close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من3
loading...

رمان شاپ

همون طور سر جام بی حرکت مونده بودم. انقدر این اتفاقات سریع رخ داد که باورش برام مشکل بود. اصلا این سام کیه که یهو عین فرشته ی نجات پیداش شده؟ حتی نمیدونم چی کارست و از چه خانواده ایه! وای خدا چقدر گیجم! از طرفی باید درس بخونم تا این چند تا امتحان لعنتی رو پاس کنم و از طرفی هم فکرم متمرکز نمیشه! هر جوری بود خودم رو مجاب کردم که باید درس بخونم و تا صبح بیدار موندم و درس خوندم . صبح طبق معمول صبحونه خورده نخورده رفتم سر جلسه ی امتحان . خدارو شکر امتحانم رو خوب دادم و سپاس گذار پرودگار شدم که سارا و…

پروای بی پروای من3

همون طور سر جام بی حرکت مونده بودم. انقدر این اتفاقات سریع رخ داد که باورش برام مشکل بود.
اصلا این سام کیه که یهو عین فرشته ی نجات پیداش شده؟
حتی نمیدونم چی کارست و از چه خانواده ایه!
وای خدا چقدر گیجم!
از طرفی باید درس بخونم تا این چند تا امتحان لعنتی رو پاس کنم و از طرفی هم فکرم متمرکز نمیشه!
هر جوری بود خودم رو مجاب کردم که باید درس بخونم و تا صبح بیدار موندم و درس خوندم .
صبح طبق معمول صبحونه خورده نخورده رفتم سر جلسه ی امتحان .
خدارو شکر امتحانم رو خوب دادم و سپاس گذار پرودگار شدم که سارا و الناز اصلا نزدیکم نبودن که رو نروم برن .
تا امتحان آخری هم به همین روال و خوبی و خوشی گذشت و تقریبا می دونستم قبولم .
حالا وقتش بود که به بچه ها بگم که چه اتفاقاتی افتاده ، تا الانم نگفته بودم که حاشیه ی الکی تو این هفته که اینقدر تحت فشار آزمونا بودیم ، درست نشه ، ولی اگه الانم نگم حسابی از دستم دلخور می شن !
طبق روال من زودتر از اون دو تا از سر جلسه بیرون اومدم و سارا و الی که همچنان منتظر امدادهای غیبی بودن ، دیرتر سر و کله شون پیدا شد .
الی تا اومد کنارم ، تقلبهایی که زیر آستین مانتوش قایم کرده بود رو پاره کرد و با خوشحالی پخششون کرد و گفت :
_آخـــــــــی ! بالاخره راحت شدیما ! تموم شد این پیش دانشگاهی وامونده !
بعدشم لپم رو بوسید که گفتم :
_چطوری خره ؟
_خر تویی و اون ...
تا اومد باقی حرفش رو بگه سارا زد تو سرش و با اخم گفت :
_باز که داری بی ادبی می کنی ! امروز بستنی مهمون کدومتونیم ؟
سریع گفتم :
_مــــــــــن ! چون مناسبتم داره !
الناز و سارا حواسشون جمع شد و الی گفت :
_مناسبتش چیه ؟
با لبخندی موذیانه زدم رو سینم و گفتم :
_سرورتون داره عروس میشه !
سارا جدی شد و گفت :
_تروخدا سرکارمون نزار حوصله ندارما !
_جدی می گم به جون جفتتون !
_به جون عمت ! حتما زن بهزاد دیگه !
الی اینارو با لحن مسخره ای گفت که یعنی حرفتو باور نکردیم .
_عجب اشـــــــکایی هستینا ! می گم دارم عروس می شم حالا به درک که باور نمی کنین دوتا مهمون تو عروسی کمتر ، بهتـــــــــــــر !
و به سمت در خروجی رفتم .
سارا دوید کنارم و با آشفتگی گفت :
_نگو که بهزاد رو قبول کردی!
_نه بابا ! بهزاد کیه ؟!! همون پسره که باهاش تصادف کردم ، امشب با خانوادش می یان خواستگاری دسته گل مهندس کیائی !
سارا چند لحظه ایستاد و بعد ازچند لحظه صدای دست زدن و سوت زدنای خاص الی بلند شد .
برگشتم سمتشون و کلی خندیدم.
خلاصه زحمتتون ندم ، اینقدر فک زدن و التماس کردن که راضی شدم ، امشب این دو تا اسکل هم حضور به هم برسونن و شاهد ماجرا باشن البته فقط از تو اتاق من !
اینم بگم که فقط راجع به کلیات واسشون گفتم و از جزئیات صحبتای اون شبمون و شرط و شروطی که بینمون توافق شد حرفی نزدم .

فصل هشتم

داشتم کمد لباسم رو وارسی می کردم که صدای گوشیم بلند شد .
سام پیام داده بود که ما ساعت هفت اونجاییم .
براش نوشتم :
_ما خونه نیستیم که ! چه بد شد !
بعد از چند لحظه پاسخ داد :
_تو که راست می گی ، در ضمن اینم به خصایص رفتاریت اضافه کن : زبون دراز !
ساعت چهار بود . حموم رفته بودم و دنبال یه لباس مناسب بودم و چند تایی که به نظرم بهتر اومدن رو کنار گذاشتم تا بچه ها بیان و با هم فکری هم یکیشو گزینش کنیم .
بدیش این بود که نمی دونستم می خوام با چه تیپ آدمایی روبه رو بشم و مجبور بودم یه لباس مجلسی همه پسند بپوشم.
آذین و پدر با آقا یوسف ، به خرید رفته بودن و تازه برگشتن .
شهلا خانوم هم ، بنده خدا از سر صبح مشغول بود . خیالم از پذیرایی راحته ، چون آذین هر اخلاق گندی که داره ، از مهمونش خوب پذیرائی می کنه چون اساسا دوست نداره پیش کسی کم بیاره .
موهای حالت دارمو روغن زدم ، براق شد و حلقه حلقه! یکم باهاش ور رفتم.
منتظر بودم اول لباسمو بپوشم و بعد موهامو درست کنم، پس شروع کردم به آرایش کردن.
آرایش ملایمی کردم . رژ گونه و رژلب گلبهی زدم و داشتم قیافم رو با دقت تو آینه نگاه میکردم که در اتاقم باز شد و سارا و الی با کلی سر وصدا وارد اتاق شدن!
_شما کی زنگ زدید که من صداشو نشنیدم؟
الناز قری به گردنش داد و گفت:
_نبایدم بشنوی ، حق داری عزیزم! تو الان ما رو هم نشناسی حق داری.
بعد با انگشتاش یه عدد جلو چشام گرفت و پرسید:
_این چندتاست؟؟؟
_بمیر بابا فکر کردی الان ذوق مرگم؟ به جای این اراجیف بیاد کمکم کنید یه دست لباس انتخاب کنم !
سارا گفت :
_آخه اینجوری که نمی شه ! از سام می پرسیدی که چه جور خانواده این ! مذهبین یا معمولی یا اروپایی ؟ خیلی فرقشه !
_عمرا ! پر رو می شه بابا ! هر تیپیم باشن فرقی نداره چون من همینم ! فقط سعی می کنم لباس رسمی بپوشم.
سارا در حالیکه سرشو تکون می داد دوباره گفت :
_امیدوارم این قد بازیاتو یواش یواش بزاری کنار !
بعد از کلی فکر کردن و نظر دادن ، تصویب شد که یه بلوز سفید پرنسسی یقه ایستاده ی حریر دوز ، با یه شلوار جین سفید که از سمت ران راستش زنجیر می خورد با یه صندل صورتی بپوشم .
موهامو با کریپس بالای سرم جمع کردم و چند تکه هم روی شونه ام انداختم . عطر گوچی مو هم زدم .
ساعت حدود شش و نیم بود که دوباره به بچه ها سفارش کردم که آبروریزی نکنن و بی سرو صدا توی اتاق بمونن .
رفتم به سالن که یه سری بزنم ببینم چه خبره !
آذین نبود ولی پدر رو مبل نشسته بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد.
شهلا خانوم تند تند روی میز رو می چید.
دوباره برگشتم تو اتاق . الی داشت با لپ تابم ور می رفت و سارا هم دم پنجره ی اتاقم کشیک می داد .
اتاق من دو تا پنجره داره ، یکی رو به سالن ، یکی هم که رو به حیاط .
یه دفعه سارا گفت :
_اه ! چرا نمی یان اینا ! ؟ و با کلافگی روی تختم نشست .
در همین لحظه صدای آیفون بلند شد .
سارا و الناز قبل از اینکه من به خودم بجنبم ، از جا پریدن و به سمت پنجره ی رو به حیاط خیز برداشتن .
که ناگهان پای الناز به لبه ی میزم گرفت و پخش زمین شد و سارا هم که دقیقا پشت سرش بود افتاد رو الناز .
با تموم تلاشی که برای عدم خندیدن کردم ، نتونستم از دیدن این صحنه روده بر نشم و با صدای بلندی زدم زیر خنده .
تا این دوتا چلمن به خودشون بیان و با غرغر از رو هم بلند شدن و به سمت پنجره رفتن ، دیگه کار از کار گذشته بود و مهمونا داخل شده بودن و از مسیر دید خارج !
دلم خنک شد و به سمت سالن حرکت کردم .
برعکس موقعی که بهزاد اینا اومده بودن و من خیلی خونسرد بودم ، امشب استرس داشتم و کف دستام عرق کرده بود.
ولی سعی کردم خونسردی ذاتیم رو حفظ کنم و وارد سالن شدم .



به محض ورود ،تموم نگاه ها به سمتم برگشت .
سلام بلندي كردم .
اولين كسايي كه ديدم ، سام و دختري بود كه كنارش نشسته بود و قبل از همه به احترامم ايستادن .
بعد از اونا همه از جا بلند شدند .
با لبخندي ملايم ، به سمت خانومي كه معلوم بود مادر سامه رفتم . زني با چهره ي جا افتاده و فوق العاده زيبا ، با مشتركات زيادي با سام فقط پوستش خيلي روشن تر بود .
با خوشح الي كه در لبخند و نگاهش مشخص بود ، در كمال تعجب ، منو در آغوش كشيد .
جا خوردم ولي سعي كردم به روي خودم نيارم آخه فكر نمي كردم تو جلسه ي خواستگاري ، كسي بغلم كنه !
مادر سام منو از خودش جدا كرد و عميق تر از قبل بهم نگاه كرد و با مهربوني گفت :
_سلام به روي ماهت عزيزم ! تو چقدر نازي !
بعد به سام نگاه كرد و ادامه داد :
_ پسرم گشتي ، همزادتو پيدا كردي !
و دوبا ره منو بوسيد و من به سمت پدر سام كه سرپا ايستاده بود و تو همون نگاه اول به دلم نشست رفتم .
مردي حدودا پنجاه ساله ، با موهاي جو گندمي و قد بلند و چهارشانه و اندامي درشت و با ابهت مقابلم بود .
فهميدم صورت سام به مادرش كشيده ،هيكل و اندامش به پدرش !
پدر سام دستش رو دراز كرد و دستم رو به گرمي فشرد و با لبخندي كه بي شباهت به سام هم نبود گفت :
_نم ي دونستم سليقه ي پسرم تا اين حد خوبه ! ما فكر مي كرديم پسرمون بي دست و پاست ، نگو دنبال سيندرلا مي گشته !
از اين همه تعريف و تمجيد ،هم خوشحال بودم هم معذب !
نفر بعدي خواهر سام بود چون نمي تونستم نسبت ديگه اي بهش بدم .
بيشتر شبيه پدرش بود در كل صورت جذابي داشت .
با لبخندي بي ريا گفت :
_ سلام گلم ،من سمانه ام و بوسه اي به روي گونه ام گذاشت و ادامه داد :
_ واي چقدر شما دو تا به هم مي يايد !
تو دلم گفتم : يعني منم اندازه ي سام جذابم ؟! ك ه به گفته ي ديگران اينقدر بهش مي يام!؟
و با اين فكر به سمت سام رفتم كه مثل هميشه خوش تيپ، برازنده و فوق العاده جذاب شده بود . واي چقدر كت و شلوار بهش مي يومد !!
كت و شلواري دودي با پيراهن ياسي و كرا وات بادمجوني ،بي نهايت با صورت شش تيغه اش هم خوني داشت .
با سام هم دست دادم و ديگه معطل نكردم و كنار پدرم روي مبل نشستم .
پدرم لبخند بر لب به ماجرا مي نگريست و آذين مات و مبهوت بود ، انگار انتظار خواستگار واقعي نداشت اونم با اين صميميت و گرمي !
يه پيراهن ماكسي با يه كت كوتاه پوشيده بود و يه جوري به سام نگاه مي كرد كه آدماي جنگلي به آدماي شهري نگاه مي كنن !
لبخند رو لبم اومد . كيف كردم . تيرم خورد به هدف !
فكر مي كرد خواستگار ديگه اي ندا رم و بايد زن بهزاد بشم ولي امشب با ديدن سام چنان ميخكوب شده كه هنوزم باورش نشده سام به خواستگاري من اومده !
به جون خودم ،الانم داره فكر مي كنه چه جوري اين پسره رو تور كردم و لبخندم عميق تر شد .
پدرم سكوت رو شكست و خوش آمد گويي دوباره اي كرد .
شروع كرد به خلاصه گويي از زندگيمون ، از شغلش ، از تصادف و فوت مادرم ، از آذين جونش كه اونو از تنهايي نجات داده و به زندگي برگردونده و مهم تر از همه اينكه آذين ، عين دختر نداشته ي خودش منو دوست داره و آرزوي سعادت من رو داره و براي خوشبختي ام از چيزي مذايقه نمي كنه !
مديونيد اگه فكر كنيد غير از اينه ها ! يعني نشد ما يه جا بشينيم و پدرم اين آسمون ريسمون رو به هم نبافه ! ديدين وقتي آدم مي دونه طرف مقابلش داره به ديگران دروغ ميگه چقدر حرص مي خوره ولي كاري نمي تونه بكنه !
الان دقيقا موقعيت منه !
لبخندي عصبي زدم و گوشه ي لبم رو با دندونم گاز گرفتم و نگاهم به نگاه سام برخورد كرد كه مثل من لبش رو گاز گرفت و اشاره كرد كه اينكارو نكنم !
چقدرم حواسش جمعه !
بعد از اينكه سخنراني ،بلند بالاي پدرم به اتمام رسيد پدر سام با همون جذبه و ابهتي كه گفتم شروع به صحبت كرد :
_در درجه ي اول مسرت قلبيم رو از بابت آشنايي با خانواده ي محترمتون اعلام مي كنم . خصوصا اينكه بالاخره ، بنده زاده ي مشكل پسند ، سخت گير حاضر شده ازدواج كنه و الان مي شه فهميد كه دنبال گل چين كردن بوده !
و با لبخند به من اشاره كرد .
ايندفعه واقعا خجالت كشيدم و سرم رو پايين انداختم .
با لحني صميمي تر از قبل ادامه داد :
_من همين يك پسر رو دارم و تا حالا هم براش خواستگاري نرفتيم و حقيقتا من نمي دونم تو اين جور مجالس چه صحبتهايي صورت مي گيره . اما پيشاپيش خوشحالي خودم رو از اين وصلت مبارك ، اعلام مي كنم و باقي صحبتها رو به شما مي سپارم چون هر چي كه باشه به ديده ي منت مي گذاريم !
پدر كه تابلو بود حسابي از پدر سام خوشش اومده گفت :
_خواهش مي كنم ! صحبتهايي كه تو اين مجالس صورت مي گيره فرعياته ،اصل دختر و پسر هستند كه همديگر رو بخوان !
ايندفعه مادر سام با اون مهربوني ذاتي حك شده تو صورتش گفت :
_بله دقيقا همينطوره ! پسر و دختر كه همديگر رو خواستن كه ما الان اينجا خدمت شماييم ، اما بالاخره رسم و رسومي هم هست كه همونطور كه همسرم گفتن ،هر چي شما بفرماييد ما به ديده ي منت مي گيريم چون دسته گل شما قابل تر از اونيه كه ما بخوايم چيزي رو تعيين كنيم . پس به خودتون واگذار مي كنيم !
واقعا از اين همه مهربوني و سخاوتشون شرمنده شدم .
آذين كه اين صحبتها از ظرفيتش خارج بود با صورتي به رنگ نارنجي و پ ره هاي باز شده ي بيني در اثر اختلال تنفسي به مادر سام نگاه مي كرد .
واسه اينكه زيادي تابلو نشه با صداي دورگه اي گفت :
_خواهش مي كنم از خودتون پذيرائي كنيد ،چيزي ميل نكردين !
پشت به پنجره ي اتاقم نشسته بودم و نمي دونستم وقتي بچه ها سام رو ديدن و شناختنش چه واكنشي نشون دادن . از فكر قيافه ي احمق سارا و دهن باز الي خنده ام گرفت و ناخودآگاه نگاهم به سام افتاد كه حواسش به من بود و تا ديد متوجهش شدم چشمكي نثارم كرد !
پدر و آذين داشتند ريز ريز با هم صحبت مي كردن و معلوم بود واسه تعيين مهريه ام مرددن !
بالاخره بعد از كلي پچ پچ پدر گفت :
_ به نظر من و همسرم پونصدتا سكه براي مهريه كافيه !
نفس راحتي كشيدم كه آذين چيز عجيب غريبي نگفت !
من كه از اين بنده خدا مهريه نخواستم ، پونصد تا هم كليه !
ي كدفعه سام با گفتن ببخشيد سكوت فضا رو شكست و گفت :
-جسارته كه دخالت مي كنم اما من دوست دارم مهريه ي پروا ،سكه به عدد سال تولدش باشه !
از تموم كاراي سام شگفت زده مي شم !
آخه براي چي بايد اين پيشنهاد رو بده !
مگه من كيم ؟!
مگه چقدر منو مي شناسه ؟!
اصلا مگه اين يه ازدواج توافقي نيست ؟ نمي ترسه مهريه ام رو ازش بگيرم !؟؟
من كه به خودم شك ندارم ،من يه قرون از اين چيزا رو نمي خوام ولي تعجبم از اين حركت سامه !!
بعد از اين حرف سام، حضار شروع به دست زد ن كردن و به من و سام تبريك گفتن .
مادر سام به سمتم اومد و از جعبه ي زيبايي ،زنجيري با آويز قلب بيرون آورد و از سام خواست كه زنجير رو به گردنم بندازه ! آخه چه كاريه مادر من ؟ خب خودم دست دارم مي تونم بندازمش كه ! سام از روي مبل بلند شد و به طرفم اومد و زنجير رو از مادرش گرفت .
براي اينكه سام زيادي دولا نشه سعي كردم صاف با يستم . خيلي بهم نزديك بود و بوي ادكلن گرم و تلخش اومد و همزمان گرماي نفسش رو روي گردنم حس كردم .
خد ا خدا مي كردم كه قرمز نشم همونطور كه سام سرش نزديك گوشم بود آروم زمزمه كرد :
_دو ستات آرتروز گردن گرفتن از بس سرك كشيدن !
و كارش تموم شد .
عجيب خنده ام گرفته بود واسه اينكه نزنم زير خنده لبمو گاز گرفتم . تو همون حين كه بازم داشتن برامون كف مي زدن سام دست كرد تو جيب كتش و جعبه ي كوچيكي درآورد و از تو جعبه يه رينگ ساده و بسيار زيبا خارج كرد و همينطور كه دستمو بالا مي آورد دوباره آروم گفت :
_نكن او ن جوري لباتو !
و حلقه رو تو انگشت دست چپم انداخت و گفت :
_اين يه نشون كوچولو تا بعدا به سليقه ي خودت ، رسمي ترش رو بخريم !
و سر جاي قبلش نشست !



خلاصه مراسم اهدا هداياي عروس به پايان رسيد و من هم از همشون تشكر كردم .
پدر سام مجلس رو گرم كرد و در خلال صحبتهاش متوجه شدم كه شركت بزرگي در واردات دارو دارند كه شامل هفده نمايندگي در داخل و خارج ايران است .
دو نمايندگي مهم شركت تو آلمانه كه دوست سام و خود سام اين دوتا رو مديريت مي كنن البته گهگداري سر مي زنند و بيشتر از دور نظارت دارن .
دو تا نمايندگي ديگه كه تو تهران هستند ، با حضور سام مديريت مي شه.
و اينكه پدر سام بعد از اينكه خيالش از مديريت سام راحت شده، تقريبا خودش رو بازنشست كرده و فقط به دفاترش سرك مي كشه .
ديگه اينكه هر چي كه داره واسه دوتا فرزندشه و خوشبختي و تامين آسايش سام و سمانه تموم دغدغه ي ذهنيشه .
سام دو تا خونه در حال حاضر داره كه من هر كدومو كه دوست داشته باشم ، مي تونم واسه زندگيم انتخاب كنم !
جالب اينجاست كه به من گفت اگرم دوست نداشتموشون ،خودم هر خونه اي كه خواستم رو فقط كافيه بهش اشاره كنم !
يعني خدايي شما جاي من بودين ذوق مرگ نمي شدين ؟ مي شدين ديگه !
ولي من فقط گوش مي كردم و سعي مي كردم تعجباتم رو از اينهمه دارائي و در عين حال سخاوت پنهان كنم !
در آخر اينكه تاريخ عقد و عروسي رو به عهده ي خانواده ي عروس گذاشتن .
در اينجا پدرم توضيح داد كه به خاطر شرايطي كه من هنوزم دركش نكردم ، مجبورن به دانمارك مهاجرت كنن و تقريبا تموم كارهاي اقامتشون انجام شده و به خاطر دختر عزيز دلش بوده كه هي اين موضوع رو به تعويق انداختن .
يعني خون خونمو مي خورد مخصوصا وقتي مي گفت ما دوست نداريم پروا رو تحت اجبار بزاريم !؟!
خلاصه ته حرفش اين بود كه دختره رو برداريد ببريد والسلام !
به اين جاي بحث كه رسيد سام به ميون اومد و گفت كه براي ازدواج عجله داره و نهايتا تا بعد از كنكورم مراسم عروسي رو بر پا مي كنيم !
تنها كسي كه اين وسط حرفي نمي زد من بودم .
سام اينقدر دركش بالاست ، براي اينكه من پيش خانواده اش ضايع نشم ، موضوع رو با عجله ي شخصي خودش ماست مالي كرد كه منتي رو سرم نباشه !
بعد از همه ي اين حرفا خانواده ي سام عزم رفتن كردن ولي پدرم اعلام كرد كه ما تدارك شام ديدم و در خدمتشون هستيم !
وقتي توافق شد كه شام پيش ما مي مونند ، من تا ديدم سر همه شلوغه به اتاقم رفتم .
تا در رو باز كردم ، جفتشون به سمتم حمله ور شدند .
به علامت تسليم دستامو بالا بردم چون نمي خواستم سرو صداشون بلند بشه .
الي با حرص گفت :
_خيلــــــــــــــــــــي عوضي ، بي شعور ، نفهم ، مارمولك و آبزيركاهي ! چرا نگفتي خواستگارت همون پسره ست كه تو كافي شاپ ديديمش ؟! جلو ما اداي آدماي تنگ رو در آوردي بعدا تورش كردي گه سگ !؟؟
_بابا چته ؟ خيلي خب معذرت ! مي خواستم سورپريز بشه !
سارا چشم غره اي بهم رفت و گفت :
_ سورپريز و زهر ماره ! مي خوام نشه !
ولي وقتي قيافمو عين آدماي مظلوم كردم جفتشونم دلشون سوخت و اومدن بغلم كردن !
سارا در حاليكه تند تند بوسم مي كرد گفت :
_واي پروا نمي دوني چقدر به هم مي يايد ! چقدر خوشگلــــه اين سام ! الهي كوفتت بشه !
الي چشاشو باريك كردو گفت :
_تو از كي اينقدر خر شانس شدي آخه ؟ الهي از گلوت پايين نره ! الهي حداقل تو گلوت گير كنه !!
_بمير بابا پيشكش !
_خفه شو ! يعني عمرا اگه يه تيكه لباس سام رو هم به كسي بدي تو ! الكي تعارف نزن ! يعني من حاضر بودم زير ماشينش له بشم ولي بياد خواستگاريم !
_هوي ! بسه ديگه ! حالا انگار من ترشيده بودم ! هزار تا هزار تا خواستگار داشتم به چه خوشگلي ! يكيش همين بهزاد ! يه جيگري بود كه خدا مي دونه !
با اين حرف سه تامون با هم زديم زير خنده و من گفتم :
_سر و صدا نكنيد زشته ! مي دم شامتونو شهلا خانوم بياره بالا !


سهیلا بازدید : 1319 شنبه 02 شهريور 1392 زمان : 19:58 نظرات ()