close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت9
loading...

رمان شاپ

من-نه قشنگ شدی آیدا-خیلی خوب پس بریم... وباهم از در اتاق رفتیم بیرون که دیدیم شهراد هم وایساده وداره با دوتا دختر حرف میزنه...از دخترهای تور خودمون بودن... از اون دختر لوندهای تیتیش بودن... آیدا با دیدن شهراد حرصش گرفت وگفت: -مرتیکه خجالت نمیکشه... خودش رو ببین چیکارا میکنه بعد به من گیر میده... خندیدم وگفتم: -سخت گیر نباش..ولش کن...کم محلش کن...حالش جا میاد..یادت رفته یکی از روش های جذب پسرها بی محلیه... آیدا ابرویی بالا انداخت وگفت: -ها یادم رفته بود... وابرویی بالا انداخت وقیافه گرفت وگفت: -الان…

رمان دوراهی عشق ونفرت9

من-نه قشنگ شدی
آیدا-خیلی خوب پس بریم...
وباهم از در اتاق رفتیم بیرون که دیدیم شهراد هم وایساده وداره با دوتا دختر حرف میزنه...از دخترهای تور خودمون بودن...
از اون دختر لوندهای تیتیش بودن...
آیدا با دیدن شهراد حرصش گرفت وگفت:
-مرتیکه خجالت نمیکشه... خودش رو ببین چیکارا میکنه بعد به من گیر میده...
خندیدم وگفتم:
-سخت گیر نباش..ولش کن...کم محلش کن...حالش جا میاد..یادت رفته یکی از روش های جذب پسرها بی محلیه...
آیدا ابرویی بالا انداخت وگفت:
-ها یادم رفته بود...
وابرویی بالا انداخت وقیافه گرفت وگفت:
-الان چطورم؟
خندیدم وگفتم:
-عالی
تو همین حین بود که در اتاق شادینا هم باز شد ونگار اومد بیرون...یه پیراهن دکلته ی نیم وجبی پوشیده بود...
با آیدا راه افتادیم سمت آسانسور...و رفتیم تو لابی نشستیم تا بچه ها هم بیان و2تا قهوه اسپرسو سفارش دادیم...ومشغول حرف زدن شدیم...
دیگه بچه ها همه اومدن ...فقط شهراد مونده بود...
همه کلافه شده بودن دیگه...
مهران-ای بابا این یابو کجاست؟
آرمان-ببینی باز داره چه گندی بالا میاره...کم نیست8 سال باهاش هم خونه بودم...
یهو نگاهم افتاد به در آسانسور که یه مرد عرب ازش داشت پیاده میشد ...
یه لحظه دقیق نگاش کردم...عجیب تیپش شبیه شهراد بود....
یهو با دیدن قیافش منفجر شدم از خنده...خود دیوونش بود...به دنبال خنده ی من بقیه هم با دیدن شهراد روده بر شدن...
یه لباس سفید بلند پوشیده بودو هیکلش مثل غول شده بود.. باز باز هم راه میرفت و هر زنی از کنارش رد میشد با هیزی نگاش میکرد... پشتش رو به طرزه خنده داری می خاروند و با اون کفشای لا انگشتیش به سمت ما میومد ...
شهراد-اهلاوسهلامرحبا...
ودر حالیکه شکمش رو جلو داده بود اومد سمت ما ووقتی از کنار آیدا میگذشت...مثل عرب هیز ها نگاش کرد وگفت:
-ها جمیلا جدا... مرحبا هذا داف کبیرا جدا...
که آیدا هم خندش گرفت و گفت:
-ای چندش شدی گمشو
شهراد-هذا انتر کبیرا جدا ...هذا توف توف
خلاصه که با خنده رفتیم تو رستوران ومشغول خوردن غذا شدیم
***
بعد ازخوردن غذا...سوار ماشین شدیم ورفتیم واسه ی گردش در شهر...واقعا هوا گرم بود....جاهای قشنگ زیاد داشت...ولی نگاه هیز عرب های شکم گنده بدجور رو مخ بود...هر چند شادی وشهراد ومهران انقدر اذیتشون میکردن که دیگه از خنده نمیدونستیم چیکار کنیم...
تو اون مدت هم همش نگار آویزون ارمان بود وآرمان هم همش سربه سرش میذاشت و میخندیدن...شهراد هم از اون بدتر...حتی با اون تیریپ دختر هایی هم که ازشون متنفر بود میخندید تا حرص آیدا رو بیاره بالا...ولی خدایی آیدا دست از پا خطا نکرد وفقط با چشم وابرو واسش چشم وابرو اومد...
هر موقع هم چشمم به آرمان میفتاد هی به صفحه ی موبایلش نگاه میکرد ومیخندید وحرصم رو در میاورد...میدونستم عکس منو نگاه میکنه...
بعد از کلی گشت وگذار و رفتن به صحرا وخوردن شام برگشتیم هتل شب شده بود... با پیشنهاد بچه ها قرار شد بریم دیسکو ایرانی...

رفتیم دیسکو...ولی دیسکو چه عرض کنم....انقدر اوضاع ایرانی ها بیریخت بودکه آدم نمیتونست بگه واقعا ایرانین یا نه...
من وایدا وشادی روی یه میز نزدیک بار (bar)نشستیم
همه داشتن وسط میرقصیدن..وسط هم تاریک بود وفقط یه نور فلش قرمز وسبز توش مشخص بود...
انقدر Djباحال بود که تموم آهنگ هاش قر رو تو کمر آدم میشکست...
آیدا دستم رو کشید وگفت:
-پاشو بریم وسط برقصیم
قبول کردم وباهم رفتیم وسط...وسط تاریک بود اما چشم چرخوندم ویهو نگار رو دیدم که تو بغل آرمان ریز میرقصید...حرصم دراومد....شهراد هم از اون بدتر داشت با همون لباس عربی مسخره با یکی از دخترهابه طرز مسخره ای میرقصید و همش اون لباس سفید بلندش رو با عشوه میاورد بالاو پاهای پشمالوشو نشون میداد...و مثلا داشت عربی میرقصید... دستاشوطوری ت هوا میچرخوند که انگاری داشت شیشه پاک میکنه و دخترای دوروبرش همه از خنده ریسه میرفتن....
یعنی این 2تا رفیق بدجور سعی داشتن ما دوتا رفیق رو عصبانی کنند...من وآیدا هم اهل این نبودیم که پاشیم بریم سراغ یه پسر باهاش برقصیم...متنفربودیم از این کار)درست برعکس همه ی رمان ها...خ خ خ )
حال جفتمون گرفته شد وبرگشتیم وسره جامون نشستیم....شادی هم که وسط رفته بود ومیرقصید وهمش رقص آرمان ونگار رو بهم میریخت بعضی وقت ها هم با باسنش به دختری میزد که کنار شهراد میرقصید...
من وآیدا هم که مرده بودیم از خنده...خواهر ما هم دیوونه ای بود واسه خودش...
آیدا رفت واز بار یه شیشه ویسکی گرفت وگذاشت رو میز وگفت:
-امشب میخوام تا خرخره بخورم ببینم کی میتونه بهم گیر بده..
آریا از پشت سر در حالی که باشاهرخ دست تو گردن هم بودن گفت:
-من
آیدا خندید وگفت:
-گمشو...سیب زمینی
شاهرخ-سیب زمینی باباته چشم سفید به زید من حرف نزنیــا
و بعدش هم واسه مسخره با اریا رفتن وسط و با هم لامبدا .... بعضی وقت هاه م هم دیگرو میزدند...
جفتی از مستی خل شده بودن..
ایدانشست سره میز وگفت:
-میخوری؟
من که رفتارهای آرمان ونگار رو اعصابم بود....سری به نشونه ی مثبت تکون دادم وگفتم:
-یه شات...
آیدا یه شات واسم ریخت...بدون مزه رفتم بالا گلوم رو سوزوند
بعدش دیگه لب به ویسکی نزدم وفقط سودا خوردم...
ولی ایدا تا خرخره خورد وبعدش هم با اصرار شادی رفت وسط واسه ی رقص....
دبرس سر میز نشستم وبه وسط خیره شدم...به رقص آرمان ونگار...تو دست جفتشون مشروب بود...
طاقت دیدنشون کنار هم رو نداشتم...از سره جام پاشدم ودوباره رفتم وسط...
آیدا که سرخوش میخندید ومیرقصید وبا دیدن شهراد رفت سمت شهراد ومستقیم رفت تو بغلش و شهرادم میگفت :
-مرحب...ا بیا در اغوش اسلام...
ایدا هم مثل زریح چسبیده بود به شهرادو هی میخندید....که آریا از پشت دستش رو کشید وگفت:
- بیا نچسب به این عرب هیز
ولی شهراد با شیطنت روبه آریاگفت:
-خوب بود جاش میذاشتی بمونه...
وبه آیدا گفت:
-هذا داداش گوز جدا
آیدا هم که تو حال خودش نبود وفقط میخندید...
من هم یه کم با شادی وسط رقصیدم... وبعدش هم کنار کشیدم...حوصله ی هیچی رو نداشتم...هیچی... رفتم سمت تراس دیسکو...هوا خوب بود...روی تراس هیچ کس نبود...روی یه صندلی نشستم ومشغول دیدن شهر شدم
نمیدونم چه قدر تو اون حالت بودم که با صدای آرمان به خودم اومدم
-باز تو تاریکی راه گرفتی؟
برگشتم وبادیدنش لبخندی روی لبم نشست...
چطوری باتموم اون اتفاقات بازهم باهام حرف میزد؟
آرمان سکوتم رو که دید گفت:
-اگه قصد داری راه بگیری برم زرهم رو بپوشم...
خنده ام گرفت و گفتم:
من نشستم تو راه گرفتی...
شاید اگه نوشیدنی الکلی نخورده بودیم..انقدر ریلکس باهم حرف نمیزدیم...اماهم اون سرخوش بود ...من هم ای..حالم خوب بود...
بینمون سکوت برقرار شد...نمیدونستیم چی بگیم که من سکوت رو شکستم وبدون مقدمه چینی پرسیدم...
-برگشتی که واسه ی همیشه بمونی؟
نگاهش جدی شد وگفت:
-آره
دوباره سکوت کردیم که یهو آرمان گفت:
-برنامت چیه؟
من-را جع به چی؟
ارمان-آینده
من-سرکار میرم...نمایشگاه نقاشی هم دارم
آرمان-بعد از اون...
من-نمیدونم...
آرمان خیلی جدی پرسید:
-ازدواج میکنی؟
ازدواج؟هه...یعنی نفهمیده بود بعد از خودش دیگه هیچکس قرار نیست تو زندگیم بیاد...
صادقانه گفتم:
-نه...
وادامه دادم:
-تو چی؟
آرمان خیلی صریح گفت:
-شاید...چراکه نه
لبخند تلخی رو لبام نشست...حق ازدواج رو داشت..قرار نبود چون من تنهام اون هم تنها بمونه...
من-کیس بدی نیست...
آرمان با خونسردی گفت:
- کی؟
من-نگار رو میگم...
آرمان خیلی عادی گفت:
-اره



انتظار این جواب رو ازش نداشتم...سرمو انداختم پایین که گفت:
-چرا هنوز تو گردنته؟
با تعجب گفتم:
-چی؟
آرمان دستشو سمت گردنم آوردو گردنبندی رو که اون روز تو فرودگاه بهم داده بود رو تو دستش گرفت...
یه لحظه رنگم پرید....یادم رفته بود درش بیارم؟
آرمان صورتشو جلو آورد وبا دقت به چشمام خیره شد وگفت:
-چی رو قایم میکنی؟اگه منو نمیخوای گردنبدم هنوز تو گردنت چیکار میکنه؟
آب دهنم رو به سختی قورت دادم وبا تته پته گفتم:
-قصدی ندارم
آرمان-دروغ هم اضافه شد؟
خواستم سرمو پایین بندازم که محکم چونم رو گرفت وسرم رو بالا گرفت وبا عصبانیت گفت:
-به من نگاه کن...
خودش گفت از تو چشمام همه چیز رو میخونه ...
با ترس به چشماش نگاه کردم
آروم گفت:
-این ترس تو چشمات چیه؟از من میترسی؟
بغض گلوم رو گرفته بود...
آرمان-فکر نکن با اون ارجیفی که اون روز بلغور کردی متقاعد شدم...باورت نکردم...شیوا یه آدم تا کی میخواد خودش رو بزنه به خریت...من رو خر فرض کردی؟...اون شب..تو حیاط خونتون منو بوسیدی...همون طوری که قبلا...سکوت کرد وادامه داد...این رفتارهای ضد ونقیض یعنی چی؟
تو دلم گفتم: خراب کردی شیوا...گند زدی
باز میخواستم چشمام رو از روش بردارم که این دفعه چونم رو محکمتر فشار داد وبلند گفت:
-میگم به من نگاه کن...
با صدایی که از پشت سر اومد...آرمان چونم رو رها کرد...
حتی فکرشم نمیکردم یه روز صدای نگار انقدر خوشحالم کنه....
نگار-آرمان جون...نمیای؟
آرمان-برو نگار...الان میام
تو دلم دعا کردم وگفتم:
-نگار توروخدا پاافشاری کن...
دعام گرفت نگار گیر داد به آرمان...و به زور آرمان رو با خودش برد...
نفس راحتی کشیدم...
راست میگن..مستی وراستی...امشب هم آرمان مست بود...شاید به خاطر همین بود..خیلی رک وپوست کنده زل زد تو چشمام وحرفاش رو زد...
دیگه توان موندن تو دیسکو رو نداشتم از تو دیسکو رفتم بیرون ومستقیم رفتم سمت اتاقم...
اون شب حتی یه لحظه خواب تو چشمام نیومد...آیدا هم متوجه نشد...وقتی اومد انقدر خورده بود که نرسیده خوابش برد...
گریه نمیکردم..اما تو فکر آینده ی نامعلومم بودم...بدون آرمان
این افکار از شکنجه واسم بدتر بودن...
صبح ساعت 7 صبح بود که از جلوی پنجره بلند شدم ورفتم تو تختم وگرفتم خوابیدم...
***
با تکون های شدید از خواب پریدم..آیدا بود که هی تکونم میداد ومیگفت:
-شیوا پاشو میخواهیم بریم ساحل
به سختی چشمام رو باز کردم واز سره جام بلند شدم وآبی به سر وصورتم زدم...ورفتم بیرون
آیدا یه تاپ نیم تنه ی اسپرت سفید پوشیده بود با یه شلوارک مشکی که تاروی رونش بود...
من هم یه بیکینی مشکی پوشیدم..
آیدا با چشم های گرد گفت:
-میخوای اینجوری بیای؟
من-گم شو...
و یه پیراهن ساحلی قرمز رنگ حریر مانند پوشیدم که روش طرح داشت و تقریبا شبیه روبدوشامبر بود ودورش یه کمربند میخورد وتا زیر زانوم بودم...وموهام هم باز گذاشتم...
آیدا-چه ناز شدی عوضی..اینو کی خریری؟
من-سری آخر که رفتیم انتالیا اینو خریدم...
آیدا-ایول بریم بیرون....همه لب ساحلن...فقط تو خواب موندی...بجنب
باآیدا راه افتادیم سمت ساحل...
از دور شادی رو دیدم که داشت میدوئید دنبال شاهرخ...
به همون سمت رفتیم...اما هرچی که نزدیک تر میشدیم...قلب من ریتمش کند ترمیشد...اون نگار بود که با بیکینی کنار ساحل خوابیده بود وآرمان هم کنارش نشسته بود؟
دست وپام میلرزید...دیشب خودش گفت...گفت نگار خوبه...یعنی چشمشو گرفته؟
آیدا که قیافه ی منو دید فوری گفت:
-قیافتو اون جوری نکن ببینم...نه ارمان ندید بدیده نه شهراد...8سال کم نیست...عادی شده واسشون...
بدون حرف...نزدیکشون شدیم...
مهران بلند شد وگفت:
ظهر به خیر...میذاشتی شب بیدار میشدی
خندیدم وگفتم:
-مهران بدجور حس لیدریت اوت کرده ها...
خندید وگفت:
-وایسا تو صف بی تربیت...


خندیدم..کنار دریا یه کم باد می اومد ولباسم رو که حریر بود گه گاه باد بهش میخورد وپاهای سفیدم تو چشم میخوردن...
به آرمان ونگار کلا نگاه نکردم...حوصله اش رو نداشتم...
روی ماسه ها ولو شدم...شادی هم اومد سمت ما... که یه چیزی در گوش ایدا گفت و دوتایی بلند شدن ورفتند
با چشمام متعجب دنبالشون کردم...چرا درگوشی حرف زدن؟
یهو دیدم رفتن سمت دریا وشروع کردن به آب بازی واب رو فقط میریختدن روی نگارو ارمان
جیغ نگار دراومد وبه دنبالش هم آرمان خندید واز سره جاش بلند شد...
و من دیدم که شادی وآیدا به طور نامحسوسی دستشون رو بهم زدن...
واقعا دیوونه بودن...ولی اگه دیوونه بازی این دوتا نبود من یکی رسما دق میکردم...
آریا وشاهرخ که تازه شناشون تموم شده بود....از آب اومدن بیرون...
ایدا تا به خودش اومد شاهرخ واریا سمتش یورش بردن ودست وپاش رو گرفتن وتابش دادن وبردنش سمت دریا..آیدا هم جیغ بلندی زد وتا به خودش اومد پرتش کردن تو دریا...
خندم گرفت ودست زدم...که تا به خودم اومدم منم از رو زمین کنده شدم....با دیدن شهراد جیغی زدم وتا خواستم بگم...نه
پرت شدم تو آب وکلی اب رفت تو حلقم...
با سرفه سرم رو از آب کشیدم بیرون وبدو بدو رفتم سمت شهراد...شهراد هم تو آب پا گذاشت به فرار....
بهش نرسیدم...برگشتم پیش آیدا با شادی داشتند شنا میکردن...
یه لحظه نگاهم رفت سمت ساحل...نگارخوابیده بود وروغن برنزه به خودش میزد...آرمان هم کنارش نبود..
نفس آسوده ای کشیدم ومشغول شنا کردن شدم...آیدا وشادی با شنا جلوتر رفتن...
ولی من حتی موقع شنا هم درگیر حرفای دیشب آرمان ورفتارهای امروزش با نگاربودم....که یه آن به خودم اومدم دیدم دارم توسط دستی کشیده میشم...
آرمان بود....
دست من رو گرفته بود ومیکشید...براش هم مهم نبود به کسی بخورم...یا نه فقط منو پشت سرش میکشید ومنم تقریبا داخل اب دنبالش داشتم میدوئیدم..
به یه جای خلوت که رسیدیم دستم رو ول کرد وبرگشت وبا چشمایی عصبانی ودندونای کلید شده گفت:
-این چه وضعه لباس پوشیدنه؟
وبلند داد زد:
-چه وضعشه؟این همه نگاه کثیف رو نمیبینی؟
من هم که اعصابم از دستش خرد بود گفتم:
-چشه مثلا؟
آرمان-چش نیست گوشه...
وبا حرص یقه ی روبدوشامبرم رو گرفت وکشید...
یه لحظه ماتم برد...خاک تو سرم...یعنی....
فوری نگاهی به لباسم انداختم...یقه اش شل شده بود و روی بازوم افتاده بود...
فوری لباسم رو درست کردم
آرمان-این حرکت های جدید چیه ازت میبینم...لاس زدنات با مهران...این مدلی لباس پوشیدن...جدید یادگرفتی؟
منم مثل خودش هوار زدم:
-درست صحبت کن...لاس زدن یعنی چی؟...من با هر مردی حرف بزنم یعنی باهاش لاس میزنم؟
آرمان-پس چرا همیشه نیشت بازه وقتی میبینیش
حرصم گرفت از این همه پرروییش و انگشت اشاره ام رو تو سینش کوبیدم وگفتم:
-خودت چی؟...ها خودت؟...برو بچسب به نگار جون...میبینی که داره روغن برنزه به خودش میزنه شاید به یه دست واسه کمک احتیاج داشته...
آرمان با خشم وعصبانیت همون یقه ی روبدوشامبرم رو گرفت کشید ومنم باهاش به سمتش کشیده شدم...وتقریبا میشد گفت...
سرم محکم خورد به سینش
آرمان-واسم مهم نیست...اون چیکار میکنه وچه غلطی میکنه... وهوار زد... حالیته؟اما راجع به تو همین الان میری اینو از تنت در میاری وگرنه من میدونم با تو...
من-نمیخوام..دوست ندارم...کجاش مشکل داره...لباسم پوشیدس...
آرمان-تو خیلی بیجا میکنی...خوشت میاد تنتو به حراج بزاری...
دستم رو بالا بردم که بزنم تو صورتش...اما نشد...نتونستم...دستم مشت شد وکنارم افتاد...
از عصبانیت نفس نفس میزدم...
آرمان-حرف حق تلخه نه؟...زود باش ...فوری برو واین لباس مزخرف رو از تنت دربیار...
من-حق نداری منو وادار به کاری کنی فهمیدی...یعنی نمیتونی
آرمان با حرص گفت:
-مطمئنی که نمیتونم
هوار زدم:
-اره نمیتونی
یهو حس کردم بین زمین وآسمون معلقم....
جیغی زدم...که آرمان من رو انداخت رو شونش از آب بیرون برد...دست وپا زدم وگفتم:
-منو بزار پایین عوضی...با توئم
آرمان با خشم گفت:
-فقط ساکت شو...
سرم از پشتش آویزون بود پایین وکل دنبا رو برعکس میدیدم..با مشت زدم پشتش وگفتم"
-هرچی خون تو بدنمه جمع شد تو سرم... روانی ...بزارم رو زمین...!
وزیر لب گفتم:
-وحشی
آرمان هم که گوشاش تیز بود...
فوری گفت:
-ادم باش تا وحشی نشم...
با پام کوبیدم تو شکمش...آخی گفت...دلم خنک شد


من رو گذاشت رو زمین وگفت:
-راه بیفت ببینم...
دماغم رو جمع کردم ودندونام رو روی هم ساییدم..
وبا حرص گفتم:
-عشقت رو با بیکینی ول کردی کنار ساحل...افتادی دنبال من که چی؟...خدای نکرده چشم بد دنبالش نباشه...
آرمان که انگار با حرص من لذت میبرد گفت:
-من واون فعلا به نتیجه نرسیدم...وقتی به نتیجه رسیدیم...حواسم به اونم هست...فعلا باید هوای تورو داشته باشم...اثر منفی نگیری...اثر پذیریت از محیط بیسته...
من-آها...اون وقت اونو ول کردی اومدی دنبال من تا لباس عوض کنم..چه استدلال خوبی واقعا
آرمان-کسی به اون نگاه نمیکنه...
من-فعلا که خودت داشتی با چشمات قورتش میدادی
اخماش رفت توهم وگفت:
-هر خری که تا الان بودم...ناموس دزد نبودم..حالیته؟ اینو بکن تو گوشت...انقدر هم از این تیپ ها دیدم که با یه بیکینی هوایی نشم..افتاد؟
من-آره میدونم تجربت بسیار بالاس...ما که مثل شما 10 تا پیرهن پاره نکردیم...
یعنی عملا شمشیر رو از رو بسته بود وهرچی بود بار هم میکردیم ...کجا رفت اون همه عشق واحترام...شیوا خاک تو سرت...تموم اینا تقصیر توئه...تقصیره خودت
آرمان هیچی نگفت...فقط به حرصی که میخوردم خندید...
با حرص راه افتادم سمت هتل...دیگه هیچی نگفت...
منتظر آسانسور بودیم که یهو یه عرب از کنارم رد شد وبا چشمای هیزش براندازم کرد...یعنی اون لحظه قیافه ی ارمان دیدنی بود...کارد میزدی خونش در نمیومد...
اسانسور وایساد وماهم سوار شدیم....دستام رو تو سینم جمع کردم...که سنگینی نگاه آرمان رو حس کردم...سرمو بالا آوردم...نگاهش نه عصبی بود نه جدی ...اروم بود...با نگاهش من هم آروم شدم...
وتا به خودمون اومدیم...در آسانسور باز شد..
از آسانسور بیرون رفتیم...رفتم سمت اتاقم که دیدم داره دنبام میاد....
وایسادم ودستی به کمرم زدم وگفتم:
-تو کجا؟بفرما تو دمه در بده...
آرمان-باشه برو منم میام
با حرص نگاش کردم...که تک خند ه ای کرد وگفت:
-نیای بیرون ببینم عوض نکردی...اون موقع خودم میام لباسات رو عوض میکنم...
دماغم رو جمع کردم ومشتی به بازوش زدم وپررویی زیر لب نثارش کردم ورفتم تو اتاقم...
با تموم دعوا ها وحرفایی که بهم زده بود حالم خوب بود..این رفتار هاش یعنی اینکه هنوز براش مهم بودم.سرخوش شدم وبه ناچار لباسم رو با یه تاپ سفید عوض کردم وشلوارک لی پوشیدم...واز اتاق بیرون رفتم...
منتظر بود...
بی حرف رفتم سمتش...
سرتاپام رو کاوید که با حرص گفتم:
-منظورت از اون نگاه ها خودت بودی دیگه؟
خندید وگفت:
-بریم
من هم با خنده باهاش هم قدم شدم...
بچه ها همه رفته بودن تو آب وشنا میکردن..ما هم رفتیم تو آب...با فرق اینکه ایندفعه آرمان فقط پیش شهرادینا بود وشادی هم انقدر نگار رو اذیت کرد که اعصابش خرد شد واز آب بیرون رفت...
تا حدودای 3 بد از ظهر شنا کردیم وبعدش هم با همون لباس ها رفتیم KFCوغذای دریایی خوردیم...
بعد از ظهر قرار شد که بریم مرکز خرید...واسه ی خرید...
از برج المال شروع کردیم..دی تو دی...همه جارو گشتیم تا آخر به بازار اصلیش رسیدیم...
بازار اصلیش فوق العاده شلوغ بود...ایدا برای خرید یه پیراهن رفت تو یه مغازه...هرچی منتظرش موندم نیومد بیرون...آخر وقتی رفتم داخل فروشنده گفت که رفته...من هم دور خودم می چرخیدم تا پیداش کنم...ولی از هر طرف در میومدم به یه نفر میخوردم...آخر هم آیدا رو پیدا نکردم وبی خیال شدم و...با خودم گفتم...بالاخره میبینمش دیگه...
ورفتم واسه ی خرید...
مشغول خریدن یه لباس خوشگل واسه مهناز بودم که موبایلم زنگ خورد...
با دیدن اسم مهناز رو گوشیم گفتم:
-چه حلال زاده
وجواب دادم
من-الو..سلام مهناز جونم
مهناز- به به خانوم خارج رفته..خوبی خوش میگذره؟
من-آره جای تو وفرزاد خیلی خالیه...
مهناز- چیکار ها کردی...چه خبر از آرمان جونت؟
خندیدم وگفتم:
-خوبه...
مهناز-تعریف کن مردم از فضولی...
با خنده مشغول تعریف کردن با مهناز شدم وهمینطوری تو بازار راه گرفتم...واصلا حواسمم نبود که دارم کجا میرم؟
بعد از کلی حرف زدن با مهناز...خداحافظی کردم وگوشی رو قطع کردم ...
یه آن به خودم اومدم...دیدم اصلا نمیدونم کجام؟...دور خودم چرخ زدم...اصلا اینجارو نمیشناختم...از یه کوچه رفتم تو یه کوچه ی دیگه بدتر گیج شدم...موبایلم رو درآوردم به بچه ها زنگ بزنم که از بدشانسیم گوشیم...شارژش تموم شد وخاموش شد...
با اعصاب خردی گفتم:
-اه لعنتی...
ودوباره راه افتادم تو بازار هرچی جلوتر میرفتم گیج تر میشدم...
هوا داشت روبه تاریکی میرفت...همین داشت منو میترسوند...با هرکس حرف میزدم عرب بود وزبونم رو نمیفهمید...یعنی هیچ کس پیدا نمیشد انگلیسی بفهمه؟
با ترس دوباره راه افتادم...از اون بدتر نگاه هرزه ی مردهای شکم گنده ی عرب بود...که مورو به تنم سیخ میکرد...
بغضم گرفته بود...
یعنی گم شدم؟موبایلم هم که خاموش بود....
با ترس در حالی که به زور جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نکنم با امید اینکه این کوچه به بیرون راه داشته باشه رفتم توش...و تو یه کوچه ی دیگه پیچیدم...
بن بست بود...لعنتی...
دیگه نمیدونستم چیکار کنم...
از طرفی از ته کوچه صدای خنده های بلند می اومد...میترسیدم برم جلو تو کوچه گیرم بندازن...
هوا تاریک شده بود...دیگه نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم..تو یه کشور غریب...هیچکس زبونم رو نمیفهمید..عربیم زیر خط فقر بود...واقعا به بن بست رسیده بودم...
از ته دل خدا رو صدا زدم...
چند تا مرد از ته کوچه اومدن ..از خنده هاشون مشخص بود مستن...
با ترس عقب گردی کردم واومدم از کوچه بدوئم برم بیرون که محکم خوردم به یه نفر وخوردم زمین...
با ترس اشکام رو صورتم راه گرفت وتو دلم گفتم:
-شیوا کارت تموم شد
تو همین حین بود که یهو دستی شونم رونوازش کرد...ترسیدم و سرم رو بلند کردم
که با دیدن ارمان انگار فرشته ی نجاتم رو دیدم...با چهره ی نگرا ن بالای سرم وایساده بود..
اروم گفت:
-شیوا؟
نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم از سره جام بلند شدم وبدون تردید خودم رو تو بغلش انداختم وزدم زیر گریه...
آروم دستاش دورم حلقه شدوکمرم رو نوازش کرد....
انقدر احساس بی پناهی میکردم که واقعا اونجا وحضور آرمان تنها چیزی بود که میتونست حس امنیت رو بهم بده....
سرمو توی سینش فرو بردم وتی شرتش رو با اشکام خیس کردم...
ارمان کنار گوشم زمزمه کرد:
-هیش...آروم باش ...من اینجام...من اینجام
ولی جواب من فقط گریه بود وگریه
محکمتر بغلم کرد وکنارگوشم گفت:
-کجا بودی دختر خوب همه رو نگران کردی؟
با هق هق گفتم:
-م...من..گ..گم شده بودم...تر..ترسیده بودم...خیلی...ترسیده بودم..آرمان
آرمان بالحن مهربونی که این چد وقت ازش بعید بود گفت:
-کسی اذیتت کرد؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم
موهام رو ناز کرد ودر حالی که بوسه ای روی پیشونیم می نشوند گفت:
-تموم شد...من اینجام... باشه؟...دیگه گریه نکن...من اینجام
همین که حس کردم اونجاست..پیش منه آرومم کرد وازش جدا شدم و...اشکام رو پاک کردم...که همون موقع موبایل آرمان زنگ خورد
ارمان-الو شهراد...نگران نباش ..پیداش کردم پیشه منه...آره حالش خوبه...باشه الان میایم وگوشی رو قطع کرد وروبه من گفت:
-بریم بچه ها منتظرن..
سری تکون دادم ومثل بچه ها دنبالش راه افتادم که دستم رو گرفت وگفت:
-حواست باشه دوباره گم نشی..اون موقع دیگه نمیام نجاتت بدم...
لبخند بی جونی زدم وگفتم:
-مرسی
دستم رو فشار داد ومن رو برد پیش بچه ها ...همه فوق العاده نگران بودن...
همه برگشتیم هتل...بعد از خوردن شام..به پیشنهاد بچه ها دوباره رفتیم کنار ساحل...
همه گی دور هم جمع شدیم...
هرکس پیش دوستی دخترش یا نامزدش نشست...
شهراد وآیدا کنار هم نشسته بودن ودست شهراد دور شونه ی آیدا بود با تعجب نگاشون کردم که آیدا اشاره ای به گردن بند sh توی گردنش کرد...پس دوباره شهراد گردنبند رو بهش پس داده بود وچشمکی زد یعنی بعدا میگم...دوست ها ی شهراد هر کدوم با دوست دختراشون بودن...شادی هم وسط آریا وشاهرخ نشسته بود وهی میزد تو سرشون ومیگفت...خاک تو سرتون کنم...
و نگار هم...
کجا به جز جایی کنار آرمان داشت که بشینه؟
من هم تنها به دریا خیره شدم..
دریا آروم بود...

با خودم فکر کردم یعنی دیگه تنها شدم؟تا اخر عمرم؟...برگشتم ونگاهی به جمع بچه ها انداختم..دور هم میخندیدن...
دلم بدجور گرفته بود..دلم از این دنیا گرفته بود...
چه دنیای بی رحمی داشتم...
دنیایی که زندگیم رو به بازی گرفته بود...
این حق من بود؟
حق من این بود که همیشه تنها بمونم؟
به تقاص کدوم گناه داشتم مجازات میشدیم؟
به تقاص دوری از آرمان؟
یا به تقاص گناه آدم ها ی دیگه؟
باز بچه ها داشتند آواز میخوندن به تفاوت اینکه ایندفعه دیگه گیتار نداشتن...
میلاد داشت اهنگ پشت شیشه ی مهدی مقدم رو میخوند
-دیگه هر روز وهرشب لب پیمونه بر لب
مثل دیوونه ها 100 بار میام تا پشت شیشه
دیگه تنها ترین تنها ترینم تا همیشه
***
دل های عاشق و روزهای آبی
همه رفتن همه مردن تو خوابی
میموندم چشم به راهت هرجور میخواستی
برو که بی وفایی راستی راستی
***
دیگه هر روز وهرشب لب پیمونه بر لب
مثل دیوونه ها صد بار میام تا پشت شیشه
دیگه تنها ترین تنها ترینم تا همیشه
***
دل های عاشق و روزهای آبی
همه رفتن همه مردن تو خوابی
میموندم چشم به راهت هرجور میخواستی
برو که بی وفایی راستی راستی
***
میاد اون روزگاری که دلتنگ بهاری
ولی بی عشق من تا عاقبت تنها میمونی
میمونه یاد من تو قلب سنگت یادگاری

خسته بودم...از بلاتکلیفی خسته بودم...جونم واسش درمیومد...ولی پسش میزدم...
دیگه خودم هم تکلیف خودم رو نمیدونستم...زودتر از بقیه جدا شدم ورفتم داخل اتاقم...
به هیچی نمیرسیدم..هیچی...ذهنم خالی بود...دیگه کار نمیکرد...
حدودا نیم ساعت بعد هم آیدا اومد...
خوشحال بود ویه لحظه خنده از رو لباش کنار نمیرفت...
واسش خوشحال بودم...با شهراد آشتی کرده بودن وشهراد هم همون گردنبندی رو که یه روز به خاطر خودسری هاش ازش گرفته بود بهش برگردونده بود...هرچند شهراد توی جمع چیزی رو بروز نمیداد واذیت کاری ها وسربه سر گذاشتن با آیدا بیشتر از وقت های معمول بود...اما خوب آیدا هم کج سلیقه بود دیگه چیکار کنیم...واقعا نمیدونستم چطوری میخواست شهراد رو تحمل کنه...همون شب براش خواستار صبر ایوب از خداوند منان شدم...
اون شب...نه من خوابیدم نه آیدا...من از مشغله ی فکری زیاد وایدا از خوشحالی...
وآخر هم جفتی با قرص خوابمون برد...
صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم...یه کم منتظر شدم تاآیدا از خواب بیدار بشه...اما مثل اینکه ایدا قصد نداشت از خواب بیدار بشه...
حوصلم سر رفته بود از تو چمدونم پیراهن نخی خوشگلی درآوردم و پوشیدم...
پیراهنش طوری بود که رو شونش دوتا بند میخورد وکوتاه تا زیر زانوم بود...وزمینش سفید بود وروش گل های رنگارنگ وریز داشت...یه دستمال گردن آبی فیروزه ای هم دور گردنم بستم واز اتاق بیرون رفتم...لابی شلوغ بود...اما مثل اینکه بچه ها قصد بیدار شدن نداشتن....
قدم زنون رفتم سمت ساحل وکنار دریا نشستم صدای ساحل بهم آرامش میداد...
دستمال گردنم دور گردنم اذیتم میکرد..بازش کردم وکنارم انداختمش...واز سره جام بلند شدم ویه کم پاهام رو تو آب زدم واز بیکاری کنار ساحل شروع کردم به قدم زدن....
تشنم بود...یه جایی نزدیک ساحل بود که آبمیوه میفروختن....رفتم اون سمت ویه آبمیوه خریدم...

و دوباره به سمت جای قبلیم حرکت کردم..که یه لحظه حس کردم اسمم رو شنیدم...سرمو به اطراف چرخوندم کسی نبود...
دوباره اسمم رو شنیدم..
انگار یکی داشت فریاد میزد:
-شیـــوا
دقیق تر شدم...این صدای آرمان بود ؟
جلوتر رفتم نگاهم به سمت دریا افتاد...ارمان مثل دیوونه ها جلو میرفت وداد میزد..
شیوا کجایی؟
انقدر هم بلند داد میزد که گفتم..هنجرش پاره میشه...
همونطوری که مثل خنگ ها آبمیوه ام رو میخوردم یواش یواش وبا کنجکاوی رفتم اون سمت...
چش شده بود؟...نکنه اون هم مثل من خل شده بود اول صبحی؟
سرمو خاروندم...که یهو برگشت وبا دیدن من تو ساحل انگار به چشماش اعتماد نداشت...
جوری دوئید سمت من...که چشمام از تعجب نزدیک بود از کاسه ی چشمام بزنه بیرون...و دهنم مثل خنگ ها روی نی آبمیو م خشک شد تا اومدم به خودم بیام...یهو ارمان دستم رو کشید ومن رو بفل کرد وبلند کنار گوشم گفت:
-کجا بودی احمق دیوونه....فکر کردم..رفتی تو دریا...
با گنگی گفتم:
-ها؟
ارمان با حرص گفت:
-دختره ی سربه هوا...اون از دیروز که زهره ترکمون کردی این هم از امروز...اومدم دیدم دستمال گردنت کنار ساحل افتاده یه لحظه فکر کردم غرق شدی
و منو محکمتر به خودش فشار داد که یه لحظه راه نفسم گرفته شد....
من که از حرکات آرمان گیج شده بودم بی ربط پرسیدم:
-از کجا فهمیدی دستمال گردنه منه
آرمان-از پنجره ی اتاق دیدمت که داشتی میومدی این سمت...وزیر لب..سربه هوایی نثارم کرد..
من هم که نمیدونستم چی بگم مثل گیج ها گفتم:
-من خوبم...به خدا...غرقم نشدم..
وبا دودلی گفتم:
-الان هم میشه ولم کنی؟..به خدا خفه شدم
گره ی دستاش رو شل کرد...اما دستاشو از دورم باز نکرد
سرش رو کنار گردنم گذاشت...
دستم رو با تردید بالا بردم ودورش حلقه کردم...به خاطر من انقدر نگران شده بوده؟یعنی هنوز..
کنار گوشم گفت:
- یه لحظه فکر کردم...از دست دادمت...
خواستم چیزی بگم که دوباره گفت:
-هرچند من خیلی وقته که از دستت دادم
چشمام رو بستم...
دوباره کنار گوشم گفت:
-با این حال هنوز نگرانتم...هنوز...
دیگه ادامه نداد
دستمو نوازش وار پشتش کشیدم..کنار گردنم نفسی کشید وگفت:
-داری داغونم میکنی
من-آرمان...
آرمان-هیس... هیچی نگو..هیچی نمیخواد بگی...دیگه نمیخوام دروغ بشنوم..حرف نزن..ولی دروغ هم نگو...
با اینکه این حرف رو سبک وسنگین میکردم گفتم:
-تو هنوز هم من رو دوست داری؟
صورتشو به صورتم چسبوند وآروم وزمزمه وار گفت:
-متاسفانه آره...
از جواب صریحش نمیدونستم خوشحال باشم یا غمگین...
آرمان-شیوا من...
ساکت شد...لبش رو روی گونم چسبوند وگفت:
-من...من فقط یه فرصت دیگه بهت میدم...فقط یه فرصت دیگه...میتونی همه چیز رو توضیح بدی ودوباره برگردی پیش من...و میتونی هیچی نگی وتاآخر عمرت بدونه من به زندگیت ادامه بدی...
دوباره بهت فرصت فکر کردن میدم...خوب فکر کن....من بهت وقت میدم...بعد از اون اگه نیای مطمئن باش میرم پی زندگی خودم ودیگه هیچ وقت پیشت برنمیگردم...هیچ وقت...
انقدر قاطع گفت هیج وقت که یه لحظه مات موندم...توان بی آرمان بودن برای همیشه رو داشتم؟...نمیدونستم
سرشو توی موهام فرو برد ونفس عمیقی کشید و کنار گوشم گفت:
-هنوز هم بوی همون عطر رو میدن...من هنوزهم دیوونه ی این عطرم...
لاله ی گوشم رو بوسید وگفت:
-هنوزهم دیوونه ی توئم....نمیدونم چمه...نمیدونم...اما از اون شب تو خونتون خواب رو از چشمام گرفتی...نمیدونم دلیلت چیه....نمیدونم چی شده...اما اینو بدون اگه هر اتفاقی...هر اتفاقی هم که افتاده باشه... واسم مهم نیست...هیچی به جز خودت واسم مهم نبوده ونیست...
با صدای لرزونی گفتم:
-هر اتفاقی؟
آرمان-هر اتفاقی!!
من-اگه..اگه...
آرمان-الان هیچی نمیخوام شیوا...فقط به حرفام فکر کن...
تو دلم گفتم:
-دیوونتم آرمان..خیلی بیشتر از قبل...به خاطر مهربونیات ازت ممنونم...دوست دارم
آروم ازش جداشدم...دیگه طاقت اونجا موندن رو نداشتم...پشتم رو کردم وبه سمت هتل دوئیدم...
بغض تو گلوم نشسته بود
با خودم گفتم:
-ای کاش بد بودی...ای کاش ازم متنفر بودی...لعنتی چرا انقدر خوبی..با اینکه این همه اذیتت کردم بازهم بهم فرصت میدی..بازهم به منه گناهکار فرصت میدی...میگی برات مهم نیست...میگی جز من هیچی واست مهم نیست..
آرمان با اینکارات داری ذره ذره ی وجودم رو به آتیش میکشی...خدایا از این برزخم نجاتم بده

شب قرار بود بریم کنسرت شادمهر عقیلی...
شادی که روی پاش بند نبود...انقدر جیغ زد که حد وحساب نداشت...
بلیطمون همVIPبود...
جامون هم ردیف اول بود...
ساعت 7.5 رفتیم محل برگزاری کنسرت...فوق العاده شلوغ بود...
رفتیم وردیف اول وایسادیم..
شادمهر هنوز نیومده بود رو استیج...
چراغ های سالن خاموش شد...مشخص بود که یه خبرهاییه...
ویهو صدای موزیک بلند شد ونور رفت روی شادمهر...با اومدن شادمهر روی استیج همه جیغ میزدن....
شروع کرد به خوندن...
-دسته تو تو دسته من بود
دلت اما جای دیگه
تو خودت خبر نداری
اما چشمات اینو میگه
مدتی بود حس میکردم
که دلت یه جا اسیره
پشت پا زدی به بختت
کی واست جز من میمیره
***
تو میگی یه وقت ها گاهی
پیش میاد یه اشتباهی
نه دیگه دیره نمیشه
واسه تو نمونده راهی
***
دیگه دیدنم محاله
دیگه برگشتم خیاله
سزای کارت همینه
دل از اون نگات بی تابه
***
تو میگی یه وقت ها گاهی
پیش میاد یه اشتباهی
نه دیگه دیره نمیشه
واسه تو نمونده راهی
وشروع کرد به حرف زدن وخوش آمد گویی شهراد هم که طبق معمول شیطنتش گل کرده بود ومثل دخترها جیغ میزد:
-شادمهر جون عاشقتیم...
شادمهر در حین حرف زدن خندش گرفت وگفت:
-مرسی
وآهنگ دومش رو خوند...
شادمهر میخوند...اما من فقط حواسم به این بود که ببینم ارمان کجا وایساده که یهو صداش از پشت سر اومد وگفت:
-پشت سرتم
لبخند محوی رو لبامنشست وسرم رو چرخوندم...
شادمهر اومد جلو یکی یکی با طرفدارهاش دست میداد...به شهراد که رسید..شهراد دستشو گرفته بود و ول نمیکرد...
شهراد هم میگفت:
-وای شادمهر جون کجا بودی که شب ها خوابت رو میدیدم
شادمهر خودش خندش گرفته بود...ولی باز با این حال انقدر تسلط داشت که خندش رو صداش تاثیری نذاشت...
وشهراد هم با لبخند دستشو ول کرد ورفت...
دیگه تا آخر کنسرت..آرمان مثل بادیگارد ها پشت سرم وایساده بود وهوامو داشت....
شادی که قسم خورده بود امشب حتما باید یه عکس با شادمهر بندازه...بعد از کنسرت با چرب زبونی وشیطنتش از مدیر کنسرت اجازه گرفت ورفتیم پیش شادمهر...
شادمهر هم خیلی صمیمی با شادی وشهراد عکس گرفت وبه شهراد هم گفت:
-آدم وقتی ایرانی ها رو میبینه انقدر انرژی میگیره که حد وحساب نداره...
شهراد هم صمیما نه باهاش دست داد ومن هم باهاش عکسی انداختم و همه گی از محل برگزاری کنسرت خارج شدیم...
فردا صبح ساعت 8 به مقصد تهران پرواز داشتیم....
اون شب رو حسابی خوش گذروندیم وتا جایی که تونستیم خندیدیم...من هم از لاکم بیرون اومدم وحسابی خوش گذروندم...
مسافرتمون تموم شد...اما من از برگشت میترسیدم برگشتن وروبه رو شدن با حقایق زندگیم...
اما همون جا همه چیز رو به خدا سپردم...وآرزو کردم که بهترین اینده رو برام رقم بزنه

فصل ششم

بعد از گذشت اون مسافرت برگشتن ما به تهران....دوباره همه چی رفت رو روال عادی...اما این دفعه تو شرکت فوق العاده سرمون شلوغ بود چند تا پروژه سنگین داشتیم...مشغول اون هابودم...بعد از اون اتفاقات کنار ساحل وبرگشتنمون به ایران دیگه آرمان رو ندیدم...گفت بهم فرصت میده...اما واقعا من نمیدونستم...یعنی نمیتونستم بهش فکر کنم...انقدر آزار دهنده وعذاب آور بود که هر دفعه میخواستم بهش فکر کنم ...حالم بد میشد...به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم...پس ترجیح میدادم کلا راجع بهش فکر نکنم...نمایشگاه رو قرار بود تو مهر راه اندازی کنیم واز طرفی هم فشار نمایشگاه روم بود...هر چند آرمان هم دسته کمی از من نداشت...از شهراد شنیده بودم که از وقتی برگشتیم ساعت پروازهاش دوبرابر شده...و اون هم تو هیچ دوره همی شرکت نمیکنه...ماشینم که داغون شده بود وباید میرفت اوراقی....ولی بابا لطف کرد و واسه ی اینکه پیاده رفت وآمد نداشته باشم با وجود مخالفت ها ی من یه زانتیا واسم خرید..هرچند شادی میگفت حواست به این یکی باشه ها...داغ رانندگی پشت این یکی رو به دلم نزاری...
شادی هم اون روز ها درگیری های خودش رو داشت...هر سال آموزشگاهشون یه کنسرت موسیقی میذاشتن... وشادی هم حسابی درگیر تمرین بود واین روزها کمتر خونه بود و بعضی وقات هم که بیکار بود با دوستاش میرفت بیرون...
اون روز رو خب یادم میاد...
با مهناز رفته بودیم تجریش تا من فیکساتیو بخرم...
بعد از خریدن فیکساتیو سوار ماشین شدیم که برگردیم که تو همین حین موبایلم زنگ خورد...
شمارش آشنا نبود...با این حال جواب دادم
من-بله بفرمایید؟
صدای شادی تو گوشی پیچید که با نگرانی گفت:
-الو شیوا؟
من-جانم شادی؟تویی؟
شادی با صدای لرزون گفت:
-شیوا چیزه...
من-جانم شادی چیزی شده؟
شادی-شیوا من...من یه گندی بالا اوردم
با استرس گفتم:
-چی شده شادی ؟
شادی با بغض گفت:
-شیوا من الان اداره ی منکراتم
ناخودآگاه پام رفت رو ترمز و با جیغ گفتم:
-چی؟کجا؟واسه ی چی؟
یهو شادی با بغض گفت:
-توروخدا جیغ نزن فقط بیا...اینا همش به من فحش میدن..به خدا من کاری نکردم...فقط با دوستام رفته بودم بیرون
صدای مردی اومد که گفت:
-چه خبره گفتم فقط یه دقیقه
من-شادی گوشی رو بده به طرف
شادی آروم گفت:
-نمیشه به خدا ازش میترسم..
من-باشه کجایی...ادرس رو بده
شادی با ترس ودلهره آدرس رو داد وبعد هم گوشی رو قطع کرد
با کلافگی دستی به پیشونیم زدم وقطع کردم
مهناز-چی شده شیوا؟
من-شادی رو گرفتن
مهناز-هــی...واسه ی چی؟
من-نمیدونم...
واز بریدگی دور زدم وراه افتادم سمت اداره...
قبل از ورود به اداره با مهناز سر وریختمون رو درست کردیم..هرچند مشکلی نداشتیم...چون از سره کار اومده بودیم...
با دلهره رفتیم تو اداره...
از یه مرد پرسیدیم که اشاره زد باید از کجا بریدم
به اون سمت رفتیم..که تا پام خورد تو اتاق شادی رو دیدم...
سر ووضعش اشفته بود...انگاری که با کسی دعواش شده بود...
شلوار ورزشی سفیدی پاش بود که کنارش 3تا خط مشکی داشت ویه مانتوی کوتاه مشکی استین سه ربع ...موهاش که مشخص بود به خاطر اداره رفتن زیر شالش وصورت بدون آرایش....
فوری رفتم سمتش وگفتم:
-شادی
چونش از بغض میلرزید...
یه زن چادری باصدای بلند گفت:
-نسبتت با این دختره چیه؟
من-خواهرشم
زنه-این فکر کرده اینجا خونه باباشه اینطوری میاد بیرون؟...به قد وقوارش نمیخوره زیره 9 سال رو داشته باشه...خجالت نمیکشه این چه طرزه رعایته حجابه؟ شهیدها با دیدن این سرووضع دخترهای ایرانی تنشون توگور میلرزه...حرمت خونشون رو نگه دارید ایران رو کردید لونه ی فسادتون...دخترهای هرجایی
مهنازبا عصبانیت گفت:
-خانوم حواستون به حرف زدتون باشه...این چه طرزه حرف زدنه یه خانومه؟...این دختر خیلی پاک تر از این حرفاست که این القاب زشت رو که از دهن یه خانوم نباید خارج بشه بهش نسبت میدید...
زنه-پاکی از سروروش میباره
شادی که با دیدن من اعتماد به نفس گرفته بود... گفت:
-به خدا من کاری نکردم...فقط با دوستام رفته بودم بیرون
زنه-ساکت دهنتو ببند...



من-خانوم مراقبه حرف زدنتون باشید...خواهره من بی صاحب نیست باد انداختید تو غبغب وداد میزنید بخواهید به توهین کردنتون ادامه بدید ....بلافاصله بعد از بیرون بردن خواهرم ازتون شکایت میکنم

زنه-توساکت شو... خودت هم مشکل منکراتی داری...این چه وضعه مانوتئه؟چرا انقدر تنگه؟...اصلا خواهرت نمیتونه بیاد بیرون...یه نگاه به سر وقیافش بنداز این چه وضعه لباس پوشیدنه...اون وقت میگن چرا جوون های ما هوایی شدن یه نگاه به طرز لباس پوشیدن خواهرت بنداز...به یکی از مامورهای زنمون حمله کرده...تو صورتش چنگ انداخته...یعنی چی ..این چه وضعه مملکته که شماها درست کردید...فکر کردید اینجا خونه ی پدرتونه..هر غلطی دلتون خواست بکنید؟
شادی-منم شکایت میکنم ازتون بهم دستبند زدید...مگه من مجرمم؟ تازه مامورتون خیلی بی ادب بود به من فهش داد یه سیلی هم زد تو صورتم...حقش بود باید بیشتر میزدمش...
زنه-ساکت شو...پروندتو سنگین تر نکن
من-خانوم ما الان باید چیکار کنیم؟من نمیخوام خواهرم اینجا بمونه
همون موقع یه مرد مسن وارد همون دفتر شد که اون دونفر بهش ادای احترام کردند...
مرده رفت وروی صندلیش نشست وگفت:
-اینجا چه خبره؟
زنه-جناب به شکل وقیافه ی این دختره نگاه کنید... انگار تو خونه باباشه...به مامورمون هم چنگ زده...توخیابون هم با کلی کولی بازی سوار ماشین کردیمش
مهناز خندش گرفته بود وزیر لب به من گفت:
-خوب کرده...
مرده-با پسر بوده؟
زنه-نه
مرده نگاهی به شادی انداخت ورو به من گفت:
-نسبتتون
من-خواهرشم
مرده-پدرش کجاست؟
من-در دسترس نبودند
مرده-چند سالشه؟
من-17
مرده-یا باتعهد مادر یا با تعهد پدر به غیر از اون نمیشه بیرون ببریدش
من-جناب خواهش میکنم...خواهره من تاحالا یه کار زشت هم ازش سرنزده خواهش میکنم
مرده-نمیشه خانوم قانون اینه
من-باسند حل نمیشه؟
زنه-همینه دیگه جناب که انقدر فساد تو ایران رو به رواجه... به خاطر همچین آدم هاییه که به جای کنترل بچه هاشون ...بی دلیل ازشون حمایت میکنند...وتازه به فکر تنبیهش هم نیستن وفقط میخوان با سند خودشون رو خلاص کنن...
من-خانوم شما شیوه ی تربیتی خودتون رو انجام بدید تو شیوه ی تربیتی مادر وپدر من دخالت نکنید
زنه-خیلی پررویی
مرده بلند گفت:
-کافیه زنگ بزنید مادر پدرش بیان اون وقت میتونید ببریدش
دستی به صورتم کشیدم وشماره ی بابا رو گرفتم
طفلی بابا از پشت گوشی کپ کرده بود وفقط میپرسید:
-شادی خوبه؟و وقتی گفتم فقط به خاطر احمق بازی های بچه گونش گرفتنش بابا گفت که فوری خودش رومیرسونه
به یه ربع نکشیدکه شهراد هم اومد وبا دیدن شادی نفس نفس اومد تو...جدی بود نه میخندید نه قصد شوخی داشت
شادی بادیدن شهراد گریه اش گرفت...شهراد با اعصاب خرد اومد تو
زمزمه ی زنه رو شنیدم که میگفت:
-الان کل خانوادش میان
شهراد اومد جلو وگفت:
-شادی
شادی-داداش به خدا من کاری نکردم من فقط رفته بودم بیرون..مگه بیرون رفتن جرمه...به لباسم گیر دادن...کجای لباس من زنندس؟...من اون ابروهای کتلتیم کی به من نگاه میکنه؟
شهراد-باشه باشه اشکال نداره...گریه نکن...
شادی با مظلومیت گفت:
-داداشی من تاحالا اینجا نیومده بودم همش بهم فهش میدادن
شهراد شادی رو بغل کرد وگفت:
-اشکالی نداره
زنه-آقا چی شد پدرش کیه؟مشخصه؟...بابای این دختره ی...
شهراد فوری پرید تو حرفش وگفت:
-خانوم اگه یه کلمه حرف نامربوط راجع به خواهرم از دهنتون بیرون بیاد به محض گذاشتن پام بیرون از این اداره وکیل میگیرم وازتون شکایت میکنم... که تموم اون درجه هایی که روی شونتون ردیف کردید ویه روزه بکنند...فکر کردید بی کس وکاره یا مثل دختر فراری هاییه که میارید اینجا ومثل یه تیکه آشغال باهاشون رفتار میکنید...؟حق ندارید عقده های خودتون رو سر خواهر من خالی کنید..متوجه هستید که چی میگم؟
انقدر شهراد محکم وجدی حرف میزد..که دهن زنه بسته شد وچادرش رو محکم دور خودش پیچید...
شهراد هم رو به مرده ادامه دادم:
- با تعهد من نمیشه؟
مرده-نه آقا قانون اینه...عوض نمیشه
شادی باز گفت:
-به خدا من کاری نکردم مامورشون بهم فحش داد..یه سیلی هم زد تو صورتم
شهراد-باشه جوجه گریه نکن...اشکالی نداره من جوجم رو میشناسم کار خطا نمیکنه
این دفعه بابا بود که اومد تو وبا دیدن ما اومد داخل
شهراد-آقا ایشون پدرمن
بابا-شادی کجاست؟
شادی سرش رو انداخته بود پایین ونگاه نمیکرد...
طفلی هم ترسیده بود هم خجالت میکشید اسم منکرات برای این بچه که عقلش اندازه ی یه بچه ی 6.7 ساله بود خیلی سنگین بود
بابا مستقیم رفت سمت مرده وشروع کرد باهاش به حرف زدن
زنه هم داشت وراجی میکرد بدجور رو اعصابم بود...
همون حرف هایی که به من زده بود رو به بابا هم زد ولی با ملاحظه تر.... بابا که معلوم بود اعصابش خرد شده گفت:
-خانوم محترم شما از اون جبهه ای دم میزنید که من 2سال و8 ماه توش بودم ؟
دهن زنه چفت شد...زنیکه آشغال
هرچی لایق خودش بود بار شادی کرد
بابا- باید کجا رو امضا کنم؟
مرده-اینجارو
بابا مشغول نوشتن مشخصاتش شد که یه دفعه همون مرده گفت:
-شما تو کدوم گردان بودید؟
بابا هم یه گردان گفت...فکر کنم خراسان بود...دقیق یادم نیست
مرده نگاهی به بابا انداخت وگفت:
-علی خودتی؟
بابا نگاهی به مرده انداخت یهو گفت:
-احمد؟
مرده خندید وبلند شد وبا بابا دست داد وگفت:
-خوبی علی ؟چیکار میکنی پیرشدی مرد
بابا-چیکار کردی پیرمرد...اینجا چیکار میکنی
شادی با ترس به بابا ومرده نگاه کرد گویا هم جبهه ای دراومده بودند....مرده روبه بابا گفت:
-ماشالله بچه هاتن؟
بابا-بله
وچشمکی به بابا زد وصداش رو بلند کرد وگفت:

-ببر دخترتو ولی بهش بگو اینجا خارج نیست... هواسش به خودش باشه..لباساش هم درست بپوشه ..این یه دفعه رو به خاطر روی گل تو ازش گذشتیم



زنه-جناب یکی از مامورها رو هم زده...
مرده برگشت وبه شادی گفت:
بله؟...درست میگن
شادی با صدای گرفته ای گفت:
-بهم توهین کردن وتو صورتم هم سیلی زدن...من فقط از خودم دفاع کردم...
بابا برگشت سمت شادی ...که شادی سرش رو پایین انداخت...
مرده-خیلی خوب..سنش هم که زیره سن قانونیه...تعهد نمیخواد بده...ببریدش
خلاصه بابا هم بعد از خوش وبش با همون مرده که گویا فامیلیش افرا بود... شماره رد وبدل کرد و بعدش هم همه باهم اومدیم بیرون شادی همچنان گریه میکرد
بابادستشو انداخت دور شونه ی شادی وگفت:
-واسه چی گریه میکنی بابایی؟
شادی-بابایی تو که رو من بد فکر نمیکنی؟
بابا خندید وگف:
-نه پدرسوخته... سوارشو بریم خونه که کلی گرد وخاک به پا کردی
شهراد-مگه کار نداری برو من میبرمش خونه وگوش شادی رو با خنده گرفت وپیچوند وگفت:
-خیلی هاری به قرآن...مردم پلیس میبینن فرار میکنند...این وایساده چنگ هم انداخته تو صورت یارو
شادی وسط گریه خندش گرفت...
بابا-اذیتش نکن.. حواست بهش باشه
وشادی رو بغل کرد وسرش رو بوسید ورفت
مهناز-شلوار ورزشی پوش؟خوبی؟
شادی-مهناز من سابقه دار شدم الان؟
مهناز زد زیره خنده وگفت:
-نه بابا سابقه ی چی؟منم وقتی دانشجو بودم 5 بار ازم تعهد گرفتن...هر دفعه هم تعهد سری قبلشون رو یادشون نبود...
شهراد-بریم خونه لباس هات رو عوض کن... میخوام شام ببرمت بیرون
شادی یهو گفت:
-مامان که خبر نداره
من-نه
شادی-اگه بفهمه من رو میکشه...همیشه میگفت سربه هوایی...حالا اگه بفهمه...تنبیهم میکنه...
دلم واسش سوخت وگفتم:
-درکت میکنیم...ولی ایندفعه سعی کن منطقی برخورد کنی...نپرطرف رو بزن....نمیگم کار اونا درسته ولی اونا مامورن ومعذور...یه عذرخواهی کن...اگه هوار وداد راه نمی انداختی عمرا پات به اینجا کشیده نمیشد...این یه بار هم ازت گذشتن چون زیر سن قانونی بودی...اگه 18 سالت بود...امشب رو موندگار بودی...حالا هم راه بیفت بریم
شادی مظلومانه سر تکون داد وسوار ماشین شهراد شد...
به اصرار من وشهراد...مهنازهم موند وقرار شد زنگ بزنیم فرزاد هم بیاد...
وقتی رفتیم خونه...فکر کردیم مامان خبر نداره...ولی خبر داشت وحسابی با شادی دعوا کرد...
همیشه به شادی میگفت...شرنباش شربازی در نیار...ولی کجا بود گوش شنوا....
بالاخره اون شب هم گذشت ...غذا رو سفارش دادیم آوردن خونه...فرزاد هم اومد خونمون..شب خوبی بود...و مامانینا هم بیشتر با فرزاد ومهناز آشنا شدن...

***

تو آشپزخونه مشغول سرکشیدن شیشه ی آب بودم... که یهو مامان گفت:
-راستی فردا شب دعوت داریم خونه ی مینا جون...
آب به طرز فجیعی تو گلوم شکست...و گفتم:
چی؟
مامان-آب بخور خفه شدی...
یه کم آب خوردم حالم جا اومد...
من-واسه چی دعوتمون کردن؟
مامان-مگه شهراد بهت نگفت؟
من-نه
مامان-دیروز دخترش از امستردام اومد وامروز هم پسرش با خانوادش از دبی اومد
من-جدی؟
مامان سری به نشونه ی مثبت تکون داد...
من-باشه برید خوش بگذره
مامان-بریم؟پس عالی جناب چی؟
من-مامان انتظار نداری که پاشم بیام خونشون؟...ازشو ن خیلی خجالت میکشم..مخصوصا مینا جون..
مامان-اتفاقا خیلی اصرار کرد وگفت که تو هم حتما باشی..
من-چی؟...شوخی که نمیکنی مامان...بیخیال...به خدا خجالت میکشم
مامان-مهم اصل کاریه که از اصل کاری خجالت نمیکشی...مخالفت هم نداریم فردا شب میریم خونه ی مینا جون
نفس کلافه ای کشیدم وموهام رو به شدت بهم ریختم و جیغ خفه ای کشیدم که مامان با چشم های گرد نگام کرد وگفت:
-نه مثل اینکه تو هم از دست رفتی...
خندیدم و از سره جامبلند شدم و رفتم بالا...بابا من میخواستم یه مدت دور باشم ازش...چرا تا میخواستم ازش دور شم سره راهم سبز میشد...خدایا بهم صبر بده....حالا چطوری باهاشون چشم تو چشم شم؟
با خودم گفتم...همونجوری که مثل سیب زمینی زل زدی تو چشمای آرمان تو چشم های اونا هم زل بزن...

-من غلط بکنم



-تو که همیشه کارت غلط کردنه

-حالا میگی چیکار کنم؟
-هیچی مثل ادم برو رفتارت هم ادمانه باشه اگه روی بونت هم تاکید کردن یعنی باهات مشکلی ندارن
نفسم رو خالی کردم و خودم رو روی تخت پرت کردم وبه این فکر کردم که واسه فرداشب چی بپوشم؟

***

با تردید از ماشین پیاده شدم...هنوز هم نمیدونستم اینجا چیکار میکنم...با دیدن این باغ انگار دوباره خاطراتم زنده شده بودن...همون باغ تو فشم...همون جای خوشگل...دقیقا میدونستم اگه یه قدم جلوتر برم صدای آب رو هم میشنوم...
بابایینا جلو میرفتن ومن پشت سره همه جلو میرفتم...واقعا خدا هیچ کس رو تو اون موقعیت نذاره..خیلی سخت بود...از یه طرف تداعی خاطرات..از یه طرف روبه رویی با خانواده ی آرمان...
بابایینا مشغول سلام واحوال پرسی شدن...من سر به زیر جلو رفتم که یهو مینا جون گفت:
-به به شیوا جون ..سلام عزیزم خیلی خوش اومدی
من که تو شوک رفتار مینا جون بودم رفتم جلو و خیلی متشخصانه باهاش روبوسی کردم...
بابای آرمان از مینا جون مهربون تر...
یه دختر کنار بابای ارمان وایساده بود که از چهرش میتونستم بگم که آمیتیسه
خیلی صمیمانه اومد جلو وگفت:
-شما باید شیوا جون باشید درست میگم؟
من-بله وشما هم باید آمیتیس باشید؟
آمیتیس لبخند زد...لبخندش عجیب شبیه لبخند های آرمان بود.. ..با لحن مهربونی گفت:
-از تعریفی که راجع بهت شنیدم خیلی ماه تری...
من-مرسی شما لطف دارید...عزیزم
خندید ودر گوشم گفت:
-نمیدونی تو خانواده ی ما چه قدر هوادار داری
وچشمکی بهم زد...
شرمگین شدم وبا شوهرش و برادرش آوش که آراد صداش میزدن هم که کنارش وایساده بودند هم سلام واحوال پرسی کردم...
آراد هم که به نظر شیطون می اومد..چون نرسیده داشت با شهراد شوخی میرد...زن بانمکی هم داشت...ریزه میزه وبا نمک...یه پسر بچه ی توپولی 4 ساله هم کنارش وایساده بود که بادیدن من خودش رو پشت مامانش قایم کرد
جلوش نشستم وگفتم:
-بیا ببینم جوجو..چه قدر تو نازی اسمت چیه
با یه صدای خیلی بامزه گفت:
-آرتان
من-آرتان یه بوس بهم میدی
صورت توپولیش رو جلو آورد وگونش رو محکم بوس کردم...زن آراد که اسمش راشین بود...
وای این زود با همه کس جور نمشه..چه زود با شما مچ شد...
خندیدم واز تو کیفم یه شکلات بهش دادم...
و از سره جام بلند شدم...
آرمان رو دیدم نگاهی بهم کرد وابرویی بالا انداخت ولبخند محوی رو لباش نشست وگفت:
-سلام خوش اومدی...
من-سلام مرسی..
نگار هم در حالی که موهاش رو دور انگشتش تاب میداد... بهم سلام کرد...
و با تعارف مامان آرمان همه گی رفتیم داخل...
این جارو کامل میشناختم...هرجاش من رو یاد یه خاطره مینداخت...
جلوی در مانتوم وشالم رو از تنم درآوردم....یه تک پوش آبی فیرو زه ایه شیک دکلته تنم بود با شلوار جین سفید...کنار مامان نشستم
مینا جون-چه خبر شیوا جون...یه مدت نبودی به ما سر نزدی...خیلی دلمون واست تنگ شده بود...
من-شرمنده...ببخشید...یه مقدار کار داشتم...
میناجون-از آرمان شنیدم میخوای نمایشگاه نقاشی بزنی ...
من-بله با چند تا از بچه ها دور هم جمع شدیم
آمیتیس-جدا؟نقاش هم هستی شیوا جون؟...نمایشگاهت کی برگزار میشه؟حتما میخوام کارهات رو ببینم
من-تومهرماهه...اما تاریخ دقیقشو راستش نمیدونم
آمیتیس-چه قدر عالی...حتما میام
لبخندی به روش زدم...خیلی مهربون بود...درست مثل ارمان...کلا خانوادگی آدم های مهربونی بودن...
صدای خنده ی آراد وشادی وشهراد وارمان تو خونه پیچید...
مینا جون گفت:
-شهناز جون....این آراد هم که می بینید مثل شهراد وشادی جان...آتیش پارس...
آراد که داشت با شادی میخندید گفت:
-نه والا مامان...این کوچیکه که درسته من رو قورت میده چه برسه به بزرگه...
هممون خندیدیم...
نگار هم که نزدیک آرمان رو یه مبل تکی نشسته بود وهمش نگاهش به آرمان بود..
آرتان اومده بود جلوی من وایساده بود ومنو نگاه میکرد...دلم واسش ضعف رفت وکشیدمش تو بغلم...
دوباره بوسم کرد واز بغلم رفت بیرون....
داشت میرفت سمت آراد که نگار بهش گفت:
-آرتان میای بغلم؟
آرتان واسش زبون درازی کرد ویهو به نگار پشتشو کرد و واسش زد پشتش
یعنی مجلس با خنده ی شهرادینا منفجر شد...من هم نتونستم خودم رو نگه دارم وخندیدم...نگارهم به ناچار خندید
ولی راشین حسابی گوش آرتان رو پیچوند ودعواش کرد....
هرچند واقعا صحنه ی بامزه ای بود....
آمیتیس اومد وکنارم نشست وگفت:
-میبینی برادر زادم هم عاشقت شده...
خندیدم وگفتم:
-شیرین ترین بچه ایه که به زندگیم دیدم...
آمیتیس-فتوکپی برابر با اصل بچه گی های آرمانه
من-واقعا؟
آمیتیس-البته صد رحمت به آرتان..آرمان خیلی شیطون بود..باورت میشه از دیوار راست بالا میکشید؟همیشه زیرناخوناش سفید بود...
خندم گرفت وگفتم:
-باورم نمیشه...
وبا آمیتیس مشغول تعریف شدیم..جالب آرتان بود ...همش می اومد ومی ایستاد وبه من نگاه میکرد...
یعنی دلم میخواست بخورمش...
یه بار که همین طوری داشت منو نگاه میکرد..یهو آرمان از پشت یقه ی بلوزش رو گرفت واز روزمین بلندش کردو با خنده گفت:
-بیا بریم بچه هیزی نکن...
که همه زدن زیره خنده
احساس خوبی داشتم...باورم نمیشد خانواده ی آرمان مخصوصا مینا جون وباباش انقدر منطقی برخورد کنن...حالا دیگه آروم گرفتم...
بعد از شام رفتیم واسه ی قدم زدن تو باغ....وقتی رقتیم به اون قسمت که اون برکه ها واون بید های مجنون بودن ...ناخودآگاه از به یادآوری اون روز لبخندی رو لبم نشست که لبخندم از چشم آرمان دور نموند....
ارمان به من نگاه کرد ویهو برگشت وبه شهراد گفت:
-شهراد این یه تیکه حال میده واسه قول و قرارای عاشقونه نه؟...البته از اون ها که بعدم بزنی زیرش ها!
حق داشت...شاید اون خاطرات برای من شیرین بودن...اما برای آرمان به بدترین نحو ممکن تموم شد...وحق داشت ازیادآوری اون روزها حس خوبی پیدا نکنه...
بغضم گرفته بودم...اما عادی رفتار کردم...
سرمو انداختم پایین و رفتم داخل ساختمون و تا اخر شب خودم رو با آمیتیس سرگرم کردم

واخر هم با رد وبدل کردن شماره با آمی برگشتیم خونه..

چند وقتی از اون شب گذشت ....تابستون هم تموم شد و هوای تهران رو به خنکی رفت... دعا میکردم هرچه زودتر بارون های پاییزی شروع بشند... بدیش این بود که باید میرفتم دانشگاه و واسم سخت میشد که هم کار وهم درس وهم نقاشی کنار هم باشند ...هر چندپروژه ی شرکت رو تحویل داده بودیم و سرمون یکم خلوت شده بود وبه قول معروف نفس راحتی کشیده بودیم...اما با این حال بیشتر به فکر نمایشگاهم بودم ....من تموم حسم رو روی کارام گذاشتم....وبرای تک تک شون ارزش قائل بودم...بزرگترین مشغله ی فکریم تو این روزها این بود که باید جواب آرمان رو میدادم...اما آماده که نبودم هیچ...از هرچی دوره همی فرار میکردم تا باهاش روبه رو نشم....
بگذریم...
مشغول کامل کردن اصلی ترین کارم که 3ماه تابستون رو روش زمان گذاشتم بودم...
شهراد بدون در زدن وارد شد و گفت:
-سلام به به شیکاسو خسته نباشی!
دست از کار کشیدم وگفتم:
-حکمت سا ختن در اتاق واسه تو وشادی چیه؟
شهراد هم فوری گفت:
-که سرزده وارد شی
تک خنده ای تحویلش دادم...
اومد ویکی یکی تابلوهام رو برانداز کرد واومد ...وقتی به تابلوی زیر دستم رسید گفت:
-من با این یکی بیشتر ارتباط برقرار میکنم
من-این اصلی ترین کارمه...هنوز یه کم ریزه کاری داره...
شهراد- هوم عالیه...
ویهو انگار چیزی یادش افتاده باشه دستاشو بهم کوبید وگفت:
-شیوا فردا شب جایی قرار مدار نزاری ها.... خونه آرمان دوره همی داریم... سور اولین حقوق زنگیه نکبتیشه راننده طیاره!!!
تک خنده ای کردم وگفتم:
-شهراد.. بیخیال حوصلشو ندارم
شهراد-مگه قول ندادی که بعداز یه فرصت دیگه که بهت داد جوابش روبدی!!... بیا تکلیف بدبخت و روشن کن ... فکر نکن اوضاع اون از تو بهتره ...اگه میخواهیش بسم ا... نمیخوای هم یه بار واسه ی همیشه تمومش کن...
با استرس گفتم:
-شهراد تو که میدونی...
وسکوت کردم
شهرادکه حرفم رو گرفت گفت:
-اگه من اون روز انقدر عصبی شدم واسه این بود که باید حق اون بی ناموس رو کف دستش میذاشتم احمق جون ...مهم اینه که ارمان عاشقته اون فقط یه اتفاق بوده... من رفیق خودم رو میشناسم... خودم رو میزارم جای آرمان اگه این اتفاق واسه ایدا افتاده بود من نمی بخشیدمش؟
خیلی صریح گفتم:
-نه...تو به خاطر یه دوره همی دوستانه ...ولش کردی
شهراد-جریان ایدا با جریان تو فرق داره... آیدا دیگه داشت هرز پری میکرد ...باید به خودش میومد...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-من این چند وقت خیلی فکر کردم...وبه این نتیجه رسیدم که با این حقیقت کنار بیام وراجع بهش هم با آرمان حرف بزنم..حق با توئه باید تکلیفمون رو مشخص کنم....امشب هم میام... اما ازم نخواه حقیقت رو به آرمان بگم...نمیتونم...حتی اگه به قیمت از دست دادنش باشه...
شهراد کلافه گفت:
-شیوا بچه نباش آرمان هم بچه نیست که به خاطر یه این طور مسئله ای ازت متنفر بشه...با تنها کاری که میتونی آرمان رو از خودت متنفر کنی اینه که بهش دروغ بگی...اون موقع مطمئن باش دیگه هیچ وقت پیشت برنمیگرده...و اون روز مطمئنم که روز پشیمونیه توئه و وقتی واسه ی جبران نداری....
واز سره جاش بلند شد وگفت:
-پاشو بیا وقت شامه
واز اتاق رفت بیرون...
بغضم ترکید...
من..من نمیتونستم...قدرتش رونداشتم...
من باید تمومش میکردم...تنها راه من همین بود...
آره باید تمومش میکردم...
واسه ی همیشه.....
سهیلا بازدید : 318 پنجشنبه 14 شهريور 1392 زمان : 21:23 نظرات ()