close
تبلیغات در اینترنت
دیوانه ی عاشق4

دیوانه ی عاشق4

دیوانه ی عاشق4

دیوانه ی عاشق4
دیوانه ی عاشق4
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • پروای بی پروای من18
  • دیوانه عاشق
  • پروای بی پروای من16
  • دیوانه ی عاشق4
  • تصاویر...
  • پروای بی پروای من14
  • دیوانه ی عاشق3
  • دیوانه عاشق2
  • دیوانه ی عاشق1
  • بیوگرافی.....
  • محل تبلیغات شما

    دیوانه ی عاشق4

    این مطلب رو در جمعه 12 مهر 1392 ساعت: 1:48 در سایت قرار داده است.

    همینطور داشتم خودمو تو آیینه نگاه میکردم که صدای خانم که از پشت در گفت:داماد اومد...
    رو شنیدم...بعد از چند دقیقه آراد درو باز کردو اومد داخل...چشاش گرد شد...داشتم از تو آیینه نگاش میکردم...جییییییگر شده بود...اومد نزدیکمو دستاشو حلقه کرد دور کمرم...دمه گوشم گفت: خیلی خوشگل شدی....خیییییلی....
    منو برگردوند سمت خودشو پیشونیمو بوسید...یه لبخند زدمو گفتم: توهم خیلی خوشتیپ شدی...
    تقه ای به در خوردو پشت سرش یه خانوم اومد که فهمیدم فیلم برداره...شنلمو پوشیدم با دستورات فیلم بردار رفتیم پایین...بعد از اینکه سوار ماشین شدیم رفتیم آتلیه و کلی عکس گرفتیم...
    نیم ساعتی توراه
    بودیم تا رسیدیم باغ خیلی شلوغ بود آراد اومد در سمت منو باز کردو کمک کرد پیاده شم...رفتیم تو یکی از اتاقای باغ که سفره عقدو اونجا چیده بود...سایه اومد طرفمو شنلمو ازم گرفت و گفت:
    این آراد عجب جیگری شده حواستو بهش بده...
    یه نیشگون از بازوش گرفتمو گفتم: تو منو نمیبینی اونوقت داری آراد با چشات میخوری؟؟؟
    سایه:باشه بابا حالا عصبانی نشو توهم خوشگل شدی...زود برین بشینین سرجاتون عاقد خیلی وقته اومده...
    منو آراد نشستیم سرجامو بعد از سه بار خوندن صیغه من بله رو گفتم...حلقه هامونو دست همدیگه کردیم بقیه کارارو انجام دادیم...کم کم همه از اتاق رفتن بیرونو منو آرادو تنها گذاشتن...رومو کردم طرف آرادو گفتم:آراد بیا بیا بریم بیرون..هوس رقص کردم...
    آراد خندیدو باهم رفتیم بیرون...دستمو گرفتو باهم رفتیم وسط رقصیدن با اون لباس سخت بود ولی میرقصیدم آرادم مردونه میرقصید...بعد از کلی رقصیدن رفتم نشستم سرجامون...داشتم رقص بقیه رو نگاه میکردم که ارکست گفت حالا وقت رقص تانگو...از بچگی عاشق تانگو بودم...آراد اومد طرفم دستمو گرفتو باهم رفتیم وسط...چراغا همه خاموش بودن...آهنگ مورد علاقه منو آراد پخش شد...
    باید باور کنم یا نه
    توی خوابم یا بیداری 
    محاله اما تو دستام 
    داری دستاتو میزاری 
    چقدر دور بود تو رو داشتن 
    تو اون روزای تنهایی 
    شاید رویاست ولی 
    کنار من همینجایی 


    من نگاه تورو میخوام 
    روی ماه تورو میخوام 
    آسمون دو تا چشمت 
    بی گناهه تو رو میخوام 

    بهت قول میدم از حالا 
    تا روزی که نفس دارم 
    تموم قلبمو با عشق 
    به دستای تو بسپارم
    بهت قول میدم از حالا 
    چه تو شادی چه تو غمها 
    شریک لحظه هات باشم 
    از امروز تا ته دنیا 


    من نگاه تورو میخوام 
    روی ماه تورو میخوام 
    آسمون دو تا چشمت 
    بی گناهه تو رو میخوام
    با صدای تموم شدن آهنگ صدای دست و جیغ و سوت بلند شد و همه میخوندن...دوماد عروسو ببوس..یالا یالا یالا...آراد با لبخند نگام کردو گونمو بوسید...قبل از اینکه بقیه اعتراضی کنن رفتیم سرجامون....
    *******
    فرهاد در اتاقو باز کرد و وارد اتاق شد...سحر با لباس خوابه قرمز و زننده ای خوابیده بود سرتخت...فرهاد با چشمای هیزش از بالا تا پایین سحرو نگاه کرد...سحر موهاشو چنگ زدو گفت:چی شد؟؟؟؟چه خبر؟؟
    فرهاد: هیچی دیگه امشب عروسیشونه...
    سحر: میگم فرهاد این دختر دیوونه چقدر خوش خیاله فکر کرده تا آخر عمرش میتونه راحت با آراد زندگی کنه...آراد سهم منه...من دوباره اونو به دست میارم...
    فرهاد: این وسط منو هم یادت نره روشنا ماله منه...
    سحر پشت چشمی نازک کردو گفت: لیاقتت همون دیوونس...
    فرهاد چشم غره ای حواله ی سحر کردو از اتاق رفت بیرون...سحر بالش کناریشو از حرص سفت فشار داد...با به یاد آوردن آراد لبخندی رو لبش نشست...
    ********
    سه روز از عروسی گذشته بود...تو این سه روز زیاد بیرون نرفته بودم....ماه عسلم نرفتیم البته به اصرار من...داشتم ناهار درست میکردم که آیلار اومد پیشمو گفت: روشی جون شب میریم پارک...
    ـ عزیزم بابات شب میاد خستس ولی اگه میخوای عصری باهم میریم..
    آیلار چشاش برق زد دستاشو کوبید بهمو گفت: بستنیم بخوریم....
    دولا شدم لپشو بوسیدمو گفتم:چشم بستنیم میخوریم...
    آیلار بدو بدو از آشپزخونه رفت بیرون منم به کارم ادامه دادم...آراد اصلا تا یه هفته نمیخواست بره مطب من خیلی اصرارش کردم دیگه امروز رفت....
    غذا که آماده شد میزو چیدمو آیلارو صدا کردم...میدونستم امروز آراد اینقدر سرش شلوغه که برای ناهار نمیاد خونه...
    بعد از خوردن غذا ظرفارو جمع کردمو شستم...دستام خشک کردم رفتم داخل اتاق خودمو انداختم رو تختو چشامو بستم...نفهمیدم کی خوابم برد...
    با صدای آیلار چشامو باز کردم..
    آیلار:پاشو پاشو مگه نمیخواستی ببریم پارک؟؟؟
    ـ چرا گلم بیدار شدم..

    از تخت اومدم پایینو رفتم داخل دستشویی...صورتمو شستم رفتم بیرون...آیلار از تو اتاقش صدام کرد....رفتم پیششو از تو کمدش یه لباس آستین کوتاه با شلوار مشکی دراوردمو تنش کردم...خودمم رفتم لباسامو عوض کردم..

    آراد:
    اووووووف خدا چقدر امروز سرم شلوغ بود...یه کم از قهومو خوردمو دوباره به پرونده بیمار خیره شدم...
    تو فکر بودم که تلفن زنگ خورد...
    ـ بله خانوم شکوهی؟؟؟
    خانوم شکوهی: آقای دکتر..خانوم...خانوم صالحی اومدن میخوان شمارو ببینن...
    داشتم فامیلشو زیرلب تکرار میکردم که یکدفعه چشام گرد شد..اون اینجا چیکار میکنه...
    خانوم شکوهی:آقای دکتر بفرستمشون داخل؟؟؟
    یه نفس عمیق کشیدمو گفتم:بله...
    چند دقیقه بعد تقه ای به در خورد و دراتاق باز شد...سحر اومد داخل..بدون اینکه عکس العملی نشون بدم به مبل اشاره کردمو گفتم:بفرمائید...
    سحر نشستو گفت: علیک سلام خوبی؟؟؟منم خوبم....
    ـ فکرنمیکنم برای احوالپرسی اومده باشی اینجا...چیکار داری؟؟؟؟
    سحر: هه درست حدس زدی اومدم آیلارو ببینم...
    از پشت میز پاشدمو نشستم روبه روش...
    ـ چی شد یکدفعه یادت اومد بچه هم داری؟؟؟
    سحر:همیشه یادم بود...کی و کجا ببینمش؟؟؟
    نیشخندی زدمو گفتم: ولی آیلار اصلا تورو نمیشناسه و فکرنمیکنم تمایلی به دیدنت داشته باشه...پس همین الان از مطب من بروبیرون...
    بدون توجه به حرف من پاشو انداخت رو پاشو گفت: شنیدم با یه دیوونه ازدواج کردی...نمیدونم چرا زناتو از مطبت انتخاب میکنی....اول منشیت بعد بیمارت...
    اون از کجا میدونه اردواج کردم؟؟؟؟ابروهامو دادم بالا و گفتم: اولا روشنا فقط یه مشکله روحی داشت و الان حالش از توهم بهتره...از کجا میدونی ازدواج کردم؟؟؟
    سحر: دیگه دیگه...
    دندونامو از حرص روهم فشار دادم...واقعا که حالم ازش بهم میخوره چطور روش میشه بشینه جلوم و راحت حرف بزنه...
    ـ بیمار دارم..
    این یعنی اینکه زودتر برو..از جاش پاشدو رفت سمت در...قبل از اینکه دروباز کنه گفت:من دوباره تورو به دست میارم و همینطور آیلارو...
    خندم گرفت چقدر خوش خیال و پروو...
    ـ ظاهرا حالت خوش نیست یه وقت برای مشاوره بگیر البته پیشه من نه دیگه نمیخوام ببینمت...
    نیشخند زدو رفت بیرون...درو محکم بهم کوبید...سرمو گرفتم بین دستامو پوووووفی کشیدم...
    روشنا:
    نگامو از آیلار گرفتمو به اون مرده نگاه کردم..ایستاده بود پیشه پایه برقو همینطور زل زده بود به منو سیگار میکشید..اعصابم داشت داغون میشد نمیدونستم کیه و چرا اینقدر مزاحمم میشه...با صدای آیلار به خودم اومدم...
    آیلار: بریم بستنی بخوریم؟؟؟؟
    ـ عزیزم میشه یه روز دیگه بستنی بخوریم؟؟؟؟الان باید بریم خونه..
    آیلار یکم مکث کردو گفت: باشه بریم...
    باهم رفتیم سوار ماشین شدیم...یه206از طرف پدرم برای پاگشا بود..اون مرده تا دمه ماشین دنبالمون اومد خیلی ترسیده بودم داشتم به معنای واقعی سکته میکردم...سوار ماشین که شدیم بلافاصله قفل مرکزیو زدمو راه افتادم...
    تا خونه فکرم مشغول بود..آیلارم خوابش برده بود...بغلش کردمو از ماشین پیاده شدم...به زور در خونه رو باز کردمو رفتم داخل...آیلارو گذاشتم سرتخشتش...درحالی که مانتومو در میوردم رفتم سمت اتاق...درو که باز کردم دیدم آراد خوابیده رو تختو چشاش بستن...
    فکر کردم خوابه داشتم بدون سروصدا مانتومو آویزون میکردم که دستی دور کمرم حلقه شد...دستامو گذاشتم رو قلبمو گفتم:ترسیدم...
    انگار صدامو نشنید چون سرشو فرو کرد تو گردنمو نفس عمیق کشید...قلقلکم اومدو سریع گردنمو کج کردمو خندیدم...
    از رو زمین بلندم کردو گذاشتم سرتخت خودشم کنارم دراز کشید..موهامو نوازش کردو گفت: خوبی؟؟؟
    دستامو دور گردنش حلقه کردمو گفتم: خوبم...کی اومدی؟؟؟؟؟
    آراد: یک ساعتی میشه...
    میخواستم جریان مرده رو بگم که گرمی لباشو رو لیام حس کردم...اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم...نفساش تندو کش دار شد...هنوز باهاش رابطه ای نداشتم...لبامو از لباش جدا کردمو از بغلش رفتم بیرون...
    دوباره منو کشید تو بغلشو گفت: کجا فرار میکنی؟؟؟؟
    ـ فرار نمیکنم...دارم میرم غذا رو گرم کنم...ناهارم نخوردی...
    آراد خندیدو گفت:شام نمیخوام...الان فقط آرامش میخوام...
    آب دهنمو قورت دادم...

    موضوع: رمان,رمان دیوانه عاشق,

    تعداد بازديد : 435
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    پروای بی پروای من18
    دیوانه عاشق
    پروای بی پروای من16
    تصاویر...
    پروای بی پروای من14
    دیوانه ی عاشق3
    دیوانه عاشق2
    دیوانه ی عاشق1
    رمان دوراهی عشق ونفرت11
    رمان دوراهی عشق ونفرت10

    بخش نظرات این مطلب

    این نظر توسط تبادل لینک اتوماتیک در تاریخ 1392/7/14 و 13:14 دقیقه ارسال شده است

    همان طور كه بايد بدانيد داشتن لينك در صفحاتي با پيج رنك بالا تاثير بسيار زيادي در رتبه و سئوي شما در گوگل خواهد شد ، اين وب سايت با تمامي وب سايت ها و وبلاگ ها با هر پيج رنك و رتبه اي ، تبادل لينك ميكند ،، اين سيستم كاملا اتوماتيك بوده و شما به راحتي و در كمترين زمان ميتوانيد با ما تبادل لينك داشته باشيد و لينك تون رو ثبت و مشاهده كنيد .. .


    ادرس تبادل لينک : http://linkshr64.xzn.ir/

    این نظر توسط پانی در تاریخ 1392/7/13 و 16:18 دقیقه ارسال شده است

    مرسسسسیییی خوشکلم
    پاسخ : خواهششششششش گلکم

    این نظر توسط ارغوان در تاریخ 1392/7/13 و 9:42 دقیقه ارسال شده است

    سهيلاجون رفتي خواستگاري بگوخودم همه چيزدارم فقط خودش بيادباشه
    پاسخ : باشه خخخخخخخخخخخخخ


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( رمان شاپ )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    طراحی از آواسایت ترجمه از قالب گراف

    نهتانی , nohtany ,