close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من11
loading...

رمان شاپ

به قول یاس از چی بگم ؟ اون روزای باقی هم عذاب آور گذشت . حال جسمیم رفته رفته بهتر شد. سام حتی یه بار هم با من تماس نگرفت . منم که هیچ شماره ای ازش نداشتم . آرش باهاش صحبت کرده بود و از اونجایی که جاسوس من بود می گفت خیلی ازت پرسیده ! مخصوصا راجع به بستری شدنم . همین برام بس بود که جونی دوباره بگیرم. رفتم دیدن پدرم . بازم کلی باهاش درد و دل کردم . مادر و پدر سام هم مدام اصرار می کردن که تنها نمونم و برم پیششون . سه بار هم بهم سر زدن . یکی دو روز هم سمانه اومد پیشم . آرش هم که از خدا خواسته ، می یومد…

پروای بی پروای من11


به قول یاس از چی بگم ؟
اون روزای باقی هم عذاب آور گذشت .
حال جسمیم رفته رفته بهتر شد.
سام حتی یه بار هم با من تماس نگرفت .
منم که هیچ شماره ای ازش نداشتم .
آرش باهاش صحبت کرده بود و از اونجایی که جاسوس من بود می گفت خیلی ازت پرسیده !
مخصوصا راجع به بستری شدنم .
همین برام بس بود که جونی دوباره بگیرم.
رفتم دیدن پدرم .
بازم کلی باهاش درد و دل کردم .
مادر و پدر سام هم مدام اصرار می کردن که تنها نمونم و برم پیششون .
سه بار هم بهم سر زدن .
یکی دو روز هم سمانه اومد پیشم .
آرش هم که از خدا خواسته ، می یومد و خلاصه یکم روحیه ی افتضاحم بهتر شد .
هی الکی می گفتم دوستام میان خونمون یا من می رم !
امروز که مادر سام تماس گرفت و گفت :
_چشمت روشن که سام داره میاد .
اشک شوق بی صدا از چشمام ریخت .
خدا می دونه چقدر دلم تنگش بود !
از اونجاییکه فکر می کردن من و سام در تماسیم منم سوتی ندادم و گفتم :
_دیشب هر چی باهاش تماس گرفتم در دسترس نبود .
_آره مادر ! سخت آنتن می ده . بهم گفت عصر می رسه !
_خوشحالم کردین .
_فدات شم عزیزم . بهش گفتم من و سمانه میایم فرودگاه گفت اگه پروا هم خواست بیاد نزارین تنها بیاد باهم بیاید !
این یعنی هنوز من براش مهم بودم !
از خوشحالی تو دلم بزن بکوبی بود.
_خب پس من میام خونتون .
_زود بیا مادر . امانتی دست ما الانم زود تاریک می شه ! می بینی که از اونجا فکر تنها نیومدن تو تا فرودگاست ! من موندم این چه جوری طاقت آورده تو رو تنها بزاره بره !؟؟ هر بار زنگ می زنه می گه چرا پروا پیش شما نیست ؟ برید دنبالش . می گم مادر بچه که نیست با دوستاشه تنها نمی مونه ! بعدشم که گفت سمانه بیاد پیشت !
عه ! پس دستور سام بوده !
وای عزیزم !
بعد چند روز لبخند رو لبم اومد .
رفتم دوش گرفتم و یه مختصر آرایشی کردم.
مانتوی سفید کتونم رو که سام دوست داشت با شلوار جین سفیدم و شال و کیف سورمه ای سفیدم تن کردم.
از عطر مورد علاقه ی سام زدم و شیشه شو گذاشتم تو کیفم که مجدد تکرار کنم .
کم کسی نبود !
عشقم داشت از سفر می یومد !
تازه عظمت این واژه رو درک می کردم !
دیگه بند بند وجودم یه چیز مشترک رو فریاد می زدن و اون "سام " بود !
کفش پاشنه دار سورمه ای رو هم پا کردم و رفتم خونه ی پدری سام !
مدام چشمم به ساعت بود.
مادر هم هی می خندید و می گفت :
_چشم حسود کور ! ایشالا همیشه اینجوری بی تاب همدیگه باشید . چند روزه پسرم رفته تو اینجوری آب شدی! الان سام هم بیاد از تو بدتره !
سمانه چشمکی بهم زد و گفت :
_شرط می بندم تو فرودگاه چشمش فقط دنبال تو می گرده ! ما الکی داریم می یایم !
و من از خدا می خواستم که همینجوری باشه .
حتی اگه بدونم یکم ...
فقط یکم ته دلش هنوز منو بخواد برام بسه !
اینقدر به پاش می شینم و بهش محبت می کنم که دلش نرم بشه !
این تموم خواسته ی منه !
نهایت آرزوم !
بالاخره موعد رفتن شد .
اگه بگم صدای تپش قلبم اینقدر زیاد بود که می ترسیدم بقیه بشنون باور می کنید ؟؟
دستام می لرزید ...
پلکم گهگداری می پرید ...
و نگاهم فقط به درگاه ورودی بود .
آرش نیومده بود .
به منم می گفت نیام.
ولی مگه می تونستم ؟؟؟
با اعلام ورود مسافرین حتی بزاق دهانم خشک شد .
تعداد مسافرین زیاد نبود اما با فاصله می یومدن .
و ...
بالاخره ...
قد بلند و شونه ی پهن و مردونه شو بین همه پیدا کردم !
اونم داشت چشم می چرخوند .
ولی دنبال کی ... نمی دونم !
غزاله هم پشت سرش بود .
دیدن رقیب زیبا و دلبرم واسه منه خدای اعتماد به نفس هم سخت بود !!
سام چند قدم جلوتر می یومد و غزاله با لبخندی که زیباترش می کرد با قدم های طنازانه ، خرامان راه می اومد.
مادر سام زیر لبی گفت :
_وا این دختره با سام رفته بود؟؟؟
و اخم غلیظی کرد و به من گفت :
_تو می دونستی ؟
_بله
_پس چرا چیزی به من نگفتی ؟
_من فکر می کردم شما می دونید .
_من اگه می دونستم که چشم جفتشونو در می آوردم !
رومو برگردوندم تا دوباره سام رو پیدا کنم که دیدم در چند قدمی ما هستن .
سام نگاهش رو من زوم بود .
نه اخم کرده بود و نه می خندید .
فقط نگاه می کرد ولی نگاهش خالی نبود ...
حرف داشت ...
دوست داشتم فکر کنم از دلتنگی حرف می زنه ...
مادر راست می گفت ، سام هم لاغر شده بود !
بازم دوست داشتم فکر کنم از غم ندیدن من ...
فکر بود دیگه ...
کنتور که نداشت ...
آخ دلم می خواست بپرم تو بغلش ...
ولی می ترسیدم مقابل همه ، خصوصا اون غزاله که نمی دونم میخکوب چی چی من بود ، ضایعم کنه .
سلام بلند سام نذاشت بیشتر از این فکر کنم .
من نتونستم جواب بدم و فقط با عشق نگاش می کردم .
با وجود لاغر شدنش و ته ریش کوتاهش ، هنوزم اینقدر جذاب بود که نتونم پلک بزنم .
بهم نزدیک شد ...
بازم نزدیک تر...
من مبهوت ...
اون با چشمای قرمز بازم نزدیک تر...
و در میون ناباوری و سردرگمی من ...
منو در آغوش کشید !
محکم ...
با صلابت ...
اینقدر سفت که حس می کردم استخونام در حال شکستنه ...
ولی ترجیح می دادم بشکنه ...
اینقدر حرکتش غیر منتظره بود که حتی نتونستم منم دستم رو دور کمرش قلاب کنم ...
چشمام رو بستم و سعی کردم از این پانیه ها فقط لذت ببرم ...
خیلی بیشتر از معمول طول کشید ...
و من همین رو می خواستم ...
مهم نبود کجاییم ...
من در وجود سام گم شده بودم ...


رسیدی...
وقت تقسیم گل و بارون و آزادی...
سفر رو دست به سر کردی ...
تو قلب قصه افتادی !
رسیدی ...
موندی تا چشمات
دلیل جرات من شه
شروع و نقطه ی پایان
به حرف من معین شه ...

من از دلواپسی پرپر
تو مشت خواب و خاکستر
کلافه از شب و ترس و اسیر و گیج و ناباور...
رسیدی ...
تا درااا وا شن ...
به ریتم و کوک بی وسواس...
رسیدی تا دلم وا شه
از این دنیای با احساس !!
چقدر خوش خاطره ست اسمت ...
که اینقدر حال من خوبه ...!
کنار عطر لبخندت
نه دلشوره ست ...
نه آشبوبه !
خیالت راحت از من که
دیگه برگشتم از درد و ...
کسی اینجور منو عاشق ...
ندیده بوده قبل از تو
خیالت راحت از قصه
که پاییزش ورق خورده
به یمن بودنت عشق رو
تو فصل تازه آورده !




دهنش رو به گوشم چسبوند و آروم زمزمه کرد :
_به خاطر مامان ایناست به خودت نگیر !
یهو یخ کردم .
انگار یه سطل آب تگری رو تن داغم ریختن !
نذاشت حض ام کامل شه ...
ولی خنده ام گرفت !
واسه خاطر مامانت ایناست که اینقدر منو سفت فشار دادی ؟؟؟؟
واسه مامانت ایناست که اینهمه طولش دادی ؟؟؟؟
صدای نفسهات چی ؟؟؟؟
صدای قلبت چی ؟؟؟؟
اونو که شنیدم !
به روی خودم نیاوردم .
حقیقتش من جز نگاه کردن اصلا عکس العملی نشون نداده بودم .
حتی سلام هم نکردم .
اون بود که منو تو آغوشش کشید .
مادر و سمانه هم با سام رو بوسی کردن ولی سرد با غزاله برخورد کردن .
غزاله هم که دیگه اون لبخند ژکوند رو لبش نبود .
غزاله خانوم یک یک مساوی !
اعتماد به نفسم ناخواسته جهش کرد .
دست سام رو گرفتم و در مقابل نگاه خیره اش فقط خودمو زدم به کوچه علی چپ !
غزاله مقابل خروجی فرودگاه تاکسی گرفت و رفت .
برخوردشون با هم خیلی عادی و عاری از هر ابهامی بود اما اینم می تونست به خاطر حضور ما باشه .
نمی دونم ؟!!!!
ما هم که با راننده ی مادر اومده بودیم با همونم برگشتیم.
مادر جلو نشست و منو سمانه و سام عقب.
بوی ادکلن سام رو به ببینی می کشیدم و لذت می بردم .
تو ماشین هم چند ثانیه بعد از نشستن دستش رو تو دستم گرفتم .
واکنشی نشون نداد.
خونسرد داشت بیرون رو تماشا می کرد .
مادر برگشت و سکوت رو شکست و گفت :
_پسر گلم ! سفرت خوب بود ؟
سام یه دفعه از دنیای خودش کنده شد و رو به مادر گفت :
_آره خیلی ! هم قراردادمون اکی شد و هم خیلی خوش گذشت !
مادر خندید و گفت :
_معلومه ! واسه همینه اینقدر لاغر شدی ؟
دستپاچه گفت :
_آب و هوای اونجا بهم نمی ساخت !
مادر و سمانه باهم زدن زیر خنده ولی من دستش رو یه فشار کوچولو دادم .
_پدرت سفارش کرده مستقیم بریم خونه ی ما !
_ولی مامان من خسته ام !
_ولی نداره دیگه . از فردا استراحت کن !
سام باشه ای زیر لب گفت .
مادر دوباره گفت :
_می بینی پروا چقدر لاغر شده ؟! این طفلی رو هم می بردی ! بچه ام هلاک شد این چند روز !
سام دستش رو از دستم بیرون کشید و در حالیکه به صورتم نگاه می کرد دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و به پیشونیم بوسه ای زد و جواب داد :
_نمی شد که اونجا هی بکشونمش اینور و اونور ! مثلا به شما سپردمش !
سمانه خم شد و گفت :
_دو قاشقم به زور غذا می خوره ! حالا تحویل خودت یه هفته ای عین اولش میشه مگه نه پروا ؟
لبخندی زدم و گفتم :
_از همین امشب اشتهام باز شد.
سام نگاه عجیبی کرد و سمانه خندید .
دیگه مثل سابق دور و بر پدر سام نمی گشتم چون همه ی هوش و حواسم معطوف سام بود .
پدر سام سر میز شام به حالت اعتراضی رو به سام گفت :
_تو پروا رو چیز خورش کردی که فقط به تو توجه کنه ! آخر به هدفت رسیدی !
خندیدم و با شرمندگی گفتم :
_نه این چه حرفیه شما همیشه عزیزید !
پدر سام رو نشون داد و با لبخند مخصوصی گفت :
_ببین چه نازیم می کنه آقا ! ناز کش پیدا کرده دیگه !
آخه واقعا بار اول بود که من پیش خانواده ی سام اینقدر بهش می رسیدم .
مدام حواسم بهش بود.
خودم براش غذا کشیدم .
براش زیتون آوردم .
قبلا که ازین خبرا نبود .
خودم می نشستم عین خرس غذا می خوردم سام بود که مدام حواسش به من بود !
از قدیم می گن :
گهی زین به پشت گهی پشت به زین !
داشتیم چای می نوشیدیم و پدر و سام راجع به سفر سام و اون قرارداد کذایی صحبت می کردن که گوشی سام زنگ خورد و سام ببخشیدی گفت و رفت تو اتاق .
خون خونم رو می خورد.
تا حالا همچین چیزی ازش ندیده بودم .
اینقدر لبم رو از داخل جویدم که خون اومد.
فنجون چایی رو روی میز گذاشتم و چشم به در اتاقی دوختم که سام توش بود.
مادر تیز تر از این حرفا بود .
عین خود سام .
رد نگاهمو خوند و رو به پدر گفت :
_آخرشم پای این دختره ی جلف رو از شرکت نبریدی !
_کیو می گی ؟
_همون بازاریابه . غزاله !
_الان دیگه مدیر تبلیغات شده ! چطور مگه ؟
مادر چشم غره ای بهش رفت و رو به من گفت:
_دخترم بازم چایی می خوری بگم بیارن ؟
_نه ممنون
و بالاخره سام از اتاق بیرون اومد.
یکم بعدشم رو به من گفت :
_عزیزم من خسته ام می رم بخوابم تو هر وقت خواستی بیا !
منم از فرصت استفاده کردم و سریع بلند شدم و گفتم :
_منم خوابم می یاد . شب همگی بخیر .
همه جواب دادن و سام دست پشت کمرم گذاشت و با هم به طبقه ی بالا رفتیم .
وسط راه که از دید بقیه خارج شدیم دستش رو از پشت کمرم برداشت و پوفی کشید.
در اتاق رو باز کرد وداخل شدیم و در حالیکه دکمه ی پیرهنش رو باز می کرد گفت :
_چرا چندبار زنگ زدم گوشیت خاموش بود ؟
عه پس بهم زنگ زده بود!
_یادم رفته بود شارژش کنم خاموش شد.
ابرویی بالا داد و پیرهنش رو پرت کرد گوشه ی اتاق و رو تخت دراز کشید و دوباره بدون اینکه نگام کنه پرسید :
_غذا هم یادت می رفت بخوری ؟؟
_میل نداشتم
_واسه چی تنها می موندی تو خونه ؟ تو که نمی خواستی تنها بمونی ؟
خنده ام گرفت .
با اخم داشت بازجوئیم می کرد .
این یعنی براش مهمم !
گوشه ی تخت نشستم و آروم گفتم :
_وقتی تو نباشی تنهام ! اینو نمی خواستم !
بی خیال پوزخندی زد و پشتش رو به من کرد.
چراغ رو خاموش کردم و رو تخت دراز کشیدم .
دوست داشتم دستم رو دور کمرش بندازم .
وقتی اینقدر نزدیک بود سختم بود ازش دور بمونم .
اونم بعد از اینهمه مدت !
آروم دستمو رو کمرش انداختم که یهو با اخم برگشت و محکم گفت :
_دستتو بکش !
و دستم رو کشیدم .
این جمله اش مثل پتک تو سرم کوبیده شد .
خیلی بی رحمانه بود...
آروم اشکام رو بالشت سر می خورد .
بعد از دو هفته حتی نمی ذاشت بهش دست بزنم !
نکنه با کسی رابطه داره ؟؟؟
نکنه با غزاله ...؟؟؟؟
ناخونم رو تو گوشتم فرو کردم و به حال زار خودم اشک ریختم .
نمی دونم کی خوابم برد اما گرگ و میش بود که چشم باز کردم .
اول از همه دنبال سام گشتم .
عین بچه ای بودم که ترس نبودن مادرش رو داره !
نور مهتاب تو صورت خواستنیش افتاده بود .
چشمای بسته شم زیبا بود.
رو بدنش خم شدم و محو تماشای تک تک اجزای صورتش شدم.
چقدر نزدیک بود و دور ...
می ترسیدم لمسش کنم .
با وسوسه ی بوسیدنش مبارزه کردم .
و به دیدنش ...
همین تماشای دزدکی راضی شدم.
پتوش رو مرتب کردم و نتونستم خودمو کنترل کنم و خیلی نرم گوشه ی لبش رو بوسیدم.
شانس آوردم بیدار نشد وگرنه نمی دونستم چه جوابی بدم !
باید با این وضع سر می کردم .
به قول رضا شیری :

گریه کن بشین
عکس عشقت رو ببین
ولی جای گله نیست ...
عاشقی یعنی همین !
حق داری بهونه از هر چیزی بگیری ...
ولی حق نداری بــــــــــــــری !



صبح با صدای زنگ گوشیم چشمام باز شد .
بازم دنبال اولین چیزی که گشتم وجود سام بود.
ناامید از نبودنش با قیافه ی آویزون گوشیمو پیدا کردم و بعد از دیدن اسم الی دکمه ی اکی رو زدم .
_سلام
_سلام و زهر مار ! کدوم گوری هستی تو نکبت ؟؟ ده روزه کلاسا شروع شده ! همه بچه ها دارن می یان جز تو گشاد خان !
_شات آپ ! زنگ زدی همینو بگی ؟
_نخیر ! زنگ زدم بگم مصطفوی دهن من و سارا رو صاف کرد بس که از تو سوال کرد ! بچه هام ول نمی کنن ! استاد طارمی هم پیغام داد که جلسه ی بعدی نیومدی ، دیگه کلا این ترم زحمت به خودت ندی !
_باور کن اصلا حوصله ندارم ! شاید بیام مرخصی بگیرم !
_شما خیلی غلط زیادی می کنی ! فکر کن من بذارم ! عین آدم پاشو بیا دانشگاه تا خودم خرکشت نکردما!
_وای الی چقدر سر صبحی استرس وارد می کنی کثافت !
_حالا استرس داری می خوای بیای مرخصی رد کنی ؟؟؟ همین که گفتم ! فردا بهت زنگ می زنم عین آدم میای دنبالم با هم می ریم سر کلاس !
_نچـــــایی؟؟
_نه به جون تو !
_جون عمت عوضی ! نمی خوای قطع کنی به امید خدا ؟
_بی ذوق نکبت ! بای تا فردا !
_بای !
تا گوشی رو گذاشتم رو عسلی دوباره زنگ خورد .
به هوای اینکه طبق معمول الی یه چیز یادش رفته و دوباره زنگ زده گفتم :
_چیه دوباره ..وزو ؟
صدای جیغ بلند شاندیز از اونور خط اینقدر خوشحالم کرد که خدا می دونه !
_وای شـــــــــــــــــــــــا نی چطوری تو ؟
_خوبم عشقم ! تو چطوری ؟ بی معرفت چرا به من نگفتی پدرت برگشته ایران ؟؟
_نشد ...آخه زیاد وضعیتش نرمال نبود من کاملا شوکه بودم !
_الهی بمیرم برات ! خیلی اذیت شدین آره ؟ من تازه فهمیدم به خدا!
_از کجا فهمیدی ؟
_خالم دیشب زنگ زد گفت تو مهمونی آذین رو دیده اونم تنها !!! خاله پرسیده تنهایی چرا ؟ اونم گفته از مهرداد جدا شدم !
_اوهوم
_حالا اینجاشو گوش کن که جیگرت حال بباد !
گوشامو تیز کردم !
هر خبری راجع به آذین برام مهم بود چون دوست داشتم بکشمش !
_خاله که کنجکاو بوده می ره از یکی دیگه سوال میکنه و میفهمه که پدرتو پیچونده و با بهزاد روهم ریختن !
_اینو میدونستم خسته نباشید !
_گوش کن دیگه ! بعدش خالم میگه پس چرا با بهزاد نیومده ؟ میگن مگه خبر نداری بهزادم دو ماهی هست که تموم مال و اموال آذین رو کشیده بالا و زده به چاک !
_نـــــــــــــــــــــــه


فصل بیست و پنجم




چند قطره از روغن داغ توی ماهیتابه پاشید رو دستم.
اوف !
بار اولمه که ماهی سرخ می کنم.
سبزی پلو و ماهی شب عید !
بله ! عید نوروز تو راهه!
حتما می پرسید اینهمه مدت چی گذشت ؟!
اگه منظرتون سامه که رفتارش با من هیچ تغییری نکرده !
گهگداری که به یه حالت صورتش یا یه کلمه حرفش امیدوار می شم بلافاصله چنان ضدحالی می زنه که یعنی " خیال برت نداره"
پدرم خیلی بهتره ! به یه کلینیک دیگه انتقالش دادیم.
به کمک دکترای کلینیک و فیزیوتراپی می تونه راه بره هر چند به سختی !
می تونه صحبت کنه !یه کم تپق هم چشم گاوه !
اینم بگم که سام همچنان به پدرم سر می زنه و به کیفیت قبل هواشو داره !
از خرابی این رابطه چیزی به پدرم بروز نداده ولی گهگداری چند کلمه ای از من می گه !
آخه می دونید که جز آرش ، پدر هم جاسوس منه!
آخ گفتم آرش یادم اومد :
آرش مدام از من میخواست که با سام راجع به اون دوتا صحبت کنم ولی من قبول نکردم .
نمی خوام به خاطر لجبازی با من ، آینده این دو تا هم به هم بخوره !
آرش بینوا هم فعلا صبر کرده !
کاری که من دارم می کنم !
از خودم بخوام براتون بگم که اشکم دوباره در می آد !
همش منتظرم یه روز صبح از خواب بیدار شم و همه چی درست بشه !
لامصب این سام با هیچ کس هم حرف نمی زنه که بفهمم باید چیکار کنم !
حتی به آرش هم نمی گه !
جالبه که جلو اونم آبروداری می کنه !
آهان !
سارا رو بگم .
تو همین روزا مراسم نامزدیشه با محمد !
فقط مصطفوی رو نگفتم !
تا همین دیروز که کلاسا تعطیل شدن یه ریز از من می پرسید :
_خانوم کیایی اگه مشکلی داری که آزارت می ده به من بگو ! شاید کمکی از دستم بربیاد !
و من یه لحظه به این فکر کردم که اگه می شد سام رو یه گوشمالی اجمالی بده چی می شد !
و از این فکر همچین لبمو گاز گرفتم که سوخت !
آخه من از سام به کی گله کنم ؟؟؟؟
سام بود که گله هامو پیشش می بردم !
حالا من از سام به کی شکایت ببرم ؟؟؟؟؟!!!!!
زیر تابه رو خاموش کردم و ماهی رو تو یه ظرف شیشه ای گذاشتم !
لباسامو عوض کردم که بوی ماهی ندم !
نشستم مقابل تی وی و روشنش کردم.
جدیدا برنامه های تی وی و ماهواره هم بیخودی شده !
مثلا دارم سریال می بینم ولی همه ی حواسم به دره!
هه !
دقیق یه ماهه که دارم واسه این عید برنامه می ریزم دیروز بهم گفت که با دوستاش می خواد بره سفر !
همین !
خیلی راحت !
چقدر صبورم نه ؟؟؟؟
هیچی نگفتم فقط نگاش کردم !
ازونا که هزارتا حرف توشه !
کلید تو در چرخید.
درو باز کرد و داخل شد.
سوییچ ماشین جدیدشو آویزون کرد .
حرصی ام از این تیپای جدیدش !
یعنی دوست دارم تک تک این لباسای جدیدشو پاره کنم !
اگه با چشمای خودم نمی دیدم که دخترا چه جوری بهش آمار می دن ، یه چیزی !! ولی خودم دیدم نه یه بار صد بار !
چشمامو از عصبانیت بستم و باز کردم .
_سلام خسته نباشی !
_سلام
لباساشو با یه تاپ و شلوارک سفید و آبی نفتی تعویض کرد و بی توجه به من نشست و درحالیکه آوازی زیر لبی زمزمه می کرد پاشو رو میز گذاشت و سرش رفت تو موبایلش !
طبق معمول !
سام دیگه داری منو به لج می ندازیا !
نذار دوباره بشم همون پروای همیشگی !
یه کم خیره و با حرص نگاش کردم که سرشو بالا گرفت و خونسرد گفت :
_تلویزیون اونوره نه اینور !
دستمو مشت کردم !
نه مثل این که یه کم لازمته !
_خواستم بگم تو که داری می ری سفر من تنها می مونم ! دیدم بهتره با چند تا از همکلاسیام که دارن می رن اصفهان و شیراز همراه بشم !
حاضرم قسم بخورم که جا خورد!
اونم خیلی زیاد !
ولی به روی خودش نیاورد و مثلا به عنوان یه پیشنهاد گفت :
_می دونی اونجاها تو عید چقدر شلوغه ؟؟
_ایرادی نداره ! از تنها موندنم که بهتره !
شونه ای بالا انداخت و دوباره سرش رفت تو گوشی !
مرسی عکس العمل !!
انگار نه انگار !
قبلا گفته بود دیگه کارات به من مربوط نیستآ !
حالا این اصفهان و شیراز رو از کجات در آوردی دقیقا پرواا؟؟؟؟
داشتم از رو کاناپه بلند می شدم که یهو غافلگیرم کرد :
_راستی ! سفر من کنسل شدا !
چند ثانیه خیره نگاش کردم !
وا ! این که دیروز گفت داریم می ریم !
یهو سفرشون بهم خورد؟؟؟؟
یه لحظه یه لبخند نیمه جون نشست کنج لبم .
نکنه به خاطره اینه که من نرم ؟؟؟؟
چه ربطی داره آخه ؟
یه کلمه بگه نرو از خدا خواسته می گم چشم !
ولی ...
اون که نمی خواد مستقیم بگه !
هر چی بود یه حال خاصی شدم !
توصیفش سخته !
آخه چی بگم ؟؟؟
از این که تو این چند ماه حتی یه بار هم به سمتم نیومده ؟؟؟
یا از این که جلوی دیگران نقش بازی می کنه ؟؟؟؟
یا از محل نذاشتناش ؟؟؟
معلومه یه همچین احتمالی واسه من یه دنیا ارزش داره !!!
تو دلم بزن بکوب بود !
نه !
مثل این که جواب داد !
همینطور که شام رو می کشیدم به این عید پیش رو فکر می کردم !
به این که فرصت خوبیه !
به جای گریه و زاری باید یه کاری کنم !
آره دقیقا !
باید وارد معرکه بشم !
بسه هرچی صحنه رو واسه غزاله و امثالش خالی کردم !
نمی خوام بشینم و انتظار بکشم تا فرجی بشه !
می خوام خودم یه اتفاق رو رقم بزنم !
خودم ....



میز شام رو چیدم و این بار به جای این که مثل همیشه دعوتش کنم سر میز غذا خوری و دست آخرم بیاد غذاشو بکشه و ببره و من تنها بشینم غذا بخورم ، دو تا بشقاب غذا کشیدم و با خودم بردم سمت کاناپه و جایی که سام نشسته بود.
بشقاب رو بدون هیچ حرفی گذاشتم مقابلش و این بار قبل از این که منتظرش بشم خونسرد شروع کردم به خوردن.
سام اول به بشقاب خودش و بعدش به من و حرکت جدیدم نگاهی کرد اونم زل !
من کلا خودمو زدم به اون راه ! میدونید کجارو میگم که !؟؟ الان دیگه همه خودشون اینکاره ان !
یکم صدای تی وی رو هم زیاد کردم و با لذت کامل به برنامه ای که بار اولم بود تو زندگیم می دیدم خیره شدم .
وسطش چند بار گفتم :
_هــــــــــــوم ! چه خوشمزه شده !
و دوباره ادامه دادم !
سام خودشو جمع و جور کرد و دید اگه نخوره از دستش رفته !
اونم با اون ملچ مولوچی که من می کردم !
شروع کرد به خوردن !
دیدی پروا خانوم !!؟
همیشه راه های بهتری هم وجود داره!
شامم رو تموم کردم و در حالیکه می رفتم سمت آشپزخونه گفتم :
_اگه سیر نشدی صدام کن برات بکشم !
این یعنی من کار دارم و دیگه نمی یام بشینم عین مونگولا یه سره نگات کنم و تو محل نذاری !
رفتم تو اتاق و لب تابم رو مقابلم باز کردم.
ایمیلامو چک کردم !
فیس بوکمو چک کردم !
نمی دونم چقدر گذشته بود که دیدم اومد تو اتاق !
مثلا داشت دنبال یه چیزی می گشت !
خنده ام گرفت وحشتناک !
آخه من خودم ختم این کارام !
الان دیگه دارم تدریسش می کنم !
منم با بدجنسی کامل بیشتر کله مو کردم تو لب تاب ! انگار یه کار بسیار بسیار جدی دارم !
یه دفعه ای سرمو آوردم بالا و به سام که الکی دور خودش می چرخید گفتم :
_دنبال چیزی می گردی عزیزم ؟
با حرص نگام کرد و غافلگیرانه گفت :
_بله ! اگه اون لب تابت اجازه بده بیای کمکم پیداش می کنیم !
هه ! حسود !
لب تابم رو بستم و گذاشتم رو تخت و مقابلش ایستادم و گفتم :
_خب در خدمتم قربان ! دنبال چی می گردی شما ؟
_کابل گوشیم نیست !
_اون که تو اتاق بغلیه !
_نه من خودم گذاشتم اینجا!
بچه بلد نیست یه دروغ حسابی ام بگه!
رفتم تو اتاق کناری و کابل رو از رو میز برداشتم و به سمتش گرفتم و گفتم :
_بفرمائید ! اگه چیز دیگه ای هم هست برات پیدا کنم اگر نه که تو اینترنت کار دارم !
بدون این که نگام کنه گفت :
_یه چایی می ریختی بد نبودا !
بذار من چایی هم بریزم ببینم دیگه بهونه ات چیه ؟
فنجون چایی رو مقابلش گذاشتم و تا خواستم برم بهم نگاه کرد و گفت :
_کجا می ری ؟
_تو اتاق !
_چیکار داری تو اینترنت ؟
_دوستم قراره واسم یه ایمیل بفرسته مربوط به همین سفریه که می خوایم بریم !
خدایا منو ببخش !
تا حالا اینقدر دروغ اونم یه جا تحویل هیچ احدی نداده بودم !
_فکر نکنم بتونی بری !
یوهــــــــــــــــــــو !
بیـــــــــــــــــــــــ ژ !
هـــــــــــــــــــورا !
در حالیکه تو تک تک اعضا و جوارح بدنم ، همه ها ، عروسی بود خودمو به ناراحتی زدم و نشستم و آروم گفتم :
_چرا آخه ؟؟
_مامان اینا دعوتمون کردن باغ خانوادگیمون ! خیلی های دیگه رو هم دعوت کردن ! تو نیای شاید بهشون بر بخورره !
سری تکون دادم و گفتم :
_چند روز ؟
_نمی دونم ولی یه دو سه روزی اونجائیم دیگه !
_ببین اگه تو اینطوری فکر می کنی من سفرم رو کنسل می کنم ولی اگه بشه یه جوری تنظیمش کنیم که منم دو سه روز با دوستام برم خیلی خوب ...
نذاشت حرفم تموم شه و با اخم گفت :
_واسه من مهم نیست ! ولی واسه مامان اینا مهمه !
آخ اون اخم خوشگلت تو حلقم آقــــا !
یعنی به جون خودم خیلی خودمو کنترل کردم که نپرم اون لباشو ماچ کنم !
می میرم واسه این غد بازیاش!
یه کلام نمی گه نرو !
نمی گه عین قدیما دوست دارم با هم بریم سفر !
می گه مامانم اینا !
چقدرم که تو مامانی هستی آخه !!!!!
چقدرم که مامان بیچاره ات به ما گیر می ده !!!!!!
ولی واسه من همین یه دنیاست !
یه دنیا !
در نهایت " چشمی " گفتم و اومدم پای لب تابم که به دوستای خورزوخانم بگم سفرم کنسله !

وقتی تو هستی آسمون پر از نوره
غم از قلبم هزارون ســــــاله دوره

الهی نشکنه قلب مــن و تــــــو
که هر کی عاشقه قلبش بلوره !

نگاهم کن ، نگاهم با نگاهت قــــــصه ها داره
نگاهم کن ، که چشمت قصه های آشنا داره !

برای من تو خورشیدی تو نوری
تو دریایی که سر تا پا غـــروری

بمون با من که قلب من نمیره
کنار تــــو دلـــــــــــم آروم بگیره

دلم افسانه ای جز عشـــــــق پاک مـــــــا نمی دونه
که تنها عشق اون ، افسانه ی خوبی که می مونه !

فردا صبح سال جدید آغاز می شد و من برای پدرم و برای سام عیدی گرفتم!
خیلی دلم می خواد سام بهم محبت کنه !
حالا درسته امشب یکم قمپز در کردم و لاف زدم ولی ته دلم دنبال یه گوشه ی چشم از سام هستم !
عین این بچه مدرسه ای ها که از مدرسه رفتن خوشحالن منم از این سفر دوباره با سام از همین لحظه تپش قلبم بالا رفت !

 

سهیلا بازدید : 1571 سه شنبه 05 شهريور 1392 زمان : 2:18 نظرات ()