close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من5
loading...

رمان شاپ

به سمت صندوق رفتيم سعيد و سارا براي سام سر تكون دادند ولي من بدون اينكه نگاش كنم از كنارش رد شدم . همينطور كه كنار سعيد ايستاده بوديم تا حساب رو پرداخت كنه ، صاحب تريا ازم پرسيد : _كنكورت رو خوب دادي ؟ _هنوز امتحان ندادم . نكنه مي خوايد بهم جايزه بديد ؟ خنديد و گفت : _چرا كه نه ! اينجا متعلق به شماست ! يه دفعه دستي به پشتم خورد و صداي سام درست از پشتم بلند شد : _شاهين آخر ما نفهميديم اينجا متعلق به كيه ؟ سام داشت به صاحب تريا اين حرفو ميزد و با فاصله ي كمي از من دستش رو كمرم بود. شاهين از اينكه…

پروای بی پروای من5

به سمت صندوق رفتيم سعيد و سارا براي سام سر تكون دادند ولي من بدون اينكه نگاش كنم از كنارش رد شدم .
همينطور كه كنار سعيد ايستاده بوديم تا حساب رو پرداخت كنه ، صاحب تريا ازم پرسيد :
_كنكورت رو خوب دادي ؟
_هنوز امتحان ندادم . نكنه مي خوايد بهم جايزه بديد ؟
خنديد و گفت :
_چرا كه نه ! اينجا متعلق به شماست !
يه دفعه دستي به پشتم خورد و صداي سام درست از پشتم بلند شد :
_شاهين آخر ما نفهميديم اينجا متعلق به كيه ؟
سام داشت به صاحب تريا اين حرفو ميزد و با فاصله ي كمي از من دستش رو كمرم بود.
شاهين از اينكه من رو با تو اين حالت با سام ديد خيلي تابلو تعجب كرد ولي خودشو جمع و جور كرد و گفت :
_مال شماست داداش ، من جسارت كردم !
سام لبخند كج مخصوص خودش رو زد و رو به شاهين گفت :
_دمت گرم !
بعد به من اشاره كرد و ادامه داد :
_خانوم من هر وقت با دوستاش اومد اينجا ، مهمونه منه ! هواشونم داشته باش ديگه !
_كوچيكتم سام ! شرمنده من در جريان نبودم وگرنه سرويس بهتري مي دادم .
بعدشم سعيد هر كاري كرد ازش پول نگرفت و گفت :
_سام بيشتر از اينا واسه من ارزش داره !
بعد از انجام تعارفات در حاليكه بيرون مي رفتيم سام از پشت بازومو گرفت و خم شد و در گوشم آروم گفت :
_خدارو شكر كل محل مي دونن تو پشت كنكوري هستي !!
بايد اعتراف كنم تو اون حالت اگه جوابي هم داشتم كه بدم تو دهنم ماسيد به خاطر اينكه يه جوري آدم رو نگاه مي كنه كه زبونت قفل مي شه !
در مورد اندامشم همينو مي گم كه اگه پشتش قايم بشم ديده نمي شم يه سر و گردن هم كه ازم بلندتره !
خب خود به خود آدم هنگ مي كنه ديگه ! نمي گم گولاخه ! ولي همچين بي شباهت هم نيست !
جلوي در ، به سام گفتم كه بايد بچه ها رو برسونم گفت باشه منم پشتت مي يام.
سعيد گفت :
_پس تو و سارا با هم بريد منم با سام مي يام دو كلمه مردونه حرف بزنيم.
تموم طول مسير سارا غر زد كه چرا اينقدر بي فكرم و جلوي نامزدم وايسادم با اون ياروهه (شاهين ) دل دادم قلوه گرفتم ! ؟
_بابا جون من منظور خاصي نداشتم !
_اتفاقا شاهين منظور خاصي داشت !
_تو كج خيالي سارا !
_توام خوش خيالي ! سام بيچاره اينجا رفت و آمد داشته و داره ، تو نبايد اينجوري برخورد كني كه اون ضايع بشه !
_مگه من چي كار كردم خب ؟
_هيچي فقط خيلي بي فكري و وقتي هم سام بهت تذكر مي ده ناراحتم مي شي و قيافه مي گيري و بد و بيراه مي گي كه چرا بهت گير ميده ؟
_خب مگه دروغ مي گم گيره ديگه !
_ به خدا خيلي آقاست پروا !
_تو تو همين دوبار برخورد فهميدي خيلي آقاست ؟
_بعضي چيزا زياد زمان واسه فهميدن نياز نداره !
_تو خوبي !
سارا و سعيد پياده شدند و جناب سام ، بنده رو دقيقا تا دم درب حياط اسكورت كرد.
ولي بر خلاف تصورم كه فكر مي كردم ميره نرفت و از ماشين پياده شد و به سمتم اومد .
منم پياده شدم ولي همونجا كنار ماشين ايستادم .
سام به چراغاي خاموشمون نگاهي كرد و گفت :
_نيستن ؟
_احتمالا !
_خب خدمتکاراتون كجان كه چراغا خاموشه ؟
_مادر شهلا سرطان گرفته ، رفتن شهرستانشون.
_خب پس بيا بريم خونه ي ما !
_ واسه چي ؟
_خب نمي شه كه تنها بموني تو اين خونه ي بي در و پيكر !
_دزدگير داره ، مدار داره ،بي در و پيكره ؟
_دزدگيري كه من تونستم بپيچونمش رو ، يكي ديگه هم مي تونــه !
_خب كه چي ؟
_اينكه تو اينجا ، تنها باشي امنيت نداري !
_چطور تا حالا داشتم و اتفاقي نيفتاده !؟
_من راجع به قديم حرف نمي زنم ، امروز و آينده ست كه مهمه ! بيا بريم خونه ي ما ! آخر شب برتمي گردونم !
_نه نمي يام .
_چـــــــــراااا؟؟؟؟
_آخه يكاره بيام خونتون كه چي ؟
_از بس نيومدي و نمي ياي ، الان برات عجيب شده ! مثلا نامزدمي هـــا ! هنوز نمي دوني من خونم كجاست ؟ چه شكليه ؟ اصلا برات مهم هست ؟؟
_به وقتش مي يام خب ! الان حسش نيست گير نده خواهشا !
_با دلخوري نگام كرد و گفت :
_اكي ، فقط فكر اينكه الان تنها بري خونه رو هم از سرت بيرون كن !
_اي بابا ! خب مگه تقصيره منه كه اينا خونه نيستن ؟ هان ؟
_نه ! ولي مگه تقصيره منه كه خيالم از بابت خونتون راحت نيست و نمي تونم تو خونه تنها بزارمت !؟؟
به ماشين تكيه زدم و گفتم :
_خب چي كار كنيم الان ؟
آخرين پك رو به سيگارش زد و گفت :
_من مي يام خونتون تا اينا برگردن !
_باشه پس ماشينو بيار تو پاركينگ .
و پشت هم ماشينا رو پارك كرديم و بالا رفتيم.
چراغ سالن رو روشن كردم و گفتم :
_بشين تا چايي درست كنم .
_مگه بلدي ؟
_چايي رو آره ديگه !
و تو كتري آب ريختم و چاي ساز رو روشن كردم.
سام ماهواره و تي وي رو روشن كرده بود و با لبخند بدجنسي رو به من گفت :
_كانالاي مثبت هجده تون كه همش بازه !
_آقا و خانوم كيايي حالشو مي برن ! شايد شهلا و يوسف هم مستفيض شده باشن ! كي مي دونه !
_يعني فقط تويي كه التفاتي نمي كني ديگه !؟
_حالـــــــــا ! بعدشم مگه ايرادي داره ؟
_نه آخه معمولا اين برنامه ها بدجوري آمادگي ايجاد مي كنه ! توام كه گفتي كلـــــا آمادگي نداري ! خب واسه آدم سوال ايجاد مي شه ديگه !
متوجه تيكه اي كه انداخت شدم . به روي مباركم نياوردم و گفتم :
_من مي رم لباسمو عوض كنم الان بر مي گردم !
يه سارافون آستين كوتاه آجري با ساپرت پوشيدم و داشتم تو آينه خودمو مي ديدم كه تقه اي به در خورد و سام اجازه خواست كه وارد بشه .
در رو باز كردم و گفتم :
_زيادي معطلت كردم ؟
_نه ! مي خوام اتاقت رو ببينم !
به داخل اتاق دعوتش كردم و سام با دقت به وسايلم نگاه مي كرد كه گفت :
_كنتراست رنگي اتاقت خوبه !
_مرسي !
_فقط بعضي چيزا تو دكورت هست كه يكم با فضاي اتاقت متضاده ! اينجارو خودت دكور كردي ديگه !؟
_آره . چي متضاده ؟
_هيچي ولش كن !
داشت به تابلوي رنگ و روغني كه از يه خيريه خريده بودم نگاه مي كرد كه من گفتم :
_بگو ديگه !
همونجوري كه با دقت تابلو رو بررسي مي كرد گفت:
_قول مي دي ناراحت نشي و جنبه شو داشته باشي ؟
_خب آره !
_باشه مي گم . ببين چون تو اصولا دختري هستي كه با رمانس و رمانتيك رابطه اي نداري ، فضاي اتاقت هم همين رو القا مي كنه ! ولي يه چيزي هست كه خيلي اين فضا و محاسبات آدم رو مي ريزه به هم و آدم رو به يه بزم دو نفره ي رمانتيك و عاشقونه دعوت مي كنه !
اينقدر با جديت حرف مي زد كه تا مكث كرد گفتم :

_خــــــب ؟؟
سرشو انداخت پايين و با يه لبخند كج كه چال لپش رو نمايش مي داد گفت :
_دكور روي ميز كامپيوترت رو مي گم !
با تعجب به ميز كامپيوترم نگاه كردم و از چيزي كه مي ديدم تقريبا شوكه شدم !
من احمق چند تا ست لباس زير خريده بودم و اونارو همونجا رو ميز گذاشته بودم و يادم رفته بود كه قبل از ورود سام برشون دارم.
از يه طرف حرصي شده بودم و از يه طرف قيافه و حركات سام خنده ام مي نداخت . با اخم رو به سام گفتم :
_مي شه لطف كني از اتاقم بري بيرون ؟
_قرار شد نارااحت نشي ديگه !
_ناراحت نيستم اگه مي شه برو منم الان مي يام پايين.
سام سري تكون داد و در حاليكه خارج مي شد گفت :
_من كه مشكلي با دكورت ندارم الكي خرابش نكن !
دمپايي رو از پام در آوردم و به سمتش پرتاب كردم كه تو هوا گرفتش و چشمكي زدو از اتاق بيرون رفت !
سريع جمعشون كردم و تو كشو گذاشتمشون و رفتم پايين .
چايي رو دم كردم و چند دقيقه اي بعد با چايي به سالن رفتم.
سام داشت با موبايل مكالمه مي كرد.
قبل از اينكه چاييمون رو بنوشيم پدر و آذين رسيدند و سام چاييشو خورد و وقتي پاشد بره پدر اصرار كرد كه شب پيشمون بمونه و من تو دلم گفتم : اين پدر من چقدر بي فكره آخه !
سام خدا رو شكر موقعيت رو درك كرد و همون موقع طبق قولي كه داده بود ،رفت .


فصل دهم


جلوي آينه مقنه ام رو صاف كردم .
يكبار ديگه همه ي وسايلمو چك كردم كه چيزي جا نگذارم .
همه چي مرتب بود ، تا چند دقيقه ي بعد هم ، سام مي رسيد .
ديشب اينقدر اصرار كرد كه راضيم كرد بياد دنبال من و بعدشم سارا و الي !
گفت با استرس نمي توني رانندگي كني ، خودم مي رسونمتون ، بعدشم دوباره مي يام دنبالتون.
به آشپزخونه رفتم و در يخچال رو باز كردم .
ميلم به چيزي نمي كشيد .
هيچ وقت دوست نداشتم تنهايي صبحونه بخورم ، چرا دروغ ؟! نه حوصله ي تنها خوردن و نه حوصله ي آماده كردنشو !
از سكوت خونه خنده ام گرفت .
پدر و آذين اصلا خبر نداشتند كه امروز آزمون دارم .
ناخودآگاه ياد الهه خانوم افتادم كه الان يا داره به زور لقمه تو دهن سارا مي زاره يا واسش آيه الكرسي مي خونه و بهش فوت مي كنه !
يا چه مي دونم ، مثلا كتايون خانوم ، مامان الي ، مطمئنن كل ديشب رو از استرس كنكور الي نخوابيده !
يه حبه انگور تو دهنم گذاشتم و در يخچال رو بستم.
كلاسورم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
سام مقابل درب خونه ، ماشينش رو پارك كرده بود و خودش به ماشين تكيه زده بود.
_سلام ! خيلي وقته اينجايي ؟
_سلام ! نه تازه رسيدم .
_ممنون كه به خاطر من ، از خوابت زدي !
لبخندي زد و گفت :
_مينياتور كنكور داشته باشه بعد من بگيرم بخوابم ؟! نــــــــچ !
سوار شديم و سام خم شد از صندلي عقب دو تا پياله حليم برداشت و يكيشو مقابل من گرفت و گفت :
_قبول داري صبحونه تنهايي نمي چسبه ؟
با خنده گفتم :
_آره ، دقيقا ! اما يه مدت بياي خونه ما كلا طبعت عوض مي شه ! چون اگه بخواي اينطوري فكر كني هميشه گرسنه مي موني !!
_الان تو صبحونه خوردي يعني ؟
_نه بابا حالش نبود !
_پس حسم درست بود !
اول حليم رو بو كردم و وقتي حسابي از بوش ، مست شدم گفتم :
_واقعا ممنون ! ولي يادت باشه زياد بد عادتم نكني چون من بي جنبه ام !
و با ولع شروع به خوردن كردم !
_بي جنبه ، لوس ، شيطون ، مظلوم ، لب و لوچه گلي ، همه جوره ات قبول !
_ ااا چه خوب ! هاپو هم بشم قبوله ؟
_ هاپوتم قبـــــــــول !
ثافت عوضي بشم ؟؟
_اون موقع مي كشمت !
_ولي زبون درازيو ديگه مي كنمــــااا !
_قيچي مي كنم زبونتو !
چشم غره اي بهش رفتم و گفتم :
_ پس قپي نيا كه همه جورت قبول !
سام دور دهنشو با دستمال پاك كرد و گفت :
_خانوم كوچولو ! همه جوره ات قبول فقط به شرطي كه با من رو بازي كني و واسه من ، زير و رو نكشي ! اين جوري پايتم همه مدله !
با هر كي در بيفتي پشتتم ، كل كل باشه پايتم ، شيطوني كني خوشمم مي ياد فقط دو تا شرط داره : يك : به جا باشه . دو : نخواي منو دور بزني !
و همزمان با تموم شدن حرفش ماشينو روشن كرد و حركت داد.
بچه ها رو برداشتيم و به سمت حوزه رفتيم .
سام واسه سارا و الي هم حليم گرفته بود ولي اونا طبق روال هميشه ، صبحونه ي تپلي به بدن زده بودن و فقط يه ناخونك زدن.



نزديك حوزه شلوغ بود ولي چون به موقع رسيديم يه جاي پارك پيدا كرديم و سام ماشين رو پارك كرد.
بچه ها تشكر كردند و پياده شدند ولي من كه با سام دست دادم تا خداقظي كنم دستمو تو دستش نگه داشت و گفت :
_كنكور آزاد تقريبا آسونه ،اگه زمان بندي كني و با حوصله پيش بري حتما موفق مي شي !
سر تكون دادم و ادامه داد :
والهايي كه رو جواباشون مرددي رو بزار واسه آخه جلسه ! اگه زمان اضافه آوردي دوباره برو سراغشون .
در ضمن سر جلسه خودشون كيك و سانديس مي دن ولي از اونجائيكه مي دونم خيلي تشنه ات ميشه واست چند تا آبميوه ؤ آب معدني گرفتم .
با نگاه پر سپاسي گفتم :
_ مرسي بابا جون !
واقعا ياد پدراي مهربون افتادم كه نگران فرزندشونن ، بار اول بود كه كسي اين فرمي بهم محبت مي كرد ! شايدم من چون محبت پدر و مادر به خودم نديدم از توجهات سام حس پدرونه رو برداشت مي كنم !

_ اكي ! من مي رم شركت ظهر مي يام دنبالتون !
تا اومدم مخالفتي دوباره بكنم اخم كرد و گفت :
_بدو برو ! ديرت نشه خانوم كوچولو !
سارا و الي داخل بودند اما نزديكاي در منتظرم ايستاده بودن .

الي دستشو تو هوا تكون داد و گفت :
_دل بكن بابا ! همش پنج شيش ساعته ها ! اينطوري غريبانه خدافظي مي كنيد !
ابرويي بالا انداختم و گفتم : بتركـــه چشم حسود و بخيل !
سر جاهامون نشستيم و با كلي مقدمه و سلام و صلوات بالاخره برگه ها پخش شد .

تو دلم گفتم : خدايا اميدم به خودته ، كمكم كن !
و شروع كردم .
تقريبا از اون چيزي كه هميشه تصورم بود خيلي بهتر بود و با توجه به نكته هايي كه از مشاورم گرفته بودم زمان بندي خوبي كردم .
فقط نشيمن گاهم به شدت تير مي كشيد و كمرم درد گرفته بود.
ولي چاره اي نبود چون شرايط همه يكسانه .

وقتي اعلام كردند كه وقت تمومه ، پنج دقيقه اي بود كه كارم تموم شده بود .
خدا رو شكر كردم و به سمت در خروجي رفتم .
چنان همهمه اي بود كه صدا به صدا نمي رسيد .
يه ربع ساعت طول كشيد تا تونستيم همديگرو پيدا كنيم .
بجه ها هم از آزمون راضي بودن و با توجه به اينكه انتخابامون عينه هم بود ، احتمال با هم قبول شدنمون بالا مي رفت.
از حوزه به سختي خارج شديم .
جلوي در جاي سوزن انداختن نبود.
ولي قد كشيده ي سام ، باعث شد سريع پيداش كنيم .

سام جلو اومد و همزمان كه جواب سلام بچه ها رو مي داد كلاسورم رو گرفت و گفت :

_خسته نباشيد معلومه كه راضي بودين !
من سري به نشونه موافقت تكون دادم و سارا گفت :

_بله خيلي !
من از خستگي رو صندلي جلو ولو شدم ولي سارا و الي مخي مي خوردن كه بيا و ببين !
سام هم با حوصله جواب مي داد و از كنكور دوره ي خودش تعريف مي كرد.

بچه ها رو رسونديم و سر چهار راه محل سام به جاي اينكه به سمت خونه ي ما بره ، پيچيد به سمت مخالف .

_ كجا مي ري؟
_انتظار نداري كه تو رو هم برسونم خونتون كه معلوم نيست كسي هست يا نيست ؟؟! منم ناهار نخوردم كه باهم بخوريم.
با اينكه چندان حال رستوران نداشتم ولي واقعا دور از ادب بود كه مخالفت كنم اونم با كسي كه از صبح علاف كاراي منه !
چشمام رو ، رو هم گذاشتم .
ماشين كه از حركت ايستاد چشمامو بازكردم و دنبال رستوران گشتم ولي چيزي نديدم.
_واسه چي وايسادي؟ اينجا كه رستوراني چيزي نيست !!
بدون توجه به من دستمو گرفت و كف دستمو باز كرد و گفت :
_دستاتو ديدي ؟ همش خودكاري شده ! زمان ما با مداد ب شيش تست مي زديم !

_ما هم همينطور ! اينا مال حل سوالاست كه تو چك نويس با خودكار مي نوشتم . مي گم اينجا رستوران نيست كه سام ! شنيدي ؟

_داريم مي ريم تو دفتر من .
با تعجب گفتم :
_دفتر تــــو !؟؟
به مقنعه ام اشاره كردم و گفتم :
_با اين قيافه بيام تو دفتر كار تو ؟؟؟
اخم كوچيكي كرد و گفت :
_خيلي هم بهت مي ياد اتفاقا !
_الان همكارات مي گن آقاي صدر گشت گشت يه دختر مدرسه اي پيدا كرد !
_ اولا كه همينجوري هم از همشون سرتري ! دوما كه بعله ! من همش دنبال يه دختر مدرسه اي به اسم پروا كيايي مي گشتم !كه بكنمش پروا صدر ! سوما اصلا به كسي ربطي نداره كه من چيكار مي كنم ! مهم خودمم كه فعلا يه پاره آجر خورده تو سرم !

در آخر هم يه لبخند كج مثل هميشه تحويلم داد .
_ بعد مي گي دختر خوبي باش ! خب خودت نمي زاري ! مجبورم مي كني به اعمال خشونت دست بزنم !
دستمو مشت كردم و تو بازوش كوبيدم ولي بدجنس تا ديد مي خوام مشت بزنم بازوشو سفت كرد و تقريبا دست خودم داغون شد !

با لبخندي كه سعي مي كرد مهارش كنه گفت :
_ دستت درد گرفت ؟
_نخيــــرم !
_ولي بازوي من درد گرفت .
و با حالت نمايشي بازوشو ماليد و گفت :
_واي واي حالا كبود نشه شانس آوردم ! آخ خيلي دردم گرفت ! چقدر زورت زياده !
_خودتو مسخره كن ! من كه اعتماد به نفسم بالاست با شلوار كردي هم بيام واسم خيالي نيست ! واسه خاطر خودت گفتم !
در حاليكه از ماشين پياده مي شد گفت :
_شما واسه خاطر من ، فقط حرفمو گوش كن و نه نيار !

_يه دفعه بگو ، اطاعت امر كنم ديگه !

_نخير ، اون منم كه اطاعت امر مي كنم !
_واي مگه كسي هم مي تونه به تو امر كنه واقعا ؟؟؟؟
_غير از تو هيچ كس !
_جدي تا حالا كسي بهت نه گفته با اين اخلاقت ؟
همينطوري كه به سمت دفترش هدايتم مي كرد گفت :

_جدي بگم ؟
_آره ديگه !
_واقعا غير تو هيچ كس !
با تعجب گفتم :
_من كي به تو نه گفتم؟؟؟؟
_ صد بار !
_مثلا ؟؟
_بيا دم پنجره !_نمي يام ! _بيا بريم بيرون _خونه سارا اينام نمي يام ! _بيا خونمون _نمي يام ! _ماشينم دست تو باشه ! _ نمي خوام !
_بيام دنبالت ببرمت سر جلسه ! _خودم مي رم ! بازم بگم يا يادت اومد ؟؟؟


ابرویی بالا دادم و گفتم :
_خوشم می یاد هیچیــــم یادت نمی ره ها !
_هیچی که نه ! ولی چیزی که برام مهم باشه تا آخر عمر هم یادم می مونه !
تو دلم گفتم :
خو مریضی تــــو !! به این مدل بیماریم می گن کینه ی شتری !
ولی فقط پوفی کشیدم و سکوت کردم !
در همین حال به ورودی شرکت رسیدیم .
یه نمای سنگ خیلی شیک و مدرن داشت که سر درش اسم شرکت به بزرگی حک شده بود.
وارد یه نیمچه لابی و بعدش یه راهرو شدیم .
انتهای راهرو به آسانسوری شیشه ای ختم می شد ولی نورافکن هایی که فضای نیمه تاریک سالن رو افکت می دادن برام خیلی جالب توجه شده بود و مدام رنگهای متنوعش رو با چشمام دنبال می کردم.
سام دکمه ی شماره سوم رو فشرد و برام توضیح داد که طبقه ی اول مربوط به بخش حسابداری و مالی شرکت ، طبقه دوم بخش فروش و طبقه ی سوم بخش مدیریت و اداری می شه .
طبقه ی سوم از آسانسور خارج شدیم و سام زنگ دفتر رو زد و همزمان لبخند به لب به من نگاه کرد و گفت :
_ببخشید خانوم ، این تیریپتون منو کشته ! می شه یه نصفه لبخند به بنده بزنید که دلم خوش باشه با شمام !!؟
تازه فهمیدم داشتم با اخم ساختمون شرکت رو بررسی می کردم .
قبل از اینکه خنده به لبم بیاد دختری قد بلند و خوش پوش در آفیس رو باز کرد و بعد از عرض سلام و خوش آمد گویی ، با دقت منو از نظر گذروند.
سام دستی پشت کمرم گذاشت و به داخل هدایتم کرد.
دو دختر هم سن و سال همون دختر ، یک مرد میانسال و یک پسر جوون هم به استقبالم اومدن .
اینجا بود که فهمیدم سام با برنامه ی قبلی منو به آفیسش دعوت کرده وگرنه اینا از کجا می دونستن که سام مهمون داره که همه آماده ی ورودش بودن !!
سام دونه دونه معرفیشون کرد .
مرد میانسال مدیر داخلی و مابقی منشی و کارمند امور اداری بودن .
و در آخر هم منو به عنوان همسرش به همکاراش معرفی کرد !
در اینجا جا داشت یه دونه از اون چشم غره های تخصصیم رو براش برم !
دآخه همسر کجا بوده !؟
ما هنوز نامزد رسمی هم نشدیم یه کاره برگشته می گه :
ایشونم همسرم هستن !!
بعد حرف هم بزنی می گه زبون دراز !!
بچه پر رو !!
همچین می گه همسر انگاری سالهاست داریم در جوار هم زندگی می کنیم !
دیدین این منشی ها به دوست دختر یا زن مدیرشون آلرژی دارن ؟
این سه تا دخترا هم دقیقا همین حس رو به من داشتن و این از فرم بالا پایین شدن نگاشون رو من ، کاملا تابلو بود !
یکیشون که انگار داره به هووش نگا می کنه !! اه اه ! حســــود !
جا داشت اینجا واسه ..وون سوزی این سه تا هم که شده ، دست بندازم دور بازوی سام و با دماغ باد کرده و سر بالا ، واسشون افه بیام !
اما شما که می دونید من اهل کلاس ملاس نیستم !
واسه همینم لبخندی زدم و رو به همه گفتم :
_از آشناییتون خوشبختم !
بزار تو حال خودشون باشن بابا ! چه خیالیه ! خب مدیرشون خوشگل و جنتلمن بوده و کلی روش حساب کرده بودن !
زورشون می یاد طفلکی هــــا ! که یهویی بیاد بگه "همسرم" و همه ی آمال و آرزوهای دخترونشون رو نقش بر آب کنه !
سام به همون دختری که در رو برامون باز کرده بود گفت :
_خانوم احمدی ناهارمون رو سفارش دادین دیگه ؟
_بله آمادست ، رو میزتونه !
سام اینبار یکم مهربون تر از دفعه ی قبل دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت :
_از اینور عزیزم !
و به سمت اتاقش هدایتم کرد !
تابلو بود که می خواد جلو کارمنداش ژست همسر دوستی برداره !
سام در اتاقش رو که سردرش نام سام صدر خورده بود رو برام باز کرد و با لبخندی دخترکش گفت :
_بفرمایید سرکار خانوم !
و قبل از داخل شدن خودش بلند گفت :
_لطفا تلفن به من ارتباط ندین !
و خودش پشت سر من که محو تماشای دکور اتاقش بودم وارد شد و در رو بست .



یه کنتراست رنگی عالی ، نظر هر بیننده ای رو جذب خودش می کرد و نشون از سلیقه ی بالای طراحش می داد.
با اینکه خسته بودم ، چند دقیقه ای ایستادم و بدون رودربایستی همه جا رو از نظر گذروندم .
سام همونطور که کتش رو در می آورد با حض وافری گفت :
_نظرت چیه ؟ می پسندی ؟
_بدون اینکه نگاه فضولم رو از دکور اتاقش بگیرم گفتم :
_من که نباید بپسندم ولی به نظرم عالیه !
_اتفاقا خیلی برام مهم بود که ببینم از اینجا خوشت می یاد یا نه !؟ چون دفتر رسمی من همینجاست که با دوستم آرش ادارش می کنیم . الان آرش ایران نیست و تو نمایندگیه آلمانمونه ! آرش هم خیلی دوست داشت که امروز اینجا بود و تو رو می دید !
_واقعا ؟
_آره واقعا !
_مگه می دونست من دارم می یام اینجا ؟؟
_هم آرش هم همه ی اینایی که الان دیدیشون می دونستن !
_حالا اینا هیچی ! ولی واسه چی به دوستت گفتی ؟
_خب ما تقریبا روزی سه چهار بار مکالمه داریم . آرش صمیمی ترین دوستمه !
_رفیق گرمابه گلستان دیگه ؟
_آره دقیقا ! الانم خیلی تو مخشه که بدونه من با این سرعت نجومی کیو انتخاب کردم و دارم باهاش ازدواج می کنم !
اگه حالا اینجا بود یه دیقه تنهامون نمی زاشت ! همون بهتر که نیست ! آرامش اعصاب داریم !
و یه لبخند کج زد و ادامه داد :
_اگه می خوای از شر این مقنعه و مانتو خلاص بشی بریم تو اتاق استراحتم و به دری در سمت چپ اتاقش اشاره کرد .
_آره بریم !
و به این ترتیب وارد یه اتاق بزرگ شدیم که به تموم اسباب راحتی و آسایش آدمی ، مجهز بود ! از تی وی و یخچال گرفته تا یه تخت یه نفره و یه میز بیلیارد کوچیک !
خلاصه یه سوییت کامل بود واسه خودش !
همینجوری که مقنعه ام رو از سرم در می آوردم گفتم :
_تو که اینجوری خیلی شرایطت سخته ! یه وقت بهت فشار نیاد از شدت کار !
سام در حالیکه به سمتم اومد و مقنعه ام رو از دستم گرفت گفت :
_باور کن اینجوریام نیست ! کارمون خیلی زیاده و دقت زیادی می طلبه ! کوچکترین اشتباهی می توونه یکی از شرکتهامون رو منحل کنه !
مقابل آینه مانتوم رو هم در آوردم یه تاپ بندی آدیداس سفید با یه جین مشکی تنم بود .
سام مانتوم رو هم گرفت و برام آویزونشون کرد و گفت :
_امیدوارم غذا سرد نشده باشه و به سمت میزناهارخوری کوچیکی رفتیم و سام سلفون غذاهارو باز کرد و گفت :
_لوبیا پلو یا باقالی پلو یا کبابی ؟
_لوبیاپلو !
_خوشم می یاد سلیقتم مثل خودمه !
_ااا توام عاشق لوبیا پلویی مگه ؟
_چه جورم !
_من که دیوونشم الانم دارم از گرسنگی غش می کنم !
و شروع کردیم .
سام وسط تناول ، یه دفعه بی مقدمه پرسید :
_عروسی رو تو باغ بگیریم یا سالن ؟
یه خورده فکر کردم دیدم واسه من فرقی نمی کنه واسه همین گفتم :
_هرجور خودت می پسندی !
_ولی من دوست دارم تو بپسندی !
_آخه ما چندان مهمون خاصی نداریم یه چند تا از دوستای پدر و آذین و خانواده ی الی و سارا همین ! همه ی اقواممون خارج از ایرانن یا اگه اینجان ما رفت و آمدی نداریم ! ولی احتمالا شما باید زیاد مهمون داشته باشین . پس هرطور که خودت صلاح می دونی !
_اکی ولی بازم میگم که نظر تو مهمه حتی اگه یه نفرم مهمون نداشته باشی ! از فردا هم باید بریم دنبال کارامون .
خرید لباس و وسایل خونه و کلی کارای ریز دیگه !
با کلافگی گفتم :
_ تو داری خیلی شلوغش می کنی ! می تونیم یه مراسم ساده با حضور خانواده هامون بگیریم و این همه وقت خودت رو هدر ندی !
_امکان نداره ! مگه الکیه !؟؟ مگه چند بار عروسی کردم که این تجربه رو از دست بدم !؟ اتفاقا کلی هم شلوغش می کنم که همه بفهمن !
_که چی بشه ؟؟
_که حال کنیم !! اینهمه رفتیم عروسیه مردم شلوغ کردیم ، بوق زدیم !حالا یه بارم که عروسیه خودمونه شلوغش نکنیم !؟؟ اصلا راه نداره ! یعنی چـــه ماشین بازی بکنیم آخر شب ! حال همه رو می گیرم !
_اینو پایه ام به شرطی که یه خرده ام من رانندگی کنم !
سام که از پیشنهادم خوشش اومده بود گفت :
_چرا که نه ! تو از یه خرده ، یه عالمه بیشتر رانندگی کن !
_اکی ولی واقعا برام سواله که چرا اینقدر مته به خشخاش می زاری و این موضوع رو بزرگ می کنی !
_الان چی باید بگم ؟
_جوابمـــو !
_آخه من هر چی بگم تو قبول نمی کنی ! می تونی فکر کنی به خاطر پدر مادرم دارم اینکارارو می کنم !



نگاهش كردم .
داشت با غذاش بازي مي كرد .
ياد پدر مادر مهربون سام افتادم و بهشون حق دادم كه بخوان واسه تك پسرشون سنگ تموم بزارن .
ولي يه حسي بهم مي گفت خود سام هم ، همچين بي ميل نيست !
غذامونو كه خورديم سام از سر ميز بلند شد و گفت :
_تا من ميرم به كارام برسم تو يكم اينجا استراحت كن .
و از اتاق خارج شد.
از خستگي روي تخت سام ولو شدم و اصلا نفهميدم كي و چه جوري خوابم برد.
از صداي بهم خوردن چيزي لاي چشامو باز كردم و محيط اطراف رو همونجور نيمه چشمي كنكاش كردم كه ببينم عامل توليد صدا چي بوده .
سام كنار ميز در حال گذاشتن سيني چاي روي ميز بود كه منو ديد و با لبخند گفت :
_ساعت خواب خانوم خوشگله !
به پتويي كه روم بود نگاهي كردم و گفتم :
_ساعت چنده ؟
_نزديكه غروبه !
_نــــــــــه ؟؟؟
_آره تعجبي نداره خيلي خسته بودي ، حالا خوب خوابيدي ؟
_اوووف ! عالي بود !
_پس يه چايي هم بزني ، ديگه توپ توپ مي شي !
فنجون چايم رو جلو كشيدم .
سام در حاليكه به انگشتم نگاه مي كرد گفت :
_انگشتري كه برات خريدمو دوست نداري ؟
_چرا اتفاقا ساده و شيكه !
_واسه همينه كه هيچ وقت دستت نمي كني ديگه ؟
_آخه يادم مي ره !
سام كمي روي ميز خم شد و به چشام مستقيم نگاه كرد و گفت :
_مي ترسم حلقه ي ازدواجمون رو هم فراموش كني دستت بندازي !
يه قلپ از چايي داغمو نوشيدم و گفتم :
_بعيد هم نيست !
سام با دلخوري سرش رو به طرفين تكون داد و به پشتي صندلي تكيه داد.
واسه اين كه از اون حالت درش بيارم گفتم :
_شوخي كردم ، اونو يادم مي مونه !
سام بدون اينكه ديگه حرفي بزنه چاييش رو نمه نمه نوشيد.
همونطور كه از صندليم بلند مي شدم گفتم :
_ مي شه منو برسوني خونمون ؟
_چرا نمي شه ! فقط شايد دكور اونجا رو نپسنديــــا !
با تعجب نگاهش كردم و گفتم :
_كجا رو مي گي تو ؟؟
_خونمون !!
_آها ! سوتفاهم شد منظورم خونه ي پدريمه !
سام با همون ته مونده ي اخم رو صورتش جدي گفت :
_حالا شد ! آماده شو بريم !

از فرداي روز كنكورم ، هر روز سرگرم انجام تداركات عروسي بوديم .
سام اينقدر ريزبين و دقيق بود كه لجمو در مي آورد و حقيقتا بعضي جاها از جديتش تو اين مسائل مي ترسيدم !!
بهم گفت كه پدرش برامون خونه ي بزرگي خريده اما اگرم دلم نخواست مي تونيم يه خونه ديگه رو بخريم .
باورتون نمي شه وقتي خونه اي كه پدر سام برامون خريده بود رو ديدم ، دود از كله ام بلند شد !
تقريبا دو برابر خونه ي پدرم بود !
با حالت ملتمسي رو به سام گفتم :
_اينجا خيلي بزرگه ! منو تو اينجا نمي تونيم همديگرو پيدا كنيم ! بعدشم من چه جوري اينجا رو ضبط و ربط كنم آخه ! نيست خيلي كدبانوام !!
سام يه تاي ابروش رو بالا داد و گفت :
_اولا كه قرار نيست تو كاري بكني ! يه نفر رو مي ياريم واسه همين كارا ! شما فقط خانومي مي كني ! دوما اگه اينجا رو دوست نداري فداي سرت ! اينهمه خونه تو تهرون !
_واي سام مستخدم نه ! من نمي خوام مستخدم داشته باشيم اگه عيبي نداره ! اين بيچاره ها هم آدمن آخه ! الان همين آقا يوسف و شهلا خانوم بعد رفتن پدرم و آذين آواره مي شن ! هر كسي بايد عادت كنه كاراي خودش رو انجام بده ! باشه ؟؟
سام با حض وافري منو نگاه مي كرد و با لبخندي عميق گفت :
_چشم ! شما خودتو ناراحت نكن مهربــــون كوچولو !
_سام مطمئني پدرت دلخور نمي شه از اينكه ما نخوايم اينجا زندگي كنيم !؟؟
_نخيـــــر ! ما ذاتا آدماي عروس دوستي هستيم .
بعد در حاليكه اون لبخند يه وري خاص خودش رو لباش اومده بود ادامه داد :
_تازه اينو نمي دوني كه از اون شبي كه تورو ديدن ورد زبونشون شده پروا !
در حاليكه به سمت پنجره مي رفت گفت :
_روزي نيست كه مامانم نگه ، امروز پروا رو بيار اينجا ! يه ذوق و شوقي دارن كه خدا مي دونه ، اونوقت تو تو فكر دلخوري پدرمي ؟؟؟
_آخـــي ! منم دوسشون دارم !
_واسه همينه يه بار نيومدي بهشون سر بزني ؟؟ من هر بار يه بهونه مي آرم كه پروا نمي تونه بياد كار داره !
_اين چه حرفيه ؟حتما يه روز مي ريم ! بنده هاي خدا فكر مي كنن چه عروس تحفه اي گيرشون اومده ! نمي دونن كه پسرشون و همين عروس چه آبزيركاهين !
_چرا آب زير كاهيم ما الان ؟؟؟؟
_خو ما يه جورايي توافقي داريم ازدواج مي كنيم ولي بقيه كه خبر ندارن !
اخماش رفت تو هم و از لبه ي پنجره بلند شد و گفت :
_هر زن و شوهري يه سري مسائل خصوصي بين خودشون دارن كه كسي خبر نداره ،اين دليل آبزير كاهي نيست ! بعدشم ازدواج ازدواجه ! حالا هرجوري كه باشه ! من تشخيص دادم كه تو رو واسه زندگيم انتخاب كنم حالا تو رو نمي دونم از سر موقعيت يا هر چي ! پس خواهشا ديگه اين حرفارو تكرار نكن كه خيلي مي ره رو مخم !! متوجه شدي ؟؟
_باشه حالا چرا يه دفعه داغ كردي تو !؟
_آخه اعصابمو مي ريزي به هم پروا !!
بدون حرف ديگه اي از اون خونه خارج شديم و سوار ماشين شديم.
سام واسه خودش سيگار روشن كرد ولي به من تعارف نكرد نامرد !
منم خودم دستم رو دراز كردم كه يكي بردارم كه سام پيش دستي كرد و يه دونه برام روشن كرد و گفت :
_ببخشيد حواسم نبود !
واسه تغيير جو با لبخند گفتم :
_بله ديگه هيچ وقت حواست به من نيست ! اصلا منو نمي بيني !!
سام سريع برگشت و يه نگاه با معني به من كرد و گفت :
_من حواسم به تو نيست ؟؟؟؟ من تو رو نمي بينم ! واي خدا !!! ببين كي داره اين حرفو مي زنه ! من همه ي حواسم ...
ولي ادامه نداد و دوباره با دلخوري نگام كرد و يه پك محكم به سيگارش زد !
اي بابا ! اينم كه هر چي بهش مي گي بدتر مي شه آخه ! اه ! خو تو كه بلد نيستي حرف بزني واسه چي شوخي بي جا مي كني آخه پروا؟؟!! خب راست مي گه ديگه بيچاره ! كي حواسش به من نبوده تا حالا !؟؟ هميشه هوامو داره !
سام همونجور بي صدا سيگارشو مي كشيد .
مونده بودم چه جوري از دلش در بيارم واسه همين بدون فكر چيزي كه به ذهنم رسيد رو به زبون آوردم :
_مي شه خونه ي خودت رو نشونم بدي ؟؟
سام باشه اي گفت و صداي ضبط رو يكم زياد كرد.
اي بابا اينم كه تو فاز خودشه ! آخه اين چه مدل جو عوض كردنه !؟ يه كلمه بگو ببخشيد و والسلام ! ديدن خونه ي مجرديه ي سام آخه چه صيغه ايه ؟ اصن اينو از كجات در آوردي پرواي بي مخ !
واسه اينكه بيشتر از اين حرص نخورم به خودم گفتم : كاري كه ندارم ، هم فال هم تماشا !
سام مقابل يه برج معروف تو محل ايستاد و با ريموت در پاركينگ رو زد !
با حيرت گفتم :
_واي نمي خواي بگي كه خونت تو اين برجه !؟؟؟
_ همينجاست چطور مگه !؟
با خوشحالي گفتم :
_طبقه ي چندم ؟
سام كه از تغيير حالت من تعجب كرده بود گفت :
_بيستم ! از اينجا خوشت مي ياد يا بدت مي ياد ؟؟
_واي اين برج محشره ! يه بار اينجا يه مهموني دعوت بودم اومدم.
خيلي خوبه !
با آسانسور شيشه اي بالا رفتيم و محيط خيابون كاملا قابل رويت بود و اين يكي از همين نقاط برجسته ي اينجا بود !
سام كليدش رو به در انداخت و در رو باز كرد و گفت :
_برو تو !
_قبلنا مي گفتن بفرماييد !
لبخند كجي زد و گفت :
_بفرماييد سركار خانوم !
چراغها رو روشن كرد . پذيرائي مربعي شكل بزرگ كه كفش پاركت قهوه اي سوخته بود و آشپزخانه اي در سمت راست سالن و سه اتاق خواب در سمت چپ ! فكر كنم حدودا دويست متر مي شد .
اينا خانوادگي عادت دارن تو خونه بزرگ زندگي كنن وگرنه اين خونه واسه يه نفر خيلي بزرگه ! ولي خوبيش اين بود كه مدل خونه اسپرت بود و با دكوري كه شده بود بزرگيش خيلي هم پيدا نبود .
وقتي تراس رو ديدم يه جيغ خفيف كشيدم و آه از نهادم بلند شد .
همه ي محل كه چه عرض كنم سه چهار تا محل دور و بر زير پام بود !
رفتم تو آشپزخونه .
سام مشغول درست كردن قهوه بود .
روي كابينت نشستم و با لحني بچه گونه گفتم :
_بابا تو خيلي بدي ! خيلي !!
سام كه از مدل حرف زدنم و رو كابينت نشستنم خنده اش گرفته بود گفت :
_الان دقيقا من چه بدي كردم ؟؟
با همون لحن گفتم :
_خودت اينجا رو داري به اين خوشملي ! بعد مي خواي منو ببري يه جا كه تراس نداره !
_الان واقعا از اينجا خوشت اومده يا داري شوخي مي كني ؟
_بابا من الان چه شوخي دارم بكنم آخه ؟ من عاشق اينجا شدم !!
_خب من فكر نمي كردم تو از اينجا خوشت بياد ! مي يام همينجا !
_نه آخه اينجا خونه ي خودته !
_بــــــود ! بعدشم خونه ي خودم و خودت نداريمـــا !
_نه بابا من نمي خوام خلوتت رو به هم بزنم . اگه مي شه يه جا مثل همينجا بگيريم !
از كابينت پايين پريدم و داشتم از آشپزخونه خارج مي شدم كه سام با يه حركت ناگهاني از پشت منو گرفت و به سمت خودش برگردوند و صاف تو چشام نگاه كرد وگفت:
_پروا تو مي فهمي چي مي گي ؟ يا خوشت مي ياد منو حرص بدي ؟؟ من دارم با تو ازدواج مي كنم خونه مجردي مي خوام چيكار ؟ تو فكر كردي من كيم ؟ بعد اداي منو در آورد :
_نمي خوام خلوتتو به هم بزنم ! يعني چي اين حرف آخه ؟؟ من اصلا فكرشم نمي كردم كه تو سليقه ات با من يكي باشه و از اينجا خوشت بياد وگرنه از اول همينجا رو نشونت مي دادم !
از اونجائيكه كلا امروز زده بودم كانال سوتي ، سعي كردم چيزي نگم كه اوضاع رو خراب تر نكنم .
ولي اينبار سام پيش دستي كرد و خودش بحث رو عوض كرد :
_فردا بريم خريد وسايل واسه اينجا ! دوست دارم تو دكورش كني !
_سر تكون دادم و قهوه ام رو خوردم .

 


روز بعد واسه خرید وسایل و لوازم رفتیم .

اینبار من به دقت نظر می دادم اخه قرار بود که دکور خونه به اسم من تموم شه پس باید سنگ تموم می گذاشتم .
بعدشم گذشته از این حرفا من قرار بود تو اون خونه زندگی کنم پس هر گلی می زدم به سر خودم می زدم .
مبلها رو به رنگ بادمجونی و فرشها رو زمینه مشکی با گلهای بنفش انتخاب کردم و لوسترهای سیلور با شکوفه های ریز
یاسی و مابقی دکور رو طوری که با این ترکیب رنگ هم خوانی داشته باشند گزینش کردم .
سام دست به سینه و با لبخندی یه وری که غمزه ی یه سمت صورتش رو نمایش می داد منو نگاه می کرد و احساس کردم
از این جدیت من حسابی داره لذت می بره
برای اتاق خواب رنگ طوسی قرمز رو ترجیح دادم و قالیچه و رو تختی رو به همین رنگ سفارش دادم .
یه خواب دیگه هم به رنگ سفید مشکی ولی برای یکی از اتاق خواب ها چیزی سفارش ندادم چون دیده بودم که تو یه اتاق
وسایل شخصی و کامپیوتر و کتابخونه ی سام قرار داشت و درست نبود دکورش رو که خیلی هم به اون فضا می اومد
رو عوض کنم .
بعد از تموم شدن سفارش هام به سمت صندوق رفتیم و کارت اعتباری ام رو بیرون اوردم .
سام که اصولا همیشه حواسش به من بود با تعجب پرسید :
-برای چی کارتتو درآوردی ؟؟
-ببخشیدا ولی این چیزا که خریدیم اسمش جهیزیه ست و از قدیم الایام هم خرید جهیزیه به عهده ی دختر بوده
پس لطفا فاز نگیر دوباره تروخدااا
سام کارتمو از دستم کشید بیرون وتو کیفم گذاشت و در همین حین با لحن خودم که خیلی با مزه ادا می کرد گفت :
-پولاتو نگهدار واسه خودت !!از قدیم الایام که جهیزیه به عهده ی عروس بوده زن رو حرف شوهرش حرف نمی زده اگه اون رو قبول داری اینم باید قبول کنی!
-که رو حرف تو حرف نزنم ؟
-بله هم این هم اینکه واسه همه کارات از من اجازه بگیری !
-رو دل نکنی ؟
-خب پس می بینی که این چیزا ورافتاده و قدیمی شده اینیم که جهاز رو باید عروس بخره فقط یه رسمه که می تونه غلط یا درست باشه ولی من دلم نمی خواد یه پوش از پول پدرت تو خونمون بیاری نه واسه اینکه با پدرت مشکلی داشته باشم یا هر چیز دیگه ای ، مسئله اینه که من وظیفمه که برای همسرم همه چیز رو فراهم کنم و همسرم هم نگران هیچ چیز نباشه !
توبا این مسئله مشکلی داری ؟
-نه تازه کلی ام کیف می کنم چون پولی که پدرم تو حسابم ریخته می مونه واسه خودم فقط الان سوالم اینه که مثلا اگه من بگم مشکلی دارم تو از این حرفت و عقیدت صرف نظر می کنی ؟
-نه ولی بیشتر توضیح می دم تا قانع بشی !
-درهر صورت باید قانع بشم دیگه ؟
-آره ولی با منطق
تو دلم گفتم چقدرم که تو منطقی هستی واقعا !
که سام با انگشت به نوک بینی ام ضربه زد و گفت :
-بریم کلی خرید دیگه هم داریم .
با خنده گفتم :
-ای بابا تو چقدر از من کار می کشی آخه بی رحم خسته ام گشنه ام تشنه ام هی منو به کار می کشی اه
سام لبخند به لب صورتحساب رو پرداخت کرد و از فروشگاه بیرون اومدیم.
بعد از اینکه با لودگی های من ناهارمون رو خوردیم و سام کلی از ادا و اصول های بچه گونه ی من خندید برای خرید
مابقی لوازم خونه رفتیم.
تا اون روز نمی دونستم که تو یه خونه اینقدر وسایل جا می گیره و وسیله خریدن اینقدر دنگ و فنگ داره.
شب دقیقا پنج دیقه به بالشت خوابم برد .
حتی لباسامو عوض نکرده بودم و اینو صبح متوجه شدم.
شب کلی به سام اصرارکردم که صبح زود عین خروس بیدارم نکنه .
با صدای موبایلم گوشه ی چشمم رو باز کردم و گفتم :
-تو روح آدم مردم آزار
و دکمه ی پاسخ رو زدم و با بی میلی گفتم :
-الو
-سلام عروس کوچولوی خوابالو
صدای سرحالش منوبه خنده انداخت.
چقدر انرزی داره به خدا
قول میدم الان صبحونش رو هم خورده و ورزش صبح گاهیشم انجام داده .
-سلام
-ظهر شما بخیر دختر خانوم
-مگه ساعت چنده ؟
-نزدیک 12
-خب بابا فکر کردم ساعت یک و دو شده که اینطوری می گی .
-متاسفم باید بیدار شی چون کلی کار داریم
-یه ساعت
-دیره دختر همه جا بسته می شه.
-نیم ساعت
-نمی شه
-یه ربع
-اخه یه ربع بخوابی یا نخوابی چه فرقی به حالت داره ولی الان که بیدار شی یه ربع دیگه من پیشتم .
-یه ربع همش وقت دارم ؟ یه دوش بگیرم یه کم آرایش و لباس پوشیدن خودش یه ساعت می شه .
-یه دوش و لباس پوشیدن دومیو حذف کنی حله !
-یعنی همینجوری عین میت بیام ؟ نمی شه که !
-باور کن ساده خیلی ام خوشگل تری ! بابا من باید تایید کنم دیگه !
-امکان نداره بحث نکن بالاخره یه خرده لازمه والا عین دختر مدرسه ای می شم!
سام با کلافگی نفسشو فوت کرد و گفت :
-باشه فقط زیاد لفتش نده که دیره .
-باشه خدافظ.
-خدافظ.
ایشی گفتم از رو تخت پایین اومدم صاف چپیدم تو حموم.
لجم گرفته که رک و راست نمی گه آرایش نکن چون من یه آدم عهد قجری غیرتیم!
می گه تو بدون آرایش خوشگل تری.
واسه اینکه حرفمو به کرسی بنشونم یه تیپ خفن ردیف کردم.
موهامو با کش محکم کشیدم و سفت بستمشون.
یه خط مشکی تو چشمم و یه نقره ای زیرش کشیدم و یه رژ قرمز جیغ زدم و یه رژگونه ی ملایم و یه سایه که هیچ وقت حوصلشو ندارم.
مانتو کوتاه سفید و شلوار جین تنگ سفید و شال قرمز و کیف قرمز هم ست کردمو و در آخر عطرم رو اسپره کردم و یه
بوس پسر کش واسه خودم تو آینه فرستادم.
از اتاق بیرون اومدم و تو سالن با آذین رو به رو شدم .
به سرو روم نگاهی انداخت و به حالت خاصی گفت :
_همیشه به گردش !
قری به سر و گردنم دادم و با نامردی تموم کلی عشوه قاتیش کردمو گفتم :
_ ای بابا سرمون خیلی شلوغه ! هر روز خرید خرید ! هنوزم بیشترش مونده !
آذین با حسادتی که از تو چشماش زبونه می کشید گفت :
_به نظرم زیادی شلوغش می کنید هر چی ساده تر بهتر ! این روزا دیگه تشریفات خیلی رو بورس نیست !
آره جون عمت ! حداقل تو یکی نباید از این حرفا بزنی که واسه هر عروسی از یه ماه قبل شروع به خرید کردن می کنی !!
با خنده ای مصنوعی گفتم :
خب چیکار کنم سام می گه می خواد باشکوه ترین عروسی سال رو برگزار کنه ! دوست داره همه چی درجه یک و لوکس باشه !میگه کمتر از این در شان خانواده ی ما نیست !
آذین که این حرفا از ظرفیتش خارج بود سعی می کرد نگام نکنه و فقط گفت :
_خود دانید !
نه خیر ! پس شما دانید ؟؟؟ والله به خدا !
منو بگو چه خالی بندی شدم !
بهترین عروسی سال رو خیلی خوب اومدم !
یعنی عشقش این چیزاست !
و الکی ادای آدمای تنگ و تاریک رو در می یاره ! بعلـــه !
خوشم می یاد نقطه ضعفشو دارم که هی انگولکش کنم !
خوشحال از اینکه پوزه ی آذین رو به خاک مالیدم از خونه خارج شدم و به حالت دو به دم در رفتم .
عجیباغریبا ! سام هنوز نیومده بود !
نمی تونستم رو زمین بند بشم واسه همین رو سنگفرش کوچه شروع به لی لی کردم که با صدای بوق سام سر بلند کردم و
رفتم تو ماشین و سلام بلند بالایی دادم.
سام همینجور که از حرکت من تعجب کرده بود سلام کرد و زوم کرد رو صورتم .
-چیــــــه ؟؟
-خواستم تشکر ویژه ای بکنم که اینقدر به حرفای من اهمیت می دی و برات مهمم !
-چطور مگه ؟
-هیچی همینجوری ! از بابت میکاپ لایتت می گم !
-دوست نداری ؟
-من که خیلی دوست دارم !
و همزمان به لبهام نگاه کرد و من سرم رو برگردوندم و به خودم لعنت فرستادم که این سوال بود تو پرسیدی بی شعور ؟؟
ولی دوباره صدای سام منو به خودم آورد.
-واقعا خیلی لباست و آرایشت بهت می یاد ولی حداقل چیزی که می خوام اینه که با من که می یای بیرون اینارو بپوشی ! خب حالا نگفتی چی شده که اینقدر خوشحالی ؟
یه دفعه یادم افتاد و با لبخند گشادی گفتم :
-وای نمی دونی یه حالی ازش گرفتم که داشت می ترکید !
-از کی ؟
-آذین !
-آهان !
-فکر کن الان به رابطه ی ما هم حسودی می کنه !
-می دونم !
-واقعــــا؟؟؟؟ از کجا ؟
-ولش کن ! مهم نیست ! امروز می خوام یه جای خوب ببرمت !
-فهمیدم پیچوندیا ! کجا ؟
-خرید لباس
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:
-لباس زیــــر !
یکم جا خوردم انتظار این حرف یا همچین خریدیو اصلا نداشتم !
-من احتیاجی ندارم !
-یادت نرفته که گفتم هر چی که داری و نداری رو ، می زاری خونه ی پدرت و می یای !
-نخیر یادمه !
-آفرین دختر خوب ! اینجا که الان می برمت یه فروشگاهه بزرگ مخصوص بانوانه و مامانم برامون وقت رزرو کرده که
تو راحت باشی ! سفارشات لازم رو هم انجام داده که به عروس خانومش رسیدگی کنن


نفسمو با حرص بيرون دادم و گفتم :
_واي خدا !
ده مگه ؟
_نخير !
_ولي اخمات يه چيز ديگه مي گه !
_اخمام غلط مي كنه !
و تا رسيدن به مقصد صورتم رو به سمت شيشه برگردوندم و خيابون رو ديد مي زدم اما در اصل داشتم به اين فكر مي كردم كه شوهر كردن چقدر دردســــر داره !
فروشگاه بزرگي نبش خيابان اصلي كه با پله هاي سنگي به زمين متصل مي شد .
به قول سارا ابهتش مارو گرفت !
سام دوشادوش من مي اومد .
قبل از ورود به سبك معارفه ي پادشاهان رو به سام گفتم :
_پرنسس پروا وارد مي شوند ! بگو همشون تعظيم كنن و بيان دست بوسي !
و دستم رو دراز كردم .
سام خنده ي كش داري كرد و همونطور كه دستم رو مي گرفت گفت :
_پرنسس چه عجب كه اخماشونو باز كردن !
و داخل شديم .
واقعا كه سفارشات مادر سام كار خودش ر كرده بود و اينقدر دور و برم رو گرفته بودند كه اصلا نمي فهميدم بايد چي بخرم و چيكار كنم .
فكر كنم سام حالم رو فهميد چون اطرافم رو خلوت كرد و خودش با يه كاتالوگ لباس هاي ست برند هاي خاص كنارم اومد و ازم خواست كه از روي كاتالوگ انتخاب كنم كه خسته نشم !
الان كه فكر مي كنم مي بينم يكم لوس شدم !!
هيچي ديگه ، من چند دست لباس تو خونگي و اسپرت و ورزشي انتخاب كردم و كاتالوگ رو به سام برگردوندم .
ولي سام اينقدر مدل به مدل واسم لباس سفارش داد كه دهنم باز مونده بود !
بعدشم با همون دقت نگاهش رو يه مدل ثابت موند و به من نشونش داد و گفت :
_ اينو سفارش دادي ؟
يه تاپ بندي و دامن كوتاه ست هم به رنگ تر كيبي سفيد و نارنجي بود .
_نه ولي بسه واقعا ! اينهمه لباس رو آخه من كجا بپوشم ؟
_ابرويي بالا داد و جدي گفت :
_تو خونه !

الان حقش بود بزنم تو پرش كه واسه من ابرو بالا نده پسره ي جذاب پررو ! فكر كرده كيه ؟!
اصن من كه نمي تونم همچين تاپ و دامن تا اين حد سكسي تو خونه تنم كنم !! بزار بخره ! بعدا كه نپوشم حالش جا مي ياد ! ددددد ابرو مي ده بالا واسه من !!!
يه زن ميانسال داشت مخمو تيليت مي كرد :
_واي چقدر شما به هم مي يان !
_واي اين لباس تو تن شما محشر مي شه !
_واي چقدر همسرتون خوش سليقه ست !!
خلاصه اينقدر فك زد و چاپلوسي كرد كه مي خواستم بزنم لهش كنم !
اما از اون جايي كه هيچ وقت نشده اين آرزو رو جامه ي عمل بپوشونم يه چپ چپ رفتم تو كارش كه حساب كار دستش بياد .
با لبخندي گشاد گفت :
_واي مثل اينكه عروس خانوم رو خسته كردم .
و با صداي بلند خانومي به نام رئوف رو صدا زد .
از راه پله ي مارپيچي كه به طبقه ي بالا مي رسيد خانومي با سن و سال كمتر از اين مخ تيليت كن ، ظاهر شد و به ما خوش آمد گفت .
دوباره عزيز دل گفت :
_خانوم رئوف ، عروس داماد بي نظيرمون رو به شما مي سپارم كه در خريد پوشاك زير كمكشون كنيد !
باورتون نمي شه اينقدر اين جمله رو بلند گفت كه كارمنداي فروشگاه كه هيچ ، مردم رهگذر هم فهميدن من مي خوام پوشاك زير بخرم !!!
هي واي من !
يعني داشت رو نروم اسكي مي رفت !
مخالفت غير ممكن بود.
اونم تو اون سالن كه همه ما رو زير نظر داشتن !
اما وقتي سام راست راست دنبال من و خانوم رئوف راه افتاد ديگه تحمل نكردم و بهش گفتم :
_ميشه بپرسم شما داري كجا مي ياي ؟
_همون جا كه شما داري مي ري !
_ولي من خودم مي تونم انتخاب ك

نم لطفا زحمت نكش !
_اگر هم بخوام نمي تونم نيام چون سالن بالا اختصاصا رزرو ماست !
پوفي كشيدم و چشم غره اي به سام رفتم و دنبال خانوم رئوف راه افتادم .


سالن بالا يه آرشيو كامل از مدل هاي ممكن لباس زير براي خانوم ها بود.
جز من و سام و خانوم رئوفي هم كس ديگه اي حضور نداشت.
چرا دروغ مدل هاي موجود واقعا عالي بود ولي بدبختي اينجا بود كه پيش سام حتي روم نمي شد كه يه نگاه درست حسابي بندازم ببينم چي به چيه !

آخه من موندم الان سام اين وسط چيكارست دقيقا ؟؟
بابا لباس خودمه !
اصلا مگه تو اين فروشگاه هاي لباس زير نمي زنن : ورود آقايان ممنوع ؟؟هان ؟؟؟

چرا اينو بيرونش نمي كنن ؟!
پارتيه ديگه !!
رئوفي ما رو به سمت ميزي كه بي شباهت به ميز كنفرانس نبود هدايت كرد و برامون صندلي عقب كشيد و تعارف كرد بنشينيم .
خودش روبروي ما نشست و كاتولوگي رو، رو به ما باز كرد و با حوصله ي خاصي راجع به تك تك مدلها توضيح مي داد :

_اين مدل ست ، به نام رويال بسيار زيبا و فانتزيه . رنگهاي روشني مثل ياسي ، ليمويي ، صورتي داره و بيشتر مخصوص فصل هاي گرم ساله !
هي واي من !!
عطر و ادكلن رو شنيده بودم فصل سرد و گرم داره ولي لباس زير رو نشنيده بودم !!

الان يعني ايني كه تنه منه زمستونيه يا تابستونيه آيا ؟؟

و همينطور واسه خودم داشتم فكر مي كردم كه سام صدام كرد و گفت :
_حواست كجاست ؟
_ همينجا ! مگه چي شده ؟
اينبار خانوم رئوفي با لبخند گفت :
_هيچي عزيزم ، پرسيدم از مدل قبلي خوشتون اومد ؟

_بله ! يعني نه ! خوشم نيومد !
خو يكاره بگم خوشم مي ياد !؟؟ اه سام برو ديگه !!

_پس اين يكيو ببينيد حتما خوشتون مي ياد !
و يه مدل تو كاتالوگ رو نشون داد و ادامه داد :
_اين مدل به نام سكسوآل ، از جنس ساتن حرير و بسيار سكسيه !
احساس كردم قطره اي عرق از پشت گردنم به پايين كمرم سر خورد.
_رنگهاي تندي مثل قرمز ، بنفش ، نارنجي و فيروزه اي داره ! البته اين مدل براي خانومهاي با اندام موزون مناسبه . مي تونم بپرسم چه سايزي سوتين استفاده مي كنيد ؟

واقعا در بد مخمصه اي گير افتاده بودم !
فكر كن من پررو جلو اينا كم آوردم واقعا !!
آب دهنم رو قورت دادم و به سختي گفتم :
_70
و نا خودآگاه نگاهم به سمت سام كشيده شد كه دست زير چونه با لبخندي موذيانه ، حركات منو تماشا مي كرد !
_خيلي عاليه عزيزم ! نرمال و مناسب براي همين مدلي كه خدمتتون معرفيش كردم . ميشه خواهش كنم ازتون كه بايستيد ؟

يا خدا !
اين چي ميگه آخه ؟ بايستم كه چي بشه ؟

بابا من لباس زير نخوام كيو بايد ببينم ؟؟
گيري كردمــــــا !
با بي ميلي از جا برخاستم .
رئوفي هم پشت بند من بلند شد و مقابلم ايستاد و همونطور كه دكمه هاي مانتو ام رو باز مي كرد گفت :
_گلم ! من دوازده ساله كه كارم لباس زيره بانوانه ! واسه همينم حساسيت هاي خاص خودم رو دارم و حتما بايد رنگ پوستتون رو ببينم .
من عين عروسك كوكي اون وسط ايستاده بودم و رئوفي همونطور كه وراجي مي كرد شال و مانتوي منو درآورد.
در آخر خودش عقب رفت و با دقت منو نگاه كرد .
يه تاپ چسبون سبز و جين سفيد تنم بود .
_آقاي صدر بازم تبريك مي گم بهتون ! همسر برازنده اي دارين !

بعدش چند ست از روي ميز برداشت و يكي يكي مقابل صورتم مي گرفت و توضيح مي داد مثلا اين ساتن ايتالياييه ، اين يكي فرانسويه ، اين آخرين مدل امساله !

من دست به كمر ايستاده بودم و به سام كه با پر رويي تمام لباس خوابها و لباس زير ها رو سفارش مي داد با عصبانيت نگاه مي كردم .
اون مارمولك هم چون مي دونست دارم نگاش مي كنم و حسابي كفريم اصلا نگام نمي كرد و عوضش سر رنگ و مدل با رئوفي چك و چونه مي زد.
رئوفي لباس خوابي ساتن به رنگ زرشكي مقابلم گرفت و گفت :
_اين واقعا عاليه هم به رنگ پوست گندميتون مي ياد و هم خيلي خوش تنه !
ودر حاليكه مستانه مي خنديد ادامه داد :
_مي دونيد اسم اين مدل چيه ؟ اسمش ويكند يا همون آخر هفته ي خودمونه !
اصلا اين رئوفيه خجالت مجالت سرش نمي شه !
يعني خدايي منو تو پررويي از رو برد !
انگار نه انگار اين پسره اينجاستـــــا !
سرم ر و كه پايين انداخته بودم بالا آوردم و همزمان نگاه من و سام با هم تلاقي كرد .
سام چشمكي با لبخند كج تحويلم و داد و به رئوفي گفت :
_لطفا اين رو همم برامون بزاريد !
حالا هي مزه بريز !
به وقتش همچين حالتو بگيرم آقاي صدر !
وقتي اينا رو انداختم تو كمد روشون يه وجب خاك نشست حاليت مي شه دنيا دست كيه !! بله !
رئوفي من رو به جاي قبلي هدايت كرد و گفت :
_ تا شما باقي مدلها رو مي بينيد دوستانم ازتون پذيرايي مي كنن ! و خودش بالاخره زحمت رو كم كرد.

بلافاصله بعد از اينكه نشستم تو ساق پاي سام كوبيدم و گفتم :
_ بد نگذره ؟؟
_اتفاقا خيلي داره بهم خوش مي گذره !
انگشت اشارمو به حالت تهديد جلوي صورتش گرفتم و گفتم :
_فقط به خاطره مادرته كه هيچي نمي گم !
با دستش انگشتمو به آرومي خم كرد و گفت :
_آويز نافت خيلي قشنگه !
تا اومدم جوابش رو بدم خانوم رئوفي وارد شد و به ناچار سكوت كردم .


يعني كوفت مي خوردم بهتر از اون ناهاري بود كه اون جا به اصرار رئوفي نوش جان كردم !
چند تا مايو و بيكيني هم به ليستمون اضافه شد و بعدش هم دوباره به طبقه ي پايين برگشتيم و اينبار منو به سمت انتهاي سالن هدايتم كردن .
جايي كه برندهاي به نام و معروف ، لوازم آرايشي و عطر رو مي شد پيدا كرد.
منم كه عاشق عطر ، اين دفعه ديگه ناز و نوز نكردم كه نمي خوام! چون منم سفارش نمي دادم خودش سفارش مي داد.
خلاصه ساعت سه و چهار بود كه از فروشگاه خارج شديم .
قرار شد سفارشامون رو به خونه ي سام بفرستن .
الكي خسته بودم .
به سام گفتم كه منو برسونه خونه و اونم همينكارو كرد.
روي تختم دراز كشيدم .
به عواقب كارم فكر مي كردم !
قرار بود با اين آدم زير يه سقف زندگي كنيم حالا مسالمت آميز !
بالاخره اون يه مرده و من هم خواه ناخواه همسرش !
درسته يه توافقاتي بينمون هست ولي آيا اين مي تونه تاثيري تو كنترل اين پسر داشته باشه ؟؟
چه انتظاري دارم كه بهم نگاه چپ نكنه وقتي امروز اين طوري با حساسيت داشت واسم لباس خواب و ... سفارش مي داد ؟
فكر كن وسط دعوا مي گه : آويز نافت خيلي قشنگه !!
شايد با اين شرطي كه گذاشتم خودمو مسخره كردم و سام اصلا بهش اهميتي نداده و بعد از عروسيمون...!
من نمي گم كه اين رابطه رو نمي خوام !
حرفم اينه كه مي خوام با كسي كه عاشقشم همچين رابطه اي داشته باشم !
نمي خوام بي خود و بي جهت احساساتم رو دست خورده كنم !
حالا شايد تو آينده نسبت به سام اين حس رو تجربه كنم ولي تا وقتي كه اين احساس نباشه دوست ندارم منو وادار به اينكار كنه !
يعني ممكنه كه رو حرفش بايسته و خودش رو كنترل كنه ؟!
اين تنها چيزي بود كه واقعا نمي تونستم پيش بيني كنم !
تو روزهاي باقيمونده ، آرايشگاه و لباس عروس و حلقه هامون و كت و شلوار سام و كارت دعوت و باغ و .... رو يكي يكي انتخاب كرديم.
تو اين مدت شبها كه به خونه بر مي گشتم پدر و آذين رو مي ديدم .
شب قبل از عروسيم پدر بهم گفت تا چند روز ديگه عازميم .
و من فكر كردم كه اگه عروسيم يك ماه ديگه بود قطعا اينها سفرشون رو عقب نمي انداختن و مي رفتن !
صبح با صداي گوشيم چشم باز كردم .
تقريبا عادت كرده بودم كه هر روز سام بيدارم كنه .
تو دلم گفتم عجب خروس آن تايمي دارم !
و از اين فكر لبخند به لب گفتم :
_سلام
_سلام صبح بخير خانوم ! من دنبال يه دختر كوچولو مي گردم كه امروز قراره عروس بشه ! مي شناسيدش ؟
_نه آقا ! اشتباه گرفتي !
_پس لازم شد خودم برم از رو تختش بزدمش !
_آهان داره يادم مي ياد ! مي شناسمش انگاري !
_ پس بهش بگو زود آماده بشه كه داماد داره مي ياد دنبالش !
بعد از قطع تماس چپيدم تو حموم و بعدشم بدون ذره اي آرايش فقط لباس پوشيدم و از اتاقم بيرون اومدم .
نمي دونم اين چه انتظاري بود كه دوست داشتم پدرم رو پايين ببينم كه بدرقه ام كنه !
اما وقتي سكوت سالن ، رو تموم اجسام حاكم بود و هيچ كس جز آقا يوسف كه تنها برگشته بود و صداي پاش از تو حياط مي يومد ، نبود !
بي اختيار قطره ي اشك لعنتي رو گونم لغزيد .
پدر حتي دو روز قبل از واسه هميشه رفتنت ، حتي واسه روز عروسيم ، به خودت زحمت ندادي كه يكم زودتر از خواب بيدار شي .

آشنايي نه غريبي ست كه دلسوز من است ...
چون من از خويش برفتم ، دل بيگانه بسوخت !

به ديواري دست كشيدم كه قبلا قاب عكس مادرم روش بود و بعد از حضور آذين از ديوار كنده شد .
برام دعا كن مادر !
صداي باز و بسته شدن در اومد .
سريع اشكام رو پاك كردم .
آقا يوسف تو دستش نون تازه بود و سلام و صبح بخير گفت.
فكر كنم فهميد دمغم چون سريع گفت :
_قربونت بشم واست نون تازه خريدم كه گشنه نري سر صبح !
_دستت درد نكنه آقا يوسف ولي ميل ندارم. شهلا خوبه ؟ حال مريضتون بهتر شد ؟
_اي چي بگم ، خدا به همه سلامتي بده . شهلا وقتي اينجاست فكرش اونوره ، وقتي اونجاست ورده زبونش پرواست. منو فرستاد گفت اين دختر چند روز ديگه عروسيشه هواشو داشته باش.
منم اومدم ولي ديدم شما هر شب ديروقت مي آي نشد يه كاري برات بكنم .
بعد سرشو انداخت پايين و لباش لرزيد:
_شما خانوم مايي سرور مايي ولي نزاشتي خانوم صدات كنيم از همون سال اولي كه اومديم اينجا گفتي من اسمم پرواست! خانوم كيلو چنده ؟ يادته پروا ؟
لبخندي تلخ زدم و گفتم :
_يادمه !
دوباره سرشو انداخت پايين و ادامه داد :
_هميشه هوامونو داشتي ، پول تو جيبيتو به من مي دادي مي گفتي واسه شهلا خرج كن. عيدي مي دادي مي گفتي تو بده به شهلا ! ما رو مي فرستادي سينما ، مرخصي ! پروا ! ما نمك به حروم نيستيم به خدا ! ما مي دونيم تو چقدر خانومي بزرگي ! مي دونيم هر چي بهت بد كردن تو به ما خوبي كردي ! من و شهلا كه داريم مي ريم همونجاييكه بهش تعلق داريم.
هيچ وقتم نتونستيم ذره اي از محبتاتو جبران كنيم .
آقا يوسف همونطور كه سرش پايين بود شونه اش مي لرزيد و احساس كردم داره گريه مي كنه .
خودمم كه حالم خوش نبود بغض كرده گفتم :
_شما هم هميشه هواي منو داشتين ! شهلا مثل خواهره نداشتم و شمام مثل برادرمي .
آقا يوسف اشكاشو پاك كرد و گفت :
_ديروز شهلا زنگ زد گفت : تو حسابش كلي پول اومده . ما كه كس و كاري نداريم كه بخواد به ما پول بده . مي دونم كار شما بوده كه ما رو بيشتر از حد مديون خودت كني !
_شما هيچ ديني به من ندارين . منم به اون پول نيازي نداشتم . _راستش ... راستش ما خيلي فكر كرديم كه يه كاري برات بكنيم كه يه ذره دل خودمون آروم بشه . ولي ماشاالله شما خودت همه چي تمومي ! بهترين چيزا رو داري ! مونديم چيكار كنيم برات !
_اين حرفا چيه آقا يوسف من انتظاري از شما ندارم به خدا !
_ مي دونم پروا جان ! ولي ازت مي خوام اينو از من و شهلا قبول كني هر چند ناقابله !
و همزمان دست كرد تو جيب كتش و يه جعبه كوچيك بيرون آورد و گفت :
_اين با ارزش ترين چيزيه كه ما داريم چون از مادر من به شهلا رسيده و يه زنجير طلائي با يه آويز ماهي كوچولو به سمتم گرفت و تا اومدم مخالفت كنم دستش رو بالا برد و گفت :
_تو رو به روح مادرت قسم مي دم نه نيار ! نزار فكر كنيم كادوي ما رو لايق ندونستي !
يادمه تو اون لحظه هر دو تامون از شدت بغض فكمون مي لرزيد .
آويز رو گرفتم و به سينم فشردم و گفتم :
_اين با ارزش ترين هديه اي كه تا حالا گرفتم .
آقا يوسف اشكاشو پاك كرد و گفت :
_ترو خدا ببخش سر صبحي گريه تو در آوردم . ولي يه چيزي بگم بهت . اين پسره خيلي آقاست پروا ! اون شب خواستگاري كتش رو براش آوردم كه براش بگيرم تنش كنه از دستم گرفتش و گفت شما زحمت نكش . گفتم آقاي من ! وظيفمه !گفت من سامم آقا صدام نكن ! اون لحظه ياد تو افتادم كه همينو به ما مي گفتي ! اون آقا زادست ولي نزاشت آقا صداش كنم . ايشالا خوشبخت بشي پروا ! ايشالا كه به پاي هم پير بشين و خم شد دستم رو ببوسه كه نزاشتم و گفتم :
__ اين كارا چيه آقا يوسف ؟
_حلالمون كن پروا ! منم امروز دارم ميرم ولي آدرسو برات نوشتم . مي دونم شايد هيچ وقت راهتم اون ورا نيفته ولي بدون يه آلونكي هست كه هميشه درش به روت بازه . مديون مايي اگه يه روز كاري باشه و نگي !
_حتما بهتون سر مي زنم .
و آقا يوسف برادرانه سرم رو بوسيد و از زير قرآن ردم كرد و پشت سرم آب ريخت !


ماشين سام همون جاي هميشگي روبرو درب خونمون پارك بودو سوار شدم .
صداي سرحال سام به گوشم رسيد :
_سلام عروس كوچولو
_سلام
_صبحونه كه نخوردي ؟
اصلا اشتها نداشتم واسه همين خالي بستم :
_ خوردم .
_فكر مي كردم دختر راستگويي هستي !
_ببين سام ! اشتها ندارم گير نده !
_خيلي خب ! حالا چرا منو نگاه نمي كني ؟
حقيقتش نمي خواستم بفهمه گريه كردم كه كليد كنه واسه چي !
_نه ! اينطور نيست !
_پس به من نگاه كن !
كلافه از اين همه پيگيري ، نگاه كوتاهي بهش كردم و گفتم :
_بفرمــــآ !
ولي مثل اينكه خيالش راحت نشد چون چونمو برگردوند سمت خودش و با دقت به اجزاي صورتم نگاه كرد.
_سام ! جلوتو نگاه كن كه روز عروسي ، شتك نشيم !
نفسشو با حرص به بيرون فوت كرد و با ناراحتي چونمو رها كرد .
تا آخر مسير حرفي نزديم ولي وقتي داشتم پياده مي شدم يه كيسه خوراكي دستم و داد و گفت :
_حتما يه چيزي بخور وگرنه تا ظهر زير دست اينا غش و ضعف مي كني !
با تكون سر مطمئنش كردم .
همين كاراش باعث مي شد كه وقتايي كه مي خوام بد بزارم تو كاسش و جوابش رو بدم ، يكم كوتاه بيام .
چون هميشه عين يه بزرگتر هوامو داره.
وارد سالن زيبايي شدم .
حضور مادر سام و سمانه غافلگيرم كرد.
بعد از اينكه با خوشرويي در آغوشم كشيدند مادر سام به خانمي كه پشت ميز به اصطلاح رياست آرايشگاه نشسته بود گفت :
_مي بيني خانم سروري ، عروسم بدون آرايشم يه تيكه ماهه ، حالا ببينيد با آرايش و لباس چي مي شه ! خلاصه ديگه سفارش نكنم ، اذيتش نكنيد زيادم رنگ و روغن بهش نماليد كه زيبايي طبيعيش هم پيدا باشه !
با مادر سام موافق بودم از آرايش سنگين و غليظ اصلا خوشم نمي ياد.
مادر سام ازم معضرت خواهي كرد كه بايد بره و كلي كار داره ولي سمانه پيشم مي مونه تا كمكم كنه .
لباسم رو عوض كردم و لباس مخصوص آرايشگاه رو پوشيدم.
فكر كنم مك آپ صورتم و شينيون موهام چهار پنج ساعتي طول كشيد.
وقتي خواستم خودم رو ببينم اجازه نداد و گفت :
_اول بايد لباستو بپوشي !
سمانه رو صدا زدم كه تو پوشيدن لباس كمكم كنه.
سمانه كه منو ديد جيغ كوتاهي كشيد و گفت :
_واي محشــــر شدي ! خيلي ناز و جيگر شدي عشقم !
سمانه هم زير دست يه آرايشگر ديگه بود و آماده شده بود و يه لباس آبي زيبا تنش بود كه بهش مي يومد.
_توام زيبا شدي !
و پوشيدن اين لباس عروس با سختي و دنگ و فنگ بالاخره انجام شد.
جنسش تركيبي از حرير و ساتن كش كه با سنگهاي نباتي تزيين شده بود.
بعد از پوشيدن لباس ، مك آپ كارم در اتاق رو باز كرد و بقيه رو صدا زد .
شايد از حاصل كارش خيلي راضي بود .
افراد حاضر اومدن و برام دست زدند و هر كسي يه چيزي مي گفت.
و بالاخره رخصت داده شد كه منم خودم رو ببينم .
تقريبا خودمم كپ كردم .
تا حالا اين فرمي آرايش نكرده بودم واسه همين صد و هشتاد درجه تغيير كرده بودم .
موهام يه تيكه از جلو به صورت اريب رو پيشونيم فيكس شده بود و بقيش رو كامل جمع كرده بود و بالاي سرم يه شينيون حجمي ولي ساده وشيك شده بود.
تاجم به رنگ سنگهاي لباسم و خيلي اسپرت و شيك بود و آرايشمم كه خدايي خيلي ساده و لايت و در عين حال بسيار استادانه انجام داده بود.
لباسم رو موقع خريد ، به اين خوبي نديده بودم .
دكلته و رو قسمت سينش حجم زيادي از همون سنگهاي ريز نباتي وجود داشت فقط مشكل اين بود كه پشت لباسم خيلي باز بود .
رو قسمت قوس كمرم و روي سرشونم يه گل رز نباتي نصب بود.
يادمه سام بهم گفته بود كه اين لباس خيلي قشنگه ولي از يه طرف هم بالا تنش خيلي بازه !
ومن با سماجت گفتم :
_خيليم خوبه ! لطفا اداي آدماي غيرتي رو در نيار !
و اونم با ناراحتي گفت :
_ هر چي دوست داري انتخاب كن !
از بي فكري خودم لجم گرفت وقتي لجبازي مي كنم ديگه به هيچي فكر نمي كنم .
خب من الان با اين لباس چه جوري برم تو خيابون آخه ؟ چادرم كه سرم نمي كنم !
كاش يه چيزي مثل شنل مي گرفتم كه تو مسير راحت باشم !
سمانه كه قيافه ي آويزونم رو ديد گفت :
_چي شده عزيزم ؟
به لباسم اشاره كردم و گفتم :
_واسه لباسم شنل نگرفتم . حالا چيكار كنم ؟
سمانه با تعجب از سوال من گفت :
_ولي من خودم ديدم يه شنل كنار لباسته !
_مطمئني ؟
_آره عزيزم !
و به سمت جعبه ي لباسم رفت و با خنده گفت :
_ اين يه شنل ! اين يه شال حرير ! اينم يه شال پر !
_آخه من كه اينا رو سفارش نداده بودم !
_حتما سام خودش سفارش داده ! هميشه حواسش به همه چي هست !
يكي يكي همه رو امتحان كردم و با اتفاق نظر اون خز پهن سبك و نرم رو برداشتم كه خيلي با لباسم هماهنگ بود و به قول سمانه ملوسم مي كرد.
سام چند دقيقه اي بود كه جلو آرايشگاه منتظرم بود.
از همه تشكر كردم و با كمك سمانه از سالن خارج شدم .
سام همون جلو ايستاده بود و به محض اينكه در باز شد هاج واج منو نگاه كرد و بي حركت موند.
منم داشتم اونو نگاه مي كردم.
آخه آدم اينقدر جذاب ؟ اينقدر خوشگل ؟؟
به قول سارا و الي دختر كش دختر كش شده بود.
يه كوچولو هم گريم برنز داشت و با اون كت و شلوار سفيدو پيرهن و كراوات مشكي فقط مي تونم بگم كه بي نظير شده بود.
سمانه با خنده دستشو جلوي صورت ما دو تا تكون داد و گفت : _بابا بسه دارن فيلم مي گيرن ! فردا مي بينيد مي خنديديا ! سام بدون اينكه از من چشم برداره گفت : _سمانه برو تو آژانس كه مامان خيلي وقته منتظرته !
سمانه دوباره خنديد و گونه ي سام رو بوسيد و گفت :
_جيگرم يه كلمه بگو برو دنبال نخود سياه ! در ضمن خيلي جذاب شدي داداشي !
و باي باي كرد و دور شد.
_سام اون كت و شلواري كه ما سفارش داديم به اين زيبايي نبودااا !
سام ناباورانه از تعريفي كه كردم لبخند قشنگي زد كه دندوناي رديف و سفيدش رو به نمايش گذاشت و گفت:
_من هم مي خوام يه چيزي بگم اما اصلا الان نمي دونم چه جوري بگم !
_نمي خواد بگي خودم مي دونم خوشگل شدم !
سام با حالتي عجز مانند گفت :
_خيلي .. خيلي زياد !


سام آرنجش رو جلو آورد كه يعني دستم رو بگير !
منم دستم رو دور آرنجش حلقه كردم .
تازه چشمم به ماشين عروس افتاد.
يه دوج (DOG) سفيد ، كه پشتش يه گل بزرگ بنفش از جنس ساتن ، نصب شده بود و روي گلبرگهاش با نگين هاي صورتي ، حروف اسم من قرار داشت .
غير از اون فقط روي دستگيره ي درها ، گلهاي ريز بنفش ، به صورت آبشاري آويزون بود .
خود دوج كه به اندازه ي كافي ، ماشين زيبا و با ابهتيه ، حالا حساب كن با اين تزيين فوق العاده و حرفه اي چي شده بود !
با ذوق زدگي گفتم :
_تو از كجا مي دونستي من عاشق رنگ بنفشم ؟
_ديگه ديگه !
_واااو ! اين ماشين خيلي خارق العاده ست ! اجاره كرديش ؟
_توام خارق العاده اي !
_جدي پرسيدم !
_خب منم جدي جواب دادم !
در رو برام باز كرد و سوار شدم و با اخم گفتم :
_نمي خواد بگي بابا !
سام هم سوار شد و با اون لبخند يه وري مخصوصش ، دسته گل كوچولوي بسيار زيبايي ، به شكل پاپيون ،با همون گلهاي بنفش به دستم داد .
خيلي ازش خوشم اومد ولي بدون هيچ حرفي گذاشتمش روي پام.
سام با يه حركت غافلگير كننده دستم رو گرفت و بعد از اينكه چند بار لبش رو ، روي دستم كشيد ، بوسه ي نرمي زد.
با تعجب نگاش كردم كه گفت :
_فيلمبردار گفت !
و همونطور كه دستم رو رها مي كرد ادامه داد :
_در ضمن اينم ماشين خودمونه !
و ضبط رو روشن كرد و آهنگ شادي پلي كرد و ولوم داد.
فيلمبردار صحنه اي رو از دست نمي داد و لحظه اي رهامون نمي كرد.
بابا بي خيال انگار فيلم سينماييه !!
به آتليه رسيديم و با كمك سام پياده شدم.
فقط حدود يك ساعت از من عكسهاي تك نفره گرفتند . تو پوزشن ها مختلف ، بيشترش هم تو فضاي باز پشت آتليه كه باغ بسيار قشنگي بود !
سام يه گوشه تكيه زده ود و لبخند به لب ، ژست هاي دستوري منو تماشا مي كرد.
با التماس نگاش كردم كه به اينا بگه تمومش كنن !
يعني اينقدر كه اين عروسي دنگ و فنگ داره ! اين كنكور بيچاره نداشت !
سام جلو اومد و گفت :
_حالا نوبت منه !
وبه اين ترتيب من تونستم نفسي تازه كنم و عكسهاي تكي سام شروع شد.
يكي از دخترا چنان شيفته ي سام شده بود كه يك لحظه رهاش نمي كرد و مدام به بهونه ي فيكس پوزشن ، سام رو دست مالي مي كرد.
من در حال نوشيدن چاي ، با خنده صحنه هاي دلبري رو تماشا مي كردم.
سام از دور اشاره كرد به چي مي خندي ؟
منم با ايما و اشاره گفتم : دختره داره درسته قورتت مي ده !
سام هم نامردي نكرد و جلوي چشماي مشتاق دختره واسه من بوسه فرستاد.
دوباره منم رفتم تو بازي و ايندفعه نوبت عكسهاي دونفره بود.
خدا مي دونه كه چي كشيدم تا اين عكسا تموم بشه !
تو عكسهاي اول ، من پخش زمين بودم يا نشسته يا دراز كش ، سام هم پشت يا كنارم قرار مي گرفت .
تا اينكه عكاس فرمان ايستادن داد.
به من گفت صاف بايستم و سام از پشت منو در آغوش بكيره و دتش رو روي قفسه ي سينم بگذاره.
من كه نفسمو حبس كرده بودم ولي نفسهاي سام بهگردنم برخورد مي كرد.
عكاس گفت :
_حالت رو نگاه داريد! حالا آقاي داماد رو گردن عروس بوسه بزن.
_حالا عروس برگرد.دستت بنداز گردن داماد و از پشت دستاتو قلاب كن و لبهاشو ببوس !
ياخدا !! چه بساطي واسه من درست كردنا ! آخه من ژستم كجا بود !؟؟
با بي ميلي تمام برگشتم و با سام چشم تو چشم شدم .
سريع نگامو دزديم و دستم رو با زحمت دور گردنش قلاب كردم چون يه سر و گردن از من بلندتره .
به خودم گفتم عكس ديگه چقدر سخت مي گيري !
و به اين ترتيب به آرومي لبهاي سام رو بوسيدم و البته نگاهم كاملا يه سمت ديگه بود .
عكاس اعتراض كرد و گفت :
_تو چشاي داماد نگاه كن !
آه لعنتي ! فشارم افتاده بود و دستام يخ يخ بود.
يه بار ديگه لبهاشو بوسيدم البته با نگاه مستقيم !
سام به آرومي گفت :
_تو سردته ؟؟ چرا اينقدر يخي ؟؟
_خسته شدم ! چقدر عكس مي اندازيم آخه !!؟
_يه ربع ديگه تحمل كني تمومه !
و اين يك ربع هم تموم شد.
با نفس عميقي گفتم :
_آخيش تموم شد بالاخره !
_خيلي بر
ات عذاب آور بود گويا ؟؟
_دقيقا !
و بدون اينكه ديگه به چشاي ملامت گر و پر از سوالش نگاه كنم رومو برگردوندم !




چند لحظه ای سنگینی نگاه سام رو روی خودم حس کردم ولی با پررویی هر چه تمام تر روبه رو رو نگاه کردم و به روی مبارک نیاوردم .
سام چنان پاشو روی پدال گاز فشرد که به سرعت جت ، ماشین کنده شد و من سعی کردم جیغ نکشم !
تا حرکت کردیم ، فیلمبردار با ادا و اصولی که بی شباهت به بدل کارای صحنه های اکشن نبود ، از پنجره و سقف و خلاصه سوراخ سمبه های ماشین بیرون می یومد و کوچکترین حرکت ما رو از دست نمی داد.
این وسط به منم اشاره می کرد که دستم رو روی دست داماد بگذارم و مدام باهاش صحبت کنم و به هم لبخندای رمانتیک بزنیم !!
هی وای من !
سام هم که بدجور زده بود تو قیافه ، فقط جلو رو نگاه می کرد .
دستم رو روی دستش گذاشتم و به اون که با تعجب برگشت و نگام کرد گفتم :
_فیلمبردار گفت !
و شونه مو بالا انداختم.
و بی مقدمه گفتم :
_یه نفرو می برن دادگاه ، قاضی بهش می گه خاک تو سرت ! خجالت نمی کشی ؟؟ بار سومه که می یارنت اینجا !! یارو هم به قاضی می گه: خاک تو سر خودت که همیشه اینجایی !
و یه لبخند گل گشاد زدم و به سام نگاه کردم !
سام نیم نگاهی به من کرد و گفت :
_بی مزه !
_حالا تو به بامزگی خودت ببخش چون این فیلمبرداره گیر داده می گه یه چی بگم تو بخندی !! ضایعم نکن دیگه !!
سام ایندفعه با همون لبخند کج نگام کرد و گفت :
_اکی ولی به شرطی که یکی دیگه بگی !!
_خب ! امممم ! غضنفر واسه دوست دخترش شارژ میگیره . دختره میگه شارژی که گرفتی اعتبار نداشت ! غضنفر می گه : گه نخور ! پس چرا من زدم داشت ؟؟؟
یه دفعه شلیک خنده ی سام به هوا رفت و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
وقتی آروم شد گفت :
_ بازم بگو !
_دیگه شرمنده ! همین دو تا با ادبی بودن ، بقیه چیزایی که بلدم روم به دیوارن !
_اتفاقا همونا رو باید بگی ! بعدا از زیر زبونت می کشم !
_عفت کلام تعطیل می شه ها !
_واسه من می خوای بگی ! ما که از این حرفا نداریم !!
و من بقیه ی مسیر به این فکر می کردم که ما از این حرفا نداریم دقیقا یعنی چی ؟؟!
نزدیک ورودی باغ سام ، به صورت ریتمیک شروع کرد به بوق زدن و به این ترتیب اعلام حضور شد .
به محض ورودمون به باغ ، چند تا بمب پر از کاغذ رنگی به هوا شلیک شد و صحنه ای رویایی رو به ارمغان آورد.
از ماشین پیاده شدیم و در کنار هم در حالیکه من دستم دور آرنجش بود حرکت کردیم.
مهمونهای زیادی به استقبالمون اومده بودن که میون اینهمه آدم ، فقط سمانه و پدر و مادرش رو می شناختم.
به سمت سالن عقد که در سمت چپ ورودی باغ ، با سالنی مجزا قرار داشت رفتيم.
تموم باغ با مشعل های آتش و نور افکن ها دکور شده بود.
ورودی در سالن عقد دو ستون بزرگ با بادکنک زده بودند و بالای اون اسم من و سام با بادکنکهای رنگ مخالف ،به صورت حلقه قرار داشت.
سر جامون نشستیم و من فقط در میون اون جمع چشام دنبال یه نفر بود و اون پدرم بود .
آخه بیش از دویست نفر تو سالن عقد اومده بودن و این وسط من هیچ کس رو نداشتم.
با تموم اعتماد به نفس ذاتیم ، ناخودآگاه استرس گرفتم .
این که می گن پدر پشت و پناه بچه هاشه ، الان برام ملموس شده بود !
سام دستش رو رو دستم گذاشت و فشار آرومی بهش وارد کرد و گفت :
_قول می دم که تو ترافیک موندن.نگران نباش الاناست که برسن!
و من شاید تو اون لحظه واقعا به این دلگرمی نیاز داشتم حتی اگه دروغی مصلحتی بود .


دیدن سارا و الی ما بین جمعیت برام جون تازه ای بود.
از همون دور برام دست تکون دادن و به سمتمون اومدن. بعد از تبریک به سام سارا منو بوسید و گفت :
_عین ماه شدی پروا !
الی هم بعد از اینکه بوسم کرد گفت :
_خیلی خوشگل شدی ولی انگشت کوچیکه بغل دستیتم نمی شی .
و با ادا و اصول مخصوص خودش به سام اشاره کرد.
_خاک تو سرت ! یه بار نشد هوا منو بیشتر داشته باشی !
و در همین حین سام خم شد و زیر گوشم آروم گفت :
_پدرت اومد!
و قد بلند پدرم رو خیلی زود دیدم .
کت و شلوارش خیلی برازنده اش بود و بر جذابیتش افزوده بود.
احساس کردم پشتم گرم شد .
با اینکه رابطه ی خوبی نداشتیم ولی تو اون لحظه دوست داشتم رو به همه بلندبگم منم پدر دارم ، کس و کار دارم !
ولی وقتی آذین رو دیدم همه ی افکار مثبت و منفی ام پاک شد.
لباس سرخابی دکلته ی کوتاهی که اصلا مناسب این مجلس و موقعیت شخصی خودش نبود ،تن کرده بود!
حالا جهنم لباسش که به قول الی پارچه اش کم اومده بود ، چنان آرایش وحشتناکی کرده بود که مادر بگرید !
منو سارا و الی پقی زدیم زیر خنده !
احمق روانی !
اینکارو کرده که مثلا منو تو فامیل سام ضایع کنه ، که شایدم موفق بشه ! اما اون مغز فندقیش به این قد نداده که در نهایت خودش رو داره ضایع می کنه و از چشم همه می ندازه !
آخه این لباسی که تنش کرده بود به درد پارتی های شبانه می خورد نه مجلس رسمی عقد و عروسی !
به درک !
قبل از من سام به احترام پدرم برخاست و بعدش هم من !
پدر هم قبل از من با سام دست داد و بهش تبریک گفت و سپس مقابل من قرار گرفت چشماش برقی زد ولی برخلاف تصورم یا شاید هم آرزوم ...منو نبوسید و فقط باهام دست داد و برام آرزوی خوشبختی کرد!
ملکه ی صحنه ها (آذین ) هم با اون کفش پونزده سانتی با زحمت فراوون و باناز و ادای حاصل از تصور زیبایی محسور کننده اش بالاخره با حضورش مفتخرمون کرد و سعادت دیدارش رو نصیبمون !
به سردی با من دست و داد و گفت :
_تبریک می گم !
ولی در عوض ، دست سام رو گرفت و تو دستش نگه داشت و رو به پدرم گفت :
_مهرداد ! ما باید به داشتن دامادی به این جذابیت به خودمون ببالیم !
شما برو ببــــــال !
ولی در کمال حیرت پدرم نگاهی ستایشگر به من انداخت و گفت :
_ البته ! اما من هم تا امروز نمی دونستم دختری به این زیبایی دارم !
تعریف پدر مثل گوشت به تنم چسبید !
و تو دلم گفتم : پدر کاش زودتر نگام می کردی ! بیشتر نگام می کردی ، تا می فهمیدی دخترت خیلی تنها بود !
و بغضی وحشتناک به گلویم چنگ زد !
و این مزخرف ترین چیزی بود که می تونست تو این موقعیت برام اتفاق بیفته !
به خودم گفتم :
_ تو که یه عمره نزاشتی دردتو کسی بفهمه و همه حسرت شادی نداشتتو داشتن الانم نزار کسی بفهمه چی کشیدی !
و به این ترتیب به خودم مسلط شدم .
عاقد با دفتر و دستک مخصوص خودش وارد شد و در جایگاهی نزدیک ما جلوس کرد.
نیازی نبود که روی سر ما پارچه بگیرن چون جایگاه عروس و داماد مجهز بود فقط جمعیت قندسابان پشت سر ما ایستادن و قبل از همه هم الی قند رو می سایید.
اولین و دومین بار با جواب الی که عروس خانوم رفته گل بچینه و رفته گلاب بیاره پاسخ داده شد.
سام سرش پایین بود ولی چون مقابلمون آینه ی بزرگی بود می تونستم ببینمش !
احساس کردم داره زیر لب چیزی زمزمه می کنه اما نفهمیدم چی ؟!
بار سوم سارا گفت :
_عروس زیرلفظی می خواد !
و همزمان مادر سام سرویس برلیان مقابلم گذاشت.
و چون من معطل کردم عاقد پرسید :
_عروس خانوم زیر لفظی ام که گرفتن ! وکیلم ؟؟
سام بی صبرانه منتظر جوابم بود .
_با اجازه از پدرم و مادر مرحومم بله !
و همزمان با پدرم چشم تو چشم شدیم.
نه تنها پدرم که همه ی جمع متاثر شدند !
ولی خدایی مردم تا اشکم نریزه !
سام دستم رو تو دستش گرفت و در مقابل سوال عاقد گفت :
_با اجازه ی پدر و مادرم و سایر بزرگترای جمع بله !
و صدای دست و مبارک باشه ها بلند شد.
یعنی اینقدر که اینجا امضا دادم تو کنکور تست نزدم !!
الی خم شد و زیر گوشم گفت :
_ندیدی وقتی گفتی مادر مرحومم آذین چه جوری می خواست خرخرتو بجوه !
_غلط کرد ! حتما انتظار داشت بگم : با اجازه ی آذین عزیز دلم ،نامادری مهربانم !
_آره تحفه خانوم !
بعد از اینکه حلقه هامون رو دست هم کردیم سام زیر گوشم گفت :
_مرسی !
_به خاطر ؟؟
تو چشام صاف نگاه کرد و گفت :
_اینکه با من ازدواج کردی ! الان شما همسر بنده ایـــــــا !
_بعدا باهات نقدی حساب می کنم !
و خندیدم ! آخه واقعا خنده ام گرفته بود !
از من تشکر می کرد که باهاش ازدواج کردم !
هه ! من الان اگه سام نبود معلوم نبود داشتم دقیقا چه غلطی می کردم ! تازه ازم تشکرم می کنه !
مراسم عسل خورون هم انجام شد و من انگشت سام رو گاز ناجوانمردانه ی تیزی گرفتم ولی سام چیزی نگفت و فقط یکم چشاشو جمع کرد و در آخر هم اون انگشتی که در دهن من بود رو تو دهن خودش کرد و مثلا نوچی اش رو گرفت .
و تازه مراسم کادو آغاز شد .
پدرم دو تا ساعت ست رولکس به من و سام هدیه داد .
پدر سام کلید یه خونه و مادرش یه جفت ساعت طلا بهمون داد.
سختیتون ندم یه ساعت فشرده هدیه گرفتیم و هی الی زیر گوشم نق می زد:
_ خدا شانس بده ! ای نمیری با این بخت بلندت ! کوفتت بشه !
سارا هم تند تند کمک سمانه و مادر می کرد و کادوها رو جمع و جور می کردن .
بعد از اتمام مراسم عقد ، با اشاره ی فیلمبردار به سمت سالن مراسم جشن رفتیم.
صدای گروه موزیک از دور شنیده می شد و منو که حسابی خسته شده بودم سرحال آورد !
یه عکس خیلی بزرگ دو نفره از ما ، در ابتدای ورود به سالن چشم رو خیره می کرد !
من که خیلی از استایل خودم خوشم اومد ولی سام واقعا، فوق العاده شده بود!
من موندم اینا کی اینو ظاهر کردن آوردن ؟؟؟!!!
گروه موزیک ورودمون رو اعلام کرد و با استقبال فراوون و موزیک شادی وارد شدیم .
همه ایستاده بودند و با چشمانی کنجکاو و بعضا مشتاق یا حسود به ما خیره بودن !
سام با ژست خاصی منو به سمت جایگاه ویژه عروس و داماد هدایت کرد و خودش لباسم رو روی صندلی مرتب کرد.
چند لحظه بعد ، سن رقص پر از زن و مرد و دختر و پسر شد.
زیر پامون آکواریومی پر از ماهیهای کوچیک و بزرگ بود .
من که مهمون خاصی نداشتم ولی سام مدام از دور برای کسایی که عرض ادب می کردن سر تکون می داد.
سارا و الی و سعید هم به جمع رقصنده ها اضافه شدند.
سام سرش رو خم کرد کنار گوشم و من به تصور اینکه می خواد چیزی بگه کمی خودمو نزدیک کردم ولی وقتی که گوشم رو گاز گرفت ، جا خوردم و سعی کردم میمیک صورتم تغییر نکنه !
و صداش به گوشم رسید :
_انگشت گاز می گیری ؟!!
_تلافی می کنی ؟
_ نه فقط منم هوس کردم همین !
_ولی من تلافی می کنم !
_از خدامه !
و با اخم به سام که با شیطنت نگام میکرد گفتم :
_این دختر فامیلتون گردنش فلج شد از بس سر خم كرد و سلام کرد و ندیدیش !
_حالا چرا اخم کردی ؟ نکنه حسودیت شده ؟؟
_من ؟ عمرا !!
_پس وا کن اون اخماتو که جذاب تر می شی همینجا مجبور می شم حجب و حیا رو کنار بزارما!

سهیلا بازدید : 1914 شنبه 02 شهريور 1392 زمان : 20:19 نظرات ()