close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت8
loading...

رمان شاپ

یه مانتوی نازک سفید برداشتم...با شلوار جین مشکی وشال مشکی سفید وکیف ورنی مشکی وکفش پاشنه 5 سانتی مشکی... گوشواره هایی بلندی به گوشم آویزون کردم وساعتم رو به مچ دستم بستم نگاهم به دستم افتاد واون خراش عمیق روی دستم...نفس عمیقی کشیدم این زخم تا همیشه روی دستم مهمون بود..مچ بندی رو به دستم بستم که جای زخمش مشخص نشه...چون هرکس میدیدش بدون استثنا میفهمید جای خراش خودکشیه....یه لحظه حالم گرفته شد اما فوری به خودم اومدم وحس های بد رو دور کردم تو آینه ی قدی به خودم نگاهی کردم ...بابلاخره بعد از چند وقت…

رمان دوراهی عشق ونفرت8


یه مانتوی نازک سفید برداشتم...با شلوار جین مشکی وشال مشکی سفید وکیف ورنی مشکی وکفش پاشنه 5 سانتی مشکی...

گوشواره هایی بلندی به گوشم آویزون کردم وساعتم رو به مچ دستم بستم
نگاهم به دستم افتاد واون خراش عمیق روی دستم...نفس عمیقی کشیدم این زخم تا همیشه روی دستم مهمون بود..مچ بندی رو به دستم بستم که جای زخمش مشخص نشه...چون هرکس میدیدش بدون استثنا میفهمید جای خراش خودکشیه....یه لحظه حالم گرفته شد اما فوری به خودم اومدم وحس های بد رو دور کردم
تو آینه ی قدی به خودم نگاهی کردم ...بابلاخره بعد از چند وقت خودم رو دیدم..شیوارو..همون شیوای همیشگی
با مطمئن شدم از تیپم از اتاق بیرون رفتم که شادی از اتاقش اومد بیرون وسوتی زد وگفت:
-اوه..اوه چی شدی؟در خدمت باشیم خانوم
خندیدم ونگاش کردم...شلوارورزشی سبز رنگی پاش بود با مانتوی سرخابی وشال سبز وآلستار سرخابی...تیپش خیلی با مزه شده بود
با هم از پله ها پایی رفتیم...
شهراد با دیدن من وشادی گفت:
-درخدمت باشیم خانوما
شادی-تو اگه عرضه داشتی در خدمت آیدا بودی
وبا دیدن قیافه ی شهراد حساب کار دستش اومد جیغبی کشید واز خونه بیرون رفت وشهراد هم دنبالش رفت
مامان وبابا با دیدنم کلی تعریف کردن وبا خوشحالی بدرقمون کردن
اما تا پام رو از خونه بیرون گذاشتم سست شدم..حس میکردم که نمیتونم...اما به خودم نهیب زدم خودتو جمع وجور کن و برو ببینش وبه همه ثابت کن همه چیز تموم شده..
با این فکر اعتماد به نفسمو پیدا کردم ورفتم سمت ماشین شهراد
سوار شدم وراه افتادیم... وتوی راه هم به دعوای شادی وشهراد گوش دادم که همدیگه رو بسته بودن به متلک و من هم میخندیدم...
قرارشون یه رستوران تو دربند بود...
وقتی رسیدیم در رستوران از تعداد ماشین هایی که اونجا پارک شده بودند میشد فهمید که چه قدر شلوغه...
نفس عمیقی کشیدم واز ماشین پیاده شدم...
دستام یخ بودن..
شادی دستم رو گرفت وکشید وگفت:
-اوه..چه قدر دستات سرده...سردته؟
من-نه بابا
و وارد رستوران شدیم شهراد و شادی مشغول سر چرخوندن تو رستوارن شدن که شهراد گفت:
-اوناهاشن اونجان
سرمو بلند کردم و بادیدن آرمان ودختری که کنارش بود یه لحظه خشک شدم که با تکون شادی به خودم اومدم
این همونی بود که شهراد میگفت؟چرا اینطورین؟انقدر صمیمین...صداهای توی سرمو خفه کردم وسعی کردم خونسرد باشم...روی یه تخت نشسته بودن وکلی دختر وپسر مشغول خندیدن بودند
با نزدیک شدن ما همشون توجهشون به ما جلب شد و بادیدن شهراد..دست وشوت راه انداختن وگفتن:
-ایول داداش شهراد...
شهراد-خواهش میکنم..خواهش میکنم من متعلق به شمام...
شادی-بکش کنار هیکلتو لگن...
همه زدن زیر خنده
شهراد-معرفی میکنم...این عقب مونده رو که می بینیدشادیه...و دست منو کشید وگفت:
- اینم خواهر گلم شیواست
همه سری به نشونه ی آشنایی تکون دادن..سرمو بالا آوردم و با دیدن ارمان که داشت از خنده قهقهه میزد..تعجب کردم..این همونی بود که سری آخر تو اتاقم دیدم؟
شهراد باهام همراه شد وهم رو یکی یکی بهم معرفی کرد(4 تا پسر بودن که با دوست دختراشون اومده بودن...خدایی هم همشون خوشتیپ وخوش لباس بودن...اسم یکی از دوستاش علی بود..چشمای خاکستری داشت وخیلی متشخص بود اسم دوست دخترش هم پانی بود...بعدی میلاد بود که اون هم مثل شهراد شوت بود واسم دوست دخترشم که زیادی آویزون بود رویا بود...بعدی مهران بود این کلا یه درجه هم از شهراد گیج تر میزد از همون لحظه ی اول فهمیدم ودوست دخترش که دختر نازی بود اسمش نیلو بود وبعدی سینا بود که از بقیه سنش بالا تر میزد وبا نامزدش نوشین اومده بود)تک به تک مشغول دست دادن با همشون شدم..شادی رو دیدم که گفت:
-به سلام داداش آرمان نوکریم چاکریم به مولا
آرمان خندید وگفت:

-سلام شلوار ورزشی پوش




شادی رو به دختر کنارش گفت:

-و شما مادمازل؟
دختره به طرز مسخره ای قری به گردنش داد و روبه شادی گفت:
-نگار
شادی ادای لهجشو دراورد وگفت:
-اها I am black board
دختره هم لبخند مسخره ای زد ورو به آرمان گفت:
-وای هانی این چه قدر بامزس
شادی دماغشو جمع کرد ونمیدونم زیره لب چی بارش کرد ..خندم گرفت...قدرتم رو جمع کردم ورفتم سمتشون
شهراد-این یارو هم که میشناسی آرمان بزغالس
تموم اعتماد به نفسم رو جمع کردم و گفتم:
-سلام
آرمان خیلی جدی ومعمولی سرشو به سمت من چرخوند وگفت:
-سلام...خانوم
خانوم؟از این همه سرماش تعجب کردم...به دختری که کنارش بود نگاه کردم وگفتم:
-خوشبختم ...شیوام
دختره پشت چشمی نازک کرد وگفت:
-منم نگارم..همچنین
ودستشو دور بازوی آرمان حلقه کرد
با پوزخند ابرویی بالا انداختم ورفتم پیش شادی وکفشامو در آوردم وپیش شادی وشهراد نشستم...
قلبم مثل گنجشک میزد...دستام میلرزید...یه چیزی رو گلوم گیر کرده بود...اما سعی میکردم اروم باشم... همش نگران این بودم که آرمان حالموبفهمه... اون حالم روخیلی خوب میفهمید...قدرتمو جمع کردم و نگاهی بهش انداختم اصلا انگار نه انگار که من اونجام...نگار بهش چسبیده بود وگه گاه زیر گوش آرمان چیزی میگفت ومیخندیدن یا بهتره بگم لباش رو میچسبوند به گوش آرمان...خونم به جوش اومد..نگاهی بهش انداختم ...دختره قشنگی بود...خیلی شیر برنج وسفید بود..موهای بلوندی داشت با چشمای سبزو دماغ دهن کوچیک و قد بلند و هیکل باربی...انگاردو رگه ایرانی-آمریکایی بود...از رفتاراش با آرمان غم سنگینی نشست تو دلم...مخصوصا که چسبیده بود بهش وگه گاه سرشو میبرد تو گردن آرمان...یا سرشو میذاشت رو شونش..وبدتر از اون چیزی که حالمو بد میکرد این بودکه آرمان هم بیخیال بود وشوخی میکرد وقهقهه میزد..داشتم دق میکردم اما پیش خودم میگفتم احمق به خودت بیا ارمان دیگه نیست.... تازه اون پسری نیست که این رفتارا تحت تاثیر قرارش بده... اگرهم ازش خوشش بیاد بهتر... عذاب وجدانت کمتره...
اما بعد که به هیکل مردونش خیره شدم بغض گلوم رو گرفت... میخواستم بمیرم ...با نگاه خیره و مهربون شهراد به خودم اومدم و لبخندی تقدیمش کردم که انگاری جون گرفت و شیطنتش رو شروع کرد...
شهرادبه پیش خدمت رستوران گفت:
آقا دمت گرم یه 10-20 تا قلیون بیار واسه ما...آخه با مینی بوس اومدیم... این نزدیکیا چپ کرد...این شد که مزاحم شما شدیم ....واسه ما دو سیب بزار...و روبه جمع کرد وگفت:
- شماها چی میکشید بزغاله ها؟
علی دوسته شهراد که پسره متشخصی میزد گفت:
-نه دو سیب سنگینه واسه منو پانی نعنا پرتقال بزار...
شهراد-تف تو گورت بد بخت زن ذلیل... تـــف ابرو هرچی مرده بردی..!!!
من که سرمو پایین انداخته بودم وبا ریشه های شالم بازی میکردم با صدای گیرا ومردونش سرمو بالا بردم
آرمان-اقا واسه ماهم دو سیب بزار تا واسه مردونگیمون ابهام ایجاد نشده...
خلاثه همه کلی قلیون سفارش دادن و مشغول کشیدن شدن ...شادی هم اون وسط از قلیون همه میکشید و هی سرفه میزد سینا به شهراد نگاه کردوگفت:
-یابو چرا با کفش اومدی
شهراد -در بیارم کفشمو؟ واست گرون تموم میشه ها داش سینا ...تو بهش بگو ارمان!!!
میلاد -آقا ریسکشو می پذیریم دربیار ...
مهران با لحن خنده داری در حالی که ادای دختر های هات((hot رو درمیاورد گفت:
-در بیار ...نترس جیــگـــر
شهراد تو یه حرکت کفشاشو دراورد وپرت داد تو کله ی دوستاش و تازه همه پاشو دیدن جفت شصت پاهاش از سوراخ جورابش زده بود بیرون و مشخص بود که سر جورابش با قیچی بریده شد چون کلا سر نداشت وشست پاشو هی جلو وعقب میکرد و جورابش بوی لش مرده میداد... همه از خنده ترکیده بودن و بعدازچند دقیقه همه از بوش متواری شدن...واقعا بوش افتضاح بود جالب بود بوی سرکه میداد... از بوش حالم بد شد وبه سرفه افتادم... خواستم از پیش شهراد در برم وبا پای برهنه از کنارش بلند شدم ودوئیدم اونطرف...که محکم خوردم تو شکم یکی.. سرمو اوردم بالا.... از نگاه ارمان...دلم هوری ریخت... قلبم تند تند میزد... ارمان خیلی عادی وتا حدودی عصبی وجدی نگام کرد ...از نگاهش قلبم شکست خودمو جمع وجور کردم وگفتم :
-ببخشید...
ارمان بدون لبخند..خیلی جدی گفت:
-پیش میاد...بهتر نیست حواستونو جمع کنید؟..من نبودم میخواستید برید تو بغل کی؟
گوشام از چیزی که شنیدن زنگ میزدن...یه لحظه مات نگاش کردم...
خیلی جدی ازم فاصله گرفت و رفت و اونطرف وایساد...بغض تو گلوم تشدید شد..چرا اومدم؟امشب قصد داشت تحقیرم کنه؟همون طوری خشکم زده بود که با صدای شادی به خودم اومدم داد زد:
-شیوا بیا منطقه پاک سازی شد... شهراد جوراباشودراورد...انداخت تو رودخونه... ماهی ها سنکوب کردن
ارمان-میگم ریسکه گوش کنید دیگه....!!!
نگار هاجو واج داشت نگاه میکرد بعد با لحنه بدی گفت:
-شماواقعا کثیفی شهراد...
شهرادهم یه نگاه بهش کردو گفت:
-ذاتت کثیف نباشه جیگـــر...پا که عیبی نداره با یه افتابه اب حله!!!
خدایا بهم صبر بده حس میکردم...راه نفسم بسته شده..ای کاش نمیومدم...نیومدنم بهتر از این عذاب بود
یهوشهراد سرش رو اورد نزدیکه گوشم و گفت:
- خوبی دیگه؟
نگاش کردم و بهش چشمکی زدم و باحرص گفتم:
-لجن تو که صدتا جوراب مارک نو توکشوت بود این جوراب دیگه چی بود؟
شهراد-خوب خواستم حال اینارو بگیرم...نترس همشون منو میشناسن...
من-چرا انقدر بد بو بودن؟
شهراد خندید وگفت:
- بابا جورابام رو گذاشتم تو سرکه بعدهم یه شب تو سطل اشغال بود...تا بوش حسابی جا افتاد
خندم گرفت وگففتم:
-واقعا که کثیفی
شهراد-مهران میخوای شلوارمم در بیارم؟
میلاد-مهران بگو نه.... الان حتما شورتش هم سوراخه
شهراد-خیلی تیزی میلاد جون...مهران دربیارم؟
مهران-نه بزار تنها که شدیم جیگـــر دوس ندارم نا محرم تنتو ببینه...
همه خندیدن وآروم گرفتن...
شادی اومد وخودشو کنارم کشید وآروم در گوشم گفت:
-این اوا مامانمینا چیه چسبیده به آرمان؟
نگاهی بهشون انداختم....با ناز داشت میخندید ودستشو روی پای آرمان میکشید
نگاهم پر از نفرت شد وسر چرخوندم
من-مهم نیست..ولشون کن خــوش باشن..خوش باشن رو با طعنه گفتم
شادی هم لبخند شیطنت آمیزی زد وکنارم نشست ومشغول دود کردن قلیون شد...
موقع شام رسید...من بختیاری سفارش دادم...بقیه هم به نوبت هرچی دلشون خواست سفارش دادن که اون وسط نگارگفت:
-اه..اینجا خوراکه سبزی جات ندارن؟
شهراد-نه عزیزم...اینجا فقط علف دارن...اون محوطه کنار رستوران رو دیدی پره...یه گشتی توش بزن
نزدیک بود منفجر شم از خنده اما خودمو نگه داشتم وفقط لبخند ملیحی رو لبام نشست
نگار-ایش...شهراد you are so stupied(شهراد تو خیلی احمقی)
مهران به جای شهراد جواب داد
-قربونت برم اینجا ایرانه لهجتو عمل کن بدجور تو آفسایده..در حد سواد ما حرف بزن الان چی گفتی دقیقا؟
شهراد-فکر کنم گفت شهراد تو سوپی
نگارهم که فهمید سره کاره خنده ی پر عشوه ای کرد ومنو رو از دست ارمان گرفت وگفت:
-تو چی میخوری هانی؟
آرمان-جوجه
نگار-هوم...یه بار امتحانش کردم خوبه..منم جوجه میخورم
وسفارش رو داد
پیش خدمت رو به شادی گفت:
-و شما؟
شادی در حالی که با تفکر عمیق به منو زل زده بود گفت:
-هوم..بختیاری با برگ چرب وچیلی باشه..پلوش هم زعفرانی یه تیکه کره هم کنارش...دوغ ونوشابه کوکا..سالاد هم سالاد فصل میخوام با لیمو کنارش باشه حتما..همه همینطوری به شادی نگاه میکردن...
مهران نگاهی به شهراد کرد وخطاب به شادی گفت:
-این زیر خاکی مطمئنی خواهرته؟نه به شیوا نه به این
شهراد-اوی شیوا خانوم
مهران-خفه زیر پامو لیس بزن
وبلند زد زیر خنده
شادی رو به مهران گفت:
-دهنتو ببند پشه میره توش ...اورانگوتان وراج
جمع ترکید ..حق با شادی بود مهران خیلی هیکل بود
نگار رو به شادی گفت:
-how older you honey?
شادی-ها؟چی گفت این؟im sorry..i am black board
نگار بازهم خندید وگفت:
-نه به خواهر افسردش نه به خودش..وقعا بامزس
یه لحظه نگاه همه بد شد..مخصوصا شادی وشهراد که مثل میر غضب نگاش کردن وشادی زیر لب گفت:
-غرب زده ی مزخرف
مهران که جو رو دید فوری بحث رو عوض کرد وگفت:
-خوب شهراد باز کی میخوای سایتو از این مملکت کم کنی؟
شهراد -6 ماه دیگه
ومشغول چرت وپرت گفتن شد....
بی خیال به اطرافم نگاهی کردم...حرف نگار واسم مهم نبود...اما بی عکس العمل بودن آرمان بدجوری دلم رو شکوند...
شادی هم که تیز بود..فوری کنار گوشم مشغول چرت وپرت گفتن شد ودوباره لبم به خنده باز شد
که همون موقع غذا ها هم رسید
برای غذا هیچ میلی نداشتم ...امشب بدجور میلم به همه چیز کور شده بود...فکر میکردم دوباره آرمان قبل رو میبینم...همون ارمان مهربون رو...یهو به خودم اومدم وبه خودم تشر رفتم..خف بینیم بابا ...پسش زدی حالا نشستی حسرت میخوری ببند دهن گشادتو
نفس عمیقی کشیدم وقاشق وچنگال رو دستم گرفتم ومشغول شدم
یهومهران به شوخی رو به آرمان گفت:
-آرمان جون کم بخور من عاشق تیپ باربیم
با این حرف مهران انگار گذشته مثل یه فیلم از جلو چشمام رد شدن
همون شب مهمونی شهراد که کنارم وایساد وبه غذا خوردنم گیر داد هنوز حرفاش تو سرم بود
)-من جای شما بودم شام نمیخوردم
-چرا مثلا؟
ارمان-تناسب اندام!
-شما که دارید رکورد میزنید نفرمایید!
ارمان-نه جدی کار کنید روش لباس هاتون اندازه اتون بشند
-چطور؟
ارمان-اخه همه ی اقایون از خانوم های باربی خوششون میاد
ارمان-اخه من هم از خانوم های باربی خوشم نمیاد،از خانوم های هم تیپ شما خوشم میاد نه لاغر نه چاق میزون میزون ...دارم میگم که شما به خاطر من هیکلتون رو بهم نریزید
من-به خاطر شما؟؟؟؟
-من عاشق خانوم هاییم که شام نمیخورند...(
اشک چشمامو پوشوند...حالا یه دختر باربی کنارش نشسته بود...نگار باربی بود..همونی که آرمان میخواست
نمیخواستم مچم باز شه به هر سختی بود خودمو کنترل کردم ...اما نتونستم به آرمان نگاه نکنم زیر چشمی نگاش کردم...نگاش روم بود...خیلی جدی وعصبی وروش رو برگردوند و به نگار نگاه کرد
شهراد- چرا با غذات بازی میکنی؟
کوفت میخوردم بهتر از غذا بود
من-میل ندارم
شهراد-بیخود...همشو میخوری این چند وقته غذات کم شده...نترس روفرمی
کمی غذا خوردم اما فقط در حد دو سه قاشق بیشتر از اون ظرفیت نداشتم...غذا به لطف نگارکوفتم شد...یاد آرمان واون شب میفتادم وبعد نگاش میکردم که چطور خونسرد در حال حرف زدن با نگاره...آتیش میگرفتم
برای اینکه از اون موقعیت فرار کنم...از سره جام بلند دشم و روبه شهراد گفتم:
-خسته شدم میرم یه دوری این اطراف بزنم
شهراد-باشه حواست باشه...موبایلتم با خودت ببر
سری تکون دادم وکفشامو پوشیدم واز رستوران بیرون رفتم...هوا محشر بود...اما حس میکردم با هر دمی که وارد بدنم میکنم..احساس خفگی بیشتری بهم دست میده رو یه سکو اون اطراف نشستم...دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم...یه قطره اشک روی گونم ریخت که فوری پاکش کردم....
آرمان تصمیم خودشو گرفته بود...منو یادش رفته بود فراموشم کرده بود...قصد اینو کرده بود تیشه برداره وبزنه به ریشم...با اینکاراش داشت نابودم میکرد...
هرچند یه صدای موذی تو مغزم می پیچید وهمش بهم فهش میداد که مقصر تویی احمق..مگه خودت نخواستی اینو؟پس چرا دیگه زیاده خواهی میکنی؟
نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودم که با صدای پسری به خودم اومدم
-خانومی...ای جونم چه هلویی هستی تو...تنها اینجا چیکار میکنی؟با عشقت دعوات شده؟
نگاه پر نفرتی بهش انداختم...نگاهم به این امثال ادم ها پر از نفرت بود..حاضر بودم یه چاقو بردارم بزارم زیر گلوش وخلاصش کنم که فقط صدای نحسش تو گوشم نپیچه
با پرخاش گفتم:
-گورتو گم کن..حرومزاده
خندید وگفت:
-پنجول ننداز گربه جون..تنها بودی اومدم از تنهایی درت بیارم
نتونستم خودم رو کنترل کنم وبا لحنی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
-یا همین الان گورتو گم میکنی ومیری...یا بلایی به سرت میارم که هر وقت اسم دربند میاد تنت بلرزه
یهو اومد سمتم و بازوم رو گرفت که از خاطره ی بدی که داشتم جیغ خفیفی کشیدم وگفتم:
-ولم کن..آشغــال
و تا به خودم اومدم دیدم بکسی تو صورت پسره فرود اومد وخورد رو زمین...با دیدن آرمان اونجا دلم تاپ تاپ زد...
آرمان با لحن خشمگینی رو به پسره گفت:
-آشغال کثافت...به چه حقی بهش دست زدی و باحرص بلندش کرد و دوباره بکسی تو دماغش زد..
ناخودآگاه داد زدم..آرمان
آرمان با چشمایی که ازش خون میبارید گفت:
-وایسا کنار


ناخودآگاه بازوش رو چنگ زدم وگفتم:
-ولش کن
پسره که با بکسی که خورده بود حالش جا اومده بود...از سره جاش بلند شد وفرار کرد
آرمان فوق العاده جدی وعصبی نگام کرد وبا پوزخند گفت:
-به خاطر این دلت هوای قدم زدن کرده بود؟که یه بی شرف پشت سرت بیفته ومتلک بارت کنه؟انگولت کنه؟
قلبم از ترس تند تند میزد
پوزخندش غلیظ تر شد وگفت:
-خوب وقتی شناختمت...زمان خیلی خوبی بود
دندونام رو از خشم به هم میساییدم حق نداشت بهم توهین کنه
ناخوداگاه گفتم:
-تو کی هستی که به خودت اجازه میدی تو مسائل شخصیه من دخالت کنی؟
ناخودآگاه اخماش از هم باز شد وسرد نگام کرد وپوزخند غلیظی زد وگفت:
-واقعا...من کیه تو هستم
و تو صورتم پوزخندی زد و راهشو کشید ورفت تو رستوران
از شنیدن حرفاش انگار کل تنم یخ بست...سره جام خشک شدم...اشک تو چشمام جوشید و روی گونم راه گرفت..هرچی میخواستم پسشون بزنم بیشتر میشدن...هوارو بلعیدم بلکه بتونم خودمو نگه دارم...اما بی فایده بود به ناچار رفتم تو سرویس بهداشتی داخل رستوران
...اشکامو پاک کردم وقتی مطمئن شدم نرمالم میخواستم از دستشویی بیرون برم که موبایلم زنگ خورد
شادی بود
من-جانم شادی؟
شادی-شیوا کجایی ما بیرون منتظریم میخواهیم یه گشتی اطراف بزنیم
من-سرویس بهداشتیم شادی الان میام
و به خودم مسلط شدم واز سرویس بیرون رفتم
همه با خنده جلوی در منتظر بودن...انگار کسی از جریان خبر نداشت...دست نگار دور آرمان حلقه بود ومحترمانه بگم با کله رفته بود تو بغلش وآرمان هم بیخیال با سینا ونامزدش در حال خوش وبش بود
مهران رو به من گفت:
-چشمات باز شد به سلامتی؟بریم؟
خندیدم وگفتم:
-بفرمایید
و همه گی راه افتادیم...و بالاخره یه جای باحال پیدا کردیم ونشستیم..چون هم روشن بود و هم خوشگل
یهو میلاد بلند شد وگفت:
-کی پایه موزیکه؟
همه با هم گفتن:
-ما
میلاد پس صبر کنید
ودوئید ورفت وچند دقیقه بعد با یه گیتار برگشت که همه به افتخارش دست زدن

میلاد گیتار رو تو دستش گرفت و گفت:

-آهنگ شادبزنم یا فضا رو احساسی کنیم بریم تو فضا
همه گفتن:
-احساسی بزن
میلاد-جـــون...احساس همتون تو حلقم
وشروع کرد به زدن
باید تورو پیدا کنم
شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی
بازم منو پس میزنی
باید تورو پیدا کنم
تو با خودت هم دشمنی
***
کی با یه جمله مثله من
میتونه آرومت کنه
اون لحظه های اخر
از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی
حس میکنم از راه دور
***
آخر یه شب
این گریه ها
سوی چشامو میبره
عطرت داره
از پیرهنی که جاگذاشتی میپره
باید تورو پیدا کنم
هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این
کمتر نشی
پیدات کنم
حتی اگه پروازم رو پر پر کنی
محکم بگیرم دستتو
احساسمو باور کنی

انقدر حس گرفته بودم و توآهنگ فرو رفته بودم که نفهمیده بودم گونم از اشک خیسه...فوری به خودم اومدم وگونم رو پاک کردم که در همین حین نگاه سنگین یه نفر رو دیدم
سرمو آوردم بالا دیدم داره با یه پوزخند نگام میکنه
سرمو چرخوندم ودیگه نگاش نکردم
با تموم شدن آهنگ همه دست زدن اما من ذهنم درگیر معنای این آهنگ بود ..چه قدر با حال و وروز من همخونی داشت...
شادی گیتار رو از میلاد گرفت وگفت:
-من عاشق این اهنگم
و شروع کرد به زدن
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه
وقت از تو خوندن ستاره ی ترانه هام
اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه
بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم
با تو اما میرسم به قله ی آوازم
اگه تا آخر این ترانه با من باشی
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا میسازم
به اینجا که رسید همه همراهیش کردن
با یه چشمک دوباره
منو زنده کن ستاره
نزار از نفس بیفتم
تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره
بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه
تورو یاد من میاره
همه رفته بودن تو جو احساسی وهرکس به نامزد ودوست دخترش تکیه داد بود وحس گرفته بود...اون وسط چیزی که داشت خفم میکرد...سر نگار بود که روشونه ی آرمان بود وهمچین به آرمان نگاه میکرد که انگار معشوق از دست رفتششه...
منم با غم تو دلم گه گاه به اسمون خیره میشدم..گه گاه نگاهی به اون دوتا می انداختم
تویی که عشقمو از نگاه من میخونی
تویی که تو طپش ترانه هام پنهونی
تویی که هم نفسه همیشه ی آوازی
تویی که آخر قصه ی من و میدونی
اگه کوچه ی صدام یه کوچه ی باریکه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه
میدونم آخر قصه میرسی به داد من
لحظه ی یکی شدن تو آینه ها نزدیکه
و این بارمنم با شادی خوندم
با یه چشمک دوباره
منو زنده کن ستاره
نزار از نفس بیفتم
تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره
بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه
تورو یاد من میاره
خدایی صدامون مچ بود وعجیب بهم میومد ..واسه ی همین بقیه رو وادار به سکوت کرد وفقط گوش دادن.
وبا تموم شدن ترانه همه دست زدن وفقط نگاه سنگین نگار رو حس کردم که با حالت انزجار نگام میکرد
لبخند کجی تحویلش دادم..که روشو برگردوند
از احمقیش پوزخندی زدم

مهران رو به من گفت:
-آها پس هنرات و قایم کردی...رو کن هنراتو ببینیم چی تو چنته داری؟و به شادی اشاره کرد وگفت:
-این مگه به همین یه هنرش بنازه
شادی-اوی دهن منو وا نکن ها
خندیدم وسر تکون دادم
نگار-شما که فقط فالس میزدیfalse))
شادی دماغشو جمع کرد وگفت:
-فالش* رو میگی دیگه؟
(موسیقیدان ها اصطلاحا فالس رو فالش میگن وبه معنای خطا در نت به کار میره)
نگار-نمیدونم اما صدای ایشون به نظرم خیلی گوش نواز نیومد
شادی-آها پس صدا داریوشی من خوب بود دیگه؟
همه که دیگه موضع نگار رو فهمیده بودن به حرف شادی خندیدن ومیلاد رو به شادی گفت:
-اصلا صدای تو یه نت تازس تو موسیقی...
شادی خندید وسنگی یه سمت میلاد پرت کرد
اون شب بالاخره با تموم پستی وبلندی هاش گذشت وتموم شد ...
تو راه برگشت بودیم که شهراد گفت:
-شب جمعه هم همین جمع خونه ارمان دعوتیم
پوزخندی کنج لبم نشست..
پس خونه مجردی هم گرفته بود وبا نگار خوش میگذروندن...
کم امشب بهم خوش گذشته بود...ومهمونی رو کوفتم کرده بودن حالا باید خونش هم میرفتم و واضح تر به تماشای این نمایش میپرداختم
پس همونجا لب باز کردم وگفت:
-من...نم
هنوز حرف از دهنم نزده بود بیرون که شادی وشهراد با هم گفتن:
-غلط میکنی
و شادی ادامه داد:
-امشب بد گذشت بهت؟بیا دیگه به خاطر من..خوش میگره تازه شب جمعه قول میدم بیشتر بهت خوش بگذره منم که تنهایی نمیتونم برم بشینم تو جمع اینا تو هم بیا دیگه...ومظلومانه خواهش کرد
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-راجع بهش فکر میکنم وسرمو به صندلی تکیه دادم ورفتم تو فکر...با یادآوری اتفاقات 1ساعت پیش بغض به گلوم چنگ انداخت..چرا انقدر عوض شده بود؟
دیگه حس میکردم نمیشناسمش ...از اون آرمان شیطون تبدیل شده بود به یه مرد خشک وجدی واین بدجوری آزارم میداد..بعدیش حضور نگار بود...که داغونم کرده بود..
با این افکار مسیر تا خونه رو طی کردم وحالم از چیزی که بود بدتر بود
***

با صدای کوبیدن چیزی روی میز به خودم اومدم
مهناز-اوی کجایی؟باز رفتی تو هپروت
من-نه اینجام
مهناز-آره معلومه..چی شده؟دیشب چی شد؟
سرمو به دستم تکیه دادم وگفتم:
-مهناز دیشب حس کردم اصلا نمیشناسمش
مهناز-مگه چی شد؟
من-شده یه مرد خشک وجدی وعصبی...اصلا اون آرمان نبود..اصلا انگار یه مرد دیگه جلوم وایساده بود..از همه بدتر
ونفسم رو با حرص دادم بیرون
مهناز صندلیشو کنار صندلیم کشید وگفت:
-از همه بدتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من-نگاره
مهناز- نگار کیه؟
جریان رو کامل براش تعریف کردم..
که به صندلیش تکیه داد وابروهاش از تعجب بالا پرید...
مهناز-جدی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم
مهناز-حس نمیکنی اینکارارو صرفا واسه در آوردن حرصت میکنه...
من-نه آرمان اینطوری نیست
مهناز-گلم مردا استثنا ء ندارن همشون یه جورن
من-یعنی تو این طوری فکر میکنی؟ولی آخه اصلا آرمان خیلی طرز تفکرش با این جماعت فرق میکنه بالاخره نامزدم بود..میشناختمش
مهناز-چی بگم؟نمیدونم..حالا شب جمعه رو میری؟
من-به نظرت برم؟
مهناز-آره باید بری....برو از این جریان سر دربیار برو خودتو بهش نشون بده
من-ولی دیشب داشت جونم در میومد
مهناز-گوش کن وبرو
من-ولی مهناز من خودم اینو خواستم... خودم خواستم فراموشم کنه
مهناز-پس حالا که اینطوره...بی خیالش شو وفکر کن یه ادم معمولیه وبرو به مهمونیش بی تفاوت باش بزار اون هم اینو حس کنه
سری تکون دادم ودوباره رفتم تو فکر
***
مشغول نقاشی روی تابلوم بودم..اخراش بود دیگه...بعد از تموم شدنش ازش فاصله گرفتم ونگاش کردم...
حتی سبک کارام هم از رنگ های سرد وعاشقانه به رنگ های خشن ووحشی کشیده شده بود...
حتی تو نقاشی هم میشد حس نفرت رو درک کرد...نقاشی تنها چیزی بود که باهاش خودمو تخلیه میکردم
روی تابلوم فیکساتیو* زدم وگذاشتمش پیش بقیه ی کارام...با مهتا وبچه ها هماهنگ کرده بودیم...قرار بود نمایشگاه رو تو مهر ماه بر پا کنیم
(فیکساتیو:یه مایع بی رنگه که رنگ رو روی بوم ثابت نگه میداره واز پخش شدنش جلوگیری میکنه)
پیشبند نقاشیم رو از دورم باز کردم و رفتم طبقه پایین...
مامان مشغول حرف زدن با یکی از همکاراش بود..با شنیدن حرفای مامان یه کم گیج شدم راجع به همایش تو سنگاپور واینا
وقتی تلفن رو قطع کرد پیشش نشستم وگفتم:
-مامان چه خبره؟
مامان-یه همایش 5روزه داریم یه تیم از ایران باید بریم سنگاپور
من-جدی؟؟؟میرید؟
مامان-به احتمال زیاد
من-تنها؟
مامان-بابات هم اصرار داره که بیاد..اما اگه شما بیاین حوصلتون سر میره روزی یه همایشه
من-آها اون وقت کی میخواهید برید
مامان-تاریخش مشخص نیست ولی به احتمال زیاد تو شهریوره
ابرویی بالا انداختم وگفتم:
-اوهوم
مامان-امشب میخواهید برید مهمونی؟
مستقیم نپرسید که میرید خونه ی آرمان
خیلی معمولی گفتم:
-آره ..شادی وشهراد خیلی اصرار کردن
مامان-مشکلی که نداری تو برخوردات
من-نه از نظر من همه چیز تموم شدس
مامان لبخندی زد وگفت:
-خوبه..نگران بودم
یهو شادی اومد وگفت:
ای بابا تو که هنوز نشستی پاشو یه تکونی به خودت بده...حاضر شو
سری تکون دادم و رفتم تو حموم و بعد از یه دوش 5 دقیقه ای بیرون رفتم...
تموم حواسم رو روی آماده شدنم گذاشته بودم...دلم نمیخواست راجع به رفتارای پیش بینی نشده ی آرمان ونگار فکر کنم...هر چند که خیلی استرسشو داشتم
اون شب تموم موهام رو فر کردم و دورم ریختم از بین لباسام..یه لباس زرد رنگ که خیلی خوش رنگ بود برداشتم که تنگ وکوتاه تا بالای زانوم بود ویقش از جلو وپشت شل بود وزیرش یه تاپ میخورد وکناره های لباس...سنگ های مشکی کار شده بود...زیرش یه ساپورت ضخیم پوشیدم وبا یه کفش عروسکی زرد رنگ..مچ بندم هم که طبق معمول به دست چپم بستم...
آرایش قشنگی کردم..با اون موهای شلوغم هرکی قیافمو میدید حتما میگفت...یه قیافه ی وحشی داره
روش مانتوی مشکی پوشیدم با شال وکیف دستی زرد رنگ که فقط موبایلم و یه رژ لب توش گذاشتم و شلوار هم نپوشیدم ساپورتم پاهامو پوشونده بود...
ساعت9 شب بود که راه افتادیم سمت خونه ی آرمان..گویا تو خیابون چناران الهیه بود...یه خونه ی ویلایی بود...در باز شد ورفتیم تو...صدای موزیک و خنده ی بچه ها کل خونه رو برداشته بود..از در که وارد شدیم..خودش اومد استقبالمون..با دیدن تیپش قربون صدقش رفتم که فوری گفتم..چشای هیزتو درویش کن دیگه نامزدت هم نیست
یه پیرهن اسپرت مردونه ی سورمه ای تنش بود با شلوار جین مشکی وخودشو تو عطر خوشبوش غرق کرده بود
با دیدن شهراد زدن سر وکله ی هم وآخر هم آرمان یه لگد نثارش کرد وفرستادش تو...شادی هم که فوری دوئید تو خونه...فقط من موندم
با لحن فوق العاده جدی گفت:
-خوش اومدید
مثل خودش جدی نگاش کردم وگفتم:
-مرسی
یه لحظه نگاهش مات صورتم موند که فوری به خودش اومد واخمی رو پیشونیش نشست وگفت:
-لباساتون رو بدید به من
لبخند کجی تحویلش دادم ومانتو وشالم رو دراوردم ودادم دستش که با دیدن تیپم یه لحظه خشکش زد واخمش غلیظ تر شد وبا صدایی که به وضوح عصبانیت توش مشخص بود گفت:
-بفرمایید از این سمت
ته دلم خندیدم..که با دیدن نگار ولباس فجیعش فوری تو دلم خفه شد...
یه دکلته ی سورمه ای تنش بود که رو قسمت کمرش هم تور کار شده بود وکوتاه تا یه وجب زیر باسنش بود وفوق العاده بدن نما بود...
پوزخندی زدم...جفتی باهم ست کرده بودن...سورمه ای
با ورود من همه از سره جاشون بلند شدن...جالبیش این بود با اینکه دوستای شهراد فوق العاده ریلکس وشوخ بودند با من خیلی با احترام رفتار میکردند...البته بهتره مهران رو فاکتور بگیریم چون اونم فتوکپی شهراد بود...و واقعا هم پسر خوبی بود وهیچی تو دلش نبود...
تازه وقتی بهش رسیدم به جای سلام واحوال پرسی گفت:
-اوه چه خانومی بابا جای شما اینجا نیست...جای شما لاس وگاسه...
خندم گرفت وسلام کردم
نگار از سره جاش تکون نخورد وفقط گفت:
-سلام
من هم سری به نشونه ی سلام واسش تکون دادم که بدتر اونجاش سوخت
خونه ی قشنگ ومدرنی بود..که با یادآوری اینکه شاید نگار وآرمان اینجا باهم زندگی کنند حالم بد شد...
آرمان با یه شیشه شامپاین* وچندتا گلس اومد...
(شامپاین:نوعی نوشیدنیه الکلیه که درصد الکلش پایینه شاید15 درصد یا کمتر وطعم خوبی داره وبیشتر برای جشن ها استفاده میشه واز بقیه ی نوشیدنی های به نوع خودش گرون تره)
شادی-اخ جون من عاشق شامپاینم
آرمان هم با خنده گفت:
-نه خیر جوجه این مال تو نیست ولیوان آب پرتقالی رو جلوش گرفت که دماغش جمع شد
همه زدن زیره خنده
میلاد-داداش ارمان به افتخار کی شامپاین باز میکنی؟
ارمان خندید وگفت:
-به افتخار تازه واردها
پوزخندی زدم...منظورش نگاربود که تازه از آمریکا اومده بود
ودر شامپاین رو باز کرد که یهو کلی کف ازش زد بیرون وارمان دستشو سرش گذاشت کل کفش رو روی مهران خالی کرد
که مهران فحشی نثارش کرد
خندید وگلس هارو شامپاین ریخت
همه یه گلس برداشت واز سره جاشون بلند شدن
مهران-آقا به سلامتی چی؟
شهراد-بزن به سلامتی جمعمون
همه گلس هارو بهم زدن وگفتن:
-به سلامتی
گلس رو سر کشیدم...تنها نوشیدنی الکلی بود که میخوردم ومامان هم باهاش مشکلی نداشت...
شهراد بهم گفت:
میخوری باز بریزم؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم دوباره گیلاسم رو تا بیخ پر کرد
سره جام نشستم ومشغول شدم..جایی که نشسته بودم...دقیقا روبه روی مهران بود وپاهای بلند وکشیدم تو ساپورت خودشون رو بدجور نشون میدادن..اون بنده خدا هم که خیلی نگاهاش معمولی بود...
که یهو آرمان گفت:
-مهران بیا ببین چی میخوری واسه خودت بیار
وتا مهران بلند شد..خودش اونجا نشست...
با تعجب نگاش کردم...که نگاه اخمالوش رو روی پاهام دیدم
آووو...پس آقا از این حالش گرفته شده..جونش در..خوبه خودش هی میچسبه به اون دختره ی تفلون نچسب
یهو یه صدای موذی تو مغزم گفت:
-شیوا واقعا خجالت نمیکشی...خیلی پررویی پر رو ترین دختری هستی که به زندگیم دیدم...خودت رابطه رو تموم کردی حالا باز پر رو بازی در میاری ..؟واقعا که..
ولی دست خودم نبود ..مغزم یه چیزی میگفت..قلبم یه چیز
عقلم میگفت:شیوا خوشحال باش که با یکی آشنا شده وطرف هم دوستش داره..اما قلبم که گویا زورش هم بیشتر میچربید میگفت:بیجا کرده..خیلی غلط کرده
خلاصه با این افکار داشتم خل میشدم

علی ومیلاد ومهران وسینا وشهراد وآرمان ونگار...نشسته بودند وهر هر میخندیدن وتند تند ...شات هاشون پر از تکیلا* میشد ومیرفتن بالا
تکیلا:نوعی مشروب الکلی
ومنم کنار نامزد سینا که دختر خوبی بود نشسته بودم وتعریف میکردیم...
وشادی هم داشت از سر وکول شهراد میکشید بالا وگه گاه سربه سر نگار میذاشت...
همه شون در حدی خوردن که بتونن خودشون رو نگه دارن...اما نگار علاوه بر تکیلا چند شات ویسکی shivaz هم خورد وخلاصه مست وپاتیل ولو شد روی آرمان...
و واقعا مشخص بود که تو حال خودش نیست..هی میرفت سمت آرمان..بی خودی خودشو مینداخت تو بغلش...هی لباشو میچسبوند دم گوش آرمان...حتی یه بار رفت جلو تاآرمان رو ببوسه..که طاقت نیاوردم وسرم وچرخوندم
که مهران گفت:
-هانی بچه نشسته اینجا
منظورش شادی بود
که نگار فقط در جوابش مستانه خندید
دستام از عصبانیت مشت شدن وبلند شدم واز سالن بیرون رفتم...
هوای تهران این چند وقت عجیب گرم شده بود...نمیدونم شاید هم من گرمم بود...یعنی اگه آرمان رو میبوسد نمیدونستم شاید کنترلم رو از دست میدادم وبلند میشدم وانقدر سرشو میکوبیدم به دیوار تا بمیره..دختره ی مزخرف
تو همین حس وحال ها بودم که موبایلم زنگ خورد
نگاهی به اسکرین گوشیم انداختم وبا دیدن عکس فرزاد گوشی رو جواب دادم
من-بله؟
صدای بلند موزیک توی گوشی پیچید وبه دنبالش صدای خنده ی مهناز وفرزاد اومد
فرزاد-سلام حاج خانوم
من-مرض..درد کجایی؟
فرزاد-ماهم خوبیم..شما بهتری خوش میگذره با آقا آرمان
من-مثل اینکه به شما بیشتر خوش میگذره
صدای مهناز اومد که گفت:
-آره تا جونت دراد..هر شب هرشب دوره همی ومهمونی میزارید ما هم اومدیم ددر تا اونجات بسوزه
بلند خندیدم وگفتم:
-دیوونه های روانی..کجایید؟
فرزادبلند خندید وگفت:
-هیچی والا آب شنگولی زدیم اومدیم بیرون
قهقهه زدم وگفتم:
-اوه استاد صدیقی...زدی جاده خاکی داداش
خندید وگفت:
-تا کور شود هر ان کس که نتوان دید...
من-آها...بله..چی شد بعد یهو یادتون افتاد دوتایی باهم برید دور دور
مهناز از پشت گوشی هوار زد:
-این یه بار گوشاش مخملی شده زده به چل بازی ها...پشیمونش کن حالا
من-بمیرید جفتتون
فرزاد-خیلی خوب برو دیگه مزاحم نشو فقط زنگ زدیم ببینیم اونورا هوا خوبه
من-چه جورم فرزاد جون
فرزاد-خوب پس خداحافظ
خندیدم وگفتم:
-خداحافظ دیوونه
وگوشی رو قطع کردم وبرگشتم که برم تو خونه که یهو آرمان رو دیدم که پشتم وایساده وبا یه قیافه ی فوق عصبی نگام میکنه...خواستم بدون توجه بهش از کنارش رد شم
که یهو محکم مچ دست چپم رو گرفت وپیچوند وهمون دستم که همیشه مچ بند می بستم بهش وگفت:
-فرزاد جون ها؟
از درد آخی گفتم...زخمم درد میکرد
ویهو سرشو کنار گوشم آوردم وبا لحنی که مشخص بود داره خودشو کنترل میکنه که داد نزنه گفت:
-به خاطر این اشغال منو ول کردی؟
ومچ دستم وول کرد وعصبی دستی تو موهاش کشید وگفت:
-خوب موقعی شناختمت...فکر نمیکردم انقدر دله باشی که تا یه نفر جدید رو پیدا میکنی بی خیال قبلی بشی...
تو واقعا یه آشغالی..هرچند ادم های عوضی رو از رو قیافه میشه شناخت اما تو از اون ها هم اشغال تری چون حتی از رو قیافت هم نمیشه حدس زد..چه کاره ای
دندونام از حرص روی هم کلید شد..از چشمام خون میزد بیرون
دستم رو که توش موبایل بود بالا بردم ومحکم بالا بردم ووقتی که دستمو تو صورتش کوبیدم موبایل هم از دستم افتاد و داغون شد
با عصبانیت در حالی که نفس نفس میزدم..
گفتم:
-عوضی به چه حقی به خودت اجازه میدی منو قضاوت کنی؟به چه حقی
ودرحالی که نفس نفس میزدم گفتم:
-نه من خوب موقعی شناختمت..تو هم برو بچسب به نگار جون دل بده قلوه بگیر..همچین بدش نمیاد با لباس قورتت بده...تو خونه ی مجردی هم که باهم زندگی میکنید...
با عصبانی داد زد..
-نگار به تو هیچ ربطی نداره...حقی نداری چیزی بگی... چون این تو بودی که پاتو از رابطه بیرون کشیدی نه من...
حالیته..از الان هم هر غلطی که دلم بخواد میکنم به تو هیچ ربطی نداره...هرچند به تو هم بد نمیگذره خوب به مهران امار میدی...حتی دیگه لایق اسم شیوا نمیبینمت که بخوام شیوا صدات کنم...حیف اسم شیوا که روی توئه
بغض گلوم رو گرفت..حتی فکرشم نمیکردم یه روز آرمان روبه روم وایسه واین حرفا رو بهم بزنه...
حس نفرت تو دلم نشست..دماغم از خشم میلرزید..اما من هنوز هم این دیوونه ای رو که امشب خردم کرد رو دوست داشتم...
با خشم تو چشماش نگاه کردم...اون هم زل زد تو چشمام..نمیدونم تو چشمام چی دید که رنگ نگاهش برگشت و بدون حرف سرشو چرخوند
از کنارش رد شدم وبهش تنه ای زدم...
ازش دور شدم ..نمیخواستم با این حال وروزم برم تو خونه چون با دیدن قیافم همه میفهمیدن چه دردمه
واسه ی همین روی پله های ورودی دم در نشستم ...اشکام ناخودآگاه روی گونم ریختن...دلم بدجور شکسته بود...هرچند ضربه ای که من به اون زده بودم مهلک تر از دردی بود که رو دل خودم بود..پس بهش حق میدادم...
صدای پاشو شنیدم بدون اینکه حواسم به اشکام باشه سرم رو بلند کردم...اولش تعجب کرد...اما بعدش پوزخندی زد واز کنارم رد شد...
گریم تشدید شد وسرمو تو پاهام قایم کردم وگریه کردم...
یه کم که سبک تر شدم...از سره جام بلند شدم وبرگشتم توخونه اما نرفتم پیش بچه ها ورفتم تو سرویس بهداشتی که توراهرو بود...قیافمو مرتب کردم وبرگشتم پیش بچه ها...
ارمان داشت سفارش شام میگرفت زنگ بزنه تا شام بیارن...همه فست فود میخواستن
من که اصلا میل نداشتم شادی به جای من پیتزا واسنک سفارش داد
که یهومیلاد گفت:
-بچه ها تا غذا میاد بیاین dirty7*بازی کنیم(هفت کثیف)
(dirty 7:یه بازی با پاستوره که در اون یه عده ی زیادی به بازی میشینن ...به هر نفر یه تعداد برگه میدن وبقیه ی برگه هارو روی زمین میچینن..طبق برگه های روی زمین بازی میکنن مثلا اگه رو زمین پیک باشه همه باید پیک بازی کنن وگاهی هم با برگه هایی مثل سرباز و..میشه حکم روی زمین رو عوض کرد...و هر موقع 7 رو زمین برسه دوتا برگه اضافی به کناریش میدن...هر کس که زودتر ورق هاش تموم بشه وکنار بره اون حاکم میشه وکسی که بیشترین برگه دستش بمونه وببازه دزد میشه وواسش حکم میبرن)
همه موافقت کردن من که حوصله نداشتم ...اما شادی دستم رو گرفت وبزور من رو نشوند
مهران نشست یه طرفم وشهراد هم یه طرفم...
یهو آرمان اومد وزد به مهران وگفت:
-بکش کنار بشینم
مهران-خوب گورتو گم کن اونور بشین جا قحطه؟

آرمان با خنده گفت:
-بکش کنار هیکلتو لجن
مهران هم بزور خودشو تکون داد وآرمان پیشم نشست...خودمو به سمت شهراد کشیدم...نگار هم پیش ارمان نشست
میلاد به دست ها بر زد وورق ها رو پخش کرد
بازی رو شروع کردیم...دست من که افتضاح بود حکم رو زمین دل بود ومن دستم کامل سیاه بود...همه ورق هاشون روگذاشتن روی زمین... منم که دل نداشتم مجبور شدم یه ورق از رو زمین بردارم... آرمان فوری ورق هاش تموم شد وکنار رفتو حاکم شد ...نگار کنار دست من موند... شادی هم کنار نگار بود و از مستیه نگار سوء استفاده میکردو ورق هاشو میداد دست نگار... شهرادهم همش تقلب میکرد... همه یه جوری داشتن تقلا میکردن که دزد نشن... چون میدونستن حاکم هر حکمی که بده.... باید انجام بشه...حالا حکمش هرچی که باشه... ارمان که دید نگار مسته و بازی بلد نیست و حوصله ی همه رو سر برده...از بازی کشیدش بیرون وگفت: من جای نگار بازی میکنم
پوزخندی زدم وتو دلم گفتم:
- نگرانه خانومش دزد نشه...احمق!!!
ارمان تا نوبت به من میرسید... یا هفت میزاشت که من دوتا برگه بردارم... یا تکه می زد که من یه دور بازی نکنم... یا هشت که بازی باز هم از اون سمت بچرخه ونوبت به من نرسه....خلاصه همه ی برگه ها تو دستم تلنبار شده بود و همه از بازی کنار رفته بودن وفقط من و ارمان مونده بودیم...که اون هم خودش حاکم بودو جای نگار بازی میکرد... از قصد مونده بود تا منو حرص بده.... تو دلم بستمش به فحش وناسزا... هر برگه ای که بر میداشتم... اوضاعم بدتر میشد... ارمان فقط دوتا برگه تو دستش بودو همش هم با بد جنسی بهم میخندید و اخرش هم برد و من دزد شدم...
بدجور از دستش حرصی شده بودم...دیگه میخواستم بلند شم و از دستش جیغ بزنم...
شهراد-ارمان حکم ببر...بریم از پشت بوم پرتش کنیم پایین!!!
مهران هم به شوخی گفت:
-نه بابا طفلی رو... یه اهنگ بزاریم واسمون برقصه
ارمان نگاش جدی شدوفوری نگاهی به مهران کرد وگفت:
-فکر کنم من حاکمم پس shut up
شادی-داداش آرمان خوب بگو دیگه الان شام رو میارن ...مردیم از گشنگی
ارمان به چشمام نگاه کرد که با حرص ازش رو گرفتم...
لبخندی زدو گفت:
-خوب چون خانومه بهش تخفیف میدم...امشب بعد از این که همه ی مهمون ها رفتن باید بمونه و ظرفاهارو بشوره وخونه رو تمیز کنه...
همه زدن زیره خنده
نگار با تمسخر نگام کرد وگفت:
-اره مثل کلفت ها میشه...برازندشه
ارمان یهو رنگ نگاش عوض شد ولی هیچی نگفت...
شادی هم که از دست نگار اعصابش خرد شده بود گفت:
-کلفت هیکلته... شیر برنج خنگول....اگه ارمان نبود تو الان کلفت تشریف داشتی...!
شهراد-شیوا... ابجی... غصه نخور...خودم میمونم وکمکت میکنم
ارمان-لازم نکرده...اگه میخوای تو دزد شو تا یه حکم جدید و توپ واست ببرم..
شهراد-اقا ما گوه بخوریم...خودش می شوره و تمیز میکنه
مهران-بابا گناه داره
همه شروع کردن به اعتراض که خودم رو دخالت دادم و گفتم:
-نه دیگه شرط گذاشتیم... منم باید انجام بدم... لطفا واسه من از ایشون طلب بخشش نکنید... تازه بهم تخفیفم دادن..میترسم ایشون رو دل کنند
همه خندیدن که همون موقع صدای زنگ در خونه اومد وغذاها رسید
واقعا هیچ میلی به شام نداشتم...تموم تنم خسته بود...علاوه بر جسمم روحمم خسته بود ودیگه توانایی پذیرش این همه جنجال رو نداشت...کلا لب به غذا نزدم و غذام رو دادم به بقیه
دیگه به آرمان نگاه نکردم هر دفعه که نگاهم بهش میفتاد یاد اتفاق های اخیر میفتادم و ناخودآگاه اخمام میرفت توهم
شادی هم که گویا از نگار خوشش نمیومد...بعد از شام بلند شد وبه بهونه ی چاق کردن قلیون به آشپزخونه رفت وبعدش هم با قلیون برگشت اما قلیون نه تنباکو داشت نه ذغال
گذاشتش جلو نگار وگفت:
-بکش نگار جون
نگارهم با لهجش که به خاطر مستی شل وول هم شده بود گفت:
-مسی..هانی
و قلیون رو گذاشت لب دمش رو شروع کرد به کشیدن..جمع از خنده منفجر شد..
تازه انقدر مست بود که زد به آرمان وگفت:
-هانی ببین چه کامی میده وروبه شادی گفت:
-دمت گرم
که دوباره همه خندیدن
دیگه تاآخر شب شادی وشهراد ومهران نگار رو سوژه خنده کردن وجمع رو خندوندن
حدودای ساعت 1 نصفه شب بود که همه قصد رفتن کردن..من بدبخت که باید میموندم وظرف ها رو میشستم وجمع میکردم...
همه یکی یکی خداحافظی کردن ورفتند...شهراد هم میخواست بمونه که آرمان با پوزخند گفت:
-کارشون که تموم شد میرسونمشون
این شد که شادی وشهراد خداحافظی کردن ورفتن ومن رو که دهنم از تعجب وا مونده بود رو تنها گذاشتن
البته اون دختره ی نکره هم هنوز تو خونه بود...با فکر اینکه نگار امشب اینجا میمونه مو به تنم سیخ شد و100 تا فکر ناجور به ذهنم هجوم آورد که با صدای آرمان که گفت:
-نگار حاضر شو برسونمت
ناخودآگاه ته دلم آروم شد...ولبخند محوی رو لبام نشست
نگار شل وول گفت:
-هانی چی میشه اینجا بمونم...با هم میریم تو اون اتاق خوشگله میخوابیم ..هوم؟خوش میگذره
آرمان هم با لحن عصبی گفت:
-بدو لباس بپوش مامان منتظره
نگار هم باشه ای گفت و رفت تا لباس بپوشه
با شنیدن حرف های نگار وآرمان..حس بدی دلم رو پر کرد...حتما من موندم اینجا وامشب خلوتشون رو بهم زدم...با این افکار چشم هام پر اشک شد...
که با صدای آرمان به خودم اومدم..جلوی آشپزخونه وایساده بود ودستاشو تو سینش جمع کرده بود ولبخند کجی رو لبش بود
نگار صداش زد که برن که آرمان هم دستشو تو هوا تکون داد وابرویی بالا انداخت وگفت:
-خـــوش بگذره
رفت و صدای بسته شدن در اومدن...از دستش همون جا نشستم رو زمین وگفتم..خدایا این چه آتیشی بود که به جونم انداختی؟
یاد دفعه ی قبل افتادم که به خاطر اینکه من با آریا نرم گدایی تکشو رو نکرده بود...و با این دفعه مقایسش کردم که فقط کنارم نشسته بود تا ببازم...
نفس پر حسرتی کشیدم ومشغول جمع اوری ظرف ها از تو خونه شدم..در یه جمله میشد گفت:
-خونه رو به کثافت کشیده بودن
ظرف ها رو جمع کردم و روی ظرفشویی گذاشتم..از شانس گند من هم ماشین ظرفشویی اونجا نبود...خونه مجردی بود و100 تا دردسر
خلاصه دنبال دستکش ظرفشویی گشتم که اون هم پیدا نکردم
به ناچار با دست های خودم مشغول شستن ظرف ها شستم...سرپا داشتم چرت میزدم واقعا خیلی خسته بودم...شب قبلش که خیلی نخوابیده بودم ومشغول نقاشی کشیدن بودم وتا عصر هم که شرکت بودم ...
خمیازه میکشیدم وظرف میشستم بعد از تموم شدن ظرف ها و جمع کردن وتمیز کردن آشپزخونه از شدت خستگی خودمو روی کاناپه پرت کردم..از خستگی حتی تکون هم نخوردم .. و.اصلا نفهمیدم که کی خوابم برد؟
صبح وقتی از خواب بیدار شدم...یه لحظه تعجب کردم...چشم چرخوندم...و با خودم فکر میکردم اینجا کجاست و با یادآوری اتفاقات دیشب فوری سره جام نشستم نگاهی به اتاق خواب انداختم من که رو کاناپه خوابم برده بود..چطوری اومدم بالا ویاد این افتادم که به غیر از آرمان کی میتونه منو آورده باشه اینجا...کل اتاق علاوه بر لباسام وحتی تن من هم بوی ادکلنش رو میداد...سر چرخوندم وناخودآگاه با دیدن ساعت که 10 رو نشون میداد..فوری از سره جام پریدم و از اتاق رفتم بیرون
بدو بدو از پله ها پایین رفتم...دنبال لباسام میگشتم...پس لباس هام کجا بودن؟یاد این افتادم که دیشب آرمان از دستم گرفتشون
باز دوئیدم سمت طبقه ی بالا...یه اتاق دقیقا کنار اون اتاقی بود که من توش خوابیده بودم...با عصبانیت وگروپ گروپ کوبیدم به در که یهو در باز شد وآرمان مثل جن زده ها در حالی که زیره چشماش کلی پف کرده بود و فقط یه شورت پاش بود اومد بیرون با دیدنش ناخودآگاه سرخ شدم وسرم رو پایین انداختم
آرمان که انگار فهمید فوری در رو بست وچند لحظه بعد در رو باز کرد...یه شلوار پوسیده بود اما همچنان بالا تنش برهنه بود...

نگاهم رو ازش گرفتم که یهو گفت:
-چته تو اول صبحی جن زدمون کردی
یهو عصبانی شدم وگفتم:
-تو به چه حقی منو بغل کردی وآوردیم طبقه ی بالا؟ها؟
آرمان عاقل اندر سفیهانه نگام کرد وگفت:
-واسه ی این اول صبحی هوار وداد راه انداختی؟همون باید میذاشتم رو کاناپه میموندی از کمر درد وگردن درد میمردی
من-آقای محترم دیگه خواهشا لطفت رو بیشتر از این شامل حال من نکن..در ضمن لباس های من کو؟میخوام برم شرکت دیرم شده
ارمان-چی؟تو که هنوز خونه رو تمیز نکردی...هر موقع خونه رو تمیز کردی اون موقع میزارم بری ..حالا هم برو ومزاحم خوابم نشو و در رو بست
همون طوری با حرص وتعجب پشت اتاقش وایسادم...وای ...واقعا که خوب میتونست حرصم رو دربیاره
باز با مشت کوبیدم به در اتاقش وجیغ زدم:
-من دیرم شده میفهمی؟
با لحنی که معلوم بود خنده قاطیشه گفت:
-خونه کثیفه...بدو عزیزم
من-مگه مستخدم گرفتی عوضی در رو باز کن
صدایی نیومد..
دوباره جیغ کشیدم:
-هـــی
باز جواب نداد...
چشمامو از حرص روی هم فشار دادم ...از پله ها پایین رفتم...
انقدر اعصابم خرد بود که از قصد زدم ودکوری گرون قیمت خونش رو شکستم
که با صدای بدی شکست وهزار تیکه شد...
از عصبانیت نفس نفس میزدم...
که صدای تالاپ تلوپ روی پله ها شنیدم...برگشتم دیدم آرمانه
هون طوری با عصبانیت زل زدم تو چشماش که با صدای خواب آلود گفت:
-به به..چه کدبانویی خونه رو پر از شیشه خورده کردی...چرا هی واسه خودت کار اضافه میکنی؟
ناخودآگاه مشتی به بازوش زدم که گفت:
-تازه در حین انجام وظایف...حاکم هم مورد ضرب وشتم قرار میدی
با عصبانیت گفتم:
-میفهمی چی میگم...ساعت 10 ...دیرم شده...من باید برم شرکت...لباسام کـــو؟
آرمان-خونه رو که هنوز تمیز نکردی
با لحن تهدید امیز گفتم:
-یا همین الان لباسام رو میدی یا همینطوری راه میگیرم تو خیابون...بالاخره یکی پیدا میشه دلش بسوزه منو برسونه
به وضوح دیدم عصبانی شد واخماش رفت تو هم وگفت:
با این سر وشکل وتیپ کجا میخوای راه بیفتی؟که 4 تا بی ناموس بیفتن پشت سرت وبوق بوق کنن خوشت بیاد
جیغ زدم :
-به توچه؟
آرمان-خیلی هم به من ربط داره..تو خواهر داداشمی پس خواهر منم میشی...پس صبر میکنی تا من برسونمت...تازه با این قیافه شرکت راهت میدن؟
دوباره جیغ زدم:
-لباسام
پشتش رو کرد وبی خیال از پله ها بالا رفت که با صدای آروم وپر حرصی گفتم:
-ای تو روحت
از اون بالا هوار زد:
-شنیدم
منم هوار زدم:
-به درک
با دیدن اون همه شیشه خورده رو زمین دیدم چاره ای نیست جارو رو برداشتم وشیشه ها رو جارو زدم و داخل سطل آشغل ریختم
که دیدم داره از پله ها میاد پایین ولباس های من دستشه...و خودش هم حاضر وآمادست
رفتم ولباسام رو از دستش قاپیدم و همون جا مشغول پوشیدنشون شدم وشالم رو فوری روی سرم انداختم و بدون گفتن حرفی از در خارج شدم...که دنبالم اومد و در رو بست خواستم حالشو بگیرم...واسه ی همین سریع از خونه بیرون رفتم
و راه افتادم سر خیابون...
که چند لحظه بعد صدای بوق بوق ماشینش اومد وگفت:
-بیا سوار شو
من-نمیام
ارمان-بیا اعصاب منو خرد نکن ها
من-لازم نکرده خودم میرم
آرمان-آخه یه نگاه تو کیفت بنداز ببین به جز یه رژلب و یه گوشی درب وداغون توش چیزی پیدا میشه؟
من-تو کیفم فضولی کردی؟
آرمان-مگه بیکارم؟درش باز بود
من-واسم آژانس بگیر
ارمان-اه..چه قدر ناز داری تو سوار شو دیگه
به ناچار خودم رو کنترل کردم ورفتم سمت ماشینش در رو باز کردم وعقب نشستم که بااخم گفت:
-راننده تاکسی گرفتی؟
منم با پر رویی گفتم:
-فعلا که حکم همونو داری
از آینه ی جلو تو صورتم براق شد وبا اخم عینک دودیشو به چشماش زد وراه افتاد..
هیچی نگفتم وسرم رو به صندلی تکیه دادم که چیزی نگذشت که صدای موزیک فضای ماشین رو پر کرد...
یاد اون شب افتادم که میخواستیم بریم بام....همون شبی که راجع به نامزد خیالیش باهام حرف زد...
وباز هم آهی از حسرت...
خواننده شروع کرد به خوندن و منم از اونجایی که خیلی آهنگش رو دوست داشتم...سرتاپا شدم گوش
نمیخواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم
ندونستم زیر پاش سنگین قیمت ومفتم
آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه
واسه فریاد غرورم بال پرواز صدا شه
********
چی شده اون همه احساس
اینو هرگز نمیدونم
دیگه بسمه
شکستم
نمیخوام عاشق بمونم
********
گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بمونه
واسه سر سپردگی هاش دیگه لایقم بدونه
اما امروز یه غریبس که فقط به من میخنده
دلو دیوونه میدونه در رو دیوونه میبنده
درو دیوونه میبنده
*******
چی شده اون همه احساس
اینو هرگز نمیدونم
دیگه بسمه
شکستم
نمیخوام عاشق بمونم

چه قدر تو این اهنگ حرف بود...یعنی اینا همش احساسات آرمان بودن؟
خدایا یعنی من انقدر بدم؟
با زهمون صدای موذی تو مغزم پیچید وگفت:
-معلومه که بدی
در حالی که با تموم وجودم دوستش داشتم...اما هم داشتم خودم رو عذاب میدادم هم اونو
از تو آینه نگاش کردم...مرد من که جدیدا اخمو شده بودم...به روبه روش خیره بود وهیچ حرفی نمیزد
دوباره اون صدا موذیه گفت:
-مرده تو؟
یهو بی حواس با صدای بلند گفتم:
-خف بینیم بابا
که آرمان از آینه نگه متعجبی بهم انداخت وجدی گفت:
-خود درگیری داری؟
لبخند احمقانه ای تحویلش دادم و هیچی نگفتم وتا خونه با سکوت طی شدوقتی رسیدیم دمه خونه گفت:
-منتظر میشم بیای
خیلی جدی گفتم:
-لازم نکرده..مزاحمتون نمیشم خودم میرم
اخمی کرد وگفت:
-دقیقا تو این موقع روز و تو اوج شلوغی وترافیک چطوری میخوای خودتو برسونی شرکت؟
دیدم خوب حق میگه ولی باز لجبازی کردم ورفتم و در رو باز کردم و محکم به کوبیدمش...
اون موقع روز فقط شهراد وشادی خونه بودن که مثل اینکه اونا دوتا هم خواب بودن...فوری دوئیدم تو اتاقم...موهام رو جمع کردم...آرایش تو صورتم رو شستم ولباسام رو عوض کردم و دوئیدم بیرون
دیدم همچنان در خونست..ته دلم خوشحال شدم اما صورتم کاملا جدی بود...دوباره میخواستم بشینم عقب
که در صندلی عقب رو قفل کرد ودر جلو رو باز کرد ومنم به ناچار سوار شدم
نه اون حرفی زد نه من و وقتی هم منو رسوند شرکت خیلی جدی گفتم:
-ممنون
که اون هم گفت:
خواهش
و گاز رو گرفت ورفت
زیرلب چندتا فهش صحنه دار بهش دادم وبا دیدن ساعت یه دونه کوبیدم تو سرم و وارد شرکت شدم
جلالی با دیدنم چشم وابرو اومد که نفهمیدم..ولی یهو دستشو رو گردنش کشید یعنی کارت تمومه..که دیدم فرزاد وایساده وداره به من نگاه میکنه
جلالی خنده ی ریزی کرد واز سره جاش بلند شد ورفت سمت آبدارخونه
فرزاد به ظاهر جدی اومد سمت منو با لحن شیطونی گفت:
-علیک سلام....دو هفه که نیومدی شرکت...بقیه ی روزا هم یه ساعت یه ساعت دیر میای...تازه به رئیست هم که سلام نمیکنی
خندیدم وگفتم:
-سلام
فرزاد-بفرما سر کارت..مثل اینکه دیشب خیلی بهت خوش گذشته
با شیطنت ابرویی بالا انداختم ونگاش کردم وگفتم:
-به تو ومهناز که بیشتر خوش گذشته ظاهرا..کیفت کوکه؟حالا زیر آبی میری استاد صدیقی
فرزاد یه کم خجول شد وگفت:
-برو سر کارت تا توبیخت نکردم
پر رو ..پر رو سره جام وایسادم وگفتم:
-خوب کیسیه نه؟
فرزاد هلم داد وگفت:
-برو
پیروز مندانه ابروهامو بالا انداختم وگفتم:
-تا تو باشی دیگه به خاطر کارهام منو توبیخ نکنی
فرزاد-نه واقعا مثل این که دیشب بهت ساخته چه خبر؟
ناخودآگاه اخمام رفت تو هم که لحن حرف زدن فرزاد جدی شد وگفت:
-اتفاقی افتاده؟
من-حوصله ندارم فرزاد...بعدا در موردش حرف میزنیم
فرزاد-خیلی خوب...برو مهناز منتظرته وراهشو کشید ورفت
منم سری تکون دادم ورفتم تو اتاقم
***
آخرای ساعت کاری بود که از شرکت زدم بیرون...با مهناز از هم خداحافظی کردیم ومن رفتم سر خیابون تا تاکسی بگیرم..کار تکراری همیشگی که مایه عذابم بود..به ثانیه نرسیده بود صدای پیاپی بوق ماشینی بلند شد
-مادمازل در خدمت باشیم
با دیدن تاکسی فوری واسش دست تکون دادم ودربست گرفتم..
سوار تاکسی شدم ونفس آسوده ای کشیدم...
که حس کردم از دم شرکت که راه افتادیم تا اینجا یه ماشین مشکی رنگ که شیشه هاش دودی بود...ماشینشو میکشید کنار تاکسی وتقریبا میشد گفت هرجا که میرفتیم دنبالمون میومد...با خودم فکر کردم که خوب شاید هم مسیریم واز یه طرف هم فکر کردم شاید از پسر های بیکارین که افتادن دنبال ماشین...دیگه کم کم باید به صرافت ماشین خریدن میفتادم...واقعا چرا تاحالا بهش فکرنکرده بودم؟..من که کلی پس انداز داشتم وبا حقوقم میتونستم به راحتی یه 206 بخرم...حتما وقتی که رفتم خونه باید با شهراد راجع بهش حرف میزدم...
وقتی رسیدیم سر کوچمون نا خودآگاه برگشتم و عقب رو نگاه کردم..ماشینه دیگه نبود نفس اسوده ای کشیدم ورفتم سمت خونه
***
شهراد-خوب دیوونه چرا میخوای ماشین با اقساط برداری...خوب خودم واسط میخرم
من-نه شهراد...دوست دارم با پول خودم ماشین بخرم..تازه به راحتی از پسش برمیام..مامان وبابا هم قبل از این خیلی اصرار کرده بودن واسم ماشین بخرن..ولی استقلال یه چیز دیگس
شهراد-ای بابا...خیلی خوب فردا میریم ...آشنا سراغ دارم...
من-وای مرسی شهراد عاشقتم
شهراد-باشه ابجی کوچیکه حالا جو زده نشو
ویهو با خنده گفت:
-راستی از دیشب چه خبر؟خونشو تمیز کردی؟
یهو انگاری تازه یاد اون اتفاق افتاده باشم گفتم:
-اه...با اون رفیق مزخرف عوضیت
شهراد بلندتر خندید وگفت:
-خونتو جوش آورد اره؟
از شهراد نیشگونی گرفتم وگفتم:
-چرا میخندی؟به جای غیرتی شدنته؟
شهراد-حقته...داره حقشو ازت میگیره...به خدا اگه دختری مثل تو یه اینجور بلایی رو سر من میاورد ..میکشتمش حالا اون بدبخت هیچی هم نمیگه
با حرص ایشی گفتم واز سره جام بلند شدم وزاه افتادم سمت اتاقم زنگ زدم با فرزاد هماهنگ کردم که فردا بعداز ظهر میرم شرکت..که فرزاد هم موافقت کرد
***
فردای اونروز با شهراد رفتیم نمایشگاه ماشین دوست شهراد ویه 206 سفید آس پیدا کردیم ..خلاصه که معامله پیچ خورد وبا 206 برگشتیم خونه...
یه ذوق خیلی باحالی داشتم..اینکه پشت فرمون ماشینی نشستم که خودم خریدمش...
شهراد هم همش به قیافم نگاه میکرد ومیگفت:
-با اون چشمای خرکیت...شکل خر تی تاب خورده شدی
و من فقط میخندیدم...از سره راه هم یه جعبه شرینی خریدم ورفتیم خونه
مامان اونروز خونه بود وبا دیدن ماشین گفت:
-به به مبارکه شیوا خانوم
من-مرسی مامان
شادی هم دور ماشین دور میزد ومیگفت:
-شیوا جونه من میزاری منم پشتش بشینم؟
من-فعلا بیا ببر شیرینی شو بخور...بعدا یه فکری هم به حال اون میکنیم
جعبه ی شیرینی رو از دستم قاپید ودوئید تو
رفتیم تو ونشسته بودیم..که یهو شهراد در حالی که دهنش پر از شیرینی بود گفت:
-این قبول نیست باید یه سور حسابی بدی
من-بروبابا
شهراد-غلط کردی سر جریان ماشین که من رو آرمان رووادار به سور دادن کردی..یه سور بزرگ میدی همه رو هم دعوت میکنی
من-تو ازمهمونا پذیرایی میکنی دیگه؟
مامان دستی روی پام گذاشت وگفت:
-نگران نباش مهمونیش با من
که شهراد فوری گفت:
-بازهم تبعیض..
که مامان هم با خنده دمپایی پشمیشو پرت کرد سمتش
شهراد-پس اگه اینجوریه..من کل دوستامو دعوت میکنم ها در اون که شکایتی نیست
مامان-نه دعوت کن..من وبابات هم اون شب میریم بیرون...مجردی حساب خوش بگذرونید
شهراد موذی خندید وگفت:
-باشه
دیگه من سرپا یه چیزی خوردم وبعدش هم بدو بدو سوار ماشین شدم وراه افتادم سمت شرکت
باز این دفعه که تو مسیر بودم...همون ماشین مشکیه رو دیدم...از تو آینه نگاش کردم...یه پسر بودکه عینک دودی رو چشماش بود وبه خاطر فاصله ی زیاد درست ندیدمش کم کم داشت استرس میفتاد تو جونم...که خودمو اروم کردم وگفتم..شاید تصادفی باشه..ولی ته دلم یه چیز دیگه میگفت
وقتی رسیدم شرکت واز ماشین پیاده شدم دیگه نبود
سری تکون دادم ورفتم تو شرکت
مهناز با ذوق اومد سمتم وگفت:
چی خریدی
من-سلام 206
مهناز-ایول من عاشق 206ام
من-مرسی ..ایشاا... از این به بعد میشم سرویس رفت وبرگشتت
خندید ..که یهو انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت:
-پس شیرینیش کو؟
من-قراره مهمونی بگیرم..تو وفرزاد هم دعوتید
مهناز-جدی ؟چه خوب...میایم یه دیداری تازه میکنیم
من-خوبه
ویهو یاد اون ماشین مشکیه افتادم وناخودآگاه گفتم:
-مهناز
مهناز-هوم
مهناز-من این دو روزه حس میکنم همش یه ماشین تعقیبم میکنه
مهناز روی صندلیش لم داد وگف:
جدی؟
من-آره...
مهناز-خوب بابا چیزی نیست...خوشگلیه وهزار دردسر ..تو هم که کلا انی به هیچکی پا نمیده..جرات نمیکنن بیان جلو...فقط میان دنبالت
خندیدم وسرتکون دادم وگفتم:
-شاید
***



از صبح مشغول چیدمان سالن پذیرایی بودیم..خدا بگم چیکار کنه شهراد رو کلی از دوستاشو دعوت کرده بود علاوه بر اون کل دختر پسر های فامیل هم بودن
دیگه کمر واسم نمونده بود...حدودای ساعت 3 بعد ازظهر بود که صدای زنگ در اومد..با دیدن آیفون تصویری داشتم بال درمیاوردم
ایدا بود...خدا میدونه چه قدر دلم واسش تنگ شده بود...تو این چند وقت رفته بود اصفهان خونه داییش...
مامان-کیه شیوا جان؟
من-آیدائه مامان
شادی-ا؟آخ جون یه حمال جدید اومد
با دیدنش جلوی در...دوئیدم وبغلش کردم وگفتم:
-سلام قربونت برم
آیدا هم با روی باز بغلم کرد وگفت:
-سلام دختر خوشگله ی خودم..کجا بودی که دل آیدا واست پر زده بود
من-گمشو به خاطر اون بود کلی واسم زنگ زدی؟
آیدا-نه بابا..سرم خیلی شلوغ بود
شادی بلند گفت:
-سلام حامال
که آیدا خندید وگفت:
-خفه ابرو کتلتی...کوزت
مامان هم آیدا رو صمیمانه بغل کرد ودعوتش کرد که بیاد تو..
من-کی اومدی؟
آیدا-صبح رسیدم..تا زنعمو زنگ زد خودمو رسوندم
من-مرسی که اومدی
شادی-بسه کم دل بدید قلوه بگیرید حالمو بهم زدید اه...بدو لباسات رو عوض کن بیا حمالی
ایدا هم چون مامان وایساده بود هیچی بهش نگفت ورفت و چند دقیقه بعد لباس عوض کرده اومد پایین ودوباره همه مشغول شدیم
سالن که حسابی چیدمانش خوشگل شده بود...
غذاهم که مامان از بیرون سفارش داده بود وفقط سالاد ها ودسر هارو خودمون درست کردیم
دیگه وقتی کارها تموم شد ..حدودای 5 بعد ازظهر بود تا 9 وقت آماده شدن داشتیم...مامان وبابا هم طفلیا قرار نبود بمونن ومیخواستن دوتایی برن بیرون...
بعد از اتمام کارها دست ایدا رو کشوندم وبردمش تو اتاق خودم...
وبه تعریف نشستیم وگفتم:
-خوب چه خبرا عسیسم..
ایدا-خبرا پیش شماست ...ماشین مبارک باشه
من-قربونت...اوضاع با شهراد چطور پیش میره
دماغشو جمع کرد وگفت:
-هیچی اصلا این چند وقت نه دیدمش نه باهاش حرف زدم...با هرکی هم که تو بگی قطع رابطه کردم...
خندیدم که یهو سکوت کرد وگفت:
-بهتری شیوا؟
لبخندم کم رنگ شد وگفتم:
-آره
آیدا-اون چند وقت انقدر نامیزون بودی که اصلا نشد باهم حرف بزنیم..چی شد شیوا.؟این شوک کوفتی چی بود؟
یه لحظه دلم گرفت...ایدا صمیمی ترین دوستم بود اما از راز زندگیم بی خبر گذاشته بودم از طرفی هم خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم..واقعا داشتم خفه میشدم...منوآیدا شایدباهم متفاوت بودیم اما خیلی خوب همدیگه رو درک میکردیم...از بچه گی همینطوری بودیم
واسه ی همین لب باز کردم وگفتم:
-کدوم شوک؟
آیدا گیج گفت:
-ها؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-خودکشی بود
آیدا یه لحظه مات موند وبعدش جیغ کشید چی؟
به آرامش فراخوندمش وشروع کردم جریان رو از اول واسش تعریف کردم...آیدا مات شد..خشکش زد..از اون اول که آرمان اومد تو زندگیم واسش گفتم ...تا آتفاقات چند وقت پیش...با اشک وهق هق تموم لحظه ها رو واسش گفتم وآیدا سرش پایین بود واشک میریخت و دم نمیزد..
بعد از تموم شدن حرفام...یهو منو کشید تو بغلش وزد زیره گریه وگفت:
-شیوا...منو ببخش ..منه آشغال رو ببخش با اون کارم هم تورو بدبخت کردم هم خودمو توروخدا منو ببخش
وبه هق هق افتاد
من هم با گریه گفتم:
-تقصیر تو نیست منم از روی یه سرگرمی کوتاه مدت وزود گذر موافقت کردم...دوتامون اشتباه کردیم ایدا ...جفتمون
آیدا-به شرفم قسم میخورم..میگردم پیداش میکنم...تا ننشو به عذاش نشونم دست بردار نیستم..شیوا...یعنی داغی رو دلم گذاشته که فکر نکنم تا اخر عمرم کینش از دلم بره..پدرشو درمیارم...
من که میدونستم آیدا دخترشریه وهرچی بگه پاش وایمیسته واون وسط یه بلایی هم سر خودش میاره گفتم:
-آیدا جون شیوا نری دردسر بالا بیاری...
آیدا-گه خورده حروم زاده...شهر هرته...زیر زمین هم که رفته باشه پیداش میکنم...فقط باید دعا کنه دستم بهش نرسه شیوا...با قفل فرمون میکشمش
ناخوداگاه با این حرفش وسط گریه خندم گرفت وگفتم:
-یادته دفعه آخر...با قفل فرمون زدی تو سر اون یارو کچله..خودش هم خندش گرفت که فوری خندش محو شد وگفت:
آرمان چی؟
جریان نگار رو اسش تعریف کردم ....حتی احساسم رو گفتم که خیلی متضاده وعقلم یه چیزی میگه ودلم یه چیز دیگه
آیدا-یعنی تو فکر میکنی نگار باآرمانه؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم
که یهوآیدا لبخندش خبیث شد وگفت:
-امشب میاد اینجا؟
من-به احتمال زیاد
آیدا-خوب...داستان جالب شد
مشکوک نگاش کردم وگفتم:
-چی تو ذهن خرابته
که ابرویی بالا انداخت وبالبخند موذی گفت:
-ببین من امشب میشم دشمن تو...ومیشم رفیق جون جونی اون هانی
خندیدم وگفتم:
-چرا؟
آیدا-ای بابا خر شدی؟میخوام از زیر زبونش حرف بکشم
خندیدم وگفتم:
-اها یادم رفته بود که چه جونوری هستی
خندید وشونه ای بالا انداخت وگفت:
-ما اینیم دیگه

ساعت 8 بود من وآیدا هم تو اتاق من مشغول حاضر شدن واسه مهمونی بودیم
موهامو همه رو بالای سرم جمع کرده بودم ولختش کرده بودم..جلوش رو همه رو پوش داده بودم بالا وآرایش مشکی کرده بودم ورژ لب سرخی به لبام زده بودم...مچ بندم رو به دستم بسته بودم...
یه پیراهن مشکی میدی تا زیر زانوم پوشیدم که از جلو کاملا پوشیده بود واستینش تا روی بازوهام بود...اما از پشت کمرش باز بود ...ساده ولی فوق العاده شیک بود...اصلا اونشب خیلی متفاوت شده بودم...آیدا هم همش قربون صدقه ی قد وبالام میرفت
آیدا خودش یه پیراهن کوتاه وتنگ مشکی سفید تنش بود که آستین کوتاه بود بالا تنش تا زیر سینش سفید بود واز اونجا تا روی رونش پارچش مشکی بود که با یه ساپورت پوشیده بودش...برعکس بقیه ی مهمونی ها که خیلی باز لباس میپوشید اون شب خیلی خانوم شده بود وآرایش شیکی هم کرده بود
ساعت 8.5 بود که با آیدا رفتیم پایین...مامان وشادی هم با دیدنم خیلی ازم تعریف کردن
مامان سفارش های لازم رو کرد و بعدش هم که بابا اومد دنبالش ورفت
شهرادنمیدونم از صبح کدوم گوری خودشو قایم کرده بود که خودشو نشون نمیداد...وآیدا هم مشخص بود که نگرانه
صدای باز شدن در اومد وبه دنبالش شهراد اومد توخونه...با دیدن تیپش من که فکم خورد رو زمین آیدا رو نمیدونم...
شلوار جین سورمه ای پاش بود ویه تی شزت قرمز وکت اسپرت سفید هم روش پوشیده بود وواقعا خوشتیپ شده بود...موهاشو یه مدل جدید کوتاه کرده بود وحالتشون داده بود...
نگاه من به شهراد دقیقا همونطوری بود که اون به من نگاه میکرد
با دیدنش گفتم:
-اوه اوه تلفات ندی چه خوشتیپ شدی
شهراد یقه ی کتش رو گرفت وچرخی زد وگفت:
-چطور شدم؟
من-محشر
خندید وخواست چیزی بگه که با دیدن آیدا اخماشو ریخت وبه دادن سلامی اکتفا کرد واز کنارش رد شد...برگشتم وبه آیدا نگاه کردم مشخص بود که ناراحته اما با دیدن نگاه من شونه ای بالا انداخت ولب زد:
-پدرشو در میارم
که خندم گرفت
کم کم مهمون ها اومدن ومهمونی شلوغ شد...اما اون کسی که من منتظرش بودم ودلم بی قرارش بود هنوز نرسیده بود...
آیدا هم همش در گوشم وز وز میکرد:
-پس این هانی نیومد
دیگه رو اعصاب بود...شهراد هم که رفته بود پیش مهران وصدای هروکرشون خونه رو برداشته بود...تو همین اوصاف دستی روی شونم اومد ...وقی برگشتم دیدم سپهره
با لبخند گفتم:
-سلام سپهر...
سپهر خندید وگفت:
-سلام شیوا خانوم...به به چه خوشگل کردی
خندیدم وگفتم:
-مرسی دیوونه تو هم خیلی خوشتیپ شدی ونگاهی به کنارش انداختم وگفتم:
-پس سحر کو؟
سپهر-داره لباس عوض میکنه
تو همین اوصاف سر وکله ی شادی هم پیدا شد...
با دیدن سپهر اومد پیش ما وگفت:
-سلام سپهر
سپهر-سلام جوجو
وبا هم روبوسی کردند یعنی قیافه ی سپهر دیدنی بود...جلوی خندیدنم رو گرفتم..
آیدا هم اومد وبا سپهر روبوسی کرد ودر حالی که به زور خندشو نگه داشته بود به شادی وسپهر اشاره زد...که یهو جفتی از خنده منفجر شدیم...
همون موقع شهراد شادی رو صدا زد ومجبور شد که بره
سپهر با تعجب برگشت وبا لحن شیطونی روبه من وآیدا گفت:
-به چی میخندید شما دوتا؟
آیدا-خدایی خیلی سوتید شما دوتا
سپهربا خنده سری تکون داد وگفت:
-آخه کلا مغزش اینورا هم نمیچرخه...یه جای دیگه سیر میکنه...دیوونم کرده
دستی رو شونه ی سپهر گذاشتم وگفتم:
-خدا صبرت بده
که 3تایی خندیدیم
تو این حین نگاهم به در ورود افتاد...آرمان درحالی که یه کت اسپرت مشکی تنش بود با یه شلوار جین مشکی ویه تی شرت سورمه ای که روش نقش های طلایی براق داشت وفوق العاده خوشتیپ شده بود ونگار دستش دور بازوش حلقه بود اومدن داخل
آرنجم رو محکم کوبیدم تو شکم آیدا که آیدا با صدای تقریبا بلندی گفت:
-هوی چته وحشی سوراخ شدم..
بهش چشم غره ای رفتم وبا چشم به آرمان ونگار اشاره زدم
آیدا برگشت وبا دیدن نگار لبخند مسخره ای زد وگفت:
-جـــــــون...از همین الان من با تو دشمن شدم...وتنه ای بهم زد واز کنارم رد شد
خندم گرفت وواسه به جا اوردن مهمون داری رفتم سمت در....آرمان با دیدنم یه تای ابروش رو بالا انداخت ونگارهم پشت چشمی نازک کرد...
من-سلام...خیلی خوش اومدید
آرمان-سلام تبریک میگم
من-مرسی
نگار به سلامی اکتفا کرد که آیدا یهو سر وکلش پیدا شد و با آرمان سلام علیک کرد وروبه نگار گفت:
-سلام هانی...وای خیلی خوش اومدی
نگار با تعجب به ایدا نگاه کرد وگفت:
-من شمارو میشناسم؟
ایدا لبخند مسخره ای زد وگفت:
-اوه حواسم نبود من آیدام
و دست نگار رو کشید وگفت :
-عزیزم میخوای لباس عوض کنی ؟با من بیا
ونگار رو با خودش برد و واسه ی من یه لبخند پیروزمندانه زد
آرمان با تعجب نگاهی به من وآیدا کرد و کم کم لبخند مرموذی رو لباش نشست وزیر لب یه چیزی گفت که نفهمیدم چی میگه و از کنارم رد شد ورفت تو جمع دوستاش
تو همین حین شاهرخ واسه شوخی دستشو دور گردنم انداخت وگفت:
-خفت کنم؟
خندیدم وگفتم:
-دستت رو بردار وحشی
شاهرخ-جون شیوا امشب تصمیم گرفتم به دوست دخترم خیانت کنم...دیدم دلم نیومد برم سراغ غریبه باهاش لاس بزنم...گفتم بیام سراغ تو
خندیدم وگفتم:
-احمق دیوونه...حالا واسه چی میخوای بهش خیانت کنی...خدا کنه همه مردا مثل تو خیانت کنند
شاهرخ-هیچی بابا بهم دروغ گفته..منم اعصابم از دستش خرده
دستی رو شونش گذاشتم وگفتم:
=جونت در...خوب کاری میکنه باهات..بالاخره یکی پیداش شد حال تورو بگیره
تو همین حین بودیم که نگار وآیدا باهم اومدن تو مهمونی
شاهرخ با دیدن نگار سوتی زد
نگار یه لباس دکلته ی قرمز پوشیده بود که پشتش هم تا کمر باز بود
شاهرخ خندید وکنار گوشم گفت:
-لخت میومد سنگین تر بود...دوست دختر آرمانه؟
از حرف شاهرخ جا خوردم حس بدی سراغم اومد وگفتم:
-فامیلشونه...از آمریکا اومده
شاهرخ ازم دور شد...آیدا هم نمیدونم چی به نگار میگفت که هی میخندید
تو همین حین نگاه سنگین کسی رو حس کردم...سرمو بلند کردم که آرمان رو دیدم...با اخم داشت نگام میکرد
دماغمو جمع کردم ودندونام حرصی شدن...که حس کردم اخماش باز شد و واسه ی اینکه نخنده سرشو چرخوند...
شادی آهنگ رو پلی کرد که اکثرا واسه ی رقص رفتند وسط...
نمیدونم نگار داشت چی واسه آیدا میگفت..که ایدا هر لحظه نیشش بیشتر باز میشد و وقتی حرفاش تموم شد آیدا دستشو گرفت برد وسط تا برقصند
آیدا از اون دور چشمکی واسم زد...
که خندم گرفت
تو همین حین مهناز وفرزاد هم رسیدند
با لبخند رفتم سمتشون و با جفتشون روبوسی کردم...مهناز خیلی ناز شده بود....به سمت بالا راهنماییش کردم تا لباساشو عوض کنه و فرزاد رو با خودم بردم تو جمع شهراد با دیدن فرزاد اومد وکلی باهاش گرم گرفت ودستشو کشید وبرد تو جمع خودشون....نمیدونم اما تو اون لحظه قیافه ی آرمان عجیب شکل میرغضب شده بود...مخصوصا وقتی شهراد معرفیش کرد که فرزاده...یعنی وقتی آرمان باهاش دست داد انگار داره به دشمن خونیش دست میده...
از خنده داشتم روده بر میشدم..که فرزاد هم برگشت و نگاهی شیطونی بهم انداخت و سری تکون داد
مهناز هم به جمعممون پیوشت..پیراهن ماکسی سبز رنگی پوشیده بود که دکلته بود و دامنش تا رو ی زانوش چاک داشت...خیلی بهش میومد
مهناز-اوه...اوه بابا من مردم...این همه دختر پسر خوشگل تو فامیله شما چیکار میکنه
خندیدم وگفتم:
-همه خوشگل در خوشگل عروسی کردن...نتیجش شده اینی که میبینی
خندید وگفت:
-کدومشون بیشتر به من میخورن ها؟
شیطون شدم وگفتم:
-هیچکی جز فرزاد برازندت نی

خندید وگفت:
-خفه شو
شادی اومد سمت من ومهناز ودستمون رو کشید وسط تا برقصیم
من و مهناز رفتیم وسط وجلوی هم قر ریختیم...هرچند بیشتر از رقص میخندیدیم.... ایداو نگارم اون طرف تر میرقصیدن... ایداهم همش به شوخی به من تنه میزدو من بیشتر خندم میگرفت...مهناز هم اون وسط کرمش گرفته بود وهمش ادای نگار رو در میاورد...
پسرا همه داشتن نوشیدنی میخوردند.... تو این حین زیر چشمی نگاهی به آرمان کردم...داشت بایه لبخند محوی نگام میکرد...از نگاهش دلم تاپ تاپ زد... اما وقتی چشم تو چشم شدیم اخمی کردو گیلاس مشروبی که دستش بود رو یه ضرب بالا رفت... حس میکردم دیگه توان رقص رو ندارم....
با مهناز از رقص دست کشیدیم ورفتیم سمت میز نوشیدنی ها
مهناز رو به شهراد گفت:
-چی دارید ؟بده بخوریم امشب رو مود باشیم
شهراد-واسه شما ضعیفه ها شامپاین هست...
مهناز-شامپاین؟...شامپاین بده به بابا بزرگت ..یه چیز توپ بده سر حال بشیم... تو چه ساقی هستی اخه؟
شهراد هم یه از یه مارک ویسکی گردون واسش ریخت و داد دستش وگفت:
-بیا بابا... فکر نکنی ما خسیسیم... بدمزست...با مزه بخور
مهناز خنده ای کرد وبه سلانتی گفت و همه ی شات رو یه ضرب بالا رفتو با سر به شهراد اشاره کرد که دوباره واسش بریزه..
شهراد با دهن باز به مهناز نگاه کرد و گفت
-خانوم مهندس شرمنده شب بود... سیبیلاتو ندیدیم
فرزاد که خندش گرفته بود وخودش یه گیلاس شراب فرانسوی دستش بود روبه شهراد گفت:
-ای بابا... این اون شب یه شیشه سر کشید... بد بخت دائم والخمر
مهناز خندید ومشتی به بازوی فرزاد زد...
شهراد واسه ی من هم یه کم شراب فرانسوی ریخت و به دستم داد
یه کم از گیلاس رو خوردم...تلخ بود...
مهناز گیلاس رو از دستم گرفت و یه کم ویسکی قاطیش کرد...از ویسکی متنفر بودم...ولی این مهناز عوضی مجبورم میکرد که بخورمش ...با خوردن جرعه ی اول گلوم سوخت وحس کردم...سرم داغ شد...دوباره خوردم بهتر شد...
میخواستم اون زهره ماری رو بخورم شاید یه کم از شر افکار مزاحم خلاص شم...به سختی کل گیلاس رو خوردم...یه کم گیج میزدم.. مهناز دوباره گیلاسم رو پر کرد....سر شده بودم...همشو خوردم...یه بار دیگه ریخت..نگاهم به ایداو نگارافتاد ...اونطرف داشتند مشروب میخوردن...شهراد که خودش مست بود با دیدن گیلاس پر از ویسکی دست آیدا اخمی کرد که ایدا با چشم غره ی شهراد به خودش اومد وگیلاس رو سره جاش گذاشت.... شهراد هم واسش یه گیلاس شراب فرانسوی ریخت ...آیداهم لبخندی زد وبه شهراد نگاه کرد که شهراد اخمی کرد ...هنوزهم جدی باهاش برخورد میکرد...
شراب فرانسوی:شراب انگوره و درصد الکلش پایینه فقط ادمو گرم میکنه و مستی نداره
ایدا و شادی هم انقدر مشروب به خورد نگار داده بودن که تلو تلو میخورد...
از خوردن مشروب حال خوبی داشتم وهمش بیخودی میخندیدم روی مبل نشستم و به وسط خیره شدم
همه دختر پسرها جفتی داشتند میرقصیدن..آهنگی عاشقانه ای تو فضا داشت پخش میشد...
آریا وشاهرخ احمق هم که پارتنر نداشتن با همدیگه مشغول رقص بودن وآریا مثل پسر هیزها با خنده دستشو رو کمر شاهرخ میکشید...یه اوضاعی اون وسط درست کرده بودن که بیا وببین..همه روده بر شده بودند از خنده...شادی وسپهر هم داشتند باهم میرقصیدن ونمیدونم زیر گوش هم چی میگفتند که جفتی میخندیدن

حس وحال آهنگ منو هم گرفت وناخوداگاه نگاهم به ارمان افتاد ...اونطرف سالن وایساده بود... با اخم بهم زل زده بود...نگاه خیرشو که دیدم اصلا نتونستم ازش چشم بردارم ومنم بهش نگاه کردم...کم کم سرم داشت داغ میشد...وای خدایا من چم شده بود...چرا دلم میخواست برم دست آرمان رو بکشم و بریم وسط تا باهم برقصیم؟...وای خدایا...راست میگفتن مستی و راستی....به خودم که نمیتونستم دروغ بگم من دیوونه ی نگاهش بودم... اگه یه کم دیگه تو اون جمع میموندم مطمئنن نمیتونستم خودمو نگه دارم و میرفتم سمت آرمان ...واسه ی همین به زور ازسر جام بلند شدم و به سمت حیاط رفتم ....تموم حرکت هام غیر ارادی بود...حتی وقتی رفتم تو حیاط داشتم فکر میکردم که من اینجا چیکار میکنم؟
به سمت جای تاریک حیاط رفتم اونجا یه نیمکت بود که از بچه گی هر وقت کار بدی میکردم ومامان دعوام میکرد ..میرفتم اونجا ...فکر آرمان به ذهنم هجوم آورده بود...داشتم دیوونه میشدم...دستی به صورتم کشیدم و یه لحظه برگشتم که آرمان رو دیدم..چند بار پلک زدم..نه انگار واقعا خودش بود...احساساتم به قدری بهم غلبه کردن که بی خیال دنیا شدم و خودمو پرت کردم تو بغلش... دستاش آروم دورم حلقه شدن ومنو به خودش فشرد...بدون اینکه متوجه کارم باشم خودموبالا کشیدم ولبامو گذاشتم روی لباش...دستای آرمان محکمتر دورم حلقه شدند وبا حرارت بیشتری منو بوسید...کتشو چنگ زدم...انقدر سرم داغ بود که واقعا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم؟...کل قول وقرار هایی که با خودم گذاشته بودم وفراموش کردم....نمیدونم چقدر توی اون حالت بودیم و توی بغلش داشتیم عشق بازی میکردیم که یهو به خودم اومدم...من داشتم چیکار میکردم؟... یه لحظه مستی از سرم پرید و لبامو جدا کردم...چشماشو باز کرد...با دیدن چشماش انگار شوکه شدم ....سرش تو موهام فرو رفت وچندتا نفس عمیق کشید وبوسه ای روی گردنم گذاشت...فوری خودمو از بغلش بیرون کشیدم ...با بهت و حیرت نگاش کردم ...اون هم با تعجب نگام میکرد....فوری ازش فاصله گرفتم ودوان دوان به سمت خونه فرار کردم...
خودمو انداختم داخل ودستی روی قلبم گذاشتم وگفتم:
-چیکار کردی؟...چیکار کردی احمق؟
وبرای اینکه کسی قیافمو نبینه...فوری دوئیدم سمت اتاقم...اما وقتی در اتاقم رو باز کردم در کمال تعجب دیدم نگار رو تختم به خواب رفته...زیر لب فحشی نثارش کردم ورفتم سمت اتاق شادی ومستقیم رفتم تو سرویس بهداشتی اتاقش...
تو اینه نگاهی به خودم انداختم...تموم رژ لبم پخش شده بود...و کنار چشمم از خط چشمم سیاه شده بود...
با نگاهی خسته به آینه نگاه کردم انقد از دست خودم عصبی بودم که دلم میخواست تک تک موهام رو میکندم تو این اوصاف بودم که صدای در اومد...وانگار کسی اومد تو اتاق وبه دنبالش صدای شادی که گفت:
-ای بابا پس کجاست
دستمو روی قلبم گذاشت...اگه شادی منو تو اون قیافه میدید بی شک میفهمید چی شده واسه ی همین بی صدا تو دستشویی وایسادم که چند دقیقه گذشت وصدای در اومد...فکر کردم رفت...اما به جاش صدای سپهر اومد که گفت:
-جوجو اینجایی؟
شادی-اوهوم..
سپهر-دنبال چی میگردی؟
شادی-هیچی ولش کن ...بیا بریم بیرون
سپهر-وایسا
شادی-چیزی شده؟
سپهر-میشه یه کم حرف بزنیم؟
شادی خندید وگفت:
-ها؟چی گفتی؟
سپهر باخنده گفت:
-الو...کجایی؟
شادی-همین الان یه جوک ساختم خیلی بامزس تعریفش کنم واست؟
سپهر با خنده گفت:
-نمیخواد جوجه یه لحظه گوش کن
شادی-نه به جونه سپهر نمیشه...اگه بمونه یادم میره...بزار تا داغه بگم..بعدش مزش میره
شادی رو میشناختم وقتایی که نمیخواست چیزی بگه یا گوش کنه میزد به مسخره بازی
سپهر محکم گفت:
-شادی جدی باش
شادی-خو بلد نیسم جدی باشم
نمیدونم چی شد که شادی گفت:
-باشه..باشه من جدی بگو
سپهر-ببین شادی...نمیخوام طفره برم...پس یه راست میرم سر اصل مطلب
شادی-اکی
سپهر-خوب میدونم میدونی که چه احساسی نسبت بهت دارم...اینو میدونم که تو هم یه زمانی همین احساس رو داشتی..امشب میخوام خیلی منطقی باهات حرف بزنم
شادی-سپهر
سپهر-شادی حرف نزن وفقط گوش کن
شادی ساکت شد
سپهر-من دوستت دارم...و تو این چند وقت هم به جز تو به هیچ دختری چپ نگاه نکردم...میخوام بدونی که آیندمو با تو میبینم میفهمی؟اما درک نمیکنم این رفتارهاتو...این فرار کردن ها...این خودتو به اون راه زدنا یعنی چی؟تو که منو دوست داشتی چی شد شادی؟
شادی-ببین سپهر هنوز نه سن من دورقمی شده نه سن تو..تو 21 سالته ومن 17 سالمه...صادقانه میگم که منم دوست دارم اما نمیخوام باهات وارد هیچ رابطه ای بشم...تو این شرایط نمیتونم..من هنوز بچم ...تنها تفریحم خوشگذرونی با دوستامه نمیتونم به چیزای دیگه فکر کنم..تازه سپهر اینو میدونی که مامانت وسحر چه قدر از من متنفرن....اون وقت این رابطه میخواد به کجا برسه
سپهر-مشکلت ایناست؟
من-آره...من هنوز امادگی هیچ رابطه ای رو ندارم...حس میکنم این حرفا فوق العاده واسه ی من زوده...وبیا فعلا مثل دوتا دوست کنار هم باشم و وقتی که بزرگ شدیم اگه بازم همدیگه رو دوست داشتیم جدی بهش فکر کنیم...اون موقع دیگه مخالفت ها هم مهم نیستن باشه سپهر
سپهر-ولی شادی..من چطوری مطمئن باشم تا اون موقع پای هیشکی به زندگیت باز نمیشه؟
شادی خندید وگفت:
-ولمون کن بابا کی میخواد منو نگاه کنه با اون شلوار ورزشی عتیقم...تازه بهت قول میدم هوم؟باشه؟قبول؟باشه؟
سپهر خندید وگفت:
-باشه
شادی جیغی کشید وگفت:
-مرسی سپهر.. وادامه داد ...بیا بریم بیرون میخوام برقصم
وچند دقیقه بعد صدای بسته شدن در اومد...نفس راحتی کشیدم و از دستشویی بیرون رفتم..با یاداوری حرفای شادی وسپهر ناخوداگاه زدم زیره خنده...نه به شادی نه به من چه قدر زندگی رو اسون میگرفت...برعکس من که دنیا به کامم زهر شده بود..یه لحظه فکر کردم اگه این اتفاق واسه شادی افتاده بود چطوری برخورد میکرد که با اومدن این فکر تو سرم گفتم...خفه شو زبونت رو گاز بگیر عوضی
مستیم دوباره داشت برمیگشت...دستمو رو شکمم گذاشتم واز ته دل زدم زیر خنده مثل دیوونه ها شده بودم..قبل از اینکه زیادی دز دیوونگیم بالا بزنه..از روی میز آرایش شادی رژ لبی برداشتم وبه لبام زدم وچشمام رو مرتب کردمو در حالی که میخندیدم رفتم پاییناهنگ شادی پخش میشد ...شهراد دستمو گرفت کشید وسط وگفت:
-بیا ببینم خوشگل خانوم
وباهم رفتیم وسط واسه ی رقص
آهنگ انقدر انرژی داشت که ناخودآگاه انرزیشو گرفتم وباهاش لب زدم
ماه مشرقم من
با تو عاشقم من
با توتو ..با تو
رقص آتیشم
شعله میکشم من
توتو تو...با تو
آرزوی من با تو بودنه
روز مرگه من بی تو بودنه
من عاشق تر از پیشم
دارم عاشق تر هم میشم
باتو چون شقایق ها
شراره ی آتیشم...
من عاشق ترم از تو
دیوونه ترم ازتو
اگه مجنونه مجنونی
من مجنون ترم از تو
منو دربوسه غرقم کن
نمیخوام عشق پنهونی
برقصیم زیر این بارون
در این دریای طوفانی
من بی تو نمیرقصم
من بی تو نمیخونم
نباشی در کنار من
من زنده نمیمونم
عاشقت منم
عاشقم تویی تو
با توتو..با تو
با تو هم قسم
ای همه کسم
تو تو تو با تو
با دیدن ارمان که کنار وایساده بود وبا اخم داشت مشروب میخورد تنم لرزید وفوری نگاهمو ازش دزدیدم...
وبازهم باخنده شهراد رو همراهی کردم...
دیگه موقع شام شده بود...از رقص دست برداشتیم ورفتیم سر وقت شام...
من که اصلا میلی به شام نداشتم...انگار آرمان هم حال منو داشت...دمق کناری نشسته بود ومشروب میخورد
شهراد رفت سمتش وگیلاس رو از دستش کشید بیرون به جاش یه بشقاب غذا جلوش گذاشت...بشقاب رو پس زد وچشماشو بست...از خودم بدم اومد که دوباره باعث اذیتش شده بودم...
آیدا بشقابی غذا جلوم گرفت که پسش زدم...
سور وسات بچه ها تا آخر شب ادامه داشت...آخر شب کم کم همه قصد رفتن کردن...اصلا برای بدرقه ی ارمانینا نرفتم نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بسم ودوباره عذاب وجدان بگیرم...فقط آیدا موند اون هم چون قرار بود شب بمونه خونمون
نیم ساعت بعد از مهمونی مامانینا هم رسیدن ومن آیدا رو با خودم بردم بالا...دوتایی ولو شدیم رو تخت وانقدر دوتایی خسته بودیم..که حرف زدن رو گذاشتیم واسه ی بعد واز خستگی بیهوش شدیم...
***
با حس گرما از خواب بیدار شدم...آیدا طبق معمول منو چسبیده بود وخوابیده بود...خندم گرفت وبزور خودمو تکون دادم که ایدا هم چشم باز کرد وگفت:
-چه مرگته اول صبحی جون شیوا اذیت نکن بزار بخوابیم
نگاهی به ساعت کردم...12 ظهر رو نشون میداد
من-اول صبح چیه خره...ساعت 12 ظهره
آیدا-ای بابا
از سره جام بلند شدم وحوله به دست رفتم حموم...سر درد بدی داشتم...که زیر آب یه کم از دردش کم شد...اتفاق های دیشب اعصابمو خراب تر از قبل میکرد....اما وقتی یاد اون لحظه میفتادم که تو بغل آرمان بودم ....تموم تنم دون دون میشد...این بود که عذاب وجدان میگرفتم...
با اعصاب خردی حوله رو به خودم پیچیدم واز حموم بیرون رفتم وبعد از من بلافاصله آیدا رفت..لباسامو عوض کردم وموهام هم خشک کردم ویه دست حوله ی نو واسه ی آیدا گذاشتم
آیدا هم اومد بیرون...اونم اععصاب نداشت...دوتا دوست بدجور به بن بست خورده بودیم...به قول آیدا بدجور خورده بودیم به بشکه(...)
با یادآوری حرفش خندیدم که صداشو از پشت سرشنیدم
-به چی میخندی؟
من-هیچی
آیدادر حالی که حوله رو دور خوش پیچیده بود اومد و جلوی آینه وایساد ودستی به صورتش کشید که یهو در بی هوا باز شد وشهراد اومدتو...با دیدن آیدا یه لحظه خشکش زد که فوری به خودش اومد ومن برای اولین بار در زندگیم دیدم خجالت کشید ورفت بیرون وفوری در روبست..
آیدا همونطوری شوکه دهنش باز مونده بود ویهو گفت:
-این یارو که اومد تو شهراد بود؟
سرمو بالا پایین کردم وگفتم:
-اوهوم
آیدا که انگار یه لحظه حرصی شد بلند گفت:
-میکشمش
وبا همون حوله خواست راه بگیره بیرون که دستشو کشیدم وگفتم:
-هوی آیدا حولت
آیدا جیغی زد وفوری برگشت تو اتاق انگار دوبار شهراد رو دید
در روبست و فوری لباساش رو عوض کرد ودر اتاق رو باز کرد که شهراد رو دیدم که با لبخند فوق العاده شیطونی بیرون وایساده بود
آیدا-هیز عوضی به چه حقی وقتی میدونی دوتا دختر مجرد تو اتاقن همینجوری در وباز میکنی میای تو
شهراد-چیه...اگه تو کرم نداشتی که شب واینمیستادی خونه ما....اون هم تو خونه ای که یه پسر مجرد ووخوشیتیپ وخوشگل هست
آیدا-هوی...کم خودتو تحویل بگیر یارو...آبجیت تاحالا خونه ما نخوابیده؟
شهراد لبخندش غلیظ تر شد انگار میدونست این لبخند بیشتر آیدا رو حرص میده
شهراد-خو خواهر منم چند باری خونه ی شما خوابیده...شما هم پسر مجرد دارید..اما آریا که کلا مردنیست...اصن اونو با من مقایسه نکن...تازه من که هیچی ندیدم والا..اگه دیده بودم میگفتم نوش جونم
آیدامشتی از حرص به بازوی شهراد کوبید وحمله کرد که دستشو گاز بگیره که شهراد گفت:
-یا خدا باز این مثل سگ پاچه گرفت
ایدا جیغی کشید وگذاشت دنبال شهراد که شهراد هم با خنده فرار کرد وگفت:
-جونت در
شادی با سر وصدای آیدا وشهراد از اتاقش اومد بیرون وبا دیدن آیدا یه دفعه خواب از سرش پرید وگفت:
-آخ جون دعوا...
حالا من اون وسط وایساده بودم وفقط میخندیدم...آیدا که رو کول شهراد سوار شده بود ...شهراد هم هی سعی میکرد بندازتش پایین وشادی هم از موقعیت سوء استفاده میکرد وشهراد رو گاز میگرفت...
تو این حین یهو مامان رو دیدم که وایساده و داره میخنده
آیدا با دیدن مامان خجالت کشید وفوری از رو کول شهراد اومد پایین که شهراد گفت:
-جات خوب بود..تشریف داشتی حالا
آیدا مشت دیگه ای تو بازوش کوبید که مامان خندید وسری تکون داد وگفت:
-بیاین پایین بیاین پایین میدونم وقت نهاره ولی بیاین صبحونه بخوردی وبا خنده رفت
آیدا زبون درازی واسه شهراد کرد واومد تو اتاق ...با خنده روی زمین نشستم..آیدا خودش هم خندش گرفته بودا ما با حرص میگفت:
-پسره ی عوضی دا وندارمو دید زده حالا معذرت خواهی هم نمیکنه
سری تکون دادم وجلوی آینه وایسادم ومشغول شونه زدن موهام شدم...آیداهم موهاشو با سشوار خشک کرد ویه کم آرایش کرد...باز دوباره غرق دیشب شده بودم که یهو آیدا گفت:
-اوی کجایی؟باتوئم ها؟
من-هوم
آیدا-میگم دیشب میس هانی مست کرد مثل بلبل نمیدونی چیا گفت
من با کنجکاوی برگشتم وگفتم:
-حرف زد؟چی گفت؟
آیدا-بله پس مارو دست کم گرفتی؟..
من-نمیخواد از خودت تعریف کنی حالا...بقیش
آیدا خندید وگفت:
-بابا آرمان این دختررو کلا آدم به حساب نمیاره...نمیدونم توئه خر چطوری تاحالا نفهمیدی!!!
من-چرا؟مگه چی گفت؟
آیدا-هیچی بابا گفت آرمان اصلا محلش نمیده تازه وقتی تو خونن یا اکثر مواقع آرمان نیست یا وقتی هم که میاد همش سربه سرش میزاره ومسخرش میکنه...کلا پشیزی محلش نمیده...واینو هم لو داد وگفت...فقط تو مهمونی ها باهام خوبه...تو مهمونی ها هم کی هست؟توئه خر...واسه ی چی اینکار ومیکنه چون حرص توئه خر رو دربیاره فهمیدی خر؟
خندیدم وگفتم:
-واقعا
آیدا با خنده سری به نشونه ی مثبت تکون داد
اما من کم کم لبخند از رو لبام محو شد وگفتم:
-خوب به حال من چه فرقی میکنه من که دیگه نمیخوام برگردم پیش آرمان...تازه دیشب
آیدا چشماشو ریز کرد وگفت:
-دیشب چی؟
من-آیدا دیشب حماقت کردم...مست بودم اصن حالیم نبود دارم چیکار میکنم
آیدا تا ته حرفمو خوند وگفت:
-اها تا دیدیش همچین اختیارو از کف دادی و دیری دیدی
وزد زیر خنده
من-زهر مار نخند ایدا از دیشب یه حس بد مثل خوره افتاده توجونم
آیدا-واسه چی مگه چیکار کردی...حرفای مامانتو یادت رفته...همیشه میگفت دونفر که همدیگه رو دوست دارن بهم محرمن..پس دردت چیه؟تو که دیوونشی اونم که واست میمیره....چرا نمیری بهش نمیگی وخودتو خلاص نمیکنی؟
من-هیچ میفهمی داری چی میگی ایدا؟من پسش زدم که این اتفاق رو نفهمه حالا میگی برو بهش بگو؟
آیدا-تورو نگیره باید بره نگارو بگیره...نگارهم که بزرگ شده ی میامیه...حالا تو این بلا هم سرت اومده ولی اون مستقیما رفته تو بغل یارو...پس انتخاب کی بهتره؟
پوزخندی زدم وگفتم:
-هیچکدوم
آیدا سری تکون داد وگفت:
-ای بابا منم که هرچی میگم تو حرف خودتو میزنی...پاشو بریم بیرون یه چیزی بخورم مردم از گرسنگی
سری تکون دادم وبا آیدا رفتیم تو اشپزخونه شادی وشهراد سر میز نشسته بودن...
طبق معمول شادی وشهراد مثل سگ بهم میپریدن
شهراد با دیدن آیدا عصبی از سره جاش نیم خیز شد..که آیدا جیغ خفیفی زد
شهراد هم باخنده گفت:
-جوجه رو چه بزنی چه بترسونی
وهمه مون با دیدن قیافه ی سرخ آیدا یه بار دیگه منفجر شدیم از خنده
***
با گذشتن وتموم شدن اون مهمونی دوباره یکنواختی شروع شد و سرم رفت تو نقاشی کشیدن وفکر م رو متمرکز نمایشگاه زدن کردم..از طرفی هم چندتا پروژه رو شرکت به عهده گرفته بود وانقدر سرمون شلوغ بود که دیگه نفسی برامون نمونده بود...بعد از اتفاقات اون شب فقط یه بار آرمان رو دیدم اون هم زمانی بود که تاز ه از شرکت برگشته بودم وآرمان اومده بود دنبال شهراد تا جایی برن..که با دیدنم اخمی کرد وحتی جواب سلامم رو نداد...بعد از اون اتفاق وقتی ارمان رو پکر میدیدم مطمئنن....از عذاب وجدان خودمو میکشتم...اما انگار اون اخمش بهترین عکس العمل تو دنیا واسم بود که لبخند محوی رولبام نشست وازکنارش رد شدم...خلاصه که انقدر درگیر بودم که بعضی وقت ها یادمم میرفت غذا خوردم یا نه...از طرفی یه بدبختی بر بدبختی هام اضافه شده بود واین هم تعقیب های اون ماشین مشکی بود که دنبالم میفتاد از خونه به شرکت از شرکت به خونه...ومیترسیدم این موضوع رو به شهراد یا کسی بگم اونا انقدر همشون این چند وقت با مشکلات من دست وپنجه نرم کرده بودن که دیگه بسشون بود...
و چیزی که برام تعجب داشت این بود که اصلا جلو نمی اومد فقط تعقیبم میکرد...واسترسم رو نسبت به قبل بیشتر کرده بود...
بگذریم

هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم
یادمه عصر بود وخسته وکوفته از شرکت زدم بیرون
..ماشینم رو کنار خیابون پارک کرده بودم...با خستگی ریموتش رو زدم وخواستم سار ماشینم بشم که یهو صدایی منو سره جام میخکوب کرد...پاهام شل شدن...دوباره لرز رفت تو جونم...صحنه ها جلوی چشمام رنگ گرفتن...آب پرتقال...پارچه ی بنفش...خون....
این صدای خودش بود شک نداشتم...از استرس تموم عضلات تنم منقبض شده بود حتی نمیتونستم خودمو تکون بدم
به سختی دست بردم ودر ماشینم رو باز کردم که دوباره گفت:
-شیوا
تموم تنم لرزید...انگار تازه به خودم اومدم جیغ خفیفی کشیدم وفوری نشستم تو ماشین ودر رو بستم...دستام میلرزیدن..به سختی سوییچ رو تو دستام گرفتم...قدرت هیچ کاری رو نداشتم..فقط تو ماشین نشسته بودم ودستمو روی فرمون گذاشته بودم ومیلرزیدم...اصلا نفهمیدم کی اشکام روی گونم راه گرفت..ضربه های پیاپی که به پنجره ی ماشین میخورد باعث شد دوباره از ترس جیغی بزنم....
صدای نحسش رو میشنیدم
-شیوا قربونت برم گوش کن...در این لعنتی رو باز کن بزار باهات حرف بزنم
به سختی سوییچ رو تو قفل پیچوندم...ماشین روشن شد...دنده رو جازدم وپامو لرزون روی گاز فشار دادم وراه افتادم...
حتی جرات اینو نداشتم که برگزدم وعقب رو نگاه کنم اشکام روی گونم شدت گرفت...حس میکردم علاوه بر تنم روحمم درد میکنه..صحنه ها دوباره جون گرفتن...من تو یه وان غرق خون....با گریه جیغ زدم وگاز رو تا آخر پر کردم
حس میکردم قلبم الانه که از سینم بزنه بیرون....قلبم درد گرفته بود....
دستم میلرزید
با خودم فکرکردم...نکنه بیاد نکنه بیاد در خونمون وهمه چی رو بگه...نکنه...نکنه
اشکام تشدید شد نمیتونستم تسلط افکار داشته باشم نمیتونستم...از دور برگردون دور زدم وسر ماشین رو به سمت بام کج کردم...
وقتی به خودم اومدم که رسیده بودم....ماشین رو یه گوشه پارک کردم وسرمو روی فرمون گذاشتم
انقدر حالم بد بود که تو مسیر فقط گریه کردم و زجه زدم...وقتی دوباره صداشو شنیدم...دوباره یادم اومد...دوباره چیزهایی رو که فراموش کرده بودم واسم تداعی شد...دوباره...
ازته دل جیغ زدم:
-خدا لعنتت کنه...خدا لعنتت کنه این طوری منو به ضعف کشیدی...امیدوارم بمیری...نه مرگ کمه...امیدوارم از امروز هیچ روز خوشی تو زندگیت نداشته باشی واز ته دلم جیغ زدم خدایا اگه این کثافت به جزای کارش نرسه دیگه به خدایی قبولت ندارم...وناله کردم..خدایا نجاتم بده وبا هق هق خودمو تسکین دادم
***
دوباره شروع شد ..ضعف اعصاب ..سر درد ..اما نذاشتم... اجازه ندادم کسی باز بفهمه شیوا چه مرگشه...همه تو خونه فکر کردن به خاطر کار وفکر مشغولمه که سردرد گرفتم ودوباره با قرص اعصاب وآرام بخش خوابیدم....
اما خوابیدم چون از فردایی که پیشه روم بود میترسیدم...میترسیدم دوباره بیدار شم وصدای نحسش تو ی گوشم بپیچه..حضورش شوم بود...حضورش تو زندگی من نحسی داشت....ترجیح دادم بازهم با قرص های شیمیایی خودمو بزنم به دنده ی بی عاری و بخوابم...
صبح با هراس از خونه زدم بیرون...از صبح که بیدار شده بودم مامان هم تغییر حالت هام رو فهمیده بود وهمش میگفت شیوا جان چیزی شده؟
اما من مماست مالیش کردم وگفتم:
-دیشب بدون شام خوابیدم...فشارم افتاده
اما کی میتونست بفهمه دردم چیه؟
سوار ماشینم شدم سری چرخوندم اطراف نبود...نفس راحتی کشیدم...حتی در مسیر شرکت هم همش نگاهم به آینه بود که ببینم تعقیبم نمیکنه...ولی نه انگار نبود....با خیال راحت تا شرکت روندم...
این روزا فرزاد ومهنازهم رو مود نبودن...فرزاد که با پروژه ها دست وپنجه نرم میکردو به قول خودمون به قدری سگ شده بود که اصلا نمیشد رفت طرفش....واز طرفی هم مهناز درگیر مهیار وشوهر سابقش بود...شوهرش قصد ازدواج دوباره داشت..و مهیار دچار کمبود محبت شده بود واین مسئله مهناز رو هر روز غمگین تر از قبل میکرد...من که خودم یه درد داشتم..حالا فکر کن با این همه مشکلاتشون درد منم میفهمیدن....دیگه جونی واسشون میموند؟
شرکت ساکت بود...مهناز با جدیت داشت کار میکرد...فوری میخواست کاراشو تموم کنه وبره پیش مهیار...نگرانش بودم از طرفی هم خودم انقدر داغون بودم که هیچی واسه آروم کردن مهناز به ذهنم نمیرسید...مهناز کاراش رو تموم کرد و3 ساعت قبل از من شرکت رو ترک کرد...
منم وقتی از شرکت رفتم بیرون..خسته وعصبی بودم...ماشین رو تو پارکینگ شرکت گذاشته بودم...سوار ماشینم شدم واز شرکت زدم بیرون..هنوز نرسیده بودم سر خیابون که باز هم ماشین مشکی رو دیدم که واسم بوق زد وچراغ داد...
دوباره ترس دوباره همون ضعف لعنتی...آینه رو تنظیم کردم اب دهنم رو قورت دادم وحواسمو دادم به رانندگی
که با نزدیک شدن ماشینش به ماشینم خون تو بدنم یخ بست...ماشینشو کنار ماشینم کشید وگفت:
-شیوا وایسا...بزن کنار لعنتی کارت دارم...
با ترس دنده رو عوض کردم پامو رو گاز فشار دادم وگاز رو پر کردم....ترسیده بودم تموم تنم از ترس میلرزید هیچ حواسی نداشتم فقط حواسم از آینه به ماشینش بودکه هر لحظه به ماشین نزدیک میشد...دنده رو زدم رو 4 گاز رو پر کردم...دوباره گریم گرفته بود...ازش فاصله گرفتم...ازم جا موند...صدای بوق ماشین ها پیاپی بلند میشد...اما من فقط حواسم به آینه بود که دوباره نبینمش...صدای بوق ماشین ها هر لحظه بیشتر میشد ومن تا به خودم اومدم....دیدم که محکم رفتم تو دل چراغ راهنمایی و سرم محکم به فرمون اصابت کرد وکیسه های هوا بر اثرترمز ناگهانی وبرخورد شدید باز شدن...گرمی خون رو روی پیشونیم حس کردم....حس کردم دنیا پیش چشمم تار شد وکم کم چشمامو بستم ودیگه چیزی نفهمیدم....
***
خون،یه پارچه ی بنفش،یه تابلوی نقاشی این ها چیزهایی بودند که سریع از جلوی چشمام عبور میکردند...
اومد سمتم خواست دستم رو بگیره نالیدم...نــه
دستم رو محکم گرفت وکشید...فریاد زدم نـــه
که با صدای کسی که صدام میزد بیدار شدم
صدای شهراد بود...
آروم شدم...چی غیر از این صدا میتونست بهم آرامش بده؟
شهراد-بیدار شدی آبجی کوچیکه؟
سرمو به سختی به نشونه ی مثبت تکون دادم...
شهراد-حسابی گرد وخاک به پا کردی تو تهران ها...خدارو شکر خودت چیزی نشدی!!چرا انقدر سرعتت زیاد بوده؟
من-نمیدونم
شهراد چشماش رو ریز کرد وبا شک گفت:
-کسی تعقیبت میکرد؟
هول شدم وگفتم:
-چ....چی؟چی میگی بابا!
هرچند نگاه شهراد هنوز مشکوک بود....
وخواستم سره جام بشینم که سرم درد گرفت
شهراد-بخوای فعلا...سرمت که تموم شد میریم...پیشونیت بخیه خورده
دستی به پیشونیم کشیدم...باند دورش بود...
دوباره دراز کشیدم...که موبایل شهراد زنگ خورد
از تخت فاصله گرفت وجواب داد:
-الو...نه خوبه...د میگم خوبه یابو....یادت رفت بهت چی گفتم؟...خرنشو...لازم نکرده...خو...خیلی خوب چرا داد میزنی...خداحافظ...خداحافظ
وگوشی رو قطع کرد وزیر لب فحشی نثار شخص پشت خط کرد...
نگاهی به سرم انداختم آخراش بود...
من-شهراد صدا کن این آنژیو رو از دست من در بیارن..
شهراد-پس من اینجا چه کارم؟وخودش اومد جلو وآنژیو رو درآورد وگفت:
-حالت خوبه؟میتونی راه بیای
من-آره
و از سره جام بلند شدم هرچند که سرم گیج میرفت...به ناچار تکیه دادم به شهراد و باهم از بیمارستان رفتیم بیرون
من-شهرادماشینم چی شد؟کی به تو خبر داد؟
شهراد-ماشینتو مستقیم فرستادیم تعمیرگاه...یه نفر هم موبایلتو از تو کیفت برداشته بود وبا اخرین کسی که حرف زده بودی زنگ زده بود...این طور شد که ما رسیدیم خدمتت
خندیدم و سوار ماشینش شدم...
وقتی رسیدیم خونه...
اصلا فکر نمیکردم همه رو انقدر نگران ببینم ... مثل اینکه به مامان خبر نداده بودند.. که تا کله ی باند پیچی شده ی من رو دید جیغی زد و رنگش شد مثل گچ...طفلی انقدر حالش بد شد که نگو...با اون وضعم وایساده بودم مامان رو آروم میکردم...که مامان جان اتفاقه افتاده... بابا من که سالمم..پیش چشمتم دیگه چرا گریه میکنی
اما حرف به گوشش نمیرفت وکار خودش رو میکرد...
خلاصه که کلی به خودم فحش دادم...از طرفی هم سرگیجه داشتم...واسه ی همین بیشتر از اون نموندم ودوئیدم تو اتاقم....حالم بدتر از این حرف ها بود...فشار های عصبیم یه طرف...خودداریم هم جلوی بقیه یه طرف دیگه...دیوونه نمیشدم خوب بود...
قرص های آرام بخشم رو خوردم ومسقیم رفتم تو تختخواب وطولی نکشید که بیهوش شدم...
***
2روز مرخصی گرفتم...وشرکت نرفتم...نه به خاطر اینکه سرم درد میکرد...دختر تیتیش مامانی نبودم...به خاطر ترس از روبه رو شدن با اون آشغال این منو میترسوند....شهراد این چند وقت رفتارهاش نرمال نبود...زیادی حواسش بهم بود...وقتی تو فکر فرو میرفتم میدیدم که با دقت بهم خیره شده...رفتارهاش عصبیم میکرد...طوری که یه بار بهش پریدم چیه هر جا میرم دنبالمی؟...اما هیچی نگفت...امروز روز 3 بود...باید میرفتم شرکت....اما به قدری میترسیدم که با اینکه می دیدم ساعت 7 و وقت حاضر شدنمه تو تختم خوابیده بودم وپتو رو روی سرم کشیده بودم ومیلرزیدم...
داشتم فکر میکردم اگه دوباره ببینمش چیکار کنم؟
یه لحظه نفرت تموم وجودم رو پر کرد وگفتم:
-میکشمش...به خداوندی خدا اگه بخواد اذیتم کنه...میکشمش
با این فکر از تختخوابم اومدم پایین...
با خشم لباس پوشیدم...
دنبال یه وسیله میگشتم که بهم امنیت بده یه وسیله...
آروم وبی صدا از اتاقم رفتم بیرون....یاد اتاق شهراد افتادم...شهراد خوابش سنگین بود...آروم وبی صدا در اتاقش رو باز کردم ورفتم داخل..چاقوی تزیینیش رو که دوستش بهش هدیه داده بود رو برداشتم ودوباره بی صدا عقب گردی کردم واز اتاقش بیرون رفتم...
چاقو رو تو دستم گرفت...زمزمه کردم
-میکشمش...اون موقع دوتایی میریم جهنم...اونجا حقمو ازش میگیرم
چاقو رو تو کیفم انداختم و
با خشم از پله ها سرازیر شدم وبدون صبحونه از خونه زدم بیرون...اما تا پام از خونه بیرون خورد...قالب تهی کردم...
اما فوری به خودم اومدم...نگاهی به اطراف انداختم نبود...
بدو بدو خودمو به سر کوچه رسوندم وواسه ی تاکسی دست تکون دادم....
***
ازشرکت رفتم بیرون...میدونستم... مطمئن بودم که میبینمش... مطمئن بودم که دنبالمه...حضور شومش رو حس میکردم....حتی بوی عطر نفرت انگیزش تو دماغم بود...
از زیر چشم نگاهی به خیابون انداختم...ماشینش رو دیدم...اما وایساده بود...جرات نمیکرد که بیاد جلو...
تاکسی گرفتم وخودم رو رسوندم به خونه....
از سر خیابون تا در خونمون مسیر زیادی بود...
قلبم تو سینم فرو ریخت....زیر چشمی نگاه کردم...ماشینش دنبالم بود...نگاهی به کوچه انداختم...کوچه خلوت بود...لرز رفت توجونم..نکنه...نکنه...دوباره.. .با هجوم این فکر شروع کردم به دوئیدن ...اما تموم حواسم به پشت سر بود...سرعت ماشینش رو زیاد کرد تا به خودم اومدم..ماشینش پیچید جلوم...و راهم رو بست
از ترس جیغ خفیفی کشیدم...
صداش اومد به دنبالش خود نحسش
-شیوا...وایسا ...خواهش میکنم...به خدا فقط میخوام باهات حرف زدم...لرزون خودم رو کشیدم عقب...
ایمان-شیوا چرا اینجوری میکنی؟من انقدر ترسناکم ...شیوا تورو خدا فقط یه لحظه به حرفام گوش کن...
من-برو عقب...جلو نیا..برو عقب کثافت
باز جلوتر اومد
یاد چاقوی داخل کیفم افتادم....انرژی گرفتم...آروم دستم رو در کیفم فرو بردم... چاقو رو لمس کردم...
ایمان-شیوا به قرآن قسم من دوست دارم... شیوا من میمیرم برات...توروخدا باهام بیا به حرفام گوش کن..
ویهو اومد جلو و بازوم رو گرفت...که جیغ زدم
-برو کنار آشغال
ایمان-شیوا به خدا قسم نمیخواستم...نمیخواستم اون اتفاق بیفته...فقط اونکارو کردم که تورو پیش خودم نگه دارم...شیوا مـ...
تصمیم قطعی شد...چاقورو برداشتم...تا خواستم از کیفم درش بیارم...
یهو صدای فریاد کسی اومد وبه دنبالش ..ایمان افتاد رو زمین...با ترس به عقب برگشتم...
از ترس قلبم تو سینم فرو ریخت...
-ش..شه..شهراد...اونجا بود
در برابر چشمای بهت زده ی من رفت جلو ایمان و یقه ی ایمان رو گرفت واز سره جاش بلندش کرد وبکسی تو صورتش پیاده کرد...که خون از دماغش زد بیرون
شهراد با چشمایی که خون ازش میزد بیرون فریاد زد:
-حرومزاده به چه حقی دنبال خواهر من میفتی
ودوباره بکسی نثارش کرد...
از ترس میلرزیدم...شهراد...نکنه همه چیزرو بفهمه...خدایا کمکم کن...خدایا
ایمان مثل یه آدم بی دفاع کتک میخورد وفقط میون بکس هایی که تو صورتش فرود می اومد بلند میگفت:
-شیوا منو ببخش...شیوا غلط کردم..ش.یوا به خدا من دوست دارم
شهرادجوری فریاد زد که گفتم هنجرش پاره شد.:
-تو بیجا کردی مرتیکه... پس این آشوب این چند وقتش به خاطر توئه حرومزاده بوده آره؟کثافت
ودوباره مشتی نثارش کرد
چندنفر اومدن سمت ما تا شهراد رو از ایمان جدا کنند...اما شهراد با عصبانیت میزد وایمان کتک میخورد...حتی از خودش دفاع هم نمیکرد...فقط میگفت :
-شیوا منو ببخش
اشکام رو صورتم راه گرفته بود...
شهراد-اسمشو به دهن کثیفت نیار... واسه چی دنبالش افتادی؟واسه ی چی اذیتش کردی؟بگو وگرنه خونت حلاله
چند نفر شهراد رو به زور گرفته بودن
اما شهراد سعی میکرد خودشو آزاد کنه وبره تا ایمان رو بزنه...اگه نگرفته بودنش حاضر بودم شرط ببندم ایمان رو میکشت
روی زانوم افتادم وزدم زیر گریه...طاقت این همه فشار رو نداشتم...دیگه جون نداشتم...
از پشت پرده ی اشکام تار میدیدمش...چهره اش خونین ومالین بود...اما فقط زمزمه میکرد...شیوا منو ببخش...
شیوا به خدا من دوستت دارم..شیوا تنهام نزار میمیرم
آره آرزو داشتم بمیره...
اما وقتی تو اون حال دیدمش...دلم به حالش سوخت...دلم به حال یه متجاوز سوخت...لعنت به منه دل رحم...لعنت به من
شهراد فریاد میزد :
-بزارید بکشم این بی ناموس رو ...چند وقته دنبالش ها چند وقته؟
و دوباره یورش برد سمت ایمان رو تا جایی که جون داشت زدش...
به سختی از سره جام بلند شدم ورفتم سمت شهراد و دستش رو گرفت وگفتم:
-شهراد...بسه...شهراد
شهراد گوشش نکرد
جیغ زدم :
-شهراد به خاطر خدا...شهراد...
اگه اونطوری ایمان رو میزد ..میکشتش...
به ناچار با گریه گفتم:
-مزاحمم نشد..ولش کن شهراد کشتیش..مزاحمم نشد..ولش کن
شهراد با نفس نفس از ایمان دور شد ودر حالی که چهرش سرخ شده بود ورگ گردنش از عصبانیت بیرون زده بود...برگشت سمت من...هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش...من به اون شهراد شوخ ودلقک عادت داشتم...
لگدی نثار ایمان کرد وگفت:
-فقط کافیه یه با...فقط کافیه یه بار دیگه دور و بر شیوا ببینمت...اون موقع دیگه امونت نمیدم...یه چاقو میزارم بیخ گلوت و میبرم...بلوف هم نمیزنم به خداوندی خدا میکشمت
ایمان به سرفه افتاد ومیون سرفش گفت:
-شیوا منو ببخش...تورو به مقدساتت منو ببخش...شیوا من دوست دارم
برگشتم ونگاش کردم...
بدبخت تر از چیزی بود که بخواد ازش متنفر شد...اون چند لحظه هوس رو به چی فروخت...به چه بهایی؟به بهای از دست دادن من؟به بهای کتک خوردن از شهراد...به بهای بردن آبروی خودش ومن؟به چه بهایی؟
زمزمه کرد..من دوست دارم...
رومو برگردوندم...اما تو دلم دیگه ازش کینه نداشتم..کتکی که خورد بسش بود...آره آرزو کردم که بمیره یه روز آرزو کردم که بمیره...اما لعنت به منی که زود میبخشیدم ولعنت به من که این متجاوز رو همون جا تودلم بخشیدم واز خاطرم بیرونش کردم...لعنت به من
شهراد دست من رو گرفت واز اونجا کشید...همه دور ایمان جمع شدن...شهراد عصبانی..هیچی نگفت...فقط منو دنبال خودش کشید...منو کشید و برد داخل خونه...
گریه میکردم...حالم بد بود...حالت تهوع داشتم...و تا به سالن رسیدیم...دستم رو از دست شهراد جدا کرد ودوئیدم تو دستشویی وهر چی که تو معدم بود رو بالا آوردم...لعنت به این دنیای پر از اشتباه...لعنت...
حالم افتضاح بود...به سختی خودمو از دستشویی بیرون کشیدم...شهراد نگران پشت در وایساده بود...نگاهی به اطراف انداختم..خدارو شکر کسی تو خونه نبود..خداروشکر
لرز بدی رفته بود تو جونم
شهراد دوئید و واسم پتو آورد و دورم پیچید....به هق هق افتادم...بزار واسه ی آخرین بار گریه کنم به حال دختری که تنها تو یه شب کذایی بهش تجاوز شد...به حال دختری که از ترس آبروش موضوع رو قایم کرد واز بیمارستان فرار کرد...به حال دختری که عشقشو پس زد تا ندونه چه جنایتی مرتکب شده...دختری که پر از حماقت بود وبا تموم حماقتش یه متجاوز رو بخشید....میخواستم گریه کنم به حال شیوا وشیواهایی که تو این منجلاب افتاده بودن ودست وپا میزدند وبخشیدن وگذشتن...
گریه کردم به حال خودم...
شهراد هیچی نگفت...فقط منو تو بغلش گرفت که تخلیه شم...نمیدونم چه قدر گذشته بود...نمیدونم...نیم ساعت ...45 دقیقه... هیچی ذهنم خالی بود... از هر چیزی تهی بود...اروم از شهراد جدا شدم...
شهراد گفت:
-الان آرومی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم
سکوت برقرار شد...به روبه رو م خیره شده بودم...
بعد از یه سکوت طولانی یهو شهراد گفت:
-عامل تموم بدبختی هات همین کثافت بود؟
تنم لرزید... شهراد چی میگفت؟
شهراد-اون روز این تعقیبت میکرد؟...همین باعث شد دست به خود کشی بزنی؟همینه که شب ها از ترسش قرص آرام بخش میخوری؟این کیه شیوا؟باهات چیکار کرده که اونطوری التماست میکرد..باهات چیکار کرده که راضی به مرگ خودت شدی؟چیکار شیوا؟
من-ه..هیچی
شهراد با عصبانیت کوبید رو میز وگفت:
-دروغ نگو...فهمیدی شیوا به من دروغ نگو!!..من آرمان نیستم که فقط بهش بگی هیچی ...هیچ اتفاقی نیفتاده ...باهات چیکار کرده بگو...
از ترس تو خودم جمع شدم...
شهراد داد زد :
-بگو لعنتی...بهت دست درازی کرده آره...و هوار کشید آره؟
یه لحظه مغزم بهم فرمان نداد...با ناباوری به شهراد نگاه کردم...یعنی فهمید ..؟همه چیزرو؟
شهراد با دقت زیر نظرم گرفته بود....
یه لحظه خشک شد وباناباوری گفت:
-آره...بهت تجاوز کرده؟
لرز رفت تو جونم....
شهراد یهو فریادی زد و دکوری روی میز رو انداخت رو زمین...هزار تیکه شد...
دستی عصبی تو موهاش کشید وگفت:
-به خدا میکشمش
ورفت سمت در...
با جیغ بلند شدم وگفتم:
-شهـــراد
رفت سمت در
بازوش رو گرفتم...به شدت هولم داد پخش زمین شدم...
در وبست ورفت بیرون...سره جام نشستم وگریه سر دادم...
وفقط دعا کردم که بلایی سرش نیاد...
فوری شمارش رو گرفتم...رد تماس داد...دوباره زنگ زدم خاموش بود...خدایا بلایی سر خودش نیاره!!!
وبا دیدن وضعیت خونه گریم تشدید شد به سختی از سره جام بلند شدم...جارو رو برداشتم شیشه خورده ها رو جمع کردم...
از استرس داشتم داغون میشدم....به تنها کسی که به ذهنم رسید زنگ زدم...آیدا
جریان رو فوری واسش تعریف کردم وآیدا هم گفت که فوری خودش رو میرسونه
دل شوره داشتم...فقط خدا خدا میکردم که شهراد بلایی سر خودش واون نیاره....
با استرس به ساعت خیره بودم وپاهام رو عصبی تکون میدادم
با صدای زنگ آیفون از سره جام بلند شدم...آیدا بود...در رو باز کردم
آیدا با چهره ی نگران وارد خونه شد وگفت:
-شیوا چی شده؟
با گریه گفتم:
-ایدا شهراد فهمید...رفته سراغ ایمان...میترسم بکشتش...
آیدا با استرس گفت:
-چی میگی شیوا چطوری؟
من-بیا تو..
آیدا اومد تو جریان رو مفصل واسش تعریف کردم...نگرانیم به آیدا هم سرایت پیدا کرد وگفت:
-آشغال عوضی اومده طلب بخشش کنه...پدرشو در میارم
و از سره جاش بلند شد
من-کجا ایدا؟
ایدا-در خونه ی اون کثافت
من-آیدا تورو خدا...باید یه فکری کنیم..نگران شهرادم
آیدا با عصبانیت داد زد:
-احمق رفته دنبال کی؟دنبال اون آشغاله...
من-ولی آدرسشو نداره...
پوزخندی زد وگفت:
-شهراد رو نشناختی؟پیدا میکنه...همون طور که سامان رو پیدا کرد
با ناباوری گفتم:
-چی؟
آیدا عصبی دستی به صورتش کشید وگفت:
-رفته بود سراغ سامان...گفته بوده دیگه دور وبر من نپلکه...پس مطمئن باش سراغ سامان میره واز اونجا مستقیم میره پیش اون کثافت
با استرس به کیفم چنگ زدم واز سره جام بلند شدم وگفتم:
-بیا باهم بریم
آیدا-راه بیفت
فوری از خونه بیرون رفتیم وسوار ماشینش شدیم...
گازش رو گرفت به سمت خونه ی سامان...هردو عصبی..هردو نگران...
از اون طرف تو یه ترافیک مزخرف گیر کرده بودیم...
آیدا فحش میدادو بوق میزد...
بالاخره بعد از یه ساعت رسیدیم دم خونه ی سامان
ایدا رفت زنگ خونشو زد...
منم پیاده شدم...
یهو در باز شد وسامان در حالی که یه دستمال زیر دماغش گذاشته بود واز دماغش خون میومد اومد بیرون
با دیدن ما سره جاش وایساد....خواست برگرده و در رو ببنده...که ایدا پاشو گذاشت لای در وگفت:
-اون رفیق دیوست کجاست؟
سامان در حالی که سعی میکرد در رو ببنده گفت:
-نمیدونم
آیدا-پس کی اینطوری قیافتو ناناز کرده...
منظورش به کبودی زیر چشم سامان بود...
سامان-چی میخواهید...اون پسره ی یابو هم الان اینجا بود..


آیدا با صدای بلند گفت:
-یابو باباته عوضی...شهراد اینجا بود؟چی میخواست کجا رفت؟
سامان-اگه بگم دست از سرم بر میدارید؟
آیدا-حرف بزن
سامان-آدرس ایمان رو خواست...مجبور شدم بهش بدم...آدرس شرکت وخونه وکارخونه ی باباش رو گرفت ورفت...میبینی که داغونم کرده...میتونم از دستش شکایت کنم
آیدا-خفه...خوب کرده...دستش درد نکنه..آدرس
سامان-زنگ بزن از خودش بپرس
آیدا بلند هوار زد:
-آدرس
سامان ادرس رو گفت ودر رو بست...
آیدا عصبی باز پشت فرمون نشست وراه افتاد...اون موقع روز مطمئنا نه شرکت بود نه کارخونه...بعد از اون کتکی هم که شهراد بهش زده بود..حتما رفته بود خونه...
راه افتادیم سمت خونش...
ماشین شهراد نبود...
آیدا پیاده شد...زنگ خونه ی یارو رو داغون کرد...ولی هیچکی نبود...
به ناچار به شرکت وکارخونه هم سر زدیم....اما هیچ جا نبود...
کلافه سرمو به صندلی تکیه دادم...
آیدا-فایده نداره...باید بری خونه....حداقل حواست به بقیه باشه چیزی شک نکنن...شهراد عاقله فک نکنم به کسی چیزی بگه...
استرس تو دلم افتاد وگفتم:
-آیدا نکنه....
با اومدن این فکر تو سرم تو دلم اشوب برپا شد
من-نکنه رفته باشه پیش آرمان....؟نکنه همه چیز رو بهش گفته باشه؟
آیدا –گمشو بابا مگه خره...میرسونمت خونه....اوضاع خونتون رو اروم نگه دار بالاخره سر وکلش پیدا میشه دیگه...پسره ی کله خراب
با استرس سری به نشونه ی مثبت تکون دادم وراهی خونه شدیم
***
ساعت 11 شب بود...هنوز خبری ز شهراد نشده بود...گوشیش خاموش بود...استرس داشتم اما به روی خودم نمیاوردم....شهراد عادت داشت بعضی وقت ها دیر می اومد...واسه همین بقیه هم بی خیال بودن...دکوری شکسته ی روی میز رو این طوری توجیه کردم که حواسم نبوده دستم بهش خورده وافتاده...
ساعت 5/1شد هنوز شهراد نیومده بود...
مامان نگاهی به ساعت کرد وگفت:
-شهراد هم که نیومد..حتما با دوستاش بیرونه...
تا این حرف از دهن مامان اومد بیرون تلفن خونه زنگ خورد...فوری از سره جام پریدم .ولی مامان زودتر تلفن رو جواب داد...
مامان-الو سلام شهراد جان...کجایی مامان جان؟...کجا؟...چالوس؟..چه بی خبر...با دوستات رفتی...باشه خیلی خوب..نه قربونت باشه عزیزم...خداحافظ ...
وتلفن رو قطع کرد وبه من که با استرس بالای سرش وایساده بودم گفت:
-تو چرا اینجوری؟منتظر تلفن کسی هستی؟
من-نه...شهراد چی میگفت؟
مامان-با دوستاش رفته چالوس...
من-واقعا؟
مامان-آره
نفس آسوده ای کشیدم و شب به خیری گفتم ورفتم تو اتاقم...با موبایلم شماره ی شهراد رو گرفتم...
رد تماس داد...
پس یه اتفاقی افتاده بود...از استرس واقعا نمیدونستم چیکار کنم؟
فقط میدونم کل شب رو تو اتاقم قدم زدم وحتی یه لحظه هم چشم روی هم نگذاشتم

1روز گذشته بود...شهراد نه تلفن هام رو جواب میداد نه زنگ میزد...دیگه آه در بساط نداشتم...مریض شده بودم...از سردرد تاسرگیجه بگیر تا استخون درد وحالت تهوع سراغم اومده بود...اصلا حال درستی نداشتم...
از یه طرف رفتارهای شهراد هم به نگرانیم دامن میزد...
اون روز یادمه ساعت 8 عصر بود..شادی امتحان تئوری موسیقی داشت ومامان هم رفته بود مطب...
بی هدف تو خونه نشسته بودم که صدای زنگ در اومد..
وقتی تصویر شهراد رو تو ایفون دیدم...انگار دنیا رو بهم دادن...دوئیدم جلوی در خونه....
شهراد در حالی که سرش رو پایین انداخته بود وخستگی از سر وروش میبارید داشت می اومد سمت خونه...
با دیدن من یه لحظه سره جاش وایساد...بهم نگاه کرد...
از نگاهش نگرانی رو خوندم...
لبخند محوی نشست رو لباش واومد سمت من...
بغضم گرفته بود...خجالت کشیدم تو چشماش نگاه کنم سرمو پایین انداختم...
اومد وجلوم وایساد...امانگاش نکردم...
با صدای آرومی گفت:
-شیوا..
بغضم شکست...اشکام راه گرفتن...از شخصیت شکنندم متنفر بودم...از اینکه تا اراده میکردم گریم میگرفت...از ضعف تو وجودم متنفر بودم...
شهراد با صدایی که کاملا میشد بغض رو توش خوند گفت:
-آبجی کوچیکه سرتو بالا بگیر
گریم صدا دار شد....
سرمو تو بغلش گرفت وگفت:
-چی کشیدی قربونت برم؟ها؟من مرده بودم؟شهراد مرده بود؟چرا نگفتی ؟چرا حرف نزدی؟
جواب من فقط گریه بود وگریه
دوباره گفت:
-این دوروز تهران رو زیر پا گذاشتم...نبود...قسم خورده بودم اگه پیداش کنم بکشمش...کسی که به شیوای من...
یه لحظه ساکت شد وادامه داد...کسی که خواهر منو اذیت کنه باید بمیره....باید دعا کنه که دیگه نبینمش...روزی که دوباره منو ببینه اخرین روز زندگیشه...
میخواستم حرف بزنم..اما گریه نمیذاشت...بغض داشت خفم میکرد به سختی لب باز کردم وباهق هق گفتم:
-ن...نگرا..ن...بو...دم...فک...فک میکردم...بلایی ..سرت اومده
حرف نزد...ولی از صدای نفساش میفهمیدم که داره گریه میکنه...
شهراد با صدای خش داری گفت:
-چرا بهم نگفتی شیوا؟انقدر داداش بدیم؟چرا نذاشتی اون رو کثافتی مثل اونو بکشم...ها؟چرا لعنتی؟...تازه این دوروز تموم پازلام رو کنار هم چیدم...خودکشی...شیوا تو خودکشی کردی...شیوای من...خواهر کوچولوم...تا دم مرگ رفت وبرگشت...وقتی آرمان رو پس زدی فکر کردم...شاید چیزی دیدی شاید دروغی شنیدی..نمیدونستم...
صدای گریش بلندشد وادامه داد...
-نمیدونستم...سکوت کرد وادامه داد...فکر کردم مقصر تویی فکر کردم...دیگه نمیخواهیش..میخواستم باهم روبه روتون کنم...نمیدونستم این جوری چه قدر زجرت میدم...نمیدونستم شیوا..منو ببخش...این دوروزه عذاب وجدان داره منو میکشه...منو ببخش
با هق هق گفت:
-ازت ممنونم...مرسی که بهم قدرت اینو دادی که باهاش روبه رو بشم...تو هیچ کار غلطی نکردی...هیچی...برعکس ممنونم ازت...حداقل دیگه ترس از دیدنش ندارم...
شهراد-به خاطر این ولش کردی؟...فکر کردی بفهمه پست میزنه؟چرا انقدر بی منطق جلو رفتی شیوا؟چرا لعنتی؟
من-در حقش بد کردم...قبول دارم...ولی این براش بهتره...بانگار شاید بهتر بتونه جلو بره
شهراد-چی میگی احمق نگار خره کیه؟...اون توئه دیوونه رو دوست داره
من-من تصمیم خودم رو گرفتم..نمیخوام بهش بگم...نمیخوام چیزی بفهمه
شهراد-واسه چی داری با زندگیت این بازی رو میکنی...خودت هم میدونی هیچکس رو نمیتونی پیدا کنی که اندازه ی اون دیوونه دوستت داشته باشه...
من-شهراد خواهش میکنم...
شهراد-میخوای من باهاش حرف بزنم
با ترس از شهراد جدا شدم وگفتم:
-نه شهراد...نه چیزی نگو..اگه بفهمه...اگه چیزی بهش بگی...قسم میخورم که خودمو میکشم میدونی که شوخی ندارم...
شهراد-باشه...باشه شیوا...چیزی نمیگم...باشه؟آروم باش...
من-شهراد نباید بفهمه...هیچ وقت...هیچ وقت...اگه بفهمه اون روز من میمیرم...
شهراد نفس عمیقی کشید وهیچی نگفت...تو این اوصاف بودیم که یهو صدای زنگ در خونه اومد...رفتم تو خونه....شادی بود..در رو باز کردم وبدو بدو رفتم تو اتاقم...
بعد از اون اتفاق ...رفتار شهراد هم عوض شد...دیگه اصرار نمیکرد که منو با خودش ببره...تو نگاهش فقط پشیمونی بود وبس...این بدجوری من رو عذاب میداد...از طرفی اتفاقی که تو حیاط بین من وارمان افتاد...هیچ توجیهی براش نداشتم..پس سعی میکردم...ازش فاصله بگیرم...این فاصله ها به مرور زمان باعث میشد که فراموشم کنه واین به نفعش بود...
از طرفی هم مامان 5 شهریور سمینار داشت وقصد داشت همراه بابا بره سنگاپورو5روز موندگار بودند...
این شد که شهراد یه پیشنهاد خیلی خوب داد....
شهراد- تور 3 روزه دبی...خیلی خوش میگذره...
من-تور ماله مهرانه؟
شهراد-آره این تورش هم همه دختر وپسرن...خانواده کلا تو تور نداریم....مهران پیشنهاد داد ماهم جمع کنیم بریم...فکر خوبیه..مامان وبابا هم که 5 روز میخوان برن سنگاپور...
من-آره عالیه...موافقم..فکر کنم همه مون به این مسافرت احتیاج داشته باشیم...ولی شادی چی؟
شهراد-شادی هم با خودمون میبریم...بدون اون که مسافرت صفا نداره...
مامان-چی میگی شهراد واسه خودت میبری و میدوزی..شادی فقط 17 سالشه ها..با یه مشت دختر پسر مجرد کجا میخواهی ببریش؟
شهراد-واسه چی میخوای محدودش کنی مامان...مگه ندیده یا تاحالا خارج نرفته؟
من-شهراد بالاخره نوجوونه ما نمیدونیم تو این تور کی هست؟اصلا رفتاراشون چطوره؟میترسم برداشت منفی کنه...
شهراد-درسته یه ذره که نه خیلی شوت میزنه...ولی این چند وقت که بردمش اینور اونور هیچی ازش ندیدم...تازه چه بهتر با خودمون بیاد این چیزارو تجربه کنه...تا با یه مشت رفیق مزخرف هوم؟
مامان-نمیدونم چی بگم؟بزارید خودش بیاد به خودش بگید...شاید نخواد بیاد
شهراد خندید وگفت:
-جوک میگی مامان...
وبلند هوار زد
-شادی...اوی شادی
شادی هم هوار زد :
-مگه اومدی سر مزرعه؟مرض... دارم درس میخونم...
شهراد-خوب پس مسافرت دبی رو بیخیال
یه لحظه ساکت شد ویهو جیغ زد:
-چـــــی؟
وبدو بدو اومد پایین وگفت:
-چه خبره؟جریان دبی چیه؟
مامان-این 5 روز که ما نیستیم...شهرادینا میخواهن برن دبی...باهاشون میری
شادی دستش رو تو سینش جمع کرد وچشماشو ریز کردو گفت:
-پرسیدن داره؟...باکله...چند روزس؟
شهراد-3 روزه
شادی-ایول...زندگی رو عشق است...
من-حالا کی میاد؟
شهراد-همه.... کل بچه ها به علاوه ارمان ونگار...به بچه های خودمون هم زنگ زدم...ایدا وآریا میان با شاهرخ
شادی-پس آیناز چی؟
شهراد-اون بچه مثبت نمیاد..
شادی-خاک تو سرش کنم تا چند وقت دیگه شکل کتاب میشه
من-حالا کی می خواهیم راهی بشیم؟
شهراد-وسایلتون رو جمع کنید ...پاسپورت وشناسنامه هاتونم بیارید...پنجشنبه ساعت7 صبح پرواز داریم..
شادی-پاسپورته من که رو پاسپورت باباس...باید با اجازه ی بابا از کشور خارج بشم
شهراد-خیلی خوب خودم ردیفش میکنم
سری تکون دادم واز سره جام بلند شدم ورفتم تو اتاقم...به آیدا زنگ زدم گفت فردا بریم خرید واسه ی مسافرت من هم قبول کردم...
خلاصه که تا آخر هفته کارامون جمع وجور شد...مامانینا هم یه روز قبل از ما رفتند سنگاپور...
احساس میکردم شدیدا محتاج این مسافرتم...واینو هم میدنستم که آرمان ونگار هم قراره که بیان...و باید دقیقه به دقیقه ی این سفر کنار خودم تحملشون کنم...اما بازم دوست داشتم که برم...شاید یه مدت دور بودن از تهران حالم رو سره جاش میاورد...
شهراد با صدای بلند گفت:
-شیوا بدو..دیر میشه ها...
با صدای بلند گفتم:
-الان میام
وهول هولکی شالم رو سرم کشیدم وچمدون رو دنبال خودم کشیدم...
شهراد چمدون رو از دستم گرفت و تو ماشینش گذاشت...
همون موقع آیدا وآریا وشاهرخ هم رسیدن...
آیدا اومد پیش ما وشاهرخ وآریا هم با هم اومدن...
از اول که تو ماشین نشستیم شادی چرت میزد وشهراد با موبایلش حرف میزدوآیدا هم از پشت بیخ گوشه من چرت وپرت میگفت...
وقتی رسیدیم فرودگاه...همه اومده بودند...نگار با دیدن ایدا گل از گلش شکفت واومد وخیلی صمیمانه باهاش دست داد وسلام واحوال پرسی کرد...
آیدا هم با قیافه ی مسخره ای همش به من چشمک میزد...
خندم گرفته بود....سر چرخوندم تا ارمان رو ببینم..پیداش کردم...
کنار میلاد وایساده بود...پیراهن اسپرت سفید مردونه ای تنش بود با شلوار جین سورمه ای...کفش اسپرت سفید وسورمه ای مارک ادیداس هم پاش بود...
آیدا یهو کنار گوشم گفت:
-خوردیش...نمونه تو گلوت
لبخند ریزی زدم ونگاهم رو ازش گرفتم...
آرمان که تازه متوجه اومدن ما شده بود...اومد جلو وبا بچه ها صمیمانه سلام واحوال پرسی کرد...به من که رسید فقط سلامی کرد و زود ازم فاصله گرفت...نگاهش کلافه بود...
شاید اون هم داشت به این فکر میکرد که باید تموم این 3 روز من رو پیش خودش تحمل کنه....
با صدای بلندگوی فرودگاه همه گی به سمت گیت ها راه افتادیم...
مهران هم که لیدر بود...احساس بزرگی بهش دست داده بود...همش بچه هارو میزد...
ومیگفت:
-برید تو صف...شلوغ نکنید...
سوار هواپیما شدیم...خواستم روی اولین صندلی ردیف وسط بشینم که یهو ایدا منو با باسنش هل داد کنار وشادی روبه زور هل داد توردیف وسط وبه دنبالش همین بلا رو هم سر نگارآورد وخودش هم روی صندلی آخر نشست....دوتا صندلی کنار ردیف وسط بود...با تعجب به آیدا نگاه کردم وروی همون صندلی که به آیدا نزدیک بود...نشستم...چشم چرخوندم تا آرمان رو ببینم اما نبود....تا به خودم اومدم دیدم مهران اومد وکنارم نشست وگفت:
-خوبه جات؟میخوای عوضش کنم؟
من-اره مرسی...دوست دخترت کو؟
مهران خندید وگفت:
شوتش کردم اون اخر ها
صدای هروکر شهرادینا بلند شد که مهران بازهم واسه خنده گفت:
-ساکت...
همش ادای مبصر هارو در میاورد...وهمه رو به خنده واداشته بود...
تو این حین بود که دیدم آرمان اومد...کجا رفته بود...الله اعلم
تو همین اوصاف یهو شهراد از اون طرف هواپیما گفت:
-مهـــران..بیا بینیم
مهران بلند شد...آرمان دنبال صندلی میگشت...با دیدن جای خالی کنار من اومد سمتم...هرچند من که میدونستم این بازی ها از کجا اب میخوره...با دیدن شادی وآیدا که داشتند مغز نگار بدبخت رو تیلیت میکردن..خندم گرفت...
آرمان اومد وبدون حرفی کنارم نشست...
نگار سرشو آورد جلو وگفت:
-ا؟آرمان اینجایی بیام پیشت بشینم؟
وخواست بلند شه که یهو شادی وآیدا دستشو کشیدن وگفتن:
-کجا؟تازه داره خوش میگذره...
من یکی که به زور جلوی خندیدنم رو گرفته بودم...زیر چشمی آرمان رو نگاه میکردم انگار اونم دسته کمی از من نداشت...
همون موقع مهماندارهای هواپیما شروع کردن به توضیح دادن اینکه درهای خروجی کدوم طرفن واینا....
با ماهان ایر داشتیم سفر میکردیم...درست همون شرکت هواپیمایی که ارمان کار میکرد...شنیده بودم کارش رو شروع کرده وتو هفته ای هم که من درگیر ایمان بودم...اولین پروازش رو به تایلند داشته...
با این حال بیخیال به صندلیش تکیه داده بود ومجله میخوند...
تو حال وهوای خودم بودم که یهو ارمان درحالی که سرش تو مجله بود گفت:
-مد جدیده؟
برگشتم وبا تعجب گفتم:
-چی؟
مجلش رو اورد پایین وبه مچ بندم اشاره کرد وگفت:
-اینو میگم...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-واسم شانس میاره
لبخند کجی رو لباش نشست ویقه ی پیراهنش رو واسه ی مسخره جلو داد وگفت:
-اوه چقدر خوش شانس...
منظورش به کنار هم افتادنمون تو هواپیما بود...
میخواستم چیزی بگم که صدای خلبان پرواز اومد وخوش امد گویی گفت وبعدش هم هواپیما حرکت کرد....
چند لحظه سکوت برقرار شد وبعد از چندلحظه یهو آرمان گفت:
-روز به روز مثل اینکه داره به محاسناتت اضافه میشه...
میدونستم میخواد حرصم رو دربیاره...همیشه وقتی خونسرد بود یعنی میخواست حرصم رو در بیاره...
من هم خونسرد گفتم:
-چطور؟
آرمان-قبلا ها که تو تاریکی میرفتی گشت وگذار...حالا هم که مشروب ومستی هم اضافش شده....
یعنی همچین بدم نمیومد گردنش رو بشکنم....فکرشم نمیکردم یه این طور چیزی رو تو روم بیاره...قبول داشتم کارم حماقت محض بود...به خاطرش عذاب وجدان هم دچارم شده بود...ولی این نمیذاشت ادم باشم...
با حرص سرم رو کنار گوشش بردم وگفتم:
-اون موقع حواسم به خودم نبود...سوء تفاهم پیش نیاد واسه بعضیا
با یه لبخند کنج لبش که میخواست حرصم رو بیشتر کنه کنار گوشم گفت:
-چرا تو اون همه آدم اومدی سمت من اون وقت؟فکر کردی حوری دیدی؟
با حرص گفتم:
-ههه...اعتماد به نفس...دوباره میگم اون موقع من حالم خوب نبود...
آرمان-هوم....اونموقع هم که واسه اولین بار اومدم خونتون چی بازهم حالت خوب نبود؟همون شب که مستقیم اومدی تو شکمم....موهاتم ویزویزی بود وزیر چشمات اندازه ی بادکنک پف داشت....
یعنی واقعا خیلی خوب میتونست اعصابم رو مختل کنه....
من-تمومش تصادفی بوده...وبا حرص ادامه دادم... تمومش...اینو از مغزت بیرون کن..که اون لحظه حوری دیدم
آرمان- آها یعنی هرکی به جای من هم بود میرفتی سمتش دیگه
بدون اینکه به حرفم فکر کنم تقریبا در گوشش جیغ زدم:
-هرگز
دستی به گوشش کشید وگفت:
-کر شد...
وانگار که از حرفم بل گرفته باشه ابرویی بالا انداخت وپاش رو روی پاش انداخت وگفت:
-پس واسم نقشه کشیده بودی...خودت الان اعتراف کردی هرگز...پس نیت اونشبت کاملا استفاده ی سوء از من بوده...اعتراف کن
عوضی میخواست با این حرفاش اعتراف بگیره که از قصد اومدی سمت من...
دندونام رو روی هم ساییدم وزیر لب زمزمه وارگفتم:
-خدایا اینو میکشم وبعدش هم میرم به جهنم
فکر کنم شنید که از خنده تپق زد...
وگفت:
-چرا من؟چرا منو بوسیدی ها؟یاد گذشته ها افتادی دلت واسه ی این چیزا تنگ شد؟بسوزه درد بی شوهری
با حرص گفتم:
-اقای تجریشیان...اگه فقط یه بار دیگه فقط یه بار دیگه فک مبارک رو تکون بدید...اون موقع تضمینی رو پایین نیاوردنش نمیکنم
خندید وگفت:
-خانوم فرشچیان...اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه خواستی تو تاریکی ومستی بری گشت وگذار ....
یه کم مکث کرد ..گفتم الان یه چیزی میگه که تا اونجام بسوزه ولی در کمال پررویی گفت:
-اینو بدون که....... من حتمامنتظرتم...رو من حساب کن...
ودستی روی شونم زد
یه لحظه ماتم برد...یعنی دست هرچی بی حیا رو از پشت بسته بود...بابا من یه غلطی کردم اینطوری باید میزدش توروم؟
برگشتم وبا حرص گفتم:
-واقعا خیلی....
ادامشو نگفتم وسرمو به سمت پنجره ی هواپیما چرخوندم وساکت شدم...هرچند اون هنوز شونه هاش از خنده میلرزید....
به بیرون خیره شدم...وطولی نکشید که کم کم چشمام از زور خواب روی هم افتاد و ریلکس رو صندلی لم دادم وبه خواب فرو رفتم
با تکونی که هواپیما خورد چشم باز کردم...آخیش..حس میکردم یه خواب آروم کردم...در همون حالت یه کم به بدنم کش وقوس دادم که دیدم یکی داره میخنده سرچرخوندم که بادیدن سرم رو شونه ی آرمان...هول شدم وفوری سرمو از رو شونش برداشتم...
پررو پررو نگام میکرد ومیخندید...هرچند یکی نبود اونجا به خودم بگه پررو خودتی اخه..چه قدر تو روت زیاده
همین طوری نگاش کردم ببینم به چی اینطوری میخنده..تو صورت من که چیز خنده داری نبود که یهو گفت:
آرمان-اوه اوه ببین چه رودخونه ای راه انداخته...رود نیله..
با خواب آلودگی پرسیدم :
-ها؟
آرمان با خنده گفت:
- خواب منو می دیدی که آب از لب ولوچت راه گرفته؟
ویه دستمال طرفم گرفت وگفت:
-بیا بیا...اوف اوف ببین پیراهن من که کلا خیس شده...
به پیراهنش نگاه کردم دروغ میگفت مثل هاپو...
دستمال رو از دستش قاپیدم وگفتم:
-آدم قحطه که خواب تورو ببینم
ودستمال رو به دهنم کشیدم...یه کم خیس بود...
نگاهی به آرمان انداختم به اسکرین گوشیش خیره بود وهی میخندید...انقدر که آیدا گفت:
-آقا آرمان به چی اینجوری میخندید...
ارمان هم به آیدا گفت:
-چیزی نیست...
ویهو گوشی رو گذاشت جلوش که با دیدن عکسی که رو اسکرین گوشیش بود...یه لحظه دهنم از تعجب باز موند وطولی نکشید که عجیب حرصی شدم ودلم میخواست بگیرم خفش کنم....
عکس من رو صفحه ی موبایلش بود...وقتی که خواب بودم وسرم رو به صندلی هواپیما تکیه داده بودم ودهنم اندازه ی تمساح باز بوده.... ازم عکس انداخته بوده
گوشیش رو قاپیدم
که یهو گوشیش وگرفت وگفت:
-ا؟با self phoneمن چیکار داری؟
با حرص گفتم:
-یا همون الان اون عکس رو حذف میکنی...یا ...
آرمان پرید تو حرفم وگفت:
کدوم عکس؟راجع به چی حرف میزنی
وگوشیش رو توی جیبش گذاشت
عوضی عکس رو از قصد گذاشت ببینم....یعنی آخرش بود...
با حرص خودم رو به صندلی کوبیدم که خلبان پرواز اعلام کرد که وارد مرز دبی شدیم....
یعنی در عرض 10 دقیقه تیریپ ها اروپایی شد...
شال ها افتاد ...مانتو ها از تن دراومد...خیلی ها رفتن تو دستشویی لباس عوض کردن...خلاصه یه اوضاعی...
آرمان-تو چرا بیکار نشستی؟پاشو یه صفایی به خودت بده...گره ی اون شال رو شل کن...خفه شدی
من-تو چرا اینجایی... میتونی همین جا با لباس ساحلی بشینی
آرمان-کی میخواد دست وپای پشمالوی من رو ببینه
از لحنش خندم گرفت وگفتم:
-به این فکر نکرده بودم...
دیگه تا خود فرودگاه دبی هیچ حرفی بینمون زده نشد...
ما چند نفرکه شامل آیدا وشادی ونگارو آرمان میشدیم جزو آخرین کسایی بودیم که از هواپیما پیاده میشدیم... توهمین حین خلبان پرواز هم داشت به مسافر ها خوش امد گویی میگفت...که با دیدن ارمان با خوشرویی اومد جلو وگفت:
-به به کپتان تجریشیانه عزیز...نمیدونستیم شماهم امروز تو پروازید جناب
آرمان خندید وگفت:
-لطف دارید کپتان
خلبان پرواز-شما اختیار دارید...یه چند جایی انداختیم تو دست انداز به استادی خودتون ببخشید
آرمان-کپتان ارژنگی شکسته نفسی میفرمایید...
خلاصه که یه کم خوش وبش کردن وبالاخره وارد سالن فرودگاه شدیم...
با نمایان شدن چمدون ها روی ریل برشون داشتیم وبه سمت گیت ها راه افتادیم...
تاکسی گرفتیم و راه افتادیم سمت هتل...تو جمیرا(jomeira)
شالم رو از روی سرم برداشتم...هوا گرم بود...
رسیدیم به هتل...هتلمون لب ساحل بود...
تو لابی علاف این بودیم که کی باکی اتاق برداره...آخر هم من و آیدا باهم افتادیم...ونگارو شادی باهم...یعنی وقتی این رو شنیدم...قیافه ی شادی دیدنی بود...خبیث شده بود وهمش میخندید...
نگار هم که با آرمان اتاق بهش نیفتاده بود اعصاب نداشت...
شهراد-بچه ها برید لباس عوض کنید...بعدش بیاین پایین نهار بخوریم وبعدش هم بریم گشت وگذار در شهر..
سری تکون دادیم وهمگی چمدون به دست رفتیم سمت آسانسور....اتاق هممون طبقه دوم بود...
با آیدا رفتیم داخل اتاق وآماده شدیم واسه بیرون رفتن....
یه شلوارکوتاه لی پوشیدم با یه تاپ پشت گردنی قرمز وکفش های عروسکی قرمز...
آیدا در حالی که گوشوارش رو به گوشش مینداخت گفت:
-تازه هدف نگار رو از اومدن به ایران کشف کردم
با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:
-چطور؟
آیدا-مامان وبابای آرمان چند وقت پیش که رفته بودن امریکا یه سر هم زده بودن به میامی خونه ی اینا...عکس آرمان رو دیده بوده...از همون عشق در نگاه اول ها...بعدم خونواده رو پیچونده اومده ایران
من-که اینطور...از اولش هم مشخص بود بیخودی اویزون آرمان نیست..
آیدا با خنده دستی رو شونم گذاشت وگفت:
-تا اینجا که خوب صفا کردی
خندم گرفت..ولی با یادآوری اتفاقاتی که برام افتاده بود لبخندم محو شد...وآروم گفتم:
-اون دیگه مال من نیست
آیدا-خیلی خوب حالا نمیخواد عذا بگیری...من خوب شدم؟جلفی که نیستم؟
نگاهش کردم شلوار جین مشکی پوشیده بود با یه تاپ شل زرد
سهیلا بازدید : 556 پنجشنبه 14 شهريور 1392 زمان : 21:14 نظرات ()