close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من4
loading...

رمان شاپ

دوباره به سالن برگشتم ، مادر سام بهم اشاره كرد كه صندلي كنارش بنشينم . همينكار رو كردم . با حض وافري نگاهم كرد و با لبخندي كه مثل سام چال گونه هاشو به نمايش مي گذاشت گفت : _هميشه آرزو داشتم يه عروس خوشگل و خانوم داشته باشم ،البته اين آرزوي هر مادريه كه پسر داره ، ولي من خيلي بيشتر از بقيه مادرا مصر بودم . اما سام هيچ وقت زير بار نمي رفت و هر جا واسه خواستگاري قرار مي گذاشتم يه جوري كنسلش مي كرد . بهونه مي آورد و شعاراي خاص خودشو مي آورد. آخرش هم كه ديگه خونه شو از ما جدا كرد ، ديگه كاملا نا اميد…

پروای بی پروای من4


دوباره به سالن برگشتم ، مادر سام بهم اشاره كرد كه صندلي كنارش بنشينم .
همينكار رو كردم . با حض وافري نگاهم كرد و با لبخندي كه مثل سام چال گونه هاشو به نمايش مي گذاشت گفت :
_هميشه آرزو داشتم يه عروس خوشگل و خانوم داشته باشم ،البته اين آرزوي هر مادريه كه پسر داره ، ولي من خيلي بيشتر از بقيه مادرا مصر بودم .
اما سام هيچ وقت زير بار نمي رفت و هر جا واسه خواستگاري قرار مي گذاشتم يه جوري كنسلش مي كرد .
بهونه مي آورد و شعاراي خاص خودشو مي آورد.
آخرش هم كه ديگه خونه شو از ما جدا كرد ، ديگه كاملا نا اميد شده بودم كه يكي دوهفته پيش بهم گفت دختر مورد علاقه ش بالاخره قبولش كرده و تونسته ازش جواب مثبت رو بگيره!
خيلي خوشحال شدم كه بالاخره خدا دعاهامو مستجاب كرد تا اينكه امشب ديدمت و منم عاشقت شدم عزيزم .
سرم رو پايين انداختم ، واي خدا اينا چقدر با محبتن !
سام رو بگو ! به خانوادش گفته كه من بالاخره بهش جواب مثبت دادم و قبولش كردم ! فكر كن ! من كه از خدام بود ! چه گزينه اي بهتر از سام تو زندگيم داشتم مگه !؟
مي دونم واسه اينكه من رو پيش خانواده اش بالا ببره اين چيزا رو گفته !
سمانه هم به كنارمون اومد و مادرش ادامه داد :
_از لحظه اي كه ديدمت مهرت به دلم نشست و از همين امشب ،براي من ،با سمانه ام هيچ فرقي نداري !
_ممنون از لطفتون !منم اميدوارم كه دختر خوبي براتون باشم !
سمانه گفت :
_پروا جون ! همه ي فاميل و دوست و آشناهامون به ما مي گفتن شما مي خوايد كيو واسه سام بگيريد كه بهش بياد ؟ وقتي ببيننت حرفشونو پس مي گيرن !
_مرسي عزيزم ! من واقعا لايق اينهمه تعريف نيستم .
در همين لحظه آذين كه گويا تو آشپزخونه بود به سالن اومد و تعارف كرد كه بفرماييد شام آماده ست!
و من فقط تو اين فكر بودم كه واقعا كارم درسته يا نه !؟ خانواده ي سام خيلي خوبن ! آيا من عروس خوبي براشون خواهم بود ؟ من تا همين لحظه اصلا جدي به قضيه نگاه نكرده بودم ! فكر كردم خيلي ساده تر از اين حرفاست !
ولي الان به صورت ناگهاني دچار حس عذاب وجدان شدم !
در حاليكه به سمت ميز مي رفتيم سام اومد كنارم و آروم گفت :
_نمي گي من حوصلم سر مي ره !؟ چرا همش پيش اين و اون مي شيني !؟ سر ميز بغل خودم مي شينيا !
و بدين ترتيب فقط و فقط به حرمت مهمون بودنش كنارش نشستم (آره جون عمم )
تازه چشمم به ميز افتاد .
الحق و الانصاف چه ميزي چيده بودن ! آدم حض مي كرد !
اصن فكرشم نمي كردم اينقدر سنگ تموم بگذارن !
دفعه ي قبل (خواستگاري بهزاد ) هم شام مفصلي بود ولي اينبار خيلي مفصل تر !
ديدن اون بار نشد و همچنان وردلشونم ايندفعه اينجوري تركوندن كه ديگه حرف توش نباشه و طرف رو حساب رودربايستي هم شده ، منو به كنيزي قبول كنه !
چه كوچك مغزند اين خانواده ي من !
آذين گاه و بي گاه به سام زل مي زد .
از فرم نگاه كردنش بدم مي يومد . نگاهش معمولي يا مثلا از سر كنجكاوي نبود ! يه نگاه خاص كه نمي تونم تعريفي براش بيارم.
گوشه ي لبمو گاز گرفتم و تو دلم گفتم :
پروا چرت و پرت سر هم نكن ! آذين اهل اين حرفا نيست !
وقتي شام سرو شد ، سام ازم خواست كه روشويي رو نشونش بدم .
تو راهرو كه تنها شديم گفت :
_چه پدر زن خوش تيپ و جذابي دارم !
ابرويي بالا انداختم و جواب دادم :
_ما طايفه تن ، خوش تيپ و جذابيم !
_و البته متواضـــــع !
_دقيقا !
مهمونها تا ساعت يازده و نيم موندند و با مشايعت ما سه نفر كه تا دم درب همراهيشون كرديم ، رفتن.
سام سوار ماشن خودش شد و پدر و مادرش به همراه سمانه ، سوار بنز لوكس پدرش شدند و بعد از بوق خدافظي مارو ترك كردند.
به وضوح تعجب رو تو صورت پدر و حسادت رو تو صورت آذين مي ديدم !
شايد توقع نداشتند ، خانواده اي كه از نظر مالي پدر رو قورت مي دادن ، به خواستگاري من بيان !
منم راضي بودم به شدت !
ولي به جون خودم نه به خاطر اينكه فهميدم وضع ماليشون اينقدر خوبه !
از پول بدم نمي ياد ولي اول به خاطر اينكه خانواده ي خوبي دارن و دوم به خاطر اينكه آذين داشت از حسودي خفه مي شد !




بعد از اینکه مهمونا رفتن ، پدرم گفت :
_خیلی خانواده ی خوب ومتشخصی هستن ، با توجه به موقعیت مالیشون یه جور رفتار می کردن که انگار سالهاست همدیگرو می شناسیم .
آذین یه ابروشو بالا داد و گفت :
_اولا ما هم بدبخت و بیچاره نیستیم و اندازه ی خودمون داریم ، دوما این برخورد اولشون بود ، مردم رو نمی شه تو یه برخورد شناخت ! به نظر من که کمی زبون بازند !
پدر به جای اینکه بگه دهنتو بببند ، دست انداخت گردنش و گفت :
_عزیزم تو دیگه خیلی منفی باف شدی ! آینده ی پروا تو این خانواده روشنه !
به حالت مسخره ای به آذین نگاه کردم و پوزخندی زدم که بفهمه نظرش یه اپسیلون هم برام ارزش نداره !
به اتاقم رفتم و تا وارد شدم سارا گفت :
_زود باش آماده شو منو برسون ، خیلی دیرم شده !
_بودیـــــــن حالا !
_نه به مامانم گفتم شب برمی گردم !
_بزار زنگ بزنم به مامانت راضیش کنم اینجا بمونی !
_نه باشه واسه بعد !
_به درک! الی تو هم می خوای رفع زحمت کنی یا بمونی ؟
الی عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و در حالیکه سرش رو تکون می داد گفت :
_واقعا حیف این سام با این همه آقایی ! موندم با این دو متر و نیم زبون تو می خواد چه گلی به سرش بگیره !
_گل رس !
سارا مانتو ام رو به دستم داد و گفت :
_زود باش دیگه ! دختر خالم اومده از بعد از ظهر تنهاست !
_حالا چه فامیل دوست شدی ! خب می خواستی فضولی نکنی و بمونی پیشش !
ماشین رو دو روز پیش خود سام برام آورده بود ! و الحق چه خوب هم صافکاری نقاشی شده بود ! بدون موج رنگ !
سه تایی سوار شدیم و سارا رو رسوندم دم خونه .
وقتی داشت پیاده می شد تو چشام نگاه کرد و گفت :
_دوست نداشتم حالا حالاها هیچ کدوممون از هم جدا بشیم ! ولی همین که می دونم تو خوشبخت می شی برام کافیه !
دستشو گرفتم تو دستم و گفتم :
_مطمئن باش که ذره ای تو دوستیمون خلل وارد نمی شه ! تا حالا هم بهت ثابت کردم که وقتی حرف می زنم رو حرفم می ایستم !
سارا گونمو بوسید و الی گفت :
_خدا شانس بده ! هم شوهر دار شد هم عزیز ! یکی نیست مارو یه ماچی بکنه !
سارا الی رو هم بوسید و رفت .
به الی گفتم :
_پایه ای یه چرخ بزنیم ، یه بستنی هم بخوریم ؟ بعد برسونمت ؟
_پایتم !
از اولین ورودی انداختم تو بزرگراه و موزیک روشن کردم . بماند که چقدر با الی بحث کردیم که چه آهنگی بزاریم !
نیم ساعتی چرخ زدیم و به یه پارک لب اتوبان رسیدیم که از ازدحام پر بود .
نزدیک یه خانواده که بساطشون رو رو چمن پهن کرده بودن رو نیمکت نشستیم .
الی در حالیکه متعجب به جمعیت نگاه می کرد گفت :
_ چه خبره اینجا !
_خب شب تعطیلیه ها ! فکر کردی همه مثل خانواده های ما ساعت 11 جیش ، بوس ، لالان ؟؟
بوی بلال بدجور آدمو تحریک می کرد به الی گفتم :
_ بلال می خوری ؟
_مفت باشه ، کوفت باشه !
_حقا که مفت خوریا !
و دو تا بلال شیر گرفتم و دوباره پیش الی برگشتم .
الی با ولع به بلالش گازی زد و گفت :
_ به نظرت زندگی با یه مرد تا این حد جذاب ، سخت نیست ؟
بدون فکر گفتم : نه !
_ولی هست !
_نیست چون من آدم حساس و حسودی نیستم ! اون آزاده هر جور دوست داره بگرده و با هر کی حال می کنه بپره !
الی با چشای گشاد شده منو نگاه کرد و گفت :
_می فهمی داری چی می گی پروا ؟
_آره ! سام قبل از اینکه بخواد با من ازدواج کنه ، مسلما هزار تا دوست دختر داشته ، من حق ندارم یه دفعه محدودش کنم ! بعدشم اگه من اینکارو کنم ، اونم می خواد به من گیر بده که اصلا حوصلشو ندارم ! تو که منو می شناسی .
هر وقت دوست داشتم رفتم اومدم ، کسی نبوده سوال جوابم کنه ، دیگه عادت کردم به این سیستم ! خلافی هم ندارم تهش چند نخ سیگار دود کردن و دور دور تو خیابون ! بعضی وقتا هم با دوستام یه دور همی !
اگه من رو روابط سام حساسیت نشون بدم ، اونم همینکارو می کنه ! اونوقت کلاهمون می ره تو هم ! حالا فهمیدی منظورمو ؟
الی با اخم گفت :
_نفهمیدم ! یعنی منظورت اینه که سام حق نداره به تو بگه کجا برو کجا نرو ؟
_دقیقا !
_دقیقا و زهر مار ! مگه شهر هرته ! مگه قراره سام هم مثل بابات بی خیال و بی اهمیت به تو باشه !؟ اصلا تو خودت نباید اینو بخوای ! این یعنی اینکه تو زندگیه هم ،نقش هویج رو داشته باشین ! مگه می شه عین الانت سرتو بندازی پایین از خونه بزنی بیرون ، هر وقتم برگشتی برگشتی ! انگار نه انگار ! ؟؟ روانی هستی تو به خدا !
_ ما با هم توافق کردیم که به مسائل شخصی هم کاری نداشته باشیم !
الی بلالش رو خورده نخورده ، پرت کرد تو سطل و با حالت مشکوکی گفت :
_یعنی دقیقا همین کلمات رو با هم توافق کردین ؟؟
_همین همین که نه ! ولی من بهش گفتم که خیلی برنامه واسه آیندم دارم و دوست ندارم ازدواجمون مانع اجراشون بشه ، اونم گفت مشکلی ندارم !
الی می خواست بزنه تو سرم که دستش رو تو هوا گرفتم و گفتم :
_هـــــــو ! چته ؟
_بی شعور ! آخه کجای این حرف معنی اون حرف رو می ده ؟ الکی دلتو صابون نزن که این پسری که من امشب دیدم ، یه لحظه چشم ازت برنمی داشت ، همچین آدمت کنه که به حرفای امشبت بخندی !
_بی خود !
_حالا می بینیم !
_سام خیلی پسر منطقی و روشن فکریه !
_هه هه ! خواب دیدی خیر باشه ! منطقیه که هست ! سیب زمینی که نیست ! زن غیرت داره چه برسه به مرد ! حالا تو بی احساس و بی شعوری ، یه بحث دیگه ست ! یعنی واقعا سام با کس دیگه بپره واسه تو مهم نیست ؟
_نـه!
_نه و زهر مار ! نه و مرض ! به خدا تو مشکل داری ! یه مشاوره درمانی برو !
_یه جور حرف می زنی انگار خودت چقدر تجربه ی زندگی داری !
_من تجربه ندارم ولی دور وبریامو دیدم ! تقصیری نداریا ! هیچ فامیلی که ندارین ، همه اطرافیانتم که برگ چغندرن ! یعنی بود و نبودشون اصلا احساس نمی شه ! ولی لطفا انتظار نداشته باش سام بایسته عین یه آدم بیغ به کارای تو نگاه کنه !
تو تموم مدتی که نشسته بودیم الی یه ریز دلیل آورد که من اشتباه می کنم و باید طرز فکرمو تغییر بدم و من به این فکر می کردم که همه ی اینا مال یه ازدواج عاشقانه ست !
نه سام که واسه از دست ندادن خانوادش و موقعیت و کار و ثروتش یا من که به خاطر فرار از بهزاد و دانمارک وآذین داشتیم تن به این ازدواج می دادیم !


برای اینکه دیگه بحث رو ادامه نده گفتم :
_پاشو بریم برسونمت دیر شد !
_کجــــــــا ؟ هنوز بستنی برام نخریدی !
_بیا بریم تو راه می گیرم ! ماشاالله دهن داریا !
دو تا چهارراه پایین تر از خونمون ، یه بستنی فروشی بود که همیشه سرش شلوغ بود .
با آقا مسعود (بستنی فروش) حال و احوال کردم و دوتا بستنی میوه ای سفارش دادم .
دو تا پسر همون کنار ایستاده بودن و بستنی می خوردن و از همون اول شروع کردن به نیگا نیگا.
محلشون ندادم و بستنیامونو گرفتم و رفتم تو ماشین که بخوریمشون.
همونطور که بستنی می خوردیم متوجه شدیم که ماشین اون دو تا پسره ، دقیقا کناره ماشین من پارکه .
اومدن تو ماشین ولی حرکت نکردن و مدام اشاره می کردن .
الی سریع بستنیشو تموم کرد و گفت :
_بدو بریم ، دیر وقته ! اینام که گیر دادن !
به محض اینکه ماشین رو حرکت دادم اونام حرکت کردن و دنبالمون افتادن .
الی با نگرانی به عقب نگاهی کرد و گفت :
_پروا این دارن دنبالمون می یان !
_خب بیان ! ترس نداره که !
_می دونی ساعت چنده ؟
_مهم نیست ! تا با منی از هیچی نترس !
پسره هی می خواست سبقت بگیره و بیاد کنار ماشین ولی من هر جوری بود نمیگذاشتم .
اونام دست بردار نبودن و مدام چراغ می دادن و از تو آینه اشاره می کردن که بایستیم !
نور بالا زدم که دیدشون کور بشه و با سرعت زیادی رفتم در خونه ی الناز و گفتم :
_سریع پیاده شو !
_آخه تو تنهایی !
_بدو الی حواسم هست !
به سمت خونمون حرکت کردم و اونا همچنان در تعقیبم بودن.
یکدفعه موبایلم زنگ خورد . بدون اینکه به شماره نگاهی بکنم جواب دادم :
_بله ؟
صدای سرحال سام تو گوشم پیچید :
_سلام ، عروس کوچولو چطوره ؟
_خوبم تو چطوری ؟
متاسفانه تمرکزم بهم ریخت و پسره بالاخره تونست بیاد کنار ماشین و بلند بلند می گفت :
_ بابا بزن کنار کاریت ندارم ! می خوام شمارمو بهت بدم ! یه دیقه وایسا دیگه !
شیشه رو بالا دادم و دوباره یه سرعتم افزودم و جلو افتادم .
سام با صدای بهت زده ای گفت :
_این صدای کی بود ؟؟؟؟ تو کجایـــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟
_بیرون !
یهو ولومش رفت بالا :
_بیـــــــــرون ؟؟؟؟؟ کجا یعنی ؟؟
_اومدم بچه ها رو برسونم !
_این وقـــــــــــت شب ؟؟؟؟ اومدی بچه ها رو برسونی ؟؟ آژانس نداره مگه دم خونتون ؟؟؟!!
_تا وقتی من ماشین دارم آژانس معنی نداره !
_ساعتو نگاه کردی اصلا ؟ الان اون صدای کی بود ؟
_ یه پسره !
_نه بابا ! من فکر کردم صدای دختر بود ! !! مزاحمت شده ؟؟
با ریموت در حیاط رو زدم و گفتم :
_نه بابا سوسکش کردم !
و همونطوری که وارد حیاط می شدم از تو آینه واسه راننده شکلک درآوردم .
سام با عصبانیت گفت :
_الان کجایی دقیقا ؟؟
ماشینو خاموش کردم و گفتم :
_دقیقا تو پارکینگ منزل پدر بزرگوارم !
با صدا نفسشو فوت کرد و گفت :
_واسه چی به من زنگ نزدی ؟
_برا چی باید بهت زنگ می زدم ؟
_می یومدم باهم می رسوندیمشون!
_خب واسه چی باید تو رو زحمت می دادم ؟ هم ماشین بود هم راننده !
_پروا !! یعنی چی ؟ من به خاطر این که دیروقته دارم میگم !
_خب دیر وقت باشه ما سه نفر بودیم !
با بی حوصلگی گفت :
_الان موقع برگشت چند نفر بودی اونوقت ؟
_خب ! من عادت دارم !
_اتفاق یه بار می افته ! الان اینا که مزاحمت شده بودن رفتن ؟
_ آره بابا ! فکر کردی همه مثل خودت بلدن از دیوار بپرن !؟
و خندیدم !
سام ولی چیزی نگفت که گفتم :
_ الـــــــــــو ؟؟؟ قطع کردی ؟
_نه !
_پس چرا حرف نمی زنی ؟؟
_الان اینقدر عصبانیم که حرفم نمی یاد !
_چرا عصبانی ؟
_یکم فکر کن می فهمی خودت !
_امممم ! فکر کردم ! نفهمیدم ! می شه خودت بگی !
_شب به خیر !
و تماس رو قطع کرد .
چند ثانیه به گوشیم نگاه کردم .
معلوم نیست پسره چشه !
یعد اداشو در آوردم ! الان عصبانیم حرفم نمی یاد !
شونه مو بالا انداختم و بلند گفتم :
_حرفت نمی یاد واسه چی می زنگی به من آخه !؟؟؟ خدا شفات بده !!



فصل نهم


کتابهامو برداشتم و تو کتابخونه گذاشتم.
عصر جمعه بود و مثل همیشه دلگیر !
از صبح تا بعد از ظهر داشتم تست می زدم . البته نه یکسره ولی خیلی خسته شده بودم.
از سارا و الی هم هیچ خبری نبود.
سارا که حتما با دختر خالش سرگرم بود و الی هم معلوم نبود کدوم گوریه ؟!
سام هم از صبح نه زنگی نه اس ام اسی !
کلافه بودم . تو آینه به چشام نگاه کردم .
موهام آشفته بود ولی حوصله نداشتم جمعشون کنم .
به عادت همیشگی بلند گفتم :
_پروا خانوم ! می بینی ؟ یه روز که کسلی یه نفر نیست بگه حالت چطوره !!
ناگهان صدای گوشیم بلند شد .
همونطور که به سمت گوشیم شیرجه می زدم گفتم :
_خدایا ببین چقدر خوار شدم که با صدای زنگ گوشیم ذوق مرگ می شم !
شماره ی سام بود سعی کردم ذوق زدگیمو پنهان کنم و گفتم :
_الو ؟
_سلام
_سلام
_کجایی ؟
_خونه
_پس تا ده دقیقه دیگه دم در باش .
تا اومدم بگم کجا ؟؟ با یه خدافظ سرسری ، تماس رو قطع کرده بود.
اینقدر از سورپرایزش خوشحال شدم که به قطع کردن ناگهانیش فکر نکردم و سعی کردم زیر سبیلی ردش کنم وگرنه وقت دیگه ای بود ، دهنش رو صاف می نمودم !
ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، کلی حال کردم از اینکه دارم می رم بیرون ، حالا هر جا ، دیدین عصر جمعه آدم گریش می گیره !؟ حالا فکر کن بیکار تو خونه هم نشسته باشی !
سریع چشامو خط کشیدم و کمی رژ گونه و رژ زدم تا یکم رنگ و رو بگیرم .
مانتوی کوتاه صدری با جین و شال مشکی پوشیدم و یکمم عطر زدم و رفتم دم در.
سام همون لحظه رسید و جلوی پام ترمز زد .
سوار شدم و سرحال گفتم :
_ شلام شلام
نگاه کوتاهی بهم انداخت و ماشین رو حرکت داد و گفت :
_سلام !
احساس کردم ناراحته ، اصلاح می کنم احساس کردم از من ناراحت و دلخوره !
پرسیم :
_چه خبر !
_تقریبا هیچی
_من که از صبح تنها بودم و داشتم تست می زدم .
_ تنها بودی ؟ پدرت و آذین کجا بودن ؟
_رفتن خونه دوست آذین !
_من نمی دونستم تنهایی وگرنه زودتر می یومدم دنبالت !
_خب یه زنگ می زدی !
نگاه معناداری بهم کرد و هیچی نگفت .
منم سعی کردم دیگه ساکت بشینم و عین گاگولا هی حرف نزنم !
ولی وقتی نزدیکای در بند شدیم ، دوباره نیش بسته ام باز شد و با ذوق این ور اونورو نگاه کردم .
دوست داشتم تو فضای آزاد باشم زیر سقف آسمون .
مخصوصا وقتی هوای خنک به کله ام خورد که دیگه واویلا شد .
در کنار هم شروع به قدم زدن کردیم و اولین بساط آلوچه و لواشک فروشی که دیدم دستامو به هم کوبیدم و گفتم :
_ وای آخ جون لواشک !
و درجا دهنم آب افتاد.
نمی تونستم ثانیه ای نگاهمو از قرمزی آلوها منحرف کنم . سام آروم به کمرم دستی زد و با لبخند گفت :
_قيافشو خدايا ! چشات داره قورتشون می ده! بیا بریم برات بخرم .
و به سمت بساط هدایتم کرد و گفت :
_هر چی می خوای بخر ، فقط زیاده روی نکن ! که پر از رنگ مصنوعی و میکروبه !
با وجد گفتم :
_بعضی وقتا میکروب واسه بدن لازمه !
سه مدل لواشک وآلو گرفتم و از همون لحظه شروع به خوردن کردم .
اینقدر ترش بود که قیافم موقع خوردنش جمع می شد ولی دست بردار نبودم .
سام مرتب به قیافم نگاه می کرد و با خنده می گفت :
_مجبوری !؟؟؟؟
_آره واقعا نمی تونم ازش بگذرم.
همونطور که بالا می رفتیم اینقدر خوردم که دلم به ضعف افتاد .
دستام قرمز شده بود یاد مداد گلی افتادم که همیشه دستامونو سرخ می کرد.
سام کیسه ی آلو رو از دستم گرفت و به گوشه ای پرت کرد و با اخم گفت :
_بسه دیگه ! من جای تو دلم به ضعف افتاد !
با اعتراض گفتم :
_داشتم می خوردمـــا !
سام هم با همون حالت گفت :
_ می گم بسه دیگه ! ضرر داره ، بگو چشم !
و به صورتم نگاه کرد و یه دفعه پقی زد زیر خنده !
با عصبانیت گفتم :
_ می شه بگی به چی می خندی ؟؟
در حالیکه هنوز می خندید جواب داد :
_لبات سرخ سرخ شده ، عین دخترای قاجار که سرخاب سفیداب می کردن !
و با این حرف منم زدم زیر خنده ، حتما زبون و دندونامم قرمز شده بود.
ولی مهم این بود که از خوردنشون لذت بردم !
نزدیک یه باغچه رسیدیم که جیگر می فروخت .
سام گفت :
_ جیگر می خوری ؟
_من که دلم داره ضعف می ره ! از خدامه !
سام دوباره اخماشو کشید تو هم و گفت :
_بایدم ضعف بره ! اونهمه لواشکی که تو خوردی ، ضعفم داره دیگه !
و دوباره دستش رو پشتم گذاشت و به داخل مغازه هدایتم کرد.
کوچیک بود ولی خیلی عالی دکور شده بود. یه فضای سنتی پر از تابلو های قدیمی و وسایل قدیمی .
محو تماشا بودم که سام سفاارشات لازم رو داد و رو به من که غرق دکور مغازه بودم گفت :
_کجـــــــــایی ؟؟
_دوره ی ناصرالدین شاه قاجار !
_اونجا چیکار می کنی ؟
_دارم واسه آقا ناصر قلیون چاق می کنم .
و خندیدم !
سام در حالیکه روی تخت می نشست اشاره کرد کنارش بنشینم اما من همچنان در حال فضولی و وارسی مغازه بودم و یه تسبیح بزرگ بدجور درگیرم کرده بود !
صاحب مغازه سینی به دست اومد که پریدم جلوش و با لبخند گشاد گفتم :
_وای آقا ! دکور مغازتون عالیه !
و سینی رو از دستش گرفتم .
دوباره ادامه دادم :
_این تسبیحا ، قلیونای خوشگل ، تابلوها واقعا معرکه اند ! از کجا می شه اینا رو پیدا کرد ؟
صاحب مغازه که از این همه ذوق زدگی من خوشحال شده بود بادی به غبغب انداخت و گفت :
_من آشناشو دارم ، هر وقت خواستین می برمتون پیشش هر چی دوست دارید بردارید.
با خوشحالی گفتم :
_واقعــــــــــــا ؟؟؟
مرد که از شوق بی حد من جو زده شده بود دست برد یکی از تسبیحارو از دیوار برداشت و به سمتم گرفت و با لبخند گفت :
_فعلا اینو داشته باشین تا بعدا ببرمتون به منبعش !
_ نه ممنون ، همین که منو ببرید اونجا لطف بزرگی می کنید .
ولی دوباره اون مرد اصرار کرد .
در حال تعارف بودیم که صدای بلند سام ما رو به خودمون آورد :
_پروا ! غذا سرد شد !
خیلی محکم و جدی و با اخمای تو هم نگام می کرد .



تازه متوجه شدم كه سيني غذا (جيگر و نون و مخلفات ) تو دستمه .خلاصه بعد از نه ي من و آره ي مرده ، مرد تسبيح رو انداخت رو دستم و من ناچار تشكر كردم و به سمت سام رفتم.
احساس كردم سام رنگش به قرمزي مي زنه .
سيني رو روي تخت گذاشتم و خودم هم نشستم و بدون توجه به سام كه با خشم نگام مي كرد ، شروع به لقمه گرفتن واسه خودم شدم.
ولي سام دست به غذا نزد و عوضش گفت :
_ نمي دونستم اينقدر به عتيقه جات علاقه داري !
با بي خيالي گفتم :
_آره خيلي علاقه دارم !
_يكي از وارد كننده هاش دوست صميمي منه !
با تعجب گفتم :
_جــــــــــــــدا" !؟؟؟
با لحن من جواب داد :
_جدا" !
_حالا چرا اينقدر عصباني تشريف دارين شما ؟
_واقعا نمي دوني ؟
_نـــــه !
سرشو انداخت پايين و چند لحظه مكث كرد .
دوباره سرشو بلند كرد و آرومتر از قبل گفت :
_خوب نيست يه خانوم ، با مردا تا اين حد خوش و بش كنه ! اونم مردي كه سرش به تنش نمي ارزه !
منظورم اين نيست كه كلا باهاشون حرف نزني ، مي گم اول طرفت رو بشناس بعد واسش ذوق در كن و باهاش گرم بگير !!
مرداي اطرافت اينقدري كه تو فكر مي كني با جنبه نيستن . سطح فرهنگ يه قشر خاصي خيلي پايين تر از اين حرفاست كه يه دختر با تيپ و قيافه ي تو حتي يه نگاه بهشون بكنه ، چه برسه به اين فرم گرم گرفتن !!
اون روزم اون مرتيكه ، صافكاره رو مي گم ، از اينكه باهاش حرف زده بودي همينجوري عين اين يارو خرذوق شده بود !
تازه فهميدم اون روزم واسه همين موضوع اخماش تو هم بود ،واي يادشم نمي ره !
حوصله ي بحث كردن نداشتم ، چون اينقدر جدي شده بود كه بحث كردن چيزي جز دلخوري نداشت .
واسه همين يه لقمه براش درست كردم و گرفتم جلوش و گفتم :
_حالا اخماتو واكن . چشم از اين به بعد ازم سوالم پرسيدن حواله مي دمشون به تو ، خوبه ؟
همينجوري كه لقمشو از دستم مي گرفت گفت :
_ فكر نمي كردم بلد باشي چشم بگي !
خودمو لوس كردم و گفتم :
_ااااا ! من كه دخمل خوبي ام بابا !
سام در جا اخماش باز شد و خنديد.
غذامونو كه خورديم گفتم :
_من دلم قليون و چايي نبات هم مي خواد تازشـــــــم !
_باشه ولي اينجا نه !
بعد تسبيح رو از كنارم برداشت و با هم از مغازه بيرون رفتيم.
خيلي جدي تسبيح رو به اون مرد پس داد و حساب جيگرارو پرداخت كرد و دوباره در كنار هم راه افتاديم .
سام دستاش تو جيب شلوارش بود و بدون اينكه نگام كنه گفت :
_چند روز ديگه كنكور داري ؟
_دقيقا شنبه ي آينده !
_ببين ما خيلي كار داريم ، منظورم كارهاي مربوط به مراسم عروسيه ولي من نمي خوام به درست لطمه اي بخوره ، پس همه رو موكول مي كنم به بعد از كنكور تو .
سرم رو به نشونه ي تاييدتكون دادم و تازه يادم افتاد كه تا كمتر از يه ماه ديگه ازدواج مي كنم با پسري كه همين الان داره كنارم قدم مي زنه !
نگاش كردم ،معلوم بود اونم مثل من فكرش مشغوله .
يه باغ زيبا كه سمت راستمون بود خود نمايي مي كرد سام گفت :
_اينجا خوبه ؟
_آره فقط اين دفعه مهمون من !
سام اخمشو به هم كشيد و گفت :
_حتمــــــــــــــا" !!
_الان مسخره كردي ديگه ؟
_تو چي فكر مي كني ؟
در حاليكه وارد باغ مي شديم گفتم :
_اينكه مي خواي بگي كه تا يه مرد باهاته نبايد دست تو جيبت بكني !
_دقيقا آفرين به تو !
با تعجب نگاش كردم و گفتم :
_واقعا كه ! فكر نمي كردم توام از اين عقايد داشته باشي !
سام لبخند كجي زد و صندلي من رو جلو كشيد و خودش هم روبروي من نشست و با حوصله در حاليكه به چشام نگاه مي كرد گفت :
_اولا كه جيب من و تو نداره خانوم كوچولو ،دوما من واسه هر كسي از اين عقايد ندارم ولي اگه سمانه ، مامانم و از اين به بعد تو باشي همين قدر كه تو مي گي متحجر و قديمي فكر مي كنم . سر اين مساله با من بحثم نكن كه در رابطه با هر كسي كوتاه بيام ، برا تو يكي نمي تونم كوتاه بيام !
_چــــــــــــرا ؟؟
_چون تو قراره همسرم باشي از اين نسبت نزديك ترم داريم ؟؟ بعد من عين بز وايسم كنار ، تو بري صورتحساب رو پرداخت كني ؟
از شنيدن كلمه ي همسر يه جوري شدم و سرمو پايين انداختم .
تا پسر جووني با قلم و كاغذ سر ميز اومد و سام رو به من گفت :
_قليون با چه طعمي ؟
_دوسيب نعنا !
بعد از اينكه پسره رفت سام با دقت نگام كرد و گفت :
_ شبيه نقاشياي مينياتور شدي !
_من رو بي خيال ! اين دختره كه ميز بغلي نشسته گردنش شكست از بس خم شد تا تو رو ببينه يه ديقه برگرد كه اينقدر زحمت نكشه بنده خدا !
سام با تعجب به همون سمت كه من گفتم برگشت و دختره تا ديد سام متوجهش شده ، لبخند ژكوندي تحويل داد .
سام سريع نگاشو گرفت و با نگاهي به من گفت :
_اولش فكر كردم داري مي گي ، مي خواي گردن دختر رو بشكوني ؟
و با لب آويزون سري تكون داد .
_واسه چي همچين فكري كردي ؟ مگه چه جرمي مرتكب شده كه گردنش رو بايد بشكونم ؟!
با دقت بيشتري دختر رو برانداز كردم و گفتم :
_البته اصن در حد تو نيست خيلي ازش سري ! همون بهتر كه محلش ندادي !
سام كه انگار هضم حرفاي من براش خيلي سخت بود با حالت مشكوكي گفت :
_يعني اگر مالي بود و ازش سر نبودم بايد محلش مي دادم ؟!!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
_ خب به خودت مربوطه ولي چرا كه نه !
_سركار گذاشتي منو ، پروا ؟؟
_نه ! واسه چي اين فكر رو كردي ؟
_يعني واست مهم نيست كه من به يه دختر ديگه نگاه كنم ؟؟ يا باهاش آمار بازي كنم ؟
_ خب نه ! زندگيه خودته ! يعني اگه من به يه پسره ديگه نگاه كنم تو ناراحت مي شي ؟؟
در واكنش به اين سوالم يه جوري با غضب و سگرمه هاي توهم و فك قفل شده نگام كرد كه تازه فهميدم نبايد اينطوري سوالمو مطرح مي كردم ولي ديگه دير شده بود و تقريبا برا بار اول تو زندگيم معني جذبه رو درك كردم .
اين كه بدون اينكه دعوات كنن از ترس قلبت بيفته كف پات يعني جذبه !
شانسي كه آوردم همون لحظه قليون و ساير سفارشامون رو آوردن و من يه نفس تازه كردم.



چشمتون روز بد نبينه ! تازه فهميدم چه شكري خوردم !
بايد يه جوري گندماجرا رو جمع مي كردم واسه همين يه لبخند گل و گشاد زدم و عين آدماي ابله كه از دنيا عقبن و فاز خوشحالي دارن ، شلنگ قليون رو برداشتم و با سرخوشي گفتم :
آخ جون ! دوسيب نعنا ! خيلي وقت بود دلم مي خواست!
و شروع به كشيدن كردم .
عين منگلا اين ور اون ورو نگا مي كردم كه چشمم به سام نيفته ولي در نهايت با نفس صداداري كه به بيرون فوت كرد و به صندلي تكيه داد نگاهمون به هم تلاقي كرد.
خيره نگام مي كرد .
معمولا اين جور مواقع پچول بازي خوب جواب مي ده .
همينجوري كه نگام مي كرد دماغمو جمع كردم و تند تند پلك مي زدم .
يواش يواش ، اون لبخند كج كذايي رو صورتش نقش بست وگفت :
_دو تا چايي بريز ببينم بلدي يا فقط ازين كارا بلدي؟
_چــــــــــــشـــــــــم ! ولي فقط اينبار ! خيلي واسه من رو كاراي خانومانه حساب نكن ، آبي از من گرم نمي شه !
_شما جوابم ندي اتفاق به خصوصي نمي افته ها !
همينجوري كه چايي رو تو فنجون مي ريختم گفتم :
_آخه نمي شه مي گن دختره تو سري خوره !
_تو جواب نده ، من تضمين مي كنم كه كسي جرات نكنه اينو بگه !
ساعت حدود يازده بود كه ماشين سام جلو در خونمون توقف كرد .
دستش رو دراز كرد و گفت :
_مواظب خودت باش اگه يه موقع ديروقت بيرون كاري داشتي كافيه يه زنگ به من بزني ، لطفا تنها راه نيفت تو خيابون !
_دقت كردي اامشب همش تو فازدعوا بودي بامن ؟
ابروشو بالا داد و گفت :
من الان با تو دعوا كردم ؟
هم الان هم قبلش !
پوفي كشيد و گفت :
_اكي ! معذرت مي خوام اگه زياده روي كردم ! ولي باور كن اينا دعوا نبود گفتگو بود !
اونوقت تو به چي مي گي دعوا !؟
اون رو كه اميدوارم هيچ وقت نبيني !
تو دلم گفتم :
آميـــــــن !
ولی به جاش گفتم :
اينو يادت باشه كه منم دختر بي دست و پايي نيستم ! عين اين دختراي لوس هم دم به ساعت پدرم دنبال كارام نبوده !
هميشه خودم بودم و خودم !
از پس خودم برمي آم !
با حالتي كه بي شباهت به تمسخر نبود گفت :
_آه بلـــــــه ! يادم نبود خانم !
ديگه داشت حوصلمو سر مي برد كه با يه خدافظي سرسري از ماشين پياده شدم .
پس تا وقتي كه كليد انداختم و داخل رفتم همونجا منتظر بود و به محض اينكه داخل حياط شدم و در رو بستم صداي وحشتناك لاستيك ماشينش سكوت كوچه رو شكست .



در سالن رو باز کردم .
پدر و آذین رو کاناپه نشسته بودند و تلویزیون می دیدند.
سلام کردم که صدای سلام همزمانشون اومد.
پدر گفت :
_لباساتو که عوض کردی بیا اینجا کارت دارم.
با گفتن باشه به سمت اتاقم رفتم و به این فکر می کردم که یعنی چیکارم داره !؟
لباس راحت پوشیدم تو آینه خودمو نگاه کردم.
خنده ام گرفت هنوز لبام سرخ بود .
سام حق داشت بهم بخنده خب !
آه سام ! پسره ی قاتی ! همش این اخماش توهمه !
یادش رفته خودش چه گذشته ی پر زرق و برقی داشته حالا گیر داده به من !
چقدرم زود ناراحت می شه و به دل می گیره !
بلند گفتم :
_به درک !!
روی کاناپه روبروی پدر و آذین نشستم .
داشتند قهوه میل می نمودند . پدر پرسید :
_با سام بودی ؟
_بله
_عروسیتون کیه ؟
_بعد از کنکورم حدودا یک ماه دیگه .
_خیلی خوبه ! به نظرم سام پسر قابلیه ! حداقل تجربه ی من اینو بهم می گه !من و آذین هم می خواستیم برات تا تاریخ عروسیتون جهیزیه بخریم ولی آذین پیشنهاد داد که ما تو این موضوع دخالت نکنیم . شاید سلیقه ی ما مقبولت نباشه . به همین خاطر مبلغی رو به حسابت ریختم . اگرم کم و کسری داشتی بگو که دوباره برات واریز کنم .
به آذین نگاه کردم . مشغول تماشای سریال چرت و پرت همیشگی بود ، ولی در اصل همه ی حواسش پیش ما بود که
چی می گیم !
اینقدر ازم بدش می یاد که حتی از خریدن جهیزیه که به قول خودش ، استاد بلا منازعشه ، سرباز زد که مبادا به زحمت بیفته اونم واسه خاطر من !
درسته پدرم مبلغشو به حسابم ریخت ، ولی واقعا هر کی دوبارم منو دیده باشه می فهمه من اصلا از این چیزا سر در نمی یارم ولی راضی نشد حتی یه کمک بهم بده .
پدرم رو بگو !
با یه جمله ی ساده و زیبا همه چی رو فیصله داد !
اصلا برام مهم نبود که چقدر برام پول واریز کرده ، آروم تشکر کردم و از جا بلند شدم .
نمی دونم چرا دلم دوباره هوای مادرم رو کرد !
آخه اگه اون بود اجازه می داد پدرم باهام اینطوری رفتار کنه ؟؟
اگه اون بود خودش برام جهیزیه تهیه می کرد عین همه مادرا !
آخه من چی سر در می یارم از این چیزا ؟؟ اصلا نمی دونم چی باید بخرم !؟
آذین نامرد رو بگو !!
اصلا آذین رو وللش !
پدر رو بگو !
خیلی معمولی ازم می پرسه :
_عروسیت کیه ؟؟؟ ااااهه ! آخه آدم چی بگه به این پدر دلسوز !؟
عین یه فامیل درجه دو که به عروسی دعوته ، می خواد سر ساعت بیاد و سر ساعت اتمام مجلس با مهمونا خدافظی کنه و بای بای ! همین !
چه خانواده ی فرزند دوستی !!
سه روز به همین منوال گذشت .
هر روز علاوه بر امتحاناتم ، تست هم می زدم که از کنکورم هم عقب نمونم .
حسابی سرم گرم بود .
در حالیکه تست می زدم موبایلم زنگ خورد . شماره ی سارا بود.
_سلام !
_سلام پروا چطوری ؟
_به تو چه ؟
_بی ادب !
_نیست تو این دو سه روزه خیلی حالم رو پرسیدی انتظار ادب هم داری ؟؟
_دختر خالم اینجا بود نمی تونستم تنهاش بزارم که !
_حالا رفت ؟
_آره صبح !
_خدارو شکر ! می گم یاد من کردی نگو تنها شدی !
_بی نزاکت و زبون تلخی !
_خفه بابا !
_سام چطوره ؟
_فکر کنم خوبه !
_چرا فکر می کنی ؟ مگه ازش خبر نداری ؟
_بی خبرم نیستم ، خودش یکی دوباری زنگیده حالمو پرسیده ، آخرین بار که حالش خوب بود!
_خیلی بی ذوقی به خدا پروا !
_بی خیال علی ذوقی !
_ واقعا که ! آدم نیستی تو ! زنگ زدم بگم بیای اینجا یه آزمون جامع توپ گیر آوردم .
_باشه تایک ساعت دیگه اونجام .


وقتي وارد خونه ي سارا اينا شدم سعيد با قيافه ي آويزون گفت :
_سلام . حيف كه درس دارين وگرنه تيكن مي زديم شرطي ! بلكه يه چيزي ببازي مهمونمون كني !
_اون كه عمرا مگه تو خواب ! ولي تستامون تموم شد ، مي يام يه چند دست مي برمت فقط بعدش گريه نكي پول ندارم و اين حرفا كه تو كتم نمي ره !
_اكي !
و با سارا تو اتاقش رفتيم و از همون لحظه مشغول تست زدن شديم.
الهه خانم مدام برامون آبميوه و تنقلات مي آورد كه مبادا ضعف كنيم از شدت فسفر سوزوندن !
هه ! خب فكر نمي كنه من تا حالا كسي برام ازين كارا نكرده ، الان معده ام تعجب مي كنه !!؟ والله !
خلاصه بد نمي گذشت ! اگه درس خوندن اينجوري باشه كه من حاضرم صبح تا شب يه كله درس بخونم ! نكته هايي هم كه برامون سخت تر بود رو از سعيد پرسيديم و برامون توضيح داد.چون رشته ي سعيد مهندسيه و رياضي اش فوله !
تو حال و هواي كنكور بوديم كه گوشيم زنگ خورد .
شماره ي سام بود :
_سلام
_سلام . چطوري مينياتور كوچولوي حاضرجواب ؟
_خوبم ! اي پسر مظلـــــــــــــوم !!
سام خنده اي كرد . معلوم بود سرحاله و كدورت ديدار قبلمون رو فراموش كرده .
_مي گم حاضر جوابي نگو نه ! بببين من دارم از دفتر برمي گردم ، مي خوام بيام دنبالت بريم يه جاي خوب !
_مثلا كجا ؟
_بگم كه مزه اش مي ره ! تو بيا من كه نمي زارم به تو بد بگذره !
_امممم ! آخه من خونه سارا اينام ، داريم تست مي زنيم .
_آفرين دختراي خوب ! باشه مزاحمت نمي شم الان درست تو اولويته ولي بعد از كنكور فقط من !
_چه برنامه ريزيه شيكي مي كني واسه خودت ! دقت نمودي ؟
_چرا كه نه ! حقـــــــمه ! مواظب خودت باش ! كي برمي گردي ؟
_نمي دونم !
_يعني چي نمي دونم ؟
_خب چه مي دونم كارم چقدر طول مي كشه !
_اكي ! فقط اگه دير شد يه زنگ به من مي زني كه بيام دنبالت !
_خودم ماشين دارم !
_خوش به حالت ! مدلش چيه ؟ !! دختر خوب ! مي دونم با ماشين رفتي مي گم اگه تا دو سه ساعت ديگه نرفتي خونه به من مي گي كه بيام اونجا با هم برگرديم ! يادت نره ها !
_به نظرم تو داري به من دستور مي دي !
سارا لبشو به دندون گرفت كه يعني اين چه حرفيه مي زني !؟
_نخير بنده تقاضا مي كنم سركار خانوم ! لطفا منو حرص نده ! يه كلمه بگو چشم ديگه !
_خب من دقيقا با همين يه كلمه مشكل دارم آخه !
_خب به جاش بگو باشه ، اكي ، چه مي دونم يه چيزي تو همين مايه ها هم بگي ، من كارم راه مي افته !
_اكي !
_آفرين ! پس در هر صورت منتظر تماستم ! كاري نداري ؟
اومدم بگم از اولشم كاري نداشتم ولي ديدم بسي ضايع ست !
_نه !
_پس خدافظ.
_خدافظ.
پوفي كشيدم و گوشي مو پرت كردم رو تخت و گفتم :
_واي ! چقدر رو يه سري چيزا پافشاري مي كنه ! داره رو مخم اسكي مي ره ديگه !
سارا ابرويي بالا انداخت و گفت :
_نيست تو سماجت نمي كني رو حرفات و كارات ؟ تو ديگه نبايد اين حرفو بزني كه !
_سارا تو ديگه ازش طرفداري نكن ها ! يه چي بهت مي گما ! انگار داره به كارمندش دستور مي ده : اگه دير شد زنگ مي زني مي يام دنبالت !! بچه پر رو !
_واااا ! خب براش مهمي كه مي خواد بياد دنبالت ! دستور چيه خره !؟ تو بايد يه آدم بيغ الدنگ مي گرفتت كه دلسوزياي سام رو حاليت بشه !
_برو بابا !
ديگه حوصله درس نداشتم پاشدم رفتم تو حال كنار سعيد و گفتم :
_سر چيپس و پنير ، تو همين ترياي محل !
سعيد سري تكون داد و بازي رو شروع كرديم.
تا ساعت 8 با جيغ و فرياد من و تشويق سارا ، طبق معمول من بردم و سعيد با لب و لوچه ي آويزون گفت :
_شانس مي ياري خداوكيلي !
_باختن سخته اما بالاخره يه روزي راه مي افتي ! غصه نخور !
سوار ماشين شديم و تا ترياي محل من فقط لودگي كردم و حرص سعيد رو درآوردم و با سارا كلي خنديديم .



يه گوشه ي دنج نشستيم و صاحب تريا همون پسر جوونه از دور برام سر خم كرد و منهم با سر جوابش رو دادم.
منو رو باز كردم و گفتم :
_سعيد بيچاره شدي ! اينقدر گشنمه كه مي تونم يه فيل رو درسته بخورم !
_عجب بدبختي گير كردم من ! بابا من فقط يه چيپس و پنير باختم ، به من چه كه تو معدت عين جوراب كش مي ياد مي توني يه فيل رو بخوري !
سارا با اخم گفت :
_سعيد كنس بازي رو بزار كنار ! چهار ساعت داشتيم تو اتاق درس مي خونديم حق داريم گشنه باشيم !
_بميرم الهي ! خوبه مامان دم به ديقه يه خوردني مي آورد !
با بي حوصلگي گفتم :
_ببين سعيد ! چونه نزن ! با زبون خوش دارم مي گم ! هم چيپس و پنير هم بستني گردويي ! حالا يا رضايت بده يا هر چي ديدي از چشم خودت ديدي !
سعيد با لحن تمسخر آميزي گفت :
_مثلا !؟؟؟؟
كيف پول سعيد رو ميز بود با سرعت نجومي برش داشتم ولي وسط راه سعيد دستمو گرفت و با خنده گفت :
_باشه بابا ! كيفمو بده خودم حساب مي كنم !
_كورخوندي بچه زرنگ !
كه يهو سارا با نوك كفشش كوبيد تو ساق پام !
با عصبانيت به سارا گفتم :
_چته بي شعور ؟؟
كه با چشاش اشاره كرد پشت سرم رو نگاه كنم .
همينكارو كردم و از ديدن سام درست پشت سرم و در حاليكه دستش به پشتي صندليم بود و يكم خم شده بود و با ابروهاي در هم كشيده داشت به دستم كه تو دست سعيد بود نگاه مي كرد ، تقريبا كپ كردم !
سارا سريع بلند شد و با دستپاچگي سلام كرد و به سعيد اشاره اي كرد و گفت :
_سعيد برادرم و رو به سعيد گفت :
_ ايشونم آقاي سام ، نامزده پروا !
سعيد كه متعجب شده بود دستش رو از روي دستم برداشت و از جا بلند شد و دستش رو به سمت سام دراز كرد و گفت :
_خوشبختم !
سام باهاش دست داد و گفت : بفرماييد لطفا .
و نگاهش رو به من كه از سر جام تكون نخورده بودم دوخت و با لحن خاص خودش گفت :
_داشتي درس مي خوندي نه ؟!
ديگه نمي خواستم ازش حرف بخورم واسه همين گفتم :
_آره ! ولي بعدش واسه رفع خستگي اومديم اينجا !
سرش رو خم كرد كنار گوشم و آروم گفت :
_بيرون منتظرت مي مونم .
با سعيد و سارا خوش و بشي كرد و از ما دور شد .
ولي چند تا ميز جلوتر يه پسره كه تنها نشسته بود صداش كرد .
سارا نفس راحتي كشيد و گفت :
_واي چه جذبه اي ! داشتم سكته مي كردم !
_از بس كه ترسويي خب !
سعيد كه با لبخند داشت سام رو برانداز مي كرد گفت :
_خيلي خوش تيپه ! از كجا پيداش كردي ؟ خواهر نداره احيانن ؟؟
_ از تو لپ لپ درش آوردم .
اون پسره داشت اصرار مي كرد كه سام سر ميزش بنشينه كه در نهايت هم همين اتفاق افتاد ! اه ! درستم روبروي من نشست ! اصن من از دست اين سام آسايش ندارم ! يه ديقه اومديم حال كنيمــــا ! اگه گذاشت !
جالب اينجا بود كه سام وانمود مي كرد توجهي به من نداره و حواسش به حرفاي دوستشه ! ولي از اونجائيكه من خودم ختمه ، قدبازي و قيافه گرفتنم ، مي دونستم شيش دونگه حواسش پيشه منه ! اصن اون همه زاويه ! اگه به من محل نمي زاري بي خود مي كني دقيقا مي شيني روبه روي من ! والله به خدا !
حالا هي دهن منو وا مي كنه ها ! آخه پيش قاضي و ملغ بازي ؟؟
وايسا يه حالي ازت بگيرم كه واسه من تيريپ مچ گيري برنداري ديگه !

سفارشامونو كه داديم سارا رو به سعيد گفت :
_سعيد شانس آورديا ! گفتم الانه كه بزنه شل و پلت كنه !
_آره دقيقا ! فكر كن يه دفعه اومده تو كافه ديده نامزدش با يه پسر نشسته اونم تو اون حالت ! خب حق داشت اگرم مي زد ! به نظرم كه خيلي منطقي برخورد كرد !
اخم كردم و گفتم :
_نخيرم همچين حقي رو نداره ! ما تا حالا رابطه مون هر مدلي بوده همونجوري مي مونه ! به كسيم ربطي نداره !
سعيد نچ نچي كرد و گفت :
_من اگه جاي نامزدت بودم كه خدا قسمت نكنه ! اين زبون درازت رو كوتاه مي كردم كه بفهمي به كي ربط داره به كي ربط نداره !
با تعجب به سعيد نگاه كردم و گفتم :
_يعني واقعا توام از اين اخلاقاي سگي داري ؟؟
_خيلي ممنون ! اخلاق سگي يعني چي !؟؟ مي گم كه اين پسره زيادي بهت رو داده ! زيادي منطقي برخورد مي كنه ! تو دلت مي خواد شوهرت سيب زميني باشه كه هر كاري مي كني عين چلمنگا فقط نگات كنه لبخند بزنه ! شرمنده ها ! ولي مالـــــيدي ! اين پسره كه من ديدم نه سيب زمينيه نه چلمنگ ! خيلي ام باهاش حال كردم ! الانم همه ي حواسش به منه كه دارم چي بهت مي گم ! دمش گرم ! حواسش به نامزدش هست ! غير از اين بود بايد فاتحه شو مي خوندي ! همين جذبه اش مي ارزه به صد تا بچه قرتي !
_مشكل شما مردا اينه كه فكر مي كنيد عقل كل هستين و از زنا بيشتر مي فهمين و هميشه هم بايد امر و نهي كنيد و خانمها هم بايد فرمانبردار شما باشند !
_ نخير !اين برداشت شخصيه تو ! واسه خودتم نگهش دار ! اگه يه نفر واست مهم باشه ، بهش فكر مي كني ، دنبالش مي افتي ، دائم بهش زنگ مي زني ، حواست بهش هست كه اشتباه نكنه بلايي سرش بياد ! وگرنه اگه كسي واسه آدم مهم نباشه اصن اين حرفا معني پيدا نمي كنه !
_همون عشق = اسارت ديگه !
سعيد گوش هاي سارا رو با دست گرفت و گفت :
_عزيزم تو حرفاي اين دختره ي خيره سر رو گوش نديا ! از راه به درت مي كنه !
بسته ي دستمال كاغذي رو برداشتم و به سمت سعيد پرتش كردم و گفتم :
_ پر رو !
سعيد به سرعت نگاهي به سام انداخت و گفت :
_ببين اگه امشب گذاشتي من سالم از اين در بيرون برم !؟ اين دفعه واقعا مي خواست بزنه دهنمو سرويس كنه ! بابا رعايت كن ديگه ! با دوستاش نشسته زشته ! الان رفيقاش بفهمن تو نامزدشي ، تعجب مي كنن خدايي ! تو يه ميز اون يه ميز !
سارا گفت :
_خب سام رفت كه ما راحت بشينيم ولي پرواهم بهش يه تعارف خشك و خالي ام نزد كه بشينه سر ميز ما !
_برو بابا ! تعارف ندارم من با كسي ! مي خواست بشينه ، خودش مي نشست ديگه ! كارت دعوت مي خواد آقا !!
و ناخودآگاه به سام نگاه كردم كه با ابروهاي در هم تنيده داشت به فنجون قهوه اش نگاه مي كرد !
يكي ديگه هم كنارشون نشسته بود و داشت چيزي سفارش مي داد.
خوردنيهامونو خورديم . تمام سعي ام اين بود كه به سام محل نذارم كه حالش جا بياد و تا وقتي كه از جا بلند شديم تو اين كار موفق بودم .
هرچند سنگيني نگاه اونو رو خودم حس مي كردم .

سهیلا بازدید : 1428 شنبه 02 شهريور 1392 زمان : 20:10 نظرات ()