close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
لحظه های دلواپسی اخر
loading...

رمان شاپ

نیم ساعت بعد ازمنزل بیرون اومدم وراه منزل آقا جونودرپیش گرفتم...جلوی درخونه ایستادم لحظه ای با خود فکرکردم" توداری ازکی فرار می کنی ؟ خودت روداری گول می زنی"   برای نجات ازاین افکارمزاحم سرموتکون دادم وزنگ روفشردم...پنج دقیقه بعد آقا جون دروبروم گشود وبا حیرت نگاه کرد.با لبخند زورکی سلام دادم. آقاجون: دارم درست می بینم؟ - فکرمی کنم همینطوره ! آقاجون: ببینم اتفاقی افتاده؟ - آقاجون چرا فکرمی کنید که باید اتفاقی افتاده باشه ؟ آقا جون همونطورکه جلوی دروسد کرده بود گفت: آخه دوسالی میشه که تنهایی…

لحظه های دلواپسی اخر

نیم ساعت بعد ازمنزل بیرون اومدم وراه منزل آقا جونودرپیش گرفتم...جلوی درخونه ایستادم لحظه ای با خود فکرکردم" توداری ازکی فرار می کنی ؟ خودت روداری گول می زنی"

 

برای نجات ازاین افکارمزاحم سرموتکون دادم وزنگ روفشردم...پنج دقیقه بعد آقا جون دروبروم گشود وبا حیرت نگاه کرد.با لبخند زورکی سلام دادم.

آقاجون: دارم درست می بینم؟

- فکرمی کنم همینطوره !

آقاجون: ببینم اتفاقی افتاده؟

- آقاجون چرا فکرمی کنید که باید اتفاقی افتاده باشه ؟

آقا جون همونطورکه جلوی دروسد کرده بود گفت:

آخه دوسالی میشه که تنهایی اینجا نیومدی.

- اگه ناراحتید برمی گردم !

با حیرت گفت:دخترشیطون این چه حرفیه که می زنی؟

- پس برای چی جلوی درایستادید واجازه نمی دید بیام داخل؟

آقاجون که تازه متوجه شده بود گفت: ای وای! حواس برای آدم نمی ذاری که !

- خیلی ممنون ازتعریفتون...وهردربا خنده وارد شدیم.

آقاجون دستشودورشونه هام انداخته بود وابرازخوشحالی می کرد،با اخلاق جدی وخشکی که داشت جای تعجب بود که خوشحالیشوبروزمیداد.هنگام دیدن عزیزیک سری هم جواب سؤالهای اورودادم وخاطرنشان کردم که رفتن من به اونجا هیچ دلیل خاصی نداره.

وارد ساختمان شدم وبه اتاقی که همیشه می رفتم داخل شدم.اتاق درست روبروی باغ قرارداشت ودربزرگ وسرتاسری اتاق رو با یک تراس به باغ متصل می کرد.عطرگلها انسان رومست می کرد وتابش نورخورشید روی باغ وبازتاب رنگ گلها تلألو سحرآمیزی به وجود میآورد که انسان رومسحورمی کرد با چند نفس عمیق این هوای پاکیزه روبه ریه هام فرستادم.

نا خودآگاه به نقطه ای که روزعروسی پویا درآغوش پارسا عقدۀ دل روخالی کرده بودم خیره شدم وسوزاشکی رودرچشمهام احساس کردم.اگه اواینجا بود چقدراین زیبایی معنا داشت ، درواقع با اوبودن درکویرگلستان می نمود.با به یاد آوردن اواشتیاقم ازبین رفت وفکراینکه به زودی اومتعلق به شخص دیگری وبرای همیشه اززندگی من خارج می شه وجودم روپرازدرد می کرد.فکراینکه آغوشی که یک زمانی فکرمی کردم فقط وفقط مال منه وازاین به بعد متعلق به کس دیگه ای میشه تا حد مرگ دیوونه م می کرد.

شاید هم هیچ وقت درزندگی من وجود نداشته واین موضوع ساخته وپرداختۀ ذهن من بوده.یاد حرفی افتادم که روزی پویا گفته بود" می دونی پروا، دخترها موجودات ظریف وحساسی هستن ودرعین حال ساده لوح"

گفتم :منظورت چیه؟ گفت: منظورم روشنه ! کافیه جواب سلام یکیتون روبا لبخند بدی یا مثلا" نا خودآگاه چشمت بخوره بهش واونم بفهمه ، دیگه واویلا !! ازمراسم خواستگاری شروع می کنید تا بله برون وعقدکنون وخرید وحنابندون وبچه دارشدن وبچه قنداق کردن وبچه مدرسه رفتن وبچه...درحالیکه می خندیدم حرفش روقطع کردم وگفتم:نخیراینطوریهام نیست.

گفت: خودت می دونی که غیرازاین نیست تازه شرط می بندم ترجیح می دید بچه تون شبیه باباش بشه !

اینبارخودش هم خنده ش گرفت وادامه داد: اگردختری خودش رودست بالا بگیره ومردی روکه دوست داره بهش بروزنده ناخودآگاه جاذبه ایجاد می کنه،فقط کافیه کم محلی کنه اونوقت می بینه که چه نتیجۀ شیرینی نصیبش میشه"...

 

صدای عزیزافکارموبه هم ریخت. برای صرف ناهارصدام می کرد . به آشپزخونه رفتم ودرحین صرف غذا صحبت می کردیم...درلابلای صحبتها اشاره کردم که شاید به یه مسافرت چندروزه برم.

آقاجون درصورتم دقیق شد وگفت: یعنی می خوای بگی به دیدن پارسا نمیری؟

درحالیکه سعی می کردم چهرم خونسرد باشه گفتم:همین طوره.

آقاجون با سماجت گفت:این که درست نیست, بالاخره اون بعد ازچند

ماه برگشته.

باعصبانیتی که ازکنترلم خارج شده بود گفتم:این موضوع هیچ ربطی به من نداره؛اونهایی که باید خوشحال باشن، هستن؛بودن یا نبودن من هیچ تأثیری نداره .

وبدون اینکه حرف دیگه ای برلب بیارم ازآشپزخونه خارج شدم وبه اتاق رفتم...جلوی پنجره ایستادم ، به باغ خیره شدم وبه فکرفرورفتم.دراین مدتی که پارسا اومده بود زندگیم دچارتحولی شیرین وسپس پایانی تلخ شده بود.مثل لیموشیرین ! اولش که می خوری شیرینه وبه آخرش که می رسی یکدفعه تلخ میشه وطعمش تا مدتی ازبین نمیره ...

دلم می خواست هیچ وقت اونوندیده بودم.ولی ...

با شنیدن تقه ای به دراتاق ازفکرخارج شدم وگفتم: بفرمائید تو.

دراتاق بازشد وعزیزوپشت سرش آقاجون وارد شدند.به محض دیدنشون جلورفتم وسرموپایین انداختم وگفتم: ازرفتارزشتم معذرت می خوام دست خودم نبود.

آقا جون دستی به سرم کشید وگفت: اشکالی نداره،اومدم ازت سؤالی بپرسم دلم می خواد درست بهم جواب بدی وطفره نری!

با تعجب گفتم: چه سؤالیه که امکان داره من طفره برم؟!

آقاجون پس ازکمی تأمل گفت: تو...تو..پارسا رودوست داری اینطورنیست ؟!!!

حسابی یکه خوردم؛انتظارهرگونه پرسشی روداشتم الا این یکی.

خودمومتعجب نشون دادم وگفتم: مثل اینکه فراموش کردید که پارسا علاوه برپسرعمووپسرخاله با من همکاره؟

آقاجون گفت: منظورمن ازدوست داشتن کاملاً با اینی که تومیگی متفاوته.فقط یک کلام جوابم روبده آره یا نه؟

با تمام تلاشی که برای خونسرد نشون دادن خودم کردم ،ولی لنگارموفق نبودم ، گرمی اشکهاموروی گونه های تب دارم احساس کردم وبرای پنهان کردنشون کوچکترین کوششی نمی کردم.دیگه نمی تونستم این بار روبه دوش بکشم بنابراین گفتم: به فرض که شما بدونید،ازدستتون کاری برنمیاد درضمن من دلم می خواست که اون خودش منوانتخاب کنه نه اینکه شخص دیگه ای به زورمجابش کنه...

دیگرهق هق گریه امانم نداد وبا صدای بلند شروع به گریه کردم.

عزیزکه تا اون لحظه تماشاگربود جلواومد وسرم روبه سینه ش گذاشت وموهامونوازش کرد وآروم دلداریم می داد.

با طیب خاطرسردربرش گذاشتم وگفتم:عزیزجون دیگه خسته شدم, دیگه تحمل ندارم, شما بگید من باید چکارکنم.

عزیزکه حسابی به هم ریخته بود گفت: گریه نکن قربون چشمهای قشنگت برم.

فقط صبرکن زمان بهترین داروبرای تسکین دلته؛این درد لاعلاجه ودارویی نداره الا شکیبایی.

با هق هق گفتم: چطورتحمل کنم؟چطورصبرکنم.قلبم داره آتیش می گیره.

عزیزسرم روازروی سینه ش بلند کرد ونگاه مهربونشوبه چشمهای گریانم دوخت وگفت:"خدا"...فقط به خدا توکل کن.

طفلی خودشم داشت اشک می ریخت به آقاجون که جلوی درتراس ایستاده بود وداشت باغوتماشا می کرد اشاره کرد ازاتاق خارج شدن ومنودردریایی ازاندوه تنها گذاشتن.

عزیزوآقاجون متوجه شده بودن که من برای آرامش وتمدد اعصاب به اونجا اومده بودم بنابراین مزاحمم نمی شدن ومنم بابت این موضوع واقعا" ممنونشون بودم.

ساعت حدود سه ونیم بعد ازظهربود هوا کمی گرم بود.یه شلوارک

جین نازک تا بالای زانو به پاداشتم ویه تاپ یقه بازپوست پیازی.موهامم

همونطوررها کرده بودم.کسل وبی حوصله روی تخت درازکشیده وبه سقف اتاق

خیره شده بودم که صدای زنگ حیاط بلند شد. با کنجکاوی ازاینکه چه کسی میتونه این موقع روزاومده باشه ازجام برخاستم وجلوی درِسرتاسری اتاق ایستادم وگوشۀ پرده روکنارزدم وبه باغ خیره شدم.آقاجون طبق معمول مشغول تعویض گلدونی بود که دست ازکارکشید وبه سمت درحرکت کرد.

شخصی که پشت دربود ازدید من پنهان بود ولی ازچهرۀ آقا جون کاملاً مشهود بود که جا خورده .بالاخره بعد ازچند دقیقه ازجلوی درکناررفت ومن ازدیدن شخصی که وارد حیاط شد برجا خشکم زد.

پارسا رودیدم که همراه آقاجون وارد حیاط شد.ازحیرت دهنم بازمونده بود .

به چشمهام اطمینان نداشتم که درست می بینه یا فریبم می ده !

تمام وجودم چشم شده بود ودلم داشت ضعف می رفت.بخاطراین احساسم ازدست خودم عصبانی بودم.ولی دل حسرت زدموچه می کردم؟ افسارش دست خودم نبود.

با ولع به سرتا پاش نگاه کردم.یک تی شرت مشکی جذب پوشیده بود.یقه ش سه تا دکمه داشت که دوتای بالاییش روبازگذاشته بود وزنجیرطلای سفیدش به روی سینه ی ستبرش برق خیره کننده ای داشت.بازوهای ورزیده ش ازروی آستینهای تنگ وکوتاش بدجوردلربایی می کرد.

شلوارجین یخی به پا داشت وصورت شش تیغه ش دل هرسنگی روآب می کرد.

طاقتم طاق شده بود.فکراینکه من نمی تونم صاحبش باشم داشت ازپادرم میاورد.خدایا کمکم کن...خدایا کمکم کن..

*********

 

با صدای عزیزکه با شوق برای پارسا آغوش گشوده وبود وقربون صدقه ش می رفت دریافتم که دربیداری مطلق به سرمی برم.

آقا جون روبه عزیزکرد وگفت: لطفاً وسایل پذیرائی روهمینجا برپا کن حیفه توی این هوا بریم داخل...عزیزبدون توجه به ممانعت وتعارف پارسا به داخل اومد.

تازه متوجه شدم که آقاجون می خواسته به نوعی با پارسا تنها باشه...تقریباً بیست دقیقه ای همونجا با هم گفتگوکردن .پارسا حرف میزد وآقاجون سرتکون می داد. نمی دونم آقاجون به بودن من دراونجا اشاره ای کرد یا نه؟

عزیزبه جمع اونها پیوست وپارسا فقط شربتشونوشید وبدون خوردن میوه ازجا برخاست...ازاینکه قصد رفتن داشت نفسم داشت بند میومد.هرچی بیشترنگاش می کردم حریص ترمی شدم.

دریافتم ازحضورمن دراونجا اطلاعی نداره ولی حیرتم دراین بود که چراآقاجون برای مشایعت اوازجاش بلند نمی شه ! وحتی عزیزبا لبخندی به اوچشم دوخته. درکمال ناباوری مشاهده کردم داره به سمت ساختمون می یاد !

دستموجلوی دهنم گرفتم که صدای جیغی خفه م به گوش نرسه...با دستپاچگی یک باردورخودم چرخیدم وکتابی رو که با خود آورده بودموبازکردم وروی تخت نیم خیزنشستم وشروع به خوندن کردم"البته درظاهر"چند دقیقه بعد با شنیدن صدای دراتاق ازجا پریدم ولی سریع براعصابم مسلط شدم وگفتم: بفرمائید دراتاق بازه.

با صدای بازشدن درچیزی نمونده بود قلبم ازتپش بایسته ولی بدون اینکه سرمو بلند کنم همچنان به کتابی که دردست داشتم خیره شدم وخودمومشغول مطالعه نشون دادم.

جلوی درکمی مکث کرد وگفت:نمی خوای ببینی کی وارد اتاقت شده؟

لحظه ا ی سرموبالا گرفتم وخودمومتعجب نشون دادم سپس با پوزخندی گفتم: هرکسی که هست مطمئنم غریبه نیست !

پارسا:این اطمینان ازکجا سرچشمه می گیره؟

- ازاونجایی که آقاجون این اجازه روبه کسی نمی ده.

مجدداً سرموداخل کتاب فروبردم ولی تمام توجهم به سمت اوبود.دلم می خواست حرف بزنه تا صدای قشنگشوبیشتربشنوم...تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدربراش دلتنگ بودم ولی اوچه بی رحمانه رفته با اینکه مطمئنم که می دونست تحمل دوریش تا چه حد برام دشواروطاقت فرساست.

چند قدمی نزدیک شد وگفت: حاضرم شرط ببندم که می دونستی من پشت درایستادم !

سرموبالا گرفتم وگفتم:چه کسی این اطمینان وبهت داده؟

لبخندی زد وگفت:لازم نیست کسی بگه ، موجه ترین دلیل دستپاچگی تواِ !!

خندۀ عصبی ای کردم وگفتم: خودت خوب می دونی که من درآرامش کامل به سرمی برم.

موذیانه خندید وگفت: اینطورنیست ! حاضرم شرط ببندم .

با حرص گفتم:شرط بندیت توجیه به درد بخوری نیست اگه میتونی ثابت کن.

لبخند مرموزی زد وگفت: اون چیه داری می خونی؟

فهمیدم دارد طفره می ره ومن خوشحال ازاینکه روشوکم کردم گفتم: می بینی که کتابه؛ ضمناً بهتره حواسموپرت نکنی !

مجدداً لبخندی زد وبدون توجه به حرف من گفت:خواهش می کنم همونجایی روکه قبل ازوارد شدن من مشغول مطالعه اش بودی روبا صدای بلند بخون !

با لجبازی گفتم: اینکارو نمی کنم.

گفت: اشکالی نداره پس خط چهارم صفحه راست کتاب روبخون !!!

اینبارنتونستم سرباززنم وبا کنجکاوی این که چه چیزی ممکنه دراون خط نوشته شده باشه به کتاب نگاه کردم؛ پارسا هم به من خیره شده بود ومنتظر واکنشم بود.

ناگهان گلوم خشک شد تازه متوجه شدم که درتمام مدتی که پارسا دراتاقم بوده ومن خودموخونسرد مشغول مطالعه نشون داده بودم کتابوسروته گرفته بودم !!!!

ازبدجنسیش به شدت حرص می خوردم ونمی تونستم عکس العملی نشون بدم.بازحمت سرموبالا گرفتم وگفتم: من...من...حواسم...

خندید وگفت: نمی خواد خودتوناراحت کنی ولی اعتراف کن که حق با من بود.با لج گفتم: نخیراصلاً اینطورنیست من داشتم...

کناردیوارایستاد وگفت: خواهش می کنم لجاجت روکناربذار،خودت خوب می دونی که من ازحرفم برنمی گردم؛فقط بگوچرا دستپاچه بودی؟!

با عصبانیت کتابوبه طرفش پرتاپ کردم وگفتم: بس می کنی یا نه؟

جا خالی داد وکتاب با دیواراصابت کرد وگفت:عجب ضربه دستی داری اگه توسرم خورده بود مرخص شده بودما .

کمی بعد گفت: پروا چرا تقاضای انتقالی دادی؟

- هه ! چه زود با خبرشدی؟ نکنه ازراه نرسیده یکراست رفتی بیمارستان ؟

پارسا: نه رئیس بیمارستان تلفنی بهم خبرداد.

- فکرنمی کنم این همه راهواومده باشی که اینوازم بپرسی؟

پارسا: اتفاقاً تنها دلیلم همینه.

- شما که قراربود امشب برید خونۀ ما ، چطورسروکله ت اینجا پیدا شد؟

کنارپنجره رفت وبه بیرون خیره شد ،لحظه ای بعد بدون توجه به سؤال من گفت: پروا تویکدفعه چت شد؟ چرااینقدرتغییرکردی؟

چه می تونستم به اوبگم؟ بگم که جای خالی تورنجم می ده ودیگه اونجا بدون توبرام جهنمی بیش نیست.ایکاش می تونستم این حرفهاروبهش بگم ولی افسوس...چقدردلم می خواست که انتخابش من بودم وبیشترازهرکس دیگه ای درزندگی خوشبختش می کردم.

ازجام برخاستم وبه سمت دررفتم که پارسا جلوم سبزشد وراهو به روم سد کرد وگفت:من ازت یه سؤال کردم که این سؤال جواب داره،تا جوابموندی حق نداری ازاین اتاق خارج بشی.

سرموپایین انداخته بودم ومی ترسیدم اگربه چشمهاش نگاه کنم اختیارازدست بدم.بنابراین فقط سکوت کردم...اینکارم باعث تحریک اعصابش شد وگفت:مگه با تونیستم ؟ به من نگاه کن ببینم.

با سردی گفتم: من معمولاً عادت دارم با گوشهام بشنوم نه با چشمهام.

با تمسخرگفت: آخه جوابموندادی این بود که فکرکردم با چشمهات می شنوی!

بدون اینکه نگاش کنم گفتم: اصلا"حوصلۀ شنیدن حرفاتوندارم.

پارسا: محکم بازوهاموگرفت فشارداد وبا فک منقبض شده گفت : ولی باید جواب منوبدی درغیراین صورت پاتوازاین دربیرون نمی ذاری.

بازوهاموازدستش کشیدم بیرون وگفتم: توچیکاره ای که به من میگی چیکارکنم یا

نه؟ الانم بذاربرودیگه نمی خوام چشمم به اون قیافۀ بی ریختت بخوره !

به زورخنده شوجمع وجورکرد وگفت : با کی بودی گفتی بی ریخت ؟ هان ؟!

- مگه غیرازتوکس دیگه ای هم اینجا هست ؟

اومد نزدیکم ایستاد . ازجام تکون نخوردم وزل زدم توچشم هاش... آخ که چقدردلم برای نگاهای گستاخانه ش تنگ شده بود.باید هرطوریکه بود احساساتمومهارمی کردم.

دستهاشوزد به کمرش.باحالت گنگی نگام کرد وآروم گفت: پروا توچت شده ؟ چرا اخلاقت یک دفعه ازاین روبه اون روشده؟ توهمون پروایی هستی که نیمه شب نذاشتی پشت فرمون بشینم که یه وقت بلایی سرم نیاد . چی باعث این تغییرشده؟ چی باعث شده انقدرازمن بدت بیاد که حتی حاضرنباشی توی صورتم نگاه کنی ؟

با تمام تلاشی که کردم متأسفانه نتونستم جلوی ریزش اشکهاموبگیرم.

به چشمهاش نگاه کردم وگفتم : آره من نه فقط اون شب بلکه همۀ روزاییکه درکنارت نفس می کشیدم دل نگرانت بودم.توغیرمستقیم به من قول دادی ولی عهد شکنی کردی.توبه محبت من خیانت کردی. به من بی احترامی کردی.تونفهمیدی من تمام دردموتوی دلم ریختم ونذاشتم کسی بفهمه.

به سمت درگاهیه بزرگ اتاق به راه افتادم.ازپشت پردۀ توری اتاق به باغ خیره شدم وآروم اشک می ریختم.حضورشوپشت سرم احساس کردم،بدون اینکه حرکتی کنم آروم گفتم: ازوقتی اومدی با حضورت زندگیم پرشده ازلحظه های دلواپسی ...

***************

 

دیگه گریه امانم نداد .اومد روبروم ایستاد.کلافه وعصبی بود دست به سینه ایستاد وگفت : چی باعث شده فکرکنی بهت خیانت یا پشت کردم؟ چی باعث این سلب اعتماد شده ؟

همونطورکه به روبروخیره شده بودم پوزخندی زدم وگفتم: هه... چیکارقراربود بکنی که نکردی.شش ماه منو توی برزخ رها کردی وبرگشتی جشن ازدواجتو برگزارکنی والانم حتما"اومدی اینجا که برای عروسیت دعوتم کنی...

نمی دونم چرا احساس کردم سایۀ یه لبخند به روی لبهاش اومد وسریع محوشد ! با قیافۀ گرفته ای گفت : پس که اینطور!

بعد نفس بلند وعمیقی کشید وگفت : پروا من مجبورشدم ؛ خواهش می کنم ازدست من ناراحت نباش.می دونم که منوخیلی دوست داری !!

مثل فنرازجا پریدم ، می خواستم بهش حمله کنم که دیدم داره می خنده ! چشمهام داشت ازحدقه درمیومد.با حرص گفتم: کی به تواین اطمینانوداده؟ توخجالت نمی کشی این حرفوبه من می زنی؟!

با همون خنده گفت : مگه نمی گن دل به دل راه داره؟ اگه این حرف درست باشه پس توهم منودوست داری !

هاج وواج داشتم نگاش می کردم دربدنم رمقی نمونده وپاهام بی حس شده بود وازتحمل وزنم عاجزبود که دیگه تاب نیاوردم خم شدم،درست لحظه ای که داشتم سقوط می کردم درآغوشم گرفت ؛ کنارتخت برد روی اون نشوند وخودش درکنارم نشست...

گفتم:می دونم که بعدها که تورفتی خودموسرزنش می کنم که چرا بهت حرفی زدم.

سرشوبلند کرد مستقیم درچشمام خیره شد وگفت:من قراره با کی ازدواج کنم که خودم خبرندارم !

ازاینکه خودشوناآگاه نشون می داد کلافه شدم وگفتم: خواهش می کنم خودت روبه اون راه نزن . خودت می دونی درمورد چی دارم صحبت می کنم، منظورم ازدواجت

با شراره ست...

اینباردیگه واقعا" حیرت زده گفت: چه کسی گفته که من قراره با شراره ازدواج کنم؟ درپاسخ گفتم: تمارض نکن ! خاله خودش به مامان گفت داری میای که جشن ازدواجتوبگیری...

لبخندشوبلعید وگفت: صحیح ! پس موضوع ازاین قراره .

دستاشوبه هم قفل کرد وآرنجشوگذاشت روی زانوهاش. به نیم رخش خیره شدم.توی فکربود . بعد ازمکث کوتاهی گفت:ولی پروا من به خاطرتوهم که شده تصمیم دارم به امریکا برنگردم !

گفتم:به حال من تأثیری نداره چون دیگه توی اون بیمارستان نیستم.

ودردل گفتم: "دیدن تودرتملک دیگری بدترازروزی هزاربارمردنه"

ازروی تخت برخاست وکنار پنجره رفت به باغ خیره شد.کمی فکرکرد وگفت:اتفاقاً خیلی هم مؤثره! برای اینکه شراره هم مثل توپرستاره ومن خیال دارم توی همون بیمارستان ترتیب استخدامش روبدم که توتنها نباشی !

احساس کردم لیوان آب جوشی روی سرم ریختن.با عصبانیت ازجا پریدم تقریباً فریاد زدم:لازم نکرده به فکرمن باشی، تومی خوای منوبا این کارت داغون کنی، خیال داری برام آیینۀ دق بیاری؟!

نفسم به شماره افتاده بود وداشتم خفه می شدم.زدم زیرگریه که پارسا کنارم اومد ودستهاشوازدوطرف سرمیان موهام فروبرد به چشمام زل زد وگفت:پروا با من ازدواج می کنی؟!

حس کردم گوشهام اشتباه شنیده بنابراین گفتم: من متوجه نشدم توچی گفتی؟ کمی مکث کرد وگفت:خوب شنیدی چی گفتم.

مستأصل نگاش کردم وبا بلاتکلیفی گفتم: ولی آخه...آخه...مگه قرارنیست توبا شراره ازدواج کنی؟ اصلاً مگه برنگشتی که مقدمات ازدواجت روفراهم کنی؟

ناگهان زد زیرخنده وگفت:چی میگی دختر,شراره شوهرداره!!!

با گیجی نگاهش کردم.سنسورای مغزم داشت به کارمی افتاد.

با حیرت گفتم: چی گفتی؟ شوهرداره؟ ولی مگه قرارنبود که با توازدواج کنه؟ اخمهاشودرهم کرد وگفت:من ازروزی که خودمو شناختم قراربوده با توازدواج کنم ،اگه حتی منودوست نداشتی وادارت می کردم.محاله بذارم نصیب کس دیگه ای بشی.

مطمئن شدم که سربه سرم می ذاره ! گفتم: ولی خودت همین چند دقیقه پیش گفتی که قراره ترتیب استخدامش روبدی؟

ناگهان خندۀ بلندی کرد ودرحالیکه روی لبۀ تخت می نشست به کنارش اشاره کرد وگفت: بیا بشین اینجا پهلوی من تا جریان روبرات تعریف کنم.یه سوءتفاهم کوچیک به وجود اومده.

بی اختیارکنارش نشستم وبا بی تابی به دهانش چشم دوخته بودم تا حقیقتوبشنوم که شروع کرد:

تقریباً پنج سال پیش بود که شراره به امریکا اومد.سیروس دوست مشترک من وپدرام درنگاه اول شیفتۀ اوشد آخه ما هرسه تویک منزل سکونت می کردیم وشراره درهمسایگی ما بود.من وپدرام تمام سعیمون روبرای به تحقق رسیدن عشق این دوکردیم وعاقبت دوسال بعد این دوبا هم ازدواج کردن.اونها واقعاً زوج خوشبختی بودن .همونطورکه گفتم شراره پرستاری می خوند...بعدازاینکه به ایران برگشتم ازشون بی خبربودم تا اینکه شراره به ایران اومد ومنوازروی آدرسی که قبل ازخداحافظی بهشون داده بودم پیدا کرد.اولش ازاینکه تنها اومده بود جا خوردم وفکرکردم خدای نکرده ازهمدیگه جدا شدن ولی بعد شراره گفت که درسرسیروس توماربزرگی رشد کرده واوهم به هیچ عنوان راضی به عمل نمی شه . به همین خاطرسراغ من اومده بود که کمکش کنم...وقتی جواب عکسها واسکن ها وآزمایشاتش روکه با خودش آورده بود دیدم اوضاعش بسیارخطرناکه وهرساعت براش حیاتیه ، این بود که سریع برای سفراقدام کردم.بخاطرموقعیت بیمارم واینکه اقامت اونجارودارم وبرگه ای که ازنظام پزشکی ارائه دادم خیلی سریع مقدمات انجام شد وسریع ایران روبه مقصد امریکا ترک کردم.

بعد ازمعاینات وآزمایشات دقیق ترمتوجه شدم تومارخیلی بزرگترازاونیه که تصورمی کردم.بالاخره با سختی مجابش کردم که باید به زودی ازشراین غدۀ مزاحم خلاص بشه اونم گفت که درصورتی رضایت میده که من جراحش باشم.

با هیجان پرسیدم:خب بعدش چی شد؟ گفت:عملش کردم . یک عمل سخت وطولانی ولی بالاخره تموم شد.تقریبا" امیدمون چهل درصد بود.سیروس یعد ازعمل هشت روزبه کما رفت ولی بعدش به مرورزمان بهبود پیدا کرد ومن هم تا سلامت کاملش روبه دست بیاره موندم اونجا والانم خیالم راحته وبرگشتم.درواقع معجزه بود...

تمام ماجراهمین بود.حالاهم اگه دخترعموی لجبازوعجولم رضایت بده می خوام باهاش ازدواج کنم.

ازخودم بدم اومده بود چون درتمام این مدت اورومحکوم کرده بودم وبدون اینکه ازجریان اطلاع داشته باشم یک جانبه به قاضی رفته بودم.

غرق دراین افکاربودم که پارسا یه دفعه بلندم کرد نشوند روی پاهاش وگفت: حاضری تا آخرعمریاروغمخوارم باشی؟

با بغضی که دوباره به سراغم اومده بود وچشمهاموپرازاشک کرد گفتم: بله؛ قول میدم همیشه همراه وشریکت باشم.

اشکاموپاک کرد.با لبخند داشت نگام می کرد،آروم صورتشوآورد جلو.تمام وجودم چشم شده بود وبا ولع سیری ناپذیری نگاش می کردم.فاصلۀ صورتش کم و کمتر می شد.آروم لبهاشوگذاشت روی لبام.اولش بعدازیک تماس کوچیک سرشوبردعقب کمی به چشمهام خیره شد،دوباره سرشوآورد جلوواینبارمحکم تر...سه چهارتا بوسه روی لبهام زد وشروع کرد به بوسه های عمیق تر،اختیارازکف داده بودم.دیگه ترسی نداشتم کسی وارد اتاق بشه.دنیای من اون لحظه توی اون آغوش گرم وامن وشیرین خلاصه می شد.ناخودآگاه دستاموآوردم بالا وپنجه هامولای موهای خوش حالتش فروکردم.یه دستشو سفت دورکمرم حلقه کرده بود ومحکم به خود شمی فشرد ودست دیگه شو روی پای برهنه م می کشید.نمی دونم چه مدت توی این وضعیت بودیم که سرموآروم کشیدم عقب . صورتمونگاه کرد ویه بوسه کوچولوگوشۀ لبم نشوند وگفت : خانم خوشگله امشب قراره برای خواستگاری مزاحم عمووخاله بشیم .

با نیش بازگفتم: راست میگی ؟

ازدیدن قیافم خندش گرفت وگفت: بله ! فعلا" که شما فرارکردید!

با دستپاچگی گفتم: خب چیزی نیست که ! الان میریم خونمون.

با صدای بلند خندید ، گونه موبوسید وگفت:لازم نیست ، همه قراره بیان اینجا.دوست داری کِی عروسی روبرگزارکنیم؟

خودموبراش لوس کردم وگفتم:من باید فکرکنم !!

یه دفعه دوتا دستهاشومحکم دورم حلقه کرد...توی بغلش ولوشدم،سرم به سمت عقب متمایل شد وخرمن موهام سرازیرشد.دولا شد زیرگلوموبوسید وگفت : فکربی فکر!اصلا" همین الان می ریم محضروازاونطرفم می برمت خونه م .

خودموبه بوسه های بی امانش سپردم...تمام وجودم تبدیل به گلوله ای آتشین شده بود.تمام وجودم نیازبود.نیازبه این عزیزدوست داشتنی وآغوش امنش ...

درهمین موقع دراتاق بازشد وازپشت درکسی هلهله کرد ! نمی دونستم چه کسی پشت دره وهمانطوردرآغوش پارسا به درخیره شدم که پویا وارد شد وگفت: ایشالا که مبارکه !

یه دفعه نگاهی به من کرد وروبه پارسا گفت: قربان نداشتیما ! فکرنمی کنی یه کمی زود دست به کارشدی؟! بعد صداشوبرد بالا و نعره زد آآآآآآآآآی نفس کش !!! آقاجون بیا ببین چه خاکی تو سرت شد !!!

من سریع ازبغل پارسا اومدم پایین وگفتم : إاِاِاِاِ... پویا چرا آقاجونوصدا می کنی؟!

پارسا با خنده گفت: تویک دفعه ازکجا سبزشدی؟

پویا سینه شوصاف کرد وگفت: آقاجون راپرتتونوداد.فکرکنم تواین مدتی که با هم حرف می زدید گوش وایساده بوده.بینم حرفای بی تربیتی که نزدید ؟!

من وپارسا زدیم زیرخنده که پویا روبروم ایستاد وگفت: مبارکت باشه سپس سرش روبه آسمون بلند کرد وگفت: الهی که خوشبخت بشین.

بعد اضافه کرد پروا یه چیزی بگم قول میدی عصبانی نشی؟

با اضطراب گفتم: چیزی شده ؟

پویا :تواول قول بده .

- باشه قول میدم،حالا بگوچی شده ؟

پویا :راستشوبخوای من تواین مدت جریان شراره رومی دونستم !

- جدی که نمی گی؟

پویا:باورکن دارم جدی میگم !

برگشتم سمت پارسا وگفتم:پارسا ؟!

اونم داشت به پویا نگاه می کرد وسرشوتکون داد.

با چنان جیغی دنبالش کردم که دررفت.می خواستم برم دنبالش که پارسا ازپشت نگهم داشت وازهمونجا فریاد زدم پویا توحال وروزمنوندیدی ؟ چطوردلت اومد به من چیزی نگی؟

ازهمون بیرون با صدای بلند گفت : آخه توکه ازمن چیزی نپرسیدی! تازشم می ترسیدم این پارسا یه وقت برنگرده.توهم که یه جوری وانمود می کردی من فکرمی کردم برات اهمیتی نداره.

یه خبرخوش برات دارم عمه خانم !!!!!!

اومدم دوباره داد وهواربزنم که با کلمۀ آخرپویا برق سه فازازکله م پرید ... عمه ... عمه..خدایا یعنی من دارم عمه میشم ؟

تمام ناراحتیم ازبین رفت،ازخوشحالی روی پا بند نبودم..

پویا که دید آبها ازآسیاب افتاده گفت : خب الحمدلله به خیرگذشت !

بهتره زودترآماده بشید که الان عاقدم با مهمونا میاد.

اینوگفت ورفت .

وقتی دوباره با پارسا تنها شدم گفتم:واقعا"پویا جریانومی دونست ؟!

با حرکت سرجواب مثبت داد.

گفتم : از چه زمانی ماجرارومی دونست ؟

لبخند قشنگی زد وگفت:ازروزیکه برای ادامه تحصیل ازایران رفتم،پویا می دونست من تورودست دارم.پس فکرکردی برای چی انقدرراحت با رابطۀ من وتوکناراومدوصداش درنیومد.

ازته دل خندیدم ودستمودوربازوش حلقه کردم.

به صورتش که نگاه کردم لبخندی روی لبهاش بود وهردودست دردست همدیگه بیرون رفتیم...

آسمان نزدیک غروب بود ولی برای من وپارسا آغازطلوع زندگیمان بود ...

 

پایان

(8 خرداد 1392)

 

"مریم" «لحظه های دلواپسی »

سهیلا بازدید : 98 دوشنبه 07 مرداد 1392 زمان : 0:6 نظرات ()