close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 
 
عطاری شاه جهان حکیم محمد صدیقی
 
 
 
 
 
 عطاری شاه جهان محمد صدیقی
حکیم محمد صدیقی 
 
 
 
 
پروای بی پروای من17
loading...

رمان شاپ

رو تپه ی انتهای روستا نشستم و آروم و بی صدا اشک می ریزم!دو ماه از اومدنمون می گذره ولی ...هنوز دلم آروم نگرفته ...هنوز عین روز اولی که اومدیم و دم غروب که قلبم داشت از سینه ام بیرون می یومد و بغض خفه ام می کرد و اینجا رو پیدا کردم ، می یام و ساعتها می شینم و به افق ...به دوردستها چشم می دوزم…

پروای بی پروای من17


رو تپه ی انتهای روستا نشستم و آروم و بی صدا اشک می ریزم!
دو ماه از اومدنمون می گذره ولی ...
هنوز دلم آروم نگرفته ...
هنوز عین روز اولی که اومدیم و دم غروب که قلبم داشت از سینه ام بیرون می یومد و بغض خفه ام می کرد و اینجا رو پیدا کردم ، می یام و ساعتها می شینم و به افق ...به دوردستها چشم می دوزم !
هنوز عادت نکردم .
آره خیلی سختمه !
دارم خفه می شم .
نه فقط امروز !
که هر روز این مدت !
نه چون اومدیم تو یه روستا و امکانات نداره !
که اگه کاخ گلستان هم باشم بازم دلم واسه خونه ی خودم ...خونه ی خودمون یعنی من و سام تنگ می شه!
همه ی اینا به کنار ...
عجیب یه حس انتظار داشتم !
نمی دونم چرا !
من به خواست خودم اومدم !
ردی هم به جا نذاشتم !
یه نامه واسه سام و یه اس ام اس خدافظی واسه سارا و الی و آرش ...
همین ...
همون لحظه گوشیمو خاموش کردم و تا این لحظه حتی یه بار هم به سراغش نرفتم !
پدر رو هم ترخیص کردم و هیچ اطلاعیاتی در اختیار دکترش نذاشتم .
نمی دونم سام تو چه حالیه !
تا الان شاید دیگه ...
شاید فراموشم کرده !
شاید داره با غزاله زندگی می کنه !
شاید اصلا به من فکر نمی کنه !
اشکم از گوشه ی چشمم سر خورد و افتاد پایین .
نم بارون زد به صورتم .
زوزه ی باد و سکوت تپه ...
سردم شد . دستم رو دورم حلقه کردم .

چقدر دلگیره این خونه
تو این هوای بارونی

نپرس حال دلم رو که
خودت حالش رو می دونی

داره احساس تنهایی
به من نزدیک تر می شه

تو می ری و از این لحظه
هوا ، ابری تر می شه ...

تو می گفتی اگه گم شم
تمــــوم شهر رو می گردی

تو می گفتی ولی حتی
خودت بــــاور نمی کردی

داری چشماتو می بندی
واست دل کندن آسون شه

تو دنبال کسی می ری
که از نو با تو مجنون شه !

تو که نیستی ، زمان هیچه
جهان بر من حروم می شه

همین جا آخــــر دنیاست
تمام من تموم می شه ...

تمام من تموم می شه !


دستی که به شونه ام خورد منو از اون حال و هوا بیرون آورد .
پدر دیگه پاتوقم رو یاد گرفته !
کنارم رو یه سنگ بزرگ نشست و مثل من به روبه رو خیره شد و آرووم گفت :
_دخترم تا کی می خوای اینجوری خودت رو ذره ذره آب کنی ؟ تا کی می خوای بشینی لب جاده و به جاده چشم بدوزی ؟ مگه اون بیچاره خبر داره تو کجایی ؟؟؟؟؟ چرا چشم به راهی ؟؟؟ یه نگاه به خودت کردی پروا جان ؟؟؟ نصف شدی عزیزم ! نمی دونم غصه ی تو رو بخورم یا سام رو ؟؟؟؟؟!!! الان اون بچه هم حال خوشی نداره !! هیچ فکر نکردی جواب فامیل و آشناهاشو چی بده ؟؟؟ هیچ نگفتی اون پسرم حق داره بدونه که تو داری ترکش می کنی ؟؟؟؟ پروا دختر من ! زندگی بچه بازی نیست ! دختر گلم ! پدرتو ببین !فکر نکردم که عاقبتم شد این ! آخه سام که جونش واسه تو در می ره سام که چشماش فقط تو رو می بینه ! همه می دونن دیگه جز خودت ! به خاطر حرف یه آدم شوهرتو ول کردی به امون خدا !؟؟؟ اونم چه شوهری!! به خدا آقاست ! اگه اینقدر خوب نبود دلم نمی سوخت دخترم ! اینقدر به من و تو خوبی کرده که تا آخر عمر مدیونشیم ! اونوقت جوابشو اینجوری دادیم !! منم شدم شریک تو ! به خدا یه روز ببینمش روم نمی شه تو چشاش نگاه کنم !! بگم چی ؟؟ اگه گفت چرا به دخترت نگفتی چیکار کنم پروا جان
؟؟؟؟
دستم رو بالا بردم که پدرم سکوت کنه !
_اون دو هفته با اون دختره رفت خوش گذرونی ! همون موقع که من تو خونه عکسشو بغل می گرفتم و زار می زدم ! اون تو بغل یکی دیگه بود وقتی من از تنهایی به خودم می پیچیدم ! من اشتباه کردم پدر ! خودم می دونم که همیشه سام عقده هامو سرپوش می ذاشت ! اخلاق گندمو تحمل می کرد ! مثل یه برگ گل باهام رفتار می کرد که مبادا پژمرده بشم ! ولی من دیر فهمیدم و یه سری چیزا رو خراب کردم! اما پشیمون شدم !
در حالیکه به پهنای صورتم اشک می ریختم رو به پدررم کردم و با صدای خش دار ادامه دادم :
_اون خدای بالا سر ، گناهامونو می بخشه ! وقتی می بینه پشیمونی دستتو می گیره ! خدا می دونه که من چقدر دوسش دارم ولی سام منو نبخشید و رفت دنبال هوا و هوسش !
پدر سرمو بغل گرفت و بوسید و گفت :
_دختر من ! اینجوری نگو ! اون اگه می خواست دنبال هوا و هوسش بره اصلا چرا باید ازدواج می کرد ! اون شیفته ی توئه ! مجنون توئه ! یه بار که خیلی حالم خوب نبود واسم تعریف کرد که چقدر دنبال تو بوده ! من می دونم اون دختره به تو دروغ گفته ! یا لااقل موضوع رو یه جور دیگه گفته ! بیا و یه زنگ بهش بزن ! از خودش بپرس !
سرم رو به طرفین تکون دادم .
پدر سرزنش گر نگاهم کرد و گفت :
_حقا که عین مادرت سرتقی !
با هم قدم زنون به سمت خونه ی آقا یوسف حرکت کردیم .
در خونه باز بود و آقا یوسف دم در منتظر ما بود .

تا رسیدیم ، آقا یوسف به عادت قدیمیش جلوی پدرم کمی خم شد که پدرم دستی به شونه اش زد .
_آقا به خدا مردیم از نگرانی ! پسر همسایه رو فرستادم عقبتون !
_داشتیم با دخترم قدم می زدیم یوسف جان نگرانی نداره که !
یوسف خم شد در گوشم و گفت :
_شهلا واست کوکو سیب زمینی درست کرده که دوست داری .
_مرسی
_امشب باید عین دختر خوب غذاتو بخوریا !
_چشـــــم
_چشمت بی بلا عزیزم
شهلا هم اومد صورتم رو بوسید و گفت :
_برو دستتو بشور میخوام غذا رو بیارم .
از اون اولا هم همینجوری بود .
چون می دید مادر بالا سرم ندارم بهداشت فردیم و چیزایی که یه بچه باید بدونه رو کنترل می کرد خلاصه از اولم هوامو داشتن .
اطاعت امر کردم .
تو این دو ماهی که اینجاییم عین پروانه دورمون چرخیدن .
یعنی بعضی وقتا دیگه خجالت می کشیم منو پدر.
چند بار خواستیم بریم خونه بگیریم همین دور واطراف.
یوسف گفت مگه من بی غیرتم بذارم شما برین ؟؟؟ یه عمر ما خونه ی شما بودیم بقیه شم شما اینجا باشین هر وقت ما مردیم شما برید دنبال خونه !
و به این ترتیب دهنمون بسته می شه !
من از لحاظ مالی هواشونو دارم .
هر ماه بهشون پول میدم ولی به هر حال مزاحمته .
راستی گفتم پول یادم افتاد .
سام هر ماه به حسابم کلی پول واریز می کنه .
می خواستم به حسابش برگردونم ولی ترسیدم از طریق شعبه بانک ردم رو بزنه .
خودم که اینقدر پول تو حسابم هست که نگرانی نداشته باشم ولی ...
راستش وقتی فکر می کنم که سام نگرانمه که یه وقت پول کم نیارم دلم واسش پر می زنه .
یه مشت آب تو صورتم پاشیدم و قیافمو تو آینه نگاه کردم .
پدرم راست می گه دارم نابود می شم رسما !
سر سفره نشستم و پدر یه لیوان دوغ محلی دستم داد و گفت :
_اینو بخور ببین چه خوش طعمه دخترم .
هه واسه خودمون تلپ شدیــــما !
دوغ محلی و ماست محلی و شیر تازه ی گاو .
به قول آرش چترو وا کردیم .
آخی دلم واسه آرش هم تنگ شده .
و در نهایت یاد سام مثل همیشه اولین و خرین چیزی بود که به ذهنم اومد .
و همین باعث شد تنها چند لقمه از گلوم پایین بره و بعد از تشکر از سر سفره پاشدم و رفتم تو اتاقی که به من دادن .
اینجوری نمیشه نه !
باید یه فکری به حال خودم بکنم .
وگرنه همینطوری پیش برم دووم نمی یارم .
نه اینکه از نابودی بترسم .
پدرم فقط منو داره !
باید یه سرگرمی واسه خودم پیدا کنم نه واسه این که سام رو فراموش کنم .
که واژه ی سام رو تک تک سلولهای بدنم خالکوبی شده !
واسه این که مجبور بشم به کاری و کمتر فکر و خیال کنم همین !
پاشدم رفتم تو هال کنار بقیه .
بیچاره ها با تعجب نگام کردن .
از بس عین آدم های تارک دنیا جمع گریز و منزوی شدم الان موندن !!
نشستم و شهلا با خوشحالی گفت :
_واست یه چایی تازه دم بیارم عزیز دلم .
_آقا یوسف
یوسف جا به جا شد و گفت :
_جونم !
_اینجا یه کلاس فرهنگی هنری چیزی پیدا می شه که سرگرمم کنه ؟
یوسف فکری کرد و گفت :
_تا اونجائی که من می دونم نه والله ، شهلا تو خبر داری ؟؟
شهلا چاییمو مقابلم گذاشت و گفت :
_اینجا یه کلاس خیاطی داره و یه کلاس زبان که بالای ده اند !
نا امید سرم رو پایین انداختم .
زبان انگلیسیمو سه سال پیش تکمیل کردم و آیلزمو گرفتم !
خیاطیم که نگو !
اوف !نه استعدادشو دارم نه حوصله شو !
یوسف گفت :
_راستـــــی یه استاد داره اینجا که میشناسمش زبانش خوب نیست فعلا گذاشتنش تا یه استاد خوب بگیرن فردا یه سر بریم اگه شد تو جای اون یارو معلم بشی !
_واقعا "!؟؟
_مگه من با این هیکل و سن با تو فینگیل بچه شوخی دارم آخه ؟؟؟؟
این حرفش باعث شد هممون بخندیم .
یوسف ادامه داد :
_به شرط این که یکم عین دختر خوب غذاتو بخوری که جون بگیری ! اینجوری عین بچه های قحطی زده ی سومالی شدی !
و همین یه جمل اش کافی بود که یاد روز عروسیم بیفتم .
موقع شام ...
آخ این اشک لعنتی هم که دم مشکمه !
قطره قطره سر خوردن و رو صورتم چکیدن .
پدر سیگارشو برداشت و رفت تو حیاط.
این بیچاره مثلا باید تو آرامش باشه !
چه آرامشی !!!
یوسف گفت :
_استغفرالله ! آخه دختر تو چرا اینکارو می کنی ؟؟؟ خب چه مرگته که شوهرتو گذاشتی اومدی و حالا داری به یادش عزا می گیری ؟؟؟؟ مگه تو دوسش نداری ؟؟؟ آخه چجوری بی خبر ولش کردی ؟؟؟ دیگه به حرفت گوش نمی دم ! این مرد بیچاره قلبش مریضه ! هم حرص سام رو می خوره هم تو رو ! دیروز به خاطر سام داشت گریه می کرد ! می گفت روزی نبود به من سر نزنه و یادم نکنه ! به یه آدم مریض ! خب حق داره دیگه پدرت ! فردا می رم به شوهرت زنگ می زنم و راست حسینی همه چیزو می ذارم کف دستش ! می گم پروا به خاطر بچه ات اومده ! می گم چون بهش خیانت کردی اومده ! بذار بیاد حرفاتونو بزنید یا طلاقتو بگیر یا عین یه دختر خوب برو سر خونه زندگیت !
شهلا دستشو رو دستم گذاشت و گفت :
_ترو خدا یه وقت فکر نکنی یوسف واسه این که خونه ی مایی این حرفو می زنه که بری! به روح مادرم از وقتی شما اومدین ما از تنهایی در اومدیم و تا ابدم اینجا باشید همینه ! ولی تو دلت پیشه اونه ! آروم و قرار نداری ! بی تابی ! منتظری ! ما خیر و صلاحتو می خوایم خوشگلم .
اشکام مجال نمی دادن که حرف بزنم .
یوسف سرم رو بوسید و گفت :
_گریه نکن دیگه ! به خدا دلم روشنه که همه چی درست می شه . اون پسری که من دیدم و تعریفشو از آقا شنیدم ، بازم می یاد پی ات !
_بچه شو چیکار کنه ؟؟؟ منم نمی تونم ببینم یه روز بره پیش مادر بچه اش یه روز پیش من ! اونجوری دیگه حتما می میرم !
_ای بابا ! خو بذار با هم حرف بزنیم شاید یه چاره ای باشه !
_یادتون رفته من بی مادر بزرگ شدم ؟؟؟؟ حتی بی پدر ؟؟؟ ندیدید چه زجری کشیدم ؟؟؟ عقده ای بزرگ شدم !! تنها ! می خواستم دمار از روزگار دنیا در بیارم ! چی شد ؟؟؟؟ شدم یه آدم به درد نخور که بلد نبودم زندگی به اون خوبی رو حفظ کنم ! الانم اینجوری دارم عذاب می کشم ! اگه محبت دیده بودم ! اگه عشقو بلد بودم اینجوری می شد ؟؟؟؟ بذارم یه بچه ی دیگه اینارو تجربه کنه ؟؟؟؟
شهلا پا به پای من گریه می کرد ولی یوسف عصبانی شد و گفت :
_نه بذار خودت بسوزی و نابود بشی ! حرف که حالیت نمی شه !
پاشدم برم اتاق ولی قبلش به یوسف گفتم :
_برو بیارش بیرون سرده نذار فکر و خیال کنه !
یوسف در حالیکه می رفت گفت :
_تو به فکر خودت باش لجباز !
اومدم که بخوابم ولی تا خروس خون بیدار بودم .
فکر این که هنوز زن سام هستم .
هیجان همین فکر خون رو تو رگهام جاری می کنه !


به تو مدیونم همیشه مگه میشه بی تو باشم ؟
از شبی که روبه رومه چه جوری ی تو رها شم ؟؟

به تو مدیونم همیشه مثل شب به صبح فردا
مثل موج ســـــــرد و تـــــنها به نگاه ناز دریــا

به تو مدیونم همیشه من خسته من بی روح
مثل خاک سرد و تشنه به نوازش های بارون

به تــــــو می رسم دوباره زیر رگبار ستاره
وقتی بارون نگاهت تو حریر شب می باره

اگه پایانی نباشی واسه بغـــض و خستگی هام
چه جوری برگردم از این جاده های بی سرانجام ؟؟

تو خــــــــــدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه
وقتی اسمتو می یارم نبض لحظه تازه می شه !

به تو می رسم دوباره ....
باورتون نمی شه همین که گفتم آیلز دارم براشون کافی بود .
اونجا کسیو نداشتن ، زنگ زدن یه جایی و من تلفنی تست دادم و قبول شدم و به همین سادگی استخدام شدم .
حدودا ده تا کودک و دوازده نفر نوجوون و چند تایی هم بزرگ سال شاگرد داشتن .
از همون روز هم کارم آغاز شد .
خداروشکر مشکلی ندارم و خیلی برام ساده است .
عصر برگشتم خونه و کیفم رو جلوی در انداختم .
داشتم از تشنگی تلف می شدم .
بلند گفتم :
_شهلا خانوم سلام من اومدم
ولی جوابی دریافت نکردم.
شونه بالا انداختم و رفتم سراغ یخچال.
یه لیوان بزرگ آب سرکشیدم و خواستم برگردم به هال که سر جام میخکوب شدم .
نفسم بالا نمی یومد.
چند بار پلک زدم که ببینم خوابم یا ببدار !
خوبم یا توهم زدم ؟؟؟
دستم رو به دستگیره ی یخچال گرفتم که نیفتم .
سام درست اونطرف اپن بود .
اشتباه نبود ...
واقعا خودش بود !
با ریش بلند و چشای به خون نشسته !
چقدر لاغر شده خدای من !!
بدتر از من !
پروا به خودت مسلط باش !!!
اگه اشکت در بیاد وای به حالت !!
یه کم محکم باش آخه !
تموم بدنم رو ویبره بود !
اصلا کاریش نمی شد کرد .
آب دهنم رو به هزار زحمت قورت دادم و با صدایی که از ته چاه بیرون می یومد سلام کردم .
جواب سلامم رو نداد .
همچنان خیره به چشمام بود .
واسه این که بگم کنترل امور در دستان توانای منه (مثـــــلا ) گفتم :
_بشین برات یه چیزی بیارم بخوری !
اینبار صداش خیلی خشک و محکم و عاری از هر تردیدی گفت :
_وسایلاتو بردار بریم !
نمی دونم درکم می کنید یا نه ؟
ولی یه شادی زایدالوصفی تو سلولهام منتشر شد .
_کجا ؟؟؟؟
_اینش به تو ربطی نداره ! هر جا من بخوام !
پشتمو کردم که مثلا چایی درست کنم ولی در اصل می خواستم چشمم به چشمش نیفته که تردید کنم !
_نمی یام !
_متاسفم ! دست تو نیست ! تو زن منی و هر جا که من بخوام باید باشی !
برگشتم سمتش و گفتم :
_خواهش می کنم ! نمی تونم بیام !
_می تــــونی !!
لبمو با حرص گاز گرفتم و گفتم :
_اصلا کی آدرس اینجا رو به تو داد ؟؟؟
_هر کی ! ببین همین الان به جرم اینکه دو ماهه از خونه بی خبر رفتی می تونم هر بلائی که بخوام سرت بیارم پس اون روی منو بالا نیار !
نزدیکش شدم و اینبار آرومتر گفتم :
_نمی تونم بیام ! ازت خواهش می کنم از اینجا برو !
_تو مثل این که نمی گیری من چی بهت می گم !
دستمو کشید و منو چسبوند به خودش :
_حوصله ندارم پروا ! اینقدر حالم بده که هر کاری از دستم بر می یاد ! پس عصبی ترم نکن ! سریع وسایلتو بردار که بریم همین ! فهمیدی ؟؟؟؟
_سام !
دستشو دور کمرم سفت تر کرد !
_جواب من این نیست !
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم . آخه مگه چه توانی دارم !!؟؟؟؟
سام اونقدر بهم نزدیکه که نفسهاش به صورتم می خوره مگه می شه از دیدنش اشک نریخت ؟؟؟!!!
همینطور که اشکام می ریخت گفتم :
_من نمی تونم تو رو با کسی تقسیم کنم !
آرومتر از قبل در حالیکه من تو آغوشش بودم و به چشمام زل زده بود گفت :
_عادت می کنی !
اشکام بیشتر از قبل روون شدن :
_شکنجه می شم سام ! من اومدم که اون بچه زندگی کنه ! بذار بمونم برو سراغ اونا ! من با تنهایی خودم یه جور کنار می یام !
_بازم خودت تنهایی تصمیم گرفتی ؟؟؟؟ نظر من مهم نیست !؟؟؟؟ من نمی تونم با تنهاییم کنار بیام !!
_ولی تو غزاله و بچه تو داری !! تنها نیستی !
_می خوام توام باشی ! هر کی جای خودش !
_سام من اینجا استخدام شدم !
_چه بد ! دیگه نمی تونی بری !
دستم رو حایل صورتم کردم که ضعفم رو نبینه !
خدایا چجوری تحمل کنم ؟؟؟؟
وسایلمو جمع کردم و با خودم از اتاق بیرون آوردم .
هیچ کسم شکر خدا پیداش نیست !
حتما کار سامه .
_من آماده ام! فقط باید از بقیه خدافظی کنم !
_ همه بیرون منتظرمونن !
با قیافه ی آویزون از همشون خدافظی کردم .
پدر گفت یه ماه دیگه اینجا می مونه چون محیطش آرامش بخشه .
جز من همه خوشحال و خندون بودن !
تا نشستیم تو ماشین سام نگاهی خونسرد بهم انداخت و گفت :
_انگار دارم می برمت بیگاری !! قیافه شو ببین !
شهلا خانوم پشتمون یه کاسه آب ریخت و ما حرکت کردیم .
سرم پایین بود و داشتم با بند کیفم بازی می کردم .
چونه مو بالا گرفت و از اون مدلا که شوخی جدیش معلوم نیست گفت :
_می خواستم وقتی دیدمت اینقدر سرت داد بزنم و تموم عذابهای این مدتو سرت خالی کنم و چند تا هم کشیده چاشنیش کنم ! از بس لاغر و نحیف شدی گذاشتم بعدا خدمتت برسم !
_توام لاغر شدی !
_عه ! سرکار خانووم منو دیدی ؟؟؟؟ تو می دونی چی سر من آوردی با این کار بچه گونت ؟؟؟ اگه می مردم هم زیاد عجیب نبود ! آبرو واسه من نموند ! رفتم سرکار و برگشتم دیدم خانووم نیست و یه نامه واسه من گذاشته ! همین !!! هیچ فکر کردی من باید جواب خانواده و آشناهارو چی بدم ؟؟؟؟ هـــــــان ؟؟؟؟؟
چونه مو رها کرد و با دلخوری زیادی نگاهشو ازم گرفت !
چند دقیقه ای که گذشت و سیگارش تموم شد پرسیدم :
_بهشون چی گفتی ؟؟؟
چپ چپی رفت تو کارم که حساب دستم اومد :
_می خواستی بگم نمی دونم !!!! ؟؟؟؟؟ گفتم برای بهبودی پدرش چند وقتی باید می رفتن دور از همه !
_یعنی تو اینقدر مطمئن بودی که منو پیدا می کنی ؟؟؟؟
_اصلا شک نداشتم ! ولی فکر نمی کردم دو ماه طول بکشه !
_پدرم بهت زنگ زد آره ؟؟؟؟؟
_بازم معرفت اون ! تو که راحت از همه چی میگذری !!! بدون هیچ تعهدی !!!
_تقصیر من نبود ! توام بودی ولم می کردی !!
ماشینو سرعتی کشید تو خاکی و با صدای بلند گفت :
_نه! شاید گردنتو می شکوندم ولی وایمیسادم اول حرفمو می زدم و جواب میخواستم و بعد تصمیم می گرفتم ! عین ترسوها یه نامه نوشتی و خدافظ ... تو می فهمی ازدواج مقدسه ؟؟؟؟ نباید اینجوری به گند بکشیش ؟؟؟!!!!!! یه بار تو زندگی با تو حس نکردم آدمم ! از بس که خودت بریدی و دوختی !!! من کیم پروا ؟؟؟؟؟ دوست پسرت ؟؟؟؟؟ فکر کردی یه نامه بنویسی و بری و کات کنیم آره ؟؟؟؟؟؟ می فهمی دوست داشتن یعنی چی ؟؟؟؟؟ عشقو می فهمی ؟؟؟؟؟
_می فهمم چون خودم عاشقتم ! یه بار تو همین زندگی که می گی به کس دیگه ای جز تو فکر نکردم حتی اون اوایل !! حتی اون وقتا که همش با دوستام بودم !! تو چی ؟؟؟؟ اون وقتی که من اشتباه کردم و عین سگ پشیمون شدم جای این که دستمو بگیری و بلندم کنی رفتی تو بغل یکی دیگه ؟؟؟؟ همون موقع که من بالشتمو تو بغلم می گرفتم ؟؟؟؟ تو که ادعای عاشقیت می شه چجوری تونستی ؟؟؟؟؟؟
و رومو کردم سمت شیشه !
دوباره چونه ام رو گرفت و سرم رو برگردوند و با لبخند محوی گفت :
_چقدرم که دلت پره ! بیا این نامه ته ! اینم یکی از جواب هایی که من واست نوشتم که وقتی دیدمت بهت بدم ! اخماتم وا کن خانوم !
و نامه رو به دستم داد .
یه طرفش چیزی بود که من نوشته بودم اما سمت دیگه اش تاریخ فرداش بود :


تو فقط می خوای بری ...
بری هر جایی شده ...

رد پاهات روی برف
چه تماشایی شده ...

قدم های اولت
یکم آهسته تره

تو دلم گفتم خدا !
یعنی میشه که نره ؟؟

اینا تقصیر تو نیست
من یکم کهنه شدم

من پیر و نخ نما
من بیزار از خودم

وسطای راهی و
توی این هوای سرد

تو دلم گفتم چرا
به عقب نگاه نکرد

نـــــــــرو نــــــــرو
که دلم همش می گیره
از من سراغ تــــــو رو !!

بعد اون ندیدمت
چقدر داد زدم

نه به گوشت نرسید
هر چی فریاد زدم

مات و مبهوتم هنوز
چه سرانجام بدی

تو یه دفتر سیاه رو
واسه من ورق زدی

نــــــــرو نــــــــــــرو
که دلم همش می گیره
از من سراغ تـــــــو رو !!



سهیلا بازدید : 1467 دوشنبه 22 مهر 1392 زمان : 10:49 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط بهار در تاریخ 1392/7/28 و 19:02 دقیقه ارسال شده است

سلام خواهری گلم خوبی عزیز عیدت مبارک دلم حسابی برات تنگیده
پاسخ : سلام عزیزم منم دلم برات تنگ شده گلم.عیدتوهم مبارک

این نظر توسط سعیده در تاریخ 1392/7/26 و 21:42 دقیقه ارسال شده است

سلام عشقم بقیشو نزاشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ : سلام عزیزدل.نه هنوز

این نظر توسط مینا در تاریخ 1392/7/26 و 18:06 دقیقه ارسال شده است

عزیزم میشه رمان احساسات منجمدواشک های مقدس رو بذاری.خسته نباشی وممنونم
پاسخ : سلام عزیزم باشه حتما

این نظر توسط مانیا در تاریخ 1392/7/24 و 17:46 دقیقه ارسال شده است

پاسخ : جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

این نظر توسط ارغوان در تاریخ 1392/7/23 و 13:37 دقیقه ارسال شده است

مرسي عزيزم
پاسخ : خواهش گلم

این نظر توسط مینا در تاریخ 1392/7/23 و 13:20 دقیقه ارسال شده است

دستت دردنکنه سهیلا جونم.
خسته نباشی گلم.
پاسخ : خواهش عزیزم من که کاری نکردم دت نویسندش دردنکنه

این نظر توسط سعیده در تاریخ 1392/7/23 و 0:47 دقیقه ارسال شده است

مرسی سهیلا جونم دستت درد نکنه فدات،عاشختم.
پاسخ : خواهش گلم. عـــــــــــــــــزیزمی

این نظر توسط پانی در تاریخ 1392/7/22 و 19:16 دقیقه ارسال شده است

مرسی عزیزدلم زودی ادامه اش رو بزار انقدر قشنگه ...
پاسخ : اره الان میذارم

این نظر توسط پانی در تاریخ 1392/7/22 و 14:39 دقیقه ارسال شده است

ممنونم سهیلا جونم
پاسخ : خواهش عزیزم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
سلام دوستان گلم.ممنون که اینجارو انتخاب کردید.من رمانایی رو که خودم خوندم و به به نظرم ارزش خوندن داشتن رو توی وب میذارم.این رمان ها از کاربرای 98 هست .بازم ممنون
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
  • سهیلا
  • زینب س
  • آرشیو
  • 1392
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 88
  • کل نظرات : 246
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 37
  • آی پی دیروز : 34
  • بازدید امروز : 98
  • باردید دیروز : 80
  • گوگل امروز : 30
  • گوگل دیروز : 17
  • بازدید هفته : 1,187
  • بازدید ماه : 3,387
  • بازدید سال : 4,294
  • بازدید کلی : 273,800