close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من7
loading...

رمان شاپ

دو تا از دوستاي سام به همراه دوست دختراشون به ويلاي ما اومدن . هيچ كدوم رو تو عروسيمون نديده بودم ولي آدماي خونگرمي بودن و به محض ورود صداي شوخي و خنده شون فضا رو پر كرد و خيلي زود با هم صميمي شديم . بهمون تبريك گفتن و سيامك يكي از دوستاي سام كه حدودا سي ساله بود و كمي از موهاي جلوي سرش ريخته بود با حالت طنزي گفت : _خانم شما با اين دوست ما چيكار كردي كه عين اين زن نديده هاي عهد بوق يه هفته اي بساط عروسي رو جمع و جور كرد همچين حول شدكه يادش رفت ما رو دعوت كنه ! بعد رو كرد به سام و ادامه داد : _نه…

پروای بی پروای من7


دو تا از دوستاي سام به همراه دوست دختراشون به ويلاي ما اومدن .
هيچ كدوم رو تو عروسيمون نديده بودم ولي آدماي خونگرمي بودن و به محض ورود صداي شوخي و خنده شون فضا رو پر كرد و خيلي زود با هم صميمي شديم .
بهمون تبريك گفتن و سيامك يكي از دوستاي سام كه حدودا سي ساله بود و كمي از موهاي جلوي سرش ريخته بود با حالت طنزي گفت :
_خانم شما با اين دوست ما چيكار كردي كه عين اين زن نديده هاي عهد بوق يه هفته اي بساط عروسي رو جمع و جور كرد همچين حول شدكه يادش رفت ما رو دعوت كنه !
بعد رو كرد به سام و ادامه داد :
_نه تو واقعا خجالت نكشيدي ؟ حالا نمي شد يه هفته دندون سر اين جيگرت مي زاشتي نگن اين پسره عيب و ايراد داره !؟؟
سام ابرو بالا انداخت و گفت :
_اولا"كه حتما نمي شد ديگه ! ثانيا" عيب و ايراد رو تو داري كه زن نمي گيري نه من ! ثالثا" كلا" به تو چه ؟ تو كه هيچ ،حتي صبر نكردم آرش هم برگرده !
_مگه آرش ايران نيست ؟
_نه آلمانه اتفاقا كلي هم شاكيه !
آرش دوست گرمابه گلستان سامه كه شريك كاري هم هستن ولي وقت عروسي ما آلمان بود و تقريبا روزي يكبار رو به سام زنگ مي زنه!
اون يكي دوستش كه اسمش حميد بود و هم سنهاي خود سام به نظر مي يومد گفت :
_خاك تو سر زن ذليلت !
سام با لبخندي يه وري گفت :
_بي نزاكت زن ذليل قديمي شد الان بهش مي گن مرد مهربان !
با اين حرف سام شليك خنده ي همه به هوا برخاست و دوست دختر سيامك به نام نازي ، كه دختر خونگرم و مهربوني بود گفت :
_حالا يه مرده مهربون هم پيدا مي شه شما دو تا چشم ندارين ببينيد ؟ فكر كرديد همه بايد مثل شما دو تا ، تا آخر عمر عزب العقلي بمونن ؟
[مينا دوست حميد هم در تكميل صحبت نازي گفت :
_پروا جون من جاي شما بودم پاي اين دو تا رو ( به سيامك و حميد اشاره كرد ) از زندگيم مي بريدم كه شوهرمو منحرف نكنن !
سام پا رو پا انداخت و با خنده گفت :
_من اصلا اين دو تا رو در حدي نمي بينم كه بخوام تحت تاثيرشون قرار بگيرم !
حميد با حالت تهديد آميزي گفت :
_نزار پته ات رو ، روي آب بريزمــــا !
بعد رو به من با لبخند گفت :
_پروا خانوم مي دونستين اين شوهر گرامي شما روابط عمومي خيلي قوي در گذشته داشته ؟
با لبخند گفتم :
_پسر به اين خوش تيپي معلومه كه بايد روابط گسترده اي داشته باشه !
حميد با حالتي كه خيلي قيافشو مضحك مي كرد و همه رو به خنده انداخت گفت :
ميگم يه دليلي داشته اين سام ناكس يه هفته اي ازدواج كرد نگو يه فرشته پيدا كرده !
بعد سرشو جلوي سام خم كرد و ادامه داد :
_دست راستت رو بكش رو سر من بلكه يه خانوم روشن فكر هم گيره من بياد ! پروا خانوم شما يه خواهر دم بختي ،شوهر مرده اي ، مادربزرگ بيوه اي چيزي نداريد ؟
مينا به سمت حميد خيز برداشت كه حميد گفت :
خب نوكرتم ده بار گفتم يكم اروپايي فكر كن كو گوش شنوا !
مينا با اخم مصنوعي گفت :
_همينطوري كه متحجر و قديمي فكر مي كنم حريف تو نمي شم !
_يه جوري حرف مي زنيد الان پروا خانوم فكر مي كنه من چه پسر بدي ام !
سام گفت :
_جمع كن خودتو حالمونو به هم زدي !
بعد از اينكه بچه ها پذيرايي شدن ، قرار شد بريم لب دريا آتيش درست كنيم و بشينيم .
با نازي و مينا خيلي صميمي شديم و خيلي براشون جالب بود كه ما تو مدت آشنايي سه چهار هفته اي تصميم به ازدواج گرفتيم و اينا بعد از يكي دو سال دوستي هنوز هيچ تصميمي در اين زمينه نداشتن !
قدم زنون به سمت ساحل مي رفتيم و گپ مي زديم .
پسرها بساط آتيش رو فراهم كردن و همه دورتا دور آتيش نشستيم .
سام درست روبروي من بود .
حميد و مينا كنار هم و نازي و سيامك هم كنار هم نشستن .
سام گيتار رو آورده بود . سيامك گفت :
_زود باش تا فضا رمانتيكه يه چيزي بخون !
سام گيتار رو گرفت سمت من و گفت :
_اول پروا مي زنه كه سورپريزتون كنه !



دوست نداشتم ناز کنم و الکی افه بیام واسه همینم گیتار رو از دست سام گرفتم و با لبخند گفتم :
_فقط اگه سورپریز نشدین و خورد تو ذوقتون تقصیر من نیستا !
سام چشمکی زد و گفت :
_تو برو اون با من !
همه مشتاق به من نگاه می کردن . خیلی آهنگ بلدم ولی نمی دونم چرا تو اون لحظه فقط دلم می خواست این آهنگو بزنم انگار با حسم مطابقت داشت.
اصلا موسیقی یه جور زبون بی زبون آدماست که می شه ناگفته ها رو ازش دریافت کرد .
یه ملودی زیبا ساخته شادمهر عقیلی :

_ترس ...
ترسم از دست تو بوده !
برای خواستن عشقم
نیاد روزی که دیره
واسه ی خواستن عشقم ...نیاد !
ترس ...
ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم
دیگه دل ... دیگه دلسرد بشم از تو
برم و با تو نباشم !
ترسم اینه که یه روزی
روی بالم پا بزارن
واسه بدبینی و حرفات تو رو تنها بزارم !
ترس من از خنده های تلخ و بی روح تن توست
کاش بدونی دل تنهام
گمشده تو این شب توست !
ترس ...
ترسم اینه دیر بفمهمی
عشق پاک رو تو نگاهم
دیگه آرزوم نباشه
بمونیم همیشه با هم !
ترس ...

سعی کردم بدون فالشی بخونم و کوک بزنم .
قیافشون نشون می داد که خوششون اومده و نگاه تحسینگر سام این احساسم رو تایید می کرد.
وقتی دستام از حرکت ایستاد بچه ها برام دست زدند و هر کسی یه چیزی در تشویقم می گفت .
داشتن اصرار می کردن یکی دیگه بخونم که گفتم :
_دیگه نوبت سامه !
سام که ساکت نشسته بود و هیزم تو آتیش می ریخت به دادم رسید و گفت :
_اینقدر خانممو اذیت نکنید و گیتار رو از من گرفت .
مینا به پهلوی حمید سقلمه ای زد و گفت :
_یکم از دوستت یاد بگیر
حمید قیافشو مظلوم کرد و گفت :
_عزیزم من مثل این پسره ی زبون باز از این حرفا بلد نیستم ! این هی شیرین عسل بازی در میاره که مارو به جون هم بندازه فدات شم !
مینا که از قیافه ی حمید خنده اش گرفته بود گفت :
_بمیرم برات که اینقدر مظلوم واقع شدی !
سام شروع به نواختن کرد .
به مهارت دستاش تو گیتار زدن خیره بودم واقعا بی نقص می زد .
یه آهنگی رو خوند که شاید کمتر کسی واسه خوندن انتخابش کنه .
ترانه ای از محسن چاوشی که خیلی دوسش دارم ولی به نظرم سام از انتخاب این آهنگ منظورر خاصی داشت :

از خودم می پرسم
از چی نفرت داره ؟
چی ازم فهمیده ؟
که ازم بــــیزاره !
اما باز فکر می کنم
شاید اصلا نمی خواد
کسی عاشقش بشه !
کسی پا به پاش بیاد !
واسه این تنهایی
بهت اصلا نمی یاد
که مقصر باشی
تو با این زیبایی
نمی تونی از عشق
متنـــــــــــفر باشی !
شاید از من یا نه
از همـــــــه بیزاره
نمی خواد درک کنه
یکی دوسش داره
اما باز فکر می کنم
شاید این تقدیره
که داره چشماشو از
چشم من می گیره
واسه این تنهایی
بهت اصلا نمی یاد
که مقصر باشی
تو با این زیبایی
نمی تونی از عشق
متنـــــــــــــــــفر باشی !!

اگه من یه جورایی آهنگی رو که خوندم ،یواشکی به سام کنایه می زدم ، سام اینقدر موقع خوندن این ترانه ، تابلو به من نگاه های معنی دار می کرد که هر آدم مشنگی هم می تونست متوجه بشه این آهنگ رو داره به منظور خاصی و برای من می خونه !!
صدای دست زدنهای بچه ها به هوا برخاست . داشتن اصرار می کردن سام یکی دیگه هم بخونه ، از شما چه پنهون که منم دوست داشتم سام تا صبح بخونه ولی می ترسیدم دوباره یه چیزی تو مایه های قبلی بخونه بچه ها مشکوک بشن !
واسه همینم سکوت کردم .
خلاصه اینقدر گفتن که سام راضی شد و گفت :
_این یکی رو به افتخار پروا می خونم !
حمید خندید و گفت :
_نه که اون یکی رو واسه ما خوندی !!؟؟ کم مونده بود با چشات قورتش بدی !
فکر کنم حرف دل همه بود چون هر کسی در تایید حرف حمید جمله ای گفت و من و سام فقط می خندیدیم .
سام دوباره شروع کرد :

نگاه کن
من چه بی پروا ... چه بی پروا
به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن
با چه سرسختی تو این سرما
برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک
یه فصل امن و بی وحشت
برای تو که یه گلبرگ زود رنجی
یه فصل گرم و راحت ، زیر پوست نرم
برای تو که با ارزش ترین گنجی !
نگاه کن من به عشق تو
چه مجنون وار
تن یخ بسته ی پرواز رو می بوسم
بیا گرم کن منو با سرخی رگهات
من اون رگهای پر آواز رو می بوسم
تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان
تو رو پاکیزه مثل مخمل قرآن
طلوع کن
من حرارت از تو می گیرم
ظهور کن
من شهامت از تو می گیرم !
بیا
هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست
مثل ما
عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق
مثل ارابه ی نور رد بشیم با هم
نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون می رم
هراسم نیست
از این سرمای ویرانگر
برای تو ، من عاشقانه می میرم !!

و در حالیکه فکر می کردیم ترانه تموم شده این قطعه رو به شعر این آهنگ افزود و بدون اینکه نگاه از من برداره با صدای بم و مردونش خوند :

نگاه کن من چه بی پروا
چه بی پروا
برای پروای خودم می گم
هراسم نیست
ازین ترس و از این سردیت
هراسم نیست
ازین رنج و از این دوریت
برای تو
که پروا رو به من دادی
برای تو
که این عشق رو به من دادی
برای تو
من عاشقانه می مـــــــــیرم !

با جود تموم بی احساسیم ، اینقدر سورپریز و شوکه شدم که فقط با تعجب نگاش می کردم که چجوری و کی تونست این قسمت رو به این تمیزی ، به ترانه اضافه کنه و با ترانه مچش کنه !!
جدا" اینکه یکی بهت توجه کنه خیلی حس خوبیه !
بر عکس بقیه که داشتن نظر می دادن و حمید طبق معمول داشت می گفت که سام زن ذلیله ، من بی صدا و گنگ به سام نگاه می کردم.
سام هم با بقیه حرف می زد و هم حواسش به من بود.
از اون طرف آتیش و در نی نی شعله های قرمز خیلی جذاب تر شده بود .
وقتی موقعیت مناسبی گیر آورد یه چشمک دخترکش و بعدشم یه بوسه از راه دور برام فرستاد.


سرم رو به سمت نازی که داشت یه خاطره از دوره ی دانشجوئیش تعریف می کرد برگردوندم .
ولی راستش حواسم به نازی نبود.
داشتم فکر می کردم که من از ترس خوندم و سام در جواب من از بی پروایی !
دو تا جناح متفاوت !
دلم یه نخ سیگار می خواست به سام اشاره کردم .
از پاکت سیگارش یکی برام آتیش کرد و بهم داد.
نازی نزدیک گوشم گفت :
_پروا جون حیف صدات نیست که با سیگار بخوای خرابش کنی ؟
_هوای تهرون که توش نفس می کشیم دست کمی ازین نداره ، بعضی وقتا ضرر بعضی چیزا رو در ازای لذتی که داره
می شه نادیده گرفت .
نازی با مهربونی نگام کرد و گفت :
_شما زن و شوهر اعتقادات جالب و منحصر به فردی داریدا ! همیشه ما می گفتیم سام با این طرز تفکر خاصش به سختی بتونه زن بگیره ولی الان خوشحالم که می بینم مکمل همدیگه اید !
با اولین تعارف ما بچه ها قبول کردن که شب رو تو ویلای ما بمونن و صبح برگردن.
در کمال حیرت دیدم که حمید و مینا تو یه اتاق و نازی و سیامک که کم کم داشتن تو جمع همدیگرو لیس می زدن تو یه اتاق دیگه خوابیدند.
البته تو دوستای خودمم این تیپی زیاد دیده بودم ولی فکر می کردم نازی و مینا یکم بسته تر باشن که اشتباه کردم.
یکی زدم تو سر خودم و گفتم :
_تو چقدر گاگولی ! الان همه همینطورین !
البته من و سام هم امشب به خاطر شرایط پیش اومده باید کنار هم می خوابیدیم.
وقتی از دستشویی برمی گشتم در اتاق حمید و مینا باز بود و ناخواسته دیدم که مینا داشت لباسش رو از تنش در می آورد.
واقعا چرا من نمی تونم اینجوری باشم !
تازه سام شوهرمه و می دونم که دوسم داره ولی بازم برام سخته !
تو اتاق وارد شدم و در حالیکه در رو پشت سرم می بستم به عادت همیشگیم بلند گفتم :
_یا من مشکل دارم یا اینا که اینقدر اپن مایندن !!
صدای سام باعث شد از جا بپرم !
_عزیزم ! صد در صد اینا مشکل دارن نه تو ! ولی مگه رابطه ی من و تو مثل رابطه ی ایناست !؟
رو به روی من ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود !
_یه دفعه ظاهر می شیا! یه اهمی اوهومی بکن که این طوری زهره ترک نشم !
_تو اومدی تو ، من اهم اوهوم کنم !؟حالا اینو ول کن جواب منو ندادی !
_مگه تو سوال پرسیدی !
دستم رو گرفت و به سمت تخت کشوند و خودش رو لبه ی تخت نشست و منم رو لبه ی تخت روبه روش نشوند و موهامو پشت گوشم گذاشت و تو چشام نگاه کرد و گفت :
_تا حالا بهت گفته بودم خیلی خوشگلی ؟
خودم رو لوس کردم و با نیش باز گفتم :
_نه !
_خب پس الان می گم ! خیلی خوشگلی خانوم !
_میسی!
اومدم بلند شم که گفت :
_کجا هی فرار می کنی ؟
_هیچ کجا !
_می گم مگه رابطه ی من و تو مثل رابطه ی نازی و سیامک یا چه می دونم مینا و حمیده ؟؟
_نمی دونم !
_نمی دونی ؟؟؟؟؟!!!!
_یعنی منظورم اینه که خب معلومه که نیست !
_خب پس انصاف نیست که رابطمونو مقایسه کنی ! من یک درصد تا الان به چشمی که حمید و سیامک به مینا و نازی نگاه می کنن به تو نگاه نکردم !
_میدونم !
_خب حالا که میدونی و میدونم سعی کن این ترس رو از خودت دور کنی !
_سعی می کنم !
_آفرین !
_امشبم لازم نیست بری رو زمین بخوابی بیا رو تخت فقط با حفظ ..
_بعله ! با حفظ فاصله ی اسلامی ! می دونم !



صبح ، مهمونامون بعد از خوردن صبحونه و كمي گپ و گفت و قول گرفتن از ما كه به ويلاشون سري بزنيم بالاخره رفتن.
ما هم بعد از بدرقه شون رفتيم رو ايوون .
سام به ثريا خانوم گفته بود كه سماور رو بياره رو ايوون.
_يه سوالي ازت بپرسم قول مي دي كه راستش رو بگي ؟
سام كه تو حال و هواي خودش بود و سرش پايين بود يه دفعه متوجهم شد و اخم كوچيكي كرد و با نگاهي ملامت گر گفت :
_مگه تا حالا از من دروغي شنيدي ؟
_نه ! منظورم رو خوب نرسوندم راستش نمي خوام سوالم رو با رودربايستي جواب بدي !
سام با نگاه عميقش نشون داد كه منتظر سوال منه !
_نظرت راجع به گيتار زدنم چيه ؟ به نظرت اميدي بهم هست ؟
_قبلا هم بهت گفتم كه كارت خوبه !
_راستش از وقتي نواختن تو رو ديدم كاملا اعتماد به نفسم رو از دست دادم !
سام لبخند زد و دست كرد تو موهام و يكم به همشون ريخت و گفت :
_ديوونه اي ديگه ! غير از چند تا نكته ي كوچيك تقريبا عالي مي زني فقط تمرينت كمه ! در ضمن خيلي هم خوب مي خوني كوچولو ! سعي كن ترس رو از خودت دور كني ! وقتي بترسي نمي توني موزيسين خوبي بشي ، نمي توني با ديگران ارتباط برقرار كني ، نمي توني عاشق بشي ، حتي نمي توني درست زندگي كني !
مي دونستم كنايه اش به ترانه ايه كه ديروز خونم ولي نمي خواستم از بحث اصلي منحرف بشيم واسه همينم گفتم :
_ميشه الان اون چند تا اشكالاتمو بهم بگي ؟
دماغمو با انگشت فشرد و گفت :
_باشه فقط دستمزدمو مي گيرمــــــآ !
بعد يه دفعه جدي شد و گفت :
_ برو گيتار و بيار !
همينكارو كردم و ازم خواست يه چيزي دلبخواهي بزنم.
غير از نكته هايي كه بهم يادآوري كرد ، يه چيز ديگه هم راجع به سام دستگيرم شدو اونم اين كه به موقع اش مي تونه به شدت با جذبه و جدي باشه و از حالت قبلي خودش فاصله بگيره!
و اينكه خيلي ريز بين و بادقته ! چيزايي كه از چشم استاد خودم ،دور مونده بود و هيچ وقت متوجه نشده بوديم رو بهم گوشزد كرد.
در آخر وقتي ديد كه عين آدماي هنگ كرده نگاش مي كنم گفت :
_انتظار نداشته باش كه سريع همه ي اينارو بتوني برطرف كني ، به زمان و ممارست نياز داره چون دستت به اين مدل نواختن عادت كرده و بايد حوصله كني !
سر تكون دادم و گفتم :
_مرسي بابت راهنماييت !
دوباره از حالت قبلي اش خارج شد و لبخند يه وري مخصوصش رو زد و گونه اش رو نزديك آورد و گفت :
_دستمزدم !
_گروكشي مي كني ؟
_نه خير حقم رو مي گيرم ! همون اول گفتم مي خواستي قبول نكني !
_آخه تو نگفتي دستمزدت غيرنقديه !
_بدو ببينم ! با من بحث مي كنه !
و بوسيدمش !
جالبيش اينجا بود كه دوتامونم اخم كرده بوديم !
ما دو تا هم نوبرشو آورديم به خدا !
ولي چون هنوز كارم گيرش بود بوسش كردم وگرنه عمرناش اگه كم مي آوردم !
_مي شه خواهش كنم يه مدت كمكم كني تا بتونم مثل تو بزنم ؟
سام صورتمو بين دو دستش گرفت و با همون اخم قبلي گفت :
_ديوونه ! تو نبايد خواهش كني بايد دستور بدي !
_آخه مگه كسي هم مي تونه به تو دستور بده ؟
_غير تو هيچ كس !
_پس تا حرفت يادت نرفته ، دو تا چايي بريز كه گلومون خشك شد !
همونطور كه به سمت سماور مي رفت و سرشو تكون مي داد گفت :
_يكمم اين خجالتتو كنار بزار كه بدجوري دست و پاتو بسته !
با بدجنسي گفتم :
_باشه سعي مي كنم !
_عه !اينجوريه ؟ پس منم واسه آموزش تو دستمزد مي گيرم !
اه اينم تا مي بينه آدم لنگشه ، بامبول در مي ياره ! بچه پررو !
بقيه ي روز رو من سرگرم تمرين گيتار و سام مشغول كتاب خوندن بود.
عصر اون روز يه دوربين برداشت و از من كه روي تاب داخل حياط داشتم با كلافگي رو يه نكته كار مي كردم ، چند تا عكس انداخت !
_توام موقعيت گير اورديا ! الان اين سر و شكل من واقعا عكس انداختن هم داره !
_چشه ؟ مثل فيلسوف كوچولوها شدي دلم نيومد ازت عكس نگيرم !
_گيتارو كنار گذاشتم و با بي حوصلگي پامو زدم زمين و گفتم :
_حوصلم سر رفته ! خسته شدم ! گشنمه ! دلم يه جاي باحال مي خواد !
سام خنده اي كرد و گفت :
_پاشو ببرمت يه جاي توپ !
ناباورانه نگاش كردم چون انتظار اجابت به اين زودي نداشتم !
_جدي مي گي ؟
_آره فقط زود حاضر شو لباتو هم اونجوري غنچه نكن كه يه لقمه ي چپت مي كنما !
و خونسردانه پشتش رو كرد و از حياط وارد ويلا شد.
و واقعا هم سوار شدن تله كابين تو دل يكي از زيباترين مناطق شمال ، اونقدر سرحالم آورد كه عين بچه ها مدام بالا و پايين مي پريدم و روي پاهام بند نبودم.
بعدشم دلتون نخواد رفتيم يه رستوران سنتي با موسيقي زنده و داركباب به بدن زديم .
داركباب يه نوع كباب كه مخصوص منطقه ي آستانه ي استان گيلانه ولي الان تو خيلي از رستورانهاي شمال و حتي خطه هاي ديگه هم باب شده.
البته بنده هيچ سررشته اي در اين مورد ندارم و همه ي اين اطلاعات رو سام بهم داد.
بعد شام و قليون كشيدن ، رفتيم دور دور و تو اون مه شبهاي شمالي ، واقعا جاده گردي بهم چسبيد.
نمي دونم چقدر شيطنت كردم و حرف زدم و خنديدم ولي يادمه كه از خستگي و رخوتي كه ماشين بهم داد رو صندلي ماشين خوابم برد.
ازخدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، وقتي سام مي خواست بغلم كنه تا به منو به داخل ويلا ببره ، بيدار شده بودم ولي به روي مبارك نياوردم تا لذت اين سواري رو هم از دست ندم !
سام خيلي با احتياط واسه اين كه منو از خواب بيدار نكنه ، آروم روي تخت درازم كرد و در آخر از هرم نفسهاش احساس كردم صورتش دقيقا مقابل صورتمه ولي ضايع بود كه چشم باز كنم .
اما بر خلاف تصوري كه داشتم ، سام سراغ لبهام نرفت و پيشونيم رو بوسيد.
يادمه يه بار شانديز دوستم ، بهم گفت اوني كه لبتو مي بوسه عشقش به هوس آغشته ست ولي اوني كه پيشونيت رو مي بوسه عشقش نابه !
ولي منو چه به اين حرفا ! كلا اعتقادي به عشق ندارم ! مي دونم كه كاراي سام هم به خاطر حس مسئوليتيه كه نسبت بهم داره و شايد هم بهم عادت كرديم .. فقط همين !نه چيزي فراتر !
از رويابافي هاي دخترانه هيچ خوشم نمي ياد!
از شكست عشقي و گريه هاي بعدشم همينطور !
واسه همينم سعي كردم اون شب ، تلقي خاصي از محبت هاي سام و نگاه هاي خاصش كه تو اين چند روز عميق تر هم شده بود نكنم !
و با حسي كه مي خواست در درونم شكل بگيره به شدت مبارزه كردم و موفق هم شدم!




صبح بعد از خوردن صبحونه و حاضر شدن به سمت ویلای دوستای سام حرکت کردیم.
ویلاشون تو شهر دیگه ای بود و واسه همین یه ساعتی تو راه بودیم.
به گرمی ازمون استقبال کردن و بعد از ساعتی گپ زدن به حیاط رفتیم تا والیبال بازی کنیم .
تور بستیم و به دو گروه تقسیم شدیم .
من و سام و مینا یکطرف ، سیامک و حمید و نازی در طرف دیگه ی تور ایستادیم.
حمید و سام اسپکهای سنگینی می زدند که در اون طرف سیامک زیر توپهای سام و در اینطرف من و سام.
نمی دونم چرا سام سعی می کرد خودش توپها رو جمع کنه ؟!
و منو می فرستاد که سرویس بزنم.
ییکبار که سریع ساعدم رو زیر ضربه ی سنگین حمید گرفتم ، سام سرم داد کشید و گفت :
_مگه بهت نمی گم اسپکها رو من جمع می کنم ؟؟ ساعدت داغون میشه زیر توپهای این غول بیابونی !!
حمید با خنده گفت :
_هوی ! بی ادب چرا توهین می کنی غول بیابونی منم یا تو که دهن ما رو سرویس کردی با توپات ؟
رو به سام با اخم گفتم :
_من بار اولم نیست تو تیم همیشه پستم همینه !
سام یکم آرومتر گفت :
_عزیزم شدت ضربه ی دست مردا و زنا با هم تفاوت داره ! دستت آسیب می بینه !
با لجبازی گفتم :
_مهم نیست !
و توپ رو برداشتم و سرویس زدم .
سام با ناراحتی نگاش رو ازم گرفت .
مینا گهگداری دستش به توپ می خورد ولی من از حرص سام هر چقدر تونستم توپ گرفتم .
و به چشم غره های سام هیچ توجهی نکردم !
آخه دیگه داره به همه چی گیر می ده !!
وقتی سه بر دو برنده شدیم ،بالا و پایین پریدم و کلی هورا کشیدم .
ولی سام با قیافه ی پکر به داخل ویلا رفت .
مینا دستش رو دور کمرم انداخت و گفت :
_خیلی از انرژیت خوشم می یاد ، اهل کل کلی ! ولی هوای سام رو بیشتر داشته باش ! یکم ناراحت شد!
شونه بالا انداختم و گفتم :
_خب چیکار کنم ؟ فکر می کنه با دختر بچه ی دوازده ساله ازدواج کرده ! مدام به همه کارام گیر می ده !
_از دوست داشتن زیاده ! خوبه بهت توجه نکنه ؟ حواسش بهت نباشه ؟؟
_اوه اوه ! گفتی !! یعنی یه ثانیه از من غافل نمی شه ! رو نرده می شینم دعوام می کنه ! جلو کولر بخوابم دعوام می کنه ! می خوام بازی کنم می گه دستت درد می گیره !! وای ! خب مگه بچه ام آخه !
مینا که دیگه باهام راحت شده بود با لبخندی گفت :
_دیوونه اینا همش از عشقه ! آدم یکیو دوست داشته باشه اینجوریه ! فکر کن عین این حمید یه آدم بی خیال و بی فکر باهات ازدواج می کرد ! باور کن باید سام رو ، رو سرت بزاری حلوا حلوا کنی ! نظر نازیم همینه ها !
با اینکه با نظرش مخالف بودم ولی واسه اینکه بحث رو تمومش کنم گفتم :
_حالا از دلش در می یارم !
مینا و نازی به آشپزخونه رفتند و مشغول آشپزی شدند .
سیامک پیشنهاد داد حکم بازی کنیم .
که صدای زنگ آیفون بلند شد .
سیامک به علامت اینکه نمی دونه چه کسی می تونه باشه شونه ای بالا انداخت .
ولی با باز شدن در ، پسری خوش قیافه و خوش تیپ به همراه دو تا دختر وارد شدند.
پسر که برادر زاده ی سیامک بود وخیلی خوش سر و زبون بود از همون اول با سر و صدا با همه خوش و بش کرد .
وقتی مقابل من قرار گرفت چشاش برقی زد و تعظیم کوتاهی کرد و دستش رو پیش آورد و گفت :
_می تونم بپرسم سعادت آشنایی با چه کسی رو دارم ؟
باهاش دست دادم و خیلی خونسرد گفتم :
_پروا هستم .
_منم کسری ام و از دیدنتون خوش بختم .
بعد از کسری تازه دو تا دختر رو دیدم . یکیشون به نام سیما که برعکس کسری خیلی خجالتی بود و آروم سلام کرد .
ولی اون یکی که فیس خوبی هم داشت با نگاهی کنجکاو منو کاوید و به زور بهم سلام کرد .
کسری رو به من گفت :
_لاله دوستم و سیما دختر خاله ی لاله ست .
منم از برخرد لاله هیچ خوشم نیومد و عکس العمل خاصی انجام ندادم !
فدای سرم بشه !
ولی یه چیزی رو مخم بود و این بود که لاله بی نهایت به چشمم آشنا می یومد .
وقتی همه سر جاشون نشستن و دخترا هم لباس عوض کردن در کمال حیرت فهمیدم لاله همون دختریه که با سام تو کافه ی محل دیده بودمش !!
نمی دونم چرا یه جور خاصی شدم ولی سعی کردم انرژی منفی رو از خودم دور کنم .
ناخودآگاه به سام نگاه کردم!
دوست داشتم بدونم الان رابطه شون چیه ؟ اصلا اون موقع رابطه شون چی بوده ؟ این الان چرا با کسری اومده ؟ کسری گفت لاله دوستم !!
یعنی لاله دوست دخترم دیگه ! نگفت که سیما دوستم !
خب یعنی لاله دوست دختر کسراست ! پس اون موقع تو کافه با سام چی کار می کرد ؟
الان چرا اینجوری به سام نگاه می کنه ؟ داره قورتش می ده دختره ی پررو !
سام ولی هنوز اخماش تو هم بود کلا نه به لاله نه هیچ کس توجه نداشت و فقط گهگداری یه نیم نگاه دلخور به من می نداخت !
بعدشم سرش رفت تو موبایلش و چند ثانیه بعد هم واسه من یه پیامک اومد.
سام بود. نوشته بود : چی رو مخته که اینطوری شده قیافت ؟
تقریبا دهنم وا موند که تو این موقعیتم می فهمه که من چه حالیم !
نمی تونستم که واقعیت رو بنویسم اونوقت فکر می کرد دارم حسودی می کنم !
عمــــرا" !
نوشتم :
_اون اخمای تو !
جواب داد :
_یک درصد فکر نکن که حرفتو باور می کنم ! چون ناراحتی و اخم من واسه تو کوچکترین ارزشی نداره !
و من بازم کف کردم که این موجود رو هیچ مدله نمی شه پیچوند !
واسه همینم دیدم جواب ندم سنگین ترم !



سیامک بلند گفت :
_خوب موقعی رسیدید می خواستیم حکم بازی کنیم !
کسری با حرکتی فرز پاسور رو از دست سیامک قاپید و گفت :
پس به حکم ورق یار می کشیم.
با مهارت خاصی ورقها رو مقابل هر کسی می گذاشت و به این ترتیب سیامک و حمید یار هم ، لاله و سام یار هم و منو کسری هم با هم افتادیم.
قرار شد تیم برنده با تیم سوم بازی کنه .
و بازهم به حکم ورق قرار شد اول سام و لاله و سیمک و حمید بازی کنن و برنده شون با ما و تیمهای بازنده واسه کل جمع فالوده بستنی بگیرن.
خلاصه بازی شد و کسری گفت :
_تا شما بازی می کنید منم می رم با یارم دوپینگ کنم !
سیامک گفت :
_حاک تو سر تک خورت ! خب نمی میری وایسی همه بیان که !
کسری گفت :
_بابا دو پیک !
سام از دور به من اشاره کرد که برم کنارش بشینم !
چه دستوریم می ده آقـــــا !
رفتم کنارش رو زمین نشستم و در گوشش آروم گفتم :
_به من می گی بیام کنارت که اخماتو تماشا کنم ! خو واکن دیگه سگرمه هاتو ! می شه ؟
اونم آروم جواب داد :
_نچ !
حرصم گرفت با خشم فروخورده ای گفتم :
_خوب وانکن ! به خاطر اون روبه روییت گفتم وگرنه واسه من که فرقی نداره َ!
سام با تعجب گفت :
_روبه روییم کیه ؟
_لاله خانوم ! خیلی با حسرت به ما نگاه می کنه ! گناه داره !
فوتش رو بیرون داد و گفت :
_تحفه !
_خوبه که !
سام در حالیکه ورقهاش رو می چید نگاه پرسشگری بهم کرد و گفت :
_اون که خوبه کس دیگه اس ! حالا بی خیال ! این پسره کسری خیلی رو مخه منه ! اگه گفت بیا پیش من و این حرفا از پیش من جنب نمی خوریا !
با اینکه از فرم صحبت کردنش حرصم گرفت اما چیزی که بیشتر از اون برام مهم بود اینه که چرا کسری رو مخشه ؟
حتما واسه این که با لاله ست دیگه !
شایدم دوسش داره هنوز !
لاله که بدجور تو کفه سامه اینو هر ابلهه مشنگی می فهمه ! قیافشم که خوبه ! دوباره نگاش کردم !
نه خداییش قشنگه ! فقط این دماغش خیلی سربالاست !
حالا اینو ول کن ! خب سام که اینو می خواسته چرا با همین عروسی نکرد ؟؟
نکنه لاله ردش کرده !
هه ! بچه ایا ! لاله داره خودشو تام و جری می کنه با سام هم کلام بشه اون وقت ردش کرده ! عمرا"!
اصلا به من چه ؟ من که حسودیم نمی شه ! واسمم اهمیتی نداره !آره همینه !
سام که دید جواب ندادم در گوشم گفت :
_فهمیدی چی گفتم یا نه ؟
دیگه شورشو در آورده ها ! هر چی هیچی نمی گم هی دستور می ده !
ابرو بالا دادم و گفتم :
_من خودم می دونم باید چیکار کنم !
سام که نمی خواست کسی از بحثمون بویی ببره یه ورق انداخت پایین و در حالیکه رگ گردنش از عصبانیت ورم کرده بود دوباره آروم گفت :
_یه امروز رو لج نکن ! من اعصاب ندارم !
اهمیتی ندادم !
اعصاب نداری واسه چی اومدی مهمونی ؟ اصلا اینکه صبح خوب بود ! حالی به حالیه !
کسری کنار من رو زانو نیم خیز شد و گفت :
_هم تیمی می یای یا نه ؟
با اینکه از سام لجم گرفته بود ولی از این پسره هم خوشم نمی یومد !
_ممنون ! ترجیح می دم با هم بخوریم !
کسری لبخندی مرموز زد و با چشم و ابرو به سام اشاره کرد و گفت :
_نکنه از بغل دستیت می ترسی ؟
سام نگاه بی تفاوتی به کسری انداخت ولی با شناختی که ازش داشتم می دونستم الان دوست داره گردنشو بشکونه !
بیشتر حرصی شدم که واسه خاطر لاله الان اینجوری عصبی شده !
با لبخند گفتم :
_مگه بغل دستیم لوله خورخوره ست ؟
_پس بیا که الان یخ هایی که آوردم آب می شن !
از خدا خواسته و از لج سام بلند شدم و با کسری رو کاناپه ای چند متر اونورتر از حکم بازی کنها نشستیم.
سام از دور نگاهی بهم کرد که دروغ نگفته باشم ترسیدم ولی از اونجائیکه کلا" پرروئم ، رومو ازش گرفتم.




رو كاناپه نشستم و كسري هم با فاصله ي كمي از من نشست و گفت :
_قبلا" تو جمع بچه ها نديدمت ؟!
_همينطوره !
صداشو پايين آورد و گفت :
_ولي انصافا" دوست پسر خوش استيلي داري !
تعجب كردم كه كسري از قضيه ي ازدواج من و سام خبر نداشت ولي چون حوصله ي توضيح دادن نداشتم ، به روي خودم نياوردم و به كسري كه به صورتم دقيق شده بود تا آثار كلامش رو ببينه ، دوباره گفتم :
_همينطوره !
_ولي اين خوشگلي بيش از حدش كار دستت مي ده !
پا رو پا انداختم و گفتم :
_متوجه نمي شم !
_الان برات مي گم . مثلا خودت ! مي دونم با سام اومدي و احتمالا" خيلي هم بهش علاقه مندي ! ولي هيچ كدوم ازين دلايل باعث نشد كه من براي هم صحبتي باهات تلاش نكنم ، مي دوني چرا ؟
ه !
ولي تو دلم گفتم : از بس كه هيـــز و هولـــــي !
تو چشام مستقيم نگاه كرد و با ژستي كه احتمالا دوست دخترش كشته مرده اش بود گفت :
_به اين دليل كه بيش از حد مجاز جذابي !
و گيلاس رو به سمتم گرفت و چشمكي چاشني اش كرد.
بدون اينكه نگاش كنم ، گيلاس رو گرفتم و آروم آروم شروع به نوشيدن كردم.
سام دوباره از دور نگاهي خصمانه بهم انداخت كه معني اش اين بود : دارم برات !
ولي منم با همون خونسردي پاسخ نگاهش رو دادم :
منم دارم برات اتفاقا" !
و نگامو ازش گرفتم.
اين كسري سيريش تر از اوني بود كه فكر مي كردم دوباره گفت :
_شايد برات جالب باشه كه بدوني لاله قبل از من با سام بوده !
صداش رو اونقدر پايين آورده بود كه كسي جز من نشنوه !
_مي دونم !
_اينم مي دوني كه هنوزم لاله بدجوري دنبال سامه ؟؟
ناخنمو تو گوشتم فرو كردم و به سمتشون نگاه كردم !
سام داشت به خاطر يه خالي كه اشتباه پايين اومده بود سرش داد مي زد كه معلومه داري چيكار مي كني ؟
لاله هم با ناز گفت :
_ ساااري عزيزم ! اصلا حواسم نبود !
_وسط بازي حواست كجا بود ؟؟
ديگه بقيه حرفاشونو گوش نكردم و سرم رو به سمت كسري برگردوندم و با حرص فروخورده گفتم :
_خب كه چي ؟
_از وقتي سام رو مي شناسم بيشتر از شش ماه با كسي نمونده ، يعني استفاده اش رو مي كنه ، حال و حولشو مي كنه بعدشم به طرفش مي گه :هــــري !
چپ چپي نگاش كردم و تا خواستم جوابشو بدم گفت :
_الان مي خواي بگي كه من با بقيه فرق مي كنم و منو دوست داره و مي خوايم با هم ازدواج كنيم و مطمئنم كه منو ترك نمي كنه ولي تو بهترين حالتش سام اگرم تركت نكنه ، در آن واحد با دو سه نفر ديگه هم هست ! اينو از من داشته باش ! چون جذابه ! چون دخترا كشته مرده ي تيپ و قيافش اند و نمي زارن با يه نفر بمونه ! فهميدي ؟ حتي اگر خودشم بخواد خود دخترا راحتش نمي زارن !
از آدماي لاشخوري مثل كسري حالم به هم مي خوره !
درسته الان از سام كفريم ولي دليل نمي شه كه به يه آدم خاله زنك بفروشمش ! سام هر كي هست و هر كاري مي كنه ، به خودش مربوطه ! تا حالا كه منو اذيت نكرده و هميشه هوامو داشته ! اگرم از دستش دلخور مي شم واسه گيردادناي زيادشه ! ولي اينقدر مرد هست كه دوست دختر رفيقشو بر نزنه و نشينه دوست خودشو واسه خاطر يه دختر خراب كنه !
خداييش تو اين مدت ازش هيز بازي و عوضي بازي نديدم ! يعني اصلا همچين چيزايي تو شخصيتش نيست ! من كه زنشم ، هنوز بهم نزديك نشده و مجبورم نكرده اون وقت ... نه اصلا" ! اينهمه نامردي به سام نمي چسبه !
كسري گيلاس پر شده ام رو به دستم داد و گفت :
_به سلامتي چشاي خماري كه هرچند تظاهر مي كنه سرد و يخزده ست ، ولي زير اون سرما ، خورشيد لونه داره !
_به سلامتيه هنجره اي كه ازش حرفاي صد تا يه غاز بيرون نمي ياد !
كسري به وضوح جا خورد ولي به روي خودش نياورد كه انگار نه انگار با اونم !
تازه يه "نوش" هم گفت !
پررو !
منم به محض نوشيدن پيكم از اونجا بلند شدم چون تحمل كسري برام مشكل بود .



سري به نازي و مينا تو آشپزخونه زدم و گفتم :
_كمك نمي خوايد :
_نه عزيزم ! كار خاصي نداريم فقط برنج و سالاد درست كرديم مابقي رو از بيرون گرفتيم .
برگشتم تو جمع .
رفتم كنار سام نشستم.
هنوز بازيشون تموم نشده بود ولي آخراش بود . سام حضورم رو نديده گرفت ولي چند لحظه بعد كنار گوشم زمزمه كرد:
_خوش گذشت ؟
_آره خيلي !!! با اين رفيق وراج خاله زنكت مگه ميشه بد بگذره ؟
_ مگه بهت نگفتم نرو پيشش !؟؟ منو كه حساب نكردي ولي مي خوام بدونم واقعا دليل اينكه رفتي چي بود ؟
_نمي خواستم فكر كنن از تو مي ترسم !
سام يه جوري نگام كرد كه از صد تا فحش بدتر بود .
بالاخره بازيشون تموم شد و سام و لاله برنده شدن و سيامك و حميد با كلي جار و جنجال از رقابت كنار رفتنو منو كسري وارد رقابت شديم.
بازي آروم پيش رفت . منظورم اينه كه كسري عين موش نشسته بود و جرات وزوز نداشت !
تا اينكه سام وسط بازي به دستشويي رفت . من پاسورها رو برداشتم كه بر بزنم و پخش كنم كه كسري يه دفعه دستم رو گرفت و گفت :
_شما چرا ؟ همينكه يار مني و بهم انرژي مي دي كافيه !
و پاسور رو از دستم درآورد و خودش اينكارو كرد.
تو دلم گفتم اگه سام الان اينجا بود يه انرژي بهت مي داد كه دهنت سرويس شه !
چشم غره ي سيامك به كسري هم از چشمم دور نموند .
وقتي سام برگشت دوباره كسري ساكت شد و فقط يكبار كه به عنوان تقلب بهم چشمك زد كه گشنيز بازي كنم ،سام ديدش و سرش داد كشيد :
_تو برو خاله بازي بگم يه نفر ديگه بياد جات بازي كنه !
كسري دستاشو به علامت تسليم بالا برد و گفت :
_خب بابا ! ببخشيد.
منم از لج كسري يه خال ديگه بازي كردم تا حسابي ...نش بسوزه !
در نهايت سام و لاله پيروز نهايي رقابت شدند و حميد و كسري واسه خريدن فالوده و بستني بيرون رفتن.
بماند كه اين وسط لاله هم تا تونست عشوه خركي واسه سام اومد و حالم رو بهم زد.
من رفتم رو تراس كوچولوشون و سيگاري روشن كردم .
چند لحظه بعد سام هم اومد و با اخم كمرنگ سمت مخالف من ايستاد.
آخ لجم مي گيره اينطوري واسم قيافه مي گيره !
مقابلش ايستادم و گفتم :
_دقت كردي امروز از صبح تو قيافه اي ؟
خونسرد نگام كرد و جوابي نداد.
پوفي كشيدم و گفتم :
_الان با من قهري ؟
دود سيگارش رو بيرون داد و گفت :
_مشكل تو اينه كه اون چيزايي رو كه بايد ، درك نمي كني ! اون چيزايي كه رو نرو منه ، دقيقا" همونارو انجام مي دي !
بعد كه اعصابمو بهم مي ريزي ازم مي پرسي چرا تو قيافه ام ؟ ده بار گفتم من بچه نيستم كه قهر و آشتي كنم . ولي وقتي اعصابم خرد باشه دوست ندارم صحبت كنم !
_خب مي شه بگي من چيكار كردم كه اعصابتو خرد كردم ؟
_واقعا نمي دوني ؟
_نه !
_اون از صبح كه بهت مي گم دستت داغون مي شه ، كار خودتو مي كني ! اون از اينكه مي گم بشين پيش من ، واسه اينكه جلو اين و اون كم نياري يا شايدم منو عذاب بدي ، بازم كار خودتو مي كني ! يعني من اينقدر حق ندارم كه ازتو ،از زنم بخوام كه دنبال اون عوضي راه نيفتي ؟؟؟؟ يعني من اينقدر واسه تو ارزش ندارم كه به خاطر من يه سري كارها رو انجام ندي ؟ اونم كارهايي كه به ضرر خودتم هست ! چرا فقط رو مود اذيت كردن مني ؟ نمي بيني برام مهمي ؟؟؟ نمي فهمي داري باهام چيكار مي كني ؟
_ولي تو به من دروغ گفتي !
سيگارش رو پرت كرد تو باغچه و با اخم گفت :
_من چه دروغي به تو گفتم ؟
_تو نگفته بودي كه لاله رو دوست داشتي و از اينكه ازش جدا شدي ناراحتي!
_چـــــــــي ؟؟؟؟؟
سام چشاش گشاد شد و اخمش به خنده تبديل شد :
_چي شد كه همچين فكري كردي ؟
_تو فكر كردي من بچه ام ؟ خب تو از كسري بدت مي ياد دليلشم اينه كه لاله رو از دست تو در آورده ! و الان لاله با اونه ! چي مي خواي ازين تابلوتر !؟
سام با خنده سرش رو تكون داد و تو چشام نگاه كرد و گفت :
_كوچولو ! پس اون موقع قيافت اون جوري شده بود داشتي اين فكرا رو مي كردي و اين موضوعات رو به هم ربط مي دادي آره ؟
_نه اصلا برام مهم نيست فقط كنجكاو بودم كه تو چرا بهم دروغ گفتي ؟
_خوشگله ! من هيچ دروغي به تو نگفتم ! چون لاله يه مدت كوتاهي باهام بود بعدشم سر داستان اذيت كردناي ساناز ، حال و حوصله نداشتم و ولش كردم ! اونم با كسري كه كلا تخصصش مرده خوريه ، دوست شدن كه برام خيلي كم اهميت تر از اوني بود كه خودمم يادم رفته بود چه برسه به اينكه بخوام به تو بگم ! بعدشم من اگه لاله رو مي خواستم چرا اصلا ولش كردم ؟؟؟ آدم چيزي رو كه بالا آورده دوباره نمي خوره كه !
_راستش من نمي خواستم دخالتي كنم فقط برام سوال شده بود همــــــين !
_اتفاقا" تويي كه بايد دخالت كني ! سوال كني !
_نه گفتم كه من اينكارو نمي كنم ! ولي راستش اولش از قيافه ي لاله خوشم مي يومد فكر مي كردم بهت مي ياد ولي الان فهميدم كه حيفه تو !
موهامو پشت گوشم گذاشت و با چشاي خمارش زل زد تو چشام و گفت :
_حيف تويي كه داري ديوونم مي كني كوچولو !
تا آخراي شب اونجا بوديم و ديگه كنتاكت من و سام هم به پايان رسيد و بقيه ي روز رو خوش گذرونديم. راستش اين فرضيه ي احمقانه ام كه سام لاله رو دوست داشته هم ، باعث خنده ام شده بود .
چون تا شب سام از كنار من تكون نخورد و حتي يه نيم نگاه هم به اون ننداخت !



به ويلاي خودمون كه رسيديم حياط و باغچه خيس بود و آقا ياسر همه جا رو شسته بود.
رو پله ي دوم بودم كه پام سر خورد و داشتم سكندري مي خوردم كه سام دستمو گرفت و مانع شد .
اما در حين تماسش با ساعدم چنان درد وحشتناكي حس كردم كه جيغ ناهنجاري كشيدم .
سام دستپاچه گفت :
_چي شد ؟
با خشم نگاش كردم و گفتم :
_همون مي زاشتي زمين مي خوردم بهتر بود چون دردش از اين دردي كه تو دستم رو فشار دادي كمتر بود !
سام متعجب گفت :
_من دستتو فشار ندادم !!
رومو برگردوندم و گفتم :
_خب بابا حالا عيب نداره بحث نكن !
_مي گم من دستتو فشار ندادم !
با عصبانيت وارد اتاق شدم !
مي گم عيب نداره باز بحث مي كنه ! گيري كردمـــــا !
مانتومو در آوردم كه وارد اتاق شد و گفت :
_آستينتو بزن بالا !
_وا فازت چيه آخره شبي ؟
بزن بالا تا بهت بگم !
_مي گم واسه چي خب ؟
_شد يه بار من يه چيزي به تو بگمبگي چشم ؟
پوفي كشيدم و آستينمو در حاليكه غرغر مي كردم بالا زدم .
ساعدم رو كه ديدم ، ساكت شدم وآه از نهادم براومد !
تموم ساعدم متورم و سرخ رنگ بود .
سام انگشتش رو رو دستم زد كه گفتم :
_آخ !
سام خشمگين گفت :
_آخ و ...
معمولا مي گن : آخ و مرض ، آخ و كوفت ، آخ و درد ! ولي سام اينارو نگفت و به سقف نگاه كرد تا خشمش بخوابه و حرف بدي نزنه و دوباره نگام كرد و گفت :
_آخه من به تو چي بگم دختره ي يكدنده ي لجبازه سرتق هان ؟؟
_هيس داد نزن بيدار مي شن !
_به جهنم ! چند بار بهت گفتم اينكاروو نكن گفتي خودم مي دونم !؟ چرا اينقدر لجبازي تو ؟هان ؟؟
الا مگه چي شده ؟تا صبح درد مي كنه بعدش خوب مي شه ديگه !!
_آره فقط به خاطر حرف گوش نكردنات يه شب بايد بي خوابي بكشي ! همين !
با دلخوري روشو ازم گرفت و درحاليكه از اتاق بيرون مي رفت گفت :
_تا من برم يه پماد ويكس پيدا كنم تو لباساتو عوض كن !
مي خواستم مخالفت كنم كه از اتاق بيرون رفته بود.
اينقدر از بوي ويكس متنفرم كه حاضرم درد بكشم ولي اونو نمالم .
سريع لباسامو عوض كردم و رو تخت زير پتو چپيدم بلكه بي خيالم بشه و گير نده !
ولي زهي خيال باطل !
پتو رو از روم كنار زد و گفت :پاشو خودتو لوس نكن !
واي !
_من از بوي ويكس بدم مي ياد !
_حقته ! مي خواستي حرف گوش كني !
دوباره پتو رو كشيدم روم .
ولي سام به راحتي كاهي منو از جا بلندم كرد و نشوند روبه رويش !
از اينكه اينقدر زورش زياد بود و نمي تونستم در مقابلش مقاومت كنم بيشتر حرصي شدم !
اصلا ما دو تا بيشتر از چند ساعت نمي تونيم تو صلح و صفا باشيم .
بالاخره يه جرقه اي مي خوريم و آتيش شروع مي شه !
دستم رو بردم پشت كمرم و گفتم :
_مگه زوره !؟
_بله زوره ! دستتو بيار جلو ! آمپول كه نيست عين بچه ها مي ترسي !
_نمي ترسم !!! از بوش بدم مي ياد ! كاش آمپول بود !
اون لبخند يه وري مخصوص اومد گوشه ي لبش و گفت :
_باشه اينو برات ماليدم ، خودم برت آمپول مي زنم خوبه ؟
مي دونستم منظورش چيه واسه همينم گفتم :
_پررو !
_خيلي خب بدو دستاتو بيار جلو مثل دختر خوب !
_نمي خوام !
اومد نزديكتر و گفت :
_پروا زود باش !
_نه نه نه !
به محض اينكه نه ي آخرو گفتم ، با يه دست صورتمو گرفت و لبشو رو لبم گذاشت و خود به خود دستاي من باز شد و جلو اومد .
سام هم كنار كشيد و جدي گفت :
_ازين به بعد اگه رو حرف من حرف بزني همينكارو مي كنم !
در حاليكه داشت رو دستم پماد رو مي ماليد و من دماغم رو جمع كرده بودم گفت :
_اگرم زياد با من مخالفت كني مي فهمم
كه واسه بوسه ي من دلت تنگ شده ! البته من مشكلي ندارما !
با مشت تو بازوش كوبيدم و گفتم :
_خيلي پر روويي !!
سام خنده اش رو كنترل كرد و كارش كه تموم شد گفت :
_حالا آمپولم مي خواي يا نه !
بالشتو پرت كردم طرفش و با حرص سر جام دراز كشيدم .



فصل سيزدهم

چند روز ديگه اي رو در شمال سپري كرديم و دروغ نگم اين چند روز باقيمونده خيلي خوش گذشت چون هر روز برنامه ي خاصي داشتيم و حسابي از سفرمون لذت برديم.
به تهران كه برگشتيم به خونه ي پدر سام رفتيم و سوغاتيهاشون رو داديم و از فرداش ، سام به شركت بازگشت و زندگي روال عادي خودش رو گرفت .
فقط من بودم كه بي نهايت احساس كسالت و بي حوصلگي مي كردم و بي صبرانه منتظر نتايج كنكور بودم.
راستش هميشه آدم فعالي بودم و حداقل برنامه ي شنا و بدنسازيم ، فيكس بود .
الان نمي دونستم دقيقا بايد چيكار كنم . فقط با گيتارم سرگرم مي شدم و يكمم تلويزيون .
متاسفانه آشپزي هم بلد نبودم و هر روز غذا از رستوران سفارش مي داديم.
سام بعد از خروج از شركت به باشگاه بدنسازي مي رفت و عصر به خونه مي يومد و بعضي شبها هم، آشپزي مي كرد .
سارا و الي بالاخره اومدن پيشم.
كلي از خونه و چيدمانش تعريف كردن و الي كه اتاق سنتي رو ديد، ذوق زده گفت :
_يه قليون بچاق كه ياد دربند افتادم .
دور هم قليون كشيديم و طبق معمول از هر دري حرف زديم.
واسه نهار غذا سفارش دادم و و در حال خوردن بوديم كه الي گفت :
_پري راستي با آشپزي چيكار مي كني ؟
_پري و درد ! اسمم رو درست صدا كن !
_خاك تو سر بي لياقتت ! اكثر خواننده ها واسه پري يه ترانه اي خوندن از خداتم باشه !
_نيست ! آخه پروا چه ربطي به پري داره !؟؟
سارا گفت :
_پروا ول كن ! غلط كرد ! نگفتي آشپزيت چطوره ؟
نا اميد گفتم :
_افتضاح ! فقط يه بار تخم مرغ آب پز كردم كه اونم گند زدم!
الي متعجب گفت :
_وا ! پس چه خاكي تو سرت مي ريزي ؟
به غذاي مقابلمون اشاره كردم و گفتم :
_خدا خير بده فست فودها و رستوران ها رو !
سارا با اخم گفت :
_يعني چي ؟ هر روز كه نمي شه غذا از رستوران گرفت !
_چرا نمي شه ؟
الي رو به سارا گفت :
_حالا باز طرف اين زبون نفهمو بگير ! بيچاره ي فلك زده اين سام كه يواش يواش مي فهمه چه كلاه گشادي سرش رفته !!
_شات آپ بابا ! سام قبلا همه ي اينا رو مي دونست چون بهش گفته بودم ! مي خواست اصرار نكنه !
تا الي اومد حرف بزنه سارا دهنشو گرفت و خودش گفت :
_خيلي خب ! حالا اون پذيرفته از شعور بالاشه ! تو چيزي ازت كم نمي شه جاي بطالت وقت ، يكم آشپزي ياد بگيري ! الان اكثر پسرا هم بلدن آشپزي كنن اونوقت تو كه يه دختري ، نخير تو كه يه زن متاهلي ، هنوز نمي توني يه نيمرو درست كني ! واقعا خجالت نمي كشي ؟
با خنده گفتم :
_چرا خداييش ديگه نيمرو رو بلدم !
سارا عصباني گفت :
_ بيشعور يكم جدي باش ! زندگي قبليت تموم شد و رفت ! پدرت و آذين هم رفتن و الان تو موندي و شوهرت ! همه ي اون روزا رو به فراموشي بسپار ! اون زمان يه دختر بي مسئوليت بودي ، الان مسئوليت يه زندگي رو دوشته ! تو كه از آذين بدت مي يومد چرا روش اونو در پيش گرفتي ؟
لقمه مو قورت دادم و گفتم :
_چرت و پرت نگو ! من كجام شبيه آذينه !
ايندفعه الي گفت :
_خداييش هيچ كجات ! آذين هر غلطي مي كرد ، زنونگي رو خوب بلد بود ! همچين به پدرت مي رسيد كه بقيه ي نواقصش رو بپوشونه ! تو نه يه ذره زنونگي بلدي نه يه ذره عشوه ! فقط عينهو سگ پاچه مي گيري !! راست مي گي تو اصلا شبيه اون نيستي اون خيلي از تو بهتره !
سارا چشم غره اي به الي رفت و دوباره گفت :
_پروا ! من مي دونم تو زندگيت خيلي سختي كشيدي ! به خاطر شرايط زندگيتون دختر سرد و بي خيالي شدي ! اما واقعا بي احساس نيستي ! فقط داري به خودت تلقين مي كني كه بايد بي احساس باشي بايد بي تفاوت باشي ! حالا كه يكي مثل سام تو زندگيته چرا ؟؟؟ تو بايد اين عينك بدبيني رو از چشمات برداري ! دوباره خودتو بسازي ! تو يه زندگي جديد رو شروع كردي با يه آدم محترم و دوست داشتني ! چرا داري تلافي زندگي گذشته ات رو سر اين بيچاره در مي ياري ؟ چه ربطي به سام داره آخه ؟ روز عروسيت به الي گفتم خدا يه فرشته واسه پروا از آسمون فرستاده ! همه ي فرشته ها كه بال ندارن ! نمي دوني كه سام چقدر عاشقونه نگات مي كرد ! تو فكرش رو بكن ! در عرض چند روز يه آدم همه چي تموم و فوق العاده جذاب و پولدار ،با خانواده اي كه اينقدر به عروسشون عشق مي ورزند يه دفعه از كجا پيداشون شد ؟؟؟ پروا به خدا اينها خرافات نيست . مادرم يه حرف قشنگي مي زنه ، مي گه اگه خدا نخواد يه برگ از رو درخت زمين نمي افته ! خواست خدا بوده كه شما دو تا با هم آشنا بشيد و سام ازت خواستگاري كنه و به اين سرعت هم ازدواج كنيد و با همه ي ناز و اداهاي تو هم كنار بياد! پس ديگه قصه سر هم نكن كه به خاطر رضايت خانواده شو و اينا مجبور شد باهات ازدواج كنه ! مگه غير تو دختر دور و برش نبود ؟ چرا با تو ازدواج كرد ؟
_واسه اينكه من شرايطم طوري بود كه مثل خودش مجبور به يه ازدواج ناخواسته بودم خب ما بهتر از هر كسي مي تونيم هم ديگه رو درك كنيم و انتظارات نا معقول از هم نداشته باشيم !
الي نوشابه شو رو ميز گذاشت و حرصي گفت :
_خفه بابا! اتفاقا تو دردسرت بيشتر از دختراي ديگه ست ! سام دست رو هر دختري مي زاشت نه نمي شنيد ! تازه طرف خرشم بود و هر چي مي گفت نه نمي گفت ! چرا بياد سراغ تويي كه هزار تا مشكل داري و يه آشپزي هم محض رضاي خدا بلد نيستي هان ؟؟
سارا هم دنباله ي حرفش رو گرفت :
_دقيقا" ! اينها تصوراته توئه كه فكر مي كني چون تو شرايطت اينطوري بوده سام اومده سراغ تو! حتي اگه خودشم اينو بهت گفته تو باور نكن ! مگه تو اين شهر كم دختر ريخته ؟
الي گفت :
_هوارتــــــا !
سارا دوباره گفت :
_خب ! تو كه خودتو عقل كل مي دوني چرا به اين چيزا فكر نمي كني ؟ و مدام تو اين فكري كه اين ازدواج فرماليته و واسه كسب رضايت خانواده ي سامه ؟؟ واقعا"اينطوريه ؟؟؟ عمرا" اگه سام به اين ازدواج به چشمي كه تو نگاه مي كني نگاه كنه ! خيالت راحت !
_يعني چي ؟
الي چشاشو گرد كرد و گفت ؟
_يعني چيو و مرض ! يعني سام مي خوادت ! توام الكي اداي آدماي تنگ و تاريك رو درنيار لطفا" ! حالا كه اون تورو خواسته و واسه يه عروسي به قول تو فرماليته اون همه بريز و بپاش و بوق بوق مي كنه تو ديگه فيلم نيا پروا ! آخه پسر به اين ماهي ! به اين خوشگلي ! به اين هلويي !
_هـــــــوي ! بيا تو بيرون بده به خدا !
سارا كلافه گفت :
_عـــــه زهر مار ! خب راست مي گه ديگه ! حالا كه بعد عمري يه آدم حسابي اومده تو زندگيت اينجوري باهاش تا نكن ! مي دونم با اين اخلاق گندت ، تا حالا يه كلمه حرف محبت آميز به اين بيچاره نزدي ! خره ! سام واسه زنها يه كيس بي نقصه ! تو نسبت به بقيه بايد صد برابر حواست به زندگيت باشه ! مي فهمي ؟
_بابا من به كي بگم ؟ لوندي و حرفاي رمانتيك بلد نيستم ! اصلا بخوام ازين كارا بكنم خنده ام مي گيره وسطش ! نمي تونم ديگه !
الي با چشمكي گفت :
_خودم يادت مي دم ! اين تخصصه منه چون لونديه من ذاتيه !
سارا سر الي داد زد :
_الي يه ديقه خفه شو بزار يه نتيجه بگيريم دو ساعته داريم بحث مي كنيم !
بعد رو به من ادامه داد:
_من آشپزي بلدم نه حرفه اي ولي واسه اولش عاليه ! اون با من ! يكي يكي يادت مي دم كه قاتي نكني خوبه ؟
_الان من بگم نه مگه تو ولم مي كني ؟
الي كوبيد تو ساق پام و گفت :
_دو ساعته داريم ياسين مي خونيم ؟؟
_خيلي خب بابا اكي !
_مي مونه لوندي و عشق ورزي و رمانتيك بازي ! لازم نيست بهت بگم كه تو اينقدر خوشگل و خوش اندامي كه هشتاد درصد قضيه حله ! بقيه اش هم چندان سخت نيست ! مثلا سام كه از شركت برميگرده جاي اينكه لم بدي رو كاناپه به استقبالش برو و يه بوسي ، ماچي چه مي دونم ديگه !
به سرعت و با تمسخر گفتم :
_حتمــــــــا" !
و همين يه كلمه كافي بود كه سارا و الي هر چي به دهنشون اومد نثار من و روح امواتم كردن !
الي به سارا گفت :
_من بعيد مي دونم اين ورپريده تا حالا به اون سام بدبخت گوشه شم نشون داده باشه !!
يه لگد به پاش زدم و گفتم :
_خيلي بي نزاكتي !
سارا در حاليكه مشكوك نگام مي كرد گفت :
_پروا نكنه يه وقت حماقت كني و ...
بقيه ي حرفشو خورد و گفت :
_نه بابا ! اين يكي ديگه دست تو نيست ! سام با اون ابهتش تا حالا شصت بار تو رو خاك كرده !
و با الي از خنده غش كردن !
سرمو به طرفين تكون دادم و گفتم :
_جفتتونم بي نزاكت و بي شعوريد !
الي در حاليكه هنوز مي خنديد گفت :
_اوه ! مادمازل نزاكت ! مي خوام يه چيزي يادت بدم كه هر وقت از سام خواسته ي مهمي داشتي انجامش بدي ، اون خواسته رو بي چون و چرا برآورده مي كنه !
بعد بلند شد و با ژست هاي مسخره و عشوه خركي هاي مسخره تر ، با ستون اون وسط يكم رقص ميله انجام داد و بعدشم شروع به استريپتيز كرد.
يعني اينقدر خنديديم كه از چشمام همينجوري اشك مي يومد كه ناگهان كليد توي در چرخيد و در داشت بازداشت باز مي شد مي شد كهفرياد زدم :
_نيا تو !
و به سمت در دويدم . چون الي لباس تنش نبود .
سام به حالت مات و مبهوت در چارچوب ايستاده بود و و وقتي منو ديد با استرس گفت :
_چي شده ؟؟ من كه هنوز از خنده سير نشده بودم با ديدن قيافه ي سام بيشتر خنده ام گرفت و پقي زدم زير خنده !
حالا نخند كي بخند ! هر چي من مي خنديدم قيافه ي سام مبهوت تر مي شد و نمي فهميد جريان چيه !




بالاخره سارا بلند گفت :
_پروا بزار سام بیاد تو ، هی وایسادی می خندی ؟؟
سام داخل شد و با بچه ها سلام و احوال پرسی کرد و بازم پرسید :
_نگفتی جریان چی بود که نمی زاشتی بیام تو ! نکنه برام سورپریز داری؟؟
و من و الی بایادآوری ادا و اصولش دوباره زدیم زیر خنده که سارا چشم غره ای بهمون رفت و من با لبخند به سام گفتم :
_حالا بعدا" بهت می گم !
الی در جا پاشو کوبید رو پامو رو به سام گفت :
_منظورش اینه که بعدا" سورپریزتون می کنه بعله !
سام رفت تو اتاق لباسشو عوض کنه که الی در گوشم گفت :
_نفهم یهو نگی بهشا ! آبرو مابروم ، تعطیل می شه رسما" !
سام یه بلوز شلوار آدیداس سفید پوشید و برگشت .
الی چشمکی زد و گفت :
_به چشم برادری ام که نگاه می کنی، خوب تیکه ایه لامصب !
_هـــــــــیز !
سام هم کنار ما نشست و مشغول صحبت شدیم.
این وسط سارا اون رگ کدبانو مآبانه اش گل کرد و واسه سام چای و شیرینی آورد .
و از دور هی واسه من سر تکون می داد که یعنی :
_تو آدم بشو نیستی !
سام زنگ زد سعید برادر سارا رو هم واسه شام دعوت کرد و سارا هم نگذاشت شام از بیرون بگیریم و این وسط دهن منو صاف کرد و کلی ازم کار کشید .
خلاصه یه خورشت قیمه بادمجون درست کردیم و دلتون نخواد ، چقدرم خوشمزه شد.
سارا دست آخر گفت :
_نه خداییش غذای رستوران مثل غذای خونگی می شه آخه ؟؟
_هر چند یکم سخته ولی این خورشته خیلی خوشمزه شده خداییش !
سارا لپم رو ماچ کرد و گفت :
_خدارو شکر بالاخره این یکیو تونستم تو مخت بکنم !
الی هم اونور لپم رو بادکش کرد و گفت :
_من که می دونم تو دوباره فردا از بیرون غذا می گیری ولی همراهیتون می کنم که یه امشب رو دلتون خوش باشه !
بعد از صرف شام ، به پیشنهاد من اسم و فامیل بازی کردیم.
من و الی و سعید دائم دعوامون می شد چون من از رو برگه ی ام تقلب می کردم و الی از برگه ی من و سعید هم از سارا ! این وسط هیچ کدوممون هم زیر بار نمی رفتیم .
سرتون رو درد نیارم با داد و هوار ما ، خواب همسایه ها زایل شد ولی به ما که خوش گذشت.
از فرداش تا یه هفته هر روز سارا می یومد و کلاس آشپزی من دایر بود .
بماند که بیشتر روزا النازم طاقت نمی آورد و می یومد ولی دست آخر چند تا غذای رسمی ایرونی رو یاد گرفتم .
سام هم از این اوضاع خیلی راضی بود و شاید فکر می کرد دارم "اهلی" می شم !!
واسه همینم گفت اگه دوست داری چند تا غذای بین المللی هم من می تونم یادت بدم !
منم گفتم اونایی رو که تو بلدی خودت درست می کنی دیگه ! واسه چی منم یاد بگیرم !
فکر کنم با شنیدن این جمله دوباره امیدش ناامید شد ولی چیز به روم نیاورد .
چند روز بعد صبح درحالیکه داشتم صبحونه می خوردم سمانه زنگ زد و برای نهار دعوتم کرد.
منم که هیچ برنامه ای نداشتم قبول کردم و رفتم.
مثل هر بار با روی باز و به گرمی ازم استقبال کردن .
یکی دو ساعتی با سمانه و مادر مشغول صحبت بودیم که تلفن خونه زنگ خورد و مادر با دیدن شماره رو به من گفت :
_شوهرته !
و بعد از یه مکالمه ی کوتاه گوشی رو سمت من گرفت و گفت :
_با تو کار داره عزیزم.
و من گوشی رو گرفتم و گفتم :
_سلام خوبی ؟
_تو واسه چی گوشیتو جواب نمی دی ؟هان ؟
اینقدر از فرم صحبت کردنش جا خوردم که با لبخند از اونجا بلند شدم که بتونم جوابشو بدم رفتم تو اتاق و گفتم :
_واسه چی داد می زنی ؟ چه طرز حرف زدنه ؟
_پروا من دو ساعته تمامه که دارم دنبال تو می گردم . موبایلت خاموشه تلفن خونه رو هم که جواب نمی دادی! به سارا و الناز زنگ زدم ! وقتی دیدم ازت خبر ندارن اومدم خونه دیدم نیستی ! یه ساعتم تو خیابونا دنبالتم ! دم کلاس موسیقیت ! کافه ی محل و پارک و هر جا فکرشو بکنی !
نفسشو با حرص تو گوشی فوت کرد که گفتم :
_حیلی خب حالا ! چقدر شلوغش می کنی ! می بینی که اینجام !
با این حرفم جری تر شد و گفت :
_آره می بینم !! فقط بعد از اینکه یه سکته ی ناقص زدم ! تو واسه چی گوشیت خاموشه ؟؟
_گفتم سر من داد نزن ! نمی دونم ! یادم رفت بزنمش تو شارژ !
_همیـــــــن ؟؟؟
_الان باید چی کار کنم ؟؟
_هیچی ! یاد بگیر واسه احساس آدما ارزش قائل بشی ! واسه غرورشون ! تو می دونی من با چه حالی دو ساعته دارم دنبالت می کردم ؟؟ بعد تو رفتی مهمونی !!!!! من ازت چی خواستم ؟؟؟ یه زنگ کوچولو ! من دارم می رم خونه ی مادرت ! اگه گوشیم خاموشه نگرانم نشو ! اگه می بینی تلفن خونه رو هم جواب نمی دم از دلواپسی نمیر چون من خونه نیستم !! چیزه زیادیه پروا ؟؟؟؟
_نه ! ولی یادم نبود !
اصلا این حجم از نگرانی برام قابل هضم نبود آخه مگه جنگــــه ؟؟؟؟ واقعا" درکش نمی کردم !
معلوم بود تو اتوبانی جاییه چون صدای وسایل نقلیه می یومد.
_پروا تو چرا به من نگفتی داری از خونه می ری بیرون ، وقتی می بینی گوشیت خاموشه ؟؟
_من عادت ندارم واسه ورود و خروجم از کسی اجازه بگیرم !
فکر کنم حرفم خیلی براش سنگین تموم شد جون چند لحظه سکوت کرد و فقط صدای نفسهای نامنظمش می یومد و بعدش آروم گفت :
_من نمی دونم چی بگم واقعا" ! باشه مواظب خودت باش . ماشین که با خودت نبردی ، عصری خودم می یام دنبالت.
_باشه !
وقتی خداحافظی کردیم عذاب وجدان داشتم چون حقش این نبود ! ولی اینو گفتم تا حد خودشو بدونه و سر من داد نزنه !
آخی ! تا تو پارگینک هم رفته ! می دونست با ماشین نیومدم.




بعد از جر و بحثی که با سام داشتم به نشیمن برگشتم و کمی بعد ناهار خوردیم.
بعدشم با سمانه به طبقه ی بالا رفتیم .
داشتم قاب عکسای روی میز سمانه رو تماشا می کردم که یه عکس دو نفره اش با سام حسابی توجه ام رو جلب کرد آخه تو اون عکس موهاش بلند بود و سرخپوستی بسته بود و روی چونه اش ریش باریکی به چشم می خورد.
وای خدا این پسر چقدر جـــــــــذابه آخه !؟!!
_سمانه این عکس ماله چه زمانیه ؟
سمانه رو عکس دقیق شد و لبخندی ملیح زد و گفت :
_تولد سه سال پیشمه !
_فکر کنم اون وقتا سام حسابی کشته مرده داشته با این تیپ و قیافه هــان ؟
لبخندش عمیق تر شد :
_راستش شاید درست نباشه اینو بگم ولی باور کن خیلــــــــــــــی ! با اینکه
سام از من خیلی بزرگتره و تو رده ی سنی من نیست ولی تموم دوستای خودم که کشته مرده اش بودن !
_بودن ؟؟ یعنی دیگه نیستن ؟؟
_اوه ! همونموقع اش هم سام محل هر کسی نمی زاشت ! چه برسه به الان که یه خانوم خوشگل ناز مثل تو داره !!
_فکر کنم دست طرفدارای سام به من برسه تیکه پاره ام می کنن هــــا !
و خندیدم !
سمانه یه اخم شبیه به سام کرد و گفت :
_غلط می کنن من همش یه زن داداش که بیشتر ندارم ! بعدشم سام نمی زاره کسی چپ نگات کنه ! تو مثل اینکه هنوز سام رو نشناختی و نمی دونی چقدر دوست داره !!
در حالیکه داشتم از فضولی می مردم که از سمانه اطلاعات بگیرم با خونسردی گفتم :
_خب چقدر دوسم داره ؟
سمانه رو کاناپه ی گوشه ی اتاقش نشست و به من هم اشاره کرد که بشینم و گفت :
_فقط همینو بهت بگم که تا حالا ندیده بودم سام به یه دختر حتی توجه تشون بده چه برسه به محبت ! با اینکه کلی دوست دختر داشت ولی یا واقعا" فقط واسه خوشگذرونی باهاشون بود یا اصلا" دوست معمولی بودن ! اصلا" پیش نمی یومد که بخواد از یکیشون حرفی بزنه یا حتی تو جمع خانواده بیاردشون! یعنی وقتی برای بار اول از تو ، تو خونه حرف زد من و مامان و بابا کاملا" شوک بودیم و باورمون نمی شد سام باشه که از یه دختر داره تعریف می کنه ! یادته که سر قضیه ی ساناز و اون آبروریزیاش چقدر مامان بابام اذیت شدن ! ؟ بعد از اون هی به سام می گفتن باید زن بگیری ! سام حتی از حرف زدن راجع به خواستگاری و اینا فرار می کرد ! ولی در رابطه با تو عکس این قضایا بود ! عجله می کرد ! استرس داشت ! اصلا" حالتاش یهویی عوض شد ! خب حالا تو بگو چیکار کردی با سام که یه دفعه اینجوری شد ؟
در حالیکه هنوز درگیر حرفای سمانه بودم جواب دادم :
_نمی دونم واقعا" ! یه دفعه ای شد !
سمانه با سرخم یکم نگام کرد و گفت :
_بیچاره حق داره خب داداشم !
_چطــــــور ؟
_چون از تو نمی شه گذشت عزیزم !
_وای ! امروز از دست تعریفای تو چاق می شم !
_راستش ...راستش ! یه چیزی ازت می خوام !
_باشه بگو عزیزم !
_ببین ! یادته شب عروسیتون دوستم رو نشونت دادم ؟
_منظورت همون پسرست دیگه ؟
_آره همون !
در حالیکه با انگشتاش بازی می کرد گفت :
_نمی دونم چرا سام از پیام خوشش نمی یاد واقعا" ! منطقی هم باهام صحبت نمی کنه که دلیلشو بدونم ! فقط تاحالا چند بار بهم هشدار داده که دوست نداره من با پیام باشم ! بعد از عروسی هم به مامان کلی غر زده که من چرا دعوتشون کرده بودم !
_نمی دونم ! چی بگم آخه ! سام آدمی نیست که الکی به کسی پیله کنه شاید چیزی ازش دیده ! آشناتونه ؟
_پسر یکی از دوستای خانوادگیه ! از همون اولم که سام فهمید اصلا" خوشش نیومد ! رو مامان هم تاثیر گذاشته و اونم میگه باهااش بهم بزنم !
_خب حالا چه کاری از دست من برمی آد ؟
_حرف تو واسه سام و مامان اینا خیلی برو داره ! می خوام تو راضیشون کنی!
با خنده گفتم :
_حرف مـــــــن ؟؟؟؟ من کیم مگه سمانه ؟ همش یه ماهه اومدم تو خانواده ی شما ! نمی گن به تو چه خودتو انداختی وسط !؟
_نه نمی گن ! من یه چیز می دونم که دارم بهت می گم دیگه ! از اون روز که تو ساناز رو اونجوری نشوندی سرجاش تفکر همه رو صد برابر راجع به خودت ارتقا دادی ! چون مامانم می گفت هر کی جای پروا بود یا حسودی می کرد یا قهر می کرد یا حداقل یه جر و بحثی می شد ! ولی تو عین یه آدم دنیا دیده عمل کردی !
یکم فکر کردم و گفتم :
_ببین من واقعا" دوست دارم کمکت کنم ولی باور کن بیشتر با این حرفات نگران شدم ! آخه من اصلا" پیام رو نمی شناسم چطور می تونم برم در مقابل مادرت و سام ازش دفاع کنم ؟ نمی خوام کاری که اطمینان ندارم رو انجام بدم !
_خب واسه همین ازت خواستم بیای اینجا ! امروز می خوام باهم آشناتون کنم !
_چقدر یه دفعه ای ؟! ببینم مگه شما قصد ازدواج دارید ؟
سمانه سرش رو به علامت تایید تکون داد و بعدشم گفت :
_من خیلی دوسش دارم پروا !
_باشه پس رو من حساب کن هر کاری از دستم بربیاد کوتاهی نمی کنم !
سمانه با خوشحالی در آغوشم گرفت و گفت :
_وای پروا ! تو مثل خواهر نداشتمی ! ممنونم ازت !
و به این ترتیب قرار شد بعد از ظهر پیام بیاد دنبالمون تا با هم آشنا بشیم !
فقط این وسط به گفتن دروغی مجبور شدم که عذاب وجدان گرفتم . سمانه ازم خواست فعلا" پیش مامانش یا سام مطرح نکنم که با پیام ملاقات داریم و الکی گفتیم داریم می ریم خونه ی دوست سمانه !
ولی من اصلا با اینکار موافق نبودم چون به نظرم کار زشتی نمی کردیم که بخوایم پنهونش کنیم ! زشت اینه که سر یه موضوع الکی دروغ گفتیم ! ولی از اون جائی که خوشم نمی یاد تو دوستی و رفاقت کم بیارم رو حرفش حرفی نزدم چون بهش قول داده بودم که کمکش می کنم !


از وقتی که سمانه با پیام قرارش رو اکی کرد تا وقتی که از خونه بیرون زدیم چنان با شوق و ذوق حاضر می شد و آرایش می کرد که خدا می دونه !
کارایی که من تاحالا اصلا" برام پیش نیومده که انجام بدم !
سمانه برای آخرین بار خودشو برانداز کرد و گفت :
_مطمئنی خوبم ؟
_وای ! آره بابا ! از خوبم بهتر !
مامان سام با کلی سفارش که مواظب خودمون باشیم و زود برگردیم و از این حرفا راهیمون کرد .
سر خیابون یه مزدا3 پارک بود و سمانه با هیجان گفت :
_اوناهاش اونه !
ولی با نزدیک شدن به ماشین متوجه شدیم که سرنشینا دونفرن ! به سمانه گفتم این واسه چی اومده ؟
_نمی دونم منم در جریان نبودم ! این همون پسر عموشه که شب عروسیتون هم باهاش اومده بود !
برام مهم نبود ولی یادمه از این یارو همون شب عروسی هم خوشم نیومده بود.
خلاصه به ماشین که رسیدیم همون پسر عموش سریع پیاده شد و سلام و احوالپرسی کرد و در عقب رو برامون باز کرد ولی تا من نشستم اونم کنارم نشست و سمانه رفت صندلی جلو.
پیام به عقب برگشت و سلامی گرم تر از حد انتظارم داد و ماشین به حرکت دراومد.
پیام اینه رو تنظیم کرد رو صورت من و با نگاهی که به نظرم یه خرده زیادی طول کشید گفت :
_خب خانوم ! کجا بریم ؟
با خونسردی گفتم :
_واسه من فرقی نمی کنه ! هر جا خودتون و سمانه راحتید.
_آخه شما افتخار دادین و تشریف آوردین نمی خوام بهتون بد بگذره ! هر چی باشه همسر شازده سام صدر الان تو ماشین من نشسته ها !
نمی دونم چرا حس کردم ته حرفش طعنه ست ! مثل یه کینه یا نفرت ! هر چی بود انرژی منفی بود !
ولی به روی خودم نیاوردم و دوباره گفتم :
_هر جائی که بشه نیم ساعتی نشست همین !
و روموو به سمت پنجره برگردوندم آخه نگاه خیره بغل دستیم بد رو مخم بود !
سمانه و پیام داشتن نظر می دادن که یه دفعه امید (پسرعموی پیام) گفت :
_بریم لواسون هم خنکه هم بهترین گزینه ست !
به سمانه نگاه کردم بلکه بهش بفهمونم ما قرار بود یه ساعت بیایم بیرون ! لواسون از کجا دراومد ؟ ولی اصلا متوجه من نشد چون بدجوری حواسش پیش پیام بود.
بخوام پیامو توصیف کنم یه پسر سبزه ی مو قهوه ای و نیمه جذاب ! ولی این تله پاتی من و سام منو کشته بود ! منم مثل سام از هیچ کدوم این دوتا خوشم نیومد ! همینجوری بی دلیل ! یعنی وقتی یکی به دلم نشینه دیگه نمیشینه !
امید یکم سفیدتر و قد بلند تر ! قیافه شم قابل تحمل بود !
امید بالاخره بعد از کلی نگاه دزدکی گفت :
_ زیاد سرحال به نظر نمی یاید ؟
_نه خوبم !
_ولی چشماتون یه چیز دیگه می گه ؟
با حالت مسخره ای گفتم :
_چی می گه ؟؟
با نگاهی شبیه بهزاد گفت :
_می گه که کاش زودتر از دست این مزاحمها راحت شم !
تا اومدم جواب بدم گوشیم زنگ خورد. از تو کیف درش آوردم . سام بود.
سمانه سریع برگشت عقب و گفت :
_سامه ؟
_آره
به امید و پیام اشاره کرد چیزی نگن تا سام صداشونو نشنوه !
یعنی به حدی از این حرکت سمانه عصبی شدم که حد نداشت ! این معنیش اینه که من سام رو پیچوندم و با اینا اومدم بیرون ! در صورتیکه اصلا" قضیه این نبود و من فقط به خاطر سمانه همراهش اومدم ! اصلا خوشم نمی یومد که همچین آدمی جلوه کنم ولی در واقع همین اتفاق افتاد !
تو همون لحظه پشیمون شدم که چرا قبول کردم به سام دروغ بگم !
_سلام
_سلام ! یعنی من زنگ نزنم تو زنگ نمی زنی دیگه ؟ هان ؟
از ظهر که بحثمون شده بود دیگه صحبت نکرده بودیم .
_نه راستش اصلا" وقت نکردم همش با سمانه حرف می زدیم !
_بزار من بیام خونه همچین گوش سمانه رو ببرم که جای من رو گرفته !
_حســــــــــــــود !
_اوه چه جورم حسودم ! در حد مرگ ! الان چیکار می کنید ؟
_هیچی باهم اومدیم بیرون !
_آفرین به شما دخترای فعال ! حالا کجا می رید ؟
_فعلا" که داریم همینجوری چرخ می زنیم !
_پیــــــــاده چرخ می زنید ؟؟ تو خیابون ؟
بعــــــله ! شروع شد ! دیگه این مشکوک شد حالا مگه ول می کنه !
_نه با ماشینیم !
_تو که ماشین نبردی !
_ بعدا" برات توضیح می دم!
_چرا همین الان توضیح نمی دی؟
سکوت ماشین رو نروم بود .
_چون نمی شه خب !
_یعنی چی نمی شه ؟؟
_یعنی تو اولین فرصتی که ببینمت بهت می گم!
من به خاطر جو تو ماشین خونسرد صحبت می کردم ولی سام عصبی شده بود .
پوفی کشید و گفت :
_کی بر می گردین ؟
_یکی دو ساعت دیگه خونه ایم .
اینو بلندتر از حد معمول گفتم بلکه اینا بشنون و بی خیال لواسون بشن !
_باشه منم دو ساعت دیگه از باشگاه می یام خونه می بینمت !
_باشه ، بای !
_پروا !
_بعله ؟
_مواظب باشیدا !
_باشه !
بعد از قطع تماس با کلافگی گوشی رو تو کیفم انداختم که امید گفت :
_می بینم که گربه رو دم حجله کشته ؟
_یعنی چی ؟
_یعنی مرد سالاری !
_ما اصلا" به این الفاظ اعتقادی نداریم ! سام اتفاقا آدم روشن فکریه !
_واسه همین بهش نگفتین با مایید ؟
_هر چیزی زمانی داره ! شب بهش می گم !
_یعنی الان می گفتید ناراحت می شد دیگه درسته ؟
_شاید ! ولی این دلیل بر بی منطقی نیست ؟
_آره ! ولی یکم بدبینانه ست !
پیام هم از تو آینه نگام کرد و گفت :
_شما که می گی سام منطقیه واسه چی به من و سمانه گیر می ده ؟ کلا" رو من حساسه ؟
_من از رابطه ی گذشته ی شما با سام و از کیفیتش خبر ندارم ولی مسلما" یه چیزی اذیتش می کنه !
پیام ابرو بالا داد و گفت :
_قبول ندارم ! تنها دلیلش اینه که نمی خواد قبول کنه خواهرش هم می تونه دوست پسر داشته باشه ! ببخشید اینو می گما ! ولی خودش کم دختر دور و برش نبود ! باید بپذیره که سمانه هم آزادیهای اونو داره !
_ببینید ! الان شما دارید یه بحث یه طرفه انجام می دید ! چون سام اینجا حضور نداره که دلایلش رو بگه پس نمی تونم نظری تو این قضیه بدم !
پیام دوباره ازون نگاه طولانی هاش از تو آینه بهم انداخت و گفت:
_چه قاضی منصفی !
از تو پنجره به بیرون نگاه کردم .
حتما" سام تو رو که هم جنس خودشی شناخته دیگه ! مریض که نیست الکی گیر بده پیام خان!
تو الان با دوست دخترتی ! و می دونی من متاهلم ، نگات دودو می زنه ! والله !
یه ربع بعد جلو در یه ویلا تو لواسون ماشین استپ کرد.
پیام بلند گفت :
_رسیدیم ! اینم خونه باغ لواسون ما ! قشنگه ؟
سمانه یه نگاه به در فلزی ویلا و درخت انگور بیرون زده از اون انداخت و گفت :
_آره !
من نمی دونم در ویلا رو گفت یا کلا گفت آره که دل پیام خوش باشه !
بازم از بی فکری سمانه لجم گرفت .
چه دلیلی داره دفعه ی اول من پاشم بیام تو ویلای اینا آخه ؟
سمانه و پیام که افتادن جلو و من و امیدم پشت سرشون.
امید هی سعی داشت صمیمی تر بشه و سکوت رو بشکنه !
منم بعضی وقتا با بی میلی جوابشو می دادم بعضی وقتام نه !
یه خونه ی نقلی دو خوابه با یه نشیمن کوچیک !
بیشتر به نظر می یومد که مجردی باشه تا خانوادگی !
من رو کاناپه نشستم که پیام گفت :
_با مانتو می خوای بشینی ؟
_آره چون می خوایم زود برگردیم .
_باشه زود برمی گردیم ولی با مانتو که نمی شه نشست !
_من راحتم ممنون !
به سمانه هم همین حرفا رو زد ولی سمانه که دید من دارم ابرو بالا می دم دوزاریش افتاد که بگه نه !
سمانه و پیام روبروی من نشستن و امید هم طبق معمول کنار من !
البته بعد از این که موزیک رو پلی کرد.
پیام گفت :
_خب بچه ها نوشیدنی چی می خورید ؟
وای خدا ! اینا بی خیال نمی شن !
سمانه گفت :
_فرقی نداره .
_و شمــــا ؟
منظورش به من بود !
_من چیزی نمی خورم !
_چــــــرا ؟ نکنه با ما حال نمی کنید ؟
تو دلم گفتم : دقیقا" زدی تو خال !
و تا اومدم جواب بدم صدای گوشیم بلند شد .
امید گفت :
_بچه ها حاجیه ! ساکت !
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
_سلام
_سلام کجایید ؟
_مرسی من خوبم سمانه هم خوبه ! تو خودت خوبی ؟
_پروا من الان نگرانتم ، یعنی نگرانتونم !درک می کنی ؟
_بله !
_پس من رو دق نده ! یه کلمه بگو کجایی که من خیالم راحت شه !
_خیالت راحت چون ما کوچولو نیستیم !
این دفعه لحنش خیلی جدی شد :
_پرسیدم کجایید ؟
_خونه ی دوست سمانه !
_کدوم دوستش ؟
واسه اینکه جو رو عوض کنم گفتم :
_چشمم روشن ! یعنی تو همه ی دوستای سمانه رو دونه دونه می شناسی دیگه !
_پروا من از استرس نتونستم تو باشگاه تمرین کنم ! چون من الان نمی دونم شماها کجایید ! الانم دارم می رم خونه پیش مامان ! شماهم زود بیاید خب ؟
_بله چشم !
_مواظبی دیگه ؟
_بله بله !
دیگه سفارش نکنم ؟
_نخیر !
_پروا می خوای آدرس رو اس ام اس کنی برام ؟!
_ســــــــــــام ؟؟؟؟
_اکی ! خدافظ!
وای خدا چقدر شاخکهای سام فعاله ! شاخکاش هیچی ! لامصبو نمی شه موقتی هم پیچوند !



پیام و سمانه ، ریز ریز باهم صحبت که چه عرض کنم ، معلوم بود دارن بحث می کنن.
امید هم بغل گوش من یه ریز حرف می زد.
دیدم اگه بگم نوشیدنی نمی خورم ولم نمی کنن و هی می خوان فک بزنن واسه همینم ادامه ندادم و پا به پاشون همراهی کردم.
همونطور که پیام و سمانه حواسشون به هم بود و موزیک ملایم فرانسه هم پخش می شد امید آروم گفت :
_هیچ فکر نمی کردم که اینقدر سرسخت باشی !! یعنی راستش بهت نمی یاد !
نگاه خالی از احساسی بهش انداختم و گفتم :
_منظــــور ؟؟ اونی که می خوای آخر بگی رو ، همین اول بگو !
خنده ی مستانه ای کرد و گفت :
_خوشم می یاد ادا و مدا هم در نمی یاری ! خود خودتی ! بعدشم اینکاره ای !
_اینکاره ؟؟؟؟
و پرسشگر نگاش کردم !
_اوه ! یعنی بلدی ! منم دیگه حوصله ندارم کشش بدم و به قول خودت صغری کبری نمی چینم ! دیدی که شب عروسیت هم همش حواسم بهت بود !
سریع اومدم تو حرفش :
_اتفاقا" اصلا ندیدم ! اون شب تو آخرین چیزی بودی که می تونست نظرم رو جلب کنه !
جا خورد ولی خودشو از تک و تا ننداخت و ادامه داد:
_اکی ! تو ندیدی ولی من همه ی حواسم پیش تو بود و امروز هم فقط به خاطر شخص توئه که اینجام !
تو دلم گفتم : شانست زده پروا ! همه رو برق می گیره تو رو باد ادیسون ! بهزاد و امید و ...اوف !!
_خب حالا می گی باید چیکار کنم که این افتخار رو به من دادی ؟
_زبونت خیلی تند و تیزه ! حیف که خوشم می یاد ازت ! تو واقعا" نمی دونی که من ازت چی می خوام یا داری ناز می کنی که من نازتو بکشم ؟
اینقدر از لحن حرف زدنش چندشم شد که پشت چشم نازک کردم و گفتم :
_فرقی نمی کنه که چه منظوری داری ! هر چی هست بزار تو دلت بمونه چون در هر صورت برعکس تو من فقط به خاطر سمانه ست که اینجام ! و در ضمن ، وقتی هم برگردیم به سام می گم که کجا بودم !
_خوش به حال سام ! چه همسر با صداقتی ! کاش این صداقت دوطرفه باشه ! حداقل من برات امیدوارم چون به نظرم تو زیادی دلت به سام و وفاداری و صداقتش خوشه !
کارتی از تو جیب پیرهنش درآورد و گفت :
_احیانا" اگه نظرت عوض شد با این شماره تماس بگیر !
_من نظرم عوض نمی شه ! خیالت راحت !
واقعا" دیگه حوصله ی چرت و پرت هاشو نداشتم ! نمی دونم چرا پسرای دور و اطراف سام دوست دارن اونو تو نظر من خرابش کنن ؟؟ یا حتی منو آگاهم کنن !! کسائی که شخصیت های مثبتی هم ندارن آخه !
به ساعتم نگاه کردم !
وای خدا ! خیی دیر شد !
از روی صندلی بلند شدم و رو به پیام گفتم :
_میشه یه آژانس واسه ما بگیرید ؟؟
پیام به ساعتش نگاه کرد و گفت :
_چه خبره حالا ؟ دور هم نشستیم دیگه ؟!بعدشم هر وقت بخوایم بریم خودم می رسونمتون دیگه !
_پس اگه میشه لطف کنید زودتر بریم چون مادر اینا منتظرن !
سمانه هم به تبعیت از من برخاست و اونا بلند شدن و بالاخره حرکت کردیم.
ولی اوایل جاده با دیدن ترافیک سنگین آه از نهادم برخاست!
وقتی گوشیم زنگ خورد مطمئن بودم که سامه !
_سلام !
_پروا معلومه شما کجایید ؟ من دو ساعته خونه ام !
_داریم بر می گردیم !
_خیلی ممنون که دارید برمی گردید !
لحن تمسخر آمیزش و نگاه مضطرب سمانه با هم مخلوطی ناخوشایند ساخت.
_یکم ترافیکه ! ممکنه دیر برسیم نگران نباش !
فقط صدای نفسش اومد و بعدشم ... بوق بوق !
ترافیک سنگین جاده ، موزیک مسخره ای که از ضبط پخش می شد و پچ پچ آروم سمانه و پیام که نشون از بگو مگوی بینشون بود ، همه دست به دست هم رو مخم رژه می رفتند.
خوشبختانه هوای بیرون خنک بود .
شیشه رو پایین دادم و باد خنکی که به صورتم می زد حالم رو بهتر کرد.
ساعت از نه گذشته بود که به محله ی خونه ی پدری سام رسیدیم.
به پیام گفتم که سر کوچه نگهداره تا احیانا" سام که الان عصبیه ،ما رو نبینه .
ولی با دیدن سام که سر کوچه در حال سیگار کشیدن بود تقریبا" سکته ی ناقص زدم !

سهیلا بازدید : 1857 سه شنبه 05 شهريور 1392 زمان : 1:37 نظرات ()