close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت10
loading...

رمان شاپ

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم ... امروز اولین روز دانشگاه بعد ازاین تابستون پر ماجرا بود... فرزاد هم لطف کرده بودو اجازه داده بود روزهایی که دانشگاه دارم... شرکت نرم و ازا ون طرف به کارهای نمایشگاهم برسم... فقط یه هفته به برگذاری نمایشگاهم مونده بود...و روز به روز به استرسم اضافه میشد.... تیریپ دانشجویی زدم و از خونه بیرون رفتم... دلم واسه ی دانشگاه و درس تنگ شده بود... مخصوصا دوستم ندا ... وقتی رسیدم به دانشگاه کلی با ندا خوش وبش کردیم وخندیدیم... در کمال تعجبم دیدم..فرزاد اومد سر کلاس....…

رمان دوراهی عشق ونفرت10

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم ... امروز اولین روز دانشگاه بعد ازاین تابستون پر ماجرا بود... فرزاد هم لطف کرده بودو اجازه داده بود روزهایی که دانشگاه دارم... شرکت نرم و ازا ون طرف به کارهای نمایشگاهم برسم... فقط یه هفته به برگذاری نمایشگاهم مونده بود...و روز به روز به استرسم اضافه میشد....
تیریپ دانشجویی زدم و از خونه بیرون رفتم... دلم واسه ی دانشگاه و درس تنگ شده بود... مخصوصا دوستم ندا ...
وقتی رسیدم به دانشگاه کلی با ندا خوش وبش کردیم وخندیدیم...
در کمال تعجبم دیدم..فرزاد اومد سر کلاس....
بهم گفته بود امسال کلاس برنداشته...موزمار عوضی...
با چشمام واسش خط ونشون کشیدم...
خیلی جدی پشت میزش نشست ودفتر حضور غیابش رو باز کرد....
موقع درس دادن هم انقدر مسلط بود که هرچی هم کرم میریختم رو کلامش اثری نداشت...
حتی یه بار هم بهم تذکر داد حواسم رو به درس جمع کنم...
خلاصه روزی بود واسه خودش...
اون روز تو دانشگاه کلی با ندا حرف زدیم و دردو دل کردیم ...ولی همش استرس شب رو داشتم ....
انقدر درگیر افکارم بودم که ناودآگاه گفتم:
-لعنتی! اخه چرا باید اینطوری میشد...
ندا-چی؟
من- ها...هیچی
ندا مشکوک نگام کرد وگفت:
-تابستون چه بلایی سرت اومده...خل شدی ها!
خندیدم وگفتم:
-ن دیگه باید برم ندا ...کلی کار دارم ... باید برم خونه آخرین تابلوم رو کامل کنم...خیلی واسش زحمت کشیدم ...همه احساساته این 3ماه تابستونم رو توی این یه تابلو پیاده کردم...
ندا- هوم چه جالب...اسم تابلوت چیه؟
من-دوراهی عشق و نفرت

***

هوا تاریک شده بود... داشتم تو اینه میز توالتم خودمو نگاه میکردم...و یه گوشواره ی دایره شکل به گوشم اویزون میکردم ...کل موهام رو محکم از بالا بسته بودم و تو صورتم نریخته بودم چهرم ناز شده بود... ارایش ملیحی کردم اصلا دوست نداشتم به خودم برسم... از استرس دستم به ارایش نمیرفت... یه تونیک مشکی ریون تنگ پوشیدم... که روش کمربند طلایی میخورد و استین 3 ربع بود...مچ بندمم بستم روی زخم دستم با ساپورت نازک یه کم پاهام مشخص بود
رفتم پایین شادی وشهراد منتظر بودن... از قیافم تابلو بود استرس دارم... شهراد نگاهی بهم کردو با مهربونی گفت:
-آروم باش همه چی درست میشه...
شهراد در خونه ی ارمان ماشین رو نگه داشت و همگی پیاده شدیم ...از استرس دستم یخ زده بود...
شهراد زنگ زدو ارمان گفت :
-کیه؟
صداش لرزه انداخت تو جونم
شهراد-باز کون حامال کیثافت... سرورته!
ارمان-تعطیله برو مزاحم نشو!
شادی-داداش آرمان؟ماییم...
ارمان-به... بفرمایید
و درو باز کرد
پاهام یاریم نمیکرد...لرزون بودم ... از دیدنش دلم هوری ریخت...
تموم تنم یخ بسته بود...هوا سرد نبود ..ولی من سردم بود
نگاه نگران آرمان رو حس کردم...با شک پرسید:
-شیوا خوبی؟
با تته پته گفتم:
-آ...آره..سلام
دستم رو گرفت.... بازم دلم ریخت
ارمان-سلام...چرا یخ کردی؟ فشارت پایینه؟
تو دلم گفتم:
-خدا خیرت بده... چه بهونه خوبی!
یه کم خودمو جمع وجور کردم وگفتم:
-آره امروز خیلی سرم شلوغ بود...
دستم رو از دستش رها نکرد....
با خودم گفتم:
-نکن آرمان نکن...من لیاقت این همه خوبی رو ندارم...
در حالی که دست من تو دستش بود...رفتیم تو خونه
لباسام رو از دستم گرفت ورفت...
بغض داشتم...
با مهران و میلاد و دوست دختراشون خوش و بش کردم و نشستم یه گوشه....
همه فهمیده بودن رو مود نیستم...سردم بود...رنگم پریده بود...انگار اون شب میخواستند حکم قتلم رو امضا ء کنن که انقدر استرس داشتم...
ارمان واسم آب پرتقال آورد ودستم داد ....
لبخند کم رنگی به روم زد و رفت وپیش شهراد نشست..
نگارم که تازه از دستشویی در اومده بود... تازه من رو دید وبا یه لحن مسخره گفت:
-سلام... چقدر بی ارایش خنده دار شدی... موهات هم که مثل ژاپنی ها بستی...
وخودش از حرف بی مزش خندید
اون شب اصلا حوصله نداشتم...نه حوصله ی طعنه نه حوصله ی شوخی...انقدر مشغله داشتم که دیگه توان ساکت موندن در مقابل این موجود مزخرف رو هم نداشتم...پس دهن باز کردم وبا یه لحن عصبی گفتم:
-شما قصد نداری تشریف ببری پیش مامی ددی تون؟... ماشاا... با این بچه ادب کردنشون
و زیر لب طوری که بشنوه گفتم:
-بچه پرو تا حالا هرچی گفته جوابشو ندادم رو بر داشته... هر چند کلا ارزش جواب دادن نداره
همه مات و مبهوت مونده بودن وبه من نگاه میکردن
آدم عصبی ومتشنج خدا رو هم نمیشناسه...چه برسه به بنده ی خدارو...
ولی جای تعجبش واسه ی بقیه این بود که من خیلی کم پیش میومد عصبانی بشم....دلم حسابی پر بود وسر نگار خالیش کردم وگرنه حتی پشیزی واسم مهم نبود که نگار راجع به ظاهرم چی بگه!!
نگار هم که کم مونده بود گریه کنه نشست روی راحتی و دستشو زد به سینش
شهراد که جو رو دید فوری گفت:
-بچه ها میگم بیاید یه کاری کنیم.... چرا امشب پنچرید؟
با این حرف شهراد همه به خودشون اومدن و مشغول حرف زدن شدن....
شادی از دور لب زد :
-دمت گـــرم
دستم ازعصبانیت میلرزید... اب پرتقالم رو سر کشیدم...
نگاهم به ارمان افتاد...اون هم تو دنیای خودش بود.. انگار اون هم نگران بود...
نگران جواب من...
لعنت بهت شیوا ...
لعنت!
ازت متنفرم...
ازت متنفرم که یه بار دیگه میخوای بهش صدمه بزنی
ازت متنفرم شیوا
دلم میخواست فرار کنم ...
دلم میخواست بلند شم وبا تموم توانم از اون جا فرار کنم...
میترسیدم...امشب شب رویارویی با حقیقت نبود...
امشب شب جدایی دائمی من وارمان بود...
چه قدر بدبختی شیوا...
لعنت به تو...
از هجوم افکار تو سرم...ناآروم شدم وبلند شد وبه سرویس بهداشتی پناه بردم...
مچ بندم رو درآوردم...
مشتام رو پر از آب کردم وبه صورتم زدم...
اب سرد هم کمکم نمیکرد...
با دستمال صورتم رو پاک کردم...
جون هیچ کاری رو نداشتم...
از دستشویی بیرون رفتم...دریغ از اینکه بدونم مچ بندم جا مونده ...
تو جمع برگشتم...
حتی وقتی بوی غذا بهم خورد...حالت تهوع گرفتم...
بچه ها مشغول خوردن غذا بودن...اما من انقدر حالم بد بود...که از جمعشون جدا شدم واز خونه بیرون رفتم...
با اکسیژن تازه جونه دوباره گرفتم...
چشمام رو بستم و روی تاب نشستم...
دعا ...دعا میکردم..که امشب خودش ازم جواب نخواد...فقط دعا کردم...
اما انگار شانس با من یار نبود...چون وقتی صداش رو از پشت سر شنیدم ....فهمیدم...وقت بازخواست فرا رسیده...
-چرا اینجایی...هیچی نخوردی
رو لبام مهر سکوت زده بودم...
دوباره گفت:
-چی شده شیوا...چرا اینطوری انقدر بی روح...؟ حالت بده؟
به سختی لب باز کردم وگفتم:
-نه...
از سره جام بلند شدم وخواستم که فرار کنم که دستم رو گرفت ونگهم داشت....
آرمان- فکر کنم وقتش رسیده...وقت توضیح دادنت..وقت شنیدن حرفات...بگو میشنوم...
لرزه ای به جونم افتاد
ارمان-چرا میلرزی؟سردته؟
هیچی نگفتم...
من میترسم من از واقعیت میترسم
ازم نخواه آرمان...نخواه چیزی بگم نخواه
آرمان-منتظرم شیوا...
لب باز کردم وبا تته پته گفتم:
-م...من...ح...حرفی...واسه...گ...گف
تا ته حرفم رو خوند...
یهو دستم رو محکم گرفت وکوبوندم تو دیوار وبا صدای نسبتا بلند وابروهای درهم وچشمای قرمز گفت:
-اینو شنیدم...یه چیز تازه بگو...
و دوتا دستام رو گرفت وروی دیوار گذاشت وبا دادگفت:
-حرف بزن شیوا..حرف بزن...جرات داری فقط لب بزن...جرات داری لب بزن هیچی...اون موقع کاری میکنم مرغ های آسمون به حالت گریه کنند...از دروغ بدم میاد...دروغ نگو...فهمیدی؟
ودوباره داد زد ...
-دروغ نگو لعنتی...
اشکام رو گونم راه گرفت وگفتم:
-م...من..
زبونم قفل شده بود
با چشم های به خون نشسته گفت:
-توچی ؟ها تو چی؟حرف بزن...
من-بیا تمومش کنیم لعنتی...
ودر حالی که با گریه از پشت پرده ی اشک...تار میدیدمش به چشماش نگاه کردم...
رنگ نگاهش عوض شد..
دستاش شل شد...یه لحظه سرش رو به سمت چپ چرخوند....
خواستم دوباره حرف بزنم که
یهو مات شد....خشک شد...
با تعجب به چشماش نگاه کردم...
پلک هم نمیزد...خیره به یه نقطه بود...
چش بود...
یهو نگاهش به سمتم چرخید...چشماش مثل یه آتشفشان در حال فوران قرمز بود...رنگ خون گرفته بود...
دوباره نگاهش به سمت چپ چرخید...
رد نگاهش رو گرفتم....
یه لحظه مرگ رو به چشمام دیدم...
نفسم گرفت...
نفسم قطع شد....
دستم...دست چپم...
مدرک جرمم...
مچ بندم رو ی مچم نبود....
نگاه به خون نشسته اش به زخم عمیق روی دستم خیره بود
در حالی که برای کشیدن دوباره ی اکسیژن به ریه ام تقلا میکردم....
هوار زد:
-این چیه؟
وکنار گوشم نعره زد:
-ایــــــــن چیه؟
من-ه..ه..هی..هیچی
نعره زد:
-خفــــه شو....
و دستام رو رها کرد ودستش بالا رفت ومحکم روی گونم فرود اومد...
اشک تو چشمام دویید...اما هیچی نگفتم....
یقه ی لباسم رو گرفت ومنو به سمت خودش کشید ونعره زد...
-شوک عصبــــی؟ها؟
و صداش رو بالاتر برد وگفت:
شوک...؟
یهو در سالن باز شد وبچه ها همه اومدن بیرون...
آرمان یقه ام رو تکون داد وگفت:
این چه کوفتیه...؟
وبا دیدن شهراد نعره زد :
-شـــهراد...میکـــــشمت
وبه سمت شهراد یورش برد...
مهران فوری پرید سمت آرمان وگرفتش...ارمان به قدری عصبی بود که دست مهران رو جوری پس زد که مهران روی سنگفرش ولو شد...
شهراد که از هرگونه دعوا از آرمان دوری میکرد گفت:
-آورم باش آرمان...
آرمان دوئید سمت شهراد دوباره میلاد ومهران گرفتنش...
دیگه طاقت نداشتم...
آرمان نعره زد :
-خفه شو لـــجن....
ودوباره خواست به سمت شهراد بره...
دوئیدم تو خونه وفوری لباسام رو برداشتم وبا صدای نعره ی آرمان از خونش بیرون رفتم...
با گریه دوئیدم سر خیابون....
دوئیدم....
انقدر دوئیدم که دیگه جونی تو پاهام نموند وروی زمین افتادم....
دستمو روی زمین گذاشتم که بلند شم...که دوباره خوردم روی زمین...
از ته دل خدارو صدا زدم...
اما انگار اون شب خدا هم از من رو گرفته بود...
انگار صدامو نمیشنید....
لعنت به تو شیوا....
چه بلایی سر آرمان آوردی؟
لعنت به تو ایمان...
لعنت به تو...
شیوا گند زدی...
خراب کردی....
فهمید...
الان ازت متنفره...
شهراد گفت از دروغ بدش میاد....
گفت تنها چیزی که ازم متنفرش میکنه
دروغه....
به بدترین شکل بازیش دادیم...
به بدترین شکل بهش دروغ گفتیم...
سرم به دوران افتاده بود...فرزاد-الو شیوا..کجایید شما دوتا ؟هیچ معلوم هست؟
من-الو فرزاد...بیمارستانیم...
فرزاد-بیمارستان؟بیمارستان واسه ی چی؟
من-مهیار تصادف کرده...
فرزاد-چی؟پسر مهناز...؟
من-آره ..
فرزاد-ای وای...الان خودم رو میرسونم...وایسا بینم اون مرتیکه هم الان اونجاست؟
من-کیو میگی؟
فرزاد-شوهر لندهورش رو
من-اره
فرزاد-الان میام..
با اعصاب داغون روی صندلی بیمارستان نشستم...
معدم خالی بود....ضعف داشتم...حال وروز مهناز خیلی زار بود بلند شدم ورفتم واز بوفه واسش آبمیوه وکیک خریدم...
حتی نگاشون هم نکرد...
دونفری چه قدر حالمون زار بود...
فرزاد هم خودش رو رسوند وبا دیدن مهناز با نگرانی اومد سمتمون...
تاحدودای ساعت 12 عمل مهیار طول کشید...
وقتی مهیار از اتاق عل اومد بیرون طفلی باند پیچی کامل شده بود...
که مهناز با دیدن مهیار شوکه شد واز حال رفت...
خلاصه که تا ساعت 3 بعدازظهر تو بیمارستان بودم آخرش وقتی فرزاد حال و روزم رو دید گفت یه سر برم شرکتکلید رو بدم به نگهبان شرکت وبعدش هم برم خونه.....چون خانواده ی مهناز هم اومده بودن...
از همه خداحافظی کردم و از بیمارستان رفتم بیرون..
آسمون غرید...
بارون نم نم شروع شد...
نفسی کشیدم وتو ماشین نشستم...
وراه افتادم سمت شرکت...
کلید رو به نگهبان دادم وگفتم که وقتی همه رفتند درهارو قفل کنه...
وبا تشکر از شرکت بیرون رفتم...
رفتم سمت ماشینم...
خواستم سوار شم که یهو خشک شدم...
اون آرمان بود که به ماشینش تکیه داده بود؟...
داغون...
خسته...
پاهام میلرزید...
تکیشو از ماشینش برداشت وبه سمتم اومد...
باهرقدمی که به سمتم برمیداشت...
انگار رعشه تو جونم مینداختن...
نگو که اومدی دوباره بازخواست کنی...
نگو...
اون عصبی...
من نگران...
اون خونسرد...
من پریشون...
بدون اینکه نگام کنه گفت:
-بیا سوارشو...
انقدر کلامش سرد و محکم بود که به ناچار در ماشین رو بستم ودنبالش رفتم...
بارون میومد...
سوار ماشینش شدم...
بی حرف ماشینش رو روشن کرد وراه افتاد...
نفس کلافه ای کشید وسرش رو به صندلیش تکیه داد و با لحن جدی وخشنی گفت:
-امروز نیومدم اینجا که ازت بخوام برگردی پیشم...دیگه هیچ وقت این رو نمیخوام...تو دیشب برای همیشه از زندگی من خط خوردی...
یه لحظه مات شدم..
و با لحنی که مشخص بود داره کنترلش میکنه که داد نزنه ادامه داد:
-فقط میخوام بدونم چرا؟...حتی ازت دلیل نمیخوام که چرا من رو پس زدی فقط بگو چرا خودکشی کردی...فکر کنم حقم باشه...بگو..میشنوم
بغض گلوم رو گرفت بود...
سکوت کردم...
یهو هوار زدم:
-حرف بزن...تکون بده اون دهنتو...تا قبل از این خوب بلبل زبونی میکردی....لال شدی؟
اشکام رو گونم رراه گرفت
دوباره هوار زد:
-من رو خر فرض کرده بودی...؟شوک عصبی چه کوفتی بودی....؟من رو به بازی گرفتی؟تو....؟حرف بزن کثافت...از دیشب تا الان یه لحظه پلک نزدم...به من دروغ گفتی؟..من رو بازی دادی ؟
ونعره زد:
-مـــنو؟
من-م..م.من
آرمان-یه کلمه حرف اضافی بزنی خودم وخودت رو به درک واصل میکنم...
و دندرو تا آخر پر کرد وبا بابلاترین سرعت شروع کرد به لایی کشیدن از بین ماشین ها...از ترس به صندلیم چسبیده بودم...
وهوار زد:
-د حرف بزن آشغال...واسه چی وقتی من رو نمیخواستی من رو به بازی گرفتی؟...هنوز من رو نشناختی ...هنوز من رو نشناختی...کاری میکنم هر روز آرزوی مرگ کنی...شیوا...بدکردی...
وبا حرص ادامه داد:
-حالا نظرت چیه...؟تو که یه بار میخواستی خودتو سند کنی اون دنیا... این دفعه با هم میریم...؟با همدیگه میمیریم...مرگ عاشقانه ای میشه مگه نه؟
و گاز رو تا اخر پر کرد....به صندلی چسبیده بودم...لایی میکشید...
با گریه جیغ زدم:
-یواش برو دیوونه
ارمان هم هوار زد:
-مگه نمیخواستی بمیری؟...خوب چرا میترسی؟دارم جفتمون رو میکشم...
آسمون غرید...بارون شدید شد...
جاده لیز شد...با گریه دستام رو به سرم گرفته بودم...
نمیدونم تو اون لحظه این فکر از کجا به ذهنم رسید که جیغ زدم:
-نمیخوامت...دوست ندارم...حالم ازت بهم میخوره....نگه دار دیوونه...اگه میخوای بمیری تنها بمیر...آرمان ازت متنفــــرم...من به خاطر یه نفر دیگه خودکشی کردم...من قبل از تو عاشق یه نفر دیگه بودم اما تنهام گذاشت ورفت میخواستم نبودش ر وباتو جبران کنم...چند وقت پیش شنیدم میخواد ازدواج کنه...رگم رو زدم...بزن کنار دیوونه...
آرمان یهو با چشم های به خون نشسته برگشت ونگام کرد ویه با سرعت ماشین رو کشوند کنار اتوبان وزد رو ترمز که به جلو پرت شدم وسرم تو شیشه خورد...
آرمان در حالیکه نفس نفس میزد گفت:
-گم شو...گم شو بیرون از ماشین من...
وهوار زد:
گم شو آشغال...برو وتا اخر عمرت تو حسرت داشتنم بسوز...تنها دعایی که میتونم واست بکنم همینه
ونعره زد:
-گمشو...


اشکام تشدید شد از ماشین پیاده شدم...
بارون شدت گرفته بود....اسمون یه بار دیگه غرید....
تا پیاده شدم...پاشو گذاشت رو گاز وبا سرعت بالایی از کنارم رد شد...
اشکام بی مهابا روی گونم سر میخوردن....
بارون میبارید...
خسته بودم...
خسته...
در به در خیابون ها شده بودم...
سرد بود...
سرده سرد بودم...
چشمام دیگه هیچی رو نمیدید....هیچی رو
آسمون سیاه شده بود..
ابرها میباریدن ...
به حال من...
به حال مردی که امروز شکست...
***
انگار دستات سرد سردن
انگار چشمات شب تارن
آسمون سیاه
ابر پاره پاره
شرشر بارون
داره میباره
***
مرد من رفت...
عشقم رو واسه ی همیشه از دست دادم...
بعد از آرمانم من تنهام...
تنها ترین عاشق رو زمین
***
حالا رفتی ومن
تنها ترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین
***
برگشتم به گذشته وخاطراتم رومرور کردم تو تمومش پر میزد...
رفت...
بی صدا رفت...
رفت ومن رو در حسرتش رها کرد...
برو...
خوشبخت باش...
خوشبخت باش عشق من..
***
حالا رفتی ومن
تنها ترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم تو بودی فقط همین
***
گفت برو...
برو...
آرزو میکنم...
در حسرتم بسوزی...
کلمه ی عذاب هم کمه برات....
اشکام شدت گرفتند...
آرمان رفت ومن موندم ویه کوه غم...
یه کوه حسرت...
راست میگفت...
تا آخر عمرم در حسرت داشتنش میسوزم
***
گفتی برو
تنها بمون
با غصه ها همراه بمون
دیگه نمیتونم
خسته ی خستم
طلسم غم رو
زدم شکستم
تاره چشمام
ابر بارون
رو گونه هام
شده روون
رفتی ورفتی
تنها میمونم
تا اخر عمر
واست میخونم...
***
خداحافظ...
خداحافظ برای همیشه...
عشق من خداحافظ...
خوشبخت شو...
دیگه برنگرد...برنگرد...
دوباره نمیخوام...
شکستنتو ببینم...
برو وخوشبخت شو...
برو وزندگی کن...
برو وتنهام بزار...
من رو با خاطراتت تنها بزار...
بزار تنها ترین عاشق رو زمین بمونم...
برو وزندگی کن...
بدون شیوا...
***
حالا رفتی ومن
تنها ترین
عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم...
تو بودی..
فقط همین
زنده یاد فریدون فروغی

با تن خسته...
باروحی شکسته
پیاده تو خیابون ها...
با اشک وناله وآه...
رفتم...
فقط رفتم...
تنم یخ بود...
لبام از سرما میلرزید....
تموم تنم خیس بود...
وقتی به خودم اومدم که جلوی در شرکت بودم...
بی جون سوار ماشین شدم...
سرد سرد...
موبایلم زنگ میخورد...
خاموشش کردم ...
جون رانندگی نداشتم...
سرو به فرمون تکیه دادم وزدم زیر گریه....
نمیدونم چه قدر تو اون حالت بودم که یهو دستی به شیشه خورد...
سرم رو بالا آرودم...
فرزاد بود...
با یه نگاه نگران...
در ماشین رو باز کرد وگفت:
-شیوا؟
با صدای بلند زدم زیره گریه وگفتم:
-فرزاد....فرزاد...دارم میمیرم...
فرزاد-چته شیوا چی شده؟
دستم رو روی قلبم گذاشتم درد میکرد...
من-فرزاد فرصتم سوخت....فرصتم رو از دست دادم...فرزاد آرمانم رفت..فرزاد...
فرزادنفس عمیقی کشید واروم من رو تو بغلش کشید وگفت:
-آروم باش...آروم باش شیوا...
با هق هق گفتم:
-فرزاد رفت...بهش گفتم ازش متنفرم...من...منه کثافت به گورم بخندم از آرمان متنفر باشم...بهم گفت...برام آرزو کرد..تا آخر عمر...تو حسرت نداشتنش بسوزم...فرزاد...آرمان گفت...ارمان فهمید...فهمید خودکشی کردم..بهش دروغ گفتم..بازیش دادم...من..شهراد..همه مون...از خودم متنفرم..از این دنیا متنفرم...
فرزاد-باشه..باشه شیوا...تموم شد...
من-واسه ی اون تموم شد فرزاد...واسش همه چی تموم شد....واسه ی من هنوز ادامه داره...واسه ی من عشق ونفرت هنوز ادامه داده....ارمان به ته خط رابطمون رسید....ازم متنفر شد....ولی فرزاد من هنوز درگیرم...تا اخر عمرم...
وهق هق کردم
فرزاد هیچی نگفت...
فقط پشتم رو نوازش کرد وارومم کرد...
فقط همین...
به همین سادگی...
آرمان رفت...
شیوا تنها موند...
برای همیشه...
***
نمیدونم این روز هام چطوری میگذره...
هیچی نمیدونم...
فقط میدونم
نفس کشیدن واسم سخت شده...
این چندوقت آسمون هم مثل من دلش گرفته...
همش میباره...
نتونستم کنار بیام که دیگه ندارمش...
خارج از توانم بود...
ولی من دیگه نداشتمش...
هیچی خوشحالم نمیکرد...
هیچی...
حتی وقتی شادی بهم خبر داد که کنسرت موسیقیش فرداست هم خوشحال نشدم...
زندگی در جریان بود...
اما حداقل واسه ی من همه چیز تموم شده بود...
شهراد در خودش فرو رفته بود...
شاید اون هم نتونسته بود باور کنه که دوست 8 سالش تو این مدت چی کشیده....
بعد از چند روز امروز اولین روز بود که از خونه میرفتم بیرون...
تموم پروژه های شرکت رو هم تو خونه انجام میدادم...
امروز کنسرت شادی بود...
روز مهمی واسش بود...با تموم خستگی هام دوست داشتم تو این روز کنارش باشم...
حاضر شدم وبا مامانینا همراه شدم...
سره راه هم هممون واسش دسته گل خریدیم...
به کل بچه ها دعوت نامه داده بود وهمه رو دعوت کرده بود...
محل نمایش خیلی شلوغ بود....از اون جایی که ماVIPبودیم ردیف اول نشستیم...
بچه ها هم یکی یکی اومدن...
آیدا که در جریان همه چیز بود....دستم رو گرفت وفقط به روم لبخندی زد...
من هم لبخند ارومی نحویلش دادم....
کنارم نشست...
هیچی نگفت...میدونست رو مود(mood) هیچ حرفی نیستم...
شادی رو ندیدیم پشت صحنه بود...
پرده ها از روی صحنه ی نمایش کنار رفتن....
برنامه شروع شد همه دست زدن....
استادشون اومد رو صحنه وخوش امد گفت...
وبعدش شروع کرد به معرفی کسایی که میخواستن هنر نمایی کنند...
اسم اولین کسی رو که صدا زد...شادی بود...
حتی فکرشم نمیکردم یه روزی هممون به خطر اون جوجه فسقلی از جامون بلند بشیم وواسش دست بزنیم...
وقتی اومد رو استیج همه مون خندیدیم...واسه ی اولین بار دیدنش در یه فرم درست وحسابی عجیب بود...
برعکس تموم دلقک بازی هاش تعظیمی کرد ورفت وپشت پیانو نشست...
به ترتیب بقیه رو هم معرفی کردن واومدن روی صحنه...
اولین قطعه شون با نوای پیانوی شادی شروع شد....
اهنگ های معرف پاپ رو میزدن...
3 تا ترک اول...فقط موسیقی بود..
اما 3 تا ترک دوم همخوانی داشتند...
و با هم صدایی ...شادی ویه پسر دیگه بود....
همه هم حس گرفته بودن وهمراهیشون میکردن...
از اون جایی که آهنگ هم پاپ بود...شادی هم میزد وهم میخوند...
واقعا کنسرت خیلی خوبی بود..همشون عالی بودن...
با تموم شدن کنسرتشون....همه مون یه بار دیگه به افتخارشون بلند شدیم ودست زدیم...
در عرض چند دقیقه دست شادی پر از گل شد...
من هم بلند شدم ورفتم نزدیک استیج وگل رو سمتش گرفتم که گفت:
-مرسی محبت...
خندیدم وخواستم باهاش روبوسی کنم که یهوجیغی زد وگفت:
-وای...داداش آرمان...اومدی؟
سره جام یخ بستم...
توگلوم بغض چنگ انداخت...
نگاش نکردم...اما بوی عطرش رو حس میکردم...به شادی گفت:
-کارت عالی بود...
کی اومده بود؟
چرا من ندیده بودمش؟
میدونست محتاج دیدنشم و از من رو از وجودش محروم کرده بود...
داشت با شادی حرف میزد...
به سختی پاهام رو تکون دادم واز صحنه دور شدم...
آیدا با نگرانی نگام کرد...کیفم رو برداشتم...
دوباره بوی عطرش رو شنیدم..فهمیدم از کنارم رد شده...
برگشتم تا نگاش کنم...
اما نبود...
بعد از اتمام مراسم اختتامیه شادی اومد پیش ما...
بابا هم گفت که به افتخار شادی میخواد همه رو مهمون کنه رستوران...
چشم چرخوندم که شاید دوباره ببینمش...ولی نبود...رفته بود...
رفته بود ولی بوی عطرش هنوز با من بود...
اون شب یه رستوران رو رزرو کردیم ورفتیم واسه ی شام...
شب خوبی بود...
مهران ومیلاد هم تو جمع بودند...انگار اون ها هم میخواستند با نگاه هاشون دلداریم بدن...بعد از اون شب اونا هم فهمیده بودن که بین من و ارمان یه چیزهایی بوده...
اون شب هم مثل شب های دیگه گذشت...
مهناز همچنان درگیر بیمارستان بود...مهیار به هوش اومده بود..اما چند وقتی رو باید تو بیمارستان میموند...
فقط یه هفته به شروع نمایشگاهم مونده بود.
فقط یه هفته...
هفته ی قبل از نمایشگاه بچه ها خیلی سعی کردن سر حالم بیارن...
اما چطوری میتونستم سر حال واروم باشم؟
دوره همی ها ادامه داشت...اما آرمان دیگه تو هیچ کدوم شرکت نمیکرد...
شنیده بودم...
گفته بود...دیگه هرجا که من باشم قدم نمیزاره...اون روز هم فقط به خاطر شادی اومده بوده کنسرت...
برای آرمان همه چیز تموم شده بود....
اما قلب من تازه بی قرار شده بود...
بی قرار یه نگاه...
حتی یه نگاه پر خشم...
حتی یه نگاه سرد...
فقط یه نگاه...
همه چیزش رو حتی حضورش رو ازم محروم کرده بود...
آروم و بی روح شده بودم... فقط درس میخوندم و کارای شرکت رو میکردم...
تموم تابلو هام آماده بودن...
نگاه اخر رو به ارزش مند ترین کارم انداختم....
دوراهی عشق ونفرت...
تابلو هارو با کمک شادی داخل ماشینم گذاشتم....
وبه سمت محل برگذاری نمایشگاه روندم...
با بچه ها ...تو یه روز سعی کردیم...دکوراسیون اونجا رو از یه جای مدرن...به یه جای مدرن هنری تبدیل کنیم...
تابلو هارو نصب کردیم...قیمت هاشون رو روشون زدیم...قرار بود پول فروش تابلو هارو به یه موسسه خیریه کمک کنیم...
رو به روی تابلوی بزرگ دوراهی عشق و نفرت وایساده بودم و بهش خیره شده بودم که با صدای مهتا به خودم اومدم
مهتا-شیوا واسه این تابلو قیمت نمیزاری؟
من-نه این فروشی نیست.... این تابلو بهترین و بدترین روزای زندگیه منه... قصد فروشش رو ندارم
مهتا-واقعا قیمت نداره.....نمیشه روش قیمت گذاشت...ادم حس عشق ونفرت رو میتونه توش حس کنه.... فردا زود بیا نمایشگاه ...ما میزبانیم ...باید به مهمون ها خوش امد بگیم...واسه اساتید دانشگاه هنر هم دعوت نامه فرستادیم..حتما میان...یه کم حال و روزت رو بهتر کن ...فردا با این قیافه ی آویزون نیای
خندیدم وگفتم:
-باشه
مسئول نور پردازی به بهترین شکل...کارش رو به پایان رسوند....
وبعد از یه روز پرکار وفرستادن دعوت نامه ها واسه ی اطرافیانم به خونه برگشتم
بین فرستادن ونفرستادن دعوت نامه برای خانواده ی تجریشیان دودل بودم...که مامان وادارم کرد که حتما واسشون کارت دعوت بفرستم...
به امید این که شاید دوباره ببینمش
***
روز برگزاری نمایشگاه....

صبح زود از خواب بیدار شدم...برعکس من تموم اعضای خانواده هیجان زده بودن....
به زور مامان صبحونه خوردم وراهی نمایشگاه شدم....
همه ی بچه ها خوشحال و پر جنب وجوش بودند... همه چیزآماده بود...
ازساعت 9 بازدید آغاز میشد....
نگاه اخر رو به کار هام انداختم...
دلم شور میزد...
یعنی میومد؟
ای کاش میومد...
فقط خدا میدونست چه قدر دلتنگ نگاهشم...
نیم ساعتی گذشت...اولین افراد واسه ی بازدید از نمایشگاه اومدن....

نمایشگاه کم کم شلوغ میشد.... اصلا باورمون نمیشد روز اول انقدر شلوغ بشه... اخه اکثر کسایی هم که تو نمیاشگاه حضور داشتند رو نمیشناختیم و از آشناهای هیچ کدوم از بچه هاهم نبودند... مسئول فروش نمایشگاهمون یه پسره خوش سرو زبون و با شخصیت بود که در مورده فروش تابلو وقیمت گذاری بهمون کمک میکرد... البته تابلو ها روز اختتامیه به فروش میرسیدو تا روز آخر نمایشگاه برای بازدید میموند....
داشتم در مورد یکی از تابلوهام واسه ی چند تا از اساتید دانشگاه هنر تو ضیح میدادم...
شادی و شهراد رو دیدم که واسم دست تکون دادن.... توضیح رو مختصر کردم وبعد از عذر خواهی به سمتشون رفتم...
شهراد در حالی که یه دسته گل بزرگ دستش بود گفت:
-به...به خانوم نقاش تبریک میگم...
با لبخند گفتم:
-مرسی
و دست گل رو از دستش گرفتم.... شادی و مامان و بابا هم واسم گل خریده بودن...
دیگه دستم جا نداشت گل هارو روی میز گذاشتم و بهشون گفتم:
-برید تابلوهارو ببینید
فرزاد و مهناز اومدن داخل...
با لبخند رفتم استقبالشون...
هردوشون واسم گل خریده بودم...
با دیدن فرزاد گفتم:
-به به استاد صدیقی خوش اومدید...بفرمایید صفا آوردید نمایشگاه رو با قدم هاتون منور کردید...
فرزاد-به به خانوم فرشچیان تبریک میگم
خندیدم وروبه مهنازگفتم:
-خوش اومدی عزیزم...راضی به زحمتت نبودم که بیای با این حال و روز مهیار
مهناز-تو نگران اون نباش حالش خوبه...الان داشت x-baxبازی میکرد....
من-خدارو شکر...بفرمایید از تابلو ها دیدن کنید...
خندیدن ورفتن واسه دیدن تابلو ها....
با دیدن کسی که داشت وارد نمایشگاه میشد یه لحظه هنگ کردم...باورم نمیشد....
استاد؟
همه ی افراد تو نمایشگاه با دیدن استاد تو نمایشگاه...هیجان زده شدن وشروع کردن به دست زدن....
با بچه ها رفتی جلو واسه خوش امد گویی....اصلا تو مخیلم هم نمیگنجید ادم بزرگی مثل استاد بیاد تو نمایشگاه ما...
صمیمانه باهممون حرف زد...
راهنماییش کردیم برای دیدن تابلو ها....
انقدر ذوق زده بودیم که حد وحساب نداشت وبا بچه ها دست هامون رو بالا بردیم وبهم کوبیدیم...
با دیدن مینا جون وامیتیس...قلبم تند تند تو سینم کوبید...یعنی امکان داشت اومده باشه؟
اما وقتی همه رو دیدم به جز آرمان...کسل شدم با این حال جلو رفتم وخیلی محترمانه به داخل دعوتشون کردم...
تو این اوصاف آیدایینا هم اومدن وبهم تبریک گفتن..
آیدا کنار گوشم گفت:
-دعوتش کردی؟
منظورش آرمان بود
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم...
زد به مسخره باز ی وگفت:
-پس غمت نباشه من برم پیش اون داداش خرت...
که تو همون موقع شهراد اومد سمتمون وگفت:
-شیوا یه تابلویی مال تو هس درکش نمیکنم...عکس کله ی یه گوسفنده که تمیز شده واماده ی طبخ واسه کله پاچه شدنه...دوتا نون سنگک هم اون گوشه کنار ها دیدم...در کل فکر کنم موضوع نقاشیت غذای سنتی ایرانیه...
زدم زیر خنده وگفتم:
-اخه تو که از هنر هیچی حالیت نمیشه واسه چی اومدی نمایشگاه نقاشی...
یهو مهتا اومد و گفت:
-شیوا بدو...استاد کارت داره
من-جدی؟
وفوری رفتم به اون سمت...استاد جلوی تابلوی دوراهی عشق ونفرت وایساده بود وبا تحسین نگاش میکرد
من-استاد با من کار داشتید
استاد با مهربونی نگام کرد وگفت:
-خانوم فرشچیان این تابلو کار شماست؟
من-بله استاد...
استاد-به جرات میگم این کار ارزش هنری خیلی بالایی داره...وقتی که به تابلو نگاه کردم بدون اینکه اسمش رو بخونم...عشق ونفرت رو توش درک کردم...بهت تبریک میگم دخترم....من به تشویق یکی از اساتید دانشگاه به این نمایشگاه اومدم وامروز میگم که به خاطر اینکه در این جا حضور دارم به هیچ عنوان پشیمون نیستم...
با ذوق گفتم:
-مرسی استاد...شما حق استادی دارید...اصلا نمیدونم چطوری احساساتم رو از اینکه اینجایید بیان کنم....
استاد کارتی بهم داد وگفت:
-دخترم خوشحال میشم به عنوان یه نقاش دوباره ببینمت
من-استاد ما درحد کاراموز هم نیستیم...واقعا باعث افتخارمه مصاحبت باشما...
وبعد از کلی تشکر وسپاس در حالی که تو دلم قند آب میکردن از استاد فاصله گرفتم...
نگاه اخر رو به نمایشگاه انداختم نیومده بود...
ساعت 8 شب بود....خسته از بچه ها خداحافظی کردم ورفتم خونه...
وبا فکر اینکه نمایشگاه دوروز دیگه هم برپاست به خودم دلداری دادم...روز آخر نمایشگاه...
این دوروز آرمان نیومده بود...
حتما امروز هم نمی اومد...
امروز اختتامیه بود وروز فروش تابلو ها....
بر خلاف انتظارمون تابلو هارو بیشتر از قیمتی که روشون گذاشته بودیم خریدن....
آیدائینا سر خرید تابلو ها باهم دعواشون شده بود...
اون پسری هم که مسئول فروش بود به ناچار برای تابلو ها مزایده گذاشته بود....
تواین اوصاف از خستگی رفتم تو دفتر تا یه چیزی واسه نهار بخورم...حسابی خسته بودم..چشمام خشک شد به در...ولی مثل اینکه قصد نداشت بیاد...
بعد از خوردن غذا از دفتر خارج شدم که یهو یکی از استاد های بزرگ دانشگاه هنر که استاد خودم هم بود گفت:
-خانوم فرشچیان؟
من-بله استاد؟
استاد-خانوم فرشچیان راجع به تابلوی دوراهی عشق ونفرت میخوام باهاتون صحبت کنم...قصد خریدش رو دارم...
یه لحظه موندم چی بگم...استاد به این بزرگی در خواست خرید تابلو رو کرده بود...
با شرمندگی گفتم:
-ببخشی استاد...واقعا متاسفم اما اون تابلو واسه فروش نیست...
استاد لبخندی زد وگفت:
-حیف...تابلوی فوق العادییه
لبخندی زدم وبا عذز خواهی ازش دور شدم ورفتم پیش مسئول فروشمون وگفتم:
آقای روزبه تابلوی دوراهی عشق ونفرت به هیچ عنوان فروشی نیست...اگه کسی درخواست کرد هم همین رو بهش بگید...
روزبه گفت:
-چی؟دوراهی عشق ونفرت؟اون رو که فروختم...
یهو با عصبانیت گفتم:
-چی؟به چه حقی؟مگه اون تابلو قیمت داشت؟
روزبه دستی به سرش کشید وگفت:
نمیدونستم اخه کسی به من چیزی نگفت....بعدش هم کسی که خریدش یه قیمت سرسام آور پیشنهاد داد..باورتون میشه تابلوتون 20 میلیون به فروش رفته...تاحالا تابلویی تو نمایشگاه نداشتیم که به این قیمت فروش بره...
با عصبانیت گفتم:
-کی بود اقای روزبه؟الان اینجاست؟تو نمایشگاهه؟
روزبه-نه بابا رفت
من-کی بود چه شکلی بود...؟
روزبه-یه پیرمرد چاق وکچل بود...
ناخودآگاه مثل این بچه ها بغض کردم...من روی اون تابلو قیمت نذاشته بودم..چون نمیشد روش قیمت گذاشت...
شهراد با دیدن قیافم اومد سمتم وگفت:
چی شده شیوا؟
من-دوراهی عشق ونفرت رو فروختن...فروش نبود شهراد
شهراد-اشکالی نداره دوباره میکشیش.....چه قدر فروختنش؟
من-چی میگی واسه خودت چطوری دوباره بکشمش..روی اون تابلو 3ماه کار کرده بودم....20 میلیون فروختنش...
شهراد-20 میلیون؟
وچشماشو ریز کرد و گفت:
-کی خریدتش؟
من-یه پیرمرد...
شهراد انگار در ذهنش چیزی جرقه زده باشه گفت:
-جدا؟
من-آره..چیکار کنم شهراد..
شهراد-اشکال نداره...به این فکرکن که با پولش میتونی به موسسه ی خیریه کمک کنی...
کلافه دستی به صورتم کشیدم وتا اخر نمایشگاه یه گوشه وایسادم ودر حسرت تابلوم به سر بردم...
***
بالاخره نمایشگاه هم تموم شد ومن تونستم یه نفس راحت بکشم...
اما از دست دادن تابلو بدجور داشت اذیتم میکرد...
هرچند به قول شهراد با پولش میشد به بقیه کمک کرد....
همین من رو آروم میکرد...
مامان به خاطر موفقیت نمایشگاهم مهمونی گرفت وهمه رو دعوت کرد...
اما بازهم کسی که منتظرش بودم نیومد...
تنها خبر خوبی که اون روز شنیدم این بود...
که نگار فردا میخواست برگرده وبره آمریکا....
آمیتیس هم بهم گفت که این روزها آرمان اصلا تو خونه نیست وساعت پروازهاش دوبرابر شده...میگفت دیگه با شهراد هم بیرون نمیره...
میدونستم بعد از اتفاقات اون شب میونه ی دوتا دوست هم شکرآب شده...
شهراد هم منتظر یه موقعیت بود که با آرمان حرف بزنه اما آرمان نبود...
هیچ جا نبود...نه خونه...نه بیرون....
و دل من بی قرارش بود....
بد جوری هم بی قرارش بود...
***
شهراد در پس برقراری ارتباط با آرمان بود...تو این مدت میدیدم که چه قدر داغونه...
دوستیشون انقدر عمیق بود که شهرادِ بیخیال رو از خواب وخوراک انداخته بود...
خلاصه که دوست ها دست به دست هم داده بودن که آشتی شون بدن...
قرار بود ارمان رو دعوت کنن خونه ی مهران وشهراد هم بره اونجا
اصرار کردن من رو ببرند...
اما من گفتم که:
-جایی که من باشم اون نمیاد..پس بدون من برید
شهرادینا هم پافشاری نکردن ورفتند...
در حالی که دلم برای دیدنش پر میکشید...
گردنبندش رو توی دستم فشردم...
با ارزش ترین چیز برام تو دنیا بود...
زیر لب زمزمه کردم...
کجایی آرمان چیکار میکنی؟
دلم بدجوری هواشو داشت....
اما با یادآوری حرفایی که بهش زده بودم...حالم از خودم بهم میخورد...
مطمئن بودم که دیگه حتی یه نگاه چپ هم بهم نمیندازه...
به قول خودش رفت ومن رو در حسرت داشتنش رها کرد...
باز بغض بود که تو گلوم جا خوش کرده بود...
دیگه حالم ازخودم بهم میخورد..گریه رو پس زدم وکنار پنجره نشستم وبه بیرون خیره شدم....اب دهنم رو قورت دادم...خودم رو پشت درخت ها قایم کردم...
وای خدایا من رو نبینه....
دلتنگی چه بلایی که به سرم نیاورده بود...
دزدکی اومده بودم در خونش...که فقط ببینمش فقط یه لحظه ببینمش...
با صدای باز شدن در خونش خودم رو پشت درخت مخفی کردم...
در خونه باز شد واومد بیرون
تو دلم قربون صدقش رفتم...
ته ریش گذاشته بود..
تیپ اسپرت زده بود...
اما با چیزی که دیدم یه لحظه خون تو بدنم یخ بست....
یه دختر....
یه دختر تو خونه ی آرمان...
ارمان در ماشین رو واسش باز کرد...
سوار شد...
بعدش هم خودش سوار شد و رفتند....
ناخودآگاه کنار دیوار سر خوردم و روی زمین افتادم
نفسم در نمیومد...
چشمام شروع کردن به باریدن...
مثل آسمون....
آسمون هم با چشم های من بارید....
به حال من...
به حال کسی که قربانی بود...
قربانی یه هوس...
فراموشم کرد...
به همین آسونی پای یه زن دیگه رو به زندگیش باز کرد؟
یعنی عشقش نسبت به من همین قدر بود؟
صدایی بلند تو مغزم داد زد:
-خفه ..خفه شو...فقط دهنتو ببند...حقشه...هر کاری بکنه حقشه...هر بلایی هم سر تو بیاد حقته...پاشو گم شو...اون چیزی که نباید میشد شد...برو وگورتو گم کن شیوا....
ولی نه این دفعه دیگه متقاعد نمیشدم...
دیگه نه...
ارمان با یه زن دیگه تو خونش...
حتما مشغول نماز خوندن بودن ؟
پوزخندی رو لبم نشست...
به حال زارم پوزخند زدم..
به زندگی لجنم هم پوزخندی زدم واز سره جام پاشدم وگفتم:
-شناختمت آرمان تجریشیان...خوب شناختمت
وبا نفرت سوار ماشین شدم وبه سمت خونه روندم...
دیگه گریه نمیکردم...
حیف گریه...
گریه فقط من رو ضعیف میکرد..
نمیدونم چرا اما یه چیزی مثل خوره تو جونم افتاده بود...
یه چیزی مثل انتقام...
تاحالا زیاد عقب کشیده بودم...
حالا وقت حمله بود...
منتظر باش آرمان...
منتظر باش...
***

2 هفته بعد...

روی مبل ولو شدم وسیگاری گوشه ی لبم گذاشتم ودود کردم...
انگار جون تازه گرفتم...
تو این چند وقت تنها چیزی که آرومم میکرد...همین کوفتی بود...
مهناز-بسه کم سیگار بکش خفم کردی شیوا...
من-تا حالا شده با هیچی آروم نگیری...
مهناز-آره...ولی با سیگار بهش نرسیدم...
با اعصاب خردی سیگار رو داخل جا سیگاری خاموش کردم...
مهناز-نکن شیوا داری خودتو نابود میکنی....هیچ خودت رو تو آینه دیدی چه ریختی شدی؟
من-قصدم هم همینه...موندنم دلیلی نداره...به این میگن مرگ تدریجی آروم...بدون درد...
مهناز با عصبانیت گفت:
-جمع کن این مسخره بازی هارو به خودت بیا....دنیا که به آخر نرسیده...
من-وقتی واسه ی اولین بار مهراب رو با یه زن دیگه دیدی چه حسی بهت دست داد؟
مهناز یه لحظه ساکت شد ونگام کرد...انگار تازه درکم کرد...
آروم وزیر لب گفت:
-احساس حقارت...
من-من حسم از اون شدیدتره..حقارت... طرد شدن...هرچی که تو بگی...
مهناز-با این کوفتی این حس ها خوب میشن...
سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم وحرفی نزدم...
مهناز به جای این که مثل بزدل ها خودت رو قایم کنی...برو وبجنگ به خاطر خودت بجنگ...
من-چرا چرت میگی مهناز خودم خواستم که بره...
مهناز- پس این ذره ذره آب شدن به خاطر چیه؟
سکوت کردم وگفتم:
-چون هنوزم دیوونشم...
مهناز-فکر کن شیوا...احمق نباش...تو همین الان داری میمیری که با یه زن دیگه دوسته حالا فکر کن با یه زن دیگه بره زیر یه سقف هرشب تو تخت اون ...تو بغل اون بخوابه...اون موقع میخوای چیکار کنی؟بازهم خودکشی؟
یه لحظه خشکم زد..
مگه میخواست این کار هارو بکنه؟
من-من...من
مهناز-توچی؟لعنتی به خودت بیا مثل سگ داری له له میزنی واسش ..آدم قوی اونیه که بعد از هر زمین خوردن محکمتر از سره جاش بلند بشه...انقدر ضعیف نباش...حداقل اگه یه زمان این اتفاق هم افتاد پیش خودت سربلندی ومیگی من تموم تلاش خودم رو کردم...
مهناز راست میگفت...
حق با مهناز بود...
میتونستم باهاش کنار بیام؟
با بودن ارمان پیش یه زن دیگه؟
ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه اون روز رو ببینم...
مهناز-بهش فکر کن...بی گدار به اب نزن شیوا...هر موقع ماهی رو از آب بگیری تازس...الانم اگه واقعا عاشقشی برو واز دست اونی که میخواد ازت بدزدتش پسش بگیر...
اعصابم خرد شد ودوباره سیگاری روشن کردم که مهناز گفت:
-اه...گندت بزنم...
بی خیال سرم رو خاروندم و به سیگارم پک عمیقی زدم...
***
اصلا نمیدونستم چرا این جام...چرا اومدم این جا...
اما مطمئن بودم که اونشب نه مستم ....نه سیگار کشیدم...
خودم بودم...
شیوای همیشگی....
چه قدر دلم واسه ی همین شیوا تنگ شده بود....
با ورودمون به خونه ی میلاد سروصداها بلند شد....
دیگه تو دوره همی ها شادی رو نمی بردیم...
خودم پیشنهاد داده بودم...
نمیخواستم من رو با وضعیت رقت بار ببینه...
نمیخواستم فکر کنه خواهرش رو از دست داده...
من شیوا بودم...
دو هفته از نقش خودم خارج زدم...اما حالا چه قدر خوشحال بودم که تو نقش خودم فرو رفته بودم...
فکر میکردم همون جمع همیشگیه...
اما وقتی وارد سالن شدم...
با دیدن آرمان سره جام خشک شدم...
آرمان؟
اومده بود تو جمعی که من هم بودم؟
خودش بود؟
یعنی ارمان بود....؟
نمیدونستم چند دقیقس که همونطوری سره جام وایسادم
اما با صدای شهراد به خودم اومد...
یهو یه دختر جدید دیدم...
قیافش چرا انقدر آشناس؟
تو ذهنم جرقه خورد...
2 هفته پیش...
یه دختر...
آرمان؟
این همونه؟
به سختی جلو رفتم وبا بچه ها دست دادم...
به آرمان رسیدم...
از سره جاش بلند نشد...
چه برسه به این که بهم سلام کنه...
بدجور غرورم خرد شد...
خوب میدونست چطوری تیشه به ریشم بزنه
دختره از راه رسیده اومد وکنار ارمان نشست...
آرمان بی خیال دستی دور گردنش انداخت ونمیدونم در گوشش چی گفت...
از مغزم دود میزد بیرون...
نه آرمان تو حق نداری..
حق نداری ...
من رو..
شیوا رو...
این طوری بشکنی بهت اجازه نمیدم...
تموم اعتماد به نفسم رو جمع کردم وکنار شهراد نشستم....
شهراد دستی روی پام گذاشت وبا نگرانی بهم نگاه کرد وآرو گفت:
-خوبی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم...یهو همون دختره گفت:
-شهراد جان معرفی نمیکنی؟
شهراد جان؟
پس شهراد هم خبر داشت؟
شهراد-آها یادم نبود...شیوا خواهرم..شیوا مهسا...
سری به نشونه ی آشنایی تکون دادم...
تموم تنم سرد بود...
دستم یخ بسته بود...حس میکردم خشک شدم...
چه راحت..
چه راحت دستش رو گرفت وکشوند تو جمع های دوستانه...
چه زود فراموشش شد...
ولی من نمیزارم...
نمیزارم...
با این افکار ضد ونقیض نمیدونستم که میخوام به کجا برسم...
شاید دیوونه شده بودم وخودم خبر نداشتم؟
شاید به قول فرزاد باید میرفتم پیش یه روانپزشک...
از بیحرفی اعصابم خرد شد وگفتم:
-پس نیلوکجاست مهران؟
مهران-بهم زدیم...خیانت کرد...
من هم پوزخندی زدم وابرویی بالا انداختم وگفتم:
-چه خیانت بازاریه...
بچه ها گرفتن...
مهران هم با خنده گفت:
-مد شده شیوا جون به دل نگیر...من و تو نداره همه این روز ها این طوری شدن...
نگاه زیر چشمی به آرمان واون دختره کردم...
در مورد چی حرف میزدن که انقدر پچ پچ میکردن...
دستام مشت شدن...
همچین بدم نمیومد اون مشت رو بکوبم تو صورت جفتشون...
بچه ها به اصرار میلاد یکی دو پیک مشروب زدن...من هم به یه شات سودا اکتفا کردم ودیگه لب به چیزی نزدم...
یهو مهران برگشت و روبه آرمانینا که همچنان داشتند پچ پچ میکردن...گفت:
-شما دوتا اومدید دوره همی یا تو دله همی...
یهو مهسا گفت:
-وای راست میگید...بخشید
وبلند شد واومد سمت ما ودقیقا کنار من نشست...
حس میکردم بوی عطرش چه قدر آزار دهندس...
سرگیجه گرفته بودم...
نگاهی بهش انداختم...
دختر گندمی با مزه ای بود...چشم های عسلی داشت با دماغ عملی ولب های برجسته وموهای خرمایی...قد متوسطی داشت ودر کل اندامش چنگی به دل نمیزد...و از نظر لباس پوشیدن هم از زمین تا آسمون با نگار فرق میکرد..
شلوار جین مشکی پاش بود با یه تی شرت سفید...
شهراد که با دو سه شات سر خوش شده بود... همش جوک های بی ادبی میگفت و بچه ها میخندیدن...
بعد از اون پسرها رفتن روی تراس و مشغول جوجه درست کردن شدند... انقدر هم سرو صدا میکردن که مطمئن بودم همسایه ها سر سام گرفتند... رویا هم که همخونه ی میلاد بود.... رفت داخل اشپزخونه و سرگرم کار شد....
من موندم ومهسا...
تو دلم گفتم:
- نگاه کن دنیارو... کی فکرش رو میکردم که یه روز با دوست دختر آرمان تنها بمونم
و طرف هم مثل برج زهر مار بشینه کنارم....
تموم این اتفاقات شبیه خواب بود....
ای کاش که همه ی این ها خواب بود و بیدار میشدم....
ای کاش...
ولی برای این ای کاش ها یه کمی دیر شده بود...
تو افکار خودم غرق بودم که با صدای مهسا به خودم اومدم....
مهسا-خوب...شیوا جون یکم از خودت بگو دانشجویی؟کار میکنی؟
من-بله دانشجوی رشته طراحی صنعتیم و داخل یه شرکت مرتبط با رشتم مشغول کارم....
مهسا-اا؟باریکلا...تبریک میگم
خیلی سر گفتم:
-مرسی
مهسا موفق باشی عزیزم... من هم مهماندار هواپیما هستم..
تو دلم گفتم:
-پس این طوری آشنا شدید
ولی به جاش گفتم:
-شما هم موفق باشید...هم چنین
یه لحظه سکوت شد که مهناز فوری سکوت و شکست وگفت:
امشب تنها اومدی؟ دوست پسر نداری؟
با خودم گفتم:
-یعنی باور کنم ارمان چیزی بهت نگفته؟...نه خوب معلومه که نگفته... چرا بگه ؟براش بهتره که رابطه ی قبلیش رو مخفی کنه....
مهسا که سکوتم رو دید به حرف اومد وگفت:
-ببخشید قصد فوضولی نداشتم... فکر کردم شماهم مثل ارمان بعد از اون قضیه.....خوب چطور بگم...
نگاه عصبی بهش کردم که بقیه حرفشو خورد ....
عوضی چه صادقانه هم بهش همه چی رو گفته که خودش رو شیرین کنه
آی آرمان تنها گیرت بیارم...
جوری بزنمت...
آخ جوری بزنمت....
حالا این هم اومده از زیر زبون من حرف بکشه ببینه بیخیال ارمان شدم که با خیال راحت صاحبش بشه....
کور خوندی ....
عمرا بزارم....
به من میگن شیوا...
رفتم داخل یکی از اتاق های خونه و درو پشت سرم کوبیدم ....باحرص رفتم روی تراس و سیگاری روشن کردم....
با یادآوری حرف مهناز
اهی گفتم و سیگار رو بدون اینکه بکشم زیر پام له کردم ...
چندتا نفس عمیق کشیدم وبا خودم گفتم:
-شیوا تو باید قوی باشی... مطمئن باش... ارمان تورو خیلی بیشتر دوست داره... پس این یه برگه برندس... هنوزم دیر نشده...اگه بخوای ارمان دوباره مال خودته...
وای خدایا چقدر دل تنگش بودم...
امشب با اون شلوار پارچه ای خوش دوخت مارکش و پیراهن مارک مشکیش چقدر خوشگل و خوشتیپ شده بود....
مهسا دستات بشکنه که دور بازوهاش حلقه میکنی لعنتی....
بغضم و قورت دادم ونفس عمیقی کشیدم و برگشتم تو سالن میز شام رو چیده بودن ...
نشستم سره میز... شهراد سمت چپم نشست و مهران سمت راستم ارمان و مهساهم پیش هم نشستن... اصلا میلم به غذا نمیرفت ...مهران هم همش تعارفم میکرد... واسم نوشابه میریخت... برنج میکشید... هی واسم جوجه میذاشت....
سرم رو بلند کردم که دیدم مهسا داره یه تیکه جوجه میذاره تو دهن آرمان چنگالم ازدستم افتاد زیر میزو صدای بدی تولید کرد..صداش طوری بود که ارمانی که اون شب حتی یه نگاهم بهم نینداخته بود ...سرشو بلند کرد و بهم نگاهی کردو دوباره بی خیال جوجش رو خورد...
خودم رو جمع و جور کردم و سرم رو با غذام گرم کردم....
حرصم در اومده بود..تو دهنش غذا هم میذاشت؟
خونش هم میرفت؟
دستاشو دور بازوهاش هم حلقه میکرد؟
ای آی...بگیرم جفتتون رو خفه کنم...بعدش هم خودم رو به درک واصل کنم...
اهی از این فکر پوچم کشیدم و نوشابمو خوردم...

شهرادهم سر میز همش استخون هاش رو پرت میکرد جلوی ارمان و مهران و میلاد و صدای سگ در میاورد و برنج هم پرت میکرد تو سرو صورتشون... خلاصه خونه ی میلادو رویارو به گند کشیدند...
بعد ازشام با اصرار بچه ها دور هم نشستیم و ورق بازی کردیم ...همه هی جر میزدن و میخندیدن ولی من اصلا حوصله نداشتم ارمان و اون مگس هم روی تراس میحرفیدن...
ارمان یه گیلاسی دستش بودو اروم اروم مشروب میخورد
کاشکی یه دستگاه شونود وصل میکردم به مهسا...
ببینم چی میگنکه 24 ساعته با همن...
امشب میخواد حرص منو دربیاره؟لعنت به جفتتون
کاشکی اصلا بهت احساسی نداشتم بعد عین خیالمم نبود
سعی کردم لب خونی کنم...
اما نمیشد
تابلو بود بهشون خیره شدم
مهران هم که مثل کنه از کنارم تکون نمیخورد فرصت نمیداد دو دقیقه برم تو فکر
شهراد از تو سبد روی میز یه سیب برداشت و پرت کرد سمت ارمان صدای ناله وار ارمان اومد که گفت:
-دل و رودم دراومد اورانگوتان چته؟
شهراد=بیا تو بازیکنیم... کم زن ذلیل شو ابرومونو بردی
با این حرف شهراد رنگ ازرخسارم پرید...
شهراد که نگاش بهم افتاد... حالیش شد چه گندی زده...فوری گفت:
-حالا با دوس دخترت اینطوری... وای به حال اینکه زن بگیری
تو دلم شهراد رو بسته بودم به فحش...
بالاخره قصه ی هزارو یک شب شون تموم شدوبرگشتند توی جمع
اصلا حوصله نداشتم...
با عذر خواهی از سره جام بلند شدم و زودتر از همه راهی خونه شدم....
وقتی خدافظی کردم... حتی نگام هم نکرد
از رفتنم پشیمون بودم چقدر ارمان عوض شده بود
چقدر داشتم عذاب میکشیدم...
این ها تقصیر خودم بود یا ایمان؟
یعنی باید همه چیز رو بهش میگفتم...
مثلا میرفتم میگفتم:
- ارمان جون....من رفتم پیش همون پسره که بهم هشدار دادی ازش دوری کنم زد...
اونم میگفت:
- عیب نداره بابا طوری نیست
یه دونه زدم تو سرم وگفتم:
-حالا چی؟حالا که بدتره..حالا که نداریش وداره جونت در میاد
اه لعنتی...
با حرص پامو روی پدال گاز فشار دادم و رفتم خونه
تا ساعت 3-4 تو تختخوابم وول خوردم... تا بالاخره افکاره پریشونم بهم اجازه ی خواب دادن...
***
مهناز-یعنی واقعا دوست دخترشه؟
من-پس چی مثل اون نگار احمق نیست خیلی دخترموجهی بود لعنتی تا اخره شب با هم پج پچ میکردن
مهناز-میخواسته حرس تو رو دربیاره
من-مهناز خیلی سخته دارم دق میکنم نمیتونم تحمل کنم
مهناز-اره سخته اما نباید کم بیاری... تو همه دوره همی ها هم باید شرکت کنی... میدون رو واسه رقیبت خالی نزار
من-کاش میشد برم همه چیزو بهش بگم.... اگه به اون دختره احساس پیدا کنه چی؟
یهو صدای فرزاد اومد که گفت:
-کارمندای شرکت مارو.... کار میکنید شما الان؟
مهنازبا شیطنت گفت:
چرا در نزده میای تو؟اخراجت میکنم ها دفعه اخرت باشه
فرزادهم با حرص گفت:
-بچه پرو
بعدهم نشست لبه ی میزو گفت:
-شما زنا چقدر پرویید خودتون گند میزنید ...بعد واسش عذا میگیریدو توقع دارید طرفتون درکتون کنه ؟
من-شما دنیارو راحت میگیرید در صورتی که اصلا اینطوری نیست با همه چی عادی بر خورد میکنید... اما اگه اون اتفاق واسه خودتون بیفته داغون میشید....
فرزاد-شما همه چیز رو گنده میکنید کلا همیشه پی بهونه اید بشینید اشک بریزید
مهناز-هیسسس حرف مفت نزن وقت نهار نشده رییس؟
فرزاد-جمع کنید بریم رستوران یه چیزی بخوریم ختم عذا داری رو اعلام میکنم
***
نمیدونم این ایده رو کی داده بود...
که بریم استخر....استخر خونه ی مهرانینا...
کی حوصله ی استخر داشت من حوصله ی خودم رو نداشتم چه برسه به حوصله ی شنا واین اراجیف....
آیدا هم از قضا اون شب به درخواست شهراد میخواست بیاد تو دوره همی....
هنوز رابطشون رو علنی نکرده بودن...اما دیگه تموم بچه ها میدونستن که آیدا وشهراد با همن...
بگذریم...
جلوی کمدم نشسته بودم ببینم چی بپوشم؟
اخر سر یه تی شرت ویه شلوارک کنارگذاشتم...قصد رفتن تو آب رو نداشتم...
ساعت 8 بود که رفتیم دنبال آیدا وبا آیدا رفتیم سمت خونه ی مهرانینا...
یعنی بامزه ترین زوجی بودن که به عمرم دیده بودم...از وقتی نشستن تو ماشین زدن سر وکله ی هم وهمدیگه رو مسخره کردن تا وقتیکه رسیدیم....
من هم از دستشون هندزفری گوشم گذاشته بودم وآهنگ گوش میکردم..
وقتی رسیدیم بچه ها همه تو استخر بودن...
خدایی تو جمعمون نخاله نداشتیم..همه ی دختر ها مثل من لباس پوشیده بودن...
چشم چرخوندم آرمان رو ببینم که دیدم نیست....
مانتو شالم رو درآوردم وروی یه صندلی کنار استخر نشستم....
آیداسرشو نزدیک گوشم آوردوگفت:
-نیومده که...
من-میاد..
آیدا-من بازهم میگم فقط میخواد حرص تورو بیاره بالا
من-ولی من میگم این یکی فرق میکنه...حی طرز لباس پوشیدنش هم مثل نگار نیست...
آیدا-چی بگم والا
شهراد اومد سمتمون وموبایل وکیف پولش رو دراورد وداد به آیدا وگفت:
-اینا رو بزار تو کیفت...
ایدا با شیطنت گفت:
-اشکال نداره تو موبایلت یه کم فوضولی کنم...همه ی پولات هم بردارم واسه خودم؟
شهراد خندید وگونه ی آیدا روکشید وگفت:
-جراتش رو نداری...تازه بردار نگاه کن...فقط خودت شرمنده میشی من پاک پاکم...
ورفت
دوتایی خندیدیم..ایدا هم وسایل شهراد رو تو کیفش گذاشت
که تو همین حین در استخر باز شد و آرمان ومهسا اومدن داخل......
با دیدنشون پوزخندی رو لبام نشست...
مهسا از آرمان جدا شد واومد سمتمون...
با دیدنم گفت:
-سلام شیوا جون
خیلی سرد گفتم:
-سلام...
با آیدا سلام واحوال پرسی کرد ورفت سمت آرمان..
آیدا نشست وبا تعجب گفت:
-اینه؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم...
آیدا-همچین آش دهن سوزی هم نیست....
دستی به صورتم کشیدم وگفتم:
-چی بگم...
ایدا-این مهران چرا انقدر دور وبر تو می پلکه؟
من-مهران همینطوریه اخلاقشه..
آیدا-نه واسه یه دختری مثل تو....
من-بی خیال آیدا حساس نشو..
آیدا-یعنی تو همینطوری یخوای دست رو دست بزاری ونگاه کن...حقا که مغزت خیلی کوچیکه؟
من-خوب چیکار کنم پاشم التماسش کنم؟دختره خونش هم میره...مطمئنن رابطشون فراتر از رابطه ایه که با من بوده...
آیدا-اون داره جون تورو میاره بالا...تو همچین قصدی نداری؟فقط میخوای بشینی حرص بخوری؟
من-ها میخوای چیکار کنم؟میدونی اهلش نیستم...میخوای پاشم با پسرها لاس بزنم؟
آیدا-احمق اون که اصلا تو کار تو نیست وبدتر از چشمش میفتی....شک بنداز تو دلش...راجع به یه مرد دیگه باهاش حرف زده بودی دیگه؟هوم؟خوب احمق اون حساسه ببینه اون مرد کی بوده که به خاطرش خودکشی کردی...این طوری کنجکاویشو جلب کن...در واقع مردی حضور خارجی نداره...اما تو طوری رفتار میکنی که داره...
من-آخرش که چی؟آخرش بازهم مجبورم ولش کنم....من به خاطر اینکه جریانم رو نفهمه هیچی بهش نگفتم
آیدا-بالاخره یه روز که باید با حقیقت روبه رو بشی...بعدش هم اگه عکس العمل نشون بده یعنی هنوز هم میخوادت وتموم کارهاش بازیه...
سری به نشونه ی تایید تکون دادم...
قبلا ها فکر میکردم از دست دادنش بهتر از اینه که همه چیز رو بفهمه...
اما حالا که ندارمش میفهمم که ای کاش همون موقع همه چز رو بهش گفته بودم..
ای کاش...
من باید با حقایق روبه رو میشدم...
ای کاش قبل از اینکه دیر میشد باهاشون روبه رو میشدم...
نه الان که نداشمتش...
نه الان که یه رقیب داشتم....
اما هنوزهم دیر نشده هنوز میتونم...
میتونم...
من-خوب چیکار کنم...
آیدا-ببین با موبایل...با من با هرکی که میتونی...تا اومد نزدیکت یا مطمئن شدی که صدات رو میشنوه شروع کن راجع به اون حرف بزن ...باشه؟
یهو صدای خنده ی مهران وشهراد تو استخر پیچید وجفتی شیرجه زدن تو آب....
ابی که از شدت شیرجشون ایجاد شده بود....روی من وآیدا ریخت...
یعنی انگار یه لحظه سیلی زدن تو صورت جفتمون...
من اصلا قصد خیس شدن نداشتم...
اه...
جیغ جفتمون دراومد...
که شهراد سرشو از اب بیرون آورد وگفت:
-بالاخره باید بیاین تو اب دیگه...
تو همین حین میلاد ورویا هم پریدن تو آب...
شهراد اومد لب استخر وبه زور دست ایدا رو گرفت وکشیدش تو آب....
آرمان و مهسا رو هم دیدم...
مهسا در حالی که یه حوله دور خودش پیچیده بد اومد لب استخر...حوله رو از دورش باز کرد وکناری انداخت با مایوی یه تیکه شیرجه زد تو آب...بعدش هم آرمان...پوزخندی زدم ولب استخر نشستم وپاهام رو داخل آب فرو بردم...
سینا وعلی وبقیه هم رفتند تو اب...
من هم دیدم بهتره برم تو اب تا بیکار بمونم...بلند شدم وایسادم لب استخر وبا یه بسم ا... شیرجه زدم تو اب...آب ولرم دورم رو گرفت...چه حس خوبی بود...
اروم شروع کردم به شنا کردن...
صداش تو گوشم بود....
برو وتا اخر عمرت در حسرت داشتنم بسوز....
یهو حس کردم...عضلات پام سفت شد...خواستم پا بزنم که رگم گرفت...
دوباره خواستم پا بزنم که رگ اون یکی پام هم گرفت...
شروع کردم به دست زدن...
بچه ها اون طرف مشغول اب بازی بود...
من تند تند دست میزدم که برسم لبه ی استخر....اما گیر کرده بودم...
کم کم از تقلا افتادم...نفسم داشت تموم میشد...
خدایا...
یعنی نذاشتی اون موقع بمیرم که تو یه استخر خونگی من رو بفرستی اون دنیا....
من حالا حالا ها خیلی کار دارم...
تو این افکار بودم ....
که یهو دستی به بازوم چنگ زد واز زیر آب من رو کشید بیرون...با اومدنم به روی آب انگار نفس دوباره گرفتم....اما حالم بد بود وکلی آب تو ریه ام رفته بود...
به سرفه افتادم...
دستی محکم به پشتم ضربه زد...
برگشتم وبادیدن آرمان جون دوباره گرفتم...

بچه ها دورمون جمع شدن
مهران با هل گفت:
-خوبی شیوا؟
با سرفه سری به نشونه ی مثبت تکون دادم...شهراد اومد سمتم ودستم رو گرفت واز استخر بیرون بردو گفت:
-بیا بشین اینجا نمیخواد بیای تو آب ویه لیوان آب به دستم داد....
آب رو از دستش گرفتم وتشکر کردم..
ویه نفس سر کشیدمش...
حالم بهتر بود...
از موهام تا نوک پاهام آب میچکید...
دستم رو تو موهام فرو بردم وموهام رو پیچوندم تا ابش رو بگیرم...
نگاهم به داخل استخر افتاد...
ارمان خیلی بی تفاوت داشت نگام میکرد...
نگاهم رو که دید پوزخند ی زد وبا لبخند برگشت سمت مهسا...
یعنی با این حرکتش تا اونجام رو سوزوند...
سرم رو پایین انداختم وباز موهام رو چلوندم...
که حوله ای روی دوشم افتاد...
برگشتم دیدم مهرانه
من-مرسی مهران...
مهران-خواهش...بپیچ دورت سرما نخوری....
ورفت...
با چشمام دنبالش کردم وتبسمی روی لبام نشست..
وقتی سرم رو چرخوندم ارمان رو دیدم پوزخندی نثارم کرد...
من هم با حرص وزیر لب گفتم:
-بخند آقا آرمان...بخند...وقت خندیدن من هم میرسه...
ولی باز صدایی تو مغزم فریاد زد :
-خیلی پر رویی...خیلی پررویی ...چرا باز میخوای آرامش رو ازش بگیری؟
-نه این دفعه دیگه نمیخوام آرامش رو ازش بگیرم این دفعه مال من میشه...این دفعه دیگه نمیزارم...هیچ کس...هیچ چیز بینمون جدایی بندازه...این دفعه میخوام به خاطرش بجنگم و دیگه هیچی مانعم نمیشه...حتی اگه جریان رو بفهمه...حتی اگه عد از اون بخواد پسم بزنه..باز هم میجنگم...
صدا تو سرم خفه شد...
بعد از شام بود که همه ی بچه ها دور میز جمع بودن...
آرمان رودیدم که از جمع جدا شد ورفت تو رختکن...
لبخند خبیثی رو لبام نشست..و موبایل ب دست راه افتادم همون سمت...
گوشیم هم رو سایلنت گذاشتم که سوتی ندم یه موقع...
رفتم دم رختکن وبا صدای نسبتا بلندی شروع کردم به بلغور کردن یه مشت اراجیف.....
من-ببین من قصد از هم پاشی یه زندگی رو ندارم...تو تشکیل زندگی دادی...من دیگه بهت فکر نمیکنم...
یه صدای شدید از تو رختکن اومد...
تو دلم گفتم یا خدا اگه الان من اون تو بود مطئنن بدش نمیاد من رو بکشه...
ولی باز ادامه دادم....
-تو زن داری...فراموش کردی؟...آره منه احمق یه روز دوستت داشم...ولی الان دیگه تو زن داری...اینو فراموش کردی؟
-واقعا فکر کرد با این حرف ها به کجا میرسیم؟هوم؟
یهو در رختکن با ضرب باز شد وآرمان اومد بیرون...
سعی کردم نگاهم خیلی بی خیال بشه...
وقتی نگاهش کردم...تو نگاهش طوفان به پا بود...اما معلوم بود داره خودش رو نگه میداره...
من ادا مه دادم..
-تمومش کن...باشه...خداحافظ...
وموبایلم رو قطع کردم...
از کنارم رد شد وبا ضرب تنه ای بهم زد...
که شونم رو گرفتم وگفتم:
-آخ...
عوضی حتی برنگشت یه معذرت خواهی کنه...
ولی عجیب دلم میخواست دستم رو روی شکمم بزارم واز ته دل بزنم زیره خنده...
ولی من نمیخواستم مسخرش کنم...یا بازیش بدم...فقط میخواستم...عکس العمل هاش رو بسنجم که گویا جواب داد...
دمت گرم ایدا یعنی عاشقتم...
ایدا از دور نگاهی بهم کرد وواسم چشمکی زد...
حدودای بود که از مهمونی برگشتیم...ولی من انقدر سره حال بودم که حال خوابیدن نداشتم...
و وقتی هم که رفتم تو اتاقم....
تا صبح چشم رو هم نذاشتم ودر پی کشیدن نقشه های تازه بودم...

فرزاد-خدا رحم کنه...حیله های زنونه...
خندیدم وگفتم:
-فرزاد جواب میده مگه نه؟
فرزاد-شیوا دارم قسم میخورم...فقط اگه کمکت کنم و اخرش دوباره کم بیاری وهیچی رو بهش نگی....خودم میرم همه چیز رو بهش میگم...
من-قول شرف میدم...
فرزاد-خیلی خوب خره...پشت تلفن با طرف قرار بزار باشه؟...اون موقع عکس العملش خیلی شدیدتر میشه..
لبخندم خبیث شد....
این چند وقت شده بودم..مثل شادی....
همش نقشه های خبیثانه میکشیدم...
وای چه حس خوبیه که برای به دست آوردن عشقت نقشه بکسی وجلو بری....
اون شب قرار بود بریم خونه ی علی...
اون روزها بیشتر به تیپم اهمیت میدادم وباشگاه هم میرفتم...
از لحاظ ظاهر هم سعی میکردم..خیلی خوب به نظر بیام...
اون روز چون کارها مون زیاد بود...قرار بود از شرکت برم خونه ی علی...
شهراد آدرس رو واسم اس ام اس کرد..تو جردن بود...
ساعت 7 شب بود که از شرکت زدم بیرون...و کلی هم فحش نثار فرزاد کردم...اون روز با وجود اینکه پنجشنبه بود وکلاس داشتم...شرکت هم رفته بودم ...پروژه های شرکت سنگین شده بود وفرزاد عوضی هم 3 ساعت اضافه کاری از من ومهناز کشیده بود....
تو شرکت فقط یه کم آرایش کرده بودم وزده بودم بیرون...
جردن هم که طبق معمول شلوغ بود...
اون هم یه دختر پشت فرمون نشسته باشه پدرش رو در میارن...
به آدرس مورد نظر رسیدم..ماشین رو پارک کردم وپیاده شدم وخواست برم تو خونه که یهو از پشت سر صدای گریه شنیدم...
صدای طرف خیلی آشنا بود...
با کنجکاوی برگشتم ودر کمال تعجب رکسانا رو دیدم...
رکسانا اینجا چیکار میکرد؟چرا گریه میرد...میخواستم برم جلو که پشت سرش یه مرد دوئید وگفت:
-رکسانا وایسا...
ولی رکسانا گریه میکرد ومیدوئید...
من هم مثل این که فیلم درام ببینم با تعجب نگاشون کردم...
پسره از پشت دستش رو کشید...تازه قیافه ی پسره رو دیدم..
اوف..اوف...چه آقایی...
خدایی هم خوشگل بود هم خوشتیپ...اصلا یه چیز عجیبی....
رکسانا-خفه شو..بهم دروغ گفتی..تو زن وبچه داری؟
پسره-رکسانا تورو خدا..گوش کن به حرفام...زن چیه....بابا به خدا میخوام طلاقش بدم نمیخوامش...
اوه اه اوضاع جنایی شد...
رکسانا-به درک...بالاخره وقتی که بامن بودی با زنت هم بودی مگه نه...
پسره-چی بگم که باور کنی اخه...بهم خیانت کرده..بچه مال من نیست...میتونی بفهمی اینا رو...تو تموم مدتی که باهات بودم حتی یه بار هم پیشش نخوابیدم...
رکسانا سیلی تو صورتش زد وگفت:
-خفه شو به خطر این که کارت رو لوس کنی نمیخواد دروغ سره هم کنی...
پسره-دروغ چه کوفتیه...تست DNAاز بچه گرفتم...بچه مال من نیست...توروخدا رکسانا...
رکسانا-فقط گم شو باشه...گم شو...
دهن من اند ازه ی دهن تمساح باز موند...
رکسانا؟اون هم اینجا؟با یه مرد که بهش دروغ گفته؟
وای خدایا...من الان جای رکسانا بودم پسره رو میذاشتم زیر لگد وتا جایی که جون داشت میزدمش...
رکسانا دوباره دوئید وپسره هم سره جاش موند..یه لحظه نگران رکسانا شدم...درست بود همیشه مثل دشمن خونی باهام رفتار میکرد...اما دختر خالم بود خوب...
دوباره سوار ماشین شدم...وراه افتادم دنبال رکسانا گره میکرد ومیدوئید...
بوق زدم..متوجه نشد...
شیشه رو پایی دادم وبلند گفتم:
-رکسانا....
رکسانا با صدای من برگشت...
زیر چشماش سیاه شده بود...
با گریه دوئید سمت ماشین من وسوارش شد وگفت:
-شیوا برو توروخدا فقط برو...
وسرش رو به صندلی تکیه داد وزد زیره گریه...جعبه ی دستمال کاغذی رو سمتش گرفتم...برداشت واشکاش رو پاک کرد...
نمیدونستم کجا برم..
رکسانا فقط گریه میکرد وحرف نمیزد...
تنها جایی که به ذهنم رسید بام بود...بارون نم نم میبارید...
رسیدیم بام ماشین رو نگه داشتم....
رکسانا هم گریش بی صدا شده بود...
من-رکسانا اتفاقی افتاده...چرا گریه میکنی...
رکسانا دوباره زد زیر گریه وباهق هق گفت:
-عوضی بازیم داد...فریبم داد...1سال باهاش بودم..یه سال بدون هیچ چشم داشتی باهاش بودم..میفهمی اینا یعنی چی شیوا...تا امشب که شنیدم زن وبچه داره...دلم میخواد بمیرم شیوا...بمیرم..
وزد زیر گریه...
دلم به حالش سوخت...
دستی روی شونش گذاشتم وبغلش کردم...الهی....
طفلی چی کشیده بود؟...
چه بلایی داشت سر دختر های فامیل ما میومد...؟
همه تو یه دوره ی بحرانی از زندگیشون بودن...رکسانا-میگه زنم بهم خیانت میکرده...میگه..بچم مال خودم نیست..چیکار کنم شیوا...چیکار کنم؟من حتی با مامانم راجع بهش حرف زده بودم...حالا برم بگم زن وبچه داشته...؟
من-آروم باش همه چی حل میشه آروم باش....
تو همین حین موبایلم زنگ خورد شهراد بود
شهراد-الو شیوا کجایی تو؟
من-الو شهراد جان...بخورید شام رو من دیر میام...
شهراد-چرا چی شده کجایی؟
من-واسه ی یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده پیش اونم از طرف من از علی هم عذر خواهی کن..فعلا
شهراد-باشه خداحافظ
موبایل رو قطع کردم....
رکسانا-کارداری میخوای جایی بری؟
من-نه مهم نیست...
رکسانا-چیکار کنم شیوا داغونم..فکرش هم نمیکردم یه روز بخوام پیش تو بشینم ودرد دل کنم...امادنیا رو میبینی؟
تک خنده ای کردم وگفتم:
-دنیای هممون این روزها این شکلیه...من.. تو ..شادی ...
رکسانا-سر شما چی اومده؟حتما شادی عاشق یه پیرمرد 70 ساله شده...
خندم گرفت وگفتم:
-گم شو...
میون گریه خندید...
وکم کم لبخندش محو شد وگفت:
-شیوا من چیکارکنم...من همه جوره خودم رو به پاش گذاشتم...یادمه همیشه میگفت...توحیفی واسه من... نمی فهمیدم...من خودم رو به پاش گذاشتم...حالا چیکارکنم؟من قصدازدواج باهاش داشتم!
من-سخت نگیر اول حرفاش رو گوش کن...هرچند اگه زنش هم این طوری بوده باشه واینا...حق نزدیک شدن به تو ودروغ گفتن بهت رو نداشته...میتونی به خاطر این توبیخش کنی که بهت دروغ گفته...اما خرش نشو...ازش مدرک های مستحکم بخواه...میگه بچش مال خودش نیست...با خودش برو وتست DNA رو ببین....
رکسانا با لحن غمگینی گفت:
-این ها به کنار...سنش رو چیکار کنم؟
من-چی مگه چند سالشه؟
رکسانا-32....10 سال ازم بزرگتره مامان از اول هم مخالف بود....رامتین از اون بدتر....باورت میشه یه هفتس به خاطر همین کسی که دیدی پا تو خونه نذاشتم...
من-چی ؟واسه ی چی اینکار رو کردی؟این چند وقت پیشه کی بودی؟
سرشو پایین انداخت وگفت:
-همونجایی که الان ازش اومدم
با تعجب گفتم:
-خونه ی این پسره بودی؟...رکسانا نکنه....
وچند لحظه سکوت کردم وگفتم:
-همخوابش هم شدی؟
با گریه سری به نشونه ی مثبت تکون داد...
کلافه چشمام رو بستم ونفس عمیقی کشیدم....
اصلا نمیدونستم چی بگم...بگم چرا رفتی؟....یه نفر باید به خودم میگفت چرا...
فقط گفتم:
-نگران نباش حلش میکنیم....شام خوردی؟
رکسانا درحالی که اشکاش رو پاک میکرد گفت:
-نه...
من-خیلی خوب بریم یه جا شام بخوریم...مفصل راجع بهش حرف میزنیم...
ورفتیم یه رستوارن تو سعادت آباد...
قیافه ی رکسانا که خیلی داغون بود...
هیچ وقت فکرش هم نمیکردم...
یه روز با رکسانا
با دختر خالم...
بیام رستوران وبخوام کمکش کنم...
هنوز تو شوک بودم کلا...
رکسانا شروع کرد به حرف زدن...
از وقتی که رابطشون شروع شده بود تا همین امروز که حقیقت رو فهمیده بود....
واقعا نگرانش بودم...
اون هم با اون وضعی که به بار اومده بود...
درگیری با خانوادش...
درگیری با همون پسر که اسمش دانیال بود...
حدودای 12 نصفه شب بود...که از رستوران رفتیم بیرون...
وبه اصرار من رفتیم خونه ی ما...
مامان که رکسانا رو دید خیلی تعجب کرد...شهراد هم هنوز برنگشته بود...
شادی هم با دیدن رکسانا کلشو خاروند وابرویی بالا انداخت یعنی چه خبره؟
رکسانا رو بردم تو اتاق خودم...
بهش لباس دادم تا لباساشو عوض کنه...
خوابید روی تختم...واز شدت خستگی خیلی زود خوابش برد...
آروم از اتاق بیرون رفتم که مامان با دیدنم گفت:
-شیوا اتفاقی افتاده؟
من هم با شیطنت ابرویی بالا انداختم وگفتم:
-دخترونس...
مامان هم خندید وگفت:
-داشتیم؟
من-دلم خواست دختر خالم رو شب بیارم خونه مون مگه اشکال داره..
مامان-نه چه اشکالی خیلی هم خوبه...فردا میخواهیم بریم لواسون...چه خوبه که رکسانا هم هست...
وشب به خیری گفت وبه اتاقش رفت....
خوبیش این بود فردا جمعه بود....
برگشتم تو اتاقم..رکسانا در خواب عمیقی به سر میبرد...
خوابم نمیومد...
لپ تاپم رو باز کرد....با دیدن عکس صفحه دکستاپ...
چشمام رنگ غم گرفت...
دستی به عکس خوشگلش کشیدم...ومثل قحطی زده ها عکسش رو عمیق بوسیدم...
نمیدونستم چی آرومم میکنه...فقط یه صفحه ی ورد باز کردم وشروع کردم به نوشتن
***
با سروصدای شدیدی ازخواب بیدار شدم...
گردنم گرفته بود...
نگاهی به خودم انداختم...
سرم روی میز بود...
یعنی دیشب اینجا خوابم برده بوده....
به سختی از سره جام پاشدم...بدنم درد میکرد...
کش وقوسی به بدنم دادم...
رکسانا هم با سر وصدا ها چشم باز کرد وگفت:
-سلام..چه خبره؟
من-نمیدونم...حتما باز کاره اون دوتا احمقه....
خنده ای کرد وروی تخت نشست...
من-پاشو بریم صبحونه بخوریم فکر کنم میخواهیم بریم لواسون...
رکسانا یهو گفت:
-کجا؟ لواسون؟مامانینا هم میان؟
سهیلا بازدید : 267 سه شنبه 19 شهريور 1392 زمان : 19:38 نظرات ()