close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت6
loading...

رمان شاپ

واز سره جام بلند شدم که برم ...یهو دستم رو کشید وبغلم کرد...حس خوبی از صدای شنیدن تاپ تاپ قلبش بهم دست میداد...سرم رو تو سینه اش نگه داشت ودرحالی که بوسه ای به سرم میزد گفت: -خیلی دوست دارم شیوا..بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی آروم گفتم: -من هم ولی انقدر آروم بود که خودم هم به زور صداش رو شنیدم... بوی عطرش رو دوست داشتم زمزمه هاش کنار گوشم دیونه ام میکرد..من عاشق این مرد بودم حس امنیت رو ازش میگرفتم ودرعوض آرامشم رو بهش انتقال میدادم... حس میکردم چه قدر خوشبتم همون طوری که تو بغلش بودم گفت: -2…

رمان دوراهی عشق ونفرت6

واز سره جام بلند شدم که برم ...یهو دستم رو کشید وبغلم کرد...حس خوبی از صدای شنیدن تاپ تاپ قلبش بهم دست میداد...سرم رو تو سینه اش نگه داشت ودرحالی که بوسه ای به سرم میزد گفت:
-خیلی دوست دارم شیوا..بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی
آروم گفتم:
-من هم
ولی انقدر آروم بود که خودم هم به زور صداش رو شنیدم...
بوی عطرش رو دوست داشتم زمزمه هاش کنار گوشم دیونه ام میکرد..من عاشق این مرد بودم
حس امنیت رو ازش میگرفتم ودرعوض آرامشم رو بهش انتقال میدادم...
حس میکردم چه قدر خوشبتم
همون طوری که تو بغلش بودم گفت:
-2 هفته دیگه باید برم لندن
سرم رو از روسینش جدا کرد ونگاش کردم که خندید وگفت:
-نکن شیوا نکن...چند دفعه بهت بگم اینطوری نگام نکن؟!
خنده ام گرفت که فوری خندم رو جمع کردم وگفتم:
-زود برمیگردی؟
آرمان-قوله قول ...زود برمیگردم...
من-دلم واست تنگ میشه
آرمان با لبخند قاطی تعجب نگام کرد وگفت:
-من بیشتر
ازش جدا شدم وگفتم:
-بریم بیرون؟
آرمان-آره بریم مطمئنا شهراد اون بیرون کلی نقشه واسم داره
من-چرا؟
آرمان-تو شک نکردی که چرا هر موقع ماپیش همیم شهراد وشادی دعواشون میشه...؟
ناخودآگاه خندم گرفت وگفتم:
-نکنه؟
آرمان خندید
راه بیرون رو پیش گرفتم شهراد وشادی همچنان درگیر بودند ...شهراد شادی رو رو دستش گرفته بود ودقیقه ای یه بار مثل توپ والیبال پرتش میکرد بالا
آرمان-نکن بچه رو
شادی-داداش آرمان کمک...
آرمان رفت سمت شهراد وشادی رو بزور آزاد کرد
شهراد نگاه برادرانه ای بهم انداخت که ناخوداگاه خجالت کشیدم وسرم رو پایین انداخت
همه با هم رفتیم پایین...
مامان وبابااینا سرگرم بودند...دیگه تاآخر شب همونطوری گذشت...شب خیلی خوبی بود...مامان وبابای خونگرم ومهربونی داشت...تاآخر شب دیگه برخورد خاصی باهم نداشتیم...فقط گه گاه نگاه هامون بهم بود وحرف آخرش که گفت:
-خوشگل خانوم امشب بهت زنگ میزنم
برگشتیم خونه..تو راه خونه بودیم که مامان گفت:
-شهرادمن اصلا فکرش رو نمیکردم خانواده ی آرمان انقدر ثروت مند باشند...پدرش تاجره فرشه دیگه درسته؟
شهراد-آره
مامان-آرمان چرا دنبال کاره پدرش نرفته؟
شهراد-من چه میدونم...خره...از بچه گی ارزوش این بوده فضانورد بشه...حالا نشده گفته بزار یه راننده طیاره ای بشیم
مامان-جالبه
بابا-فوق العاده خانواده ی محترمی داره
شهراد-خواهر وداداشش هم همین طورین...خواهرش ازدواج کرده هلنده... داداشش هم دبی..یه جورایی شعبه دوم تجارتشون تو دبی
دیگه تا رسیدیم دره خونه مامانینا مشغول تعریف شدند...فوری رفتم تو اتاقم ولباس عوض کردم ومشغول پاک کردن آرایشم شدم وبعد از مسواک زدن رفتم تو تختخواب که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن...آرمان بود
با لبخند گوشی روokکردم
من-ســــــــــــلام
آرمان-سلام گلم...رسیدی؟
من-آره تو تختخوابم
آرمان-پس به موقع زنگ زدم
من-اوهوم
آرمان-امشب خوش گذشت؟
من-آره شب خیلی خوبی بود..
آرمان-برای من بهترین شب زندگیم بود...
من-آرمان
آرمان-جانم؟
من-چرا من رو انتخاب کردی؟
آرمان-چرا نباید انتخابت میکردم...مگه میشه پیش تو بود و عاشقت نشد؟
سکوت کردم که گفت:
-شیوا تو تنها دختری بودی که تو زندگیم من رو تحت تاثیر قرار میدادی..با همون نگاه اول تو فرودگاه با همون برخورد اول...من انقدر بی جنبه نبودم..ولی طوری بارفتارت من رو شیفته ی خودت کردی که تو نگاه اول بهت باختم شیوا...بعد ها به خودم اومدم ودیدم که واقعا دوست دارم به خاطر همین بود انقدر سربه سرت میذاشتم....درعین آزادی خانوم بودی..ماخیلی وقت ها تنها میشدیم اما حتی یه رفتار بد هم ازت ندیدم.... وادامه داد...خلاصه دلم رو بردی رفت
خندیدم که گفت:
-جانم...وادامه داد اون شب که تو راهروی خونتون بهم خوردیم...از همون شب دیگه فکرت از سرم بیرون نرفت...یه جورایی نمیشناختمت دوست داشتم امتحانت کنم...برام عجیب بود یه دختری مثل تو که تو یه خانواده ی باز تربیت شده انقدر پاک باشه...امتحانت هم کردم که سربلند از امتحانم بیرون اومدی...از فردای همون روز که اون قضیه رو تو روت آوردم فهمیدم چه قدر احساساتت پاک ودست نخورده است...از همون روزها دست به کار شدم ...میترسیدم یکی دیگه برسه وتورو ازم بگیره ...مخصوصا که از شهراد شنیده بودم..پسرداییتم هم ازت خواستگاری کرده ...
با خنده گفتم:
-پس واسم نقشه کشیده بودی؟
خندید وگفت:
-فعلا که تو با چشمات میخوای دودمان من رو به باد بدی...
بلند زدم زیره خنده...تموم مدتی که داشتم میخندیدم ساکت بود..وقتی خنده ام قطع شد خیلی جدی گفت:
-شیوا قول بده هیچ وقت تو چشمای هیچکی به جز من اونطوری نگاه نکنی!
قلبم شروع کرد به تاپ تاپ...و درعین صداقت گفتم:
-قول میدم...
خندید وگفت:
-از وقتی که رفتی مامان همش داره تعریفت رو میکنه...فکر کنم واست نقشه کشیده
خندیدم که گفت:
-هی میگه ماشالله به شیوا چه قدر خانوم بود چه قدر زیبا بود چه چشمهایی داشت...هی داغ دل من رو زیاد میکنه که پیشم نیستی که...
من-که...؟
آرمان با خنده گفت:
-هیچی
ادامه اش رو نرفتم
آرمان-راستی فردا بعد از شرکت میام دنبالت گلم
من-باشه...
آرمان-برو بخواب که فردا باید بری سره کار...شب به خیر گل نازم
لبخندی رولبام جا خوش کرد وگفتم:
-شب به خیر آقا....خواب من رو ببینی
آرمان خندید وگفت:
-چی از این بهتر
من-پس شب به خیر خوب بخوابی
آرمان-شب به خیر عزیزم خداحافظ
من –خداحافظ
وگوشی رو قطع کردم..چه قدر آروم بودم آروم تر از هرشب وهر وقت دیگه ای سرم رو به تخت تکیه دادم ورفتم تو فکر آرمان...

صدیقی از سره جاش بلند شد وسرپا وایساد وگفت:

 

-من طرح مورد نظرم رو برای این طراحی انتخاب کردم...

 

ایده های مختلف رو از طرح هاتون گرفتم وبه یه ایده ی مشترک رسوندمش حاصل کار من شد این..

 

ودیتا رو وصل کرد وپروژه اش مشخص شد...من که دهنم باز موند بقیه رو نمیدونم...باورم نمیشد...طرح کلی طرح من بود ایده ی یه صندوق عقب بهش اضافه شده بود وحالت چراغ های جلوش تغییرکرده بود ...ولی دکوراتور طراحی داخلی ماشین کارخودم بود بدون تغییر...یعنی میخواستم هرچی برگه جلوم بود مثل بچه ها بندازم روآسمون وپاشم جیغ بزنم وروی اون صندلی چرخدار 10 دور دوره خودم بچرخم...

 

همه یه جوری فهمیدند طرح من مد نظر بوده...خدا میدونه چطوری تا بعد جلسه جلوی خودم رو گرفته بودم که جیغ نزنم فکر کنم صدیقی هماین رو فهمیده بود که فوری ختم جلسه داد ومن وقتی پام رو گذاشتم تو اتاق مهناز وبغل کردم وجیغ های خفیف میزدم وچلپ چلپ ماچش میکردم

 

مهناز-چته شیوا؟

 

من-مهناز طرحم قبول شده..

 

مهناز با خنده گفت:

 

-واقعا؟

 

من-واقعا...وای دارم از خوشی تلف میشم...خدایا مرسی..

 

مهناز-شیرینی داره ها

 

من-به روی چشم...امروز نهار مهمون من

 

ویه جیغ خفیف کشیدم وپاهام رو جمع کردم وپریدم بالا که پریدن من همانا ودر زدن صدیقی واومدنش تو همانا

 

در حالی که مطمئن بودم مثل لبو از کار بچه گونه ام خجالت کشیدم..فوری سره جام وایسادم..

 

صدیقی مشخص بود که خندش گرفته..در حالی که سعی در کنترل خندش داشت موفق نشد وخندید ودر همون حال با خنده یه فرم گرفت طرفم و گفت:

 

-خانوم فرشچیان این فرم رو پر کنید از امروز تو گروه طراح های ارشد هستید

 

ودر حالی که میخندید رفت بیرون

 

مهناز تا صدیقی پاش از دفتر بیرون خورد منفجر شد وگفت:

 

-بدشانس..چرا هر موقع یه شیطنتی میکنی سر وکلش پیدا میشه

 

من-بو میکشه لامصب

 

مهناز زد زیره خنده

 

نگاهی به فرم انداختم...شده بودم یه کارمند ثابت نگاهم به حقوقش افتاد وخیلی سریع از روش گذشتم اما دوباره چشمام برگشت رو حقوقم وتعجب کردم...4میلیون... قبلا حقوقم حدودا 1میلیون و500 بود اما حالا...

 

به خودم نهیب زدم..."خبر مرگت طراح ارشدی ها یه کم اعتماد به نفستو ببر بالا"

 

فرم رو پر کردم وبردم اتاق صدیقی

 

صدیقی-با حقوق پیشنهادیم موافق بودید؟

 

من-بله...

 

صدیقی-خوشحالم که آدم توانایی رو مثل شما توی شرکتم دارم از حضورتون خوشحالم..

 

من-ممنون

 

صدیقی-برای طرحتون هم تبریک میگم...عالی بود

 

دیگه خیلی خوش به حالم شد وبعد از کلی تشکر از اتاقش رفتم بیرون و واسه نهار هم با مهناز رفتیم رستوران سره خیابون ...بعد از ظهر بود که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن به گوشی نگاه کردم آرمان بود..

 

با لبخند جواب دادم وگفتم:

 

-سلام آرمان

 

آرمان-به به سلام خانوم خوشگله ی من ...چیکارها میکنی؟

 

من-هیچی داشتم طرح میزدم..وبا هیجان گفتم:

 

...وای آرمان یه چیز بگم باورت نمیشه

 

آرمان-بگو گلم...

 

من-واسه پروژه ی ماشین سازی شرکت(...)طرح زدم...طرحم رو قبول کردند

 

آرمان-جدا...تبریک میگم خانومی میدونستم از پسش برمیای

 

من-مرسی

 

آرمان-حالا که اینطوره باید یه جشن واست بگیریم

 

من-آره همه مهمون من

 

آرمان-نه دیگه نشد...من میخوام واسه عشقم جشن بگیرم

 

من-من طرح زدم چرا تو باید شیرینیش رو بدی؟

 

آرمان-واسه اینکه تو جوجوی منی

 

خندیدم که گفت:

 

-بعد از ظهر ساعت 4 دره شرکتم...میریم بیرون زنگ میزنیم بقیه هم بیان هوم؟

 

من-آره فکرخوبیه...

 

آرمان-پس تا ساعت 4 خانومی

 

من-تا ساعت 4 بای

 

آرمان-good bye my beautiful girl

 

خندیدم وگوشی رو قطع کردم که متوجه نگاه مهناز بودم که با حرص چشماش رو ریز کرده بود وبه من نگاه میکرد

 

با صندلی چرخدار زیرش خودش رو سر داد سمت من وگفت:

 

-مارمولک تک خوری آره آرمان جون رو تور کردی رفت بی خبر؟

 

ودر حالی که نیشگونم میگرفت با برگه های جلوم می کوبید تو سرم

 

مهناز-چندوقته؟

 

باخنده گفتم:

 

-چند وقته چی؟

 

مهناز-چندوقته باهم انقدر مچ شدید؟

 

من-از دیشب

 

مهناز-باور کنم؟

 

من-آخه بیشعور من که این 2 روز همش تو لک بودم

 

مهناز فکری کرد وگفت:

 

-راست میگی ها..ولی جیغی زد وبغلم کرد وگفت:

 

-تبریک تبریک

 

خندیدم وتا آخر وقت سوال های مهناز رو جواب دادم...نزدیک های ساعت 4 بود به خودم نگاهی انداختم مرتب بودم ...با خداحافظی از مهناز از شرکت رفتم بیرونچشم چشم کردم ببینم ارمان کجاست ...نیافتمش که صداش از پشت سرم اومد که گفت:
-خانومی
به سمت صداش برگشتم
به یه مرسدس بنز تکیه داده بود وعینک دودی مارکی رو چشماش بود با لبخند به اون سمت رفتم..خم شد واز توماشین دسته گل رز قرمزی طرفم گرفت وگفت:
-تقدیم به جوجویی خودم
با لبخند گل هارو از دستش گرفتم وبو کشیدم وگفتم:
-مرسی..ازکجا فهمیدی که گل رز رو دوست دارم؟
آرمان-از اونجایی که تو لواسون داشتی با چشمهات گل رز های توی باغ رو قورت میدادی
خندیدم...در ماشین رو واسم باز کرد وسوار شدم وخودش هم سوار شد وحرکت کرد...
آرمان-تبریک خانومی بابت طرحت
من-مرسی..
دستم وگرفت وبرد نزدیک لبش وبوسه ای بهش زد..
دلم هوری ریخت...با همون نگاه شیطنت آمیز که ازش فرر میکرد نگاش کردم که دقیقا یه لحظه نگاهش میخ من شد وبا بوق ماشین کناری به خودش اومد که اصلا حواسش به جلو نیست
ابروهاش بالا پریدند وخندیدند...وگفت:
-نه مثل اینکه تو قصد داری من رو به کشتن بدی؟
من-به قیافم میخوره؟
آرمان-نه به چهره ی نازت نمیخوره بخوای من رو به کشتن بدی ولی میخوره بخوای من رو دیوونه کنی
باحرفای هیچکس اینطوری گرم نمیشدم...ولی آرمان حرفاش یه اطمینان خاطر بهم میداد ...همه چیزش رو دوست داشتم چهره اش،تیپش،اخلاقش،بوی عطر مست کنندش
به این جا که رسیدم یاد اون شبی افتادم که ازش پرسیدم" اسم ادکلنت چیه" گفت"بوی پشکله نابه"
آرمان-جوجویی به چی میخندی؟
من-هیچی..
آرمان-نکنه باز داری به قیافه ی کج ومعوج من میخندی؟
من-چی؟؟(واقعا از تیپ وقیافه هیچی کم نداشت)
وشروع کردم به چک کردنش
آرمان- چرا اینطوری نگاه میکنی؟
من-دارم نگاه میکنم ببینم خوردگی داری که پیدا نمیکنم
خندید ولپم رو کشید وگفت:
-شیطون
من-حالا میخوای من رو کجا ببری؟
آرمان-یه جای خوب...
وبه همون سمت جای خوب روند که از مسیر فهمیدم داریم میریم فشم...
تو ماشین انقدر باحرفاش من رو خندونده بودکه حد وحساب نداشت
بالاخره جلوی یه باغ تو فشم متوقف شد ودر رو باز کرد وماشین رو برد داخل
من-این جا کجاست آرمان؟
آرمان-همون جای خوب
خندیدم از ماشین پیاده شد ودر رو واسم باز کرد...
نگاهی به باغ انداختم باغ قشنگ ورمانتیکی بود...
من-وای اینجا خیلی قشنگه
آرمان-به پای شما که نمیرسه
دستم رو گرفت ومن رو دنبال خودش برد...هرچی بیشتر داشتیم نزدیک خونه باغ میشدیم فضا قشنگتر میشد...همون طوری دستم تو دستاش بود ودر سکوت قدم میزدیم...
من-هوا امروز خیلی خوبه
دستتش رو دور شونم انداخت وگفت:
-مثل هوای دله من
به خونه باغ که رسیدیم فکر کردم میخواد بره تو خونه ولی دستم رو کشید به سمت پشت خونه باغ...
حس خیلی خوبی بود هرچی رو به جلو میرفتیم صدای آب رو واضح تر میشنیدم...وقتی به اونجا رسیدیم من که ارور دادم...داشتم ذوق ترک میشدم...حتی فکرش هم نمیکردو تو تهران یه این طور بهشتی باشه...
یه آبشار کوچیک که معلوم بود مصنوعیه آبش رو توی دوتا برکه ی ساکن میریخت که دور برکه ها پر بود از درخت های بید مجنون که عکسشون توی آب منعکس میشد ویه راه بود که دوتا برکه رو از هم جدا کرده بود و وسطش یه میز وصندلی بود که یه جورایی مخصوص اون فضای رمانتیک ساخته شده بود
با ذوق گفتم:
-وای خدایا من غش نکنم...وادامه دادم..اینجا عالیه
خندید وگفت:
-بیا بریم بشینیم
به اون سمت رفتیم روی میز پر بود انواع دسر ها وبستنی ها
با خنده گفتم:
-جای شادی خالیه
آرمان زد زیره خنده
من-باورم نمیشه یه اینطور جایی میتونه تو تهران باشه..مرسی بهترین هدیه ای بودکه میتونستم ازت بگیرم..
آرمان-تو لایق بیشتر از این هایی
لبخند جون داری زدم
من-آرمان اینجا یه حسی بهم میده...یه حس آرامش
آرمان-میدونستم خوشت میاددوست داشتم اولین روز قرارمون رو بریم یه جای متفاوت وکجا متفاوت تر از اینجا
با خنده گفتم:
-بعضی وقت ها فکر میکردم فقط میتونی اذیتم کنی ولی حالا حرفام رو پس میگیرم
خندید وگفت:
-نمیدونی بعضی وقت ها اذیت کردنت چه لذتی داره؟
باز قیافم حرصی شد وچشمام رو ریز کردم ودندونام رو حرصی کردم
باصدای بلند زد زیره خنده
زمزمه وار گفتم:
-توآدم نمیشی
فکر کنم شنید که خندش تشدید شد ویه لحظه سرش اومد پایین که انگار فوری متوجه شد میخواد چیکار کنه و سرش رو عقب کشید ولبخندش جمع شد...
چندلحظه ای به سکوت گذشت که به طورخیلی یهویی گفت:
-شیوا میزاری بغلت کنم؟
یه لحظه شرمگین شدم...لبخند محوی رولبام نشست وبا اطمینان نگاش کردم با تردید اومد جلو وطولی نکشید که تو بغلش گم شدم
بازوهای نیرومندش دورم بودند وتو بغلش قفل شده بودم....شالم از سرم سر خورد وروی شونم افتاد
حس آرامش،امنیت،عشق به قلبم سرازیر شد ...جلوی هرکس میتونستم مقاومت کنم ولی آرمان من رو مسخ میکرد از حالت طبیعی خارجم میکرد...حاضر نبودم حتی یه لحظه اون لحظات رو از دست بدم..
زمزمه وار کنارگوشم گفت:
-میدونی دیوونتم
من-نه
آرمان-میدونی میمیرم برات
من-نه
موهام رو نوازش کرد وگفت:
-پس حالا بدون...از امروز دیگه روزی نیست که اسمی از من توش نباشه...دیوونه وار دوستت دارم شیوا مرسی که اینجایی...
ناخوآگاه یه تیکه از اهنگ تایتانیک تو ذهنم اومد

You re here. There s nothing I fearتو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم


And I know that my heart will go on می دانم قلبم برای این خواهد تپید


Well stay forever this way ما برای همیشه باهم خواهیم بود


You are safe in my heart تو در قلب من در پناه خواهی بود


And my heart will go on و قلب من برای تو خواهد تپید


And on وخواهد تپید


محوش بودم .....انگاری دیگه هیچی مهم نبود حضورش اراده رو ازم میگرفت ...


مامان همیشه میگفت دونفرکه واقعا عاشق همدیگن بهم دیگه محرمن...این افکار خانواده ی من بود شاید خیلی ها نقضش کنند
هردو ساکت بودیم وتنها چیزی که اون سکوت مملو از احساس رو درهم میشکست صدای آب بود...



احساساتم مثل آب زلال بود،تزویر ودروغ توش نداشت مثل شخصیتم یه رنگ بود...آرمان خیلی راحت دل سرکشم رو رام کرد خیلی زود سرمای وجودم رو آب کرد...واز اعماق وجودم حس میکردم که این شروع دوست داشتنه....


بعد از گذروندن یه روز پراز شور واحساس تو ماشین بودیم وداشتیم برمیگشتیم...دستم تو دستش بود


وتو سکوت بودیم ...هردو به این سکوت نیاز داشتیم بعضی اوقات تو سکوت... چشم ها حرف بیشتری برای گفتن دارند وچه قدر جالبه خوندن حرفای ناگفته از چشمهای عشقت...ما یه داستان رو شروع کرده بودیم یه داستان پر از پستی وبلندی...پایان راه معلوم نبود ولی این رو میدونستیم که این راه آخرش هرچی باشه دست از عشق هم نمیکشیم...وچه زیباست با عشق زندگی کردن وبا عشق ادامه دادن...این عشق مقدمه ای برای شروع فصل دوم زندگیم بود....





فصل دوم


با حس نور آفتاب روی صورتم آروم چشم باز کردم...غلطی زدم گوشیم روی پاتختی بود برش داشتم یه smsاومده بود ...عادت کرده بودم صبح ها قبل از بلند شدن از تو رختخواب موبایلم ونگاه کنم خودش بود با ذوق sms رو باز کردم


-"سلام خانوم خوشگله...زودباش بیدار شو تا نیم ساعت دیگه اونجام...خوابم می اومد حسش نبود دنباله ی smsرو خوندم"نگیری دوباره بخوابی جوجه"خندیدم وبا خودم گفتم:


-حقا که منو خوب میشناسی


واز روی تخت پاشدم کش وقوسی به بدنم دادم ورفتم وآبی به دست وصورتم زدم وحاضر شدم وبدون صبحونه از خونه بیرون رفتم


راه گرفتم که برم که یهو با بوق ممتد یه ماشین تقریبا از خواب پریدم


برگشتم دیدم ارمانه از ماشین پیاده شدو لبخند زنون اومد سمتم و گفت:


-سلام خوشگله حواست کجاست ؟


خواب آلود گفتم:


-سلام آقــــــــــــــا


با دیدن قیافم خندید وگفت:


-ای جونم...


خندیدم وخمیازه ای کشیدم


آرمان دستمو گرفت وبرد سمت ماشینش وگفت:


-دیشب خوب خوابیدی؟


با خنده گفتم:


-از پف زیر چشمام میتونی حدس بزنی


در ماشین رو باز کرد ومنو نشوند تو ماشین وخودش هم رفت وسوار شد...


آرمان-جوجه خواب الود!


دماغم وجع کردم ولبامو جلو دادم وچشمامو ریز کردم


خندید وفوری بوسه ی کوتاهی رو لبام گذاشت


مثل برق گرفته ها شدم وبا حرص نگاش کردم ودستمو مشت کردمو کوبیدم تو بازوش...


آرمان-آخ...آخ ...نزن وبا خنده ادامه داد


-قبلاها قیافتو اینطوری میکردی دلم میخواست محکم بغلت کنم ...لپاتو یه ماچ محکم کنم ولی نمیشد... از این به بعد هر موقع قیافتو این شکلی کردی این اتفاق میوفته...


از حرص باز دماغمو جمع کردم ولی یهو یاد حرفش افتادم وحرصمو جمع کردم که خنده ی بلندی سر داد...


خودمم خندم گرفت


آرمان دماغمو کشید وگفت:


-صبحونه خوردی؟


من-نه


آرمان-جوجه؟...مگه نگفتم صبحونه بخور


وماشینو کنار کشید وبدون توجه به اصرارهای من رفت تو یه سوپر مارکت وچند دقیقه بعد با یه کیسه پر از خوراکی بیرون اومد


خندیدم وگفتم:


-آرمان به خدا نمیخوام برم اردو...


خندید ودر شیر کاکائو وکیک وباز کرد وگرفت طرفمو گفت:


-بخور جوجه


وراه افتاد
مشغول شدم که آرمان گفت:
-سری قبل که نذاشتی واست جشن بگیریم...امروز میام دنبالت به شادی وشهراد هم زنگ میزنیم که بیان بیرون
با شیطنت سری تکون دادم وگفتم:
عالیه
آرمان-راستی میخواستم حرف بزنیم...وخندید وادامه داد
-با مامان راجع بهت حرف زدم!!!
شیر کاکائو پرید تو گلوم وبه سرفه افتادم
لبخندی زد وچندتا پشتم زد تاحالم جا اومد
من-مینا جون چی گفت؟
آرمان با خنده گفت:
-کم مونده بود از خوشحالی جیغ بزنه!
با تعجب نگاش کردم که گفت:
-همش میگفت...کی بهتر از شیوا به اون خانومی ماهی ...خوشگلی...خلاصه آخرشو بگم...میخواد با مامانت حرف بزنه...که تا بعد از اینکه میرم وبرمیگردم خانواده ها از رابطمون مطلع باشن
باخنده نگاش کردم وگفتم:
-همه چی چه قدر سریع داره پیش میره...
خندید ولپمو کشید ودیگه حرفی نزد
*************************************************
جلوی در رستوران منتظر شادی وشهراد بودیم که برسن...کاشته بودنمون اما منو ارمان انقدر محو حرف زدن با هم بودیم که اگه تا صبح هم نمیومدن عین خیالمون نبود
ارمان نگاهی به بیرون کرد وگفت:
-انگاری اومدن
نگاهی انداختم دیدم مثل دوتا کله پوک دارن میزنن توسرو کله ی هم و میان منو ارمان جفتی از رفتارشون خندمون گرفت از ماشین پیاده شدیم و بعد از خو ش و بش
همه گی باهم وارد رستوران شدیم وسره یه میز نشستیم
صدای خنده ی یه بکس دختر پسر که تورستوران بودن...کل رستورانو برداشته بود...
جالبیش اینجا بود صدای خنده ی یکیشون شبیه بز بود که هر دقیقه یه بار شهراد صدای بز در میاورد
گارسون اومد سفارش هارو دادیم ورفت
تو همین حین بود که یه صدای آشنا به گوشم اومد که میگفت:
-خاک تو سرت کنم...یه کم یونجه بریزید جلو سامان الان جفتک میندازه!
همزمان من وشادی وشهراد سرچرخوندیم ودر کمال تعجب آیدا رو دیدیم که کنار سامان نشسته چشم چرخوندم اون طرف میز هم ایمان نشسته بود
شادی-احیانا اون آیدا نیست؟
نگاهم به شهراد افتاد چشماشو ریز کرد ونگاهشو بین آیدا وسامان چرخوند وگفت:
-خود خرشه!
با نگاه ما چند نفر آیدا هم متوجه نگاه ما شد ویهو سرچرخوند وبا دیدن ما با تعجب خندید ونمیدونم به دوستاش چی گفت که سره ایمان وسامان هم به سمت ما چرخیدوخودش اومد سمت ما...
شهراد اخمی کرد وابرویی بالا انداخت وسرچرخوند
آیدا-سلام رفقا اینجا چیکار میکنید
من وشادی وآرمان بهش سلام دادیم ولی شهراد اصلا برنگشت نگاش کنه
آیدا به شهراد گفت:
-خربزه با تو هم بودم ها...شهراد برگشت واخمی به آیدا کرد ودوباره برگشت

آیدا هنگ کرد و با نگاهش گفت:
-چشه؟
تو همین حین بود که دیدم ایمان هم داره به سمت میز ما میاد
با دیدن من گفت:
-سلام شیوا
من-ا..؟سلام ایمان خوبی؟وبا هم دست دادیم
آرمان نگاهی به من وایمان انداخت وکلا از سره جاش بلند نشد
ایمان-معرفی نمیکنی؟
من-ایمانآرمان...آرمان ایمان
ایمان بایه لحن خاص گفت:
-مشتاق دیدار
آرمان با لحن سردی گفت:
-خوشبختم
از آرمان بعید بود این رفتار هرکس دیگه ای جای ایمان بود از سره جاش بلند میشد وگرم باهاش سلام واحوالپرسی میکرد
من-اون هم داداش گلم شهراد...شادی هم که میشناسی
ایمان با شهراد هم سلام واحوال پرسی کرد ونگاهی به آرمان انداخت که معنیشو نفهمیدم وگفت:
-خوب دیگه من مزاحم نمیشم...به کارتون برسید
حس میکردم جو یه کم سنگین شده...
یهو از اون طرف دوستاش آیدا رو صدا زدن وبا عذر خواهی برگشت سره جاش...
چه آرمان چه شهراد یه جوری شده بودن...
شادی که آدم رکی بودبه شهراد گفت:
-چرا مثل برج زهره مار شدی؟
وروبه آرمان گفت:
-داداش آرمان بخور حالشو ببر خیلی غذاش توپه
آرمان خندید
نگاه نگرانی بهش کردم که با همون لبخند شیطنت آمیز نگام کرد وبه غذا اشاره زد وگفت:
-بخور...بخور
من هم مشغول شدم...
شادی اومد شهراد واذیت کنه که شهراد بهش پرید وگفت:
-کوفتتو بخور دیگه...مردم آزار
شادی-ایـــــــــــــــــش....حال بهم زن وزیره لب گفت:
-خوب میکنه...دم آیدا گرم
آیدا از دوستاش خداحافظی کرد واومد سمت ما وسره میز نشست
به آیدا غذا تعارف زدم گفت:
-میل ندارم
من-چه خبر بود ...؟
آیدا-دوره همی داشتیم
ونگاهی پر استرس به شهراد انداخت...آرمان هم متوجه بود که جو سنگینه ولی به روی خودش نمیاورد وبی خیال میخندید
شهراد غذاشو تموم کرد با دستمال دور دهنشو پاک کرد واز سره میز بلند شد وگفت:
-من میرم تو ماشین شما هم خوردید بیاین
ودر حالی که یه تای ابروشو بالا داده بود...با صورت عصبی از رستوران خارج شد...آیدا نگاهی به شهراد کرد وسرشو پایین انداخت ویهو گفت:
-من یه لحظه برم بیرون

واز سره جاش بلند شد ورفت

من خودمو به زور کنترل کرده بودم که نخندم


شادی سرشو پایین انداخته بود ومرموزانه می خندید یهو 3 تایی نگاهی بهم کردیم واز خنده منفجر شدیم...


شادی که از خنده سرشو گذاشته بود رو میز وقهقهه میزد...انگار هممون منتظر یه موقعیت بودیم که بخندیم...بی خیال مشغول ادامه ی غذامون شدیم وبا چرت وچرت های شادی کلی خندیدیم


حدودا نیم ساعت گذشت... دیدیم نیومدن...


حوصله ی ما هم سر رفت ومجبور شدیم بریم بیرون...


شهراد تو ماشین نشسته بودخیلی هم عصبانی بود... اما هیچ خبری از آیدا نبود احتمالا رفته بود...


شادی با دیدن شهراد چشماش برقی زد وبا لحن خبیثی گفت:


-جـــون...تا حالا انقدر عصبانی ندیدمش...برم یه ذره اذیتش کنم ومیخواست بره که دستشو کشیدم وگفتم:


-ولش کن عصبانیه بیا با ما بریم


شادی-نه به جون شیوا میخوام یه کم برم رو مخش شاید لو داد ودستمو ول کرد ودوئید سمت ماشین شهراد


آرمان خندید وگفت:


-از دست شادی


ودوتایی سوار ماشینش شدیم وراه افتادیم سمت خونه...


آرمان-امروز ظهر با مامان حرف زدم...وخندید وادامه داد...تو این روزها میایم واسه خواستگاری


برگشتم وبا تعجب نگاش کردم که لبخند جذابی روی لباش نشوند...ودستمو تو دستش گرفت وبه دستم بوسه ای زد وبا هیجان ادامه داد ...


-خوب جوجه...نظرت چیه؟


با لبخند گفتم:


-نمیدونم چی بگم؟خندید ولپمو کشید وگفت:


-خوبه تو این چند وقت آمار علایقتو درآوردم...عاشق گل رزی...از ادکلن polo خوشت میاد...سلیقتو تو جواهرات میدونم...و از همه مهمتر خودم


خندیدم ومشتی به بازوش زدم که گفت:


-واه واه چه خشن...ببین رابطه ی ما از اولش هم با خشونت شروع شد از همون شبی که دنده هام پودر شد...


خندیدم وگفتم:


-آها یعنی میخوای بگی از پودر شدن دنده هات عشقت نسبت به من شروع شد...


آرمان-آره دیگه...وخندید وگفت:


-شیوا اونشب خیلی خنده دار شده بودی


با یادآوری اونشب خندیدم وگفتم:


-چطور؟


آرمان-من خواب خواب بودم...یهو گفتی:...شهراد بلند شدی آب بخوری؟...وای وقتی دیدمت واقعا دیدنی بودی...مخصوصا اون صحنه که داشتی میدوئیدی


حرصی نگاش کردم وگفتم:


-تو هم چه پسر خوبی بودی...فردا تا اومدم زدی تو روم


خندید وگفت:


-دست خودم نبود هرموقع می دیدمت یاد صحنه ی فرارت می افتادم و دلم میخواست اذیتت کنم


دندونام حرصی شد...چشمامو ریز کردم که زد زیره خنده وگفت:


-هی بهت گفته بودم هرموقع قیافت این شکلی بشه چیکار میکنم


خندیدم وقیافم جمع کردم با شیطنت ابرویی بالا انداخت وبه رانندگیش رسید...


از وقتی برگشته بودیم خونه...شهراد بدون حرفی رفته بود تو اتاقش وشادی هم با تعجب به من گفته بود

-هرچی اذیتش کردم هیچی نگفته با تعجب رفتم تو اتاقم ولباس عوض کردم ومسواک زدم که صدای زنگ موبایلم اومد


آیدا بود


من-الو...سلام آیدا


صدای بغض آلود آیدا تو موبایل پیچید که گفت:


-الو شیوا...همه چیو خراب کردم


وبه گریه افتاد


با تعجب گفتم:


-آیدا داری گریه میکنی؟چی شده؟با شهراد بحثت شده


آیدا- شیوا گند زدم


من-تعریف کن ببینم چی شده وروی تخت نشستم


آیدا گریه شو کنترل کرد وگفت:


-بعد از این که از رستوران رفتم بیرون دیدم تو ماشینش نشسته...رفتم سمت ماشینش وگفتم.."چی شده؟چرا این طوری شدی؟"...با اخم گفت..."سوار شو"...سوار ماشینش شدم که یهو با صدای بلند گفت..."بسه دیگه جمع کن این جلف بازیارو..خجالت نمیکشی؟من فکر میکردم تو آدمی؟"گفتم:..."مگه چی شده آخه...گفت"چی شده ومرض...هرشب با یکی ..هر شب این طرف اون طرف دست بردار از این لاشی بازیا...بتمرگ تو خونه نمی میری...با یه مشت آشغال دوست شدی...با ان نخاله ها چین میگردی؟فکر کردی آدمن؟نشسته بودی بین یه مشت نخاله که چی؟ درسته داشتن میخوردنت...فقط کم بود وسط رستوران..."گفتم:..."اون ها فقط دوست های اجتماعیم بودن"داد زد.."مگه از سره گردنه اومدم... 8 سال لندن بودم روشن فکر شدم...بحث غیرتی بازی وتعصب بی خود مردهای ایرانی نیست...بحث خر بودن توئه نفهمه...اسم اونا رو میزاری دوست اجتماعی ؟حاضرم شرط ببندم فقط منتظره یه موقعیتن بکشوننت خونه...پسر ایرانی و درک social friend?...هه ...خندم میگیره از احمق بودنت"


گفتم..."آخه شهراد چرا این طوری میکنی"...شهراد گفت"بیا جلو "من هم رفتم جلو گردنبندی که بهم داده بود رو از دور گردنم کند وگفت..."هرموقع لیاقتشو داشتی بهت برش میگردونم"...من هم طاقت نیاوردم از ماشینش زدم بیرون..تازه در اومد داد زدن "کدوم گوری میری این وقت شبی"...


ودوباره زد زیره گریه


وگفت:


-شیوا من چیکار کنم...به خدا نمیخواستم اینطوری بشه


من-باشه...باشه ..آیدا گریه نکن...


آیدا-شیوا شهراد عصبانیه؟


پفی کردم وگفتم:


-آره خیلی...با هیچکس حرف نمیزنه


آیدا-شیوا ..چیکار کنم؟تازه داشت رابطمون خوب میشد...تازه بعد از 8 سال داشت سوتی میداد


من-اشکال نداره آیدا همه چی درست میشه


آیدا-آخه چطوری؟...


من-عصبانیت شهراد یه روزه ...بعد همه چی یادش میره ...تو هم تو این چند وقت سعی کن یه کم اعتمادشو جلب کنی


آیدا-واقعا؟


من-آره نگران نباش


آیدا-باشه پس...مرسی شیوا آروم شدم داشتم دق میکردم...


خندیدم وگفتم:


-باشه دیگه گریه نکن فردا پس فردا باز با هم خوب میشید میشینی به خودت فهش میدی چرا گریه کردم


آیدا خندید وگفت:


-باشه دیگه مزاحمت نمیشم...شب به خیر


من-شب به خیر


وگوشی رو قطع کردم
از وقتی که آرمان بهم گفته بود که میناجون امروز زنگ میزنه خونه تا با مامان حرف بزنه دل تو دلم نبود وتو اتاقم نشسته بودم وخودمو با نقاشی سرگرم کرده بودم...چیزی که تو ذهنم بود نیم رخ یه زن بود...میخواستم سبک سورئالیسم کار کنم(سورئالیسم سبکی در نقاشیه که با واقیعیت تناقض داره...یه سبک رویا گونه...مثل دیوونه بازی شبیه rock and roll)تموم حواسمو روی تابلو گذاشتم وقلمو رو بهش کشیدم وانقدر غرق کار شدم که اصلا نفهمیدم کی شادی اومده تو اتاقم...
با شنیدن صدای شادی یه لحظه ترسیدم وگفتم:
-کی اومدی؟
شادی خندید وگفت:
-رفته بودی تو حالت خلسه ی روحانی؟5دقیقه ای میشه که اینجام و گفت:...چه باحاله ترکیب رنگشو دوست دارم...استاد فرشچیان
خندیدم وگفتم:
-بشین دیوونه...با درسهات چیکار میکنی
شادی مثل گیج ها گفت:
-میگذره ویهو قیافش خبیث شد وگفت:
-شیوا رفته بودم پایین مامان داشت با تلفن با مینا جون حرف میزد نمیدونی چی شنیدم؟
من-هوم؟
چشماشو ریز کرد وگفت:
-یعنی نمیدونی؟
خندیدم که گفت:
-باید کارآگاه بازی در بیارم تا بفهمم؟چرا نگفتی؟
من-نمیدونم...وقت نشد
شادی-جون عمت...ولی شیوا خیلی خوبه..من داداش آرمانو خیلی دوست دارم وجیغی زد وگفت:
-خیلی خوشحالم
من-هی دیوونه صداتو بیار پایین
شادی-به جون خودم قول میدم اونشب دختر خوبی باشم...تازه برای نبردن آبروت عین آدمیزادها لباس میپوشم...خوبه؟
خندیدم ولپاشو کشیدم که گفت:
-راستی دیشب سپهر بهم زنگ زد میگفت بریم کوه
من-آشتی کردید؟
شادی-اوه...خیلی وقته... با خودش که مشکلی ندارم ...از اون آبجی ومامان فولاد زرهش متنفرم...
خندیدم وگفتم:
-تو دلیل این رفتاراشونو نمیدونی؟
شادی با خونسردی گفت:
-چرا میدونم
با تعجب نگاش کردم وگفتم:
-خوب چرا؟
شادی-جریانش مفصله...از سره همون جر وبحث با زنعمو نوشین این طوری شدن
من-یادم نمیاد
شادی-یادت میاد بعد عروسی شیما(دختر عموم خواهر شهاب وشاهرخ)رفتیم لواسون...بعدش اونلباس شلخته هه تنم بود
من-اها خوب..
شادی ادامه داد ...زنعمو نوشین گیرداد این چیه تنت کردی؟..منم که میشناسی بدم میاد کسی توکارام دخالت کنه...باهاش دهن به دهن شدم وگفتم:..من خودم مادر پدر دارم احتیاج به نظر کسی ندارم جوش آورد...سحر هم به طرفداری ازش بهم بدوبیراه گفت...بعد از اون رابطمون افتضاح شد...

به صندلیم تکیه دادم وبه شادی خیره شدم وگفتم:
-اون موقع دوستش داشتی مگه نه...؟
شادی-کیو؟
من-سپهر؟
شادی به نقاشی خیره شد وگفت:
داشتم...
من-الان چی؟
بی جواب موند وبحث رو عوض کرد وگفت:
-من چه قدر گرسنمه...برم یه سر هم به شهراد بزنم...
وبلند شد واز اتاق بیرون رفت...خندیدم ومن هم از اتاق بیرون رفتم
با پایین اومدن من از پله ها بابا هم وارد خونه شد
من-سلام بابا
بابا-سلام دختر گلم..
من-خسته نباشی
بابا-مرسی... وبا هم رفتیم تو سالن خونه
شادی رو کول شهراد سوار بود وداشت اذیتش میکرد...شهراد هم از عصبانیت دیشبش خبری نبود وریلکس به نظر میرسید
بابا-آتیش پاره ها بسه...
شادی وشهراد آتش بس اعلام کردن وبه بابا سلام دادن...مامان هم از آشپزخونه بیرون اومد...راستش نگاه مامان خیلی جالب بود از اون نگاه های مادرانه که وقتی واسه ی هر دختری خواستگار میره اکثر مامان ها داشتن ویه لبخند کنج لبش....لبخندشو با لبخند جواب دادم وپیش شهرادینا نشستم
درست بعد از شام بود که دور هم نشسته بودیم ومشغول چای خوردن بودیم...که یهو مامان گفت:
-امروز مینا جون زنگ زد
بابا-خوب؟
مامان-دعوتشون کردم واسه ی شب جمعه بیان خونمون
بابا-چه قدرعالی...خانواده ی محترمی هستند
مامان-نگاه مستقیمشو به من دوخت وگفت:
-قصدشون امر خیره
یهو چای پرید تو گلوی شهراد وبه سرفه افتاد وبریده بریده و با خنده گفت:
-امر خیر چی؟
مامان رو به بابا گفت:
-میخوان شیوا رو واسه ی آرمان خواستگاری کنن
شهراد چشماش قلمبه شد...وشادی جیغ زد وگفت:yes
بابا-جدا؟
شهراد-واقعا؟راننده طیاره ی بی خود هیچی به من نگفته بود ها
مامان رو به بابا گفت:
-نظرت چیه؟
بابا مستقیم به من نگاه کردوبا لبخند گفت:
-نظر من نظر شیواست...شیوا جان...بابا نظر تو چیه؟
حس کردم صورتم سرخ شد وسرمو پایین انداختم
بابا-آرمان فوق العاده پسر خوب وآقائیه...این چند وقته که اینجا بود شناختمش...هیچ رفتار بدی ازش ندیدم...خانواده ی محترمی داره...
شهراد جدی شد وگفت:
-موافقم...8ساله که باهاش همخونم...میشناسمش ومطمئنم هیچ کس مثل آرمان نمیتونه شیوا رو خوشبخت کنه...حالا هرچی که نظر شیواست!این چند وقته که باهاش دوست بودم غیر از وقتایی که گراس میزدو حالش بد میشد خیلی گل بود بعضی وقتام که مست میکرد سیاهو کبودم میکرد ذلیل مرده وضع مالیشم خوبه اما همرو میداد علف میزد به هر حال پسره خوبیه
همه خندشون گرفته بود
بابامستقیم ازم پرسید:
- نظر تو چیه باباجون؟
به سختی وآروم گفتم:
-هرچی شما بگید بابا
شهراد-بابا میگه نه ...مامان پاشو بگو شیوا گفته نه... من راننده طیاره نمیخوام هر وقت ترک کرد بیاد
بابا-شهراد بسه
مامان-ایشالا که خوشبخت بشن
شادی مثل دیوونه ها کل کشید....مامان خندید...شهراد پس گردنی زد به شادی وگفت:
-آروم بگیر بد بخت واسه راننده طیاره انقدرخوشحالی ؟
بابا-یعنی بزرگ شدید ووقت ازدواجتون رسید؟...چه زود گذشت
شهراد-په نه په بابا جون میخواستی تا آخر عمرت فسیل دور خودت جمع کنی تازه من پسره نجیبیم مثل این ارمان ذلیل مرده نیستم که 8 سال با احساساته من بازی کرد حالاهم شیوارو میخواد.... ما رومون نمیشه پدره من.... توام خودتو زدی به اون راه؟ اصلا من زن میخوام
شادی-اخه سگ به تو زن میده؟
شهراد حمله کرد به شادیو طبق معمول گذاشتن پی همو جیغ و هوار
خندیدم...مامان نگاهی بهم کرد ولبخند زد وسری به نشونه ی تایید تکون داد
نگاهی به ساعت کردم 5/8 بود ساعت 9 آرمانینا می اومدن ...دل تو دلم نبود واسه ی آخرین بار خودمو تو آینه چک کردم...شلوارکوتاه سفیدی تنم بود...با یه پابند ظریف...ویه بلوز استین سه ربع حریر آبی فیروزه ای که یقش شل بود وبه پوست سفید تنم می اومد نیم ستی که آرمان بهم هدیه داده بود رو انداخته بودم...کفش عروسکی آبی فیروزه ای پام بود ولاک آبی زده بودم...برخلاف بقیه ی روزها که آرایشم ملیح بود...پشت چشمامو با سایه سیاه کرده بودم وخط چشم خوشگلی واسه ی خودم کشیده بودم با رژگونه ی هلویی ورژلب قرمز که با دستمال کاغذی کمرنگش کرده بودم...موهامو اتو کرده بودم ویه طرفم ریخته بودم وجلوی موهامو فر کرده بودم...
نفس عمیقی کشیدم واز اتاقم بیرون رفتم...مامانینا تو سالن پذیرایی نشسته بودن...
شادی که رو به من نشسته بود گفت:
-جـــــــــــــــــــــــو ن هلو
همه برگشتن سمت منو باخنده نگام کردن
در همین حین صدای زنگ در اومد شهراد دوئید پای آیفون و گفت:
- کیه؟
آرمان-ازرائیلم اومدم جونتو بگیرم...خندم گرفت
شهراد-آرمان خان ما دختر نداریم ..تموم شد...فردا بیا.. در ضمن ما به راننده طیاره جماعت دختر نمیدیم..
ارمان-اومدم خواستگاری خودت باز کن درو جیگر!!!
شهراد-الهی دورت بگردم بیا تو!
همگی با خنده به استقبالشون رفتیم...استرس داشتم...قلبم تاپ تاپ میزد... انقدر خجالت کشیده بودم که سرمو به زور بالا نگه داشته بودم...اول مینا جون و بابای ارمان اومدن وبا محبت هردو باهام روبوسی کردن
مینا جون-خوبی شیوا جان..
من-ممنون خیلی خوش اومدید
آرمان وارد شد...با دیدنش لبخندی رو لبام نشست...کت وشلوار مشکی رنگ مارکی تنش بود که زیرش یه پیراهن سفید پوشیده بود وکراوات مشکی زده بود که وسطش نگین مانند نقره ای بود...موهاشو همه رو بالا داده بود وعجیب شبیه مدل های ایتالیایی شده بود... یه دست گل محشره رز دستش بود...با مامانینا صمیمانه سلام واحوال پرسی کرد...وبه من که رسید لبخند جذابی زد از همون ها که عاشقشون بودم ودست گل رو طرفم گرفت...لبخندی زدم ودسته گل رو ازش گرفتم وگفتم:
-مرسی
آروم گفت:
-خیلی خوشگل شدی شیطون
وچشمک ریزی بهم زد
جلوی خندیدنم رو گرفتم وآروم گفتم:
-شما هم خیلی خوشتیپ شدی آقــــــــــــا
شادی یهو اون وسط گفت:
-سلام داداش آرمان
آرمان خندید وگفت:
-سلام شلوار ورزشی پوش..پس شلوارت کجاس
شادی سرشو خاروند وگفت:
-نخواستم آبروریزی کنم
آرمان خندید که یهو شهراد دوئیدوخودشو پرت کرد تو بغل آرمان و چلپ چلپ آرمانو ماچ کردو گفت:
-فدایمرد رویاهام بشم ...بیا بشین پیش خودم...
بعد مثل دخترها واسه ی من پشت چشمی نازک کردوگفت:
-شیوا جون اون گلارو بزار توی اتاقم
همه خندشون گرفته بود
مامان-بفرمایید
وهمه وارد سالن پذیرایی شدیم

شهراد بازوی آرمان رو گرفت وگفت:
-از این طرف عشقم
آرمان هم با اکراه نگاهی به شهراد کرد وگفت:
-ایـــــــــــــــــــــــ ـی
همه خندیدن ...دست گل رو داخل یکی از گلدون ها گذاشتم ورفتم تو آشپزخونه...نفس عمیقی کشیدم...مامان اومد تو آشپزخونه ونوشیدنی هارو آماده کرد وبا خنده طرفم گرفتشون وگفت:
-دست تورو میبوسه عروس خانوم
خنده ی شرمگینی کردم وسینی رو از مامان گرفتم ورفتم بیرون
اول واسه ی بابای آرمان گرفتم که با لبخند نگام کرد وگفت:
-مرسی شیوا خانوم
وبه ترتیب تا بقیه به آرمان که رسیدم شهراد پاشو جلوی پام گذاشت ونزدیک بود که بیفتم یعنی اگه آرمان سینی رو ازم نگرفته بود ..کل لباسش کثیف میشد...خنده ی پر حرصی کردم
شهراد لوس گفت:
-آرمان من فقط اسپرسو میخوره...
خندیدم وبه آرمان تعارف زدم که با خنده نگام کرد وبرداشت وگفت:
-مرسی
رفتم وکنار مامان نشستم
شهراد داشت آرمان رو اذیت میکرد...همش چنگولش میگرفت میدونست تو اون موقعیت هیچی بهش نمیگه ...میناجون که فقط میخندید...مامان نمیدونم چی در گوش شادی گفت که قیافه ی شادی خبیث شد واز سره جاش بلند شد ورفت وکنار شهراد نشست...
میناجون روبه من گفت:
-چه خبر شیواجون؟
من-سلامتی...شماخوبید؟
میناجون-ماشاا... هر موقع می بینمت از دفعه ی قبل خوشگلتر شدی
من-مرسی
یهو نگاهم به آرمانینا افتاد شهراد نمیدونم داشت در گوش آرمان چی میگفت که یهو داد خفیفی زد واز جاش پرید وگفت:
-آخ...خدا ازت نگذره جغله...
شادی-مگه من کاری کردم
شهراد به زور دست شادی رو باز کرد سوزن تو دستشو درآورد وگفت:
-پاشو از جلو چشمام دورشو
شادی-چه سبک بشین شب خواستگاریته مثلا
میناجون خندید
شادی حسابی سر به سر شهراد گذاشت تا دست از سره آرمان برداره من ومامان هم پاشدیم میز رو چیدیم ...وبقیه رو برای صرف شام دعوت کردیم...و همگی نشستیم واسه خوردن شام با جوجه ی توی بشقابم بازی میکردم که سنگینی نگاه ارمان رو حس کردم... بهم خیره شده بود وقتی دید دارم نگاهش میکنم خندید و با اشاره بهم گفت:
- بخور...بخور
و دستشو کشید رو شکمش.
خندم گرفت و مشغول شدم... سره میز همش با هم چشم تو چشم میشدیمو هر دفعه از نگاهش دلم میلرزید..
مامان-بفرمائید تورو خدا تعارف نکنید...آرمان جان... مینا جون ...اقا ی تجریشیان بفرمائید... شادی اون ماهیو بده بالا جوجه ببرید توروخدا
اونا هم تشکر میکردندو میگفتند:
- تعارف ندارن

شهراد-مینا جون از همه غذاها امتحان کنیدها همرو خودم درست کردم !
شادی-غذاها رو از بیرون گرفتیم اونم نمیدونی؟
شهراد-دروغگو میخوای منو تو خونواده شوهرم کوچیک کنی مینا جون... اقا سعید... من از هر انگشتم هزارتا هنر میپاشه حتی از انگشتای پام..
بابا-شهراد بخور کم حرف بزن سره شام... بزار غذاشونو بخورن...
شهراد-بابا تو همش مانع پیشرفت من بودی ایــــــــــــــــــــــش وادامه داد...
-داشتم میگفتم همه کاری بلدم اشپزی رفت و روب دوخت و دوز خشتک میدوزم عین باقلوا همیشه خشتک شورت ارمان که میشکافت میدوختم کسی شک نمیکرد تازه یه مارک کلوین کلاین رو خشتکش گلدوزی میکردم که شورتش مارک بشه خودت بگو دیگه ارمان چرا لال شدی؟
همه میخندیدن
شهراد -فقط من خوشم میاد شوهرم دست بزن داشته باشه... اربده بکشه... سیاهو کبودم کنه... این ارمان سوسوله... من جوابم منفیه
ارمان از زیره میز پاشو محکم کوبید تو ساق شهراد شهراد جیغ زدو گفت:
-ذلیل بمیری ارمان چرا میزنی بیا هنوز بله رو نگفتم دست بزنش رو شد
انقدر شهراد چرت گفت که همه به زور چند لقمه غذا خوردن...
بعد از شام دوره هم جمع شدیم...که یهو بابای آرمان سر صحبت رو باز کرد وگفت:
-راستش علی آقا غرض از مزاحمت ما امشب ...حرف زدن را جع به دختر گلتون شیوا خانوم بود...
بابا لبخندی زد وگفت:
-خواهش میکنم بفرمایید
بابای آرمان-نمیدونم آرمان مارو تا چه حد میشناسید با اینکه آرمان وشهراد جان 8 ساله که باهم زندگی میکنن واین چند وقت هم که ما نبودیم زحمت آرمان روی دوش شما بود...اما آرمان 27 سالشه درسش تموم شده...مدرکش مونده که باید برگرده لندن وبگیرتش...رشتش هم که خلبانیه واز این به بعد قراره تو خط هوایی بین المللی ماهان ایر کار کنه...
میناجون-راستش وقتی که آرمان نسبت به شیوا جان ابراز علاقه کرد هم من وهم سعید خیلی خوشحال شدیم...وتصمیم گرفتیم که تا قبل از این که ارمان بره لندن رابطه ی شیوا جان وآرمان هم رسمی بشه وخانواده ها مطلع باشن تا بعداز اینکه آرمان هم برمیگرده اگه البته شیوا جون راضی باشه نامزدیشون رو رسمی کنیم...
بابا با لبخند گفت:
-من تو این چند وقت شناخت کافی رو آرمان جان پیدا کردم...واقعا مثل شهراد میمونه برام...اما تصمیم گیری نهایی با شیوا جان...هرچی شیوا جان بگه
میناجون-میخواهید حالا آرمان وشیوا جان برن باهم حرف بزنن...بعدا از شیوا جون نظر بگیریم
بابا-خواهش میکنم
مینا جون نگاهی به من وآرمان کرد به ناچار بلند شدیم وبا آرمان رفتیم سمت راه پله...

وقتی از نظرها دور شدیم نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-آخی
آرمان خندید ودستش رو دور گردنم انداخت وگفت:
-چی شد جوجو؟
من-قلبم این اخرها به توپ توپ افتاده بود
خندید ولپمو کشید وگفت:
-بریم حرف بزنیم
با خنده گفتم:
-نه که اصلا تاحالا روی همو ندیدیم
خندید وبا هم رفتیم تو اتاقم...دم در اتاقم توقف کرد وبا تعجب به نقطه ای خیره شد...رد نگاهشو دنبال کردم به نقاشیم رسیدیم...
با لبخند گفت:
-کاره خودته؟wow!...چه قدر شبیه خودته
من-واقعا؟
آرمان-آره انگار واقعا نیم رخ خودته
من-هنوز نصفش رو نکشیدم... نصفش مونده
آرمان چشمکی بهم زد ودر اتاق رو بست ویه قدم اومد نزدیک...با شیطنت یه قدم رفتم عقب...باز اومد جلو رفتم عقب...با خنده چند قدم بلند به سمتم برداشت وبازو هام رو گرفت وبا شیطنت تو چشماش بهم خیره شد وگفت:
-جوجو...یه شب تو همین خونه بهم خوردیم...با خنده ادامه داد..اون که دنده هام پودر شد به کنار...
خندیدم
آرمان-ولی با همون یه نگاه با همون نجابت تو چشمات ...با همین چشم های ناآروم وحشی...بدجور دلمو بردی
با شیطنت انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم وگفتم:
-هی داری مخ میزنی...بریم پایین بگم بله...نه خیرا نمیشه
خندید ودستاشو دور کمرم حلقه شد...تنها مردی بود که انقدر بهم نزدیک شده بود...قلبم تند تند میزد...ولی نه میترسیدم نه استرس داشتم
آرمان به چشمام خیره شد وگفت:
-میخوام این جا تو همون خونه ازت خواستگاری کنم...
وبا لبخند جذاب ونگاهی پرخواهش گفت:
-باهام ازدواج میکنی شیوا؟
لبخندی زدم وگفتم:
-عروس دنده هاش پودر شده
خندید وفشار دستاش روی کمرمو کمتر کرد وگفت:
-جوجه باهام ازدواج میکنی؟
من-بار سوم باید جواب بدم
خندید واینبار باخنده گفت:
-جوجو باهام ازدواج میکنی
خندیدم وسرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم وگفتم:
-اوهوم
آرمان-فقط شرط داره تا بعد از این که برم وبرکردم باید منتظرم بمونی...یه هشدار تو چشمای هیچ مردی به جز من اینطوری خیره نشو
با شیطنت گفتم:
-چون میدونم تو با جنبه ای این طوری نگات میکنم
لبخند جذابی زد وگفت:
-خیلی هم مطمئن نباش
با بدجنسی گفتم:
-نه عزیزم من بهت اطمینان کامل دارم...

خندید ویهو به طور نا گهانی با دستاش که پشتم حلقه شده بودن منو به جلو هل داد...شاید فاصلمون به اندازه ی یه تار مو هم نمیرسید ...صورتشو جلو آورد نفسای داغش روی صورتم میخورد...چشماش بین چشم هام ولبام در نوسان بود...مسخش شدم...آروم چشماشو بست ولباشو روی لبام گذاشت...
انگار یه آرام بخش قوی به بدنم تزریق کردن...دستامو که ول معطل دورم بودن رو آروم دور کمرش حلقه کردم واینطوری تعادلم رو حفظ کردم...وقتی تو اون حالت بودیم دلم میخواست زمان وایسه...بعد از یه بوسه ی طولانی لباشو جدا کرد به سختی پلکامو از هم باز کردم....منو کشید تو بغلش سرمو روی سینش گذاشتم وآروم گفتم:
-دوست دارم آرمان
آرمان-من هم دوست دارم...دیوونه وار دوست دارم شیوا
آروم ازش جدا شدم وبا خنده گفتم:
-مثلا اومدیم حرف بزنیم
آرمان-مثلا
روی تخت نشستم...کنارم نشست وگفت:
-ببین باید 7 تا بچه بیاریم نظرت چیه؟
فکم باز موند وگفتم:
-چه خبره؟بعد از 7 تا دیگه چیزی از من میمونه؟
آرمان-من خانواده ی پر جمعیت دوست دارم
من-اون موقع مجبوریم پشتشونو رنگ بزنیم
آرمان-اسم بچه ی اولمون رو اگه پسر بود میزاریم قلی اگه دختر شد میزاریم گلی
من-نه اگه پسر بود اسمشو میزاریم آرمان قلی اگه دختر شد میزاریم شیوا گلی
آرمان-اسم بچه ی دوممون چی؟
من-اگه بخواهیم تا هفتا تصمیم بگیریم که مهمونی تموم میشه
آرمان-خوب بیا راجع به ماه عسلمون حرف بزنیم من میگم بیا واسه ماه عسل بریم کارائیب
من-هوم؟بیابون ساحلی؟
آرمان-شب های قشنگی داره
من-ترجیح میدم برم بوسنی هرز گوین...یا نوار غزه
آرمان-عزیزم تصمیم گیری رو به خودت میسپرم
خندیدم وبا مشت به بازوش زدم که خندید وگفت:
-آخه چی بگیم؟
من-یه جوک بگو
آرمان-وایسا موبایلمو نگاه کنم ببینم جوک چی دارم
ومشغول چک کردن موبایلش شد وبعد از 5 دقیقه گفت:
-متاسفم هیچ جوکی ندارم که واسه سن تو خوب باشه
چشمامو ریز کردم... لبامو دادم جلو وانگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم
خندید وخم شدو لبامو بوسید
یهو در زدن...وبه دنبالش صدای شهراد اومد که با لحن زنونه ای گفت:
-آرمان جون عزیزم...بیا زیپ شلوارمو بکش بالا تازه از مستراب اومدم ..آخه همیش تو این کارو برام میکردی...
از خنده ولو شدم روی آرمان
درو باز کرد واومد تو وگفت:
-واه...خدا مرگم بده تو باشوهر من اینجا چیکار میکنی دختر بیشعور کثافت (کسافط،کصافط،کسافت،کصافت)
خندیدم واز روی تخت بلند شدم شهراد به طرز با مزه ای دستشو مثل دختر لوس ها کنارش گرفت ومثل طاووس پلک پلک کرد وبا سرعت اومد وبهم تنه ای زد ورفت سمت آرمان وبازوی آرمان رو چسبید
آرمان-ایــــــــــــــــــی نکن
شهراد لباشو غنچه ای کرد وگفت:
-kiss me baby…come on


آرمان با اکراه به شهراد نگاه کرد...شهراد گفت:
ایـــــــــــــــــــش وتنه ای به آرمان زد واز اتاق بیرون رفت
منو آرمان هم رفتیم پایین که یهو شهراد با همون صدای زنونه روبه بابای آرمان گفت:
-آقا سعید من تصمیم خودمو گرفتم...تازه فهمیدم که پسرتون منو به خاطر خودم نمیخواد...فقط چشم به ثروت بابام دوخته...وروبه آرمان کرد وگفت:
-تف به غیرتت بیاد بی شرف
جمع از خنده منفجر شد...برگشتم وپیش مامان نشستم
آرمان هم رفت وسره جاش نشست
مینا جون مستقیم خطاب به من گفت:
-خوب شیواجون نظرت چیه؟
زیر چشمی نگاهی به آرمان کردم با دستش عدد 7 رو نشون داد(منظورش بچه هامون بودن) به زور جلوی خندمو گرفتم ودر حالی که سرمو پایین انداخته بودم گفتم:
-نظر من مثبته
یهو شهراد مثل دیوونه ها کل کشید واصلا نذاشت جمله ی بعدی از دهنم بیرون بیاد...
بابای آرمان ومینا جون با خنده از سره جاشون بلند شدن واومدن سمتم
به احترامشون از سره جام بلند شدم...و باهردوشون روبوسی کردم
مینا جون جعبه ی مخمل رنگ قرمزی طرفم گرفت وبرگشت ورو به آرمان گفت:
-آرمان جان بیا این حلقه رو دست شیوا کن
آرمان از سره جاش بلند شد واومد سمتم شادی وشهراد باز کل کشیدن
در جعبه رو باز کرد یه انگشتر کلاسیک توش بود که روش یه نگین الماس داشت...ذوق زده شدم آرمان دستمو گرفت وحلقه رو تو انگشتم کرد...وبا هم دست دادیم...
خلاصه که شب به خوبی تموم شد وقرار شد قرار عقد وعروسی ومهریه واین چیزها به بعد از برگشتن آرمان از لندن موکول بشه...روی تختم دراز کشیده بودم وبه حلقه ی توی دستم نگاه میکردم با یادآوری حرف های آرمان وبوسش داغ شدم وکم کم خوابم گرفت واصلا نفهمیدم کی خوابم برد...فصل سوم

نگاهم به LEDداخل فرودگاه افتاد نیم ساعت دیگه پرواز داشت...کسل وناراحت روی نیمکت های سالن انتظار فرودگاه نشسته بودم...آرمان با شهراد رفته بود تا بلیطشو مهر کنه...کنار مامانینا نشسته بودم نروس پامو تکون میدادم...مینا جون با لبخند گفت:
-شیوا جان عزیزم انقدر نگران نباش سالم میره وبرمیگرده
لبخندی به روی مینا جون زدم اما در حقیقت بغض داشت خفم میکرد...از همون لحظه دلتنگش شده بودم...چه طوری میتونستم یه ماه نبودشو تحمل کنم کسی که تو این چند وقت هرروز با اسمش از خواب بیدار میشدم...روز وشب همدیگه رو می دیدیم...ولی حالا یه ماه دوری سخت بود واسم خیلی سخت بود
شهراد وآرمان از دور پیداشون شد...از همون دور نگاه نگرانشو رو خودم حس میکردم... به ما که رسیدن
بابای آرمان که دیگه بهش میگفتم بابا رو به آرمان گفت:
-آرمان جان وقت خداحافظی کردنه دیگه
آرمان با بابا روبوسی کرد وبعد مینا جون رو بغل کرد ...که مینا جون گفت:
-سفرت به سلامت عزیزم مراقب خودت باش...به غذا خوردنت خوب برسی
آرمان خندید وگفت:
-چشم مامان روی چشمم
با بابام هم روبوسی کرد وبا مامان گپ صمیمانه ای زد وگفت:
-شهناز جون حواستون به شهراد باشه خانوممو اذیت کرد حتما بهم زنگ بزنید
مامان-چشم حتما...برو که ایشاا... زود برگردی
شهراد وآرمان همدیگه رو برادرانه بغل کردن وشهراد گفت:
-سفرت به سلامت داداش
آرمان-قربونت داداش...تو این مدت مراقب شیوا باش...
شهراد-باشه داداش

شادی-داداش آرمان خیلی دلم واست تنگ میشه
آرمان-من هم همین طور شلوار ورزشی پوش
به من که رسید راستش اصلا نمیتونستم نگاش کنم..میترسیدم تا نگاش کنم بغضم بشکنه وگریم بگیره
آرمان-شیوا خانومی
به سختی نگاش کردم که دستامو گرفت وگفت:
-زود برمیگردم گلم...مراقب خودت باش خیلی مراقب خودت باش
اشکام روی گونم راه گرفت که آروم بغلم کرد وگفت:
-جانم گریه نکن زود میام قول میدم...
گریم صدا دار شد...
آرمان-آروم عزیزم...آروم....وادامه داد...شیوا حواست به خودت باشه به خدا بلایی سرت بیاد میمیرم
گریم تشدید شد...
وموهامو بوس کرد وسرمو ناز کرد وبا خنده یهو گفت:
-حسابی تجدید قوا کن وخوب استراحت کن...وقتی من برگردم دیگه هیچ خبری از استراحت نیست باید بریم دنبال کارهای عروسی...
گریمو کنترل کردم وگفتم:
-مراقب خودت باش...دوست دارم
آرمان-من هم دوست دارم عزیزم..به محض این که رسیدم واست زنگ میزنم
من-تاهر موقع که باشه بیدارم..
بار دیگه موهامو بوس کرد ومنو از خودش جدام کرد وگردنبندی رو که همیشه دور گردنش میبست رو باز کرد وگذاشت تو دستم وگفت:
-امیدوارم واست شانس بیاره


وروبه شهراد کرد وگفت:
-شیوا رو دست تو میسپرم وای به حالت بیام ببینم یه تار مو از سرش کم شده
شهراد-باشه برو خیالت تخت
اشکامو پاک کردم وگفت:
-سفر به خیر
آرمان لبخند جذابی نثارم کرد از همونا که عاشقشون بودم وبا حرکت لباش گفت:
-عاشقتم
من-من هم همین طور
صدای نازک زنی تو سالن فرودگاه پیچید...
آرمان چمدونشو دست گرفت وبعد از خداحافظی دوباره با همه وبوسه ی آخرش روی گونم به سمت گیت ها راه افتاد...نگاهم به گردنبند توی دستم افتاد ودوباره گریم گرفت...از در شیشه ای عبور کرد...وایساد واسمون دست تکون داد ورفت...انقدر که تو جمعیت ناپدید شد...
مینا جون با لبخند دستی دور شونم گذاشت وگفت:
-نگران نباش عزیزم...گریه هم نکن میره وبرمیگرده
لبخندی زدم واشکامو پاک کردم...
تا وقتی که هواپیماش از رو زمین بلند نشد دلم آروم نگرفت که برگردیم خونه...دبرس وغمگین بودم
حوصله ی حرف زدن با هیچ کس رو نداشتم... صدای زنگ موبایلم رو اعصاب بود ...ایمان بود...برای بار دهم بود که زنگ میزد به کل گوشی رو سایلنت کردم وخلاص...ترجیح دادم خودمو با نقاشی سرگرم کنم...قلمو رو به دست گرفتم اما ذهنم ازآرمان جلوتر نمی رفت...
نصفه شبی خواب نما شده بودم...تا پلکام روی هم می افتاد..خواب آرمان رو میدیدم واز خواب میپریدم...مسافت کمی نبود حداقل 14 ساعت راه بود شاید هم بیشتر...خلاصه که اونشب تا صبح روانی شدم ویه آن به خودم اومدم دیدم هوا روشن شده...از سره جام بلند شدم...کلافه بودم به قول شادی از روزهای سگیم بود...لباس پوشیدم واز خونه زدم بیرون موبایلم رو سایلنت بود... از رو سایلنت درش آوردم...خسته وخواب آلود وارد شرکت شدم...مهناز با دیدن قیافم زد زیره خنده..
من-زهره مار به چی میخندی؟

مهناز-قیافتو تو آینه دیدی؟سلام
من-سلام
مهناز-رفت؟
با اعصاب خرد گفتم:
-آره
مهناز-اوخی...اصلا از اون پف زیر چشات معلومه دیشب راحت سر به بالین نذاشتی
من-مهناز جون شیوا رو اعصاب نر...اصلا حسش نی
مهناز-پس این پروژه ی جدید گور به گور شده رو چیکار میکنی
سرمو رو میز گذاشتم وگفتم:
-به درک اسفل سافلین
خودم هم نمیدونستم که چه قدر گذشته واصلا حواسم به اطراف نبود که یهو مهناز گفت:
-اوی شیوا..باتوئم موبایلت داره زنگ میخوره
فوری نگاهی به صفحه موبایلم انداختم خودش بود..با عجله جواب دادم
من-الـــــــوارمان سلام...
آرمان-سلام جوجوی من قربون صدات بشم که خواب الوده
من-اره دیشب خیلی بد خوابیدم یعنی اصلا نخوابیدم دلم از حالا خیلی تنگ شده
ارمان-غصه نخور زندگیه ارمان زودی میام وره دلت منم یه دنیا دلم واسه خانوم خوشگلم تنگ شده
من-الان کجایی
آرمان-تو تاکسیم عزیزم چند مین دیگه میرسم خونه جای شهراد ملعون اونجا خالیه که روانیم کنه


خنده ی خسته ای کردم وگفتم:
-اره واقعا..
آرمان-ای جونم...شرکتی؟
من-آره عزیزم خیلی بی حالم...
آرمان- بمیــــــــرم.... منم خیلی خسته ام جوجه طلایی خودم
من-خدا نکنه دیونه
آرمان-خیلی مواظب عشقم باشیــــــــا
خندیدم وگفتم:
-چشم توام مواظب خودت باش
آرمان-چشم خانومم تند تند بهت زنگ میزنم دوستت دارم
من-منم دوستت دارم یه عالمـــــــــه
خندید وگفت:
-قربونت برم جوجو..فعلا خداحافظ
من-خداحافظ عزیزم
یهویی انگار که x زده باشم حالم خوبه خوب شد و لبخند رو صورتم پهن شد
مهناز نگاهی به قیافم انداخت وگفت:
-ها...؟باز انرژی گرفتی هار شدی؟
خندیدم که مهناز گفت:
-زهره مار بی جنبه چه قربون صدقشم میرفت ندید بدید
خندم تشدید شد و خودکار رو میزو پرت کردم به طرفش**
مهناز-کرمت افتاد؟دیگه بیا یه نگاهی به پروژه بنداز الان میاد گیس جفتمون رو میکنه...
پاشدم و سر گرم طرح ها شدم و مثل هر روز با جدیت کارامو انجام دادم...
حسابی مشغول بودم که خانوم جلالی بهم زنگ زد وگفت:"برم پیش صدیقی "
مهناز-اخی یه وقت بهش نگی عاشق شدیا بچه رگشو میزنه
من-زر نزن مهنــــــــــــاز
رفتم سمت اتاق صدیقی ... در زدم... بعد از چند ثانیه به داخل دعوتم کرد... وارد شدم... در کمال تعجب زیر پام بلند شد وگفت:
-بفرمایید خانوم فرشچیان
و اومد سمت کاناپه ی مهمونا و بعد از تعارف به من خودش هم نشست
اقای صدیقی-خانوم فرشچیان امروز صداتون کردم یه مقدار باهم گپ بزنیم...درهرحال الان شما کارمند شرکتم هستید همچنین دانشجوم بودید دوست دارم بیشتر بشناسمتون
من-خواهش میکنم بفرمائید اقای صدیقی
صدیقی-خوشحال میشم بیرون از شرکت فرزاد صدام کنید سوء تفاهم نشه... حس میکنم میتونیم دوتا دوست و همکار خوب باشیم
من-باعث افتخاره
صدیقی-بسیارخوب... گذر از دوستی و این حرفا شما الان جزو طراح های ارشد شرکتم هستید و دلیل ترفیعتون هم استعدادتونه و بس... پس میخوام به همه ثابت کنید انتخابم درست بوده وتموم اون احمقا بفهمن به خاطر ظاهرتون نیست که انتخابتون کردم تو کارتون جدی باشید... به عنوان یه دوست هم میتونید روم حساب کنید وهر چی پیش اومد بهم بگید...
من- حرفاتون یادم میمونه...خوشحال میشم که دوست با تجربه ای مثل شما کنارم باشه
صدیقی-راستشو بخوهید تاحالا با دانشجوهای خانوم انقدر صمیمی نبودم
خندیدم وگفتم:
-بله حق باشماست
صدیقی خندید وگفت:
-پس شما هم میدونید..

من-روز اول که سرکلاس اومدید کاملا واضح بود...
صدیقی-چطور؟
من-راستشو بخواهید اصولا استادهای مرد با خانوم ها میونه ی بهتری دارند...استادهای خانوم هم خوب بیشتر با آقایون
خندید
من-البته تجربه ثابت کرده ها...یادمه یه استاد مرد داشتیم سر یه امتحان کل دخترهایی که از درسش افتاده بودن رو 10 داد پسرها هم که کلا بیخیال...
صدیقی-روز اول که سرکلاستون اومدم شناختمتون...اما میدونید که تو فضای دانشگاه ابراز آشنایی یعنی چی؟
با خنده تایید کردم....
صدیقی-جالبیش اینجا بود که چندماه بعدش رزومتون رو دیدم...چرا دنبال کار میگشتید
من-استقلال
صدیقی ابرویی بالا انداخت وگفت:
-این روزها کمتر اینو میشنوم
دیگه به گفت وگو نشستیم وبعدش برگشتم تو اتاقم
مهناز مثل این فضول ها دست هاشو تو سینش جمع کرده بود وبا شک نگام میکرد
من-چیه؟
مهناز-بهم نگو این 45 دقیقه رو فقط راجع به کار حرف زدید
من-نه...صدام کرده بود یه کم حرف بزنیم
مهناز-نه؟بهش میگفتی نامزد داری
من-بابا بدبخت چیزی نگفت...یه آشنایی در حد کارمند ورئیس...شمارش هم بهم داد
مهناز-هوم؟شماره؟
من-آره...دوستمه دیگه..سوشال**
مهناز-اها...فکر کردم درخواست ازدواج داده
خندیدم وگفتم:
-احمق دیوونه
مهناز-خوب من چه میدونم ایرانی ها رو که میشناسی
من-نه بابا این طفلی کلا اینجا بزرگ نشده که بخواد مثل پسرهای ایرانی باشه
مهنار-جون من؟
من-آره...آلمان بزرگ شده
مهناز-به جون مهناز چه زود آمارشو درآوردی دمت گرم
خندیدم وسری تکون دادم
************************************************** **
امشب خونه ی آیدائینا دعوت بودیم...سپهرینا هم دعوت بودن
رفتم خونه و یه دوش گرفتم و اماده شدم که ارمان sms داد... on شو
رفتم پای لپ تاپم وon شدم که ارمان زود pm داد
ارمان-سلام جیگر من چطوری؟
من-سلام عزیزم خوبم تو خوبی؟وای که دلم واست لک زده
ارمان-جونم قربون دلت بشم الهی
من-زود بیا دیگه
ارمان-چشم عسلم چه خبرا؟
من-ملالی نیست جز دوری شما امشب خونه ایدا اینا دعوتیم
ارمان-ا؟... خوش بگذره... خانومم وب نمیدی قیافه ماهتو ببینم
من-باشه الان... توهم وب بده
ووبکم رو وصل کردم
ارمان-به به ببین چه خانوم نازی دارم
ووب آرمان هم اومد...
دستشو زیر چونش زده بود...مدل موهاشم تغییر کرده بود

من-چه تغییر کردی؟
آرمان-خوب یا بد؟
من-معلومه دیگه خوب
باوب واسم بوس پرت کردو ادا اطوار در آورد ...خندم گرفته بود
ارمان-جون فدای خنده هات بشم من
من-خدا نکنه عشقم.... دوستت دارم یه دنیا
ارمان-میمیرم واست زندگیه من... میبوسمت... بدو برو لباس بپوش میخواهی بری مهمونی
من-چشم... کاش توام بودی ارمان
ارمان-فدای مهربونیات خانومم... زودی میام پیشت
من-اخ جون... پس فعلا بای
ارمانمواظب خودت باشیا... بای
در لپتاپ رو بستم ومشغول پوشیدن لباس شدم ومنتظر بقیه نشستم
که ایمان زنگ زد جواب دادم
من-الو
ایمان-سلام چی شد پس قرار بود زنگ بزنی دفعه ی 100 که میزنگم
من-ببخشید دیشب اصلا رو moodنبودم امروز هم کلی کار داشتم چه خبرها خوبی؟
ایمان-خوبه میگذره...وایسا ببینم تو نمیخوای بیای واین سوغاتی نفرین شدتو بگیری
یاد حرف آرمان افتادم وگفتم:
-یه مقدار مشغولم نمیتونم بیام
ایمان-هی بپیچون تو هم..
من-ای بابا درک کن دیگه مگه درک نداری
ایمان-خیلی خوب مادمازل عصبانی نشو...آرمان رفت؟
من-آره
ایمان-ها پس بگو خانوم دیگه جواب تلفن هم نمیده...اعصاب نداری پس...خدا بده شانس .با طعنه گفت...حالا قدر میدونه؟
من-آره چرا که نه
ایمان-خوبه...خیلی خوب دیگه مزاحمت نمیشم...خداحافظ
من-خداحافظ
وگوشی رو قطع کردم بعضی وقت ها ایمان خیلی رو اعصاب بود
بقیه هم اومدن پایین شهراد که حسابی تیپ زده بود...خدایی خیلی خوش تیپ بود...شادیم طبق معمول تیپ ریلکس زده بود...
مامان-اماده ای شیوا؟
من-با اجازتون یه ساعته که اینجا اماده منتظر شمام
شهراد-غلط کردی من خودم 2ساعته حاضرم... اومدی پایین سک سک کنی ؟
شادی- من 4 ساعت اماده ام جونه شهراد
بابابا خنده گفت:
-خانوم بریم تا دعوا نشده
و همه رفتیم سوار ماشین بابا شدیم
شهراد-یا علی خانواده پر جمعیت اینش بده ها... تو ماشین جا نمی شیم اخه بابا ی من واسه چیت بود این همه... همون من و شیوا بس بودیم دیگه (و هی من و شادی رو فشار میداد که جامون تنگ بشه)این شادی اصلا اضافیه... تابلوئه خودشم از خلقتش ناراضیه ...
بابا از آینه نگاش کرد وگفت:
-تو از همه اضافه تری
شادی-هههه...چاکرتیم بابا جونم
شهراد-آره؟خوب !!حالا امشب میگم کی اضافست شکم قلمبه
بابا ترکید از خنده... رفتم جلو واز پشت لوپشو ماچ کردم
مامان-پس من چی؟
مامانم محکم ماچ کردم
شهراد-پاچه خوار
بالاخره رسیدیم خونه ی ایدا اینا... اریا ایفون رو برداشت و گفت:
- کیه؟
شهراد-سرورته باز کن درو گارسون
اریا-تعطیله.. گمشو... عمو جان شما بفرمائید...
بعد درو باز کرد


رفتیم داخل ...همه اومدن استقبالمون با همه روبوسی کردیم... ایدا کلی تیپ زده بود ...گره ی نگاهشون رو با شهراد فهمیدم...فکر میکردم قهر باشن ولی یهو شهراد گفت:
-چطوری ایدا بوزینه؟
ایدا انگار حالش جا اومد و با خنده گفت:
-مرسی خوبم
شهرادبا لحن خاصی گفت:
-مودب شدی؟
اریا زد پس کله ی شهراد وگفت:
-شهراد بدو کارات رو شروع کن... پول ندادم بهت وایسی با مهمونا حرف بزنی!!!!
شهراد کفششو دراورد و پرت کرد سمت اریا ...اگه آریا جاخالی نداده بود مغزش داغون شده بود
مامانینا نشسته بودن... اما ما هنوز می زدیم تو سرو کله ی هم... که زنگ زدن وعمو مجید اینا هم اومدن... سپهر و سحرم به جمع ما پیوستنو سرو صداها بیشتر شد...سپهر که چشمش فقط به شادی بود...خندم گرفته بود... ایداو شهراد... سپهرو شادی... یه جو خنده داری بود... سحرو شادی هم طبق معمول واسه هم چشم و ابرو می اومدن
بابا-د بیاید بشینید سرمون رفت!
زن عمو نوشین دنبال حرف بابارو گرفت و گفت:
-اینا هر وقت همو می بینن مثل سرخ پوستا فقط جیغ وداد میکنن
شهراد-زن عمو این وصله ها به ما نمی چسبه
اریا-اره شهراد مثل تفلونه کلا نچسبه
سپهر-اتفاقا شهراد مثل کنه میمونه خوب میچسبه...
شهراد رو به آریا وسپهر گفت:
-شما دوتا الان چه غلطی کردید ؟بدبختا با زندگی وداع کردید؟...
بعدم رفت سمتشون و انگشتشو کرد تو اونجاشون...
یعنی خونه از خنده منفجر شد
و سپهرو اریا فرار کردن
بعد از کلی دیوونه بازی رفتیم سره میزه شام .... کلی غذا های خوشمزه چیده بودن... یاد ارمان افتادم که اگه اینجا بود بهم میخندیدو میگفت:
- بخور بخور
تو فکر ارمان بودم... سرمو بلند کردم دیدم ایدا و شهراد تلگرافی به هم نگاه میکنن و سپهرم همش چشمش به شادیه... اما شادی فقط میخورد و تو باغ نبود...از این همه تفاوت خندم گرفت
اریا یه اسخون مرغ برداشت پرت کرد جلو شهراد گفت:
-بخور بخور
عمو ایرج-آریا بابا... زشته سره سفره...غذاتون رو بخورید
شهراد-عمو جان اینو کجا پس انداختی ؟مغزش قد جلبکه بد بخت
بعد شهراد یکم برنج با دستش از تو بشقابش برداشت و پاشید جلو اریا و سپهر گفت:
-بیاه بیاه... بعد یه کم سبزی هم ریخت جلوشون و گفت:
-بخورید چاق شید... اخر هفته سرتون رو ببریم
اریاهم مثل گوسفند داشت سبزی ها رو میخورد
اصلا نذاشتن غذا بخوریم انقدر بیشعور بازی دراوردن...
بعداز شام من و ایداو سحرو شادی واینازنشستیم روی کاناپه و گرم تعریف شدیم... اون سه تا احمقم تخته بازی میکردن ..عموهاو بابا هم گرم حرف زدن راجع به کارو بار بودن... مامانینا هم از همه جا حرف میزدن..
ایداسرشو کنار گوشم آورد وگفت:
-انگاری شهراد بی خیال شده وبخشیدتم... هی نگام میکنه
من-اره بابا منم فهمیدم... هی نگات میکرد سره شام
سحر-چی میگید شما دوتا دره گوشی؟
ایدا-داشتیم پشت سره تو حرف میزدیم جون شادی
شادی-جونه عمت دیوس عوضی

داشتیم میزدیم سرو مغز هم... که اریا با دوتا قلیون قد خوش اومد تو وگفت:
بدبخت ها بیاین قلیون...ماهم رفتیم که قلیون بکشیم
همش سره اینکه نوبت کیه دعوا بود
شهراد-د نوبت منه ذلیل مرده بده تا واست شکل خر بدم بیرون دودشو
اریا -نمیخواد تو خودت خری بزار یه حلقه ای دود کنم
شهراد-این حلقه نیس قلاده ی خودته
ماهم این طرف با سپهر دعوامون شده بود
ایدا-سپهر بده دیگه سوزوندیش
سحر-بعد از سپهر نوبت خودمه
من-قلیون واسه بزرگترتونه...بدید بینم
شادی یه نگاه به سپهر کردو گفت:
-خربزه من که اصلا نکشیدم بده دیگه...تا مثل سگ پاچتو نگرفتم
سپهر خندید وبا یه نگاه خاص قلیون رو داد... دست شادی
من که خندم رو به زور نگه داشته بودم...آیدا از من بدتر...جفتی کبود شده بودیم از زور خنده
سحر-جعلل خالق...دو ساعته میگم نمیده به من... احمق...
بعد واسه سپهر چشم و ابرو اومد
سپهر خندید
من-شهراد تمباکو اون قلیونه چیه؟
شهراد-دو سیبه همون رو بکش این سنگینه
اریا-چاخان میگه طالبی ادامسه
من-شهراد؟
شهراد-بیا قهر نکن
بالاخره قلیون رسید به ما و با ایدا ریختیم سرش
خلاصه که اونشب به خوبی وخوشی تموم شدووونیمه های شب بود که برگشتیم خونه وتا رسیدم تو اتاقم از خواب بیهوش شدم
************************************************** *****************************************

بدو بدو وارد شرکت شدم... دیر کرده بودم...فوری کارتکس زدم ومیخواستم برم تو اتاقم.. که نزدیک بود کله پا بشم...
صدای خنده اومد... برگشتم...فرزاد بود...
فرزاد-احتیاط...احتیاط
خندیدم وگفتم:
-ببخشید تو ترافیک موندم
فرزاد با خنده گفت:
-باشه تو حقوقت منظور میکنم
زیر لب گفتم:
-تو روحت
که شنید وخندید
حقیقتش این بود که دیشبش تا دیر وقت داشتم باآرمان چت میکردم وانقدر دیوونه بازی درآورده بود که الان هم یاد حرکت هاش پشت webcamمیوفتادم خندم میگیرفت...
دروباز کردم ورفتم تو...
مهناز-سلام این چندوقته چه قدر شوت شدی؟با تاخیر میای....
با خنده گفتم:
-تازه شدم تو
خندید وگفت:
-آره واقعا کمال همنشینیه
من-فرزادهم دیدم...مرتیکه میگفت...کسری حقوق میزنم
مهناز-به جون شیوا نمیدونستم انقدر بچه باحاله
خندیدم ونشستم پای سیستم ....5دقیقه ی آخر که کارم تموم شده بودونزدیک وقت نهار بود...داشتم مثل مهناز بازی میکردم...که از اونجایی که وقتی در باز میشد مانیتور کامپیوتر من تو دید بود...وقتی فرزاد اومد تو....یه لحظه سره جاش خشکش برد وگفت:
-عجــــــــــــب!؟!


خندیدم وگفتم:
-به جون تو کارم تموم شده بود
فرزاد-جون عمت
خندیدم
فرزاد-پاشید بریم بیرون نهار بخوریم
من-ما 3تا باهم سوژه نمیشه
فرزاد-نه بابا پایین منتظرم
مهناز-میام باکله
فرزاد خندید وگفت:
-منتظرم
خلاصه از شرکت رفتیم بیرون وبا ماشین فرزاد رفتیم رستورانی که تو خیابون بالایی بود...3تایی پیتزا سفارش دادیم ونشستیم
مهناز-فرزاد
فرزاد-آقای صدیقی

مهناز-گورتو ببرن...تو شرکن که نیستیم
فرزاد ومن خندیدیم
فرزاد-روبه روب رئیست نشستی ها
مهناز شصتشو نثار فرزاد کرد که فرزاد پوکید از خنده وگفت:
-توچه قدر هاری!
مهناز-میگم فرزاد...من 2ساله تو این شرکت کار میکنم....تاحالا به این درجه نرسیده بودم که با رئیس شرکتم بیام رستوران...این شیوای گلابی 2ماهه چه قشنگ آمارت رو درآورده...وشیطون شد وگفت:...میخواستی مخشو بزنی آره؟...آره؟***
فرزاد با دستش کله ی مهنازو که نزدیک بود بره تو صورتش رو هل داد عقب وگفت:
-عجب....چه آدمی هستی تو
مهناز-من
روزها پی در پی میگذشت...با آرمان از راه چت وتلفن ارتباط داشتم واز دلتنگیم کم میکرد...سخت بود ولی روزها بالاخره میگذشت...گردنبندی رو که آرمان بهم داده بود رو یه لحظه از خودم جدا نمیکردم یه جرایی به این نتیجه رسیده بودم واسم شانس میاره...ایمان دیوونم کرده بود از وقتی بهش گفته بودم آرمان رفته روزی 100 بار بهم زنگ میزد کم وبیش جوابشو میدادم...با فرزاد رابطم خوب شده بود ومثل دوتا دوست در کنار هم بودیم واکثرا نهار هارو با فرزاد ومهناز میخوردم کم کم داشتم فرق نوع دوستیم با فرزاد وایمان رو درک میکردم...شادی وشهراد کمتر میزاشتن دوری آرمان رو حس کنم وهم چنان دیوونه بازی هاشون سره جاش بود...ایمان رفتارش تغییر کرده بود تاحدودی مهربون تر از روزهای قبلش بود خودم به حساب این گذاشتم که آرمان نیست ومیخواد کمبود آرمان رو حس نکنم اما شادی نظر دیگه ای داشت ومیگفت حالا که آرمان نیست میخواد از موقعیت استفاده کنه ورابطه ی از دست رفتشو دوباره پایه سازی کنه...آیدا تو افسردگی به سر میبرد از وقتی با شهراد دعواش شده بود کمتر از خونه بیرون میرفت واکثر وقت ها تو خونه بود ...با سامان تموم کرده بودوگه گاه حال واحوال شهراد رو از من میپرسید...از بعد حرف های آرمان راجع به ایمان، بیشتر رابطمون تلفنی بود واصلا نمیرفتم ببینمش یه جورایی نسبت به حرف آرمان احساس مسئولیت میکردم ایمان هم ناراضی بود که چه اتفاقی افتاده که نمیرم بیرون وهنوز از سوغاتی حرف میزد که تو سفرش از ترکیه آورده بود...آرمان شدیدا در حل جنب وجوش بود که کاراش تو لندن جمع وجور بشه...من هم گه گاه به میناجون وبابا سر میزدم واحوالی ازشون میپرسیدم...نیمی از کار نقاشیم تموم شده بود ونیم دیگرش مونده بود...خلاصه که دوری آرمان سخت بود اما اتفاقات اطرافم کمتر میزاشت به دوریش فکر کنم وباعث میشد به روزهای بهتری نگاه کنم که در آینده پیش رومون بود....




فصل چهارم

صدای جیغ وداد شادی فضای خونه رو پر کرده بود...
شادی-یکی شیر فلکه ی آبو باز کنه کور شدم...
شهراد هم وایساده بود در حموم ومیخندید
بابا-شهراد بیا برو آب رو باز کن بچه گناه داره
شهراد-آره بچه گناه داره...هیچ میدونی از صبح چه جوری پدر منو درآورده
وبرق حموم هم خاموش کرد
شادی-خدا ذلیلت کنه الهی

 

سهیلا بازدید : 220 چهارشنبه 13 شهريور 1392 زمان : 21:40 نظرات ()