشم...(اومد بگه الاغی دید ارمان نشسته)
گفت:شتری..مخ شهراد ونزنه..
مامان-به جای زدن مخ شهراد پاشو بیا کمک میز رو بچینیم وقت شامه
شهراد باصدای بلند گفت:
-به به ...به به دست پخت مامان
مامان خندید وبه سمت اشپزخونه راه افتاد من وشادی هم رفتیم کمکش
مامان درحالی که غذا رو داخل دیس ها میکشید گفت:
-راستش تا الان نگران بودم که کی داره میاد خونمون ...ولی الان خیالم راحته..پسر اقائیه
شادی-مامان مگه تو میدونی که اقاست؟
مامان غرید:شادی
شادی خندید ووسایل رو از روی میز برداشت ورفت بیرون
بالاخره میز اماده شد...بیشتر شبیه سلف هتل هیلتون بود تا میز خانوادگی
شادی دستی زد وگفت:
-غذا خوراش بیان
همه دور میز جمع شدیم
شهراد-آخ که چه قدر دلم واسه این غذاها تنگ شده بود
بابا-هیـــــــــس حرف نزن بخور ثانیه از دست میره
آرمان-واقعا عالیند ممنون خیلی وقت بود که یه این طور غذایی نخورده بودم
مامان-نوش جونتون
شهراد-راست میگه..آخه نه که ما هرشب اونجا نون وپنیر وتخم مرغ میخوردیم مثل قحطی زده ها شدیم چشممون میدوئه
مامان-واقعا؟الهی بمیرم
من-ها!!!! منظورت از نون پنیر لوکو موکوی هاواییه با استیک گوشت دیگه؟
شهراد-چی چی می چی هاوایی؟........آرمان فکر کنم همون ته دیگ سوخته ی یه شب در میون رو میگه
آرمان زد زیره خنده
شهراد-وقت شوهر کردن ارمان رسیده دیگه باید شوهرش بدم
بابا خندید وگفت:چرا؟
شهراد-غذا میپزه مثل پنجه آفتاب...آش رشته میپزه رشته هاش اندازه هیکل من کوفته تبریزی میپزه به اندازه ی خرس قطبی آش شعله قلم کار میپزه لایه ازن سوراخ میشه
همه خندمون گرفت...
شهراد-نه ولی از شوخی گذشته خانومیه واسه خودش باید بگردم واسش دنبال شوهر
آرمان روبه شهراد گفت:
توهم بدکیسی نیستی ها شیطون........!!!! کجا بودی دنبالت میگشتم؟
شهراد-وویی..خاک بر سرم چه بی شرم وحیا چشمات وخفه کن
همه خندیدیم
وبعد از شام هم به همون منوال گذشت
حدودای ساعت12 بود من که خیلی خواب الود بودم...
بابا-اگه خسته اید برید بخوابید دیگه وقته خوابه
مامان-آره...شهراد جان..اقا ارمان رو راهنمایی کن به سمت اتاقشون
شهراد-من یادم رفته اتاق خودم کجا بوده؟حالا اتاق آرمان ونشونش بدم
مامان-باشه..شیوا داره میره بخوابه...شماهم برید
3تایی راه افتادیم سمت اتاق ها ...
به اتاق شادی اشاره زدم وگفتم:
-بفرمایید اینجا اتاق شماست
برای چند صدم ثانیه تماس چشمی پیدا کردیم که فوری هردو ازش فرار کردیم
ارمان-مرسی
شهراد-پس اون جوجه ماشینی کجا میخوابه؟
من-تو اتاقه من
شهراد-الهی بگردم
ویهو در اتاقش رو باز کرد بره تو که یهوبلند گفت :
-آخ
من وآرمان عقب گرد کردیم که با دیدن اتاق شهراد ترکیدیم ازخنده
از سقف اتاقش انواع واقسام میوه ها اویزون بود
پرتقال واناناس وسیب وموز وخیار وانبه و........
روی دیوار پرده ای زده شده بود که روش باخط تحریری نوشته بود
بازگشت شهراد جنگلی را به حیات وحشش تبریک میگوییم وروی تختش کلی برگ ریخته بود ودور اتاقش هم شاخه ی درخت گذاشته بود........
وازاون بدتر یهو شادی اون وسط پیداش شد که دور وبرش وبرگ چسبونده بود وبا اصوات نامفهومی اراجیفی بلغور میکرد
-بنگولا...هونگولا پاتیلینگا ورقص جنگلی میکرد
با صدای خنده ی ما مامان وبابا هم اومدند بالا مامان که نمیدونست بخنده یا از دست کار شادی جیغ بزنه
بابا اومد داخل اتاق شهراد که یهو سیبی که به سقف اویزون بود مستقیم خورد تو سرش وخنده ی همه تشدید شد
مامان دوئید سمت شادی که شادی جیغ زد غلط کردم واز اتاق دوئید بیرون
آرمان که داشت منفجر میشد حتی خود شهراد هم میخندید
فقط دوست داشتم بدونم کی وقت کرده بود اتاق شهراد واماده کنه شاخه ی درخت رو کجا قایم کرده بوده..
مامان-وای...اقا آرمان بخشید...نمیدونم چی بگم
آرمان که هنوز میخندید گفت:
-واقعا fun بود
شهراد بلند هوار زد
-سوغاتی میخوای دیگه...؟
فوری در اتاقه من باز شد وشادی گفت:
چی نشنیدم؟دست درد نکنه بزارشون جلو در اتاق
که با دیدن مامان دوباره جیغ زد ودر اتاق روبست
شهراد-دسته بیل بهت میدم جای سوغاتی
مامان-وای از دست این دختر
خندیدم وشب به خیری گفتم ورفتم تو اتاقم وبا دیدن شادی دوباره منفجر شدم از خنده
من-دیوانه شاخه درخت از کجا اورده بودی؟
شادی -خوب معلومه از تو کوچه
من-اون وقت کجا قایمش کرده بودی؟
شادی-نصفش زیره تخت بود...نصفش تو کمد لباسام
با خنده سری تکون دادم ورفتم سمت کمد لباسام ولباسم رو با یه تاپ وشلوارک عوض کردم
جلوی اینه نشستم وارایشم رو پاک کردم ورفتم تو تخت شادی هم بعد از دراوردن اون برگ ها از دورش رفت تو تختش وطولی نکشید که خوابم برد...
نصفه شب بود که از خواب بیدار شدم..تقریبا داشتم میترکیدم...فوری از سره جام بلند شدم ودوئیدم سمت سروس بهداشتی...گیج خواب بودم از سرویس بهداشتی که بیرون اومدم یهو خوردم به یه نفر فکر کردم شهراده
درحالی که چشمام بسته بود گفتم:
-شهراد...بلند شدی آب بخوری؟
ولی صدایی نیومد چشم باز کردم...... میخواستم از خجالت اب شم برم تو زمین
آرمان بود...نگام نمیکرد تنها چیزی که به مغزم رسید این بود که فرار کنم سمت اتاقم همون کارهم کردم
ازخجالت حس میکردم سرخ شدم... اوه عجب گندی بالا اورده بودم..به لباسم نگاه کردم یه تاپ ناجور که تا روی نافم جمع شده بود با یه شلوارک کوتاه بود
میخواستم سرخودم جیغ بزنم..آخه الاغ تو خونه ای که پسر غریبه هست تاپ شلوارک میپوشند وخودم وبستم به بار فهش ومیگفتم:
-وای خدایا الان راجع به من چی فکر میکنه؟
با احساس عذاب وجدان شدید رفتم تو تختم وبا کلی وول خوردن وفهش دادن به زمین وزمان به خواب رفتم...
صبح با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم ..
کش وقوسی به بدنم دادم وخواستم از اتاق برم بیرون که یاد دیشب افتادم وباز هم خجالت کشیدم فوری لباس عوض کردم ولباس های رفتن به شرکتم وپوشیدم وبعد از اتاق بیرون رفتم وابی به سروصورتم زدم..ودوباره برگشتم داخل اتاق ویه کم هم ارایش کردم وحاضر واماده رفتم پایین
خداروشکر کردم که اول صبحی چشمام به چشاش نمی افته...ولی طبق معمول خیلی شانس با من یار نبود چون مامان وبابا وشهراد وارمان دوره میز صبحونه نشسته بودند وصبحونه میخوردند وخوش وبش میکردند
ناخوداگاه دوباره سرخ شدم
اروم گفتم:
-سلام صبح همه گی به خیر
شهراد-سلام به دو چشم خرکیت صبح به خیر میری شرکت؟
سرم وبا وسایل داخل کیفم گرم کردم وگفتم:
-اره
مامان-صبحونه
واسه فرار گفتم:نه میل ندارم
شهراد-میل ندارم چیه بشین ببینم
به ناچار نشستم وخودم وبا وسایل سره میز مشغول کردم
شهراد-جوجه ماشینی هنوز خوابه؟
سرم واوردم بالا جواب شهراد وبدم که چشمم به ارمان خورد دوباره با یاد اوری دیشب خجالت کشیدم وفوری سرم وپایین انداختم...ولی نگاه ارمان خیلی عادی بود انگار نه انگار...شتر دیدی ندیدی
ولی باز هم سرخ شدم وگفتم:
-اره
وفوری چندتا لقمه خوردم واز سره میز بلند شدم وبا خداحافظی سریع از همه از خونه بیرون رفتم


تو شرکت نشسته بودم مهناز داشت راجع به طرح حرف میزد ولی من فقط یاد ابروریزی دیشبم بودم
مهناز یهو گفت:
-اصلا معلوم هست کجا سیر میکنی تو؟
من-ها..چی؟هیچ جا
مهناز-3ساعته دارم گل لگد میکنم؟نظر تو چیه
من-راجع به چی؟
مهناز-راجع به ریخت وقیافه ی من...خوب معلومه این طرح..کجایی تو؟
من-نمیدونم اعصابم خورده
مهناز-چرا اتفاقی افتاده؟
من-نه
مهناز-زر مفت نزن چه مرگته؟
من-خوب راستش..
مهناز-هـــــــــــا..د بنال ببینم چته؟
من-مهناز اون دوست داداشم که گفتم قراره بیاد خونمون
مهناز-خوب؟
من-خوب چطور بگم...راستش راستش...دل وزدم به دریا وگفتم:
-دیشب منو با وضع ناجوری دید
مهناز-نه بابا لخت دیدت؟
من-اااااا...خفه شو
مهناز-خوب وضع ناجور فقط یه حالته دیگه
من-نه بابا با تاپ وشلوارک تازه پسره رو با داداشم اشتب گرفتم
مهناز عاقل اندر سفیهانه نگام کرد وگفت:
-خوب بابا گفتم حسابی دیشب بالا پایینتو وجب کرده..باتاپ شلوارک دیدت لخت که نبودی
من-آخه خیلی بد بود.....
مهناز-تو که خانواده ات ماشاالله حجاب درستی نداره...پس چه فرقش با تاپ وشلوارک چه فرق پیرهن کوتاه؟
من-فرق میکنه خیلی.....وجریان رو کامل واسش تعریف کردم
زد زیره خنده...
مهناز-تازه ازش سوال هم پرسیدی ..با داداشت هم اشتب گرفتیش؟ بابا ســـــــــــوتی
تظاهر به گریه کردم وگفتم:
-حالا چیکار کنم
مهناز-گمشو بابا... وادام ودراورد..حالا چیکار کنم...کاری نکردی که اتفاقی بوده
من-یعنی برم راست راست زل بزنم تو چشم پسره..؟
مهناز-طرف خوشتیپ که هست خوشگلم که هست...من جای تو بودم می پریدم بغلش یه ماچ ارتیستی هم ازش میکردم
خندیدم وگفتم:
-بی شــــــــرف
مهناز-راستی شیوا من امروز باید برم مهیار واز خونه باباش بیارم ...زود باید برم..جور کارهام ومیکشی؟قول میدم جبران کنم
من-باشه بابا..این حرف ها چیه
مهناز-مرسی
من-راستی مهناز از اون پسره رضا چه خبر؟
مهناز-تمومش کردم بابا...8سال اختلاف سنی کم نیست..هنوز24 سالشه..خانوادش هم مخالف بودند..میگفت بیا من مهیارتم قبول میکنم
من-کارخوبی کردی
مهناز-از یه طرف هم مهراب ذوباره میگه برگرد..
من-چرا؟
مهناز-من چه میدونم مرتیکه آشغال زن های دور وبرش ته کشیدند..!!!.چند وقت پیش میخواست واسم تولد هم بگیره
من-چرا جدا شدی؟
مهناز-16سالم بود که بهش شوهر کردم خر بودم خوشی نکردم رفتم سر خونه زندگیم اوایل خوب بود کمک کم گند زن های جورواجورش دراومد...آخرش هم یه زن اومد درخونه ام صیغه نامه اش وکوبید تو صورتم....همون جا دست مهیار وگرفتم ورفتم خونه ی بابام
من-16 سالت بود واقعا؟
مهناز-پس چی...؟مامان وبابام سنتی بودند زود شوهرم دادند
من-ای وای
مهناز-ولی موقعیت الانم رو به 100 تا شوهر عوض نمیکنم...مستقل، راحت، دیگه نه زور بابایی بالا سرمه، نه مامانم غر غر میکنه...
من-الهی بمیرم...مهیار چیکار میکنه؟
مهناز-هیچی حال دنیا
خندیدم وگفتم:
-ا ...چرا؟
مهناز-یه هفته پیش منه یه هفته پیش باباش...اون یه هفته که نیست دلمون واسش تنگ میشه...اون یه هفته که هست نازشو میکشیم حال میکنه...
با خنده گفتم:
-آها از اون لحاظ..
ومشغول کار شدم
حدودای ساعت 2 بود که مهناز مرخصی گرفت ورفت
ومن موندم وکارها...انقدر غرق کار بودم که گذر زمان از دستم در رفته بود...یه ان به خودم اومدم دیدم ساعت 4.5 وبازهم کار دارم...ترجیح دادم بیشتر بمونم تا اینکه کارهای فردام دو برابر بشه
از اتاقم رفتم بیرون...آقای منفرد رو صدا زدم(آبدارچی شرکت)..صدایی نیومد حتما رفته بود
رفتم تو آبدارخونه..چای یه کم ته چای ساز مونده بود..خالیش کردم وداشتم از آبدارخونه بیرون میرفتم که سینه به سینه ی صدیقی دراومدم...
صدیقی با تعجب نگام کرد وگفت:
-خانوم فرشچیان فکر کنم ساعت کار تا 4 بعد از ظهر باشه
من-..راستش یه مقدار از کارهام مونده وایسادم اون هارو انجام بدم
سری تکون داد وگفت:
-باشه بفرمایید
داشتم میرفتم سمت اتاقم که دوباره با یه لحنی که انگار خنده قاطیشه گفت:
-چایی مونده؟یا همون یه دونست که شما میخواهید میل کنید
من-همین یه فنجون مونده..
صدیقی با شیطنتی که ازش بعید بود گفت:
-در این طور مواقع رئیس شرکت مقدم تر نیست؟
من پررو پر رو گفتم:
- دکتر..مثل اینکه فراموش کردید ladies first(اول خانوم ها)
با خنده سری تکون داد وگفت:
-بله بفرمایید میل کنید
رفتم تو اتاقم ودر وبستم وتا حدودای 6 هم بیرون نرفتم...تو اون حدود ها بود که از سرهجام بلند شدم سیستم وخاموش کردم علاوه بر برق های اتاق..واز اتاقم رفتم بیرون
دقیقا صدیقی هم داشت از اتاقش می اومد بیرون
بدون اينكه نگام كنه گفت:
-خسته نباشيد..خانوم فرشچيان
من-همچنين
ديگه منتظر جوابش نموندم واز شركت اومدم بيرون وواسه ي يه تاكسي دست تكون دادم ....نگه داشت از خستگي سرم رو به صندلي چسبوندم وچشمام رو بستم ناخوداگاه ياد ديشب افتادم وباز اعصابم خرد شد وبا خودم گفتم(اه...خيلي بدشد) به خودم فهش دادم وگفتم (اه خفه شو ديگه بابيكيني كه نديدتم ،تاپ شلوارك تنم بوده ديگه تازه لباس هايي كه تو مهموني ها ميپوشم خيلي جلف تر از لباس ديشبم بود...حالا تو هم خف بمير كه اعصاب ندارم ها)
رسيدم در خونه پول تاكسي رو حساب كردم ودر حياط رو باز كردم ورفتم داخل...بوي گل هاي رز داخل باغچه خونه سرحالم اورد...حياط بزرگي داشتيم كه مامانم با سليقه ي تموم پرش كرده بود از گل هاي خوشگل وخوشبو...دو طرف حياط باغچه هاي بزرگي داشتيم كه با درخت هاي بيد مجنون وگل هاي هاي رنگ ووارنگ تزيين شده بودند انتهاي حياط تراس بزرگي داشتيم كه واسه resting صندلي وميز گذاشته بوديم، كه بعضي وقت ها كه هوا خوب بود بيرون غذا ميخورديم ....بگذريم راه افتادم سمت خونه وميخواستم در رو باز كنم وبرم تو كه يهو يه نفر گفت:
-سلام
برگشتم ارمان رو ديدم ...با چهره اي ريلكس والبته تخس..
خودم وبه بي خيالي زدم وخيلي معمولي گفتم:
-سلام...شما چرا بيرونيد؟
ابرويي بالا انداخت وگفت:
-كسي خونه نيست
من-ا..پس شهراد كجاست
ارمان-نميدونم..گفت كار داره....معلوم نيست باز رفته چه گندي بالا بياره!!!!!!!
خنديدم وگفتم:
-خوب شناختيدش .... بفرماييد داخل..لباس هام رو عوض كنم ميام پيشتون....
لبخند مرموزي زد وگفت:
-البته بفرماييد
رفتم تو اتاقم وگفتم:
ايول بابا اصلا انگار نه انگار..
وباخودم گفتم:احمقي ديگه همه چيز رو سخت ميگيري
و لباسام روبا يه تونيك سفيد مشكي وساپورت مشكي عوض كردم وموهام رو هم مرتب كردم ورفتم پايين...

داخل حال پذيرايي نشسته بود و سرش تو روزنامه بود
من-اهل خوندن روزنامه ايد؟
ارمان سرش رو بالا اورد وگفت:همه روزنامه اي رونه.. بيشترروزنامه ي تايمز رو ميخونم
سري تكون دادم ورفتم تو اشپزخونه
ابميوه وميوه واين خرت وپرت هارو اماده كردم وبردم داخل حال پذيرايي...نگاهي به من كرد وگفت:
-مرسي... وبا لحن شيطنت اميزي ادامه داد...
-فكر نميكردم ازاين كارها هم بلد باشيد
من-منظور؟
ارمان مثل دختر ها انگشت هاش رو تكون دادوگفت:
-فرنچ ناخن هاتون بهم ميريزه
يه لحظه باخودم فكر كردم برعكس چيزي كه نشون ميده چه قدر پررو وتخسه...
من هم با پر رويي گفتم:
-شما كه فرق ناخن گير رو با فرنچ ،متوجه نميشيد بهتره كه راجع به رفتار دخترها هم نظر نديد
وابميوه رو جلوش گرفتم وگفتم:
-ابميوه ميل كنيد...
نگاهي به ابميوه انداخت وبا نگاه شيطنت باري گفت:
-خوش اب ورنگه ولي مطمئنيد اب پرتقاله؟
ودست اورد كه برداره حس سركشيم فعال شد وبا پررويي سيني رو كشيدم وگفتم:
پس ميل نداريد؟؟
ارمان-چرا ميل داريم...ميل داريم..
وزيره لب طوري كه فقط خودش ميشنيد...ولي من با گوش هاي تيزم شنيدم گفت:
فقط اميدوارم توش سم نريخته باشي..
با لبخند مرموز وپر حرصي سره جام نشستم
ارمان با لحن خاصي گفت:
-بوي خون مياد!!!!!
من-بوي خون؟؟؟؟؟؟؟
ارمان لبخند مرموزي زدوگفت:
-بوي اب پرتقاله...
من-شما بر عكس ظاهرتون خيلي...
پريد تو حرفم وگفت:
خيلي پرروام
سرم وبه نشونه ي مثبت تكون دادم وگفتم:
-اوهوم
ارمان-دقيقا فكري كه من در مورد شما ميكنم...
وادامه داد...
شهراد راجع به شما زياد تعريف كرده..شنيده بودم دختر متين وبا وقاري هستيد ولي شما برعكس ظاهرتون رگه هايي از شيطنت داريد كه ميشه گفت باهاش شهراد وشادي رو توي جيبتون ميزاريد
من-ميدونيد.واسه اولين بار شمارو ديدم فكر كردم....واقعا چرا قبول كرديد با شهراد هم خونه بشيد ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم هيچ فرقي با شهراد نداريد فقط يه ورژن متفاوت تريد...!
خنده ي مرموزي كردو يهو گفت:
ارمان-راستي ديشب شما بوديد تو تاريكي اومديد تو شكم من؟ فكر كرديد شهرادم؟همه دنده هام سر شده از ديشب ....!!!!!
من كه تا چند ساعت پيش ازين جريان خجالت ميكشيدم ،وقتي پرروييش رو ديدم وفهميدم كه ادم راحتيه، پررو شدم و گفتم:
- اخه من عادت ندارم تو خونمون نصفه شب روح اينورو اونور بره.... اينه كه به شما خوردم...!
ارمان-اها ....!!اتفاقا من فكركردم جن ديدم شانس اوردم زود حرف زديد...وگرنه الان زنده نبودم سنكوب ميكردم ...!!!خندم گرفت و ميخواستم چيزي بگم كه صداي زنگ درخونه مانع شد ادامه ي حرفم رو بزنم از ايفون تصويري نگاه كردم شهراد بود...داشت ادا اصول در مياورد...خنديدم ودر رو باز كردم
يهو شهراد از تو حياط داد زد :
-ارمان هوووووي....بيا بيرون
ارمان با تعجب از سره جاش بلند شد وراه بيرون رو پيش گرفت ..من هم دنبالش رفتم.
شهراد وديدم در حياط رو باز كرده بود ويه نيسان ابي داشت ميومد تو خونه....
ارمان رفت پيش شهرادوگفت:
-چه خبره نيسان خريدي؟
شهراد-اقا دستتون درد نكنه ببنديدش گوشه حياط
برگشتم تو خونه شالي روي سرم انداختم وقتي برگشتم.از چيزي كه ديدم چشمام قلمبه شد وزدم زير خنده...٤تا گوسفند زشت داشتند تو حياط ميچرخيدند...
من-شهراد اين ها ديگه چي هستند؟
ارمان-واسه پاقدم منحوس خودت ميخواي قربوني كني؟
شهراد-اگه پاقدمم منحوس بود كه تورو به جاي گوسفند سر ميبريدم...
خنده ام گرفت...شهراد پول نيساني رو حساب كرد ونيسانيه رفت...
من-شهراد خدايي واسه چي گوسفند خريدي؟
شهراد-وا...ميخوام بزارم تنگ دل ننم ...خريدم قربوني كنيم ديگه..
ارمان-برو باباتو رنگ كن...تورو چه به گوسفند؟
شهراد -وقتي باهاش كله پاچه گذاشتم جلوتون ميفهميد....
من قيافه ام وچندش كردم وگفتم:
-اييييي...كثيفه كله پاچه خور!!!!
شهراد خنده ي خبيثي كرد وگفت :
-بريم داخل....
شهراد كه اومد ،رفتم تواشپزخونه وواسه اون هم ابميوه بردم ورفتم تو حال پذيرايي...
شهراد اشاره اي به خوراكي هاي روي ميز زد وگفت:
-شما چه خودتونو تحويل ميگيريد ...خنديدم واب پرتقال رو جلوش،گذاشتم كه صداي تلفن خونه دراومد ...مامان بود
من-سلام مامان
مامان-سلام شيوا جان...خوبي؟.
من-مرسي مامان...چرا نمياي؟
مامان-شيوا جان امشب تو بيمارستان شيفت دارم ،مريض بدحال زياد داريم...تا ساعت 10 شب نميتونم بيام خونه...ترتيب غذا وپذيرايي به عهده ي تو باشه
من-اااااا؟...باشه پس نگران نباشيد
مامان-مرسي عزيزم
وصداي بلندگوي بيمارستان اومد كه ميگفت:
دكتر فرنام به بخش اي سي يو.
مامان-شيوا جان دارند صدام ميكنند ....ديگه سفارش نكنم مامان جان...فعلا خداحافظ
من-باشه مامي خداحافظ
شهراد-چه خبره؟
من-مامان امشب شيفته
قيافه ي شهراد خبيث ترشدوخنده ي موذي كردوهيچي نگفت بدجورمشكوك ميزد ...ديگه توي حال پذيرايي نموندم رفتم تو اشپزخونه تا شام درست كنم...زرشك پلو مرغ درنظرم بود....مشغول شدم كارم كه با غذا تموم شد سالاد ودسر وچيز هاي ديگه رو هم اماده كردم كه شهراد اومدتو اشپزخونه وگفت:
-چه بوهاي خوبي مياد...
من-اگه اومدي انگولك بد جايي اومدي ها...برگرد برو ببينم
خنديد به هدف زده بودم...
كارم رو تموم كردم وبرگشتم تو حال پذيرايي
شهراد-راستي شيوا...شادي كي از كلاس برميگرده؟
من-حدوداي8
شهراد نگاهي به ساعت كرد ...7.5 بود ...رفت بيرون
ارمان يهو گفت:
-احياناشادي به گوسفند الرژي نداره..؟
حرف ارمان رو تو سرم تحليل كردم وناخوداگاه زدم زيره خنده وگفتم:
-تنها موجوديه كه شادي ازش ميترسه...
ارمان-پس واسه همين شهراد گوسفند خريده؟
با خنده سري تكون دادم...
صداي بع بع گوسفند ها تو حياط پيچيده بود...
ساعت 5دقيقه به هشت بود كه صداي زنگ در اومد...شادي بود..در رو باز كردم ...
شهراد يهو شروع كردبه شمردن
-1....2....
به 3نرسيد صداي جيغ بنفش شادي كل حياط رو پر كرد هر 3تامون ريختيم بيرون ...شادي با يه گيتار پشتش ميدوئيد و يه گوسفند به دنبالش
شادي جيغ ميزدو ميگفت:
-مامان گوسسسسسفند....
من وشهراد وارمان مرده بوديم از خنده..
شادي-برو اون طرف گوسفند حروم زاده...كممممك
شهراد-حالا اتاقه منو ميريزي بهم اره پدرسوخته...
شادي-به جون چشم الاغي غلط كردم شهراد ....گه خوردم وجيغ زد ودور حياط چرخيد
من-شهرادگناه داره....ولش كن طفلي رو تازه از كلاس اومده
شهراد-زوده حالابزار يه كم بيشتر جيغ بزنه...
ارمان سري تكون داد واز پله هاي تراس رفت پايين...ومستقيم رفت سمت گوسفنده
شهراد-اوووووي....ارمان...هووووي...ال هي بري زيره خاك ،ولش كن
ارمان گوسفند رو كنار زد وشادي رو عبور داد
شادي-خدا از خواهري كمت نكنه داداش ارمان
ارمان-قابلي نداشت شلوار ورزشي پوش
شادي انگار كه تازه يادش اومده باشه شهراد چه بلايي سرش اورده يهو گيتار رو رو از رو كولش دراورد وگفت:
-ايييييي....نفس كش...
وگذاشت دنبال شهراد وشهراد هم پا گذاشت به فرار ورفت تو خونه
صداي داد وهوار جفتشون دراومد
ارمان گفت:طفلي همسايه هاتون...
خنديدم ورفتم تو
شادي گيتار به دست دنبال شهراد ميدوئيد ويهو شهراد برگشت شادي رو گرفت وچون زورش به شادي ميچربيد از رو زمين بلندش كرد وشوتش كرد رو كاناپه وشالش رو از سرش دراورد ودور دستاي شادي پيچيد وبه دسته ي ميز عسلي گره اش زد...شادي لگد پرت كرد سمت شهراد وگفت:
-حالت رو ميگيرم عوضي
شهراد انگشست شستش رو به سمت پايين گرفت
ارمان-يعني بايد برم خودم رو خاك كنم از اينكه دوستي مثل تو دارم عقلت با يه دختر دبيرستاني يكيه
شهراد-ارمان به جون ننم اگه بخواي به اين زلزله ي خانمان براندازكمك كني خونتو ميمكم
شادي-ابجي شيوا قربونت برم كمك!!!!!
من-اخ...دلم خنك ميشه وقتي شهراد اينجاست ...جونت در جواب اين يه هفته كه نذاشتي شب ها عين ادم بخوابم رو بگير..
شادي-اي شادي بدبخت خدا به همه خواهر داد به تو هم خواهر داد....داداش ارمان از اين چشم الاغي كه بخاري درنمياد...جون سيبيل هاي نداشتت كمكم كن....
ارمان-به چه تضميني اگه كمكت كنم همين بلا هارو سره من نياري
شادي-به ابروهاي كتلتيم سوگندياد ميكنم تا وقتي برشون ندارم اذيتت نكنم
ارمان سري تكون داد ورفت دستاي شادي روباز كرد كه شهراد دستش رو گاز گرفت


تو همون لحظه بود كه بابا اومد وشهراد وارمان فوري جمع وجور شدند
بابا-سلام بچه ها اين گوسفند ها ديگه چي هستند داخل حياط
شهراد-بچه هاي منن فردا ميخوام بفرستمشون مهد كودك وبا شادي هم بفرستمشون كلاس موسيقي
من-سلام باباجونم...ديديد تورو خدا واسه اين كه شادي رو بترسونه گوسفند خريده
بابا-سلام بابا ،من موندم چرا رو تربيت شهراد وقت نذاشتم... عقلش اندازه شاديه!!!!!!
ارمان-سلام علي اقا شبتون به خير...
بابا-قربان شما ارمان جان...بفرماييد مردم بچه تربيت ميكنند ما هم بچه تربيت ميكنيم
شادي-بابا من وشهراد كه از دست رفتيم به فكر داداشمون باش كه تو شيكمته....!
ارمان پوكيد از خنده
شهراد-خفه شو دختره...!
شادي-پسره...!
شهراد-دختره.... اسمش هم گذاشتم... كره خر!!!!
شادي -نه خير پسره ....اسمشم ...خر شمسه!!!!!
شهراد خيز برداشت سمت شادي كه فوري گفتم:
دعوا نكنيد ....ماشاالله از شكم بابا جونم پيداست كه دو قلوئه هر دوتاتون ميتونيد اسماي زيباتون رو بزاريد....
ارمان بالحن خنده داري گفت:
-واقعا چقدر جاي يك شادي و شهراد ديگه تو اين خونه خاليه ،اصلا كمبودشو دارم احساس ميكنم ...!!!!
بابا-بله.... رو تربيت اين دوتا كوتاهي كردم، اونارو ديگه درست تربيت ميكنم
شهراد-كره خر تربيتش با منه ....دخالت نكن پدر من!!!!
هممون تركيده بوديم از خنده شهراد الكي ريسه ميرفت و ميگفت :
-كبود شدم از خنده
ديگه باز شهراد وشادي به وراجي افتادند وترجيح دادم برم تو اشپزخونه غذا هارو بكشم وميز رو اماده كنم شادي رو هم واسه كمك صدا زدم
شام رو دوره همي خورديم ...همه كلي از دست پختم تعريف كردند...شهراد انقدر خورد كه داشت ميتركيد...هي ميپريد بالا وپايين و مي گفت:
- دارم واسه دسر جا باز ميكنم
ديگه بعداز شام من رفتم داخل اشپزخونه تا وسايل رو جمع وجور كنم كه مامان هم از بيمارستان اومد....
مامان-واييييييييي...سلام بچه ها اين گوسفندها چين ديگه سكته ام دادند...!
شهراد-سلام قربونت برم الهي خسته نباشي ...بيا بشين يه كم ماساژ تايلندي بهت بدم سره حال بياي
با خنده سري تكون دادم وبه مامان سلام دادم هميشه وقتي ميخواست مامان رو نرم كنه اون زبونش رو به كار مي انداخت كه هميشه هم جواب ميداد
مامان-لوس نشو ....اين گوسفندها ديگه چيند؟حياط رو به گند كشيدند...
شهراد-واااا؟خريدم كه قربوني كنم ديگه
شادي-دروغ ميگ...يهو صداش تو گلوش خفه شد شهراددستش رو جلوي دهنش گذاشته بود
مامان-خيلي خوب حالا ميخواي كي قربونيشون كنيد؟
شهراد-زوده حالا باشند...بعدا
وبه شادي لبخند مرموزي زد
مامان چيزي نفهميد ورفت لباس عوض كنه تا شام بخوره... همگي دوره هم نشسته بوديم وداشتيم چايي ميخورديم و شهراد چرت و پرت ميگفت و مي خنديديم .....!
شهراد يهو گفت:بچه ها جمعه رديف كنيم بريم باغ لواسون جوجه اي....عرقي....ورقي..بزنيم!!!
مامان-نه واسه جمعه برنامه نريزيد...هربرنامه اي هم كه داريد كنسل كنيد...خوب شد يادم انداختي شهراد جان واسه روز جمعه كلي مهمون داريم جشن ورود اقا شهراد به ايرانه....
شهراد با صداي بلند گفت:
-به افتخارش و خودش واسه خودش دست زد
شادي-بيخيال مامان...به افتخار ورود شهراد بايد حلوا و خرما پخش كرد با نوار نوحه ....
مامان-زبونتو مار نيش بزنه بچه .... خدا نكنه
شهراد-دوره مامان گلم بگردم الهييييي ...
وبعدمثل بچه ها رو به شادي زبون درازي كرد
كه شادي بلند شد وميخواست بزنه پشتش )به باسنش(كه يه دفعه چشمش خورد به ارمان و نشست سره جاش
ولي همه فهميدن ميخواست چيكار كنه وزدد زيره خنده...مامان هم به شادي چشم غره رفت

من-اخ جون مهموني...ولي مامان مهموني رو كجا مي گيري باغ لواسون يا خونه؟كلي كار داريم ها...!!!!!!!
مامان-بله البته ...همه بايد واسه مهموني كمك كنند...
بابا-من كه گرفتارم....
شهراد-اره ....بابا باره شيشه داره ...من هم بايد مواظبش باشم دوره ما دوتارو خط بكش...اين ارمان رو اوردم اينجا كه چي حمالي ازش بكش پسره ي شاشو رو ...!!!!
من زدم زيره خنده
مامان-شهراد خجالت بكش زشته
ارمان-نه من به حرفاي شهراد عادت دارم....كاري هست حتما روم حساب كنيد...
مامان-مرسي پسرم، اما همه بايد كمك بدند وخطاب به بابا وشهراد گفت:
-شهراد علي كمك نديد بيرونتون ميكنم از خونه
شادي-من كار نميكنم ....
من-سيبيلات كلفته؟
مامان-همون بهتر كه كار نكني...فقط خراب كاري ميكني...
شادي لبخند پيروزمندانه اي زد واز سره جاش بلند شد وشب به خير گفت ورفت تو اتاقش....بقيه هم يكي يكي شب به خير گفتند ورفتند تا بخوابند. .
من ومامان هم تا دير وقت بيدار بوديم و واسه مهموني برنامه ريزي ميكرديم برنامه ريزي هامون كه تموم شد ...شب به خير گفتم ورفتم تو اتاقم موبايلم رو چك كردم ....ايمان چند تا اس ام اس داده بود و3بار هم زنگ زده بوده...با اين حال به ايمان زنگ نزدم وشماره ي ايدا روگرفتم
ايدا با صداي نيمه خواب الودي گفت:
-بنال
من-الوووووو جونور؟
ايدا-سلام مردي؟؟
من.سلام چطوري دلم واست تنگ شده بود...
ايدا.مرده شور ...چشمت خورد به ارمان نه ديگه منو تحويل ميگيري نه ايمان؟
من -ايمان ؟برو بابا مگه بي افمه دوستمه ديگه واسش چيكار كنم ...بگذريم يه خبره خووووب!!!!!!
ايدا.جووون چي؟شادي ابروهاشو برداشته؟
خنديدم وگفتم :
-نه!
ايدا-عمو علي لاغر شده؟
من.نه
ايدا-شهراد ادم شده؟
من-نه ميزاري بگم؟
ايدا-خوب بگو.. بگو...
من-جمعه مهموني داريم به افتخار ورود شهراد همه فاميل دعوت دارند...كلي خوش ميگذره!!!
ايدا.جووون ...هورااا .....دمت گرم زود گفتي ،فكرلباس باشم دل شهرادو ببرم ....خره نفهم هرچي هم نگاهش ميكني مثل شرك به ادم نگاه ميكنه...
من.تو كفي؟
ايدا-من؟من؟؟؟؟؟نه بابا مگه شهراد چي داره ؟فقط خوش تيپ و خوشگل و قد بلندو ماه و نانازيه چيزي نداره كه...!!!!!!!!!!!
خنديدم وگفتم:
- ول كن بابا شهراد خله... توخط اين چيزها نيست به دل نگير...!
ايدا-فردا مياي بيرون؟؟؟؟
من-نه نميتونم به جونه تو... ميدوني كه ميرم سره كار تازه انقدرواسه مهموني كار داريم كه نگووووو ..!
ايدا-باشه اشغال توففف به اين رفاقت.... كاري داشتيد بهم بگيد
من-باشه انتر خانوم شبت به خير...
ايدا-كابوس ببيني ايشالله باي..
من-باي
تا اومدم موبايل رو قطع كنم زنگ خورد ...ايمان بود
صداي غر غر شادي دراومد ...كه فوري جواب دادم.
من-الو سلام
ايمان-سلام خانوم بي معرفت نيستي اس هم ديگه جواب نميدي؟
من-خوب نتونستم ...كار داشتم...خوبي؟
ايمان-چقدر ناز داري تو شيوا فكر كردي من ازاين پسرام كه ٢٤ساعت دنبال دخترم نه فقط باتو اينطوريم انقدر اسم ناز نكن
من-ايمان جان ناز چيه؟
ايمان-خوب نه اس ميدي نه يه زنگ ميزني ...بيرونم كه ميگم بيا ميپيچوني!
من-ايمان خوب كار دارم... اي بابا مگه من دوست دخترتم برو با يه دختر فاب شو اين كاراو قرارهارو با اون بزار مافقط دوستيم اينو كه يادت نرفته؟قرار نيست كه همو ازار بديم من هر وقت بتونم ميام بيرون...اس ميدم... نتونم نميكنم اين كارارو اجباري نميبينم ...اين هفته هم كلا برنامم پره....!
ايمان-اين چه فازيه تو داري؟هر جور راحتي شبت بخير...
من-هم چنين....
وگوشي روپرت دادم و گفتم :
-چي ميگه اين اصلا نميفهمه من دوست دخترش نيستم احمق
شادي-ددد بگير بخواب چشم الاغي
رفتم تو تختم وگرفتم خوابيدم...یه هفته از اون جریانات گذشت...تو اون یه هفته خیلی سرم شلوغ بود...برای اماده شدن واسه مهمونی،لباس،شرکت و........هرچند همه در همین هیاهو به سر می بردند ...کلی کار داشتیم...بابا وشهراد که همه اش از زیره کار در میرفتند وبیشتر کارها رو شونه ی من و مامان وارمان بود...تو اون یه هفته خیلی باهاش برخورد نداشتم...چیزی که ازش فهمیده بودم این بود که اصولا ادم راحت وریلکسی بود وتا حدودی با هم دوست شده بودیم....
تو اون یه هفته نه ایمان به من زنگی زد نه من به ایمان زنگی زدم...با این که ادعایopen mindداشت هنوز معنیjust friend رو نفهمیده بود واین مشکل خودش بود...جالبی اون یه هفته این بود که شادی ازترس گوسفندهای شهراد، پاش رو از خونه بیرون نذاشته بود حتی از رفتن به کلاس موسیقی هم صرفه نظر کرده بود...هرچی هم مامان به شهراد میگفت:....پس کی این گوسفند هارو قربونی میکنی ..میگفت:زوده حالا بزار یه کم چاق بشند....هر چند مامان هم میدونست واسه چی گوسفند هارو نگه داشته...
بگذریم....
بالاخره روز مهمونی فرا رسید...دورتا دور سالن پذیرایی خونه رو صندلی چیده بودیم وهمه جارو تمیز ومرتب کرده بودیم...من که هیجان داشتم..ایدا که دیگه خیلی اوضاعش بی ریخت بود...هرروز زنگ میزد وازم نظر میپرسید دیگه کفرم رو دراورده بود....عصر بود،داخل اتاقم مشغول اماده شدن واسه مهمونی بودم...ابروهای تیغ زده ام رو کمونی بالا چشمم کشیدم وخط چشم همیشگیم رو ماهرانه به چشمام کشیدم...به قول شادی این طور مواقع چشمام از خریت معمولیش فراتر میرفت ...سایه ی طلایی.ونوک مدادی وسفید رو پشت چشمام زدم وبا ریمل مژه هام رو حالت دادم...رژگونه ی کالباسی رو به گونه ام کشیدم ورژلب سرخ رنگی به لبام زدم..موهای بلندم رو هم فر کردم ودورم ریختم...چهره ام هات ووحشی شده بود...پیراهن طلایی رنگی پوشیدم که تا زیره زانوم بود...ساده در حین حال شیک.....روش گردنبند مروارید بلندی اندختم وکفش های پاشنه 10سانتی طلایی رنگی رو هم پوشیدم ونگاه اخر ودر اینه به خودم انداختم...عالی شده بودم....تو اینه واسه خودم بوسی پرت کردم واز اتاقم بیرون رفتم واروم اروم از پله ها پایین رفتم...
صدای مامان وارمان وشادی توی سالن خونه پیچیده بود....داخل حال پ=ذیرایی نبودند تو سالن تهی خونه بودند...به اون سمت رفتم ،ارمان درحال گذاشتن ظرف بزرگ میوه ای روی میز سلف بودوشادی کنارش وایساده بود ووراجی میکرد...شلوار جین مشکی تنش بود با یه بوز شفید وکت اسپرت مشکی خیلی خوشتیپ شده بود...با صدای پاشنه کفش هام همه برگشتند سمت من...ارمان که تا اون لحظه مشغول بود خیلی گذرا سرش رو بالا اورد که یهو مات من شد وخیلی سریع نگاهش رو گرفت..
مامان-به به دختر گلم چه ماه شده..
شادی-سلام بر سرور چشم الاغی های دنیا
مامان چپ چپ نگاه شادی کرد وگفت:
-شادی
شادی-خوب مگه دروغ میگم؟چشماش اندازه چشم های خره...
من-ولش کنید بابا این ادم بشو نیست...
شادی-افرین...افرین...بالاخره من رو شناختی!!!!!!!!!!!!!
مامان-شادی برو حاضر شو...اان مهمون ها میرسند
نگاش کردم...شلخت با شلوار ورزشی تو خونه میچرخید..
شادی-مگه چیه خوب؟؟؟؟؟
ارمان خندید وبه شادی گفت:
-خیلی شخصیت جالبی داری شلوار ورزشی پوش!
شادی-اااااااا....خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم...توا ولین نفری هستی که این حرف رو بهم میزنی
مامان با تحکم گفت:
-شادی برو حاضر شو...
شادی -چشم ژنرال ودوئید سمت اتاقمون

مامان پیراهن ماکسی مشکی رنگی تنش بود..که خیلی با وقارش کرده بود..
من-مامان شهراد کجاست؟؟؟؟
صداش از پشت سر اومد
شهراد-سیلام رفقا...منتظر من بودید؟اومدم عزیزم اومدم..
برگشتم سمتش ...کت وشلوار اسپرتی تنش بود وموهاش ژل زده ومرتب بود
مامان-به به بزنم به تخته چه خوشتیپ شدی شهراد جان..
شهراد-قربونت برم الهی ...میدونم!!!!!!!!!!راستی این ا رمان کمک کرد؟
مامان-خیلی باید خجالت بکشی از خودت...من خیلی تشکر میکنم ارمان جان
ارمان-خواهش میکنم کاری نکردم که..
شهراد-خوب این جا مفت میخوره مفت میگرده باید کارکنه دیگه...مگه کاروان سراست؟
مامان-این حرفا چیه؟ارمان خونه خودشه..
شهراد-خوب خونه خودشه باید کار کنه دیگه گوش تلخ
ارمان دستی به پشت شهراد زد وفکر کنم کتف شهراد وچنگول گرفت که صدای اخ شهراد دراومد...
شراد یهو نگاهش به من افتاد وگفت:
-به به چه خانومی....چه قدر لوند شدید شما شیوا خانوم افتخار میدید؟؟؟؟؟؟؟
با خنده گفتم :
-دیوونه
نگاه ارمان رو حش کردم ولی نگاش نکردم حتما باز داشت نگاه میکرد ببینه ایرادی هست یا نه تا یه تیکه ای بندازه...
باباهم اومد فقط شادی اماده نبود ...و خانوم هایی هم که مامان واسه پذیراییی شب اورده بود مشغول جمع وجور کردن کارها بودند...
یهو من انگار که چیزی یادم افتاده باشه گفتم:
-شهراد تو خجالت نمیکشی؟
شهراد-واسه چی؟
من-نه واقعا تو خجالت نمیکشی؟؟؟؟؟؟؟؟
شهراد-اوا؟چرا خواهر؟
من-سوغــــــــــــــــــــــ ــاتی
شهراد یه کف گرگی خوابوند تو پیشونیش وگفت:
-وای....اصلا یادم رفته بود...از دست اون اتیش به سر ریخته اس تموم فکر من رو به خودش مشغول کرده که چجوری اذیتش کنم!!!!!!!!!!!!!!!به جون خودم بعد مهمونی سوغاتی هاتون رو میدم
من-نمیدونم چطور شادی یادش نیافتاده؟
شهراد-انقدر تو فکر اذیت وازار بقیه است که به فکر اون ها نیفته...تازه سوغاتی نمیخواد که گوسفند ها واسش کافیه...
صدای زنگ در اومد اولین مهمون هامون رسیدند...ایدائینا بودند...
عمو وزنعمو حسابی شهراد رو تحویل گرفتند که شهراد هم همه اش میگفت:
-وای خدا ذوق مرگ شدم از این همه محبت!!!!!!!!
اریا وشهراد که به جای حال واحوال پرسی هم دیگه رو کبود کردند بیشعور ها...
ایدا که او لالا با اینکه شال رو سرش بود معلوم بود چی وایساده؟
من-اوه اوه ایدا خانوم گرد وخاک به پا کردی
ایدا-تو که بدتری جونور فقط بی سر وصدا
شهراد رو به ایدا گفت:
-سلام خرچسونه
ایدا-خرچسونه عمه اته عوضی
شهراد-شکل وشمایل رو نگاه کن...چند کیلو ارایش از صورتت بگیرم؟
ایدا-اندازه ی وزن عمه فرنگیس
شلیک خنده امون رفت بالا عمه فرنگیس خیلی چاق بود...
ایدا ادامه داد-تازه از اون هیکل خیکی تو با اون قیافه ات که بهتره..که با ارایش هم نمیشه به دادش رسید..
شهراد-ها ؟؟؟؟؟؟؟چشه مگه؟ارمان تو ارزوت نبود یه شوهری مثل من داشته باشی؟
ارمان چندش وار به شهراد نگاه کرد ویهو لپاش رو باد کرد وطوری وانمود کرد که داره بالا میاره
خیلی خنده دار شده بود
دیگه من دست ایدا وایناز وگرفتم وبردم بالا تا لباس عوض کنند
ایناز-شادی کجاست؟
من-تو اتاقه داره اماده میشه
ایناز-وا مگه هنوز اماده نشده؟
من-نه بابا ..میشناسیدش که
با هم وارد اتاق شدیم
شادی اماده بود خیلی بامزه شده بود...بلوز قرمز شلی تنش بود که یقه اش شل روی بازوش افتاده بود ...با شلوارک لی خیلی کوتاه وکفش الستار ..موهاشم فانتزی یه طرفش جمع کرده بود
شادی با دیدن ما گفت:
-سلام الاف های محترم
ایدا-سلام خربزه صادراتی
شادی-چطوری خربزه وارداتی؟
ایناز-ای خدا باز این دوتا شروع کردند
من-بدوئید لباس عوض کنید الان مهمون ها میرسند
ایدا وایناز لباس عوض کردند
لباس ایدا که فجیح بود..یه پیراهن نقره ای خیلی کوتاه تنش بود کهیقه اش از جلو وپشت شل بود...همه گی با هم رفتیم پایین..

همه امون رفتیم طبقه ی پایین...دیگه کم کم همه داشتند می اومدند...ایندفعه نوبت خاله شیرینینا بود...یه هفته بود که از فلورانس برگشته بودند واسه تفریح رفته بودند... رکسانا ورامتین بچه هاش بودند...رامتین خیلی پسر ماهی بود وپزشکی میخوند وباهم رابطه ی صمیمانه ای داشتیم مثل شهراد بود واسم...دستش رو دور گردنم انداخته بود و ول نمیکرد وابجی کوچیکه صدام میزد وپیش هرکس که میرفتیم میگفت:

-من اسکورتشم

خاله رو صمیمانه بغل کردم...راجع به رکسانا هم بهتره کلا حرف نزنیم...انگار دشمن خونیش بودم،باتنها کسی که تو فامیل مشکل داشتم..رکسانا بود.خیلی دو رو وحسود بود..

رکسانا باز تیریپ سانتی مانترال برداشته بود وگفت:

-سلام شیواجون...

با هم دست دادیم که شادی در گوشم گفت:

-عشقت اومده...!!

به شادی خندیدم که ادامه داد خیلی ازش بدم میاد

من-تو دیگه چرا؟

شادی-همینطوری...هرکی که از تو خوشش نیاد، من هم ازش خوشم نمیاد

خندیدم ولپش رو کشیدم...

زنعمو نوشینینا هم اومدند...خیلی صمیمانه باشهراد رفتار کردند...شادی سلام معمولی به همه شون داد فکر کنم به سپهر کلا سلام نداد...از سره جریان مهمونی فکر کنم هنوز با سپهر قهر بود...زنعمو با دیدن ونگاه کردن به تیپ ولباس شادی حرصی شد...با این حال معمولی باشادی برخورد داشت.

دیگه همه اومده بودند وتو سالن جمع بودیم

ایدا-بابا یه اهنگی یه چیزی بزارید قر خشک شد تو کمرمون

شادی-هــــا...میخوای واسه کی عشوه خرکی بیای؟

ایدا-گم شو اون ابروهای کتلتیت رو بردار یابو علفی

من-ولش کن این رو الان میزنه به خل بازی وجیغ مامانم رو درمیاره!

شادی رفت تا موزیکplayکنه..وایدا ساکت شد وبعد از چند لحظه یهو گفت:

-نچ ...راه نداره

من-چی راه نداره؟

ایدا-ای داداش دراز وبی اصول تو

من-ولش کن بابا این شهراد رو، اصلا معلوم نیست کجا سیر میکنه..

ایدا-اره دیگه باید بی خیال داداش چلغوزت بشم بچسبم به ارمان...لامصب بد تیکه ایه

ناخوداگاه نگاهم رفت سمت جمع پسرا...ارمان در حال خندیدن بود،حق با ایدا بود.
سهیلا بازدید : 233 چهارشنبه 13 شهريور 1392 زمان : 19:3 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط نازنین در تاریخ 1392/6/14 و 16:35 دقیقه ارسال شده است

عالی بود
پاسخ : من خودمم عالیم.............


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
سلام دوستان گلم.ممنون که اینجارو انتخاب کردید.من رمانایی رو که خودم خوندم و به به نظرم ارزش خوندن داشتن رو توی وب میذارم.این رمان ها از کاربرای 98 هست .بازم ممنون
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
  • سهیلا
  • زینب س
  • آرشیو
  • 1392
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 88
  • کل نظرات : 246
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 37
  • آی پی دیروز : 34
  • بازدید امروز : 91
  • باردید دیروز : 80
  • گوگل امروز : 30
  • گوگل دیروز : 17
  • بازدید هفته : 1,180
  • بازدید ماه : 3,380
  • بازدید سال : 4,287
  • بازدید کلی : 273,793