close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت7
loading...

رمان شاپ

شهراد-بگو گوه خوردم ...غلط کردم شادی-نمـــــــــــیگم شهراد-پس تو حموم بپوس شادی جیغ زد -شیواتوروخدا به دادم برس از بچه بازی شهراد خندم گرفت...از صبح پدر شادی رو درآورده بود بابا چشمک با مزه ای به من زد وشهراد رو سرگرم کرد تا برم فلکه ی آب رو باز کنم..آب رو باز کردم وبرگشتم بالا صدای شادی می اومد که میگفت: "زنده باد" شهراد نگاهی به من کرد ویهو گذاشت دنبالم...جیغی زدم ودوئیدم تو اتاقم شهراد-میای بیرون دیگه... خندیدم ودر وقفل کرددم که صدای زنگ موبایلم در اومد... ایمان بود... جواب دادم... من-الو صدای…

رمان دوراهی عشق ونفرت7

شهراد-بگو گوه خوردم ...غلط کردم
شادی-نمـــــــــــیگم
شهراد-پس تو حموم بپوس
شادی جیغ زد
-شیواتوروخدا به دادم برس
از بچه بازی شهراد خندم گرفت...از صبح پدر شادی رو درآورده بود
بابا چشمک با مزه ای به من زد وشهراد رو سرگرم کرد تا برم فلکه ی آب رو باز کنم..آب رو باز کردم وبرگشتم بالا
صدای شادی می اومد که میگفت:
"زنده باد"
شهراد نگاهی به من کرد ویهو گذاشت دنبالم...جیغی زدم ودوئیدم تو اتاقم
شهراد-میای بیرون دیگه...
خندیدم ودر وقفل کرددم که صدای زنگ موبایلم در اومد...
ایمان بود...
جواب دادم...
من-الو
صدای گرفته ی ایمان تو گوشی پیچید
-شیوا
من-خوبی ایمان اتفاقی افتاده؟
ایمان-شیوا بیا خیلی داغونم...
من-ایمان چی شده؟چته؟**
ایمان-هیچی نگو فقط بیا به این آدرسی که میگم....اونجا همه چی رو واست تعریف میکنم
من-آخه ایمان چی میگی...مستی؟
ایمان-نه ...میخواستم یه تیغ بزارم رو رگم وخودمو خلاص کنم ولی نشد
تقریبا جیغ زدم:
-چی؟کجایی تو احمق دیوونه؟
ایمان یه آدرسی تو تجریش بهم داد ومن هم به ناچار لباس پوشیدم وبا عجله از اتاقم رفتم بیرون
شادی که داشت از حموم میومد بیرون با تعجب پرسید
-کجا؟
من-عجله دارم اومدم میگم و از خونه دوئیدم بیرون...واسه ماشینی دست تکون دادم وتا تجریش دربست گرفتم
نگرانش بودم...یعنی چش شده بود؟...اوف...خدایا از دست این جوون های دیوونه ی ایرونی
به آدرس مورد نظر رسیدم یه شرکت بود...شرکت بازرگانی
زنگ زدم در فوری باز شد...درو هل دادم و وارد شدم ساکت وسوت وکور بود...چراغ یکی از اتاق ها روشن بود به اون سمت رفتم ودرو باز کردم....ایمان رو دیدم به صندلیش تکیه داده بود وچشماشو بسته بود یه شات ویسکی هم دستش بود...
با صدای پای من چشم باز کرد وبا صدای گرفته ای گفت:
-اومدی شیوا؟
من-چی شده؟این چه وضعیه؟این جا چیکار میکنی؟
پوزخندی زد وگفت:
-دیگه خودم هم نمیدونم!!
من-اتفاقی افتاده از چیزی ناراحتی؟
ایمان-درگیر عشق یه نفر شدم...****
من-خوب؟
ایمان-به کل به بازی گرفته شدم...خیلی وقته که میخوامش به خاطر خودش...نه به خاطر تیپش نه به خاطر قیافش...فقط خودشو...منو نمیخواد
من-چون نمیخوادت... میخوای خودکشی کنی؟
ایمان-نمیدونم به بن بست رسیدم
من-کی هست؟
ایمان مکثی کرد شات رو یه ضرب بالا رفت وگفت:
-جلوم وایساده...
نفس عمیقی کشیدم وپفی کردم وگفتم:
-چرا من؟
ایمان-چرا تو نه؟من هم یکی مثل آرمان؟چرا منو نمیبینی؟
من-ایمان من نامزد دارم میفهمی؟در ضمن تو دوستمی فقط دوست قرارمون همین بود توام حالا مستی نمیفهمی چی میگی
ایمان-نه
من-متاسفم اما نمیتونم به هیچ صورت کمکت کنم
پوزخند زد..
روی مبل جلوی میزش نشستم و گفتم :گرمه تشنمه اینجا چیزی واسه رفع تشنگی هست؟
ایمان از سره جاش بلند شد به سمت یخچال داخل اتاقش رفت...و مشغول شد...
توی ذهنم دنبال یه چیزی میگشتم که بهش بگم وآروم بشه...اما هرچی میگشتم کمتر پیداش میکردم
برگشت ...دوتا لیوان آب پرتقال دستش بود جلوم گذاشت...تشنم بود...برش داشتم وقلپ قلپ سر دادم...
یه طعم موندگی میداد گذاشتم رو حساب اینکه تو شرکته....
ایمان بی حرف جلوم نشست وبا شات تو دستش بازی میکرد و منم ترجیح دادم ساکت بمونم چون حالش طوری نبود که با حرف اروم بشه


تو اتاقش یه تابلوی نقاشی بود نظرمو جلب کرد بلند شدم وبه سمتش رفتم وجلوش وایسادم سبکش کوبیسم بود...ته گلوم میسوخت تودلم به ایمان فهش دادم"ببین چی به من خوروند"
ایمان یهو از پشت سر گفت:
-ازش خوشت میاد؟
چشماش تو یه هاله ی سرخ رنگ قرار داشت...
من-آره قشنگه
ایمان بهم نزدیک تر شد وگفت:
-اگه مال من بودی...دنیا رو به پات میریختم...اولین دختری بودی که منو رد کردی ونخواستی...غرورموبدجوری شکستی
متعجب نگاش کردم...حالم یه جوری بود
پلکی زدم وگفتم:
-به نظرت این حرف ها دیگه فایده ای داره؟...یادت رفته ما دوستیم..من نامزد دارم
ایمان-دوست؟هه!چه ارزشی داره...وقتی من عاشق دوستم باشم دوستی معنا نمیگیره...هنوز اینو نفهمیدی تو ایرانی؟اینجا ایرانه نه اروپا social friendهیچ معنایی نداره...
من-باورم نمیشه انقدر فکرت بستس...من فکر میکردم دیگه تمومش کردی نمیدونستم هنوز داشتی دست وپا میزدی...منتظر موقعیت بودی که آرمان بره؟
داد زد:
-آره...واسم معذل شده بود که آرمان چیش از من بیشتر داره؟چرا عاشقش شدی؟
من-الان بگم قانع میشی؟یا بازهم ادامش میدی؟....ایمان،دوست داشتن دلیل نمیخواد...احساس یه چیز درونیه...
ایمان پوزخندی زد وگفت:
-تو مال منی شیوا اگه مال من نباشی حق نداری مال کس دیگه ای هم باشی
من-کافیه ایمان تمومش کن...داری بیش از حدت تجاوز میکنی تو خیلی خوردی فردا بابت حرفات پشیمون میشی حالاشم اینجام که به خودت صدمه نزنی
وخواستم از کنارش رد بشم که احساس سرگیجه بهم دست داد وسره جام موندم...
ایمان جلوم وایساد وبه چشمام خیره شد وگفت:
-چی شد؟
با گیجی گفتم:
-نمیدونم...من چم شده ایمان؟حالم چرا اینطوریه؟
بی توجه به حرفم اومد نزدیکتر...با سرگیجه یه قدم به عقب برداشتم... نزدیک بود بیفتم که یهو منو محکم تو بغلش گرفت وخیره به چشمام گفت:
-بسه هرچی آزارم دادی...تا الان تو باهام بازی کردی دیگه نمیزارم این کارو کنی
تار میدیدمش... تو همون حالت موهامو نوازش میکرد...دیگه حتی قدرت حرف زدن نداشتم...ترسیده بودم اما انقدر گیج ومنگ بودم ک دقیقا نمیتونستم بفهمم چه بلایی قراره سرم بیاد.. پاهام شل شده بود...بغلم کرد ومنو گذاشت رو یه سطح نرم...فقط از پشت اون پرده ی تار می دیدم که داره لباسامو در میاره اما قدرتی نداشتم...پلکام روی هم افتاد ودیگه هیچی نفهمیدم........
با گنگی چشم باز کردم...چند بار پلک زدم...این جا کجا بود؟از اتاق بغلی صدای حرف زدن یه نفر میومد... به زور چشمامو باز نگه داشتم صداش واسم آشنا بود..ایمان...یکی درمیون حرفاشو میشنیدم که میگفت"
"گند زدم میفهمی؟نمیفهمیدم چیکار میکردم...باید ببرمش بیمارستان"
"پس چه خاکی تو سرم بریزم؟"
"خفه شو میگم حالش بده میرم داروخونه یه چیزی بخرم پاشو بیا اینجا توروخدا"
دیگه نشنیدم وچند دقیقه بعد صدای بسته شدن درو شنیدم...به زور روی کاناپه نیم خیز شدم...که درد شدیدی تو شکمم حس کردم واز درد ناله ی خفیفی کردم و یه چیز ازم خارج شد....ضعف داشتم یه پارچه ی بنفش روم بود کنار زدمش...یه لحظه گیج گیج شدم ویهو چشمم به تن لخت وخون روی پاهام افتاد با ترس به کاناپه نگاه کردم کل کاناپه ی سفید از خون قرمز شده بود...از ترس به خودم اومدم...نمیخواستم درک کنم چشده وچه بلایی سرم اومده نمیخواستم...ولی تنها عکس العملی که تو اون لحظه به ذهنم رسید این بود که دستمو روی گوشام بزارم واز ته دل جیغ بزنم...حقیقت تلخ بود.... ولی...به من تجاوز شده بود...پارچه ی بنفشو دور خودم پیچیدم لباسام کنار تخت افتاده بودن...با لرزش دستام لباس پوشیدم...حالت هیستیریک داشتم...نمیخواستم باور کنم چی شده....
با ترس شالمو روی سرم کشیدم... انقدر ترسیده بودم که اصلا نمیفهمیدم خونریزیم به قدری شدیده که نمیتونم راه برم...فقط میخواستم از اون خراب شده برم بیرون... رفتم اونسمت خیابون صدای ترمز شدید ماشینیاز سمت شرکت اومد وبه دنبالش صدای اون کثافت که گفت:
-شیوا
جیغی کشیدم وشروع کردم به دوئیدن
ایمان داد زد:
-شیـــــــــــــــــــوا...


از دور یه تاکسی دیدم پریدم جلوش... تاکسی با صدای بدی متوقف شد...تقریبا خودمو تو ماشین پرت کردم ...انقدر حالم بد بود که راننده تاکسی با نگرانی گفت:
-خانوم کسی تعقیبتون میکنه؟
هق هق گریه امونمو بریده بود ونمیتونستم حرف بزنم
صدای نحسش اومد
-شیوا وایسا دیوونه...
من-برید آقا خواهش میکنم
راننده تاکسی-خانوم میخواهید برسونمتون بیمارستان
هیچ جوابی نداشتم به جز هق هق گریه هام
بارها ازم خواست که برسونتم بیمارستان ...به این فکر میکردم که کجا برم...دیگه کجای این دنیا واسه ی من جا داشت...یه دختر بی آبرو... تاکسی بی هدف توی خیابون می چرخید... نمیدونم چرا تصمیم گرفتم برم شرکت فرزاد.... شاید واسه این بود که کسی اونجا نبودو میتونستم تو تنهایی خودمو گم وگور کنم...کلید شرکت رو فرزاد بهم داده بود... گوشیمو خاموش کردم ...اون آشغال همش بهم زنگ میزد با دیدن اسمش روی موبایلم هم تنم به لرزه در میومد...
جلوی در شرکت پیاده شدم...با هق هق رفتم تو شرکت...
کلید رو انداختم و درشرکتو باز کردم... همه جا تاریک بود درو بستم و توی همون تاریکی یه گوشه دیوارسر خوردم و پاهامو بغل کردم... سردم بود... حس مرگ رو داشتم...خونریزیم هرلحظه شدید تر میشدو هر لحظه بیشتر احساس ضعف میکردم واز خودم متنفر میشدم... تو ذهنم همه چی رو به ویرانی بود...جلوی چشمام میدیدم که زندگیم ویران شد فقط با یه اشتباه...یهو نگاهم به حلقه ی توی دستم افتاد...آرمان...خدایا آرمان...بهم اعتماد کرد...به من آشغال اعتماد کرد...همش میگفت مراقب خودت باش میدونست قراره چه بدبختی نسیبم بشه ...لعنت به من...لعنت به من ...آرمان میدونست همون شب گفت از ایمان خوشم نمیاد گفت...من آشغال گوش نکردم ...من... تقصیره منه چطور خودمو ببخشم...آرمان به من اعتماد کرد... حالا چطوری با این بی آبرویی کنار بیام چطوری کنار مامان وبابام سرم رو بالا بگیرم...چطوری بهشون بگم گند زدم تو اعتمادی که بهم داشتن...چطوری ؟ای کاش میشد همین الان میمردم....ای کاش همین الان این دنیا واسه ی من تموم میشد...چجوری به چشم های عشقم نگاه کنم وبگم گند زدم تو اعتمادی که بهم داشتی ...تو نجابتم ...نجابتی که همیشه ازش دم میزدی...دنیا برای من تموم شده بود...دنیا پاکیمو ازم گرفت ومنو به لجنزار کشوند چیو میخواست بهم نشون بده؟...گناه من چی بود؟که این مصیبت تلخ دامن گیر من شد...وازته دلم داد زدم..چراخـــــــــــــــدا ؟؟؟؟...وبه هق هق افتادم
کجای زنگیم رو اشتباه کرده بودم که این بلا سرم اومد....آرمان زندگیه منه چی جوابشو بدم؟...بگم یه اشتباه احمقانه کردم؟...باورش میشه؟ شهراد ...مامان ...بابا...مامان بفهمه سکته میکنه....جواب شادیو چی بدم یه نوجوون که باید شاهد از بین رفتن زندگی خواهرش باشه...خدایا کمکم کن...دارم تو این دنیای لعنتی تلف میشم دستمو بگیر...زندگیه من به آرمان وابستس...نزار ازم متنفر بشه...ازت خواهش میکنم...سرمو به شدت به دیوار پشت سرم کوبیدم...درد داشتم ولی حسش نمیکردم..هیچ جای بدنمو حس نمیکردم...سر وبی روح بدون یه دنیا آرزوی دخترونه...بدون احساس...بدون عشق...بدون زندگی
یاد خاطرات گذشتم افتادم...آرمان تو تمومش پرسه میزد...قلبم داشت میترکید...ببخشید آرمان...ببخشید که فقط برای یه مدت...فقط یه مدت نتونستم خودم رو پاک نگه دارم...ببخشید...وهق هقم فضای شرکتو پر کرد...در میون صدای هق هق هام...
یهو صدای باز شدن در اومد وبه دنبالش صدای پا ...از ترس خودم رو جمع کردم هر لحظه صدای پاش نزدیک تر میشد...از ترس جیغی زدم وبه هق هق افتادم....یهو چراغ ها روشن شد وصدای فرزاد اومد که گفت:
-شیوا منم منم ...نترس
سرم رو ازروی پام جدا کردم جلوم نشسته بود با یه قیافه ی نگران...با ترس وتعجب به صورتم نگاهی انداخت وگفت:
-شیوا؟...چی شده؟شیوا...
تو یه حالت هیستیریک میلرزیدم...چشمام سیاهی میرفت...کم کم حس میکردم مردمک چشمام دارن محو میشن وجاشون وبه سفیدی چشمم میدن
فرزاد-ای وای....صدای فیادش تو گوشم بود...شیــــــــــــــوا...ش یــــــــــــــوا میشنوی لعنتی...شیــــــــــــــــوا


-شیوا...شیوا جان...میشنوی صدامو شیوا...ضربه های دسشو رو صورتم حس میکردم
مهناز با بغض گفت:
-خاک تو سرم چت شده شیوا
با مشتی که فرزاد تو سینم کوبید...تقریبا بهم شک وارد شد...وبه حالت عادیم برگشتم
مهناز-فرزاد میدونی این دیوونه چش شده..چشه توروخدا بگو دارم زهره ترک میشم
اشک تو چشمام حلقه زد وبه روبه روم خیره شدم
فرزاد نفس عمیقی کشید وگفت:
-بعداز ظهر یه سری ازCDهای پروژه هارو تو شرکت جا گذاشته بودم رفته بودم اونهارو بیارم...که دیدم تو شرکته ...تا منو دید از حال رفت رسوندمش بیمارستان دکتر گفت که ...گفت که... تجاوز...بهش تجاوز شده
مهناز دستی به صورتش کوبید وبا گریه گفت:
-کار کدوم بی شرفی بوده...کار کی بوده فرزاد
فرزاد-نمیدونم هیچی نمیدونم...وقتی بردمش بیمارستان فهمیدم...که تا اسم پلیس اومد از بیمارستان فرار کرد
مهناز جلوم نشست وگفت:
-کار کی بوده؟...بگو شیوا ..قربونت برم
اشکام بی صدا رو گونم راه گرفت***
فرزاد-شیوا ساعت 10 شبه مامان وبابات تا الان نگران شدن..باید بهشون زنگ بزنی
اسم مامان وبابام اومد لرز رفت تو جونم وبریده بریده وپر بغض گفتم:
-ج...جوابشون..چ ...چی بدم؟
فرزاد-هیچی...گوش کن شیوا...خودتو کنترل کن...میدونم سخته ولی سعی کن به خودت مسلط بشی....نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما مسلما نمیخواهی مامان وبابات متوجه بشن...به مامان وبابات زنگ بزن بگو خونه ی مهنازی...باید یه پروژه رو تموم کنی سرت شلوغه وحداقل تا 2روز نمیتونی بری خونه
با هق هق گفتم:
-نمیتونم
فرزاد-باید بتونی...
من-میترسم
مهناز منو کشید تو بغلشو گفت:
-آروم باش فرزاد راست میگه...باید زنگ بزنی...اگه نمیخوای بفهمن
تو بغل مهناز هق هق کردم...دست بردم واز تو کیفم موبایلم رو درآوردم روشنش کردم...با دیدن عکس خودم وآرمان رو صفحه ی موبایل گریم شدت گرفت
مهناز بلند شد ویه لیوان آب برام آورد وبه خوردم داد واشکامو پاک کرد وگفت:
-کنترل کن خودتو...
همون موقع موبایل شروع کرد به زنگ خوردن...مامان بود دستم لرزید
فرزاد-جواب بده
بزور خودمو نگه داشتم وگوشی رو وصل کردم
صدای نگران مامان تو گوشی پیچید
اشکام روی گونم ریخت
مامان-الو...شیوا جان مامان...
صدامو کنترل کردم وگفتم:
-الو مامان
مامان-شیوا جان کجایی؟دلمون هزار راه رفت
من-ببخشید مامان...شارژگوشیم تموم شد نتونستم بهتون زنگ بزنم...خونه ی مهنازم وهق زدم که فوری خودمو نگه داشتم
مامان-چرا اونجا چیکار میکنی؟
من-یه پروژه مشترک داریم کارهاش زیاده...باید تمومش کنیم...شاید تا 2روز نتونم بیام خونه
مامان-2روز؟چیه این پروژه؟
من-طراحی دکوراسیون وابزار آلات...طول میکشه..چندتا پروژس
مامان-خیلی خوب..ولی چرا چیزی با خودت نبردی
من-یهویی شد
مامان-میخواهی چیزی واست بیارم
اشک صدامو خش دار کرد وگفتم:
-نه...خواستم از مهناز لباس میگیرم
مامان-باشه مراقب خودت باش
اشکام شدت گرفت
آروم گفتم:
-حتما...خداحافظ
مامان-خداحافظ***
گوشی رو قطع کردم وبا صدای بلند زدم زیره گریه...
مهناز-جانم...جانم
با گریه گفتم:
-چی جوابشونو بدم مهناز...چی؟
مهناز-آروم باش بهتره استراحت کنی مطمئنن میشه یه راه حل براش پیدا کرد
من-نمیشه
فرزاد-آروم باش وبرو یه دوش بگیر بعدا راجع بهش حرف میزنیم
مهناز-آره عزیزم پاشو...پاشو
وبزور دستم وگرفت وبلندم کرد وهلم داد تو حموم وگفت:
-لباسات رو دربیار واست میشورمشون...یه دست لباس وپد وحوله هم برات میارم
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم....لباسام رو درآوردم ورفتم تو حموم...تنم به کثافت کشیده شده بود...با دیدن خودم تو اون وضع بیشتر حالم از خودم بهم میخورد...آب گرم رو باز کردم ورفتم زیر دوش آب...هق هق گریه هام تموم نمیشد...زیر دوش نشسته بودم وپاهامو تو بغلم جمع کرده بودم...یهو دستی به گردنم کشیدم...نبود....تو گردنم نبود .....گردنبدی که آرمان بهم داده بود تو گردنم نبود...نگاهی به اطرافم انداختم...یهو یادم افتاد کلا قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون تو گردنم نبود...هق هق هام تشدید شد ومشتی به دیوار کوبیدم...ویهو به طور هیستیریک شروع کردم به جیغ کشیدن وسرمو به دیوار کوبیدم..به ثانیه نکشید که در حموم باز شد ومهناز اومد تو...اون هم گریه میکرد به زور کنترلم میکرد میدونستم دیوونه تر از یه دیوونه شدم



-شیوا بسه توروخدا....
جیغ زدم:
-من یه عوضیم....بهش خیانت کردم... وبا هق هق روی زانوهام افتادم...
مهناز-شیوا جان عزیزم...آروم باش با این حال وروز به کجا میرسی آخه قربونت برم...
یهو چند تا تقه به در خورد واز پشت در صدای فرزاد اومد
-مهناز ؟شیوا خوبه
مهناز-آره فرزاد...نگران نباش
مهناز-شیوا نگام کن... نگام کن...حلش میکنیم حالا راحت دوش بگیر از 5 دقیقه بیشتر بشه میام تو...باشه شیوا؟
با گریه سرتکون دادم...اما واقعیت این بود که کنترل اعصاب نداشتم وباز با رد شدن اون صحنه های زننده از جلوی چشمام باز هم حالم بد میشد وچه قدر سخت وبود کنترل خودم در اون شرایط...
بالاخره ...لباس پوشیده از حموم رفتم بیرون....
مهناز-اومدی؟...بیا بشین یه چیزی بخور فشارت خیلی افتاده...
سری به نشونه ی منفی تکون داد
فرزاد-باید بخوری با این حالت هرکی ببینتت داد میزنه خوب
مهناز-لج نکن باید یه چیزی بخوری
بی حرف روی مبل نشستم
فرزاد-الان بهتری؟
بی روح نگاش کردم وپلکی زدم
فرزاد-میخوام بدونم چی شده وکار کیه؟به پلیس هم نمیخوام خبر بدم فقط بهم بگو کار کیه؟
با اومدن چهرش جلوی چشمام نفرت تموم وجودمو پر کرد...چشمامو محکم روی هم فشار دادم وزمزمه وار وآروم با حرکت لبام گفتم:
-ایمان
مهناز شوک زده ومتعجب سره جاش موند وتقریبا جیغ زد:
کی؟
فرزاد-ایمان کیه؟
مهناز-مرتیکه پدر سگ آشغال رو میکشم...
فرزاد صداشو برد بالا وگفت:
-ایمان کیه؟
مهناز-یکی از دوستاش....فقط دوست بودن...میکشم حرومزاده رو...
فرزاد-چطوری؟کجا؟
حرفی نزدم
فرزاد-شیوا جان بگو...کجا؟
بی روح فقط نگاش کردم ...
مهناز-ولش کن فرزاد حالش خوب نیست بقیه رو فردا ازش میپرسم ولش کن
وبا یه بشقاب غذا اومد سمتم..پسش زدم
مهناز-خواهش میکنم
سری به نشونه ی منفی تکون دادم...
مهناز-خیلی خوب...پس پاشو موهاتو خشک کن وبعدش هم بخواب
سری تکون دادم وبلند شدم...
میتونستم بگم اون شب از بدترین شب های زندگیم بود....بدترینش..تا پلکام روی هم می افتاد با کابوس تلخ وجیغ از خواب می پریدم وطفلی مهناز چه قدر با صبر وحوصله فقط تحمل کرده بود وآرومم کرده بود...آخراش ساعت6 صبح بود که بالاخره به خواب رفتم.....
مثل یه دیوونه بودم...مهناز وفرزاد هرچی حرف میزدن انگار بادیوار بودن...دیگه کلافه شده بودند...از صبح تا شب رو به پنجره مینشستم وخیره به رفت وآمد این مردم پر مشغله بودم...ساعت ها تند تند جلو میرفت ومن در تنهایی وسکوت خودم قوطه ور بودم...گوشیم خاموش بود مامان به مهناز زنگ میزد...چند بار بهم گفته بود...آرمان نگرانه بهش زنگ بزن....وچه قدر مظلومانه وبی پناه اشک ریخته بودم...طفلی آرمان...طفلی آرمانی که باید تلف آدمی مثل من میشد...چه بهتر که تمومش میکردم این رابطه رو..چه بهتر که بهش آسیب نمیزدم.....چه بهتر بود که برای همیشه ازم بدش بیاد ودر ابهام بمونه تا اینکه بفهمه چه بلایی سرم اومده...به زور مهناز چند قاشقی غذا میخوردم...اما وقتی تن نجسمو می دیدم از دنیا سیر می شدم وباز در ودیوار رو بهم میکوبیدم وجیغ میزدم....


نمیدونم اون 2روز چطوری گذشت واصلا نفهمیدم....چطوری وبا کدوم قدرت تصمیم گرفتم برگردم به خونه
تو راه بودیم که فرزاد گفت:
-مطمئنی که میخوای بری خونه؟
من-آره
فرزاد چیزی نگفت ودنده رو عوض کرد
بالاخره رسیدیم به خونه میخواستم پیاده بشم که فرزاد گفت:
-شیوا؟
برگشتم
فرزاد-هر اتفاقی که بیفته میتونی روی من حساب کنی
سری به نشونه ی تایید تکون دادم وزنگ زدم...در باز شد رفتم تو...
شادی رو دیدم که دوئید سمتم وگفت:
-سلام چشم الاغی...
بی روح نگاش کردم وگفتم:
-سلام..
شادی-قیافرو حسابی ازت بیگاری کشیدن آره؟الهی....بیاتو بیا تو
مامان اومد
مامان-سلام شیوا
لرزی رفت تو جونم وبا لحن کنترل شده ای گفتم:
-سلام
مامان-مشخصه خیلی خسته ای برو تو اتاقت استراحت کن...
سری تکون دادم ورفتم تو اتاقم ودرو بستم وبه در تکیه دادم...اتاقمو از نظر گذروندم....نگاهم رو نقاشی ثابت شد...
بی صدا لباس عوض کردم وروی تخت نشستم
گوشیمو روشن کردم...عکس خودم وآرمان...اشکام چکید رو گونم...
حدود40 تا تماس از دست رفته از آرمان و20 تا sms
با خوندن smsها دیگه نایی برام نموند....
"سلام جوجو کجایی؟چرا خاموشی خانومی؟نگرانم زنگ بزن بهم"
وبقیش هم به همین مضمون گریم صدا دار شد ومحکم گوشیمو کوبیدم رو زمین وسرمو تو بالشم قایم کردم تا صدام بیرون نره...
تو تک تک گشه ی اتاقم میدیدمش...
از همون شب اول که تو راهرو بهم خوردیم تاشب خواستگاری که همینجا تو همین اتاق منو بوسید...
یهو صدای در زدن اومد...اشکامو پاک کردم وبا صدای کنترل شده ای گفتم:
-بله؟
صدای شهراد اومد
در چرا قفله جونور
من-شهراد خستم
شهراد-اوه...اوه... چه غلطا.. افاده ها طبق طبق سگ ها به دورش وق و وق... نیم ساعت دیگه اینجا... این در قفل بود میشکنمش...مفهومه؟
من-باشه برو چرت نگو
شهراد-خوبی؟
من-اره فقط خستم
شهراد-باشه پس بخواب
ورفت
بی صدا سرمو روی تخت گذاشتم...
موبایلم زنگ خورد....دست بردم وبرش داشتم...دستم روی صفحه خشک شد...اشکام دونه دونه روی اسکرین گوشی میچکید...قلبم هر لحظه پر درد تر میشد...تردید بدی تو وجودم چنگ می انداخت...نتونستم....اشکام شدت گرفتن...گوشی قطع شد...به نفس نفس افتاده بودم حس میکردم راه نفسم بسته شده...
دیگه روحی تو بدنم نداشتم...یاد حرف مامان افتادم..."یه زن با تجاوز نابود میشه...تجاوز مرگ یه زنه"
نگاهم به تابلوی نقاشی نیمه کارم افتاد...نفرت تموم وجودم رو در بر گرفت...دندونام بهم میخورد...از خودم نفرت داشتم از اینکه یه زن بودم حالم بهم میخورد...از اینکه شیوام نفرت داشتم...


عادت داشتم موقع نقاشی کردن موزیک گوش کنم...لپ تاپ رو روشن کردم...آهنگ هاروselectکردم وصداشو تا اخر زیاد کردم....یه موزیک راک بود از همونا که شادی گوش میداد...
با نفرت قلمو رو دستم گرفتم...تو ذهنم همه چیز پر میزد به جز عشق...فقط نفرت بود...قلمو رو به سمت پالت رنگ بردم...به رنگ مشکی آغشتش کردم وروی تابلو کشیدمش...نفهمیدم دارم چیکار میکنم ....فقط میکشیدم...نیم رخ نصفه کاره ی یه زن روکنار گذاشتم...هرچی مغزم داد میزد میکشیدم...با نفرت قلمو رو به تابلومیکوبیدم...رنگها درهم میشد...حتی نیم رخ زن هم تار وتیره شد...انقدر غرق بودم که متوجه گذر زمان هم نمیشدم وقتی از تابلو فاصله گرفتم...به نفس نفس افتاده بودم...
آره تجاوز مرگ یه زن بود...من رو به نابودی کشوندن...تف به این دنیای لعنتی...زن ها طعمه ی چشم های هرزه ی کفتارها شده بودن...dirty dancer های بار های خیابونی شده بودن...بازیچه ی غریزه ی کثیف کفتار های کثیف روزگار شده بودن...چندین زن تو این دنیای کثیف طعمه بودن؟...حس نفرت هر لحظه بیشتر تو تنم رخنه میکرد...
به ته خط رسیده بوده بودم...چشمامو بستم...این پایان زندگی من بود...آرمان تو ذهنم رنگ گرفت...نمیتونستم نفس بکشم...خاطراتش منو به مرز جنون میبرد...از ذهنم دورش کردم...
همه چیز واسم رنگ باخت ..عشق...زندگی...همه چیز...
نگاهم به حلقه ی تو دستم افتاد...به سمت کشوم رفتم بازش کردم...گردنبندش توش بود...تو دستم گرفتمش ...بوی تنش رو میداد...بوسه ای به روش زدم...
چشمامو بستم وباز کردم...آروم رفتم سمت حموم اتاقم
آروم دستمو به سمت دستگیره ی در بردم...بازش کردم...
شیر وان آب رو باز کردم
نگاهم به کلکسیونم افتاد...یه تیغ توش بود...برش داشتم....وان پر شد...شیرآب رو بستم
با لباس رفتم توی وان....دراز کشیدم...
آهنگ عوض شد...قدیمی ولی آشنا بود..
اشکام روی گونم چکید...پوشش تیغ رو باز کردم
یه عاشق
بی قایق
تو دریا
چشماشو
میبنده
بی رویا
تیغ رو روی رگم گذاشتم...به هق هق افتادم...باید تمومش میکردم ...موندنم عذاب بود...من به ته خط رسیده بودم...
یه لحظه آرمان رو جلوم تصور کردم...نمیخواستم تو چشمام نگام کنه وبهم بگه خائن...نمیخواستم...رو این زمین دیگه جایی برای من نبود...اسم شیوا باید پاک میشد...از تموم خاطرات....از ته قلبم به خدا گفتم"خدایا خواهش میکنم...منو ببخش...بعد از این مهر منو از دل همه بیرون کن...همه...نمیخوام کسی به خاطر من آسیب ببینه...ببخشید که مجبورم جونی رو که بهم هدیه کردی رو خودم بگیرم ببخشید"دستم روی تیغ میلرزید
صداش تو گوشم پیچید
-شیوا حواست به خودت باشه به خدا بلایی سرت بیاد میمیرم
من عاشق
بی قایق
تو دریا
میمیرم
تردید هارو پس زدم...لحظه ی آخر زیره لب گفتم:
خداحافظ آرمان
تیغ رو با شدت روی رگم کشیدم...سوزشی تو دستم پیچید وخون روی دستم ریخت ...سرمو به وان تکیه دادم
جشن تولد
مرگمو
برای تو
زیره اب
میگیرم
چشمام تار میشد...خون با شدت از دستم بیرون میزد
آب رنگ قرمز به خودش گرفت...چشمام روی هم افتاد...صداهای اطرافمو میشنیدم
در حموم به شدت باز شد...
صدای جیغ شادی تو گوشم پیچید که با جیغ میگفت:
-مــــــــــامان...شیــــــوا



مرگ به این آسونیا نیست...اومدن دست خودته ولی موندن دست اونیه که اون بالاس...بخواد نگهت میداره...تو سرنوشت شوم من هم این نوشته شده بود که بمونم...بمونم و زندگی کنم...اون کسی که اون بالا بود اجبار کرد که بمون هنوز زندگی ادامه داره....
به سختی پلک هامو باز کردم...همه چیز گنگ بود...سفیدی مطلق...بستم ودوباره باز کردم...من کجا بودم؟...
نگاهم به اطرافم افتاد تو بیمارستان...بالا تنم برهنه بود وکلی دستگاه بهم وصل بود...یه چیزی رو دهن وبینیم بود...اکسیژن....نگاهمو چرخوندم هیچ کی پیشم نبود...در باز شد یه زن سفید پوش اومد تو ویهو با دیدن چشم های باز من...چشماش قلمبه شد ودوئید بیرون وگفت:
-به دکتر فرنام خبر بدید...دخترش به هوش اومده
نگاهم به دست پانسمان شدم افتاد...من چرا مونده بودم....من میخواستم بمیرم...من باید میمردم...واسه چی هنوز زنده بودم؟
به دقیقه نکشید که در اتاق باز شد ومامان با وضع پریشونی اومد تو....چشماش کاسه ی خون بودن...با گریه گفت:
-خدایا شکرت...خداوندا شکرت...شیوامو باز برگردوندی...خدایا شکرت
وخم شد وبا گریه بغلم کرد وگفت:
-الهی مامان قربونت بره..الهی من جای تو روی این تخت کذایی افتاده بودم....چرا اینکارو کردی مامان جان؟...چرا خودکشی کردی؟...چه اتفاقی برات افتاده بود دورت بگردم
اشکام دونه دونه وبی صدا روی گونم میریخت...شرمنده بودم...شرمنده ی مادری که تو اون حال وروز آرزوی مرگ خودشو کرده بود...من چرا مونده بودم؟...مونده بودم تا مایه ی عذاب اطرافیانم بشم؟
به دنبالش در باز شد ویه دکتر اومد داخل...
دکتر-دکتر فرنام...تبریک میگم
مامان اشکاشو پاک کرد وبا لحنی گرفته رو به دکتر گفت:
-خدا دوباره برش گردوند
دکتر روبه من گفت:
-خوب حال مریض ما چطوره؟ومشغول بررسی پروندم شد...بی روح به روبه روم خیره بودم...کار دکتر تموم شد ورفت...
مامان-من برم بیرون قربونت برم...شادی داره بیرون میمیره...از دیروز تا حالا لب به غذا نزده...میفرستمش بیاد پیشت
نمیخواستم شادی منو تو اون وضعیت ببینه ...هضم این اتفاق ها واسه خواهر کوچولوم خیلی مشکل بود...
اما جون حرف زدن هم نداشتم..مامان پیشونیم رو بوسید ورفت بیرون
چند دقیقه بعد در با شدت باز شد وشادی در حالی که با گریه اتاق رو تو سرش گرفته بود اومد نزدیک وانقدر با شدت بغلم کرد که نزدیک بود آنژوکت از دستم جدا بشه...پرستار بزور ازم جداش کرد...طفلی اینقدر گریه کرده بود زیر چشماش گود رفته بود...
پرستار به زور از اتاق بیرونش کرد...شادی هم زده بود به شر بازی که بزار خواهرمو ببینم...
روی دیدن بابا وشهراد رو نداشتم...شب بود که به بخش منتقلم کردم...بابا که انگار چند سال پیر شده بود...شهراد به دیوار روبه روییم تکیه داده بود واخماش تو هم وعصبی بود...همشون مشخص بود اصلا خونه نرفتن...آیدا که وقتی اومد ملاقات از شادی بدتر کرد....طوری که شهرادبا فهش وبدوبیراه از تختم دورش کرد وگفت"کثافت بفهم حالش بده"...خودم مثل مرده ای بودم که فقط میبینه ومیشنوه...از حرفایی که بابا داشت برای عمو توضیح میداد فهمیدم...با شوک برم گردوندن وگرنه رفتنی بودم...از داروهایی که تو سرمم تزریق میکردن..خواب آلود بودم وبه خواب رفتم...
با سروصداهای اطرافم اصلا نمیخواستم چشم باز کنم...میترسیدم...شرم داشتم به چشمای تک تکشون نگاه کنم...مامان وبابای آرمان اومده بودن...مینا جون گریه میکرد میشنیدم صداشو که میگفت:
-آخه چی شده ؟وقتی آرمان شنید شیوا بیمارستانه به خدا داشت پشت تلفن سکته میکرد
مامان-چیزی نبود یه شوک عصبی بوده...چرا به آرمان خبر دادید...طفلی آرمان
مینا جون-با پرواز امشب خودشو میرسونه...
قطره اشک مزاحمی از چشمم سرخورد وروی گونم افتاد...وبه دنبالش سیل اشکام وبعد هق هق...


صدای مامان اومد که میگفت:
-شیوا جان بیدار شدی؟
اشکام شدیدتر میشدن
بابای آرمان-شیوا جان...شیوا...خوبی بابا جون
فقط هق هق میکردم
مامان-شیوا جان؟...مامان
صدای پرستاری اومد که گفت:
-چرا بالا سر مریض انقدر شلوغه..دکتر فرنام خواهش میکنم دور وبرش رو خلوت کنید...
مینا جون-شیوا جان...عروسم؟
مامان-مینا جون فکر کنم بهتره تنهاش بزاریم
ورفتن وصدای بسته شدن در اومد...
چشمامو باز کردم دنیا داشت تو سرم خراب میشد...داشت میومد که چیرو ببینه خیانت منو؟...دستم وروی گلوم گذاشتم حس میکردم دارم خفه میشم...خدایا چرا زنده موندم..چرا؟وبه هق هق افتادم...
************************************************** ******
تموم تنم به لرزه افتاده بود حس یه روانی رو داشتم درست از زمانی که شادی گفته بود آرمان نیم ساعت دیگه میرسه به بیمارستان...دستمو گذاشته بودم روی گوشام واز ته دل جیغ میزدم...مامان گریه میکرد...شهراد عصبی چنگ تو موهاش مینداخت...بابا بغضش گرفته بود وبیرون پشت در وایساده بود...
مامان-شیوا جان بسه مامان ...بسه
ولی منطقی نداشتم...فقط جیغ میزدم که یهو شهراد با عصبانیت اومد سمتم وتکونم داد وبا صدای بلند گفت:
-به خودت بیا...تمومش کن به فکر اون دیوونه باش که الان بیاد وتورو تو این وضعیت ببینه چه حسی بهش دست میده به خودت بیا لعنتی تمومش کن...کافیه...
جیغم تو گلو خفه شد...اشکام آروم روی صورتم سر خورد پرستار اومد سرنگی توی سرم فرو برد ورفت...آروم زیر پتو خزیدم وگفتم:
-تنهام بزارید..میخوام تنها باشم
وپتو رو روی سرم کشیدم وزدم زیر گریه...از تاثیر داروی آرام بخش چشمام گرم شد وخوابم برد....
با حس نوازش دستی روی صورتم...بیدار شدم...چه قدر این نفس ها برام آشنا بود...بوی این عطر چه قدر به مشامم آشنا بود...آروم چشم باز کردم...
با دیدن کسی که بالای سرم نشسته بود...دلم ریخت ...چشمام رنگ ترس گرفت...نگاش جون گرفت وگفت:
-شیوا..عزیزم...بیدارشدی؟وبا لحن گرفته ای ادامه داد چیکار کردی با خودت چیکار...؟
مات ومبهوت با نگاهی سرد بهش نگاه کردم..چشماش سرخ بودن...چهرش پریشون بود
آرمان با صدای گرفته ای گفت:
-نفهمیدی چه بلایی سرم آوردی تو این یه هفته...نفهمیدی شیوا..نگفتی دیوونه میشم؟مگه نگفتم مراقب خودت باش قربونت برم...پس چرا اینجایی روی این تخت کذایی
سرد پلک زدم
آرمان-عشقم میشنوی صدامو؟میشنوی صدای این دیوونه رو؟
بازهم سکوت..
نگاهش رنگ غم گرفت...چشماش کدر بودن ...زیر چشماش گود رفته بود...موهاش بهم ریخته وآشفته بودن...
آرمان-چی شده؟چی شده قربونت برم؟چرا نگات اینطوریه؟
آرمان-حرف بزن شیوا ...خدا میدونه این 14 ساعتو چطوری گذروندم
آرمان خم شد روم...چشماش برق میزد...به وضوح میشد برق اشک رو تو چشماش دید
-حرف بزن دیوونه...دیوونه ترم نکن...مگه نگفتم جونم به جونت بستس...کشتی منو شیوا...داغونم کردی
اشک از کنار چشمم سرخورد وروی گونم ریخت
-حرف بزن عشقم...بزار صداتو بشنوم...چرا چشمات اینجوریه
قطره اشکی از چشمش پایین افتاد که فوری مخفیش کرد وگفت:
-یه هفته...بیخبرم گذاشتی نامروت...نگفتی میمیرم...نبودی...نبودی ببینی داشتم دیوونه میشدم شادی شهراد از همه احوالتو میپرسیدم هیچ کس حرف نمیزد هیچکس...آخر باید از مامانم بشنوم سره نامزدم...عشقم....زندگیم چی اومده؟چه بلایی سر خودت آوردی وقتی من نبودم...چی شده ؟این شوک لعنتی که ازش دم میزنن به خاطر چیه؟ کی اذیتت کرده ؟کی به خودش جرات داده اشک تو چشم شیوام بیاره...د یه چیزی بگو ....یه حرفی بزن دلم آروم شه...چرا هیچکس حرف نمیزنه...چرا؟
اشکام شدت گرفتن..ولی هنوز ساکت وسرد بودم مثل یه دیوونه...
آرمان-شیوا حرف بزن فقط یه کلمه دیوونه...فقط یه کلمه وشونه هاش لرزید وسرشو به یه سمت دیگه چرخوند....نمیخواستم شکستن مردمو ببینم...
به سختی لب باز کردم وبا صدای گرفته وخش داری به سختی گفتم:
-ب...
فوری برگشت...رد اشک رو گونش مونده بود
من-ب..برو
با تردید بهم خیره شد..
من-خوا..خواهش...به سرفه افتادم...فقط..برو


آرمان چشماشو بست...اشک رو گونش سرخورد...چشماشو باز کرد...سرخ بودن...روم خم شد ...بازوهامو تو دستاش گرفت...طاقت نیاوردم..تاب نگاه بی قرارشو نداشتم...تاب دیدن اون نگاه پر اشک رو نداشتم
با اشک پیشونیشو به پیشونیم چسبوند وشنیدم...صدای شکستنشو شنیدم...صدای گریش منو کشت...اشکاش بی مهابا روی صورتش سر میخوردن وبا اشکام قاطی میشدن...دیگه خوددار نبودم...میخواستم حتی اگه شده واسه ی آخرین بار ....آخرین بار هم که شده هق هقامو تو سینش خالی کنم...با همون لحن گفت:
-چیکار کردی با خودت؟چیکار قربونت برم؟
تموم توانمو جمع کردم...طاقت دیدن شکستن این مردو نداشتم...دلم نمیخواست شکستن غرورشو ببینم...دستامو رو سینش فشار دادم واز خودم دورش کردم...ونالیدم...
-جون هرکسی دوست داری...تورو به مقدساتت برو...برو وفراموشم کن...برو لعنتی برو
وصدای هق هقم تو اتاق پیچید...
من-برو آرمان...برو وفراموش کن که تو زندگیت بودم..برو تورو جون شیوا برو...برو
با گریه بهم گفت:
-کجا برم...زندگی من اینجاست...کجا برم دیوونه...حالا که منو دیوونه ی خودت کردی میگی برو...میخوای جونمو بگیری؟
جیغ زدم
-برو لعنتی...فقط برو...نمیخوام ببینمت برو واز ته دل جیغ زدم...بـــــــــــرو
در فوری باز شد ومامان اومد تو...
مامن-آرمان جان...بیا بریم
وبازوی آرمان رو گرفت
آرمان-نمیام مامان...
مامان در حالی که اشک میریخت دست ارمان رو کشید
آرمان-مامان...این شیوای منه؟من شیوامو دست شما سپردم مامان...چرا شیوام اینجاست رو تخت بیمارستان؟
مامان باز دست ارمان رو کشید وگفت:
-خواهش میکنم ارمان جان
پرستار فوری اومد وگفت:
-بالای سر بیمار رو خالی کنید ..سریع
به نفس نفس افتاده بودم...
از لای پرده های اشک تو چشمام تقلا های آرمان رو میدیدم ودلمو بدجور میشکوند....
بلند گفت:
-یادت نره مال منی...من ولت نمیکنم...شنیدی شیوا...مال منی
ویهو تموم صداها خوابید...اشکام با شدت رو گونم میریخت...
پرستار-شیوا میشنوی صدامو؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم
پرستار-نامزدته؟
اشکام شدت گرفت وگفتم:
-تنهام بزارید
سرنگی تو آنژوکت دستم تزریق کرد ورفت
سرمو تو بالشم قایم کردم واز ته دل گریه کردم....
************************************************** *********


بی روح وسرد به روبه رو خیره بودم...فکرم به سمت چند ساعت پیش رفت...وقتی که دوباره اومد و ردش کردم...وقتی که خواست بغلم کنه وجیغ زدم ازم دور شو...نمیخواستم به تنی دست بزنه که قبل از خودش یه نفر دیگه لمسش کرده باشه...نمیخواستم....هیچی نگفت..آروم وساکت فقط رفت بیرون ومیدیدم ومیشنیدم که از روی اون صندلی پشت در اتاق حتی یه لحظه هم تکون نخورده...
با صدای در نگاهمو به اون سمت سوق دادم شهراد اومد تو...با یه نگاه محزون بهم گفت:
-عزیزم...خواهر گلم...برگه ترخیصتو گرفتم...با کمک مامان لباساتو بپوش میخواست بره بیرون که دستشو گرفتم وگفتم:
-بهش بگو بره...
شهراد ...سفت وسخت شد وگفت:
-چرا اینکارو باهاش میکنی؟
من-فقط بگو بره
شهراد سری تکون داد وگفت:
-باشه باشه عزیزم...بهش میگم
ورفت بیرون
با کمک مامان لباس عوض کردم....شهراد اومد تو زیر بغلم رو گرفت واز بیمارستان بردم بیرون...منو تو ماشین نشوند
تو لحظه ی آخر دیدمش...دلم لرزید ...بغض گلومو گرفت...ازش رو برگردوندم
شهراد نشست...مامان با نگرانی نگام کرد...ماشین به حرکت دراومد وهنوز نگاهم پی ردی از نگاش بود...سرمو به شیشه تکیه دادم وآروم اشک ریختم...
وقتی رسیدم خونه....از شلوغی به ستوه اومدم...گوسفند بیچاره ای رو جلوی پام از هستی ساقط کردن..وقتی خونش روی زمین ریخت...چشمامو بستم...صحنه های ناخوشایندی ازجلو چشمام رد میشد...شروع کردم به لرزیدن...
شهراد فوری متوجه حالم شد ...که در عرض یه ثانیه بغلم کرد وراه افتاد سمت خونه....به شدت میلرزیدم...حس میکردم سیاهی چشمام محو میشن وبه جاش سفیدی جلو چشمامو میگرن...روی یه سطح نرم پرت شدم...فوری مامان بالای سرم اومد و معاینم کرد
شهراد-باید قرصشو بخوره....وگفت:
-شیوا جان بشین باید قرصاتو بخوری به سختی نشستم....قرص رو به خوردم دادن....میلرزیدم شهراد بغلم کرد وپتویی دورم پیچید...
مامان کلافه دستی به صورتش کشید ...مشخص بود به سختی خودشو کنترل کرده گریه نکنه ...که درو فوری باز کرد ورفت بیرون...
شهراد-شیوا...خواهری خوبی عزیزم
جوابشو ندادم
چندتا تقه به در خورد..صدای آیدا اومد
شهراد با عصبانیت گفت:
-بیرون باش به بقیه هم بگو کسی نیاد...
یاد آرمان افتادم..حرفاش تو بیمارستان... حس میکردم قلبم داره مچاله میشه...شهراد انقدر گفت:
-هیش اروم...آروم باش تا بالاخره از تاثیر داروها چشام گرم شد وخوابم برد...


صدای پچ پچ از پشت در میومد...به سختی چشم باز کردم...
صداها واضح نبود...حواسمو جمع کردم...
مامان-مهناز جان اون دوروزی که پیش تو بود اتفاقی واسش افتاده بود
مهناز-اون دو روز حالش خوب بود..باور کنید اصلا نمیدونم چش شده؟
مامان با گریه گفت:
-آخه چه بلایی سرش اومده
فرزاد-خودتو نگران نکنید شیوا دختر محکمیه وحتما دلیلی به خاطر .... وصداها کم وکمتر شد...
تا اینکه در باز شد ومامان اومد تو...
تو جام نشستم..
مامان با لبخند محزونی اومدو گفت:
-دوستات اومدن میخوان ببینمت
نگاه سرد ویخیم رو به مامان دوختم...
اشک تو چشماش جمع شد ورفت بیرون وچند دقیقه بعد فرزاد ومهناز اومدن تو
مهناز گریه میکرد..با گریه اومد وگفت:
-الهی قربونت برم..چیکار کردی ؟چیکار کردی باخودت؟
ومنو تو بغلش گم کرد..دیگه حتی چشمه ی اشکام هم خشک شده بود
مهناز-این چند وقت با فرزاد تهرانو زیر پا گذاشتیم توف به ذاتش بیاد نمیدونم کجاست
فرزاد غرید
-مهناز
مهناز منو از خودش جدا کرد
فرزاد اومد جلو وگفت:
-شیوا؟
نگاهمو از مهناز به سمت فرزاد کشوندم
فرزاد-این چه کاری بود که کردی؟هیچ میفهمی داشتی چه بلایی سر خودت میاوردی؟ چند دقیقه دیرتر میرسیدی بیمارستان....حرفشو خورد وپوفی کرد..فکر میکنی باور کردم که شوک عصبی داشتی؟
نمیدونم چرا دوست داشتم حرف بزنم...با فرزاد دردودل کنم...حس میکردم تنها کسی که میتونه کمکم کنه فرزاده
به سختی لب باز کردم وگفت:
-م..مه..مهناز...میشه...بری..ب..بی رون
مهناز اشکاشو پاک کرد و سری تکون داد واز سره جاش بلند شد ورفت
نگاهمو به فرزاد دوختم...چینی وسط پیشونیش بود.
پوزخندی زدم وسرد وبی روح گفتم:
-تمومش کردم...خردش کردم...
فرزاد-چیو؟
بغض سختی تو گلو نشست ولی نذاشتم اشکام بریزن..
من-فرزاد تموم شد...زندگیم تباه شد...تباه شدم فرزاد..شدم یه لکه ی ننگ
فرزاد غرید
-این چرت وپرتا چیه دیگه..کی تا حالا با این وضعیت شده لکه ننگ؟!
من-بهتره براش...بزار نفهمه چی شد...بزار همیشه فکر کنه بی دلیل پسش زدم بزار اینطوری ازم متنفر شه..نمیخوام بفهمه عشقشو به بازی گرفتم..نمیخوام بفهمه که یه خا...بغض تو گلو نذاشت ادامه بدم
فرزاد-حرف بزن شیوا خودتو خالی کن..حرف بزن لامذهب...آخه تو مگه دین وایمون نداری...چجوری تونستی جونتو بازیچه ی افکار مصمومت کنی؟
اشکام رو گونم سر خورد
من-بزار بره فرزاد..من لایقش نیستم یکی بهتر از من رو باید پیدا کنه...
فرزاد-چی داری میگی احمق...مگه چیکار کردی..؟مگه هر*زه ی خیابونی بودی؟صداشو برد بالا وگفت:اره؟
من-الان چه فرقی با یه زن خیابونی دارم....اونا ابرو ندارن منم دیگه ندارم...
وبه هق هق افتادم
فرزاد-تمومش کن این اراجیفو...فکرنکن اون حروم زاده با این کارشش پاکیتو گرفته..پاکیه تو به قلبته..پاکیه تو به روحته...
من-تحملشو ندارم فرزاد...موندم دارم نفس میکشم..ولی این هوا داره خفم میکنه...روزی 100 بار ارزوی مرگ میکنم که یه بار دیگه باهاش چشم تو چشم نشم...وقتی تو چشماش نگاه کردم شرمم شد...ارزوی مرگ دوباره رو از خدا کردم...
فرزاد با عصبانیت گفت:
-بمیری مشکلت حل میشه؟بمیری اون هم میمیره...تو بیمارستان دیدمش...تا حالا مردی رو ندیدم که اینطوری بشکنه...رحم کن!!!!!!!!!!!! به خودتو اون رحم کن...!
من-بفهمه ازم متنفر میشه میدونم ...همیشه میگفت..عاشق نجابتو پاکیم شده..حالا میخواد عاشق چیه من بمونه؟تو بگو فرزاد؟
فرزاد ساکت موند
با گریه گفتم:
-د ..تو یه چیزی بگو لا مصب بزار آروم شم...
فرزاد-اون مردی که من دیدم عاشق خودته عاشق شیواشه...
با گری گفتم:
-کافیه فرزاد برو تنهام بزار
فرزاد-حرف آخرمو بهت میزنم....نمردی چون خدا خواست..ولی با اینکارات داری مرگ تدریجی رو دچار خودت میکنی...به حرفام فکر کن
وبلند شد ورفت
در که بسته شد صدای گریم تو فضای اتاق پر شد....ديگه با چه رويي تو چشماش نگاه ميکردم..خدايا فقط بهم صبر بده خدايا اگه قسمت نيست بميرم پس بهم صبر بده تا تحمل کنم..خدايــا !!!!!!!!!
سرمو رو پاهام گذاشتم وچشمامو بستم..نميدونم چه قدر تو اون حالت بودم...تا باصدای تقی که به در خورد به خودم اومدم
سرمو آوردم بالا درکمال تعجب بابا رو دیدم...لبخند محوی زد وآروم اومد سمتم وکنارم روی تخت نشست وگفت:
-دختر گلم چطوره؟
شرم زده سرمو پایین انداختن وگفتم:
-خوبم
بابا-سرتو بگیر بالا شیوا جان..چرا خودتو قایم میکنی؟
سرمو بلند کردم وبه بابا نگاه کردم احساس میکردم این چند وقت چه قدر شکسته شده
بابا-شیوا جان عزیزم...دختر گلم..نمیخوای بگی چه اتفاقی واست افتاده؟درک میکنم شاید واست سخت باشه ونمیخواهی با مادرموردش حرف بزنی..اما چرا؟چه اتفاقی افتاده که خودتو از ما قایم میکنی؟ازهمه کنار کشدی..عصبی شدی...یه لحظه سکوت کرد ودوباره ادامه داد...خودکشی کردی..دختر قوی من تیغ دستش گرفت..میفهمی با خودت چیکار کردی شیوا؟
اشکی از چشمام سر خورد وروی گونم افتاد
بابا-خدامیدونه این چندوقت که اینجوری دی به پای تو تک تک مون زجر کشیدیم...اگه نمیخوای به سوال های ما جواب بدییلی خوب قبول..اما خوب شو بابا جون..خونه رو دیدی چه ساکته؟..دیگه حتی شادی وشهراد هم صداشون .. درنمیاد..شیوا جان بابا یا به شیوای قبلی که بودی برگرد یا ماهم در غمت شریک کن..اگه آرمان رو دوست نداری ونمیخواهیش دلیل نمیشه با توهین وپس زدنش اذیتش کنی..چون پسری نیست که لایق این رفتارای تو باشه خیلی محترمانه واسش توضیح بده ..مطمئن باش اون وخانوادش هم درک میکنن..ومطمئن باش هر اتفاقی..هر اتفاقی هم که بیفته نباید شیوای خوشگل من اینطوری باشه..هر اتفاقی که افتاده باشه هر اتفاقی اینو بدون ما حمایتت میکنیم ...مطمئن باش
اشکام شدت گرفت بابا با تاثر نگام کرد وآروم منو کشید تو بغلش ..از بی پناهی به بغل بابا پناه بردم..گریه کردم ودردامو باهاش سهیم شدم...بابا هیچی نمیگفت هیچی...فقط میدیدم که شونه های اونم میلرزه گرچه بی صدا اما میلرزه...
از خودم بدم میومد....از روی خانوادم شرمنده بودم.از روی آرمان....آخ ارمان..جونم رو به اتیش کشیدی...
تو بغل بابا موندم وگریه کردم انقدر که دیگه حس کردم آرومم..آرومه آروم
آروم از بابا جداشدم
بابا لبخند مهربونی به روم زد وگفت:
-الان آرومی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم
بابا دستی روی شونم گذاشت وگفت:-خوبه..
و چند لحظه سکوت کرد وگفت:
-شیوا جان میدونی امشب مهمون داریم
من-نه
بابا نفس عمیقی کشید وگفت:
امشب آقای تجریشیان با خانواده میان اینجا
من-بابا راستش...من اصلا نمیام پایین...ازم اینو نخواهید...اصلا الان امادگی روبه رو شدن باهاشو ندارم
بابا-باشه اشکالی نداره..اما خودتو اماده کن چون بالاخره یه روز باید باهاش روبه رو شی..این چند وقت که آرمان اینجا بود شناختمش...خیلی منطقی واقاس....این چند وقت از منی که پدرتم بیشتر شکسته وداغونه هرچند نمیدونه خودکشی کردی وفکر میکنه فقط یه شوک عصبی بوده...دارم فکر میکنم اگه میدونست خودکشی کردی چه رفتاری از خودش نشون میداد...باهاش حرف بزن انقدر آقا هست که دلایلتو بپذیره
دماغمو بالا کشیدم وبا صدای گرفته واز ته چاه دراومده ای گفتم:
-چشم بابا
بابا لبخندی زد وبوسه ای روی پیشونیم گذاشت واز سره جاش بلند شد ورفت.... اما من هنوز خیره به جای خالی بابا بودم وبه حرفاش فکر میکردم

شب بود...با سرخوردگي روي تختم نشسته بودم وبه تيک تاک ساعت نگاه ميکردم..اصلا نفهميدم کي اومدن؟کسي سراغمو نگرفت...بهشون گفته بودم نميخوام پايين باشم...به ديوار روبه روم خيره بودم وبه هيچي فکر نميکردم...ممنون قرص هاي اعصابس بودم که مامان واسم تجويز کزده بود..انقدر خواب آلودم ميکرد که نفهمم دور وبرم چه خبره ودنيا دست کيه؟
آروم سرمو روي بالش گذاشتم ودر خودم موچاله شدم وطولي نکشيد که به خواب عميقي فرو رفتم
****
نصف شب بود..يادمه ساعت 3 نصف شب...از شدت گرما از خواب بيدار شدم ولي حسش نبود چشمام رو باز کنم..قرص ها انقدر سست وبيهوشم ميکردن که حتي در حين خواب به بدنم تکون هم نمي افتاد گردنم خشک بود...آروم چشم باز کردم...ولي باديدن کسي که که کنار تختم نشسته بود و به خواب رفته بود تنم يخ بست...چشمامو بستم وباز کردم ...نکنه خواب باشه...ولي نه خودش بود...آرمان بود...آرمانه من...چونم از بغض میلرزید...اشک چشمامو پوشونده بود...تصويرش رو محو ميديدم...آروم دستمو به سمتش بردم سرش روي تخت بود موهاي خوش حالتش تو صورتش افتاده بودن...دستمو جلوتر بردم...نشد نتونستم...لمس کردنشو به خودم حروم کرده بودم...اشکام بي مهابا روي روي گونم ريخت..نميخواستم بيدار شه..نميخواستم باهاش روبه رو بشم....ولي نميتونستم گريمو متوقف کنم...لبامو گاز ميگرفتم تا صداي گريم تو گلوم خفه بشه...اما بغض تو گلوم شديد تر از اوني بود که بشه با چيزي التيامش داد...سرمو توي بالش فرو بردم تا صداي گريمو خفه کنم...لبامو گاز گرفتم...که حداقل صدام خفه شه...انقدر گاز گرفتم که شوري خون تو دهنم پخش شد..حس کردم تخت تکوني خورد به دنبالش دستي روي سرم کشيده شد ..از ترس جيغ خفيفي زدم وسره جام نيم خيز شدم...آرمان بود ...با دوتا چشم نگران...با دستاي لرزون ..صدايي تحليل رفته گفت:
-شيوا..شيوا..جانم عزيزم؟
ترسيدم به چشماش نگاه کنم..ترسيدم که بازم از هم همه چيزو از رو چشمام بخونه...ترسيدم که بفهمه يه خائنم..ترسيدم نگاش دلمو بلرزونه
نتونستم خودداري کنم وبلند زدم زير گريه
آرمان-جانم قربونت برم؟چي شده؟
ميلرزيدم
....آروم منو تو بغلش کشيدد..نتونستم مقاومت کنم...بدجور محتاجش بودم..بدجور دلم واسه ي آغوش مردونش تنگ شده بود.....ميخواستم اگه شده حتي واسه ي اخرين بارتو آغوشش همه چي يادم برم...يادم بره که چيکار کردم وفقط تو بغلش اروم بشم...فقط همينو ميخواستم...تو سینش اشک ریختم وهق هق کردم...اشک ریختم و دردام رو تو سینش خالی کردم
هیچی نگفت..هیچی...
فقط آروم نوازشم کرد ومواهمو بوسید وزمزمه وار گفت:
-اروم باش..اروم..من اینجام...
چطوری تو این مدت نفهمیده بودم که انقدر محتاج نوازش ها وآغوش امنشم...چطوری تو این مدت بدون ارمانم دووم آورده بودم؟..من عاشقشم..من دیوونشم چطوری تونستم ازش دور باشم؟
انقدر کنار گوشم زمزمه کرد...که کم کم خواب مهمون چشمام شد وبا آرامش به خواب رفتمصبح نمیدونم چه ساعتی بود که چشم باز کردم...گیج به اطرافم نگاه کردم ویهو اتفاقات دیشب یادم اومد...با چشم تو اتاقم دنبالش گشتم..نبود
سره جام نیم خیز شدم که تو همون لحظه در باز شد وآرمان با روی خندون ویه سینی صبحونه اومد تو اتاق وگفت:
-ا..خانوم تنبل هم هم از خواب بیدار شد؟
با تعجب نگاش کردم که گفت:
با چشمات منو قورت نده اول صبحی جنبه ندارم...دیشب دلم خواست پیش عشقم بمونم
هیچی نگفتم...فقط نگاش کردم
اومد وروی تخت نشست وگفت:
تاحالا تو تخت صبحونه خوردی؟خیلی صفا میده
همین طوری بی حرف به کارهای عجیبش نگاه میکردم..شاید کارهاش عجیب نبود ومن این طوری برداشت میکردم
با بیخیالی وخونسردی با لبخند جذابش...عسل رو روی تست مالید وخامه رو روش گذاشت وخدش گاز گنده ای بهش زد وگفت:
-اوه...اوه چه خوشمزس
و همون نون تست رو طرف من گرفت وگفت:بخور ببین از دست آرمان چه صفایی میده...
بدون اینکه پلک بزنم نگاش کردم
کم کم لبخند از رو لباش محو شدودستشو پایین انداخت وگفت:
-نمیخوای با عشقت حرف بزنی؟
سرمو با بغض پایین انداختم و بی جواب موندم
آرمان-چی شده که مستحق این رفتارم؟چه اتفاقی افتاده ؟میشه بدونم؟
باز هم سکوت
اروم دستشو سمت چونم اورد وسرمو کشید بالا وبا دیدن چشمام کلافه شد وبا لحن کلافه ای گفت:
-از این کابوس نجاتم بده شیوا..چندین شبه که درست نخوابیدم...نجاتم بده...بزار بدونم واسه چی دارم مجازات میشم؟
-.......
آرمان-خانومی..عشقم حرف بزن باهام گیجم نکن
اشکام آروم روی گونم سر خورد
آرمان-چرا چشمای شیوای من اینطوریه؟چراانقدر سرد وبی روحه؟
اشکام رو پاک کردم و با صدای خش داری گفتم:
-کدوم شیوا؟من دیگه شیوایی نیستم که تو میشناسی..من خودمو گم کردم..
آرمان-پس خودتو پیدا کن...من شیوای خودمو میخوام
اشکام شدت گرفت
من-برو ...ارمان بیشتر از این عذابم نده...نه بزار غروره تو بشکنه..نه غرور من...فقط درکم کن وبرو
آرمان دستی تو صورتش کشید و در همون حالت گفت:
-چی به سرت اومده شیوا..تو اون شیوایی نیستی که هرموقع نگاش میکردم فقط تو چشماش عشق میدیدم..تو این چند وقت چی به تو گذشته؟
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
-هیچ نپرس فقط برو
آرمان-خیلی خوب..خیلی خوب..هرچی تو بگی..این دوریو ترجیح میدم به اینکه خودمو بهت تحمیل کنم..میرم شیوا..ولی وقتی برگردم به خاطر تموم رفتارات ازت جواب میخوام
ونفس عمیقی کشید وبا تردید به سمتم اومد بوسه ی عمیقی روی پیشونیم گذاشت وبلند شد وگفت:
-نمیگم خداحافظ..چون دوباره برمیگردم
وازم فاصله گرفت ورفت
سره جام موچاله شدم و باصدای آروم وتحلیل رفته ای گریه کردم***

پست سوم
****
روزها پی در پی هم میگذشت ومن تو این چند وقت فقط کنار پنجره مینشستم وبه بیرون خیره میشدم...مامانینا نگران بودن از تو چشمای تک تکشن میتونستم اینو بخونم...حتی چندبار پیشنهاد دادن بریم پیش روانپزشک...اما من تو دنیای خودم غرق شده بودم...خونه غرق سکوت بود...حتی دیگه صدای الات موسیقی شادی هم تو خونه نمیپیچید...خونه محکوم به سکوت شده بود...
سکوتی که من باعث وبانیش بودم
همه چیز رو روال بود....ولی هیچی عادی نبود روزهای تکراری پی در پی میگذشتن..
و بیشتر
وقتمو با اشعار سوزان پلیس شوتز پر میکردم

You are there
And I am here
Thinking about how much
I love you

تو آن جایی
ومن اینجا
در این فکر
که تا چه حد دوستت دارم

Thinking about how much
I respect you

در این فکر
که تا چه حد برایم با ارزشی

Thinking about how much
I miss you

در این فکر
که تا چه حد دلتنگ توئم

You are there
And I am here
Thinking about how much
I can not wait
Until we are together again

تو آنجایی
و من اینجا
در این فکر
که تا چه حد در اشتیاق
بار دیگر
در کنار تو بودنم

Thinking about how
I will appreciate
More than ever
The Time
We will spend to gether

در این فکر
که چگونه بیش از همه
قدر آن زمان
که در کنار هم خواهیم بود را
خواهم دانست

I love you
دوستت دارم

هیچ وقت اون روز کذایی رو فراموش نمیکنم...
درست وقتی کتابو بستم و سرمو بالا اوردم آرمانو دیدم...هل شدم وکتاب از دستم افتاد...
به دیوار کنار پنجره تکیه داده بود ونگام میکرد..چطوری حضورشو حس نکرده بودم؟
تکیشو از دیوار برداشت وآروم خم شد از روی زمین کتاب رو برداشت ونگاهی بهش انداخت وگفت:
-اشعار سوزان پلیس شوتز؟
لبامو به سختی تکون دادم وگفتم:
-کی اومدی؟
آرمان صندلی رو چرخوند و دستاشو 2 طرف صندلی گذاشت وخم شد روم وگفت:
-نیم ساعتی میشه..!!!
تاب نگاه عمیق وخیرش رو نداشتم سرمو پایین انداختم ...محکم گفت:
-نگام کن
نگاش نکردم
عصبی چونمو گرفت وبالا کشید وگفت:
-تو چشمام نگاه کن
به سختی نگاهمو به سمت چشماش بردم...چشماشو ریز کرد وگفت:
-قرار شد تنهات بزارم..ولی گفتم وقتی برگردم ازت جواب میخوام شیوا
لرزی تو جونم افتاد
نگاهش به پنجره ی باز اتاق افتاد وگفت:
-سردته؟
جواب ندادم
پنجره رو بست وکنارم نشست
اتاق تو سکوت غرق شد...یهونفس عصبی کشید وگفت:
-از این کابوس نجاتم بده شیوا..چندیدن شبه که درست نخوابیدم...نجاتم بده..بزار بدونم به خاطر چی داری مجازاتم میکنی؟
سعی کردم خونسرد باشم..فقط با خودم میجنگیدم ومیگفتم...شیوا آروم باش ..آروم باش..تو این چند وقت...فکر کرده بودم..خیلی فکر کرده بودم..حالا وقتش بود
تموم سردیمو تو چشمام ریختم ونگاش کردم وبا بی قیدی شونه ای بالا انداختم وبا لحن آرومی گفتم:
-دلیلی ندارم
عصبانی شد وگفت:
-دلیلی نداری یا نمیخوای بگی؟تو برزخم شیوا..تو برزخی که تو درستش کردی...شیوای من کجاست؟دیگه حس نمیکنم تو همون شیوا باشی
با لحن سردی گفتم:
یعنی واقعا نفهمیدی که من دیگه شیوای تو نیستم؟
آرمان با چشم هایی که به وضوح رگه های سرخ توش معلوم بود..ولوم صداشو برد بالا وگفت:
می فهمی با من چیکار کردی؟آره؟ وبا صدای بلندتر ادامه داد..میفهمی؟15 روزه که خواب وخوراک ندارم...15 روزه خوابو از چشمام گرفتی...یه هفته منو اون سر دنیا بی خبر گذاشتی ...یه هفته مردم وزنده شدم...بعد یه هفته تازه میام ایران میبینم رو تخت بیمارستانی..چرا؟چرا یه هفته جواب تلفن هامو ندادی؟چرا هفته ی بعدش تو بیمارستان دیدمت؟ها؟چرا پسم میزنی؟
در حالی که قفسه ی سینش تند تند جلو عقب میشد به چشمام خیره شد...واسه ی به زبون آوردن این حرف مردم وزنده شدم ما باید میگفتم باید تمومش میکردم..مطمئنن آرمان لایق یکی بهتر ازمن بود
تموم قدرتم رو تو کلامم جمع کردم وگفتم:
-بیا تمومش کنیم
آرمان تقریبا فریاد زد:
-چیو؟
مات نگاش کردم
تا حالا ندیده بودم داد بزنه
من-بیا این نامزدی رو تمومش کنیم تو برو دنبال زندگیت منم میرم پی زندگیم..کسی هم خبر نداره پس بهتره همه تو بی خبری بمونن...
از چشمای آرمان خون میزد بیرون..با عصبانیت بازومو گرفت وبه زور از روی صندلیم بلندم کرد وبا چشمای عصبانیش زل زد تو چشمام وگفت:
-حرف بزن شیوا...دیوونم نکن...میزنم یه بلایی سر خودم میارم
من-من به خاطر رفتارام نمیتونم به هیچ عنوان توجیهت کنم...پس بیا جدا شیم
آرمان فشار دستشو رو بازوم بیشتر کرد ومحکم منو سمت خودش کشید وگفت:
-اینجا بغالیه ؟نه خیر خانوم جنس فروخته شده پس گرفته نمیشه...اینو از تو سرت بیرون کن..از حالاتو زندگی تو حتی یه روز هم بدون آرمان وجود نداره
کنترل اعصابمو از دست دادم وبا لجبازی بازومو از دستش جدا کردم وبا صدای بلند گفتم:
-من فقط یه بار حرفمو میزنم....حرف آخرمو میزنم ..من دیگه دوست ندارم میفهمی...دوست ندارم
وبا اینکه نمیخواستم اما حلقمو از دستم درآوردم وپرت کردم رو زمین وگفتم:
-از حالا به بعد نه این حلقه رو میخوام نه تورو فقط برو وتنهام بزار
آرمان همون طوری ماتش برد وآروم گفت:
-حرفتو دوباره تکرار کن
با اینکه به زور بغض تو گلوم رو کنترل میکردم ...با لحنی گرفته وشمرده گفتم:
-دیگه..دوستت..ندارم
یه لحظه حس کردم برق از نگاهش پرید...زل زده بود تو چشمام شاید داشت تو این شیوای جدید ..دنبال شیوای خودش میگشت
نمیدونم تو چشمام چی دید که چشماش برقی زد که به وضوح میشد ..فهمید برق اشکه..
پشتش و بهم کرد ودستش تو موهاش کشید وبا لحن گرفته ای گفت:
-حرف آخرته؟
قلبم داشت از دردی که روش بود منفجر میشد..اشکم روی گونم لیز خورد...صدامو کنترل کردم وگفتم:
حرف آخرمه
آرمان-اگه پامو از این اتاق بزارم بیرون همه چیز تمومه شیوا..همه چیز!!
قلبم موچاله شد...ناخودآگاه از دردی که روی قلبم حس میکردم..دستمو روی قلبم گذاشتم...داشتم آتیش میگرفتم
من-باشه ..خداحافظ
پوزخندی زد و درحالی که پشتش به من بود با مکث طولانی گفت:
خداحافظ..
و رفت سمت در
 
   
منتظر بودم..منتظر بودم تو لحظه ی آخر برگرده ونگام کنه...اما برنگشت..رفت ودر رو بهم کوبید
شکستم..پاهام دیگه قدرت نگه داشتن وزنم رو نداشت....زانوهام خم شد وافتادم رو زمین..ایندفعه دیگه گریه نمیکرد...زجه میکردم...زجه واسه ی از دست دادن آرمانم...عشقم...زندگیم
چطوری تونستم انقدر سنگ باشم؟چطوری؟
یهو در باز شدن با دیدن شهراد تو چارچوب در ونگاه سرزنش گرش..فقط سرمو تو پام قایم کردم واز ته دل زدم زیر گریه...
شهراد در وبست ورفت...
از تو حیاط صدای شهراد وآرمان میومد..اما انقدر بلند نبود که من بخوام بشنوم...به سختی دستمو به دیوار زدم واز سره جام بلند شدم ورفتم کنار پنجره...با دیدنش اشکام تشدید شد..دیدمش داشت با شهراد بحث میکرد...طاقت اونطوری دیدنشو نداشتم طاقت دیدن شکستن مردمو نداشتم..از کنار پنجره سر خوردم و روی زمین افتادم...
سخت بود...داشتم میمردم...اما پس زدنش رو ترجیح میدادم به موندنش واینکه بفهمه بهش خیانت کردم...شاید وقتی اونجا بودم بیهوش بودم..ولی مگه به ارمان قول نداده بودم که دیگه اون حرومزاده رو نبینم..خیانت نه من خیانت رو جنایت میدونستم..من تعهد داشتم به آرمانم تعهد داشتم...تعهد داشتم وخیانت کردم
دیگه جون نداشتم...باید با یه نفر حرف میزدم وگرنه میمردم
تلفن رو برداشتم و شماره ی فرزاد رو گرفتم
***
نزدیک های 6 عصر بود که فرزاد اومد...نمیدونستم چرا؟اما فقط با فرزاد احساس راحتی میکردم...درک نمیکردم...شاید به خاطر نوع دوستی بی آلایشش بود...فقط یه دوست بود...یه دوست خوب
روی صندلی اتاقم نشست وگفت:
-بهتری؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم وگفتم:
-مرسی که اومدی
فرزاد-اتفاقی افتاده؟
اب دهنمو قورت دادم وبا صدای تحلیل رفته ای گفتم:
-تمومش کردم ..واسه ی همیشه تمومش کردم
فرزاد با ناباوری گفت:
-چی؟چیکار کردی تو احمق؟
من-امروز اینجا بود...بهش گفتم برو..گفت..اگه برم دیگه بر نمیگردم ورفت دیگه هم برنمیگرده
فرزاد-احمق بیشعور واسه ی چی همچین کاری کردی تو که جونت به جون اون وابستست
سرمو پایین انداختم وگفتم:
-رفتنش رو ترجیح میدم به موندنش و برملا شدن حقیقت...نمیخوام فکر کنه که من...
فرزاد اومد توحرفم وبا عصبانیت گفت:
-تو چی؟ ها تو چی؟ چی کار کردی؟چه خبط وخطایی ازت سر زده؟ها؟خودتو به چی محکوم میکنی؟احمق اون 8 سال انگلیس زندگی کرده واقعا فکر میکنی این طور چیزها دیگه واسش مهمه؟تو کشورهای خارجی این قضیه یه محدودیته واسه ی زن ووقتی به 18 سال میرسند میرن واز یه پسر خواهش میکنند که اینکارو واسش انجام بدن..حالا تو از این مسئله واسه ی خودت یه غول بزرگ ساختی در حالی که به درخواست خودت هم نبوده و بهت تجاوز شده؟فکر کردی آبرو وشرف ودار وندارتو به آب دادی تو دیگه چه مغز پوکی داری
من-فرزاد اینجا ایرانه
فرزاد-کجای دنیا گفتن..تجاوز روح یه دختر پاک رو به کثافت میکشه؟..خودت خواستی؟آره خودت خواستی که خیانت کنی یا اون حرومزاده بهت تجاوز کرد؟خودتو واسه ی چی مقصر میکنی؟تو دیگه اون کسی نیستی که من واسهی شرکت استخدامش کردم..کسی نیستی که طراحی پروژه ماشین رو زد..خودتو گم کردی..خودتو پیدا کن شیوا..چون کسی واسه ی شخصیت الانت تره هم خرد نمیکنه چه برسه به آرمان
با عصبانیت گفتم:
درست اونطوری که تو میگی خیانت نکردم..اما من تعهد داشتم...شخصیتی مثل شیوا نباید انقدر احمق میشد که با یه آشغالی مثل ایمان دوست میشد...این شیوایی که رو به روت وایساده پر از حماقته من به نامزدم تعهد داشتم ومثل یه احمق رفتم پیش یه آشغال...من با تعهد رفتم..میفمی اینو فرزاد؟
وبا بغض ادامه دادم..میفهمی؟
فرزاد-اگه آرمان یکی باشه که به خاطر این چیز ها بخوادت نه خوتو..همون بهتر که بره...هرچند که من تورو میشناسم..این داستانو انقدر واسه خودت بزرگ کردی که فکر میکنی دنیا تموم شده..احمق تو چیو از دست دادی؟خانوادتو؟شغلتو؟موقعی ت اجتماعیتو؟..چیو؟
با بغض گفتم:
-عشقمو
فرزاد-آرمان نخواست بره خودت از خودت روندیش
من اگه میموند و میفهمید من میمردم میفهمی؟
فرزاد-نه نمیفهممت...شیوای الان رو نمیفهمم..خودتو بهم ثابت کن...کم بشین وعذا بگیر...بالخره اتفاقیه که افتاده..به خودت بیا..هیچ خانوادتو دیدی...مهناز دوستتو دیدی؟همشون نگرانتن و اما تو انقدر خودخواهی که به خاطر رفع نگرانی اونا ...نمیخوای از گریه هات دست برداری..پاشو به خوت بیا..با هرچی که بهت اعتماد به نفس میده شروع کن..نمیدونم نقاشی..کوفت زهرمار...هرچی...فقط بلند شو...و دوباره همون شیوای شیوای قبل شو...اگه اینطوری ادامه بدی هم خودتو به فنا میدی هم اطرافیانتو..پس به خودت بیا وقوی باش..انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
من-مگه میشه؟

فرزاد-آره میشه ..روزی 100 بارتو این شهر شلوغ و بی در وپیکر این اتفاق واسه کلی دختر میفته...اونا میتونن اون وقت تو نمیتونی؟
سرمو پایین انداختم
فرزاد-هیچ بهونه ای رو ازت قبول ندارم
من-تو میگی چیکار کنم
فرزاد-خودتو سرگرم کن...با شرکت با دوستات..خواهر برادرت..نقاشی..خوتو سرگرم کن تا فراموش کنی..اینطوری که تو اینجا نشستی ..هیچ وقت فراموشت نمیشه اما یه تکونی به خودت بده بزار حالا که آرمان رفته به رفتارت شک نکنه..بزار فکرکنه واقعا نسبت بهش بی تفاوتی..اما اگه این حال و روزت ادامه پیدا کنه..خر نیست مطمئن باش چه اون چه داداشت میفهمن
با شنیدن این حرفا لرزی تو جونم رفت وبه فرزاد نگاه کردم وآروم گفتم:
بهم وقت بده؟
فرزاد-هر چند روز که بخوای بهت وقت میدم اما قول بده بشی همون شیوا فرشچیان تو شرکت
سری به نشونه ی تایید تکون دادم
فرزاد-خیلی خوب من دیگه برم..کلی کار عقب افتاده دارم
من-توکه هنوز ازت پذیرایی هم نکردیم
فرزاد-نمیخواد..عجله دارم..من میرم ولی به حرفام فکر کن..یادت نره..خداحافظ
من-خداحافظ
ورفت ...
***
فصل پنجم

14روز گذشت...روزها به تندی میگذشتن...بالاخره اون روزهای پر از سختی هم گذشتن...گذشتن اما فراموش نشدن..تو این یه 14 روز روال عادی زندگی سابقم برگشته بودم وتا حدودی تونسته بودم خودم واحساساتم رو کنترل کنم...با پیشنهاد مامان واصرارای فرزاد ومهناز رفتم پیش یه روانپزشک...که اون هم هیچی بارش نبود وفقط واسم قرص ریسپریدون تجویز کرد که اونم شب تا صبح بی حالم میکرد...کم کم از اون حال وهوا خارج شدم...شادی وشهراد هم که وضعیت روحیمو میدیدن بیشتر سر به سرم میذاشتن وتقریبا میشه گفت...یکی از عامل های موثر بهتر شدنم احمق بازی های شهراد وشادی بود... احمق ها هر روز سر ساعت 6 عصر واسم تولد میگرفتن وسور وسات راه مینداختن...هر روز هم یه کیک رو می اوردن و نمیخوردنش و دوباره سالم برش میگردوندن تو یخجال..تازه کادو هم واسم میاوردن...با بهتر شدن حال من برق رضایتو میشد تو چشمای بابا خوند...مامان حسابی مراقبم بود..فرزاد ومهناز هم از اون بدتر ...بعد از اون اتفاق ها یی که با آرمان پیش اومد..هیچ کس حرفی نزد حتی کسی مواخذم هم نکرد...آرمان هم رفت ...خیلی وقت بودکه ازش بی خبر بودم چند وقتی میشد که دیگه یادگرفته بودم تو شب ها و واسه ی تنهایی های خودم گریه کنم...تنها چیزی که اون روزها بهم آرامش میداد نقاشی بود...روزها که از شرکت میومدم سرمو با نقاشی سرگرم میکردم...کلا خودمو بیکار نگه نمیداشتم...اگه بیکار میموندم فکر آرمان داغونم میکرد...صبح ها که تا عصر شرکت بودم وبا خنده ها وچرت وپرت های مهناز میگذشت وبعد از ظهر ها کم میرسیدم خونه...نقاشی میکشیدم .با شادی وشهراد سر وکله میزدم..جالبیش اینجا بود که تو اون یه ماه منم به علایق شادی علاقه من شده بودم...ازش چندتا cd راک گرفته بودم...وهنگام نقاشی کشیدن گوش میکردم وشادی وشهراد جلوم وایمیسادن و ادا اطوار در میاوردن...بعد از اون اتفاق خبری از اون اشغال نشد انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین...فرزاد تهرانو زیر پا گذاشت اما نبود که نبود...
خلاصه همه چیز نرمال بود ومیگذشت...اما اینا تا زمانی بود که تنها نمیموندم وقتی تنها میموندم باز هجوم فکر آرمان دست از سرم بر نمیداشت..باید این مسئله رو قبول میکردم که دیگه راه منو آرمان جدا شده...بقیه هم اینو پذیرفته بودن..ناراحت شدن اما پذیرفتن....نمیگم فراموش کرده بودم نمیگم..همون شیوای سابق شده بودم..اما با وضعیتم کنار اومده بودم
بگذریم..

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بادیدن عقربه ی ساعت که روی 6 عصر بود...کف گرگی تو ی پیشونیم خوابوندم وگفتم:
-اوه..نه
در اتاقم باز شد و شهراد و شادی در حالی که یه شمع روی کیک روشن کرده بودن و از دوطرف کیک گرفته بودن و دوتا کلاه جشن تولد هم رو سرشون بود...شادی به خودش بادکنک چسبونده بود...اومدن تو اتاقم وطبق معمول خوندن:
-تولد...تولد تولدت مبارک
و کیک رو آوردن و جلوم روی میز گذاشتن
وخوندن
-حالا شمع ها رو فوت کن تا 100 سال زنده باشی...
دیگه میخواستم از دستشون سرمو به دیوار بکوبم
با حرص شمع رو فوت کردم
شادی چاقو رو دستم داد و گفت:
-کیکو ببر...
نگاهم به کیک تیکه پاره شده ای بود که تو این 14 روز از بس بریده بودمش از ریخت افتاده بود
خندم گرفت
شهراد-حالا نوبت باز کردن کادوهاست
پریدم تو حرفشون وگفتم:
-آره میدونم...
شادی پرید تو حرفم وگفت:
نه نمیدونی...
از طرف داداش خلت...یه کنترل تلویزیون...خندم گرفت
شادی- خاک تو سرت یه کم بیشتر پول خرج میکردی...و از طرف خواهر گلت...شادی ملوک السلطنه...یه تا ی جوراب بابا جونم
منفجر شدم از خنده....
هر روز میومدن و وسایل خونه رو بهم هدیه میکردن و میرفتن
شهراد زد پس کله ی شادی که یکی از بادکنک هایی که به شادی وصل بود ترکید
گفت:
به نظرت حالش خوب شده؟کیک رو بزنیم تو رگ؟یا مراسمو ادامه بدیم
من- نه توروخدا...به خدا خوب خوبم..اصلا میخواهید پاشم براتون برقصم؟
شادی-نه وقت خوردن کیکه
و اومد سمت کیک و فکر کردم میخواد ظرف کیک رو برداره اما یهو سرمو هل دادو محکم فرو کرد تو کیک...تو چشمم خامه رفت...
و باشهراد دست زدن وگفتن:
-این هم از مراسم اختتامیه
وکیک رو در مقابل چشم های عصبانی من برداشتن و رفتن بیرون
با خنده سری تکون دادم وراهی سرویس بهداشتی شدم وصورتم رو شستم
***
برای دیدن یه سریال که هر روز از ماهواره پخش میشد..رفتم پایین..شادی و شهراد به طور سر سام آوری سرو صدا میکردن... انقدر رو مخ بودن که مامان با تموم صبوریش بی حوصله شد و از دستشون بلند شدو از خونه رفت بیرون...صدای تلویزیون رو هر چی بیشتر میکردم...کمتر میشنیدم... دقیقا این چند وقت بیخ گوش من جیغ جیغ میکردن تا من رو وادار کنند و از خونه ببرند بیرون تا باهاشون برم خوش گذرونی...هر روز انقدر این کار رو میکردند تا کم بیارم وهمراهیشون کنم...ولی امروز سفت و محکم نشسته بودم و به سرو صداشون اعتراضی نمیکردم....حسابی روی فیلم تمرکز کرده بودم ...که یهو یه توپ پلاستیکی صاف اومد تو صورتم...ترسیدم و با عصبانیت سرم رو بالا آوردم...که دیدم شهراد خیلی ریلکس نگام کردو گفت:
-حاج خانوم توپ ما افتاد رو دماغت.... ؟بس که درازه... مزاحم بازی ماست!!!
من با خونسردی گفتم:
-اینجا جا جای بازیه؟برید تو حیاط...
شهراد-خوب تو برو یه جای دیگه مثلا برو بیرون... بام تهران... مثلا برو دور دور... هاا؟
خندم گرفت وگفتم :
-باشه... میرم تو اتاقم...
شهراد خبیث نگام کردو گفت :
-شادی راه رو باز کن خانوم رد شن... برن اتاقشون...
رفتم بالا و خواستم وارد اتاقم بشم ...که دیدم در قفله... با اخم برگشتم پایین و گفتم:
-انی مسخره بازی ها چیه؟ در اتاقمو کی قفل کرده؟
شادی-نـــه؟قفله؟
شهراد-ای بابا چرا قفله ؟ببین... مانتو شلوارت رو مبله چرا نمیری بیرون ؟اینا همه نشانه های الهیه ها...
همینطوری که داشتم با اخم به شهراد نگاه میکردم شادی توپ رو کوبید تو سرم و گفت:
- برو کنار داریم بازی میکنیم !!!
شهراد-آره یه ذلیل مرده مارو وادار به ورزش های سنتی کرده... نشستیم خونه یه قول دوقول... بازی میکنیم!!
من-دقیقا الان از جون من چی میخواهید ؟
هردو سرشون رو به نشونه ی منفی تکون دادن و گفتن :
-مـــا؟؟؟؟با تو؟هیچی به خدا!!!
با حرص پرسیدم :
-چرا از اون وقتی که من حالم گرفته است... شما با هم جیک تو جیک شدید؟...تا یه ماه پیش که مثل سگ وگربه به هم می پریدید؟
شهراد-کــی؟مـــا؟اصلا
شادی-تکذیب میکنم...دروغ محضه
بعد هم با شادی هم دیگه رو بغل کردن و ماچ کردند و توپ رو پرت کردن سمته من که محکم خورد تو سرم...
دستامو تو سینم جمع کردم وگفتم:
-من کم نمیارم ...دیگه حداقل امروز رو نه
شادی- باشه بابا...راحت باش!!
من-میرم تو حیاط ...امیدوارم حوس نکنید بیاید اونجا بازی
شهراد-برو فعلا دماغت رو از بازی ما بکش بیرون
رفتم توی حیاط و روی تاب نشستم و احساس ارامش کردمو اومدم نفسه راحتی بکشم که با صدای جیغ و هوار دووییدن تو حیاطو دست جفتشون تفنگای اب پاش بود و اومدن دوره من میدوییدن و اب میپاشیدن توی صورتم دیگه داشت اشکم در میومد ....شهراد مثل بچه های 5 ساله شده بود... به شادی نگاه میکرد و اب می پاشید تو صورت من... شادی هم از پشت خیسم میکرد...
با عصبانیت بلند شدم و داد زدم :
میـــام... میام... لعنتیـــا... بســـه.
شهراد-شادی بپر شلوار ورزشیت رو بپوش بریم... ددر... دور دور...
ازاین که تسلیم شده بودم عصبی بودم ولی باز از این که صداشون خفه شده بود... خوشحال بودم!!!
اون روز هم مثل روزهای دیگه باهاشون رفتم بیرون.... خیلی سعی میکردن بهم خوش بگذره وهی نگام میکردن ببینم میخندم یا نه.... از خودم خجالت میکشیدم... واقعا بهترین خواهر برادر دنیارو داشتم... شهراد که یه پسره گنده بود... کا رو زندگی و دوستاش رو ول کرده بود...و دو هفته بدون من از خونه بیرون نمی اومد... شادی هم که دیگه حتی کلاس هاشم نمیرفت و وقتی که از شرکت می اومدم هر دوتاشون قبل من تو خونه حاضر نشسته بودند... یه شب هم که دیگه واقعا می فهمیدند.. زیاده روی کنند اشکم در میاد... بیرون نمیرفتند و مهمون دعوت میکردند... شب ها هم واسم جشن پتو میگرفتند... همه تمرکزم رو کارم و نقاشی بود... تو خونه هم که بودم انقدر شهراد وشادی اذیت میکردند که فرصت واسه فکر کردن وتنها موندن بهم نمیدادند
اون شب هم مثل شب های دیگه گذشت وبا فکر اروم رفتم تو تخت خواب....صبح وقتی وارد شرکت شدم...فرزاد رو دیدم که منتظر آسانسور بود با لبخند رفتم سمتش و گفتم:
-صبح به خیر رئیس
فرزاد با صدای من برگشت وخندید وگفت:
-به به خانوم فرشچیان..راه گم کردید..یه روز سر وقت دارید میاید شرکت
خندیدم وگفتم:
-خوبی؟
فرزاد-ما خوبیم شما بهتری؟
همون موقع اسانسور رسید وباهم سوار آسانسور شدیم
فرزاد-چه خبرها طرح رو زدی؟
من-آره لعنتی کارش زیاد بود ولی دیشب تا 3 بیدار بودم..طرح اونو زدم
فرزاد-اوه..چرا انقدر خودتو خسته میکنی دختر خوب؟!
من-جای مهناز خالیه واقعا الان
فرزاد خندید وسر تکون داد
با هم وارد شرکت شدیم...شرکت خلوت بود..مهناز هم روی میز جلایی (منشی شرکت)نشسته بود وبلند بلند میخندید
که با دیدن فرزاد تقریبا از سره جاش پرید
فرزاد به خنده افتاد اما اخمی کرد و در جواب سلام مهناز وجلالی سری تکون داد ورفت سمت اتاقش
خندیدم وکارتکسم رو زدم
مهناز-صبح عالی متعالی..چه عجب زود رسیدی....و به اتاق فرزاد اشاره زد وگفت:
-پاچتو نگرفت؟
خندیدم وگفتم:
-نه...ولی اول صبحی خوب پاچه ی تورو گرفت ها
مهناز-ولش کن سر نهار دارم براش چنان گوشاشو بپیچونم
من-ولش کن این حرفا رو طرح رو زدی
مهناز-آره بیا بریم ببینش
سری تکون دادم ودنبالش رفتم وتا اخر وقت اداری هم مشغول کار شدم
***
خسته تر از هروز رفتم خونه...
بر خلاف هروز خونه ساکت بودوخبری هم از شهرادوشادی نبود... انگاری بیرون بودند
مستقیم رفتم تو اتاقم و تا ساعت 9 بدون خستگی مشغول نقاشی کشیدن شدم
که با صدای در اتاق به خودم اومدم
من-بفرمایید
شهراد اومد تو وگفت:
-با اجازه... ابجی گلمون چطوره؟
من-مودب شدی؟
شهراد-یه بار خواستیم آدم باشیم ها...خودت نمیزاری!
خندم گرفت
شهرادهم خندید وادامه داد:
-امروز رو بهت اوانس دادیم ها شیوا خانوم! فکر نکنی خبریه ها فردا با بچه ها بیرون قرار داریم
من-اا ؟بهتون خوش بگذره!
شهراد-شماهم تشریف میارید عزیزم
من-نه شهراد گیر نده
شهراد-میخوای باز واست مراسم بگیریم؟!
من-نه...باشه...باشه...هرچی تو بگی
شهراد-آفرین دختر خوب...

وکمی مکث کرد وبعد ادامه داد:
-اینم بگم ارمان اینا هم میان
با شنیدن اسم ارمان دستم از رو تابلو سر خوردو نقاشیمو خط زدم
شهراد بدون توجه با اب و تاب ادامه داد :
-راستی یادم رفت بگم... دختر پسر عمو باباش اومده خونشون...از آمریکا اومده ....تو ایران هم که جز آرمانینا کسی رو ندارند اینه که اومده خراب شده خونشون...همش هم آویزونه آرمانه ...ولی بد تیکه ایه لا مصب ...
بعدم خندیدو نگام کرد
من که تا اون لحظه داشتم گوش میدادم..سرمو پایین انداختم ونفسی کشیدم وگفتم:
-شهراد این کارو با من نکن... من نمیام
شهراد جدی شد...با این نگاهش کاملا غریبه بودم
اخماشو درهم کرد وگفت:
کدوم کار شیوا؟؟؟...تو این کارو با ما نکن...هیچ می فهمی داری با خانوادت چکار میکنی؟ با عزیزات چکار میکنی؟شیوا یه ماهه زندگی رو واسمون کوفت کردی ...هیچ منو دیدی؟ دیدی چطوری شدم؟فقط وقتی تو میخندی میخندم...تا پامواز خونه میزارم بیرون فکرو خیالت میکشتم...
اشکام بی مهابا روی گونم میریخت تو چشمام زل زدو ادامه داد :
هیچ شادیو دیدی؟شیوا لاغر شده... شادی نصف شده...دیگه اهنگ هم گوش نمیده !!!...مامانو دیدی؟دستش به کار نمیره یه ماهه همه مریضاش رو میفرسته پیش متخصص های دیگه...بس که استرس تورو داره...
بابارو چی ندیدی؟موهاش سفید تر شده... شکم گندش اب شده... لب به غذا نمیزنه... چرا اینارو نمیبینی؟چرا؟
این رفتارات فقط یه دلیل داره اون هم اینه که خود خواهی... بس که خود لعنتیت رو دوس داری... یه گوشه نشستی...درکت کردیم... ازت نپرسیدیم چی شده؟... تو چرا مارو درک نمیکنی؟هـــا؟به خودت بیـــا!
این ناراحتیت واسه چیه؟اگه نمیگی ...پس تمومش کن.. اگه این رفتار ها به خاطرارمانه پس چرا پسش زدی؟؟
اگه به خاطر ارمان نیست چرا ازش فرار میکنی؟...اگه بفهمم داداشم رو دوس داری و بی دلیل پسش زدی...بخوای... نخوای...باید زنش بشی...اگه همه چیز رو تموم کردی و چیزی نگفتم به خاطر اینه که باور کردم نمیخواهیش... فکر کردم اینطوری نه تو خوش بخت میشی نه ارمان...پس حق نداری ازش فرار کنی... اون داداشمه تو ابجیم...هر جا برم هم تو هستی هم اون میفهمی؟؟؟ به خودت بیـــا ...به خاطره خودت... به خاطر ما ...به خودت بیا!
گریم صدادار شد... اومد نزدیک و بغلم کردو سرم رو بوسید وبعد از چند لحظه که اروم شدم ازم جدا شدو از کنارم بلند شد ورفت سمت در...یه لحظه وایساد وگفت:
-ازامشب تا فردا صبح فرصت داری عزاداری کنی...ولی از فردا... نه تنها خودتو بهم برمیگردونی... بلکه مامان بابام و ابجی کوچیکمم از تو میخوام
ورفت و درو بست
پخش شدم کف اتاق وتا جون داشتم اشک ریختم ...به همه چی فکر میکردم... واقعا چقدر خود خواه بودم... داشتم همه رو با خودم میکشتم... باید به خودم می اومدم... باید با ارمان رو به رو میشدم... شهراد شوخ ومهربونه اما همیشه رو حرفاش میمونه... اگه احساسم رو بفهمه بیچارم میکنه... باید بلند میشدم... باید همون شیوای قبل میشدم ...
***
از دیشب تا امروز صبح حتی یه لحظه هم چشم روی هم نذاشته بودم...فکر کردم..خیلی هم فکر کردم...سعی کردم قوی باشم وامروز حسم بهتر از روز های قبل بود...راجع به ارمان هم فکر کردم...باید طوری وانمود میکردم که انگار همه چیز از نظر من تموم شدست...باید اینو به همه نشون میدادم..که شیوای قبل دوباره برگشته
با اینکه کل دیشب رو نخوابیده بودم اما حالم خوب بود...ساعت 6.5 صبح بود ..از سره جام بلند شدم وبه صورتم آبی زدم وتا قبل از بیدار شدن همه رفتم وداخل حیاط خونه یه کم ورزش کردم...
وقتی برگشتم تو خونه ساعت 7 بود...کم کم مامان وبابا هم بیدار می شدند
رفتم تو اشپزخونه قهوه جوش رو روشن کردم..میز رو چیدم
ساعت 7.15 بود و باباکه از پیاده روی برگشته بود با چند تا تافتون دستش اومد تو آشپزخونه وبا دیدن من تو آشپزخونه تعجب کرد وگفت:
-به به گل دختر صبح به خیر
من-صبح به خیر بابا جونم
وگونه ی بابارو بوسیدم که بابا دستی دور گردنم انداخت وسرم رو بوسید
مامان که تازه از خواب بیدار شده بود اومد تو آشپزخونه وبا دیدن میز چیده شده ی صبحونه لبخندی زد وگفت:
-سلام عزیزم..کی از خواب بیدار شدی؟
من-حدودای 6.5 بود..بیاین صبحونه تا برم شهراد وشادی رو هم بیدار کنم
و از آشپزخونه بیرون رفتم..هرچند نگاه متعجب مامان وبابا دنبالم بود...رفتم سمت اتاق شادی...خواب بود وبالششو بغل کرده بود ویه طرف بالشش هم تو دهنش بود...تکونش دادم وگفتم:
-شادی...شادی
تکونی خورد ودر همون حالت گفت:
-ها؟
من-پاشو بیا صبحونه بخور
شادی-نمیخورم ودوباره صدای خر وپفش بلند شد..
باخنده قلقلکش دادم...که اعصابش خرد شدومثل جن زده ها رو تختش نشست وبا دیدن من گفت:
-ها؟تویی شیوا؟اول صبحی خون به مغزت نرسیده؟
من-میخوام برم شهراد رو بیدار کنم..تو این امر خیر همراهیم میکنی؟
لبخند خبیثی رو لباش نشست واز سره جاش بلند شد وبا هم رفتیم تو اتاق شهراد
شهراد هم به طرز فوق العاده خنده داری خوابش برده بود...بلوز که تنش نبود وپاهاش از تخت آویزون بود...یهو شادی دور کش کرد وشیرجه زد روش
که شهراد یهو تکونی خورد ومثل جنگ زده ها رو تختش نشست
شادی قهقه زد وفوری از روش بلند شد وپشت من قایم شد
شهراد خواست چیزی بگه که با دیدن من گفت:
-ها پس دوتا سران فتنه دست به دست هم دادید...آره؟
من و شادی خندیدیم ودستامون رو بهم کوبیدیم ورفتیم بیرون
اون روز صبحونه ی خانوادگی خوبی رو درکنار هم خوردیم ومیشه گفت...اونروز بعد از مدت ها همه مون از ته دل خندیدیم..تو چشمای همه شون میشد..تشکر وشکر گذاری رو دید...
هر چند که بعد از خوردن صبحونه و رفتنم به شرکت تموم فکرم مشغول شب پیش روم بود...از برخورد با آرمان استرس بدی به جونم افتاده بود...با مهناز وفرزاد حرف زدم..فقط گفتند...خونسرد باش وعادی رفتار کن
ولی آخه چطور میشد عادی باشم؟
خلاصه با کلی بدبختی ساعت کاریم رو گذروندم ووقتی هم رسیدم خونه رفتم حموم یه دوش گرفتم...وقتی از حموم اومدم بیرون نگاهی به سر وقیافم انداختم خیلی اوضاعم داغون بود...تو این یه ماه کلی وزن کم کرده بودم..شده بودم استخون تو خالی....
سشوار رو به برق زدم وموهام رو خشک کردم وبالای سرم جمعشون کردم وجلوش رو پوش دادم ویه مقدار از موهام هم کج ریختم تو صورتم...
ابروهام که دیگه افساید بودن..با موچین به جونشون افتادم وصفایی بهشون دادم...خط چشمی قشنگی کشیدم وبه موؤه هام ریمل زدم...رژلب قرمز رنگی رو به لبام زدم ..با رژگونه ی هلویی..در یه کلمه میشد گفت:
-عالی شده بودم
رفتم سر وقت کمدم
سهیلا بازدید : 805 پنجشنبه 14 شهريور 1392 زمان : 14:21 نظرات ()