close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من6
loading...

رمان شاپ

مي خواستم جوابشو بدم كه ديدم زوم كرده رو يه نقطه از سالن.دوباره منو نگاه كرد و گفت :_اون زن و پسره كه سر ميز پدرت و آذين نشستند كين ؟؟با تعجب به سمتي كه سام داشت نگاه مي كرد ،چشم گردوندم.واه واه ! بهزاد و شيلا رو كي دعوت كرده آخه ؟ايش ! خيلي خوشم مي ياد ازشون !!سام كه خيلي كنجكاو شده بود پرسيد :_نگفتي ؟؟_بهزاد و مادرشه !سام درجا اخم كرد و دوباره رو بهزاد زوم كرد و گفت :_نكبت !در همين حين خواننده اركست درخواست كرد كه همه چند لحظه بنشينند تا عروس و داماد…

پروای بی پروای من6

مي خواستم جوابشو بدم كه ديدم زوم كرده رو يه نقطه از سالن.
دوباره منو نگاه كرد و گفت :
_اون زن و پسره كه سر ميز پدرت و آذين نشستند كين ؟؟
با تعجب به سمتي كه سام داشت نگاه مي كرد ،چشم گردوندم.
واه واه ! 
بهزاد و شيلا رو كي دعوت كرده آخه ؟
ايش ! خيلي خوشم مي ياد ازشون !!
سام كه خيلي كنجكاو شده بود پرسيد :
_نگفتي ؟؟
_بهزاد و مادرشه !
سام درجا اخم كرد و دوباره رو بهزاد زوم كرد و گفت :
_نكبت !
در همين حين خواننده اركست درخواست كرد كه همه چند لحظه بنشينند تا عروس و داماد هنر نمايي كنن !
با صداي دست حضار ، سام ايستاد و دستش رو به سمتم دراز كرد .
دستم رو تو دستش گذاشتم و با هم به سن رقص رفتيم . 
بلافاصله همه چراغاي سالن خاموش شد و فقط يه تيكه نور دايره شكل ، روي سر منو سام مي چرخيد .
خوشحال شدم از اينكه چشماي بقيه رو نمي بينم و مي تونم راحت برقصم.
من قبل از سام شروع كردم ولي سام ،قبل از رقص دست كرد توي جيبش و دسته اي تراول تقديمم كرد.
كه با صداي سوت و دست زدن بقيه همراه شد .
خلاصه سام هم شروع به رقصيدن مقابل من كرد.
خيلي سريع تونستيم با هم مچ بشيم.
با اينكه خيلي با جذبه و مردونه مي رقصيد وشيلنگ تخته نمي انداخت ولي خوب بلد بود با ريتم حركت كنه و در ضمن با من هماهنگ باشه .
منم كه ، تعريف از خود نباشه ، لوند و دلبرانه مي رقصم ، واسه همينم جفت رقص خوبي شديم .
چند باري دستم رو بالاي سرم تو دستش گرفت و من چرخ زدم .
ودر نهايت با تموم شدن موزيك ما به جاي قبليمون برگشتيم .
سارا و الي و سعيد به سمتمن اومدن .
سعيد با سام دست داد و بهش تبريك گفت و با خنده به من گفت :
_وروجك !از دستت راحت شديما شكر خدا!
_كي گفته ؟ من هفته اي يه بار از تو شام نگيرم ، اصلا هفته ام نمي گذره !
سعيد رو به سام گفت :
_ما كه از پس زبون خانومت بر نيومديم ، خدا صبر ايوب و دل شير و گرز رستم بهت بده بلكه حريف اين زبون يك متريش بشي !
سارا و الي منو دوباره به سن رقص بردن تا باسعيد چهارتايي برقصيم .
سام داشت با دوست و آشناهاشون خوش و بش مي كرد .
سمانه دستم رو كشيد و به الي و سارا گفت :
_ببخشيدا ! مي خوام عروس رو قرض بگيرم.


همينطوري كه با سمانه مشغول بودم تو گوشم گفت :
_اون پسره كه پشت سرته ، دوست پسرمه .
به عقب برگشتم پسري بيست و دو و سه ساله بود با قدي متوسط و ظاهري معمولي .
سلام كرد و جوابش رو دادم .
يه پسر ديگه هم كنارش بود كه كمي خم شد و عرض ادبي كرد و با نگاهي خيره رو به سمانه گفت :
_سمانه برادرت خيلي خوش سليقســتـا !
تشكري كردم و در حال جدا شدن از جمعشون بودم كه تنه خوردم.
به سمت عامل برگشتم و بهزاد رو ديدم.
_عه ببخشيد نديدمت ! 
_مهم نيست .
داشتم از كنارش رد مي شدم كه بازومو گرفت و با همون لحني كه هميشه باعث چندشم مي شد گفت :
_من هم رقص ندارم ! نمي خواي يكم با من برقصي ؟
_به نظرم آذين قر تو كمرش خشك شده !
سرش رو كمي جلو آورد و آروم گفت :
_آدم عاقل تو رو ول مي كنه مي ره با آذين برقصه آخه ؟؟؟
بحث فايده اي نداشت اونم وسط سن رقص .
به خاطر همين بدون حرفي با بي ميلي شروع به رقصيدن در مقابلش كردم.

_ دستي از پشت سر دور بازوم حلقه شد . 
قبل از اينكه برگردم صاحبش رو شناختمم اونم از بوي ادكلنش !
سام بدون اينكه به بهزاد نگاه كنه به من گفت :
_عزيزم بريم مي خوان شام رو سرو كنن!
خوشحال از اينكه از دست بهزاد خلاص شدم تا خواستم باهاش برم بهزاد گفت :
_پروا جون نمي خواي ما رو بهم معرفي كني ؟
اي خدا اين چرا اينقدر كنه ست آخه !
_سام همسرم !
و به سام گفتم :
_بهزاد دوست پدر و آذين !
سام فقط سر تكون داد و حتي كلمه اي حرف نزد.
مطمئن بودم اگه ديقه اي معطل كنم بهزاد يه تيكه اي مي پرونه و دردسر ساز مي شه واسه همين سريع به سمت جايگاهمون برگشتيم.
سام نفسش رو با حرص به بيرون فوت كرد و نزديك گوشم به آرومي گفت :
_اميدوارم كه امشب اين بچه ..وني رو نزنم لهش كنم چون بدجوري رو مخمه !
_بي خيال سام ! بهزاد حتي ارزش فكر كردن هم نداره !
_آره ولي وقتي پاشو از گليمش دراز تر مي كنه نمي تونم بي خيال باشم ! 
تا نشستيم گفتم :
_من دارم از گشنگي ، تقريبا بي هوش مي شم ! 
_چـــــرا ؟؟ مگه تو آرايشگاه بهت ناهار ندادن ؟
_آره ولي من اون موقع اشتها نداشتم غير از اون چيزايي كه تو بهم دادي ديگه هيچي نخوردم !
_تو چرا اينقدر بي فكري آخه ؟ اگه من حواسم بهت نباشه ، يه بلائي سر خودت مي ياري ! دارم به اين نتيجه مي رسم كه بايد زور بالا سرت باشه !
_ولي به تو نمي ياد آدم زورگويي باشي !
_الكي هندونه زير بغلم نزار ! اتفاقا خوبم مي ياد !سعي كن دختر خوبي باشي تا اون روي منو نبيني !
با خنده گفتم :
_اين يه تهديده نه ؟ 
_تو تفسيرش آزادي !
يكي از خدمه با دستي پر به سمت ما اومد و يكي يكي غذاها رو روي ميز چينش كرد.تا جايي كه تونستم غذا خوردم.

هي به سام مي گفتم من بازم گشنمه زشت نيست بازم بكشم؟
اونم بشقابمو مي گرفت و خودش برام مي كشيد و مي گفت :
_هيچكي اندازه ي خودت مهم نيست زشت اينه كه گشنه بموني !
بالاخره وقتي به ياري خدا سير شدم و دست از خوردن كشيدم گفتم :
_سام الان فاميلاتون مي گن اين دختره از قحطي زده هاي سوماليه !
سام لبخند كجي زد و گفت : 
_مگه تو سومالي دختر به اين خوشگلي هم پيدا مي شه ؟
سام عادتش بود كه حرفاش رو شوخي جدي مي زد كه نفهمي الان دقيقا منظورش چيه !
_آره فقط يكم سياه ترن !
_يادم باشه يه شعبه از شركت رو ببرم سومالي تاسيس كنم !
_اتفاقا فكر خوبيه ! يكيشونو عقد كن بيار واسه ايام محرم و صفر !
(آخه يه بنده خدايي از سفر حج برمي گرده ميبينن با يه زن سياه سوخته اومده . ميگن اين كيه ؟ ميگه اينو گرفتمش واسه دو ماه حرام )
سام يكم طول كشيد تا دوزاريش بيفته ، ولي وقتي منظورمو گرفت بدون توجه به جمع با صداي بلندي خنديد كه باعث جلب توجه همه شد .
پدر سام اومد كنارمون و با لبخند گفت :
_پسرم ! همه كه نبايد بفهمن تا اين حد ذوق زده اي !
سام در حاليكه هنوزم مي خنديد گفت :
_آخه اگه بدوني چه عروس روشنفكري گيرت اومده باورت نمي شه !
پدر سام با همون لبخند رو به من كرد و گفت :
_پس دخترم يكم بيشتر با مادر سام صحبت كن !
سام گفت :
_هيس ! يواشتر گوشش اينجائه ! اگه بشنوه امشب رو بايد بيرون از خونه بخوابي بابا !
چند ساعتي كه گذشت بعد از مراسم بريدن كيك و آوردن عكس دونفره ي ما كه با هنرنمايي سمانه و الي انجام گرفت مراسم ختم به خير شد.
همه ي مدعوين به عنوان يادبود عكسي از ما دريافت كردند و يكي يكي خدافظي كردند و رفتند.
دوست پسر سمانه با همون پسره و يه دختر ديگه براي خدافظي اومدن.
اون پسره عين بار اول يه جوري نگاه مي كرد كه معذب مي شدم !
اين وسط تازه فهميدم كه سام تو فاميل و دوست و آشنا كلي خاطرخواه داشته و الان خيلياشون تشنه به خونه من هستن !
اين از فرم نگاهاشون تابلو بود!
پدر و آذين و شيلا و بهزاد هم اومدن.
انتظار داشتم حداقل تا دم خونه با ما بياد ولي سردرد رو بهونه كرد و آذين هم كه از سر شب تو قيافه بود ، خدافظي سردي كرد و شيلا خانوم هم تبريك گفت و رفتند.
بعدشم بهزاد با من دست داد و واسه اينكه يه كرمي دم آخري ريخته باشه دستم رو تو دستش نگه داشت و گفت :
_اگر خواستي بياي دانمارك با من تماس بگير تا كاراتو برات رديف كنم !
سام كه ديگه عصبي شده بود و اخماش بد فرم تو هم بود بهش گفت :
_اولا كه پروا اگه دانمارك برو بود الان اونجا بود نه اينجا ! دوما اگه يه زماني هم خواستيم به اونجا سفر كنيم باهميم و لزومي به كارچاق كني شما نيست ! 
واسه اينكه سام و بهزاد جرقه نزنن سريع دستم رو از دست بهزاد بيرون كشيدم و به سارا اينا اشاره كردم جلو بيان!
خلاصه سام يه چند تا كلفت ديگه بار بهزاد كرد و اونم رفت !
به بچه ها گفتم دنبال ما بيان ماشين بازي !
كارناوال شادي طويلي تو خيابون راه انداختيم و با بوق بوق و صداي ضبطا هر كي اون دور و بر بود بي خواب كرديم .
تازه سام بهم پيشنهاد داد كه منم پشت فرمون بشينم و منم از خداخواسته استقبال كردم و ماشين بازي كردم.
در آخر هم كاري كه پدر من بايد مي كرد و پدر سام انجام داد و اصطلاحا مارو دست به دست كرد و در حاليكه معلوم بود حال خوشي داره گفت :
_امشب يكي از بهترين شبهاي زندگيم بود و به آرزوم رسيدم. از اينكه شما دوتا رو باهم مي بينم خدا رو شكر مي كنم و به خودم مي بالم كه درخت زندگيم ثمره داد !
شب زفاف كم از صبح پادشاهي نيست 
به شرط آنكه پسر را پدر كند داماد !
ودر آخر سام رو در آغوش كشيد و پيشاني منو بوسيد و گفت :
_به خدا مي سپارمتون.
و به اين ترتيب عروسي پرماجراي ما به پايان رسيد و همه جلوي در برج يكي يكي از ما جدا شدند و رفتند .
فصل يازدهــــــــــــــم



ساعت يك و نيم ، دو بود كه وارد خونه شديم.
پاهامو از كفش درآوردم و يكم ماليدمشون .
در همين حال سام چراغ ها رو روشن كرد .
سرم رو بالا آوردم و از ديدن دكوراسيون خونه شوكه شدم.
ما وسايل ها رو تك تك سفارش داديم ولي حالا كنار هم هارموني بي نظيري داشت .
رنگ ها خيلي با هم مچ بودن .
بي خيال پاهام شدم و شروع به وارسي خونه كردم .
آشپزخونه با اون وسايل سيلور و مشكي و تركيب رنگ سفيد خيلي به دلم نشست.
پذيرايي و اتاق خواب ها هم به همين زيبايي ولي اتاق آخري واسم سورپرايز بزرگي بود.
يه دكور سنتي ، تخت چوبي و پشتي و همون تسبيح ها و قليون و راديو قديمي و چند تا صندلي چوبي و يه صندوق و آينه ي چوبي و خلاصه همه چيزايي كه اشقشون بودم.
از خوشحالي جيغ كوتاهي كشيدم و چند بار بالا و پايين پريدم.
سام كنار ستون آشپزخونه ايستاده بود و حركات منو زير نظر داشت.
به سمتش رفتم و گفتم :
_تو خيلي ماهي !
كمي قدش رو خم كرد و صورتش رو نزديكم آورد و گفت :
_پس سريع جايزمو بده !
و به لپش اشاره كرد.
لپش رو بوس كردم و گفتم :
_من مي رم حموم . اين همه تافت و گيره رو سرم داره ديوونم مي كنه.
درحاليكه به اتاق مي رفتم صداشو شنيدم كه پرسيد :
_واسه درآوردن لباست كمك نمي خواي ؟
_نــــه !
و در اتاق رو بستم .
فكر نكرده حرف مي زنه اين پسره !
خوب اگه بخوامم نمي يام بگم كه ! 
اصلا يادش نيست باهاش شرط و شروط گذاشتما !
سنجاق ها رو از سرم كندم و با هر جون كندني كه بود لباسم رو از تنم خارج كردم.
حموم كردم و موهامو با حوله خشك كردم و تاپ و شلوارك آديداس سفيد مشكي تنم كردم و از اتاق خارج شدم.
تموم لباسامو مرتب تو كمد چيده بود.
معلومه از اين آدماي با ديسيپلينه ! 
نه مثل من شلم شوربا كه هميشه دنبال يه لنگه جورابم مي گردم .
موهاي براق سام هم نشون از حموم رفتنش مي داد.
تيشرت و شلوار فيلي رنگ پوشيده بود رو كاناپه مشغول نوشيدن چاي بود.
روبه روش نشستم .بدون اينكه حرفي بزنه نگاهشو از تي وي گرفت و رو من ثابت كرد و عين اين منتقدهاي سينما يه ابرو بالاتر از اون يكي ابرو ، چند بار بالا پايينم كرد.
_منم چايي مي خوام !
_چون در اتاق بسته بود نفهميدم كي از حموم اومدي كه برات چاي بريزم.
خوشم مي ياد وسط حرف تيكه شم مي ندازه !
در بسته بود يعــــــني چرا درو بستي ؟!!!
منم كه از خودش پرروتر گفتم :
_حالا كه مي بيني اومدم !
_حالا كه اومدي خودت مي توني بري بريزي !
_من خسته ام بابا ! مثل اينكه امشب عروس بودمــــآ !
سام لبخند كجش اومد رو لبش و به لحن من گفت :
_من كه خسته نيستم بابا ! من كه دوماد نبودم اصلا ! هر چي بار زندگيه انداختم رو شونه ي تو !
خيلي با مزه ادامو در مي آورد و خودم كلي كيف مي كردم!
با خنده گفتم :
_يه چايي خواستما ! چقدر تنبلي تو !
در حاليكه از جاش بلند مي شد گفت :
_سعي مي كنم ازين به بعد اينقدر تنبلي نكنم و كارامو خودم انجام بدم !
همينجوري تيكه لابه لاي حرفاش مي پروند .
خودمم مي دونستم زحمت اين فك زدن بيشتر از چايي ريختنه ولي يه كرمي در من وول مي خورد و مجبورم مي كرد كه در گفتگوهاي دو نفره من پيروز ميدون باشم .
يه دفعه يه چيزي يادم افتاد و نيم متر از جا پريدم و بلند گفتم :
_واي سام ! ببينم شما كه رسم پاتختي و ازين خاله زنك بازيا ندارين كه هان ؟؟؟؟
با خونسردي فنجون چاي رو جلوم گذاشت و گفت :
_نه !
نفس راحتي كشيدم كه مي تونم فردا تا ظهر يه دل سير استراحت كنم !
_آخي خدا رو شكر! اصلا حوصله ي مهمونياي زنونه رو ندار م !
_نكنه دلت واسه من تنگ مي شه !
_اعتماد به سقفت تو حلقم ! نه متاسفم !
همينطوري خيره نگام كرد ومن فنجون چاييمو برداشتم و نوشيدم.
داشتم به اين فكر مي كردم كه الان چجوري بايد بخوابيم ؟!
نه مي تونستم به سام بگم رو زمين بخوابه نه خودم رو زمين خوابم مي برد .
يه تخت دو نفره هم كه بيشتر نداشتيم.
ناچار رو به سام گفتم :
_من شبها تو اتاق مورد علاقم رو اون تخته مي خوابم تو مي توني رو تختخواب بخوابي !
_من همينجا رو كاناپه مي خوابم تو برو روي تخت بخواب !
_آخه اينجور ي كه در حق تو ظلم مي شه !
_عه ! جدا" ؟
و يه فرم خاص شبيه به تمسخر نگام كرد.
ديدم اوضاع خرابه و جوابيم ندارم كه بدم شب به خير كوتاهي گفتم و وارد اتاق خواب شدم .
خواستم درو ببندم كه خنده ام گرفت .
آخه اگه سام بخواد كاري بكنه چه در باز باشه چه بسته كارشو مي كنه ! تازشم اگه من شبها در اتاق رو ببندم پس در طول روز هم نبايد بيرون بيام ديگه ! مگه روز و شب داره !!


صبح با صداي زنگ آيفون از خواب پريدم .
_اي ! تو روح آدم مزاحم !
چشمم رو كه باز كردم از محيط اطراف يكم جا خوردم ولي تمام صحنه هاي مراسم عروسي از ذهنم رد شد و يادم اومد كه اينجا ، در حال حاضر خونه ي منه !
فردي كه تو تصوير آيفون بود ناشناس بود و گفت كه از طرف خانوم صدر اومده .
_تشريف بياريد طبقه بيستم !
و خودم رفتم كه آبي به سر و صورت خواب آلودم بزنم !
مرد سيني بزرگي تحويلم داد و تعظيمي كرد و رفت .
با سليقه ي تمام چيده شده بود : نون سنگك تازه ، سرشير ، عسل ، تخم مرغ آب پز ، كره ، مربا ، كاچي ، پنير و گردو كه نگاه كردنشم اشتها رو تحريك مي كرد .
سيني رو روي ميز گذاشتم و تازه يادم افتاد كه الان ، اينجا و تو اين موقعيت بنده يه شوهر به اسم سام دارم كه موجود نيست !!
تو اتاق ها سرك كشيدم نبود.
حموم و آشپزخونه رو هم گشتم نبود .
وا ! يعني كجا رفته سر صبحي !
شونه اي بالا انداختم و نشستم پشت ميز غذاخوري !
به من چه كه نيست ! من گشنمه ! حالا وايسم منتظر كه چي !؟ شايد حالا حالاها نياد خب !
مشغول لقمه گرفتن بودم كه در خونه باز شدو سام داخل اومد.
تيشرت و شلوار جين تنش بود .

_سلام ! كجا رفتي سر صبحي ؟
_سلام . خوابم نمي يومد رفتم يه چرخي بيرون زدم !
و همزمان سوئيچش رو روي ميز پرت كرد.
_چه سحر خيزي تو !! بيا ببين مامانت چه صبحونه اي برامون فرستاده !
نزديك شد و به محتويات سيني دقيق شد و بعد با لبخندي تمسخرآميز گفت :
_واقعا كه اين صبحونه خوردن داره ! 
سعي كردم خودم رو مشغول نشون بدم كه فكر كنه نفهميدم تيكه مي ندازه !
و رفت توي اتاق.
چند لحظه بعد لباس عوض كرده مقابل من نشست و يه تخم مر برداشت و همونطور كه پوستش رو مي كند گفت :
_چه بد شد !مامانم يادش رفت برامون چايي هم بفرسته ! فكر نمي كرده ديگه اينقدرم عروسش حال ندار بشه كه يه چايي هم نتونه درست كنه ! 
با پرروئي لبخندي گشاد زدم و گفتم :
_چون مي دونسته پسر عزيزش جورش رو مي كشه !
_الان يعني بازم من پاشم چايي درست كنم ديگه ؟؟؟
_خب چي ميشه مگه ؟! 
_فكر نمي كني نوبت توئه ؟
_چرا ولي تا من برم و برگردم نون سنگك از دهن مي افته ! 
_يعني من برم و برگردم شرايط فرق مي كنه ؟؟ 
_باز تنبل شديا !!
دوباره بدجنس شد و يه ابرو بالا داد و گفت :
_خب حقم داريا ! ديشب خسته شدي ! 
كاسه ي كاچي رو برداشت و مقابلم گذاشت و ادامه داد :
_تو اينو بخور كه يكم جون بگيري !!
و خودش بلند شد و به آشپزخونه رفت.
بچه پررو ! هي تيكه مي ندازه !
اصلا چرا نمي ره سر كار؟
_امروز شركت نمي ري ؟
از همون آشپزخونه گفت :
_نه !
_چرا؟
_دوست داري برم نه ؟
_من همچين حرفي نزدم فقط مي خواستم بدونم مي ري يا نه !
در حاليكه به سمتم مي اومد گفت :
_نه نمي رم چون پدرم به مدت يه ده روز تعطيلات اعلام كرده كه بريم ماه عسل !
_يعني كل شركت رو تعطيل كرده به خاطر ما ؟؟
_نه ! به كارمنداي دفاتر من يكهفته مرخصي داده .
_دقت كردي چقدر پدرامون شبيه به همند ؟؟
_ولش كن ! حالا كجا بريم ؟
و به پشتي صندلي تكيه داد و منتظر نگام كرد.
_نمي دونم ! 
_واي چه جواب كاملي ! آدم انگيزه اش مي خشكه به خدا !!
با خنده گفتم :
_آخه يكم غيره منتظره مطرحش كردي نمي دونم بگم كجا . آمادگيشم ندارم الان . بهتر نيست به زمان ديگه اي موكولش كنيم ؟
_مگه آمادگي مي خواد ؟ تو اسم يه جايي كه دوست داري رو بگو بقيش با من !
_راستش تا جواب كنكورم نياد من حوصله ي مسافرت خارج از كشور رو ندارم .
_باشه اصراري نيست ! 
صداي زنگ موبايلم باعث شد كه بحثمون نيمه كاره بمونه.
الي بود.
_سلام 
با جيغ بلندي كه نزديك بود پرده ي گوشم رو پاره كنه سلام كرد و گفت :
_زود باش بدون سانسور بگو ديشب چه كار كردي ؟
صداي الي اينقدر بلند بود كه شك ندارم كه سام حرفشو شنيد. 
با حرص از سر ميز برخاستم و نيشخند سام از چشمم دور نموند.
_خيلي نديد بديد و بيشعوري چرا دا مي زني گوشم كر شد نفهم !!
_چون مي خواستم خوابت بپره ! مي دونم تو بغل شوهر جونتي !
_گيرم كه تو راست مي گي ! اين فرمي كه تو داد زدي من كه هيچ ،سام هم كه هيچ ، باباي سام هم بي خواب شد ! ديوونه ي زنجيري !
_راست مي گي خدايي شنيد ؟؟
_فكر كن نشنيده باشه !
_جدا !؟؟؟
_جدا و زهر مار ! 
_حالا بحث رو عوض نكن زود باش تعريف كن با جزئيات !
_مي ترسم رو دل كني !
_آه ! بگو ديگه !
_همينطوري نگفته حسابي چشم و گوشت باز هست ! صلاح نمي بينم بازترش كنم !
_حالا هي بپيچون تا با سارا بيايم سروقتت ! ياد مي گيري عين آدم حرف بزني !
_عرضي نداري قطع كنم ؟
_چرا اينكه خيلي خري !
_تو بيشتر!
_حيف سام !
_حيف من كه با توي كله پوك رفاقت كردم .
_شوهر كردي زبونت درازتر شدااا !
_تو هم مي توني شوهر كني بتركه چشم حسود !
_فردا با سارا مي يايم خونتون !
_منتظرم !
_باي فعلا !
_باي شنگول !
رفتم تو سالن . 
سام رو كاناپه نشسته بود و تي وي تماشا مي كرد.
_فيلمي چيزي نداري ببينيم ؟
بدون اينكه نگام كنه گفت :
_تو كشوي ميز تلويزيون پر فيلمه ! 


سام بد فرم تو قيافه بود.
كشو رو باز كردم و چند تايي فيلم از بين انبوهي فيلم جدا كردم و لبه ي كاناپه ي سام نشستم و گفتم :
_كدوم يكي از اينها بهتره ؟
_يادم نمي ياد كه !
_هيچ كدوم رو ؟
_چرا ولي سليقه با سليقه فرق مي كنه !
_ميشه حالا با سليقه ي خودت بگي كدوم؟؟؟
_يكي رو نشون داد و گفت :
_به نظر من اين !
_پس من برم تخمه بيارم !
_كابينت زير اپن سمت راست !
موضوع فيلم مخلوطي از رمانس و اكشن بود.
حسابي درگيرش شده بودم .
زن نقش اول فيلم به خاطر انتقام همسرش كه كشته شده بود با قاتلش رو هم ريخت تا تو موقعيت مناسب بكشتش.
ولي نقطه ي عطف فيلم اونجا بود كه زن فهميد چرا اون مرد همسرش رو كشته !
همسر زن با زن قاتل رابطه داشته و مرد اون رو تو رختخواب با زنش مي بينه و در نهايت همسر اين زن رو مي كشه و زن خودش رو از خونه بيرون مي كنه !
زن از حماقت خودش ناراحت شد و چون حال اون مرد براش قابل درك بود اون رو رها كرد و رفت.
هنوز از جو فيلم خارج نشده بودم كه صداي زنگ تلفن خونه من رو به دنياي واقعي واردم كرد.
از ديالوگهاي سام با اون سمت خط مي شد فهميد كه مادرش پشت خطه .
_نه مامان جان داشتيم فيلم تماشا مي كرديم !
_....
_اتفاقا پروا ناهار درست كرده !نمي تونم از ناهار به اين خوشمزگي بگذرم بوش كل خونه رو پركرده ! و با لبخند هوا رو به داخل بينيش كشيد و گفت : 
_به به !
با خنده به سمتش رفتم و گفتم : خيلي مسخره اي !
و گوشي رو از دستش گرفتم .
_سلام مامان 
_سلام دخترم ! اولين روز زندگي مشتركتون مبارك .
_ممنون !
سام دستش رو به ديوار تكيه داده بود و منو تماشا مي كرد.
_زنگ زدم بگم واسه ناهار بياين اينجا ولي سام مي گه كه ناهار درست كردي و نميايد.
_الكي مي گه ! داشتيم فيلم مي ديديم ! غذا هم نداريم !
و واسه ي سام زبون درازي كردم .
_پس سام داشت سر به سرم ميگذاشت ؟
و مادرش هم كلي به شيرين زبوني پسرش خنديد.
_از سر صبح بهروز (پدر سام ) سراغ شما رو مي گيره و هرچي هم بهش مي گم شايد بچه ها بخوان تنها باشن به گوشش نمي ره !
صداي پدر سام اومد كه گفت :
_خب منم دل دارم ! مي خوام بچه هام دورم باشن !بعد عمري عروس دار شدم !
مادر با خنده گفت :
_نگفتم ؟
_باشه مامان ما تا يك ساعت ديگه اونجاييم .
مامان سام با خوشحالي گفت منتظرتونيم و قطع كرد .
سام كه شيطونيش گل كرده بود اداي منو در آورد :
_شما واسه خودت قول دادي ! من آمادگيشو ندارم !
در حاليكه واقعا خنده ام گرفته بود گفتم :
_اداي خودت رو در بيار !
_ من كه ادا ندارم ! پسر به اين سرسنگيني !
_آره جون خودت ! ديشب كي بود وسط سالن قر مي داد ؟
_عه ! قر دادم به اون جذابي !! ديگه دو تا دونه قر هم ندم كه بي نمك ميشه !
_جــــــذاب ! بدو بريم ناهار منتظرمونن !
_فقط هولم نكن من يواش يواش آمادگيم ايجاد مي شه ! 
ايندفعه خنديدم و گفتم :
_باشه !فقط بدو !
براي جبران محبتاشون ، واسه شون از يه فروشگاه چند تا هديه گرفتم .
خونه ي ويلايي بسيار بزرگ و شيك با نماي سنگ مرمر جلوي چشمانم بود و مردي به محض ورود گوسفندي رو زير پامون قربوني كرد! 
بيچاره گوسفندا ! آخه به گوسفندا چه !؟؟
با استقبال قابل پيش بيني خونواده ي سام وارد شديم . 
پدر سام در آغوشم گرفت و پيشونيم رو بوسيد و گفت :
_چقدر عروس داشتن مزه مي ده !
هديه ي پدر رو كه كيف پول چرمي دست دوز بود بهش دادم و بعد از روبوسي با مادر و سمانه، هديه ي مادرش كه يه سنجاق سينه و گيره ي سر و حلقه ي روسري ست بود و هديه ي سمانه كه عطر بود رو اهدا كردم و از چهره هاشون پيدا بود كه خيلي خوشحال شدن .
بعد از تعويض لباسم ، سمانه كل خونه رو نشونم داد و وقتي بهم گفت كه طبقه ي پايين سونا و استخر دارن خيلي خوشحال شدم و گفتم :
_پس من ديگه هر روز اينجام چون عاشق شنام !
سمانه گفت :
_جدا ؟ در چه حد بلدي !
_بلدم ديگه! بچه بودم آموزش ديدم الان خيلي ساله كه شنا مي كنم .
_پس حتما بايد يه آموزش تكميلي به منم بدي چون من شنا كردنم تعريفي نداره !
_باشه حتما !
_خب يه آموزشم به من بده !
صداي سام از پشت سرمون اومد .
سمانه خنديد و رو به من گفت :
_آخه طفلكي همش يه دونه مدرك غريق نجاتي داره همين !
_عـــــه ! جدا" ؟؟؟
و با تعجب به سام نگاه كردم !
با لبخندي كج گفت :
_حالا اگه خواستي افتخاري باهات يه مسابقه مي دم !
_ و اگه باختي ؟؟
_هر چي بخواي نه نمي گم !
_هر كاري بگم مي كني ديگه !؟؟
تو فكر يه كولي گرفتن درست و حسابي ازش بودم و مي دونستم خوب كرال مي زنم و مي تونم ببرمش !
سام كه بحث براش جالب شده بود يه تاي ابروشو بالا داد و گفت :
_صد در صد !
_پس تو دريا مسابقه مي ديم !
_اوهوع ! چه مسابقه اي بشه ! فقط يه سوالي ذهنم رو مشغول كرده !
_چيه ؟
_اگه باختي چي ؟
_هر چي بخواي !
_زير حرفت كه نمي زني !؟
با اخم انگشت اشاره مو سمتش گرفتم و گفتم :
_يادت باشه من حرفم حرفه ! 
انگشت اشاره مو با انگشتش خم كرد و گفت :
_باشه ! پس شرط مي بنديم همينجا ! 
و دستش رو دراز كرد !
دستم رو تو دستش كوبيدم و گفتم :
_يه بار كه تو نون بيار ، كبابت كردم حواست باشه ايندفعه نبازي !
_من گردنم از مو هم باريك تره ! 


با اومدن پدر و مادر سام به سمتمون ،سام چشمكي بهم زد و دستم رو رها كرد.
پدر كنارم رو مبل نشست و گفت :
_مي خواستم براتون بليط رزرو كنم ولي حقيقتش فكر كردم شايد با سليقتون جور نباشه اينه كه گفتم خودتون تعيين كنيد ماه عسل كجا مي ريد من بقيه مسائل رو اكي مي كنم !
به سام نگاه كردم بلكه اون من رو از اين مخمصه ي ماه عسل نجات بده كه ديدم سرش ايين ه و داره سيب پوست مي كنه !
دوست نداشتم كه خانواده ي سام رو از خودم برنجونم اونم بعد اونهمه محبتي كه بهم كردن !
_راستش پدر جون ما اصلا به ماه عسل فكر نكرده بوديم واسه همينم فعلا برنامه اي نداريم .
_خلاصه هر جايي كه دوست دارين رو با يه تلفن براتون اكي مي كنم دخترم !
_مرسي پدر !
پدر سام سرم رو بوسيد و گفت :
_بعد عمري عروس دار شدم ،بقيه ي عمرم فقط مي خوام از باهم بودن شماها لذت ببرم !
و با عشقي پدرانه به سام خيره شد .
شايد داشت حاصل زندگيش و ميوه ي عمرش رو كنكاش مي كرد !
چرا دروغ ! يكمم حسوديم شد !
سام همونطور نشسته تعظيم كوتاهي كرد و با لبخند گفت :
_متعلق به خودتونه !
خيلي زود ناهار آماده شد و همه سر ميز جمع شديم .
مادر مدام براي من و سام غذا مي كشيد و نمي گذاشت بهمون بد بگذره !
سمانه دم گوشم گفت :
_بعد مي گن مادرا پسراشونو بيشتر دوست ندارن ! بفــــرما !
و خنديد !
_علاجش اينه كه شوهر كني ! همچين يه ساعته عزيز مي شي كه نگو و نپرس !
سمانه چشمكي زد و گفت :
_آره ديگه مجبورم !
تو همين حين سرو صدايي از بيرون بلند شد و نظر هممون رو جلب كرد.
صدا نزديك و نزديك تر شد و يكدفعه در سالن با ضرب باز شد و زني جوون در حاليكه پيش خدمت خونه ، سعي مي كرد مانع ورودش بشه داخل سالن شد و تا چشمش به ما افتاد بناي جيغ و داد گذاشت .
رو به پدر سام گفت :
_واسه اين كه من رو از سرتون باز كنيد واسه سام زن مي گيريد ؟؟ 
و همونطور كه نزديك مي شد متوجه من شد و با دقت بالا و پايينم رو بررسي كرد و بعد به سام نگاه كرد و گفت :
_خيلي نامردي !
همه از سر جاشون بلند شده بودن جز من و سام !
پدر سام دست زن جوون رو گرفت واز ما دورش كردو همراه با مادر سعي در آروم كردنش داشتن .
ولي اون يه ريز جيغ مي زدو كولي بازي درمي آورد.
سام كه آروم نشسته بود و با خونسردي به اين صحنه نگاه مي كرد يه دفعه عصباني شد و از جاش بلند شد و با فرياد بلندي گفت :
_ببــــــــر صداتو !!
زن جوون كه ترسيده بود صداش رو بريد ولي همچنان سر جاش ايستاده بود .
مادر با نگراني و استرسي كه تو چشماش موج مي زد بهش گفت :
_برو ديگه منتظر چي هستي ؟؟ سليته بازيت تموم نشده هنوز ؟؟
زن با صداي ملايم تري گفت :
_مي خوام با عروستون صحبت كنم !
پدر با عصبانيت گفت :
_چيه ؟؟ هم باج مي گيري هم آبرو ريزي مي كني ؟؟ چي از جون ما مي خواي ؟! اين دختر بار اوله كه اومده اينجا و تو همچين بساطي واسمون درست كردي !
احساس كردم كه الان بايد وارد ماجرا بشم ،چون پدر و مادر سام از نگراني در حالت سكته بودن و متوجه شدم كه نمي دونن سام همه چيز رو براي من تعريف كرده !
از جام بلند شدم و بهشون نزديك شدم و گفتم :
_پدر ! اجازه بديد حرفش رو بزنه !
پدر سام با ناراحتي سر تكون داد و به جاش مادر گفت :
_دخترم به خدا اين زن مريضه ! جز يه مشت چرت و پرت كه سرهم كرده نمي تونه كاره ديگه اي داشته باشه !
_مامان جون ! نگران نباشيد من در جريان اين موضوع هستم !
و رو كردم سمت زن جوون كه مطمئن بودم سانازه !
_مي شنـــوم !
_اينجا نه ! مي خوام خصوصي باهات صحبت كنم !
يكهو سام به سمتش هجوم آورد .
من خودمو سپر كردم و همونطور كه بازوهاي سام رو گرفته بودم تو چشماش نگاه كردم و آروم گفتم:
_بزار من درستش مي كنم !

 


ساناز رو به طبقه ي بالا هدايت كردم و بدون اراده به اتاق سام داخل شدم .
پشت سرم وارد شد و در رو بست .
دوباره سرتاپام رو با دقت وارسي كرد انگار دنبال دليلي مي گشت كه سام زن نگير رو مجبور به ازدواج كرده !
منم نگاش كردم .
زني سپيد رو با موهاي بلوند و قدي متوسط و اندامي لاغر ! 
_پس اين زن خوشبخت تويي ؟؟
با پوزخندي نگام كرد و منتظر جوابم بود !
به تابلوي روي ديوار كه منبت بود نگاه كردم و گفتم : 
_مي گن !
_سام راجع به من چي بهت گفته ؟
_دستي به تابلو كشيدم و خونسرد گفتم :
_مهم نيست مي خوام از زبون خودت بشنوم !
بي مقدمه گفت :
_من از شوهر عزيزت حامله ام !
نگاش كردم دستش روي شكمش بود .
_جدا " ؟؟ خب اينكه اينقدر داد و قال نداه ! ثابتش كن و پدر همشونو در بيار !
با خشم نگاهم كرد و گفت :
_اين حرفا رو سام بهت ياد داده آره ؟!
_هرجور دوست داري فكر كن !
روبروم ايستاد و گفت :
_فكر كردي سام بهت وفادار مي مونه ؟؟ 
سرشو به طرفين تكون داد و ادامه داد :
_نـــــچ ! وقتي حال و هولشو باهات كرد تو رو هم ول مي كنه ! فكر نكن چون بر و رو داري مي توني جلدش كني ! سام خيلي بيشتر از اونكه تو فكر كني هواخواه داره و همونا نمي زارن يه آب خوش از گلوت پايين بره !
_حالا مي گي چيكار كنم ؟! من طلاق بگيرم مي ياد تورو مي گيره ؟؟؟؟! 
_نمي دونم ولي الان با ازدواجتون گند زدي به همه چيز !
_خب بزار من بگم كه بدوني ! سام صد سال سياه نمي يومد تورو بگيره ! مي دوني چرا ؟ چون تو يه احمقي !! يه آدم آويزون و بدبخت كه حاملگيش رو حربه كرده تا خودش رو وبال كنه !!
ببين ساناز ! همه ي مردا از زناي هميشه در دسترس و كنه بدشون مي ياد ! يا حتي اگه خودشونو مشتاق نشون بدن واسه يه مدت كوتاه و واسه به قول خودت همون حال و هولشونه !
بعد عين يه تيكه دستمال كاغذي استفاده شده پرتش مي كنن تو زباله دون !
بابا جون !سام يه روزگاري باهات بوده به هر دليلي ،حالا نمي خواد باهات باشه بازم به هر دليلي ! يعني چي كه افتادي دنبالش موس موس و التماس !؟؟؟؟ چيزي به اسم عزت نفس نداري ؟؟؟ غرور نداري ؟؟ وقتي بهت بي احترامي مي كنن بهت برنمي خوره !؟؟ قبول كن كه ما آدما خيلي وقتا بلاهايي كه سرمون مي ياد حقمونه !! چرا اينقدر خودتو خوار و ذليل مي كني !؟ گدايي خوب نيست حتي اگه گدايي محبت باشه !
حالا هم برو و ديگه ام وقت خودت رو با يه توهم زاده ي ذهنت نگير و دست از سر اين بيچاره ها هم بردار !
سرش رو پايين انداخت . صورتش قرمز شده بود ! 
معلوم بود داره به حرفام فكر مي كنه !
_چيزي مي خوري بگم برات بيارن ؟
با حالت عاجزانه اي سرش رو بالا آورد و گفت :
_من دوسش داشتم !
_تو قوي تر از اوني هستي كه فكر مي كني مي توني فراموشش كني !
_اگه يه روز به سمتم برگرده چي ؟؟
با لبخند گفتم :
_نوش جونت ! 
در رو باز كرد و آروم آروم از پله ها سرازير شد .
قيافش آدم رو به ياد زناي شوهر مرده مي انداخت .
ساناز رفت و همه ي چشمها به سمت من برگشت .
تموم غذاها دست نخورده مونده بود و هر كس يه گوشه اي بود .
سام دستش تو موهاش بود و گوشه اي رو كاناپه نشسته بود !
با لبخند به سمت سام رفتم و دستش رو از موهاش درآوردم و گفتم :
_شماها چرا اينقدر ناراحتين ؟! چيزي شده ؟!! 
سام دستم رو گرفت و كنار خودش نشوند و آروم گفت :
_متاسفم !
_دليلي نداره !
خونواده ي سام كه از حالت من تعجب كرده بودن با ناباوري نگام مي كردن !
شايد انتظار داشتن كه الان قهر كنم يا داد و بيداد كنم كه چرا با زندگي من بازي كردين ؟!
خنده ام گرفت و ايندفعه بلندتر از قبل گفتم :
_به خدا من ذره اي ناراحت نيستم چون همه چيز رو مي دونستم . در ثاني اين موضوع مربوط به گذشته ي سام و به من ارتباطي نداره !
واسه اينكه همه رو از اون جو در بيارم رو به سام كردم و گفتم :
_ولي از اين به بعد اگه شيطوني كنه خودم خفش مي كنم !
و به حالت نمايشي دستم رو دور گلوي سام گذاشتم و گفتم :
_بزار محض احتياط همين الان خفت كنم كه ديگه خيال همه راحت باشه !
با اين جمله همه خنديدن و باورشون شد كه اينجانب دلخور نيستم !



بعد از اینکه از خونه ی پدری سام بیرون زدیم ، سام سیگاری روشن کرد و گفت :
_خیلی تو کف یه نخ بودم !
_خب دودر می کردی یه گوشه می کشیدی !
_دیدی که این زنیکه ر...د تو حالمون کلا روزمون خراب شد.
_بی خیال !
یه پک محکم به سیگارش زد و با کلافگی گفت :
_اینکه کی چی فکر می کنه رو بی خیالم ولی می خوام تو بدونی که هر چی می گه منظورم جریان بارداریشه ، همه توهمات ذهن مریض خودشه !!
_آره می دونم ! چون وقتی بهش گفتم آزمایش بده و این موضوع رو ثابت کن ، بحث رو پیچوند ، هرچند قبلشم می دونستم !
_از کجا می دونستی ؟
_خب تو برام تعریف کرده بودی ، اونم تو اولین جلسه ای که همدیگرو ملاقات کردیم ، دلیلی نداشت که تو اون زمان بخوای به من دروغ بگی ! در ضمن من به تو اعتماد دارم !
سام با نگاهی شگرف به من خیره شد و گفت :
_جدا"؟
_خب معلومه ! اگه بهت اعتماد نداشتم که باهات ازدواج نمی کردم !
انگار که موضوع براش جالب شده باشه صاف نشست و در حالیکه فرمون رو به راست می پیچوند گفت :
_یعنی تو اون موقعیت اگه جای من کسی دیگه ای بهت پیشنهاد ازدواج می داد قبول نمی کردی ؟
_مگه بهزاد رو قبول کردم ؟؟
سام قیافشو به هم کشید و گفت :
_حالم از اسمشم به هم می خوره ، اون که جزو آدما نیست ، منظورم شخص دیگه ایه ؟
کمی فکر کردم و گفتم :
_راستش نمی دونم !
سام با دلخوری و چپ چپ نگاهی طولانی بهم کرد و بعدش نگاشو گرفت و رنگش به قرمزی تمایل پیدا کرد!
شاید انتظار داشت بگم : نه عزیزم ! من به جز تو با هیچ کس دیگه ای ازدواج نمی کردم !
ولی واقعیت این بود که تو اون شرایط نه با هر آدمی ، ولی با یه آدم عادی و قابل تحمل هم ازدواج می کردم ولی از این نگذریم که سام اکازیون ترین و بهترین گزینه ای بود که می تونست واسم اتفاق بیفته و از این بابت خدا رو شاکرم !
تو خونه ، مشغول جمع کردن پوست تخمه های ریخته رو زمین بودم که گوشی سام زنگ خورد .
_بله ؟
_...
_سلام چطوری ؟
_...
_خوبه خوب ! درست شنیدی ! به نوید گفته بودم بهت بگه چون خودم پیدات نکردم .
_...
_ما تهرانیم تو کجایی؟
_...
_نه نرفتیم فعلا ! خانوم بچه ها ترجیح دادن تهران بمونیم !
_....
_فکر نکنم تا ببینم چی می شه ! آب و هوا چطوره ! 
_...
_عه ! پس خوش به حالتونه! 
_...
_نمی دونم حالا بهت خبر می دم !
_...
_باشه دیگه فعلا کاری نداری ؟
_...
_قربانت خدافظ 
و به دنبال قطع کردن تماسش رفت تو تراس.
از وقتی با اون جواب رک و راستم ، گــــل زدم ، سام باهام سر و سنگین بود.
رفتم تو تراس و گفتم :
_تنها تنها سیگار می کشی ! قدیما با معرفت تر بودی !
_یکی برام روشن کرد و به سمتم گرفت و گفت :
_یار وفادار کجاست ؟؟؟سیگارو گذاشتم رو لبم و داشتم رو نرده می نشستم که سریع کمرم رو گرفت و تو هوا گرفتم و با اخم گفت :
_دیگه اینکارو نکنیا !!!
_چرا ؟؟
_یکم به ارتفاع نگاه کنی می فهمی چراا !! 
خودمو لوس کردم و گفتم :
_آخه باباجون چیکار کنم حوصلم سر رفته نه تفریحی نه گردشی ! چرا واسم برنامه های تفریحی سرگرمی نمی زاری آخه که غصه نخورم ؟؟!
سام نوک دماغمو فشار داد و در حالیکه هنوز تتمه ی اخم رو صورتش بود گفت :
_بریم دریا کنار ؟
_وای آره !! بریم ! من عاشق شمالم ! 
سام درحالیکه از تراس بیرون می رفت گفت :
_خب ! دیگه عاشق چه چیزایی هستی ؟؟
تا اومدم جواب بدم صدای موبایلم بلند شد و با دیدن شماره ای که رو صفحه ام بود حسابی جا خوردم !
پدرم بود !
چه عجب !
_سلام پدر !
_سلام خوبی پروا ؟
_ممنون 
_شوهرت خوبه 
_بله خوبه 
_راستش ما فردا عازم هستیم ، می خواستم قبل از رفتن یکبار دیگه ببینمت !
تو دلم گفتم " چی می شد اگه همیشه اینقدر مهربون بودی ؟"
_ممنون که به یادمید !
_آدرس خونه ات رو برام اس ام اس کن یه سری بهتون می زنیم .
_باشه پدر منتظرتونیم !
و تماس رو قطع کردم !


سرجام بي حركت ايستاده بودم و به اين فكر مي كردم كه چه جالبه كه پدرم حتي آدرس خونه ام رو كه تنها دو تا چهارراه با هم فاصله داريم رو بلد نيست !!!
و لبخند تلخي زدم !
ساعتي بعد با دسته گل و شيريني به خونه ي ما پا گذاشتند .
به نظرم آذين باز هم بيشتر از حد هميشه و معمول خودش رو آراسته بود .
من كنارشون نشستم و سام مشغول پذيرايي شد.
پدر و آذين داشتن وسايل و دكور خونه رو تماشا مي كردن كه پدر گفت :
_ما فردا ظهر سوار هواپيما مي شيم .
_به سلامتي ! من زودتر عذرخواهي مي كنم كه نمي تونم به بدرقه تون بيايم چون ما هم فردا عازم سفر ماه عسليـــم !
اصلا دست خودم نيست اين آذين نكبت رو كه مي بينم بايد يه چي بگم بسوزه ! از قصد گفتم ماه عسل كه از حسوديش بتركه !
وگرنه ماه عسل كجا بوده ؟
پدر در حاليكه فنجون چاييش رو بر مي داشت گفت :
_چه خوب ! حالا كدوم وري مي ريد ؟
سام كه ديگه متوجه حساسيت هاي من و آذين شده بود به جاي من كه داشتم فكر مي كردم چي بگم كه دقيقا تا فيهاخالدون آذين آتيش بگيره گفت :
_فعلا چند روزي به ميل پروا مي ريم شمال ، اما پدر اصرار داره كه يه سفر به رم داشته باشيم چون تو اين فصل هواي مناسبي هم داره !
نيشم باز شد .
مي دونستم كه پدر سام واقعا رم رو پيشنهاد داده ولي اينكه الان تو اين موقعيت مطرحش كرد واسه من آخرش بود !
چون واقعا آذين به وضوح حسادت مي كرد و همين الان هم مي شد اينو از قيافه ي آويزونش فهميد.
يادم باشه يه جا يه حال تپل بهش بدم ! 
سام رو به من گفت :
_عزيزم من مي رم ميوه بيارم .
بلافاصله تا سام به آشپزخونه رفت ، آذين هم از جاش بلند شد و گفت :
_منم مي رم كمك سام كه پدر و دختر روز آخري با هم تنهايي اختلاط كنيد !
اين حركت در نوع خودش خيليم عالي بود ولي من مخم سوت كشيد كه آذين يهــــو اينقدر با شعور شد !
آذين و چه به اين درك و فهم و مهرّبــــوني !!؟
مطمئن بودم يه كرمي داره كه ما رو تنها گذاشت !
صداي پدر منو به خودم آورد :
_خونه ي قشنگي داري !
_آره خودمم خيلي دوسش دارم !
_شوهرت هم خيلي با كمالاته ! بيشتر از اون چيزي كه تصور مي كردم !
_لطف دارين. چطور مگه؟
ورود سام با قيافه اي كه به نظرم يكم غير طبيعي بود مانع ادامه صحبتمون شد.
پيش دستي ميوه رو مقابل پدر گذاشت و ديگري رو مقابل من روي ميز و دوباره رفت.
_اين كه من خيلي ازش خوشم اومده مهم نيست ، مهم اينه كه خيالم از بابت اينكه تورو به اون مي سپرم راحته !
تو دلم گفتم : 
والله شما داشتي منو دست بهزاد هم مي سپردي !!
ولي سكوت كردم .
صداي وزوز آذين معلوم بود كه داره تو آشپزخونه زير گوش سام يه چيزي بلغور مي كنه اما هيچ چيز واضحي شنيده نمي شد.
داشتم از فوضولي مي مردم كه دوباره پدرم گفت :
_اگه تونستيد يه سفر هم به دانمارك بيايد . خيلي سبز و ديدنيه !
_فكر نمي كنم كه بشه ! چون درگيري كاري سام زياده !
خالي بستم كه موضوع به همينجا ختم بشه !
خيلي از آذين و خاندانش خوشم مي ياد يه سفر هم برم پيششون ره به ره بزنيم تو حال هم !
آذين بالاخره تشريفش رو آورد.
از قيافش كه چيزي پيدا نبود .
سام هم پيش دستي ديگه اي آورد و اين رو جلوي آذين گذاشت.
يك ساعت ديگه اي نشستند و بيشتر پدر و سام گفتگو مي كردن و حقيقتش من اصلا تمايلي براي مكالمه نداشتم و فقط شنونده بودم !
وقتي عزم رفتن كردن آذين خيلي مصنوعي منو بوسيد.
تو اين همه سال شايد اين بار دوم يا سوم بود . 
ولي پدر براي اوليــــــن بار منو صميمانه در آغوش كشيد .
گرمي تنش و بوي ادكلن دوست داشتني قديميش رو حس كردم .
هيچ كدوممون تمايلي براي رها كردن نداشتيم . 
شايد فكر مي كرديم ممكنه ديگه هيچ وقت همو نبينيم .
همينجا بود كه فهميدم ازش متنفر نيستم و حتي ممكنه كه دلتنگش بشم !
دلتنگ نبودناش !
دلتنگ نديدناش !
دلتنگ منو به هيچ انگاشتناش !
داشتم با يه حس جديد دست و پنجه نرم مي كردم .
حالم خوش نبود .
به اتاق دلخواهم رفتم و روي تخت نشستم و به پشتي تكيه زدم و زانوهام رو در آغوش گرفتم .
هميشه ما آدما همينطوري هستيم !
وقتي هستيم نيستيم و وقتي نيستيم هستيم !!
حالا كه داشت از كنارم مي رفت ...
حالا كه داشت از كنارم مي رفت نمي دونم دقيقا چه حسي داشتم .
مي گن دخترا بابايي اند پس چرا من و پدر اينقدر از هم دور بوديم !؟؟ 
خدايا چـــــرا !؟؟
دلم مي خواست داد بزنم ولي لبم رو گاز گرفتم و قطره ي اشكي از گوشه ي چشمم سر خورد روي دستم !
اينهمه فاصله حق من نبود ! 
و بدتر از همه اينكه با اينهمه فاصله ازش متنفر نيستم !
واي خدا ! 
فكر مي كردم اگه بره راحت مي شم و همه ي اين عقده هام از بين مي ره ولي الان حس كردم يه چيزي مثل يه جريان عاطفي خفيف ولي قديمي بينمون هست كه حتي پدر هم از پنهون كردنش عاجز بود !
يه چيزي مثل اينكه شايد ديگه همو نبينيم ! دلم برات تنگ مي شه !!!

در اتاق باز شد .
مسلما سام بود.
خوشبختانه چراغ رو روشن نكرد . نزديك اومد و آروم گفت :
_نمي خوام مزاحم خلوتت بشم ولي نگرانتم . خوبي ؟
_آره
_ولي صدات يه چيز ديگه مي گه !
سرم رو پايين انداختم .
_من مي رم كه راحت باشي !
_نه نرو !
سام كه در حال رفتن بود برگشت و بهم نگاه كرد.
سرم رو روي زانوم گذاشتم و گفتم :
_يكم برام گيتار بزن و بخون.
بدون حرفي گيتارشو از گوشه ي اتاق و از روي پايه برداشت و كنارم روي تخت نشست و شروع كرد.
يه ملودي آروم و دوست داشتني :

_حالا كه اميد بودن تو در كنارم داره مي ميره ...
منم و گريه ي ممتد نصف شب و دوباره دلم مي گيره ...
حالا كه نيستي و بغض گلوم رو گرفته 
چه جوري بشكنمش ...؟
بيا و ببين دقيقه هايي كه نيستي ...
اونقدره دلگيره كه داره از غصه مي ميره ...!
عذابم مي ده اين جاي خاليت 
زجرم مي ده اين خاطرات 
و فكرم بي تو داغون و خسته ست ...
كاش بره از يادم اون صداتو ...
...
منم و اين جاي خالي كه بي تو هيچ وقت پر نمي شه ...!
منم و اين عكس كهنه كه از گريه ام دلخور نمي شه !
منم و اين حال و روزي كه بي تو تعريفي نداره ...!
منم و اين جسم تو خالي كه بي تو هي كم مي ياره !!
عذابم مي ده اين جاي خاليت !

دقيقا اين ترانه تعريف حال من بود .
شايدم از قصد اين آهنگ رو خوند نمي دونم !
در هر صورت به اشكام اجازه ي پايين اومدن ندادم .
دستاي سام كه از نواختن ايستاد گفت :
_بهتـــري ؟
_آره ممنون 
سام سرش رو پايين انداخت ولي معلوم بود يه چيزي رو زبونشه كه گفتنش براش سخته !
شايدم ترديد داشت بگه يا نه !
به خاطر همين گفتم :
_بگو !
سام به من خيره شد و گفت :
_پروا ! آذين پدرتو بيچاره مي كنه ! كاش مي تونستي از رفتن منصرفش كني !
كمي صاف شدم و گفتم :
_چطور ؟
_ببين آذين اصلا زن درستي نيست !
_اين كه چيزه تازه اي نيست من كه بهت گفته بودم خيلي عوضيه !
_منظورم اوني كه تو فكر توعه نيست ! آذين هرزه است !!
جا خوردم !
_يعني چي ؟
_يعني اينكه پايبند به پدر تو نيست ،پدر تو فقط نقش بانك رو بازي مي كنه همين !
از حرص دستمو مشت كردم و ناخنمو تو گوشتم فرو بردم .
_زنيكه ي آشغال !
_ببين من اينو از همون جلسه ي اولي كه ديدمش فهميدم ولي امشب ... 
پوفي كشيد و ادامه داد :
_ بي خيال ! خودت عاقل تر از اوني كه بخوام بگم تو آشپزخونه چه خضعولاتي مي گفت ولي لازم مي دونم كه بهت بگم من به رابطه ي آذين و بهزاد هم مشكوكم !
_واقعــــا ؟؟
_اوهوم !
_واي خدا ! اين آذين چقدر لجنه ! آخه بر چه اساسي اين حرف رو مي زني ؟
_چيزي كه مسلمه اين دو تا با هم سر و سري دارن ! مي خواستن تو رو هم بكشونن تو بازي كه دو طرفه پولاي پدرت رو بالا بكشن ! پروا تو بايد يه جوري گوشي رو بدي دست پدرت ! وگرنه اين دو تا تمام مال و اموالش رو بالا مي كشن و به خاك سياه مي شوننش !
_من نمي تونم هيچ كمكمي بهش بكنم ! اين اتفاقات به خاطر كاراي خودشه ! اگه اينقدر بهشون بال و پر نمي داد اينجوري نمي شد ! دخترش رو به يه زنيكه ي هر جائي فروخت !
سام يه تيكه از موهام رو كه تو صورتم افتاده بود رو پشت گوشم گذاشت و گفت :
_ولي پروا ! اين عين بي انصافيه ! اون مرد پدرته !
با صدايي كه كنترلش از دستم خارج بود گفتم :
_پدر !؟؟ گفتنش واسه تو ساده ست كه همچين پدري بالا سرته كه با عشق نگات مي كنه ! تو چه مي دوني من چي كشيدم !؟؟مادرمو كه يادم نمي ياد جز چند تا تصوير نا واضح !
از وقتي يادمه پرستار بالا سرم بوده بعدشم زن بابا !
بابايي كه جز خرج ثروت كاري برام نكرد !
باورت مي شه بگم اين اولين باري بود كه بغلم كرد؟؟؟ يا حداقل اولين باريه كه يادمه !
مي فهمي جلو يه آدم عوضي عين آذين تحقير شدن يعني چي ؟
مي فهمي زيادي بودن يعني چي ؟؟
مي فهمي ليخنداي ژكوندي كه آذين موقع تحقيرم مي زد چي كارم مي كرد ؟؟
نديدي چه جوري شوهرم داد كه از دستم خلاص بشه بي دردسر با سوگوليش بره دانمارك !؟
نديدي حتي شب عروسيم منو دست تو نسپرد ؟
مي فهمي يعني چي وقتي همه ي وجودت نفرت باشه !؟
سرم رو بالا گرفتم تا اشكام كه به چشام ، براي خروجشون فشار مي آوردن سرازير نشن !
سام صورتم رو بين دو دستش گرفت و با نگراني و ناراحتي گفت :
_باشه عزيزم ! اينقدر به خودت فشار نيار ! من كه غريبه نيستم بزار اشكات بياد !
تو حال خودم گفتم :
_كلاس دوم دبستان بودم كه به خاطر بازيگوشي دستم شكست .
بردنم اتاق عمل و تو دستم پلاتين گذاشتن .
وقتي به هوش اومدم عين همه بچه هاي ديگه گريه كردم و پدرمو مي خواستم .
شايد باورت نشه ولي حتي بيمارستان نيومد !
تا خود صبح چشمم به در بود ولي نيومد !
فرداش كه از بيمارستان مرخص شدم تا شب دل تو دلم نبود كه وقتي پدر رو ديدم خودمو براش لوس كنم و بگم چرا ديشب پيشم نيومدي !
پدر اومد .
داشت با موبايلش صحبت مي كرد . وقتي بالا سرم رسيد نه تلفنشو قطع كرد نه با من كلامي حرف زد .
به دستم نگاه كرد و دستي به سرم كشيد و رفت .
همين !
اونشب خيلي گريه كردم اما با خودم عهد كردم كه دلبسته ي هيچ چيز و هيچ كسي نشم كه اينجوري رو دلم پا بزاره و خردم كنه ! 
بغضي كه تو گلوم بود صحبت كردنم رو خيلي سخت كرده بود ولي مصرانه نمي خواستم گريه كنم !
سام با صداي بي نهايت گرفته اي گفت :
_پروا عزيزم ! نكن اينجوري ! به خدا دارم عذاب مي كشم كه به خودت فشار مي ياري كه گريه نكني !! صدات ديگه در نمي ياد !
سرم رو پايين آوردم و به سام نگاه كردم.
به سرعت تصويرش مات شد !
چون اشكام چكيدن و من مقاومت رو كنار گذاشتم .
بالاخره تونستم بغضمو با يه نفر تقسيم كنم ! 
از پشت پرده ي قطره ي اشك سام رو هم ديدم .
فضاي تاريك اتاق و همدردي سام باعث شد كه دوباره عقده گشايي كنم و از نگفته هاي وجودم بگم :
_از اون شب همدمم شد تنهـــــــايي !
كم كم بهش عادت كردم .
سخت شدم . سفت شدم . سنگ شدم ! 
وقتي سر و كله ي آذين پيدا شد تصميم گرفتم تو رفتارم تجديد نظر كنم .
فكر مي كردم شايد مرگ مادرم باعث بي مهرياي پدرم شده ..
اما جفتشون گند زدن تو تموم باورام !
ايمان آوردم كه بايد متنفر باشم ! 
دوستام هم خيلي دور و برم گشتن تا بهشون چراغ سبز نشون دادم.
دلم پر از كينه و عقده ست . مي فهمي چي مي گم ؟
دلم باهاشون صاف نمي شه ! نمي تونم پدر رو ببخشم !
خاطرات كودكيم رو به لجن كشيد.
از من يه آدم ديگه ساخت كه به درد هيچ كس نمي خورم ! 
چون عين عنكبوت دورم تار كشيدم و مي چرخم !
مي فهمي سام ؟؟؟
جمله ي آخر رو با هق هق بيان كردم.
سام منو در آغوش گرفت و سرم رو روي سينه اش گذاشت .
بي هيچ مخالفتي آغوششو بذيرفتم . 
تو اون لحظه خيلي بهش نياز داشتم.
اينقدر گريه كردم كه ديگه چشمام خشك شد .
سام مرتب موهامو مي بوسيد و نوازش مي كرد و تو گوشم مي گفت :
_من از اين به بعد كنارتم ! ديگه تنها نيستي گلم ! روزاي بد تموم شدن ازين به بعد من و تو باهميم !



نميدونم چقدر طول كشيد كه آروم شدم و خودمو از آغوشش بيرون كشيدم و از اونجا بلند شدم و بدون كلامي به سمت اتاق خواب رفتم و روي تخت دراز كشيدم .
حسابي خوابم مي يومد و به خاطر گريه ي زياد چشام خسته بود هنوز كامل خوابم نبرده بود و نيمه هوشيار بودم كه سام رومو با پتو كشيد و بيرون رفت.
با صداي ضعيفي چشم باز كردم .
در كمد لباسم باز بود و سام مشغول بستن ساكم .
تا ديد چشام باز شده لبخندي زد و گفت :
_بيدارت كردم ؟
_نه من خوابم خيلي سبكه ، ساعت چنده ؟
_هشت 
از رو تخت بلند شدم و با لبخندي به سام گفتم :
_چه كيفي مي ده يكي ديگه ساكتو ببنده ! قشنگ تن پروريه محضه ! بيــــــا و منو به فرزند خوندگيت بپذير !
سام بدون اينكه نگام كنه ابرويي بالا داد و تاپم رو تو ساك گذاشت و گفت :
_فعلا كه به همسري پذيرفتمت !
همونطور كه از اتاق بيرون مي رفتم با خنده گفتم :
_اونم چه همسر كدبانو و خونه داري واقعا !!
صداي سام هم بلند شد :
_خونه داري هم ياد مي گيري ]!
شونه هامو بالا انداختم و وارد دستشويي شدم .
احساس ضعف مي كردم . يادم افتاد كه ديشب هيچي نخوردم . در اصل هيچي نخورديم . من كه هيچ ، سام بيچاره رو بگو كه ديشب رو زهر مارش كردم ! واقعا كه به عنوان همسر خيلي بي مصرفم !
با يادآوري ديشب و اتفاقاتي كه افتاد يه حس خاصي بهم دست داد.
من جلوي سام ، يه آدم تازه وارد به زندگيم گريه و دردودل عجيبي كردم.
ديگه مثل قبلا برام غريبه نيست . كسيه كه از زير و بم زندگيم خبر داره و عقده هامو مي دونه .
ولي از اينكه اين پسر در حال حاضر شوهرمه ، غصه ام گرفت !
آخه يه جمله هميشه ملكه ذهنمه و اون اين كه :
" بگذار دوست بمانيم ! عشق همه چيز را خراب مي كند ! "
دوست داشتم مي تونستيم مثل دو تا دوست صميمي در كنار هم زندگي كنيم ولي ازدواج ...تاهل ...همه چيزو خراب مي كنه !
لعنتي !
سام تو همين مدت كوتاه اينقدر معرفت به خرج داده كه واقعا بهش عادت كردم ! 
تو آينه به تصويرم نگاه كردم و به خودم گفتم :
نه ! واقعا دوسش دارم ! اما نه به عنوان شوهر ! مثل يه دوست خوب و صميمي !
هميشه تصورم از ازدواج ناكامي و بدبخت كردن يه مشت بچه ست كه به دنيا مي آن !
مطمئنم اگه رابطه مون همينجوري غير زناشويي ادامه پيدا كنه ، تا ابد مستحكم مي مونه ولي وقتي رابطه ي جنسي باشه ، تعهد مي ياد ، تعهد تعصب مي ياره ،تعصبم كه بياد عقل آدم مي پره و وقتي عقلي نباشه چطور مي شه زندگي كرد ؟؟
كاش سام منو درك كنه و اذيتم نكنه !
كاش بدونه چون نمي خوام رابطمون خراب بشه ، باهاش سكس نمي كنم !
يه چيز ديگه اي هم هست و اون اينه كه من دوست دارم اول كششي در من به وجود بياد و نيمچه عشقي باشه بعد رابطه برقرار كنم !
ولي واقعا با وجود تموم جذابيت هاي ظاهري و خلق و خوي پسنديده ي سام هنوز عاشقش نيستم و حقيقتـــــا اين رابطه رو نمي خوام !
خب چه مي دونم !؟ 
شايد به زودي اين اتفاق بيفته ، شايدم هيچ وقت به اين احساس نرسم ولي حداقلش اينه كه فعلـــــا به زمان نياز دارم .
تو يخچال رو نگاه كردم .
چشمم كه به تخم مرغ ها افتاد هوس تخم مرغ آب پز كردم .
چهار تا دونه برداشتم و انداختم تو يه قابلمه نيمه از آب و گذاشتم رو گاز .
رفتم تو اتاق كه يه صفايي به قيافه ي داغونم بدم كه اين پف چشام كمتر معلوم بشه .
خدا پدر مادر خالق لوازم آرايش رو بيامرزه كه اين خدمت رو به جامعه ي بشري كرد .
بعد از اتمام مك آپ رژ صورتي زدم و از اتاق بيرون اومدم . 
سام حوله روي شونه اش بود و معلوم بود تازه از حموم اومده .
داشت به گل كاكتوسش با آب پاش آب مي پاشيد كه گفتم :
_ اين روحيه ي لطيفت منو كشته !
سام كه تازه متوجه من شده بود به سرتاپام كه لباس عوض كرده بودم و در آخر صورتم كه رنگ و رو گرفته بود نگاه كرد و چشاش برقي زد و با لبخندي يه وري گفت :
_اين رژ صورتيه توام منو !
_زود بيا كه تخم مرغ آب پز كردم در حد لاليگا ! با لب و دهنت بازي مي كنه !
سام با ژست به خصوصي برام دست زد و گفت :
_آفرين به تو بانوي نمونه ي كوچك !
ولي وقتي تخم مرغها رو ديدم ، وا رفتم !
پوست تخم مرغ ها شكسته بود و آب به درونشون نفوذ كرده بود و خيلي زشت و بد قيافه شده بودن ! جون عمم با لب و لوچه ي شتر هم بازي نمي كرد چه برسه به آدم !
سام كه ديد يه دفعه هارت و پورتم قطع شد از پشت سر ، سرك كشيد و كمي خنديد و دست كرد تو موهام و به همشون زد كه بيشتر لجم در اومد !
_نكن ديگه ! دوباره بايد برم مرتبشون كنم !
_خب خودم برات مرتبشون مي كنم خوبه بداخلاق ؟
_لازم نكرده !
و اومدم كه از مقابلش رد بشم كه دستم رو گرفت و گفت :
_بايد تو يه كيسه مي زاشتيشون كه آب توشون نره ! ولي الانم قابل خوردنه ! 
_آخه خيلي زشت شدن !
_عيب نداره ديگه ! تجربه شد واست ! 
خلاصه صبحانه ي نه چندان خوشايندي رو ميل فرموديم و منزل رو به مقصد شمال ترك نموديم .

سام چندين بوق پياپي زد و سرايدار ويلا كه مردي مسن بود در ويلا رو برامون باز كرد و كمي خم شد و از دور سلام كرد .
سام ماشينو متوقف كرد و شيشه رو پايين داد و گفت :
_چطوري آقا ياسر ؟
_به خوبي شما ،خيلي خوش اومدين ، مبارك باشه آقا
و عرض احترامي به من كرد.
_پس خبرش تا اينجا هم رسيده ؟!
آقا ياسر لبخندي زد و گفت :
_چي بگم آقا از دست اين خانوما ! شما كه خبر دادين دارين تشريف مي يارين ، ثريا زنگ زد به خانوم ببينه تشريف مي يارن يا نه كه خانوم گفته بودن شما باهمسرتونيد .
سام سري تكون داد و حركت كرد .
دو طرف جاده با درختاي پرتقال و نارنج و كيوي پوشيده شده بود و تو اين فصل گرما ، سايه ايجاد كرده بود .
شيشه رو پايين دادم و هوا رو با لذت وارد ريه هام كردم .
واقعا مست شدم از بوي نارنج و رطوبت و نم و دريا ...
عاشق اين فضا و آب و هوا و رايحه ي بي نظيرشم !
بعد از طي مسافت نسبتا طولاني ، ويلايي بزرگ با شيرواني قرمز رنگ در مقابلمون ظاهر شد .

نماي ويلا طرح چوب بود كه به زيباييش مي افزود و بهار خواب تمام شيشه اي بزرگي در طبقه ي بالا خودنمايي مي كرد.
سام با كمك آقا ياسر ساك و وسايلمون رو به داخل آوردن .
سام منو به اتاقي در انتهاي ويلا هدايت كرد كه پنجره اي بزرگ به نماي پشت ويلا داشت .
دريا و ساحل و يه كلبه ي كوچيك چوبي رو ديدم .
_اون كلبه مال كيه ؟
سام كنار پنجره اومد و با عشق خاصي به كلبه نگاه كرد و گفت :
_ده سال پيش ساختمش كه هر وقت مي خوام تنها باشم برم اونجا .
_خودت ساختيش ؟
سام لبخندي زد و دماغمو فشار داد و گفت :
_نه جوجو ! معمار ساختش .
_پس مهندسي سازه !
_آره وگرنه تو اين نم و بارون ده بار دخلش اومده بود .
_معلومه خيلي دوسش داريــــا !
ابرويي بالا داد و مستقيم تو چشام نگاه كرد و گفت :
_نه به اندازه ي تو !
و همينطور كه از اتاق خارج مي شد ادامه داد :
_زود لباساتو عوض كن آقا ياسر گفت غذا آماده ست .
سريع يه دوش گرفتم و لباس پوشيدم و به سالن رفتم .
ثريا خانوم دوباره بهم خوشامد گفت و با اون لهجه ي شمالي شيرينش گفت :
_من ترا بيميرم عروس ! بفرما ناهار خانوم جان ! تي قربان !
سفره ي ناهار رو روي تراس پهن كرده بودن .
با اينكه ميز ناهار خوري روي ايوون بود . آقا ياسر گفت :
_خانوم ببخشيد ديگه ! آقا از بچگيشون مي گفتن سفره رو اينجا رو تراس بندازيم .
با لبخندي به سام گفتم :
_آقا خيلي خوش سليقه ست ! خوشم اومد !
سام چشمكي زد و به من اشاره كرد و گفت :
_سليقه ام بيسته ! حرف نداره !
و دور سفره نشستيم .
اين طوري غذا خوردنم صفائي داره ها ! انگار آدما به هم نزديكتر مي شن !
سام ظرف خورشت رو برداشت و گفت :
_واي من مي ميرم واسه باقالا خورشت ثريا خانوم!
وقتي شروع به خوردن كرديم حق دادم كه اينقدر از غذاهاي شمالي خوشش بياد .تقريبا من و سام اينقدر خورديم كه خودمونو خفه كرديم .
بعد ار نوشيدن چاي رو همون ايوون داشتيم چرت مي زديم كه آقا ياسر برامون جا پهن كرد و گفت :
_عروس خانوم اينجا خواب خيلي مي چسبه ! اونم اين ساعت .
فقط بديش اين بود كه تشك دو نفره پهن كرده بود .
سام كه ديد دارم فكر مي كنم گفت :
_تو اينجا بخواب من مي رم تو .
دلم براش سوخت . واسه همين گفتم :
_نه بيا همينجا بخواب ! البته با حفظ فاصله ي اسلامي !
خلاصه يه جوري دراز شديم كه با هم فاصله داشتيم .
الحق كه صداي دريا وپرنده ها و نسيم روح نواز و بوي نارنج بدجوري با روح و روان آدم بازي مي كرد .
خيلي رويايي بود انگار تو قسمتي از بهشت بودم . دلم نمي يومد بخوابم ولي خيلي زود خوابم برد .
خيلي زود هم بيدار شدم و ديگه دلم نمي خواست اين حال و هوا رو با خوابيدن از دست بدم .
سام آروم خوابيده بود و مژه هاي بلندش بيشتر خودنمايي مي كرد .
پاورچين به باغچه رفتم و چند تا سبزي معطر چيدم و سرجام برگشتم .
انتهاي ساقه رو تو دستم گرفتم و با نوك سبزي آروم روي نرمه ي گوش سام مالشش دادم.
سام دستش رو به سمت گوشش آورد و يكم خاروندش و دوباره آروم شد.
ايندفعه سبزي رو روي بينيش كشيدم كه چشم باز كرد ولي من خودمو كنار كشيدم و منو نديد.
خلاصه اينقدر كرم ريختم و آزارش دادم كه كلهم خواب از سرش پريد !
خودمم كلي كيف كردم چون دوست نداشتم وقتي من بيدارم كسي خواب باشه ! 
يه نوع ساديسمه خفيفه !
_آخي راحت شدم دوست نداشتم خواب باشي !
همينطور كه چشماشو مي ماليد گفت :
_اونوقت چه برنامه ي مهمي داريم كه يك ساعت خواب هم حرومه ؟؟
بالشت رو به سمتش پرتاب كردم كه گرفتش.
_مثلا اومديم تفريحــــــا !!! پاشو بريم لب دريا واليبال بازي كنيم .
_توپ نياورديم!
_امـــــم ! خب پاشو بريم شنا !
_بريم !

رفتم تو اتاق كه لباس شنا بپوشم .
ساحل اختصاصي ويلا بود و عموم نمي تونستن وارد بشن .
خودم كه ساكم رو نبسته بودم و نمي دونستم كه سام برام چيا برداشته.
تو جيب ساك چند تا مايو دو تيكه گذاشته بود . خنده ام گرفت.
فكر كرده من اينارو جلوش مي پوشم.
بعد از كمي جستجو يه تاپ نيم تنه و شلوارك كوتاه ورزشي ست پيدا كردم و همونارو پوشيدم.
تو اين فكر بودم كه درست نيست اينطوري جلوي آقا ياسر راه بيفتم ، هر چي باشه اونا محلين و به اين سبك لباس پوشيدن عادت ندارن.
هميشه پيش بزرگترها رعايت مي كردم .
نه اينكه كسي بهم گفته باشه نه ! كلا" هيچ كس هيچ چيزي به من ياد نداد ولي خودم تو اين مسئله مقيدم البته نه پيش جوونا ، پيش بزرگترها !
موهامو سفت بالاي سرم ، دم اسبي بستم و يه مانتوي نخي روي لباسم ، تن كردم.
بيرون رفتم.
سام داشت با موبايلش صحبت مي كرد.
تا منو ديد سرتاپام رو از نظر گذروند و سريع تماسش رو قطع كرد و رو به آقا ياسر گفت :
_ما مي ريم شنا ، شايد دير برگرديم چون بعدشم مي ريم تو كلبه .
شيشه ي ويسكي رو گذاشتم تو يخچال . با يه مقدار خوراكي ببر بزار تو كلبه لطفا.
آقاياسر
 چشمي گفت وما از سمت ايوون و قسمت پشتي ويلا به سمت ساحل رفتيم.
هوا شرجي بود اما داشت رو به خنكي مي رفت .
همونطور كه مي رفتيم سام گفت :
_با اين مانتو كه نمي خواي بياي تو آب احيانا"؟
_نه خير ! ولي انتظار نداشتي كه با لباس شنا بيام جلو آقا ياسر بنده خدا ، ويراژ بدم !؟
سام اخم نمايشي كرد و دنباله ي موهامو كشيد و گفت :
_اينكارو مي كردي كه اون روي منو مي ديدي !
_چه خطرناك !!
با حالت مضحكي اين جمله رو بيان كردم .
سام شونشو بالا انداخت و خونسرد گفت :
_مي توني امتحان كني !
_آره اتفاقا" دوست دارم اون روتو ببينم !
_خيلي هم ديدني نيست !
جمله ي آخر رو جدي گفت در حاليكه نگاهش به روبرو بود.
با مهارت تاپش رو از تنش درآورد بدون اينكه موهاش به هم بخوره به روي صندلي آلاچيق لب دريا پرتش كرد. 
منم به تبعيت از اون مانتومو در آوردم و به روي صندلي گذاشتمش .
سام به دريا خيره شده بود و من كمي عقب تر از سام ، به اون !
پوست برنزش زير نور آفتاب برق مي زد. مخصوصا كه روغن هم زده بود . هيكلش واقعا رو فرم و به اندازه بود .
نه ازين فيت نس سوسولها كه دور بازوشون اندازه دور بازوي منه نه ازين گولاخها كه آدم از ديدنشون وحشت مي كنه . 
با اينكه قدش بلنده و چهارشونست و خيلي هم درشته ولي واقعا از هر نظر بي نقصه و بي نظيره .
چند ثانيه لبخند به لبم اومد . چون اين آدم در حال حاضر با منه ! چيزي كه شايد آرزوي خيلي از دخترا باشه !
سام يه دفعه به عقب برگشت و نگاهمون به هم تلاقي كرد. 
انگار مي دونست دارم نگاش مي كنم و مي خواست غافلگيرم كنه كه موفق شد.
اونم چند ثانيه ي كوتاه به اندام من نگاه كرد ولي سريع نگاش رو دزديد و گفت :
_هنوزم مي خواي با من مسابقه ي شنا بدي ؟
بي محابا گفتم :
_معلومه كه مي خوام !
_پشيمون نمي شي ؟؟
_هــــه ! وقتي بردمت مي بينيــم كي پشيمونه !
_اكي پس برنده ي مسابقه هر چي گفت ، بازنده بي چون و چرا اطاعت مي كنه !
دوباره بدون فكر گفتم :
_قبول !
با لبخندي يه وري گفت :
_نمي خواي بيشتر فكر كني ؟
_راجع به ؟؟؟
_اينكه طبق قانون احتمال ، ممكنه كه تو ببازي ! زير حرفت كه نمي زني ؟
خيلي جدي رفتم مقابلش ايستادم و انگشت اشاره ام رو به حالت تهديد جلوي صورتش تكون دادم و گفتم :
_ من وقتي حرف بزنم پاش وايميستم ، در ثاني تو فكر خودت باش كه كم نياري !
سام با لبخندي عميق انگشت اشارمو با انگشتاش خم كرد و گفت :
_من كشته ي اين تهديد كردنتم ! باشه پس مسابقه مي ديم .
بعد با انگشت به يه ستون كه خيلي با ساحل فاصله داشت ، اشاره كرد و گفت :
_تا دم اون ستون مي ريم ، دستمون رو بهش مي زنيم و بر مي گرديم .
_باشه !
شلواركش رو نشون داد و گفت :
_واسه اينكه شرايطمون يكسان باشه منم با اين شنا مي كنم !
_نمي خواد به من ارفاق كني ، همه جوره من برنده ام !
اون لبخند كذاييش رو نـروم بود .
طوري قرار گرفتيم كه موقع شنا مزاحم همديگه نشيم .
در راستاي ستون به موازات هم ايستاديم و سام بلند شمرد :
_يك .... دو ... سه !


مجبور بوديم اول مسير رو تا جايي كه امكانش هست ، بدويم تا يه كم عمق آب بيشتر بشه و شيرجه بزنيم.
خوشبختانه دريا هم آروم بود و مزاحمتي ايجاد نمي كرد. 
سعي مي كردم حواسم پرت سام نشه و كار خودمو بكنم . 
كرال بهترين شناي ممكن بود .
نفس گيريم خوب بود اما مسافت هم خيلي زياد بود .
دريا به خاطر موجي كه داره ، خيلي بيشتر از استخر ، انرژي مي گيره !
وقتي به ستون رسيدم ، سريع مسيرم رو عوض كردم ولي در كمال حيرت ديدم كه سام خيلي از من جلوتره و داره برمي گرده !
پامو به ستون فشار دادم تا مسير زيادي رو به جلو پرتاب بشم اما هنوزم فاصله مون زياد بود .
تموم تلاشمو كردم ولي واقعا سرعت سام خيلي بيشتر بود و نتونستم بهش برسم.
سام ايستاده بود و در حاليكه موهاش رو مرتب مي كرد با لبخند منو تماشا مي كرد .
سرم رو تكون دادم كه آب موجود توي گوشام تخليه بشه كه سام برام دست زد و گفت :
_واقعا خوب شنا مي كني ! 
_مسخره مي كني ؟
_نه ديوونه ! مسخره چيه ؟ جدي مي گم سرعتت نسبت به اينكه تو دريا بوديم عالي بود !
_ولي در هر صورت باختم ! چون تو سرعتت بالاتره !
_اون كه بعله ! 
_حيف شد ! خيلي رو كولي گرفتن از تو حساب كرده بودم !
سام چشاش رو ريز كرد و با تعجب گفت :
_كولي گرفتن ؟؟همين ؟
_آره !
_آخي ! تو چقدر قانعي كوچولوي من ! گفتم يه ماشيني ، خونه اي ، ديگه كمه كمش يه نقشه اي واسه اسكل كردنم داري !
_من آدم پليديم ولي ايندفعه فقط كولي مي خواستم خدايي ! حالا نكنه تو از من خونه و ماشين مي خواي ؟ يا كمه كم مي خواي اسكلم كني بخندي هان ؟؟
سام خنده اي كرد و به سمتم اومد و گفت :
_من همچين آدميم ؟
_يعني من همچون آدميم ولي تو نيستي !؟؟
_نه منم هستم ولي واسه تو نيستم ! 
_عه پس يعني جستــــم ديگه !؟
_نخيـــــر ! نگفتم كلا" منتفيه كه ! بالاخره حرف زديم ديگه ! منم برنده شدم و شما لطفا" كاريت نباشه فقط مي گي چشم !
حرصم گرفت ولي چه كنم كه حرف زده بودم . 
سام پشتش رو به من كرد و كمي خم شد و گفت :
_تا دم كلبه كولت مي كنم !
سريع گفتم :
_نه بابا ، اين مال اون موقع بود كه فكر مي كردم برنده مي شم نه الان !
سام صاف شد و به سمتم برگشت و گفت :
_تو برنده باشي ، بازنده باشي ، اصلا تو بازي باشي يا نباشي فرقي نداره ، هر چي بخواي حله !
_آخه نمي..
پريد تو حرفم :
_آخه نداره ! بدو دختر !
ودوباره پشتش رو كرد و خم شد. 
حقيقتش ذوق مرگ بودم عين چي ! چون عاشق اين حركتم كه رو كول كسي سوار بشم ولي خجالت كشيدم كه با وجود اينكه بازنده شدم اين پيشنهاد رو داد.
با كمي مكث دستم رو دور گردنش حلقه كردم و سام خيلي مسلط حركت كرد.
سر راه مانتوي من و تاپ خودش رو برداشت و به سمت كلبه رفت. كله اش رو كج كرد و گفت :
_كولي خوبــــه ؟؟؟
_اوه خيلي !
_قبلا" هم كولي گرفتي ؟
_آره !
_از كي ؟
_از شهراد برادر شانديز دوستم !
سرش رو كامل برگردوند و با اخمي كه مي دونستم الكيه گفت :
_چشمم روشن ديگه از كي ؟
_ديگه از سعيد !
_برادر سارا ؟
_آره !
_آفرين به شما ! خب، ديگه ؟؟
_ديگه همين ! خب داشتيم شيطون بازي مي كرديم من كه باختم بهم يه معجون داد خوردم كه خدايي تا سه روز عق مي زدم ، منم نامردي نكردم وقتي دزد شد پنج دور خونه شون ازش كولي گرفتم.
_ديگه قدغنه كه شما از كسي كولي بگيري !
برخلاف حرفاي قبليش كه لحنش شوخي بود اين جمله رو جدي گفت !
_چـــــــراااا؟؟
_چون من مي گم ! يعني چي آخه ؟؟
_ يه جور سرگرميه ديگه !
_همين كه گفتم ! نبينم سر همين چيزي با كسي شرط ببنديا !
_عـــــه ! پس من ديگه از كي كولي بگيرم ؟؟
دم كلبه منو گذاشت زمين و گفت :
_من !
و در كلبه رو باز كرد .

 


داشتم حرص مي خوردم كه اينجوري بهم امر و نهي مي كنه !
اصن حالي به حاليه !!
يه دفعه اينقدر خوب مي شه كه به زور بهت كولي مي ده ! يه دفعه هم اخماش مي ره تو هم و با يه من عسلم نمي شي بخوريش !
وارد كلبه شديم .
تموم اين افكار از ذهنم پاك شد. از بس كه اين كلبه و اسباب و اثاثيه اش زيبا بود كلا" هنگ كردم.
تموم ديواره ي كلبه چوب بود و جالب تر اينكه بيشتر وسايل هم از چوب بودند و حس كردم وارد دنياي كودكي شدم و الان تو خونه ي دكتر ارنستم.
با حضي وافر محو تماشا بودم كه سام شونه مو گرفت و منو روي صندلي چوبي نشوند و يه حوله دورم انداخت.
شيشه ي ويسكي با كلي خوراكي ديگه رو ميز مقابل من بود.
يه پيپ خوشگل به ديوار بود .
_اينو مي شه استفاده كرد ؟
سام به سمتي كه نگاه من روش بود نگاه كرد و گفت : 
_چرا نمي شه !
و از رو ديوار برش داشت و توش توتون ريخت و با يه فندك به من داد.
كلا" عاشق دودم .
شايد چون بيشتر وقتا تنها بودم و يه جورايي همدمم بود.
البته سعي مي كنم زياده روي نكنم چون به ضررهايي كه داره واقفم ،ولي واقعا از كشيدن پيپ و سيگار و قليون لذت مي برم .
سام موزيك لايتي روشن كرد و خودش هم رو صندلي مقابل من نشست.
به من نگاه كرد و گفت :
_سردته ؟
_يكم !
_الان دو سه پيك بخوري ميزون مي شي.
و براي من و خودش دو تا گيلاس كوچيك پر كرد.
يكم كه گرم شديم سام شعري از رهي زمزمه كرد :

سوزد مرا ... سازد مرا ...
در آتش اندازد مرا ...
بيگانه از خويشم كند !

چند پيك زديم و تقريبا من مست بودم كه سام از روي صندلي بلند شد و موزيك رو عوض كرد و يه آهنگ ريتميك اسپانيايي گذاشت.
بي مقدمه شروع به رقصيدن كرد . 
مي رقصيد و با خواننده زمزمه مي كرد و به من نگاه مي كرد.
طوري كه انگار داره براي من مي خونه !
يكم كه رقصيد بهم اشاره كرد كه منم برم كنارش.
راستش خودمم فاز خوبي داشتم بدون تعارف و معطلي رفتم .
تا نزديك شدم دستم رو بالاي سرم نگه داشت و من چرخيدم و به اينصورت رقص دو نفره مون شروع شد.
من خيلي خوب رقص اسپانيايي رو بلدم ولي به دليل مستي مدام سوتي مي دادم و خودمم غش غش مي خنديدم.
سام ولي مسلط تر از من بود و سعي مي كرد حواسش به من باشه كه زمين نخورم.
يكبار من كمرم رو خم كردم ، تعادلم رو از دست دادم و سام منو از پشت گرفت ولي به خاطر شليك خنده ي من ، هر دوتامون شل شديم و به زمين افتاديم و اينقدر خنديديم كه بي حال شديم و ديگه رمق بلند شدن نداشتيم.
يكم كه گذشت ، خودم رو جمع و جور كردم و از زمين برخاستم .
هوا داشت تاريك مي شد .
به سام كه همچنان روي زمين بود گفتم :
_پاشو بريم ، الان هوا خنك مي شه سرما مي خوريم.
سام با يه حركت فرز از زمين بلند شد و به سمتم اومد و با لحن به خصوصي گفت :
_كجـــا ؟؟ هنوز باهات كار دارم !
مقابلم قرار گرفت ولي نايستاد بهم نزديك تر شد. 
ناچار عقب رفتم و با صدايي بم گفتم :
_چت كردي ؟
همونطور كه اون جلو مي اومد و من به عقب مي رفتم سرش رو به طرفين تكون داد و گفت :
_نه عزيزم ! فقط برنده شدم و جايزمو مي خوام !
_چــــي ؟؟
_هيچي ! تو باختي و بايد هر چي كه من مي گم رو بي چون و چرا انجام بدي !
كمرم به ديوار برخورد كردو سام درست مقابلم قرار گرفت و دستش رو از دو طرف ستون ديوار كرد و بهم زل زد .
با صدايي كه از ته چاه در ميومد گفتم :
_خب ،حالا چي مي گي ؟
سرش رو نزديك گوشم آورد و بينيش رو به روي لاله ي گوشم چندين بار ، كشيد و آروم دم گوشم گفت :
_مي خوام ببوسمت و توام بايد همراهيم كني !
يا خـــــدا !!
اينو كجاي دلم بزارم آخه ؟؟
آخه پرواي بي شعور اين چه شرطي بود تو گذاشتي !؟؟
آخه چرا فكر نمي كني قبل از حرف زدن ؟؟
الان اينجا وسط اين ساحل ،تو اين كلبه با يه پسر مست چه غلطي مي خواي بكني آخه ؟؟
اينقدر مطمئن بودم كه برنده مي شم ديگه اصلا يادم رفت ممكنه يك درصد من بخوام ببازم و اينجوري عين خر تو گل گير كنم !
سام بي صبرانه ، با چشماي خمارش منو نگاه مي كرد.
خدايا چرا اين پسر اينقدر جذابه ؟؟
خدايا چرا من عاشقش نيستم كه الان اينطوري دست و پام نلرزه ؟!!



از استرسي كه داشتم گوشه ي لبم رو با دندون گزيدم .
سام كه بي طاقت شده بود لبش رو رو لبم گذاشت .
اما لبهاي من قفل شده بود و كوچكترين حركتي نمي كرد .
سام چند بار لبم رو گاز گرفت بلكه عكس العملي نشون بدم ولي همچنان عين مجسمه فقط نگاش مي كردم كه اخم كرد و گفت :
_خب اگه مي خواستم اينجوري ببوسمت كه ديگه شرط بندي نمي خواست قبلا اينكارو مي كردم ، بهت گفتم مي خوام توام همراهيم كني ! باشه ؟
اي لعنت به اين شرط بندي !
لعنت به من كه هيچ وقت به عاقبت كارم فكر نمي كنم .
دوباره منتظر داشت نگام مي كرد كه با پلك زدن رضايتم رو اعلام كردم .
و دوباره لبهاش رو لبهام افتاد .
اولين تجربه ام بود ولي برخلاف تصورم چندش آور يا سخت نبود و در كمال تعجب به اين نتيجه رسيدم كه تجربه ي خوبي بود .
نمي دونم چقدر تو اون حالت بوديم كه يه دفعه سام صورتش رو عقب كشيد و آروم آروم درحاليكه محو تماشاي من بود عقب رفت ولي ناگهان پشتش رو كرد و سرش رو با دو دست فشار داد.
معلوم بود كه حال خوشي نداره .
تعلل جايز نبود .
هر چي باشه اون يه مرده با غرايزه مردونه ! تا همين حالاشم كلي منت گذاشت كه خودشو كنترل كرد و بيش از حرفي كه زده بود پيش نرفت .
مانتومو برداشتم و از كلبه خارج شدم و مسير كلبه تا ويلا رو با سرعت طي كردم.
اولين كاري كه كردم چپيدم تو حموم !
بازم خدارو شكر كردم كه سام با وجود مستي و اينكه تحريك شده بود تونست خودشو كنترل كنه ! 
آرايش ملايمي كردم و موهامو دورم ريختم و كمي كريستال زدم .
به سالن رفتم . 
ثريا خانوم كه گويا از صداي پام متوجه اومدنم شده بود برام چايي آورد .
_ثريا خانوم مي دونيد سام كجاست ؟
_خانوم جون ! بعد شما اومدن دوش گرفتن الانم با ياسر رو ايوونن .
_ممنون
چاييمو خوردم و سعي كردم خودم رو سرگرم كنم تا سام خودش به سمتم بياد .
با سارا صحبت كردم و كلي به هم دري وري گفتيم .چون سارا هم حرفاي الي رو تكرار مي كرد و بعدشم مي گفت چرا به الي گفتي بيايم خونتون وقتي رفتي ماهه عسل ؟
منم تازه يادم افتاد و گفتم حالا دير نمي شه كه فوضوليتون ! يه وقت ديگه بيايد .
از بيكاري يه زنگم به الي زدم .
ولي سام نيومد كه نيومد .
واقعا حرصم گرفت .
يعني چي مثلا الان رفته تو قيافه ؟ 
ناچار خودم رفتم رو ايوون اتفاقا آقا ياسر هم نبود .
سام داشت با موبايلش حرف مي زد و وقتي وارد شدم نگاهش رو من خيره موند.
رفتم رو لبه ي نرده ي ايوون نشستم كه يكدفعه سام اخماش بد فرم رفت تو هم و به كسي كه اونور خط بود گفت " گوشي "و با جديت گفت :
_ديشب بهت نگفتم رو نرده نشين !؟؟
با لجبازي گفتم :
_مي شينم و مراقبم !
اومد سمتم و يه دستي كمرم رو گرفت و بلندم كرد و رو زمين گذاشت .
_ديگه اينكارو تكرار نكن !
با حرص اداشو در آوردم ولي محل نداد و دوباره مشغول مكالمه اش شد.
وقتي تموم شد رو به من كه دست به سينه ايستاده بودم گفت :
_چند تا از دوستام با دوست دختراشون شب مي يان اينجا كه دور هم باشيم !
چون خيلي از دستش كفري بودم گفتم :
_من كه اصلا حوصله ندارم مي رم تو اتاق مي خوابم !
سام تو صورتم دقيق شد و گفت :
_حالت خوب نيست ؟
_اتفاقا خوبم ولي حوصله ي مهمون ندارم !
_آخه اونا بيشتر واسه ديدن تو مي يان تا من ! ديدي ديشبم زنگ زده بود ؟
_شونه بالا انداختم و گفتم :
_حالا هر چي ! 
سام دستش رو روي پيشونيم گذاشت و گفت :
_خدارو شكر تب نداري ! بيا بريم تو اتاق بگير بخواب فردا حالت جا مي ياد !
با تعجب به سام كه دستم رو گرفته بود و به سمت اتاق مي بردم گفتم :
_پس دوستات چي ؟
_فداي سرت كنسل مي كنم امشبو تا يه شب كه توام سرحال باشي !
اي بابا ! اين دوباره مهربون شد !
الان كه داشتيم با هم دعوا مي كرديم ؟! 
درست همون موقع كه بايد داد بزنه و دعوامون اوج بگيره ،عين چي مهربون مي شه ! اه !
يهو تغيير جناح مي ده ! حالا منو بگو چه زياده روي كردم !
زشته خب!!
_نه نه ! ولش كن ! الان تا اونا برسن استراحت مي كنم بهتر مي شم !
_نه آخه تو حال ندار باشي منم حال نمي كنم مي زاريم واسه يه وقت ديگه !
_مي گم سرحال مي شم يه كم استراحت كنم ! كنسل نكن ديگه !
_باشه فقط نمي خوام تو رودربايستي اين حرفو بزنيا ! 
_نه خيالت راحت من پرروتر از اين حرفام !
_آخه تو اولش گفتي من حالشونو ندارم !الان مي گي كنسلش نكن منو گيج مي كني !
عجب غلطي كردما !
_بابا من اون موقع از دستت عصباني بودم مي خواستم حرصت بدم !
_واسه چي از دستم عصباني بودي ؟
_خب هم واسه اينكه الكي واسم قيافه گرفتي هم واسه اينكه هي گير مي دي رو نرده نشين رو نرده نشين !
سام موهامو پشت گوشم گذاشت و منو رو تخت نشوند و خودشم پايين پام جلو تخت رو زانو نيمه نشسته شد و گفت :
_اولا كه من قيافه نگرفتم اعصابم خرد بود ! دوما اگه مي گم رو نرده نشين واسه اينه كه خطر داره و نمي خوام واست اتفاقي بيفته ! ديگه لج كردنت واسه چيه ؟؟؟
_واسه چي اعصابت خرد بود ؟
_ولش كن ، ولي ديگه الكي قضاوت نكن ! من واسه تو قيافه مي گيرم آخه خوشگله ؟؟
و بينيمو با نوك انگشت فشار داد !
_نگفتي اعصابت واسه چي خرد بودا !
_امون از دست تو پروا ! من .. از دست خودم ناراحتم كه يكم حالم به هم ريخت و تو تنها برگشتي ويلا ! 
_ولي اينكه ناراحتي نداره مگه همش چقدر راه بود ؟
_ما با هم اومديم بايدم با هم برمي گشتيم ولي ... بي خيال ديگه ! و از مقابلم برخاست و در حال خروج از اتاق گفت :
_حيف كه نمي دوني !
و من در حاليكه رو تخت دراز كشيدم به اين فكر مي كنم : 
كه چي رو نمي دونم !؟؟


سهیلا بازدید : 1844 دوشنبه 04 شهريور 1392 زمان : 21:51 نظرات ()