close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان دوراهی عشق ونفرت5
loading...

رمان شاپ

هوا تاریک شده بود وچراغ های داخل باغ حسابی باغ رو روشن کرده بودند ...بوی ذغال سرخ شده می اومد زنعمو ومامان کنار استخر نشسته بودند وتعریف میکردند شهراد وبابا هم رو تخت های کنار استخر لم داده بودند وآرمان وآریا وعمو داشتند ذغال هاروآماده میکردند شهراد-آفرین حمال ها...کارکنید...بوی ذغال ها خوب نیستند سرخ ترشون کنید غذا بچسبه...خاک تو سرتون بازنده ها...کار کنید...اون آیدا نره غول کجاست وشروع کرد به اربده کشیدن...آیــــــــــــــــ   یهو نگاهم به شادی افتاد بهم اشاره ی مرموزی زد ورفت نشست رو کاناپه…

رمان دوراهی عشق ونفرت5

هوا تاریک شده بود وچراغ های داخل باغ حسابی باغ رو روشن کرده بودند ...بوی ذغال سرخ شده می اومد
زنعمو ومامان کنار استخر نشسته بودند وتعریف میکردند شهراد وبابا هم رو تخت های کنار استخر لم داده بودند وآرمان وآریا وعمو داشتند ذغال هاروآماده میکردند
شهراد-آفرین حمال ها...کارکنید...بوی ذغال ها خوب نیستند سرخ ترشون کنید غذا بچسبه...خاک تو سرتون بازنده ها...کار کنید...اون آیدا نره غول کجاست وشروع کرد به اربده کشیدن...آیــــــــــــــــ

 

یهو نگاهم به شادی افتاد بهم اشاره ی مرموزی زد ورفت نشست رو کاناپه

 

ما پایین کاناپه نشسته بودیم وبازی میکردیم

 

طوری که شادی نشسته بود قشنگ دست شهراد رو میدید

 

دیگه آریا حسابی اعصابش خرد شده بود...یه بر عجیب وغریب به ورقها زد ودست رو تقسیم کرد

 

آریا-شیوا حواست رو جمع کن

 

آرمان-این چه دستیه؟شماره تلفن خونتونو دادی؟

 

آریا-خفه حکم کن

 

ارمان- حکم خشته

 

آریا-داش آرمان.. چه زشته

 

اون دست رو بردیم وکت شدند وچون حاکم بودند 3-3 مساوی شدیم

 

آریا خنده ی موذیانه ای کرد وگفت:

 

-اینطوری حالتون رو میگیرم ها!

 

شهراد-خواستیم رقابت نزدیک بشه...جذابیتش بره بالا

 

با جدیت تموم بازی میکردم...مطمئن بودم اگه میباختم شهراد من رو میفرستاد گدایی

 

آرمان ورق هارو بر زد وتقسیم کرد

 

آریا-حکم دله

 

شهراد-اه...عین آدم حکم کن

 

ورق ها خوب پخش شده بود وهم شهرادینا دست میگرفتند هم ما

 

یه جا تو بازی کردن گیر کردم...شادی فوری زد به شکمش رو دستش رو رو شکمش کشید

 

خنده ام گرفت منظورش این بود دل بازی کن...آرمان دقیقا این صحنه رو دید ولی هیچی نگفت...تعجب کردم ولی صداش رو درنیاوردم

 

با همون دل دست رو بردیم

 

و3-4 شدیم

 

آریا-داش آرمان اصلا حکومت به قیافت نمیخوره

 

شهراد ورق هارو با غر غر از آرمان گرفت وخودش بر زد ودست داد

 

من حاکم شدم

 

حکم رو پیک انتخاب کردم

 

شهراد-هه هه حاکم رو باش

 

من-کوفـــــــــت چشه؟

 

آریا-اه...بد حکم کردیا

 

من-خوب چیکار میکردم رو هوا حکم میکردم؟

 

دست رو باختیم و 4-4 شدیم

 

تا دست 6 پایاپای مساوی رفتیم

 

همه دیگه دوره ما جمع شده بودند ببینن آخر کی میبره

 

حاکم شهراد بود

 

آریا دست رو بر زد وتقسیم کرد که شهراد گفت:

 

-حکم دله

 

آریا-اون که تو سرت رفته گِلِه

 

شهراد از اون اول شروع کرد وحکم لازم بازی کرد وهمه ی حکم ها کشیده شد بیرون

 

هردوگروه 6دست بودیم...خیلی حساس بود دست آخر بود

 

شهراد یه 6لو خاج بازی کرد من خاج نداشتم..پیک انداختم

 

با دیدن قیافه ی درهم آریا دلم ریخت وگفتم نکنه ما ببیازیم مخصوصا که هنوز تکه خاج بازی نشده بود...احتمالا دست آرمان بود...دلم ریخت

 

ولی یهو آرمان یه خشت انداخت روزمین...

 

شهراد باتعجب به آرمان نگاه کرد ولی بادیدن قیافه ی آریا گفت:

 

-گدا...گدا

 

یهو آریا لبخند مرموزی زد ویه 6لو خاج گذاشت رو زمین

 

از خوشی بلند شدم وجیغ زدم


شهراد تو شوک بود دست آرمان رو گرفت وگفت:
-یابوی نفهم تو که تکه خاج داشتی چرا بازی نکردی
آرمان-ا...تکه داشتم ندیدمش
شهراد-کوره خاک بر سر پاشو برو دنبال لباس واسه گدایی...شدیم سوژه تو دست بچه خرده ها
من که هنوز جیغ میزدم وبا آریا دستامون رو بهم میکوبیدیم
شهراد هم افتاده بود به جونه آرمان
انگارهمه یه جورایی خوشحال بودند شهراد باخته....شادی وآیدا هم می پریدند بالا پایین و با هم روبوسی میکردند...
شهراد هم میگفت:درد ...زهره مار...ای خاک بر سرت آرمان
آرمان خونسرد وریلکس به ما نگاه میکرد ومیخندید
اصولا الان چون باید میرفت گدایی باید ناراحت میبود...ولی میخندید...واقعا شخصیت جالبی داشت تو هر شرایطی لبخند از رو لباش محو نمیشد
زنعمو فرشته-حالا که انقدر خوشحالید...آقایون نمیخواهید امشب واسه ما بخونید؟
عمو-چشم به روی چشم خانوم
آریا-اوه اوه زن ذلیل
بابا شروع کرد به خوندن آهنگ همیشگی...که همه باهاش همراهی کردند..
امشب در سر شوری دارم............امشب در دل نوری دارم
بازامشب در اوج آسمانم ............رازی باشد با ستارگانم
من هم داشتم همراهیشون میکردم که چشمم به آرمان افتاد ...
تو نگاهش صدتا حرف نگفته دیدم...نمیدونم اون تو نگاه من چی دید که اون لبخند جذاب وشیرینش رو لباش نشست وبامزه سرتکون داد...
فکر کنم کل آهنگ رو زل زده بودیم به هم...وای من جدیدا چه قدر بی جنبه شده بودم...
بعد از اون آهنگ مرغ سحر استاد شجریان رو خوندند....
آهنگ بابا اینا که تموم شد ...یهو شهراد بلند شد ویه آهنگ rock&rollاز همون هایی که شادی گوش میداد رو شروع کرد به طرز مسخره ای خوندن ...
شادی وآیدا هم شروع کردن با آهنگ جیغ زدن...
گوشام رو از دستشون گرفته ولی صداشون سرسام اور بود...
فوری از سره جام بلند شدم ودوئیدم تو باغ...صداشون کمتر شد ولی باز صداشون می اومد...
رفتم تا توی باغ قدم بزنم...حتی یه روزهم فکرشو نمیکردم این طوری درگیره احساساته یه مرد بشم...اعتراف میکنم که تا قبل از اون به عشق اعتقادی نداشتم...فکر میکردم تو این دوره وزمونه آدم ها عاشق هم نمیشن بلکه فقط بهم وابسته می شن...ولی حالا احساساتم خیلی چیزهارو داشت نقض میکرد...با خودم فکر کردم چرا آرمان رو دوست دارم؟..با خودم گفتم:
"خوب خوشگله"
-دیگه...
" خوشتیپه"
-دیگه..
"مغروره...مهربونه...بامزه است...دوست داشتنیه...اصلاچی رو میخوای بدونی ؟دوست داشتن که دلیل و علت نمیخواد.. من این مرد رو دوست دارم احتیاجی به دلیل وعلت ندارم"
شاید از نظر همه آرمان یه اسم بود مثل همه ی اسم ها....ولی از نظر من خوش آهنگ ترین اسمی بود که تا به حال شنیده بودم..
صداش از پشت سر اومد ودلم رو لرزوند
آرمان-این وقت شب نمیترسی تو این باغه به این بزرگی قدم میزنی؟
من-میخوای بگی ترسوام آقای گدا
آرمان خندید
ادامه دادم ...اصلا گدایی برازنده ی تو وشهراده
آرمان-آخه اگر من تکه خاجم رو قایم نمیکردم که باخته بودید....
با لحن پیروزمندانه ای گفتم:
-یعنی به خاطره من قایمش کرده بودی؟
آرمان-پس چی؟
با تعجب نگاش کردم وگفتم:
-چـــرا؟
خندید وگفت:
-شهراد انقدر ببو هست که تورو بفرسته گدایی...حالا فکرکن تا با اون آریا ی احمق میرفتی گدایی...خندیدم که ادامه داد...
-جونت رو بهم مدیونی وگرنه تا آخر عمرت شهراد وشادی به خاطر گدایی مسخره ات میکردن
خندیدم وحس شیرینی دلم رو پر کرد وزمزمه وار گفتم:
-ممنون
لبخندی زد وبه راه رفتنمون ادامه دادیم ...
بعد از چند لحظه سکوت یهو وایساد وبا چشم های پرنفوذش تو چشمام خیره شد وگفت:
-کاش این روزها تموم نشه...خیلی به این جمع عادت کردم...ویه لحظه سکوت کرد وبعد گفت:
-مخصوصا به تو
انگار برق دو فاز به تنم وصل کرده بودند...به درختی که نزدیکم بود تکیه دادم و
خودداریم رو حفظ کردم وبا شیطنت گفتم:
-بله همه خیلی زود به من عادت میکنند..
آرمان لبخند جذابی رو لباش نشست ویه قدم بهم نزدیک شد وگفت:
-یعنی انقدر بی احساسی؟
با لبخند شیطونی گفتم:
-آره من انقدر بی احساسم
یه قدم دیگه بهم نزدیک شد ...حالا دقیقا جلوم وایساده بود وبا نفوذ به چشمام خیره شده بود
قلبم مثل گنجشک تند تند میزد وبوی عطر همیشگی خوشبوش رو حس میکردم...
جرات نگاه کردن مستقیم به چشماش رو نداشتم....
آرمان باز جلوتر اومد نفساش رو روی صورتم حس میکردم...مسخ شده بودم...پاهام مثل ژله شده بودند احساس میکردم نمیتونم از سره جام تکون بخورم...درحالی که بهم خیره شده بود گفت:
-حتی اگه کسی هم انقدر بهت نزدیک بشه باز هم هیچ حسی نداری؟
نمیتونستم هیچی بهش بگم زبونم قفل شده بود....
نزدیکتر شد قلبم دیگه رفته بود رو ریتم بندری...
ادامه داد
-حتی اگه اون کسی که دوست داشتنش رو قایم میکنی بهت نزدیک بشه؟
سرم رو پایین انداختم
کل تنم لرزید....میدونست... همه چیز رو میدونست... میگفت بی شیله وپیله ام..از تو چشمام همه چیز رو میخوند حقیقت رو ازهرکس قایم میکردم پیش آرمان حقیقت لخت وعریون میشد...
دستاش اومد سمت صورتم...
دستش رو نوازش وار کشید روی گونه ام ودستش رو برد سمت چونه ام وسرم رو کشید بالا...
نگاش نکردم..
گفت:
-نگام کنم
چشمام رو به سختی به سمت چشماش سر دادم...
بانگاهش داشت من رو آتیش میزد..
آروم گفت:
احساسات رو سرکوب نکن...من هم دیگه نمیخوام احساستم رو سرکوب کنم...اولین باریه که این طور احساسی رو به یه دختر داشتم...از روز اول که دیدمت میخواستمت...تو فوق العاده پاک ونجیب ونفوذ پذیر بودی....اوایل فکر میکردم یه حس ساده است ولی هرچی بیشتر میشناسمت بیشتر میخوامت...ویه لحظه سکوت کرد و یهو ادامه داد وگفت:...یه شب راجع به یه نامزد خیالی باهات حرف زدم...تک خنده ی سیرینی کرد وادامه داد ...اسم نامزد خیالی من شیواست...
حس کردم قلبم افتاد تو شلوار....انقدر احساساتش رو لخت وعریون بیان کرد که شوک بزرگی رو به من تحمیل کرد...
حرارت چشماش داشت من رو ذوب میکرد...
آرمان-وقتی اومدم خونتون...از همون وقتی که دیدمت دلم رو مال خودت کردی...حس کردم تو خونه ی رفیقم باشم وعاشق خواهرش بهش خیانت میکنم...با شهراد حرف زدم گفت:مثل داداشم میشناسمت...اگه شیوا خودش بخواد خیلی خوشحال میشم شیوا رو به دست تو بسپارم...
حالا شیوا هم میخواد خودش رو به دست آرمان بسپاره؟
هم شوکه بودم هم خوشحال...هم میخواستم جیغ بزنم هم خجالت میکشیدم...
آرمان-من منتظرم شیوا..
اصلا زبونم گرفته بود هیچی نمیتونستم بگم...
با تته پته گفتم:
-من..من...نتونستم بگم
آرمان موهام رو از تو صورتم کنار زد...دستاش رو دوطرف صورتم گذاشتم
این نزدیکی داشت من رو دیوونه میکرد....
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد ...قلبم دیوونه وار به سینه ام میکوبید...
چشماش رو بست...میلرزیدم...
صورتش پایین اومد وپایین اومد.... ویهوگونم رو بوسید وخیلی سریع ازم فاصله گرفت...
قلبم تند تند میزد...سرخی وحرارت صورتم رو میفهمیدم با دیدن چهره ام خنده ی نمکینی کرد
فوری از کنار درخت فرار کردم....وچشمام رو بستم ودوئیدم سمت خونه...
خیلی خودم وکنترل کرده بودم واقعا...شیرینی لحظات رو نم نم داشتم حس میکردم...
هنوزم جای اون بوسه روی صورتم میسوخت....قلبم تند تند میزد....ازش فرار کردم... تنها کسی بود که میتونست من رومسخ کنه...تنها کسی بود که انقدر دستش داشتم...تنها کسی بود که آینده ام رو باهاش میدیدم....آره من عاشق شده بودم...واین شروع یه داستان بود...برای من برای آرمان...برای ما



در اتاقمون رو باز کردم ورفتم داخل...شادی وآیدا وآیناز داشت بالش بازی میکردند...

 

روی تخت نشستم

 

آیدا بالش رو محکم کوبید تو سرم وگفت:

 

-کجایی؟

 

من-همین جا

 

آیدا-برو خودت رورنگ کن...

 

من-نه یه پروژه هست تاشنبه باید تحویلش بدم داشتم فکر میکردم طرحی که زدم کافی هست...

 

آیدا-بیخیال بابا...خوش بگذرون

 

سری تکون دادم باز فکرم پر کشید سمت آرمان....لبخندی رو لبام نقش بست وبا بچه ها به تعریف نشستیم وحدودای ساعت 3نصفه شب خوابیدیم...

 

صبح با سروصدای شهراد از خواب بیدار شدم...چشمام رو باز کردم...دیدم آیدا همچین بغلم کرده وخوابیده که انگار میخوام فرار کنم...4تایی رو تخت خوابیده بودیم..

 

صدای شهراد کل باغ رو پر کرده بود داد میزد:

 

-کله پاچه خوراش بیدارشن

 

یهو دراتاق باز شد وشهراد وآریا اومدند تو...اصلا انگار نه انگار که شاید یه بدبخت مفلوکی بد خوابیده باشه ...

 

آریا-شهراد به نظرت این ها باهم رابطه ندارند؟

 

من-خفه شو..اصلا باچه اجازه ای اومدید تو اتاقه ما؟

 

آریا-بلایی که سره خواهرم نیاوردی؟

 

من-فعلا که این من رو مثل ضریح امام رضا چسبیده...وصداش زدم..آیدا...آیدا پاشو

 

شهراد-پاشید کله پاچه بخورید..کله ی آرمان رو گذاشتیم واسه صبحونه

 

من-اه...شهراد

 

صدای خواب آلود آیدا در اومد

 

آیدا-چطونه بابا بزارید بخوابیم...

 

شادی-برید بیرون ما کله نمیخوریم کثافت ها

 

شهراد وآریا مرموز خندیدند واز اتاق رفتند بیرون
دیگه خوابم نمی اومد ولی حسش نبود که از سره جام بلند شم ...آیدا دوباره خوابش بردچشمام رو بستم که احساس کردم صدای پاورچین میاد یهو چشمام رو باز کردم ...دیدم کله ی گوسفند با اون دندون های زشتش جلومه
جیغ بنفشی کشیدم...
شهراد وآریا پوکیدند از خنده
شادی چشماش رو نیمه باز کرد وگفت:
-چته شیوا؟
که یهو بادیدن کله ی گوسفند جیغ کشید وسره جاش نیم خیز شد...
با صدای جیغ ما آیدا وآیناز هم بیدار شدند
در اتاق باز شد وآرمان سراسیمه و با چهره ی نگران جلوی در ظاهر شد که بادیدن ما نیومد داخل...
با حرص از روی تخت بلند شدم وبالشم رو کوبیدم تو سر شهراد ...
شادی-بزنش ....بزنش عوضـــــــــــــــــــی ها
آیدا هم بلند شد کمک ...آخ زدیمشون
بابا اینا هم تو چهارچوب در وایساده بودند ومیخندیدند
آخر عمو اومد وگوش شهراد وآریا رو کشید ومثل بچه ها بردشون بیرون
آیدا-یابو های عوضی...اه الان دیگه خوابم نمیبره
همه بلند شدیم وآبی به دست وصورتمون زدیم ویه کم آرایش کردم ویه شلوار کوتاه جین پوشیدم با یه تاپ قرمز ووموهام هم دمب اسبی جمع کردم واز اتاق رفتم بیرون
همه تو باغ تو آلاچیق نشسته بودند ودرحال خوردن صبحونه بودند...
درهمون لحظه ی ورود نگاه آرمان رو حس میکردم...ولی نگاهش نکردم...یه جورایی با اتفاقات دیشب ازش خجالت میکشیدم...
شهراد-شیوا کله میخوری؟
با اکراه به اون کله ی زشت خیره شدم وگفتم:
-ایـــــــــــــــــی
مامان-شیوا جان بیا اینجا بشین صبحونه ات رو بخور...مردها رو ولشون کن کله پاچه بخوردند ورو به بابا گفت:
-علی آخه اون چیه میخورید؟
بابا خندید وگفت:
-به پسرت بگو..
کنار مامان نشستم ومشغول خوردن صبحونه شدم...
سرم پایین بود یه لحظه که زیره چشمی آرمان رو نگاه کردم....داشت با همون لبخند همیشگی نگام میکرد..فوری نگاهم رو دزدیدم وبه صبحونه خوردن ادامه دادم...
بعد از صبحونه بچه ها پیشنهاد والیبال دادن ولی ذهنم خیلی مشغول بود پس قبول نکردم

روی صندلی نشستم ووالیبال بازی کردنشون رو نگاه کردم...البته همه که چه عرض کنم..فقط آرمان بود وآرمان

تاحالا به خودم اعتراف نکرده بودم که این مرد چه قدر خوشتیپه ولی بود...خوشتیپ تر از هر مرد دیگه ای بودکه تو زندگیم دیده بودم...سرگرم آرمان بودم که موبایلم زنگ خورد ...ایمان بود چند روزی نبود

گوشی رو وصل کردم

ایمان-سلام خانوم خانوم ها

من-سلام خوبی؟...

ایمان-چه خبرها؟

من-خبرها پیش شماست بی سابقه بود یه هفته خبری از من نگیری

خندید وگفت:

ایران نبودم رفته بودم استامبول

من-آو..حتما پی دوست دختر وعشق وحال دیگه؟

ایمان-چرانمیشه به تو دروغ گفت؟

من-چون من خیلی تیزم

خندید وگفت:

-چیکارها میکنی؟

من-لواسونم

ایمان-جدی ...چیکار میکنی؟

من-مردم میان لواسون چیکار؟ما هم همون کار

خندید وگفت:

-میشه تو این هفته ببینمت دلم واست تنگ شده...

من-گم شو...

ایمان-خوب مگه چیه دلم واسه دوستم تنگ شده دوستیم باهم دیگه...به ایدا هم بگو بیاد

به آیدا نگاهی کردم رو کله ی شهراد بود...

گفتم:

-حالا نمیدونم شاید اومدم

ایمان-بیا سوغاتی واست آوردم

من-واسه من آوردی؟یا باد کرده رو دستت میخواهی بدیش به من

ایمان-وای چه قدر شکاکی تو دختر...مطمئن باش مختص خودت اوردمش

خندیدم وگفتم:

-مرسی که یادم بودی...

ایمان-من همیشه به یادتم

زمزمه وار گفتم:

ارواح عمت

زد زیره خنده وگفت:

-شیوا باحال ترین دوستی بودی که تاحالا داشتم...دستم رو زود میخونی

من-از بس احمقی

ایمان-هرکی دیگه جای تو بود می بستمش به فهش ...اما شما چون خیلی نازنینی هیچی بهت نمیگم..

من-وای چه قدر تو مهربونی

ایمان-شیوا میخوام مخ یه دختر رو بزنم کمک میکنی؟

من-کی هست؟

ایمان-از این سانتی مانترال هاست...خیلی هم گند اخلاقه

من-اینکه فکر کردن نداره دیگه...گند بزن به روح وروانش اعتماد به نفسش رو ببر زیره خط فقر...البته وایسا ببینم از کدوم دوست دختراس؟

خندید وگفت:

-از همون ها که کاره یه شب رو راه میندازه

خندیدم وگفتم:

-خـــــــــــــاک تو سرت ...مرتیکه جلف

ایمان-پس من برم که به حسابش رسیدگی کنم

من-از جای من یه مشت خاک بزار رو سرش وبگو خاک تو سرت اگه خره حرفای ایمان بشی

ایمان-تو چه آتیش پاره شدی تو این یه هفته که نبودم...مگه نبینمت

من-ها مثلا میخوای چیکار کنی؟

ایمان باخنده گفت:

-هیچی فقط مثل هفته ی قبل تو ماشین غافلگیرت میکنم

تازه یادم اومد اون جریان رو گفتم:

-ای آشغاله عوضی مگه نبینمت..پدرسوخته

ایمن-پس به امید دیدار..بای بای

خندیدم وگفتم:
-گـــــــــــم شو وگوشی رو قطع کردم

با ایمان واقعا یه دوست اجتماعی بودم...هیچ حسی نسبت بهش نداشتم..با تموم دختر بازی هاش تاحالا ازش رفتار بیخود ندیده بودم وهمین باعث شده بود دوستیمون دوام پیدا کنه...بی جنبه نبود با یه خط چشم وریمل همه چیز واز کف بده..درکل دوست خوبی بود ومیشد روش حساب کرد...
مامان اومد پیشم وگفت:
-با تلفن حرف میزدی؟
من-آره اون دوستم که بهتون گفته بودم
مامان-ایمان درسته؟
من-بله
مامان سری تکون داد وپیشم نشست وگفت:
-راستی شیوا جریان این پلاکه چیه شهراد داده به آیدا؟
خندیدم که مامان گفت:
-نکنه خبریه ومن بی خبرم؟
من-فکر کنم ها ...فکرکنم...مطمئن نیستم ولی احتمالا شهراد ایدا رومیخواد...
مامان با لبخند گفت:
-جدا؟
من-فکرکنم
مامان-چه خوبه اگه اینطوری باشه..کی بهتر از آیدا!
من-آره خیلی خوب میشه...جمع دیوونه ها جمع میشه
مامان خندید وگفت:
-خدا به دادمون برسه
چند لحظه به سکوت گذشت وبه بازی والیبال بچه ها نگاه کردیم که یهو مامان گفت:
-ماشاا...آرمان خیلی خوشتیپه ها
با تصدیق حرف مامان به آرمان که درحال سرویس زدن بود نگاه کردم..
که در همون لحظه چشمش به من افتاد ویه لحظه مات من شد ولبخندی زد که همون موقع از حواس پرتی توپی که شادی به سمتش پرت کرده بود خورد تو سرش...
تپقی از خنده زدم...
مامان هم خندید وگفت:
-از دست شادی...وادامه داد...با شرکت چیکارها میکنی سختت نیست؟
من-نه کارم رو دوست دارم خیلی بهم میچسبه
مامان-آدم باید دنبال کاری بره که بهش علاقه داشته باشه...وگرنه از زندگیش لذت نمیبره
من-درسته
مامان-شیوا راستی نمیخوای جواب حمید رو بدی؟هرچند میدونم جوابت چیه...ولی فکرات رو کردی
به آرمان نگاه کردم ودرحالی که به والیبال بازیش نگاه میکردم گفتم:
-آره مطمئنم...من وحمید به درد هم نمیخوریم...دقیقا مثل زمین وآسمونیم
مامان با خنده حرفم رو تصدیق کرد ودیگه چیزی نگفت
والیبال بازی کردن بچه ها تموم شده بود همه شون متفرق شدند…زنعمو مامان رو صدا کرد ومامان مجبور شد که بره...
آیدا از دور بلند گفت:
-شیوا پس چرا امروز chet زدی؟
نگاهش اومد روی من...همون نگاهی که دنبالش میگشتم
من-حوصله ندارم...

همه رفتند تو خونه ...آفتاب شدیدا سوزان بود...ولی بعضی وقت ها خوشم میومد جلوی آفتاب داغ دراز بکشم ...مثل دیوونه ها درحالی که یه کلاه ساحلی سرم بود جلوی آفتاب نشسته بودم وچشمام رو بسته بودم...
دیگه داشتم خل میشدم...این چند وقته فکرم از سمت آرمان اونور تر نمیرفت...
یاد حرفای دیشبش افتادم"اسم نامزد خیالی من شیواست"لبخندی رو لبام نشست وبا خودم گفتم:
"چه بلایی سرم آوردی؟"
یهو صداش اومد که میگفت:
-ناقلا تنهایی جوک واسه خودت تعریف میکنی تنهایی میخندی؟
هول شدم واز حالت لم دادم نشستم..که گفت:
-جوکش رو واسه من تعریف نمیکنی؟
صدام رو صاف کردم وگفتم:
-جوکش واسه سن شما خوب نیست...!!!
آرمان-نکنه داری به قیافه ی کج وکوله ی من میخندی؟
زدم زیره خنده....آدم نمیشد...تو دلم گفتم"از دلم خبرنداری"
آرمان-آره؟
من-نه داشتم به این فکر میکردم تو وشهراد برید گدایی قیافه هاتون چه شکلی میشه..
آرمان-نمیدونم...ولی قیافه ی تو بامزه تر میشه!
باحرص نگاش کردم...چشمام رو ریز کردم ودندونام رو روی هم فشار دادم
با دیدن قیافه ام خندید
وبعد از چند لحظه گفت:
-جلو آفتاب نشین پوستت رو خراب میکنه...حیف پوستت نیست؟
بادقت نگاش کردم، نگاهش باز مثل آرمان دیشب بود...
آرمان-اینطوری نگام نکن...بی جنبه میشم ها!
فوری نگاهم رو ازش گرفتم ...ادامه داد
-شیوا من دیشب ازت جوابی نگرفتم...دیشب هم تاصبح چشم رو هم نذاشتم...نمیخوای به بی خوابی های من پایان بدی؟
سرم رو پایین انداختم وآروم گفتم:
-چطوری؟
آرمان-از خودت بپرس...
چشمام رو بستم ...نمیدونستم باید چی بگم...اعتماد به نفسم رو جمع کردم وگفتم:
-فکر میکردم خودت همه چی رو میدونی!
آرمان-چی رو؟
با سختی گفتم:
دیشب بهم گفتی که دارم دوست داشتن یه نفر رو قایم میکنم...بهم گفتی احساساتم رو سرکوب نکنم
وشرمگین خندیدم وادامه دادم:
-خودت گفتی ...من بی شیله وپیله ام...خودت گفتی میتونی از تو چشمام همه چیز رو بخونی
وسرم رو بالا گرفتم وآروم گفتم:
-خیلی راحت مغزم رو خوندی...!
یه لحظه مات نگام کرد ولی کم کم لبخند جذابی مهمون لباش شد وگفت:
-این یعنی داستان من وتو برای ما شدن یه شروع پیدا کرده؟
در حالی که لبام رو جمع کرده بودم با شرم سری به نشونه ی مثبت تکون دادم...
در حالی که از سره جاش بلند میشد تا ازکنارم رد بشه اروم گفت:
-خیلی دوست دارم شیوا
ورفت...چه قدر زود قلبم درهاش رو به سمتش باز کرد...چه قدر راحت قلبم رو مال خودش کرد...وچه آسون دل بهش باختم...
درحالی که به راه رفتنش نگاه میکردم زیره لب زمزمه وار گفتم:
تو خود عشقی که همزاده منی...... توسکوت من وفریاد منی
1ساعتی میشدکه از لواسون برگشته بودیم...بعدازظهر بود... اصلا نفهمیده بودم اون ساعت های آخر چطوری گذشته بودند...از وقتی که رسیده بودیم تو اتاقم نشسته بودم وحالا که همه چی تو دلم آروم شده بود داشتم به طرح هام رسیدگی میکردم...
وقتی که کارم با طرحام تموم شد...از خستگی رفتم تو تخت..تا یه کم استراحت کنم وخیلی زود خوابم برد
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم 7 عصر رو نشون میداد...
گوشی رو جواب دادم که صدای آیدا تو گوشی پیچید
با صدای خواب آلود گفتم:
-الو
آیدا-الو...خوابی؟خاک تو سرت ساعت 7 پاشو مراسم گدایی سره چهارراه داره شروع میشه
تقریبا خواب از سرم پرید وگفتم:
-جونه من الان حاضر میشم...تو به گداها خبر بده...
ایدا-هماهنگن..پاشو میاییم دنبالت
من-باشه
فوری از سره جام بلند شدم
شادی هم خواب بود شادی رو هم بیدار کردم ورفتم وصورتم رو شستم وآرایش کردم و موهام رو مرتب کردم وحاضر شدم واز اتاق رفتم بیرون...
میخواستم فقط قیافه ی آرمان وشهراد رو ببینم..
ولی وقتی رفتم در اتاق شهراد دیدم شهراد نیست...آرمان هم نبود..
رفتم پایین...
مامان تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود
من-مامان شهرادینا کجان؟
مامان-نیستند رفتند بیرون
من-چی؟قرار بود ساعت 7 برند گدایی
مامان خندید وگفت:
-به خاطره اون حاضر شدی؟...همون فکر کنم رفتند دنباله همین کار
من-جدی؟
بابا-شیوا جان...دوربین رو ببر حتما ازشون فیلم بگیر
خندیدم وگفتم:
-ا...چه خوب شد یادم انداختید
ومیخواستم برم بالا که دیدم شادی داره با دوربین دیجیتالی میاد پایین
شادی-امروز چه روز خوبیه واقعا...میخوام یه فیلمی از شهراد بگیرم که همیشه خاطره ی گدا بودن از ذهنش پاک نشه..
بابا خندید که همون موقع صدای زنگ اومد ...از مامان وبابا خداحافظی کردیم ورفتیم بیرون
آریا وآیدا وایناز منتظر بودند
آریا-بپرید بالا...پس گداها کجان؟
من-نمیدونم تو خونه نیستند
آیدا-نکنه فرار کردن؟
من-نمیدونم
تو ماشین نشستیم
که آریا شماره ی شهراد رو گرفت وگوشی رو گذاشت رو اسپیکر
شهراد-الو
آریا-الـــــــــــــــــــــــ ــو...کدوم گوری رفتید؟نکنه میخواهید تا آخرعمرتون نامرد صداتون کنیم؟
شهراد-زر زیادی ممنوع...من با آرمانم شما برید سره همون چهار راه من وآرمان هم الان میایم
وگوشی رو قطع کرد
راه افتادیم سمت همون چهار راه...منتظر شدیم تا بیان...حدودا یه ربع منتظر شدیم دیدیم هی خبری ازشون نیست...هرچی این طرف واون طرف رو نگاه کردیم...نبودندشماره ی آرمان رو گرفتیم خاموش بود...به شهراد زنگ زدیم رد تماس داد...
شادی-اه...کاشتمون
آیدا-غلط کردند به خدا میکشمشون
یهو من در همون لحظه چشمم افتاد به اونطرف خیابون...دیدم دوتا مرد بیریخت با لباس های پاره پوره..دارند نگاهمون میکنند وبه سمتمون میان بیشتر که دقت کردم دیدم شهراد و ارمان خودشون رو این مدلی کردند..
پوکیدم از خنده
همه چشمشون افتاد به اون 2تا زدند زیره خنده...
تازه خنده ی همه قطع شده بود که اومدند وکنارمون وایسادند
باز همه با دیدن قیافه ی اون 2تا از خنده ریسه رفتیم
آرملن یه شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود ویکی از پاچه هاش رو تا زانو جر داده بود ویه بلوز گل گلی کثیف تنش کرده بود وصورتش رو با ذغال سیاه کرده بود ودندوناش رو یکی درمیون سیاه کرده بود....موهاش هم ژولیده بود وکفش لا انگشتی پاش بود....
شهراد یه شلوار کردی قهوه ای رنگ با یه زیر پوش آبی پوشیده بود ویه عینک ته استکانی زده بود...دندوناش هم سیاه کرده بود واز اون دمپایی جلو بسته پلاستیکی ها پوشیده بود ویه کلاه مسخره از اون هایی که پیرمرد ها سرشون میذاشتند سرش بود...
اصلا انگار نه انگار مثلا تحصیل کرده های جامعه بودند...فکر کن آرمان وشهراد با اون تیریپ ها ولباس های مارک...حالا این مدلی لباس پوشیده بودند
شهراد یهو گفت:
-درد ....شما به چی میخندید اصلا نباید مارو میشناختید!
آرمان-عجب آدم هایی هستید شما باید دلتون برامون بسوزه
شادی به آدامس های توی دست آرمان اشاره کرد وگفت:
-داداش آرمان اون آدامس ها چیه تو دستت دیگه؟
آرمان-میخوام بفروشم دیگه
اریا-باید گدایی کنی..
من-عیب نداره همینش هم خوبه
آرمان بهم نگاه کرد ولبخند زد که دندوناش معلوم شد ومنفجر شدم ازخنده...الان نه تنها لبخندش جذاب نبود...وحشتناک ترین خنده ای بود که به زندگیم دیده بودم
آیدا-خوب دیگه وقت گدایی رسیده....قشنگ گدایی کنید ها..
شهراد-چسونه تو دیگه با اونش کارت نباشه
منتظر شدیم تا چراغ قرمز شد...
شهراد وآرمان رفتند سره کارشون
شادی وآیدا هم مشغول فیلم برداری نامحسوس شدند


شهراد رفت جلو و درحالی که پاش رو به حالت لنگی دنبال خودش میکشید

رفت وبا یه لنگ کثیف شیشه ی یه سوناتا رو پاک کرد وکلی کثیفش کرد

مردی که پشت فرمون بود شیشه رو داد پایین وگفت:

-آقا پاک نکن ..کثیفش کردی..اه

شهراد با یه لهجه ی مسخره گفت:

-آقا تونه خدا یه پولی به من بده خواهرکوچیکم سرطان داره میخواهیم درمانش کنیم پیل(پول) نداریم

(دوستان با عذر معذرت این یه لهجه ی من درآوردیه ...خواهشا اگه به سبک یا لهجه ی شما شباهتی داشت به شهراد خرده نگیرید...قصد مسخره کردن هیچ لهجه ای رو نداره...تموم این کلمات بر حسب اتفاق انتخاب شدند)

مرده-برو بابا شیشه رو کثیف کردی پول هم میخوای؟

شهراد-تونه خدا الان شیشه تو پاک میکنم

بعد یه کم توف پرت کرد رو شیشه ی ماشینه وپاکش کرد...گند زد رو شیشه ی ماشینه بنده دا

مرده-آقا نخواستیم...بیا این هم پول...یه پونصد تومنی داد به شهراد وگفت:...برو دستت درد نکنه

شهراد-اقا این چه قدره پونصد تومن؟بیشتر بده جانه مادرت توروخدا...آبجیم خیلی سّرّطان داره ها

مرده یه هزار تومنی دیگه هم به شهراد داد وگفت:

-برو دیگه مزاحم نشو..

شهراد-خیر ببینی ایشالله هیچ وقت سرطان نگیری

آرمان داشت به زور به یه ماشین دیگه آدامس میفروخت

آرمان-آقا بخر به جونه تو این هارو از لندن آوردم

مرده-لندن؟؟؟؟؟؟؟تو مگه لندن رفتی؟

آرمان-آقا بخر...توروخدا،جونه ننت ،یه دونه!

مرده-خیلی خوب یکی بده چه قدر میشه؟

آرمان-1000 تومن میشه

مرده-هزار تومن یه آدامس ؟چه خبره؟

(دوستان تعجب نکنید اون زمان آدامس فکر کنم تو ایران بسته ای 300 تومن بود)

آرمان-بده دیگه اقا جونه مادرت

مرده به اجبار یه 1000 تومنی به آرمان داد وشیشه رو داد بالا
شهراد باز لنگان لنگان رفت سمت یه bmwکوپه که راننده اش یه دختر بود و چند تا دختر پسر توش نشسته بودند
شهرادبا لنگش شروع کرد به پاک کردن شیشه

دختره-آقا پاک نکن گند زدی تو شیشه ماشین

شهراد-چرا آبجی تمیز شد که...آبجی تو که انقدر پولداری وسیگار هم میکشی یه کم پیل به من کمک کن...خواهرم مریضه

دختره-چشه

شهراد-سرطان داره،داره میمیره

دختره-منم باور کردم!

شهراد-توکه انقدر کلاس میای پول تو کیفت نیست به من بدی؟من خودم تو لندن درس میخونم....داروسازم

دختره بهش خندید ویه 2000 تومنی بهش داد وگفت:

-برو دیگه

شهراد-خانوم دوستات پول نمیدن؟این ها که از من گدا ترند!

دختره-ا ا ا...برو دیگه پر رو نشو

شهراد نگاهی به آرمان کرد وبلند گفت:

-غلام حسین هـــــــــــــــوی....باتون م غلام حسین

آرمان-با منی؟

شهراد-نه پس با عممم...بیا این خانومه خیلی پولداره میخواد آدامس بخره ازت

آرمان رفت اون سمت ماشین دختره وگفت:

-خواهر دمت گرم خیلی مردی...بر جانه مادرت

دختره-مّردّم؟

شهراد-این یه کم،کم داره منظورش اینه که خیلی زنی

دختره-خوب دیگه کم چرت بگید آدامسات کلش چند تومن؟شرتون کم بشه!

آرمان-پنجاه هزار تومن

دختره-چی؟سره گردنس دیگه؟

آرمان-نه سره چهار راهه....آدامس هارو از لندن آوردم آدامس شیک نیست که

دختره-اها تو هم حتما مثل دوستت اونجا داروسازی میخونی؟

آرمان-نه اون داروسازی میخونه...من خلبانم

همه دختر پسرها زدند زیره خنده

شهراد-گفتم که یه کم ،کم داره ...آبجی بخر دیگه!

دختره یه پنجاه هزار تومنی داد به آرمان وگفت:

-آدامس هاتم مال خودت فقط برو

آرمان-اوی آبجی من که گدا نیستم...چراغعلی(منظورش شهراده)گداست من ادامس میفروشم

همین طور که داشتند وراجی میکردن چراغ سبز شد ودختره گاز داد ورفت
آرمان-اوی کجا؟وایسا آدامس هات رو ببر

اومدن پیش ما وایسادن تا دوباره چراغ قرمز بشه
آریا-افرین گداهای خوبی هستید...ولی آرمان از تو بهتره...آرمان 50 تومن کاسبی کرد تو 2000 تومن خاک تو سرت
آیدا-اصلا گدایی برازنده اته شهراد ...واسه چی داری وقتت رو با درس تلف میکنی بچسب به گدایی خیرش رو ببینی...
ودوباره کل کل های شهراد وآیدا شروع شد
دوباره چراغ قرمز شد وراآرمان وشهراد دوباره رفتند سره کارشون
شهراد لنگش رو توی جوب آب خیس کرد ورفت سمته یه ماشین مدل بالا که 2تا پسر توش نشسته بودند وکلی هم تیریپ کرده بودند
شهراد شیشه ی ماشینش رو پاک کرد وخیلی کثیفش کرد
پسره شیشه رو داد پایی وگفت:
اوی عمو...چته؟درگیری؟ریدی تو شیشه ی ماشین
شهراد-آقا تونه خدا معذرت...یه کمکی به ما بکن من خودم 10 تا بچه دارم 3 تاشون سرطان دارند 2تاشون ایدز دارن 5تاشون سالمن اما نون که میخوان
پسره-یا خدا...این همه واسه چیت بود پس انداختی؟
شهراد-ای آقا...همه اشون ناخواسته بودند جونه تو،توروخدا کمک کن جون آبجیت
پسره-برو عمو...ریدی تو شیشه پول هم میخوای؟
شهراد-از این پای چلاق من خجالت بکش رحمت به 10 تا بچه ام بیاد
پسره-خوب تو هم کم فک بزن...بیا این هم پولت برو نبینمت
شهراد-آقا دستت درد نکنه الهی که خدا کمکت کنه یه زنه خوب بگیری تو هم 10تا توله پس بندازی
پسره-بــــــــــــــــــــــــ رو
آرمان داشت اون دور وبر به هرماشین یه آدامس میفروخت
آرمان-خانوم خدا خیرت بده..1000 میشه آبجی...آقا هزار... خدا خیرت بده...
شهراد-غلامحسین هــــــــــــوی کاسبی خوبه؟من هم بیام اونور؟
آرمان-کاره ماهم کساد نکن چراغعلی وایسا سره جای خودت

یه مرده آرمان رو صدا کرد وگفت:
-آقا بیا اینجا یه آدامس بده به دخترم
آرمان یه آدامس بهش داد وگفت:
-میشه2000 تومن
مرده-ای بابا الان که به اون یارو فروختی 1000 تومن
رامین-آخه به اون زورکی فروختم...همین طوری بخوای میشه دوتومن داداش... به خدا خیلی ارزونه
مرده-اصلا نخواستیم دوکون باز کردی؟
دختر بچه اش گفت:
-بابا تورو خدا بخر دیگه
مرده-بده یکی ...بیا این هم پولت...خجالت بکش...تو الان باید با این قد وبالا واسه خودت مهندس میشدی
آرمان-باشه داداش دمت گرم
باز دوباره چراغ سبز شد وآرمان وشهراد اومدند پیش ما
آرمان-شهراد دیگه بسه بریم
شهراد-بابا تازه داره خوش میگذره ببین چه قدر پول جمع کردیم....بیا دیگه نریم لندن اینجا خیلی بهتره
وای من که دیگه از خنده ترکیده بودم ودیگه حتی نمیتونستم از دل درد تکون بخورم
داشتیم همه گی میخندیدیم که باز چراغ قرمز شد وشهراد یه نگاه به چهارراه کرد وگفت:
-شیوا اون معاون شرکت بابا نیست؟
به سمتی که شهراد اشاره زد نگاه کردم وگفتم:
-چرا خودشه!
شهراد-میرم توکارش
من-بیخیال شو شهراد یه وقت بشناستت آبرومون رفته ها!
شهراد گوش ندادوبا آرمان رفتند سمت ماشین آقای صبوری که معاون شرکت بابا بود ومثل زن ها خیلی وسواسی بود...
شهراد رفت وشروع کرد روی شیشه ی جلوی ماشینش توف پرت کرد وبا لنگ پاکش کرد
آقای صبوری-آقا چرا کثافت کاری درمیاری؟نکن!
آرمان-آقا اون چراغعلی گداست اما من گدا نیستمم ترو خدا ازم آدامس بخر خیلی خوشمزه است!
آقای صبوری شیشه رو بالا داد وبی توجه به اون ها با گوشیش حرف میزد...
شهراد رفت سمت شیشه وزبونش رو چسبوند به شیشه ولیس میزد وپاک میکرد...(اه..کثافت)
آقای صبوری شیشه رو داد پایین وگفت:
-اقا برو چرا اینطوری میکنی؟
شهراد-خوب پیل میخوام دیگه خسیسه وسواسی
آقای صبوری-چی؟
شهراد-هیچی...تونه خدا کمک کن بابام ورشکست کرده یه معاون عوضی داشت که خیلی وسواسی بود ...کلاه بردارم بود مثل شمام کچل بود..
آقای صبوری-چی میگی تو؟
آرمان-هیچی آقا این یه کم،قاطی داره شما به ما کمک کم تونه خدا
آقای صبوری-چه قدر میخوای؟
شهراد-هرچی کرمته...غلامحسین چقدر میخوای؟
آرمان-چراغعلی مو که گدا نیستم مو آدامس میفروشم
آقای صبوری-حالا چقدره آدامس هات؟
آرمان-دونه ای پنجاه هزار تومن
آقای صبوری-چی؟؟؟برو آقا!
شهراد-دوباره شیشه ات رو پاک میکنما....لیس میزنم ها
آقای صبوری-باشه بابا بیا این هم پول برید فقط ترو خدا
شهراد-خوب این که پیل آدامس بید پس پیل لیس من چی میشه؟
آقای صبوری-خیلی پررویی!
شهراد-آقا یعنی چی مگه توف مفته!به منم پول بده تو خیلی پولداری پنجاه تومنم به من بده
آقای صبوری-دیگه پنجاه تومنی ندارم
شهراد-خوب از اون 100 تومنی هات بده تو که پولداری..کچل ها پولدارن
صبوری یه تراول هم به شهراد داد وگفت:
-بیا فقط تورو خدا بــــــــــــــــــــــــ ـــرو

چراغ سبز شد ودیگه شهرادینا اومدند پیش ما...خوبیش این بود که مغازه های اطراف به خاطر روز تعطیل بسته بودند وگرنه زنگ میزدند به پلیس
من-بچه ها دیگه بریم داره تابلو میشه
آریا-آره داداش بسه دیگه خیلی خوب گدایی کردی بپر بالا
شهرادبه مسخره گفت:
-من نمیام دارم کلی پول درمیارم
آیدا-گدای واقعی!
آرمان-بیا بریم دیگه...اه
آریا-ماشین آ.ردید؟
آرمان-آره تو اون کوچه پارکه...ای وای حالا من چطوری بیام خونه
شهراد-غمت نباشه بریم
سوار ماشین شدیم وبرگشتیم خونه
آیدا وشادی باز تو ماشین یه بار دیگه فیلم رو نگاه کردند وهرهر خندیدن...فقط اگه شهراد می فهمید ازش فیلم گرفتند میکشتشون
خلاصه اریا ..من وشادی رو گذاشت دم خونه ورفتند..
وقتی رفتم تو خونه .
مامان وبابا جلوی تلویزیون نشسته بودند وباهم حرف میزدند
من-سلام به همه ما اومدیم
بابا-سلام چی شد؟گدایی کردن؟
من وشادی با یادآوری قیافه ی شهراد زدیم زیره خنده
شادی-چه جورم گدایی کردن...الان فیلمش رو میزارم ببینید
مامان-از دست این شهراد
شادی دوئید بالا وusbآورد ووصل کرد به تلویزیون وفیلم رو گذاشت...
مامان که از خنده اشکش دراومده بود...بابا با صدای بلند قه قهه میزد...با دیدن صبوری بابا گفت:
-این صبوری نیست؟
من-چراخودشه
بابا خندید وگفت:
-ای شهراد پدر سوخته نگاش کن!
مامان درحالی که میخندید گفت:
-نشناخته باشتش؟
بابا-نه بابا من خودم هنوز شک دارم که این شهراده ...
همه زدیم زیره خنده که در باز شد وشهراد گفت:
-اهل خونه ما اومدیم مامان دوئید سمت راهرو وبا دیدن شهراد منفجر شد از خنده
شهراد-بابا خوشتیپ شدم؟
بابا باز زد زیره خنده...وای الان هم که یاد قیافه اش میفتم خنده ام میگیره...
با اومدن آرمان دیگه منفجر شدند...
آرمان هم باز یه دونه از اون لبخندهای وحشتناکش رو زد ورفت طبقه ی بالا

شادی فوری دوربین رو جمع کرد شهراد می فهمید..یه بلایی سرش میاورد
با خنده رفتم تو اتاقم ولباس عوض کردم...ولی با یادآوری چیزی لبخند از رولبام محو شد..
آرمان فردا میرفت...چهره ام غمگین شد...حتما خیلی دلم واسش تنگ میشد
شادی اومد تو اتاق وگفت:
-شیوا؟
من-بله
شادی-من یه فکر خیلی توپ دارم..
من-چی؟
شادی-میخوام فیلم رو بزارم تو یوتیوب
من-چی؟؟نکن شادی ..یکی شهراد رو بشناسه آبرومون رفته
شادی-آخه خوب میخوام حالش رو بگیرم...دیدی واسه همه چه قدر سوغاتی اورده بود واسه من فقط یه شلوار ورزشی آورد...تازه یه بارهم تهدیدم کرد که ازم پسش میگیره شهراد من رو دوست نداره...
من-این حرف ها دیگه چیه جوجه رنگی؟معلومه که دوستت داره
شادی-نداره..همش اذیتم میکنه من هم بخوام باهاش خوب بشم اون اذیتم میکنه...تازه امروز هم همش میگفت خواهرم سرطان داره...با تو که نبود تورو خیلی دوست داره از من خوشش نمیاد دیگه...
با خنده لپش رو کشیدم .گفتم:
-اشتباه میکنی شهراد خیلی دوستت داره...همون طوری که ایدا رو دوستش داره واذیتش میکنه
شادی که انگار چیز جدیدی پیدا کرده گفت:
-شیوا به جون خودم مطمئن شدم...دیگه شهراد آیدا رو میخواد
من-آره من هم فهمیدم..
شادی-به نظرت به ایدا چیزی بگیم؟
من-نه بزار وقتش که برسه شهراد بهش میگه ...ولش کن حالا
شادی سری تکون داد ولباساش رو درآورد..از اتاق رفتم بیرون
که دیدم آرمان با موهای خیس داره از حموم بیرون میاد....خیلی بامزه شده بود..موهاش تو صورتش ریخته بودند...با یادآوری اون یکی قیافه اش دوباره خندیدم که خندید وگفت:
-به من میخندی شیطون؟
من-آره
اومد لپم رو کشید واز کنارم رد شد...
تو سالن کنفرانس نشسته بودیم وهمه داشتند روی دیتا از طرح هاشون دفاع میکردند...

هرکردوم به نوع خودشون جالب بودند ...اما یه چیزی این وسط مشخص بود همه برای طرح هاشون از ماشین های خارجی الهام گرفته بودند حتی محسنی که تو جلسه ی قبلی گفته بود که با طرحم مخالفه

نوبت به من که رسید ...نفس عمیقی کشیدم واز سره جام بلند شدم...همه بادقت داشتند نگام میکردند

CD روبه صدیقی دادم و رفتم سمت دیتا...طرحم روی دیتا ظاهر شد

اعتماد به نفسم رو جمع کردم وشروع کردم به حرف زدن..

تو ایده ام از کاور کردن هیچ خبری نبود واقعا طرحی بود که 3 شبانه روز واسش زحمت کشیده بودم...همه چیز رو اون طور که واقعا و ذهنم اومده بود رو توضیح دادم ودلیل انتخاب طرحم رو هم واضح گفتم...صدیقی با دقت سوال میپرسید...جدی شده بود وخبری از شوخی نبود...توضیحاتم که تموم شد نشستم وبقیه شروع به حرف زدن کردند...صدیقی هم قرار شد طرح هارو بررسی کنه وبگه کدوم بهتره...

قرار بود تو جلسه ی بعدیمون رئیس های اون شرکت خودرو سازی هم حضور داشته باشند...

با ختم جلسه از سره جام بلند شدم ورفتم تو اتاقم...مهناز نیومده بود مثل اینکه مریض شده بودو مرخصی گرفته بود زنگ زدم احوالش رو پرسیدم گفت:

-مسمومیت غذایی گرفته بود

سرگرم کارهای شرکت بودم...مشغله ی فکریم خیلی زیاد بود فقط میخواستم برم خونه خسته بودم..مطمئنن وقتی میدیدمش سره حال میشدم...با بی حوصلگی شرکت رو گذروندم ...وقتی ساعت 4 شد با هیجان راه خونه رو پیش گرفتم...

ولی وقتی در حیاط رو باز کردم...همه چیز یهو فروکش کرد...ماشینش نبود...

به یادم اومد...امروز قرار بود مامان وباباش برگردند...قلبم شروع کرد تند تند زدن نکنه بدون خداحافظی رفته بود...

فوری در سالن پذیرایی رو باز کردم ورفتم داخل ،شادی وشهراد داشتند به سروکله ی هم می کوبیدند...

من-سلام

شهراد-سلام خسته نباشی شیوا خانوم

من-مرسی...

میخواستم بپرسم کجاست اما چطوری؟

ترجیح دادم برم طبقه ی بالا و خودم مسئله رو کشف کنم....باتاپ تاپ قلبم رفتم سمت اتاق شادی...در زدم صدایی نیومد

در اتاق رو باز کردم...هوری دلم ریخت چمدون هاش نبود...

با اعصاب خرد از اتاقش بیرون اومدم ورفتم تو اتاق خودم...نمیتونست بی خداحافظی بره ...با اعصاب خرد لباس عوض کردم ورفتم پایین

شادی-به جونه خودم جای داداش آرمان خیلی خالیه مگه نه شهراد؟

شهراد-آره جاش خالیه
کلافه تر شدم ورفتم تو آشپزخونه...میل به غذا خوردن نداشتم...

میخواستم دوباره برم سمت اتاقم که مامان رو دیدم داشت از پله ها پایین می اومد...
من-سلام مامان...میری سره کار؟
مامان-سلام خسته نباشی...آره مطب امروز خیلی شلوغه...از اون جا هم باید برم بیمارستان شیفتم احتمالا تا 3نصفه شب خونه نمیام...حواست به خونه باشه دخترم
من-چشم...خداحافظ
مامان-راستی خبرداری؟آرمان رفت
به سختی گفتم:
-میدونم
ورفتم تو اتاقم
خسته بودم...خستگی کار شرکت و اتفاق امروز خستگیم رو دو برابر کرده بود...
ترجیح دادم یکی دو ساعت بخوابم رفتم تو تختم وبه ثانیه نرسید که خوابم برد
وقتی از خواب بیدار شدم سره حال تر بودم...آبی به دست وصورتم زدم ورفتم تو آشپزخونه ومشغول درست کردن غذا واسه شب شدم...
مشغول قرمه سبزی بودم که صدای موبایلم دراومد...با فکر اینکه آرمانه فوری از روی میز برش داشتم...ولی آرمان نبود ایمان بود...
بی حوصله جواب دادم
من-الو سلام
ایمان-سلام خانومی عصر زیباتون به خیر
من-مرسی خوبی؟
ایمان-ما هم خوبیم..چته سره حال نیستی
من-چیزی نیست ..
ایمان-زنگ زدم ببینم اگه میای بیرون بیام دنبالت
من-نه اصلا امروز حوصله اش رو ندارم
ایمان-چرا...متوجه هستم این چندوقته یه کم رو مود همیشگی نیستی اتفاقی افتاده اگه اتفاقی افتاده بگو..من دوستتم درک میکنم
من-کمکی نمیتونی بکنی...چیز خاصی نیست
ایمان-حالا بگو شاید شد...مثل تو که کمک کردی مخ اون دختر رو بزنم
خندیدم ولی فوری لبخندم جمع شد و بعد از چند لحظه سکوت گفتم:
-ایمان بد جوری سریدم
ایمان-چه طور؟
من-بگم باور نمیکنی..
ایمان-تو بگو
تک خنده ای کردم وگفتم:
-عاشق شدم
ایمان-بــــــــــــــــــــــــ ــــــرو ...شوخی میکنی؟
من-نه جدیم
ایمان با لحن جدی گفت:
-عاشق کی؟ کی هست؟
من-دوست داداشم
ایمان-همون که اومده بود خونتون؟
من-آره
ایمان-شیوا شوخی که نمیکنی؟
من-نه....اه..ولش کن میدونستم باور نمیکنی؟
ایمان-آخه چطوری؟
من-بقیه چطوری؟من هم همون طوری
ایمان با پوزخند فت:
-جالب شد برام ببینمش که کیه؟ که بالاخره دل سنگ تورو نرم کرده
من-خودم هم اصلا نفهمیدم چی شد امروز که اومدم خونه دیدم نیستش....بی حوصله شدم
با طعنه گفت:
-آها بی حوصلگی سرکار به خاطر اونه
من-آره
ایمان-مبارکه...ایشالله
من-ایمان کسی خبر نداره ها یه موقع آیدا نفهمه که خفت میکنم... چون روت حساب کردم ونمیتونستم با کس دیگه ای در این رابطه حرف بزنم با تو حرف زدم...کسی نفهمه
ایمان-خیلی خوب...بیرون نمیای
من-نه
ایمان-خیلی خوب پس از من خداحافظ
من-خداحافظ وگوشی رو قطع کردم وباز سرگرم اشپزی شدم

جای خالیش شدیدا تو خونه حس میشد وهمین من رو بی حوصله کرده بود وباعث این شده بود که ساکت بشم رو خودم رو با کارهای مختلف سرگرم کنم
تا شب که میخواستم برم تو تخت همه اش منتظر زنگ موبایلم بودم...ولی هیچ خبری نبود وحس میکردم دارم خفه میشم...
شادی هم که هر شب کلی قبل از خواب وراجی میکرد نمیدونم چی شد که اون شب ساکت خوابید..ومن فکر کنم تا نیمه های شب بیدار بودم وبه یه نقطه خیره

مهناز-اه..چته تو شیوا کجایی؟10 بار توضیح دادم ...اصلا معلوم هست کجاسیر میکنی؟
من-مهناز جمعش کن حوصله ندارم
مهناز- میشه بپرسم مادمازل چشونه؟
من-هیچی بابا دیشب دیر خوابیدم خسته ام...
مهناز-من رو رنگ نکن نگام کن بگو چی شده؟تو به خاطر شب نخوابی این مدلی نمیشی
من-ای بابا چیزی نشده
مهناز-آره چیزی نشده...اصلا از ریختت معلومه
من-چیزی نیست بابا بیخیال
مهناز-ای بابا...چه خبرها خوش میگذره؟از داداشت چه خبر؟آرمان جون خوبن..
باز دوباره اسم آرمان اومد من اعصابم خرد شد
من-خوبن همه
شیوا-به جونه خودم خری ..تا مثل هلو بیا برو تو گلویی مثل آرمان تو خونتونه تورش نکنی؟
من-رفت
مهناز-کجا؟
من-خونشون
مهناز-اِ؟مامان وباباش برگشتند
با بی حوصلگی گفتم:
-آره
مهناز یه لحظه ساکت شد ویهو مشکوک زل زد به من وگفت:
-نکنه ناقلا به خاطر رفتن ارمان حوصله نداری
من-چی؟برو بابا
مهناز-اوره...انکار کن ولی چشمات یه چیز دیگه میگن ببو گلابی
من-چی میگی تو؟
مهناز-چند وقته؟
من-چندوقته چی؟
مهناز-چندوقته شیوا خانوم خاطر آرمان رو میخواد
من-بیخیال مهناز
مهناز-جوابه من رو بده بچه قرطی
اه لعنتی چه قدر سوژه شده بودم که مهناز هم فهمیده بودم نتونستم انکار کنم وگفتم:
-یه مدتی میشه
مهناز-به به مبارکه کی بیایم شیرینی خورون ؟
خندیدم وگفتم:
-برو بابا هنوز نه به باره نه به داره
مهناز-میشه ایشالله
هیچی نگفتم
مهناز-پاشو جمع کن پاشو جمع کن...چه عزایی گرفته نرفته اون سره دنیا که...تهرانه میبینیش دیگه
من-من چه میدونم...اون طرحه کو بیارش دوباره
مهناز خندید وطرح رو جلوم گذاشت واینبار حواسم رو دادم به کار ..

دو روزی میشد که نبود ومن حتی حوصله ی خودم هم نداشتم چه برسه به بقیه نمیدونم چرا بهم زنگ نمیزد داشتم دیوونه میشدم...خودش بهم گفته بود که دوستم داره پس چرا هیچ خبری ازش نبود؟دلتنگش بودم خیلی زیاد....
وقتی رفتم خونه مامان داشت با تلفن حرف میزد...سلامی کردم که مامان با سر جواب داد ..میخواستم بدون توجه به مکالمه اش برم تو اتاقم که با شنیدن حرفای مامان سره جام وایسادم

مامان-اختیار دارید خانوم تجریشیان...ارمان مثل شهراده واسه ی ما...فوق العاده پسر آقاییه..ایشالله خدا واستون حفظش کنه....ممنون از لطفتون لازم نیست توی زحمت بیفتید...فردا شب؟...چشم حالا که اصرار دارید حتما..خوشحال میشم ببینمتون...قربون شما ..خدانگهدار..وتلفن رو قطع کرد

با کنجکاوی گفتم:

-کی بود مامان؟

مامان-مامان آرمان بود...خانوم تجریشیان زنگ زده بود واسه فردا شب دعوتمون کنه

من-جدا؟

مامان-بله

سری تکون دادم ورفتم تو اتاقم...اتاقم باز شکل سابقش رو به خودش گرفته بود شادی برگشته بود تو اتاق خودش...

خوشحال بودم نمیدونستم...2روز بود که رفته بود...ولی حتی یه زنگ هم بهم نزده بود خیلی دلم از دستش پر بود میخواستم لباس عوض کنم که موبایلم زنگ خورد...ته کیفم بود فوری درش اوردم وبدون نگاه کردن به شماره اش گوشی رو ok کردم

من-الو

یهو صدای آرمان تو گوشی پیچید

آرمان-سلام خانومی...بعد از ظهرتون به خیر خسته ی کار نباشید

دلم از دستش پر بود... سرد گفتم:

-سلام

آرمانکه متوجه لحن سردم شده بود گفت:

-من هم خوبم تو هم خوبی

من- خوبم...خوش میگذره؟

آرمان-ای بدک نیست...چه خبرها دلت واسم تنگ نشده؟

من-نه بابا

آرمان-آی آی آی برو از دلت بپرس

ناخودآگاه خندم گرفت

که گفت:

-ولی من خیلی دلم تنگ شده

دلخور گفتم:

-حتما واسه اذیت کردنم

آرمان-نه واسه ی دیدنت

من-اگه اینطوری بود زنگ میزدی یه خداحافظی میکردی..

آرمان-من هیچ وقت از خداحافظی خوشم نمیاد...سلام کردن بیشتر میچسبه..سلام عروسک

من-سلام غلامحسین

بلند خندید وگفت:

-باز شیطون شدی...؟و یه لحظه جدی شد وادامه داد...شیوا خیلی دلم هواتو کرده خیلی

حس شیرینی دلم رو پرکرد ودر جوابش گفتم:

-خوب راستش من هم دلم واسه کل کل هامون تنگ شده

آرمان-فقط واسه کل کل هامون؟اصل کاری چی میشه پس؟

به طور بامزه ای بحث رو عوض کردم وگفتم:

-مامان وبابا خوبن؟

خندید وگفت:

-آره خوبن...وادامه داد ...فردا شب منتظرم

من-باشه

آرمان-شیوا؟

یهو از دهنم پرید –جانم؟

تک خنده ای کرد وگفت:

-دلت واسم تنگ شده نه؟

باز بحث رو عوض کردم وگفتم:

-فردا شب میبینمت

خندید وگفت:

-تنگ شده ها؟میدونم

من-پس تا فردا شب

آرمان-تنگ شده

من-فعلا خداحافظ وبا خنده گوشی رو قطع کردم که 5 دقیقه بعد smsاومد

"با اینکه میدونم خیلی دلتنگمی ولی...زیره تختت یه چیزی واست گذاشتم...امیدوارم خوشت بیاد..روز به خیر خانومی"

فوری زیره تختم رو نگاه کردم یه جعبه ی آبی رنگ بزرگ زیره تختم بود ...با ذوق بیرون کشیدمش و بازش کردم

یه پیراهن طوسی رنگ... توش بود ..با ذوق درش اوردم...جنس شلی داشت ودورش یه کمربند باریک نقره ای رنگ میخورد

تا روی شکمم شل بود واز اونجا کمربند دورش میخورد وکوتاه بود تا بالای زانوم..عالی بود تو جعبه یه چیز دیگه هم بود..یه جعبه شکل جعبه ی جواهرات...بازش کردم موزیکال بود...یه گردنبند ظریف توش بود که روش یه مروارید داشت ودورش نگین های خوشکل داشت با گوشواره ی ستش...واقعا نمیدونستم باید چی بگم عالی بودند ومیخواستم بهشsmsبزنم وازش تشکر کنم که فکر بهتری به سرم زد وبی خیال شدم...واسه بار آخر خودم رو تو آینه چک کردم...عالی شده بودم پیراهنی که آرمان واسم خریده بود رو پوشیده بودم ...با ساپورت مشکی ...علاوه بر اون جواهرات ستش ....موهام رو فر کرده بودم خیلی بهم میومد...آرایشم یه کم hotتراز همیشه بود وچهره ام رو زیبا تر کرده بود..
مانتوی مشکی رنگ کوتاهی پوشیدم چون ساپورت داشتم شلوار نپوشیدم با یه شال توسی مشکی وکفش توسی...
از اتاق بیرون رفتم
شهراد با دیدنم سوتی زد وگفت:
-اوه اوه چیکار کرده
خندیدم وگفتم:
-من حاضرم بریم؟
بابا-بریم
همه گی سوار ماشین بابا شدیم وراه افتادیم سمت خونه ی آرمانینا
بالاخره ماشین جلوی در خونشون متوقف شد... خونشون تو نیاوران بود...
بالاخره ماشین جلوی در خونه ی آرمانینا متوقف شد...شهراد چند تا بوق زد که در خونشون باز شد وشهراد ماشین رو برد داخل
نگاهی به اطراف انداختم...واقعا خیلی خونه ی خوشگلی داشتند...از در که وارد میشدی یه راه سنگی پیش روت بودی واطراف مسیربا گل های رنگارنگ که هارمونی فوق العاده ای باهم داشتند ودرخت های کوتاه ومرتب تزیین شده بودند..از اون جا که گذشتیم تازه خونه شون مشخص شد...یه خونه ی دو طبقه ی ویلایی با معماری واقعا جالب (یه چیزی بین مدرن وسبک ایرانی) جلوی خونه یه استخر بزرگ بود که اطرافش فضا سازی شده بود وبا گل های مختلف وشمشاد هایی که به شکل های مختلف در اومده بودند شکل گرفته بود...دور وبر استخر فواره هایی قرار داشت که به شکل کوزه بودند که فضا رو قشنگ تر کرده بودند ودر شب یه خنکی خاصی ایجاد کرده بودند وبا این که شب بود bubble های پایه بلند اطراف باغ ..کل باغ رو روشن کرده بودند...بگذریم به سمت خونشون رفتیم ...در ورودی خونه باز شد وخانوم وآقای متشخصی بیرون اومدند به دنبالشون آرمان...
آخ با دیدنش یعنی حس کردم رو ابرام ..چه قدر دلتنگش بودم....مدل موهاش رو عوض کرده بود یه کمشو رو صورتش ریخته بود که خوشگل تر از قبل شده بود...تی شرت اسپرت توسی رنگی تنش بود بایه شلوار جین مشکی ...خوشتیپ بود خوشتیپ تر شده بود
پدرش فوق العاده متشخص اومد جلو وبا بابا دست دادند وروبوسی کردند به من که رسید با لحن خیلی مهربونی گفت:
-سلام دخترم خیلی خوش اومدید
تو همون یه لحظه حس خیلی خوبی نسبت به این آقای مهربون پیدا کردم
مادرش هم فوق العاده خوش برخورد وبا شخصیت بود با دیدن من گفت:
-وای چه دختر خانوم ماهی...خوبی دخترم؟ خیلی خوش اومدید
وبا هم دست دادیم وآشنا شدیم
آرمان با همون لبخند جذاب همیشگی که دلم واسش ضعف میرفت نزدیکم شد وگفت:
-سلام شیوا
با هم دست دادیم وگفتم:
-سلام
دستم رو فشرد وآروم گفت:
-مرسی که اومدی...عروسک
لبخندی رو لبام جا خوش کرد که از چشماش دور نموند...

با راهنمایی مامان وباباش رفتیم داخل خونه....با دیدن خونشون دیگه واقعا تعجب کردم..اصلا فکر نمیکردم که ارمانینا انقدر ثروتمند باشند...
خونه شون دوبلکس بود پله های عریضی دو طرف سالن قرار داشت وشومینه ی خیلی شیکی وسط سالن بود..دور وبر خونه با مبل ها ووسایل لوکس تزیین شده بودند وتو خونه پر بود از فرش های ابریشم ...انگار وارد یه موزه شده بودم علاوه بر اون دور تا دور خونه با گل های لیلیوم که عاشقشون بودم تزیین شده بودن واقعا چشمگیر بود...
همه گی دور هم نشستیم که پدرش گفت:
-خوبی شهراد جان؟دلمون واست تنگ شده بود...از دفعه ی پیش که اومدیم لندن تاحالا ندیدیمت...
شهراد-من هم خوبم عمو جان...از این پسر بی معرفتت بپرس که رو من اسم گذاشته و سرش با یکی دیگه گرم شده ومیخواد من رو بپیچونه...وبا صدای دخترونه ای گفت:تف به غیرتت بیاد بی حیا
بابای آرمان خندید که مامانش گفت:
-ماشالله شهراد چه قدر بامزه اس ...وقتی کنارش میشینیم انگار 10 سال جوون تر میشیم
مامان- شما لطف دارید
آرمان-من میدیدم این دوروزه خوشحالم...امشب که دیدمت دوباره آرزو میکنم اون دو روز برگرده
شهراد-خدا حق من رو ازت بگیره که تو مردم واسم آبرو نذاشتی..وکوبید رو سینه اش وگفت:
-ای خــــــــــــــــــــدا
بابا خندید ودستی رو شونه ی شهراد گذاشت وگفت:
-بسه پسر هرجا میریم بزار یه آبرویی واسمون بمونه
همه خندیدند
مامان آرمان رو به من کرد وگفت:
-دخترم اگه میخوای لباس عوض کنی...راحت باش
لبخندی زدم وگفتم:
-ممنون
که صدا زد:
-زینت خانوم..
یه زن تقریبا میانسال اومد وگفت:
-بله خانوم...
مامان آرمان-شیواجان رو راهنمایی کن تا لباسش رو عوض کنه
زینت خانوم چشمی وگفت ومن رو به سمت یه اتاق تو طبقه ی بالا راهنمایی کرد..
لباسام رو درآوردم وخودم رو تو آینه چک کردم...وبا اعتماد به نفس برگشتم پایین...
آرمان دقیقا رو به پله ها نشسته بود با پا گذاشتن من رو پله ها لبخند عمیق وهمراه باشیطنتش روی من خیره موند...خودم رو زدم به اون راه...حالا جونه خودم تموم حواسم پیش آرمان بود ها..
رفتم وپیش مامان نشستم..مامان وشادی هم مانتو شالشون رو درآورده بودند...
مامان ومامان آرمان مشغول حرف زدن بودند
مامان آرمان بادیدن من یهو گفت:
-وای ماشالله ..چشمت نزنم شیوا جــــــــــــون...خدا حفظت کنه از زیبایی وخانومی واقعا چیزی کم نداری!
لبخند ملیحی رو لبام نشست وگفتم:
-نظر لطفتونه

سنگینی نگاه آرمان رو حس کردم...به سمت نگاهش برگشتم با نگاه جذابش تنم روگرم کرد وبا حرکت لباش گفت:
-محشر شدی
لبخندی زدم که مامان آرمان گفت:
-شیوا جون چند سالته؟
من-22... البته آبان ماه 23 ساله میشم
مامان آرمان-جدا؟درس میخونی عزیزم؟
من-بله...فوق لیسانس طراحی صنعتی
مامان آرمان-تبریک میگم...امیدوارم موفق باشی
من-ممنون
مامان-مینا جون باور کنید این دو روز که آرمان تو خونه نیست واقعا خیلی جاش خالیه..
دل هممون خیلی براش تنگ شده
مامان آرمان که فهمیده بودم اسمش میناست گفت:
-آرمان هم خیلی به شما عادت کرده باور کنید از روزی که دیدیمش همه اش از شما وجو صمیمی خانوادتون صحبت میکنه
شادی-داداش آرمان خیلی جات تو خونه خالیه...وقتی که بودی خیلی خوش میگذشت تو نقشه هام واسه شهراد کمکم کردی...نمیشه دوباره بیای من مشکلی ندارم دوباره با چش(اومد بگه الاغی که فوری عوضش کرد وگفت)شیوا جونم هم اتاق بشم
آرمان زد زیره خنده وگفت:
-شلوار ورزشی پوش من هم دلم واست تنگ شده بود
مینا جون که انگار جریان شلوار ورزشی شادی رو میدونست نگاهی به شادی انداخت که شلوار لی پاش بود وخندید
یهوشادی گفت:
-داداش آرمان اتاقت رو نشونم میدی تو اتاق من رو دیدی من هم باید اتاقت رو ببینم
ارمان خندید وگفت:
پاشو بریم تا نشونت بدم وروجک
شادی از سره جاش بلند شد که گفت:
-شیوا تونمیای؟
من-اوم...نمیدونم... باشه
واز سره جام بلند شدم...
شهراد-من هم میام
4تایی باهم رفتیم طبقه ی بالا
شادی-بیاین 20 سوالی بزاریم کدوم از این اتاق ها مال آرمانه
وشادی به اتاق روبه روش اشاره زد وگفت:
-اینجاست
شهراد-نه...کناریشه...
نگاهی به اون همه اتاق کردم وناخودآگاه رفتم سمت یکی از اتاق ها ودرش رو باز کردم...
آرمان-شیوا زد تو هدف
با تعجب نگاش کردم وبا خودم فکرکردم عجب تلپاتی قوی باهم داریم...

شادی فوری دوئید داخل اتاق وگفت:
-وای گیت درست کردی ...
رفتیم داخل ..حق با شادی بود...
دیزاین اتاقش سفید ومشکی بود وواقعا مشخص بود که اتاق یه پسره
تخت دونفره ی مشکی سمت راست اتاقش بود...بالای تختش یه عکس سفید مشکی از خودش بالای تختش زده بود که توی عکس جذاب تر از همیشه بود...روبه روی تختش یه LCDوریسیور واستیریو بود..که جلوش یه کاناپه چرم مشکی بوددر سمت چپ در ورودی اتاقش کمدهاش بودند که اون ها هم سفید مشکی بودند ...تو اتاق پر بود از ماکت هواپیماهای مختلف وته اتاقش یه میز بیلیارد گذاشته بود و لپ تاپ و وسایل دیگه اش هم روی میزمطالعه ی اتاقش بودند...نگاهم در این بین فقط به یه چیز جلب شد...عکس بچه گی آرمان که کنار تختش روی پاتختی بود...
بالبخند برش داشتم ...وای خیلی با نمک بوده ...موهاش توی عکس بلند بود و به طرز بامزه ای لپاش رو باد کرده بود وانگشتاش رو توی لپای تپلش فرو برده بود...خنده ام گرفت
آرمان اومد سمتم وبا دیدن عکس توی دستم خندید...قاب عکس های دیگه ای هم روی پاتختیش بود که عکس یه دختر پسره دیگه هم تو عکس ها بودند که شدیدا به آرمان شبیه بودند با کنجکاوی پرسیدم
-خواهر وبرادرتند؟
آرمان-آره
وگفت:
-اون آمیتیسه...اون هم داداشم آوش(آراد)
من-ایران نیستند؟
آرمان-نه آمیتیس هلنده ...آراد هم با زن وبچه اش دبی
سری تکون دادم وگفتم:
-همتون خیلی بهم شبیهید
یهو شادی گفت:
-آخ جون بیلیارد شهراد بپر مسابقه...
وتوپ هارو ردیف کرد و چوب بیلیارد رو برداشت
شهراد-آخه جوجه تورو چه به بیلیارد کنار باش..کنارباش..
شادی-جوجه عمته عوضی
شهراد-به عمه فرنگیس اصلا نمیخوره جوجه ماشه...بیشتر شبیه فیله
آرمان خندید
من-تو هم عمه فرنگیس رو دیدی؟
ارمان-آره یه بار با شهراد رفته بودیم استکهلم دیدمشون
شادی میخواست توپ روبزنه که شهراد چوب بیلیارد رو از دستش قاپید
شادی-چیکار کردی خربزه گندیده؟
ویه دونه از تو پ هارو برداشت وپرت کرد سمت شهراد که مستقیم خرد تو سره شهراد وشهراد هم که جری شده بود گذاشت دنبال شادی وشادی جیغ زد وفرار کرد وگفت:
-غلط کردم شهراد
دیگه دیوونمون کرده بودند از روزی که شهراد اومده بود تاحالا ندیده بودم یه روز دعواشون نشه...سری تکون دادم و روی صندلی میز مطالعه ی آرمان نشستم
آرمان کنارم به میز تکیه زد ویهوگفت:

-میدونی امشب خیلی ناز شدی؟

با نگاه پسر کشی بهش نگاه کردم وگفتم:

-ممنون بابت لباس ها واقعا خوشگل بودند...

یه دسته از موهام رو که تو صورتم ریخته بودند رو کنار زد وگفت:

-خودت خوشگلی که همه چیز بهت میاد...

بعضی وقت ها دوست داشتم تو نگاهش حل شم...ولی انقدر نگاهاش عمیق بود که تا عمق مغزم نفوذ میکرد وفکر میکردم الان ذهنم رو میخونه

دستام رو گرفت وخیره تو چشمام نگاه کرد آروم گفتم:

-میترسم آرمان

آرمان-از چی؟

من-از احساساتم...اولین باریه که یه اینطور حسی رو به یه مرد دارم...میترسم...عادت ندارم...

آرمان اومد تو حرفم وگفت:

-حتی اگه من کنارت باشم..!؟

جوابش رو ندادم ...مطمئنن اگه آرمان کنارم بود یه حس امنیت داشتم مثل الان مثل خیلی روزهای دیگه که پیشم بود

آرمان-حضورت آرومم میکنه ...تا وقتی که من پیشتم از هیچی نترس

من-از همین میترسم....تا الان یه دختر مستقل بودم میترسم روزی برسه که پیشم نباشی واحساس ضعف کنم...

آرمان لبخند جذابی زد وگفت:

-از کدوم روز حرف میزنی؟یه این طور روزی غیرممکنه...

لبخندی رو لبام نقش بست

آرمان ادامه داد

-من یه دانشجوام درسم تموم شده...27 سالمه...تویه این طور خانواده ای بزرگ شدم...فکرکنم تو این چند وقت هم با اخلاق های مزخرفم آشنا شدی...نا خوداگاه خنده ام گرفت

ادامه داد...من باید تا چند وقت دیگه برگردم لندن یکی دوهفته بیشتر کارم طول نمیکشه...وقتی برگردم میام وواسه ی همیشه پیش خودم نگهت میدارم...حالا شیوا دارم ازت درخواست میکنم..

با من میمونی؟

در حالی که لبام رو جمع کرده بودم نگاش کردم که خندید ونمیدونم زیر لبی چی گفت

آرمان-خانومی؟

نفس عمیقی کشیدم ودرحالی که به حرفم ایمان داشتم گفتم:
-اگه آرمان واسه همیشه سرقولش بمونه تا ته دنیا باهاش میرم
سهیلا بازدید : 291 چهارشنبه 13 شهريور 1392 زمان : 21:1 نظرات ()