close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من2
loading...

رمان شاپ

فصل پنجم تو آینه خودمو برانداز کردم . پیرهن سفیدی پوشیدم که از بالا گشاد بود و دامنش تنگ می شد ، قد دامن تا روی زانوم بود و موهای روغن زدمو هم نیمه باز گذاشتم ، آرایش زیادی هم کردم که بهزاد حسابی تو خماری بمونه . رژ قرمزم با پیرهن سفیدم و رنگ پوستم هارمونی خوبی داشت . دست آخرهم صندل سفیدم رو پوشیدم که یهو صدای موبایلم بلند شد . به صفحه ی گوشیم نگاه کردم اسم سارا چشمک می زد : _سلام باز چیه ؟؟ _ببین می گم یادت نره ها ، من بیدارم . هر وقت رفتن زنگ بزن ببینم چی شد و چی کار کردی خب؟ _باشـــــــــه !…

پروای بی پروای من2

فصل پنجم

تو آینه خودمو برانداز کردم .
پیرهن سفیدی پوشیدم که از بالا گشاد بود و دامنش تنگ می شد ، قد دامن تا روی زانوم بود و موهای روغن زدمو هم نیمه باز گذاشتم ، آرایش زیادی هم کردم که بهزاد حسابی تو خماری بمونه .
رژ قرمزم با پیرهن سفیدم و رنگ پوستم هارمونی خوبی داشت .
دست آخرهم صندل سفیدم رو پوشیدم که یهو صدای موبایلم بلند شد .
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم اسم سارا چشمک می زد :
_سلام باز چیه ؟؟
_ببین می گم یادت نره ها ، من بیدارم . هر وقت رفتن زنگ بزن ببینم چی شد و چی کار کردی خب؟
_باشـــــــــه ! یادم نمی ره . ده بار که یه چیزو نمی گن آخه ! خنگی دیگه !
_خفه بای .
سر و صدای سالن خبر از اومدن عزیزای دل می داد .
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم : پروا تو می تونی ! کافیه بی پروا باشی !
و پله ها رو با خونسردی کامل پایین رفتم .
بهزاد اولین کسی بود که تونست منو ببینه و جالبه بدون هیچ ملاحظه ای ، با نگاه خیره ی چندش آوری بهم نگاه می کرد .
چشم غره ی تخصصی خودمو نثار چشای وقیحش کردم و با صدای بلندی سلام دادم .
همه ی جمع حواسشون معطوف من شد و با کمال تعجب دیدم که بعد از بهزاد و مادرش که خیر سرشون به احترامم از جا برخاستن ، آذین و پدر هم یه حال تپل بهم دادن و روی پای مبارکشون ایستادن .
یعنی اینقدر تعجب کردم که احساس کردم همین حالا یه قسمت از پوست سرم شکافته می شه و یه شاخ عظیم ازش بیرون می زنه ! آخه آذین و این کارا ؟؟؟؟ چی می بینم ؟؟
فقط همون چند ثانیه کافی بود که بفهمم بد رفتن تو نقششون و در ضمن آذین واسه دک کردن من حتی حاضره بهم احترام بزاره و زیر پام بلند شه !
دستای دراز شده ی بهزاد معنیش این بود که باید باهاش دست می دادم ، چاره ای نبود با بهزاد و شیلا خانم (مادرش ) دست دادم و روی یه مبل تک نفره نشستم .
برق رضایت تو چشای همشون پیدا بود به خیالشون تسلیم شده بودم که اینقدر خوشگل نموده بودم دیگه ! هه ! حتمــــــــــــــــــــــ ا !!
حالا بگم از مامان بهزاد : یه خانم سر حال و حدودا پنجاه ساله با اندامی متوسط و موهای شرابی کوتاه و چشایی که دقیقا تو صورت بهزاد هم دیده می شد. یکدفعه لباش تکون خورد :
_آقای کیائی فکر نمی کردم که دختر به این زیبایی رو از ما پنهون کرده باشین ! نکنه از هجوم خواستگارها وحشت دارین ؟ و خنده ای مستانه سر داد .
پدر فنجون چای تو دستش رو روی میز کنارش گذاشت و با نیم نگاهی به من گفت :
خودش علاقه ای به جمع ما نشون نمی ده و گرنه ما هر بار بهش می گیم .
چشای ریز و تیز بهزاد از روی من تکون نمی خورد داشتم کلافه می شدم مخصوصا که همه ی اندامم رو به خوبی سایز می زد و مطمئنن الان از خودم بهتر می دونست که چه سایز سوتینی می زنم ! بعــــله !
صدای شیلاخانم دوباره سکوت رو شکست:
_ وقتی بهزاد گفت دختر آقای کیائی ، تصورم یه دختر بچه بود و از بهزاد تعجب کردم که با این سن چطور همچین فکری به سرش زده اما خب بهش حق می دم پروا جون !
آذین که انگار از این حرف چندان خوشش نیومد درحالیکه با گوشوارش بازی می کرد گفت :
از خودتون پذیرائی کنید تا بگم شهلا یواش یواش میز شام رو بچینه .
خیلی خونسرد و بی خیال نشسته بودم ، بدون اینکه کلامی حرف بزنم .
شیلا خانم و آذین درگیر تعارفات بودن که بهزاد آروم گفت :
خیلی زیبا شدی ، بیشتر از همیشه !
با نگاه گستاخی که خودمم می دونستم خیلی خودخواهانه ست گفتم :
_ می دونم !
بهزاد گویا تعجب کرده باشه چند ثانیه پلک نزد و دوباره به خودش اومد و گفت :
_ خیلی حرف دارم که باید زودتر بهت بگم و تا حالا فرصت نشده که بهت بگمشون ! امشب شب منه !
و لبخند زشتی زد که دندونهاش پیدا شدند .
دو دندان ردیف فک بالاش از هم فاصله داشت که باعث می شد بیشتر ازش چندشم بشه !
وای خدابه دور ! نمی دونم چرا اینقدر از این آدم بدم می یاد ، شاید اینهمه انزجار حقش نباشه اما منم دست خودم که نیست ، یه حسه دیگه ، یه وقتایی بی دلیل از یه چیزی بدت می یاد و بر عکس !
بهش محل ندادم و رویم رو برگردوندم بلکه صداش قطع بشه و ادامه نده .
شیلا خانم و پدر داشتند درباره ی پروژهی حال حاضر پدرم صحبت می کردند و آذین هرازچند گاهی اظهار نظر می کرد که بگه منم هستم !
کلافه بودم دوست داشتم یه جوری از این جمع مسخره خلاص شم ولی ضایع بود اگه جمع رو ترک می کردم !
بی هدف به گوشی موبایلم نگاه کردم و الکی رفتم تو منو و اومدم بیرون که ناگهان واسم اس ام اس اومد .
یعنی هیچ وقت تو زندگیم از گرفتن یه پیام اینهمه شاد نشده بودم .
بازش کردم شماره ناشناس بود و نوشته بود :
سلام ، یه دفعه یادت افتادم . حدس زدم ممکنه الان از دست مهموناتون کلافه باشی . ببینم بهزاد هنوز سالمه ؟ زنده ست ؟
سریع نیشم باز شد از اینکه سام اینجوری زد تو هدف و فهمید که دقیقا چه حالی دارم .
چقدر خوب تو دو ساعت منو شناخته و چقدر مهربونه که به یادم هست !
واسش نوشتم :
سلام ، آره بابا نکبت خان فعلا حالش خیلی خوبه چون داره چشامو در می یاره . می زارم تا بعد از شام خوش باشه ولی بعدش کاری می کنم که خود زنی کنه ! و ارسالش کردم .
همون موقع شهلا خانوم و آقا یوسف اعلام کردن که میز شام آماده ست .
دیرتر از همه سر میز شام رفتم و روبروی پدر و آذین و کنار شیلا خانم نشستم که هیچ مدله کنار بهزاد نباشم .
طرف دیگه شیلا خانوم بهزاد نشسته بود که با این حرکت من اخم کرد و من لبخند موذیانه ای زدم .
بدون تعارف به مهمونا برای خودم برنج کشیدم و تکه ای گوشت هم روش گذاشتم .
یعنی می خواستم یه کاری کنم که بگن دختره بی شعوره ، البته بلا نسبت منا !
نیم نگاهی به آذین انداختم که با صورت قرمز داشت تو گوش پدر ریزریز حرف می زد .
وقتی پچ پچ آذین تموم شد پدر نگاه شماتت باری بهم کرد و من با بی خیالی قاشق بعدی رو تو دهنم گذاشتم و شونه هامو بالا انداختم .
شیلا خانم و آذین همچنان درگیر تعارفات مسخره بودند و هنوز غذا نکشیده بودند و غذای من کم کم داشت تموم می شد.
دست بردم نوشابه رو که تقریبا مابین شیلا خانم و بهزاد بود رو بردارم که بهزاد پیش دستی کرد و پارچ رو به سمتم گرفت .
دستم رو به دسته ی پارچ گرفتم که به سمت خودم بیارمش که بهزاد به عمد دستش رو به حالت زننده ای روی دستم کشید .
تموم تنم مورمور شد با خشم چشم غره ای بهش رفتم و بهزاد لبخند وقیحی تحویلم داد .
دارم برات آقا بهزاد !!
صاف نشستم . آذین تموم حرکات ما رو زیر نظر داشت . حدس می زدم که صورتم قرمز شده البته نه از خجالت بلکه از خشم !
در حالیکه سعی می کردم خونسردیمو حفظ کنم غذامو تموم کردم و مقداری از نوشابه ام رو نگهداشتم و منتظر بودم که بتونم از سر میز بلند شم و برم .
که دوباره همون صدای اس ام اس ناجی من شد و سریع از جا بلند شدم و در حالیکه نشون می دادم که عجله دارم که به گوشیم برسم از پشت شیلا خانم رد شدم و دقیقا پشت سر بهزاد یهویی پام پیچ خورد و مثلا برای اینکه به زمین نیفتم دستمو به صندلی بهزاد گرفتم و با اون دستی که لیوان نوشابه رو حمل می کردم ، باقی محتویاتش رو روی بهزاد تخلیه کردم !
اینقدر با مهارت اینکارو کردم که خودمم هم خنده ام گرفت ولی برای اینکه تابلو نشه رو به بهزاد گفتم :
وای ببخشید پام پیچ خورد .
بهزاد که داشت با دستمال پیرهنشو تمیز می کرد گفت :
خواهش می کنم . تو خوبی ؟
و دوباره چندشم شد ولی جوابی ندادم.
پدر از جا برخاست و گفت : پاشو بیا یه پیرهن تمیز بهت بدم این دیگه تمیز نمی شه !
بهزاد همراه پدر به اتاق رفت .



نگاهم به نگاه آذین برخورد کرد، داشت با عصبانیت نگاهم می کرد که یعنی فهمیدم پات پیچ نخورد و فیلمت بود.
به جهنم که فهمید!
رفتم تو اتاق نشیمن سر جای اولم نشستم. این رفتارهای بی نزاکت خودم رو دوست نداشتم اما چه کنم که راهی جز این نبود.
کانال تی وی رو عوض کردم و یادم اومد که برام پیام اومده بود ، گوشیمو بر داشتم. سام نوشته بود:
هر موقع که مشکلی برات پیش اومد رو من حساب کن ، وقت و بی وقت!
این پیامش دوباره لبخند رو لبام نشوند چون یه صمیمیتی تو رفتارش هست که بهش احساس خوبی دارم.
درسته که بهش حس خاصی ندارم ولی یه جوری رفتار می کنه که مثل خیلی از پسرا، منو دلزده نمی کنه.
یه جورایی منو یاد خودم میندازه که برام جنسیت مطرح نیست و شخصیت آدم ها خیلی مهم تره و در ضمن دوستی رو تعریف نمی کنم که اگر سام داره تو این لحظه بهم پیام میده ، حتما باید رابطه ی خاصی بینمون باشه.
سر و صدای پشت سرم نشون از اومدن بقیه به اتاق نشیمن بود.
بهزاد که پیراهن پدر رو پوشیده بود تا دید کنار من روی مبل جا هست انگار که به خر تیتاب بدن ذوق کرد و به سرعت باسن مبارک رو روی مبل قرار داد.
اه مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه!
نمی دونم از حالت صورتم چی خوند که بهم گفت:
_نمی دونم چرا انقدر از من بدت میاد و نگاه پرسش گرش رو به چشام دوخت!
نمی دونستم باید چه جوابی بدم در نتیجه سکوت کردم. وقتی سکوتم رو دید سرش رو کج کرد کنار گوشم و به آرومی گفت:
_ولی من زود جای نفرت رو با عشق عوض می کنم ، کافیه فقط یه کم باهام مهربون باشی خوشگل بد اخلاق.
در جا حالت تهوع گرفتم! برگشتم سمتش ، داشت بی شرمانه به صورتم و اندامم نگاه می کرد.
تا خواستم دهنمو باز کنم و یه جواب دندون شکن بهش بدم صدای شیلا خانم که خیلی رسا صحبتش رو شروع کرد نظرم رو جلب کرد:
_فکر می کنم بهتره صحبت رو به موضوع اصلی که ما به خاطرش اینجاییم اختصاص بدیم و با نیم نگاهی به من با لبخندی ادامه داد:
_من همون ابتدای ورود پروا جون رضایتم رو اعلام کردم می مونه صحبت های خود بچه ها و البته رضایت شما و به پدر و اذین اشاره کرد.
پدر با تکون سر حرفای شیلا خانم رو تایید می کرد و آذین گفت:
_ما چرا باید مخالف باشیم؟ مگه ما جز خوشبختی پروا چی می خوایم؟
و با ژستی مادرانه ادامه داد :
بهزاد از نظر ما کاملا مورد قبوله. پروا هم خودش باید تصمیم بگیره.
به آرومی زیر لب گفتم: آره ارواح شکمت
بهزاد به سمتم برگشت و گفت:
_چیزی گفتی؟
محلش ندادم که شیلا خانم کش و قوسی به گردنش داد و گفت:
_به نظرم بهزاد و پروا جون باید بیشتر با هم آشنا شن. الانم بهتره برن یه گوشه ای و در مورد زندگی شون صحبت کنن.
تو دلم به خوش خیالی شیلا خانم خندیدم که همه چیز رو تموم شده می دید.
همچین میگه زندگی شون انگار چند سالی هست که منو بهزاد با هم زندگی می کنیم!
ایـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــی...!
بهزاد از خدا خواسته از رو صندلی پرید و به اجبار من هم از جا بلند شدم.
به سمت حیاط رفتم چون دوست نداشتم بهزاد تو اتاقم پا بذاره!
کنار باغچه ایستادم تا بهزاد بهم برسه، نگاهش از شادی برق می زد. نمی دونم واقعا دوسم داره یا داره فیلم بازی می کنه!
البته دونستن این موضوع فرقی در اصل موضوع نداره چون در هر صورت من ازش خوشم نمی یاد.
وقتی بهم رسید دوباره به آرومی حرکت کردم تا اونم مجبور بشه کنارم قدم بزنه .
دوست نداشتم بایستیم و با اون چشای وقیحش بر و بر نگام کنه !
صداش در اومد :
_ خیلی خوشحالم که تنها شدیم اینطوری که داشت پیش می رفت از اینکه بتونم باهات دو کلام تنهایی صحبت کنم ، نا امید شده بودم . قبلا هم که منو می دیدی انگار نمی دیدی !
تو دلم گفتم عزیز دل الانم نمی بینمت !
_خیلی حرفا هست که فکر کنم شنیدنش برات خالی از لطف نیست !
نگاه گذرایی بهش انداختم که یعنی منتظر شنیدن چرندیاتتم !
بهزاد گفت : می شه بشینیم روی تاب ؟
بدون مخالفت نشستم اون هم بعد از من نشست .
کمی دستپاچه بود شاید نمی دونست چه جوری باید شروع به مخ زنی کنه .
موهای جوگندمیه کوتاهش رو کلی ژل و تافت زده بود که دل منو ببره ! هی وای من !
پوست سفید و چشای خرماییش به مادرش رفته .
صداشو صاف کرد و بالاخره شروع کرد :
نمی دونم تو راجع به من چی می دونی احتمالا بیشتر شنیدی چون غیر از چندتا برخورد جزئی خاطره ای از هم نداریم .
من سی و سه سالمه .پدرم خیلی سال پیش فوت کرد و من و مامانم با هم زندگی می کنیم .
یه کارخونه ی آجرپزی ارثیه ی پدریمه و در حال حاضر اونجا رو اداره می کنم و در کنارش ساخت و ساز هم انجام میدم که خودت هم در جریانی .
خلاصه از نظر مالی نمی گذارم بهت سخت بگذره ، حداقلش قول می دم که از وضعیت توی خونه ی پدرت بهتر باشه .
سریع پریدم تو حرفش :
_ من همین الانم از نظر مالی رفاه کامل دارم !
بهزاد با تکون سر گفت : البته ! فقط خواستم این مسئله ذره ای فکرت رو مشغول نکنه !
بازم تو دلم گفتم : جیگر جون خیالت راحت ! نه تنها این مسائل که خودتم ، ذره ای فکرم رو مشغول نمی کنی !!


ولی چیزی به روی مبارک خودم نیاوردم که ادامه داد :
_ می مونه مسائل احساسی و شخصی ! تو زندگی من آدمای زیادی اومدن و رفتن ، اما اگه مسخرم نمی کنی یا فکر نمی کنی که دارم چاپلوسی می کنم ،باید بگم که تنها کسی که تونسته فکرمو به خودش مشغول کنه ، تویی !
و نمی دونم چرا ...
کمی سکوت کرد و از روی تاب بلند شد و مقابلم ایستاد . زل زد توی چشام و دوباره گفت :
_از همون بار اول که دیدمت ، به نظرم دست نیافتنی اومدی ! یه پاکی و معصومیتی تو چشات هست که تو دخترای دور و برم ندیدم ! واین زیبایی نجیبت باعث شده که به ازدواج فکر کنم ، چیزی که اصلا تو قیدش نبودم !
قول میدم خوش بختت کنم !
یک قدم جلوتر اومد که من ناخودآگاه سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم ، صورتش از هیجان کمی قرمز شده بود ، با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد و باصدای آرومتری گفت :
_می دونم اختلاف سنیمون زیاده ، شاید فکر کنی ، نتونم مثل یه جوون هم سن خودت ، نیازهاتو برآورده کنم اما با اطمینان بهت قول می دم که از سنم خیلی جوون ترم و خیلی هیجانی و هاتم !
و با وقاحت هر چه تمام تر به لبهام نگاهی هیز انداخت .
واقعا چندشم شد از این همه بی حیایی ! اونم تو جلسه خواستگاری اینطوری داره قورتم می ده !
بعد از سی و اندی سال الواطی ، حالا می خواد به قول خودش ، یه دختر باکره ی آفتاب مهتاب ندیده رو بگیره !
خجالتم نمی کشه مرتیکه ی عوضی هیز بی حیا !
بهترین موقعیت بود که بزنم تو پوزش :
_اتفاقا تو زندگی منم آدمای زیادی اومدن و رفتن ! منظورمو که می فهمی ؟
و با سماجت تو چشاش نگاه کردم ، در آن واحد سرخ و سفید شد !
ادامه دادم :
_راستش من دختر بسته ای نبودم و نیستم ! یه خصوصیت من که حتما باید بدونی اینه که من خیلی تنوع طلبم !
خیلی زود از آدمای دور و برم سیر می شم و نهایتا مجبورم به تعویضشون !
شاید چون سنم کمه ، این مسئله دور از واقعیت به نظر بیاد ولی حتی من از پسری که تموم نیازهامو هم برطرف کرده ، سیر شدم !
ضربه ی کاری زدمــــــــــا! چون از خشم داشت آروم آروم می سوخت و تموم صورتش سرخ بود.
حالت هیز چشاش به خشم مبدل شده بود . شاید باور حرفام براش مشکل بود و یکم شوکه شده بود !
با باد خالی شده گفت : خوب نیست یه دختر اینقدر رک حرف بزنه !
شونه ای بالا انداختم و با بی قیدی گفتم : خوشم نمی یاد ادای آدمای تنگ و تاریک رو دربیارم ! اتفاقا همین اول بدونی کی هستم و خواسته هام چیه خیلی بهتره !
دوست ندارم فکر کنی داری با مریم مقدس ازدواج می کنی ! چون ممکنه یه روز یکی از آدمایی که قبلا تو زندگیم بودن،
سر راهت سبز بشن و اون وقت کاخ نجابت و زیبایی من تو سرت خراب شه !
بعد با لبخند گفتم :
جنگ اول به از صلح آخر !



بهزاد با صداي گرفته اي گفت :
_نمي دونم چرا فكر مي كنم كه مي خواي با اين حرفات ، نظرمو نسبت به خودت منفي كني !
اي بابا ! چه آدم سمجيــــــه !!
_صلاح مملكت خويش خسروان داند ! من نخواستم پنهان كاري كنم . اينم كه من بهت علاقه اي ندارم و به اصرار پدره كه الان اينجام ، خودت مي دوني و كاملا مشخصه . من اعتقاد و علاقه اي به ازدواج ندارم
تاهل يعني دست و پا بستگي و مجردي يعني عشق و حال !

خدا به دور ! يه جوري گفتم عشق و حال كه خودمم خجالت كشيدم ولي حقشه چون پر روئه !

_حالا هم كه دارم با تو ازدواج مي كنم ( عمرناش )، بايد از گذشته ي من خبر داشته باشي و در ضمن بدوني كه در آينده هم اسير تو نيستم !
ديگه كافي بود نبايد ادامه مي دادم ، تا همين جاش هم ، حسابي كيش و مات شده بود و كرك و پرش ريخته بود !
نگاهي به قيافي ي درهم برهمش انداختم و فهميدم كه قضيه ي بهزاد براي هميشه تموم شد و از خوشحالي لبخند زدم .
از موقعي كه با بهزاد به سالن برگشتيم تا وقتي كه عزم رفتن كردن ، دمغ دمغ بود و غير از جواب هاي كوتاه ،حرفي از حلق مبارك بيرون نداد .
قرار بر اين شد كه دو روز ديگه شيلا خانم زنگ بزنه و من جواب نهاييمو اعلام كنم تا به ميمنت و مباركي بريم خونه ي بخت ! هه هه ! حتما !
تا تنها شديم ،خودمو پرت كردم رو كاناپه و " آخي " بلندي گفتم و پامو دراز كردم .
آذين كه داشت زيپ پيرهن دكلته ي كوتاه و جيغشو باز مي كرد گفت :
_ وا مگه جاي تو رو تنگ كردن كه اينجوري آخي مي گي ؟
_ نخير ،جامو تنگ نكردن ! فقط خيلي بي ملاحضه تشريف دارن كه تا ساعت دو و نيم نيمه شب ،اونم واسه يه همچين مجلس رسمي ، مي مونن ! شانس آورديم ، بهزاد شلوار گرمكنشو نياورده بود وگرنه شب همينجا مي خوابيدن !!
آذين همينجوري كه به اتاق مي رفت ايشي كشيد و پدر كه در حال شل كردن گره ي كراواتش بود ،خنده اي ريز و بي صدا كرد ولي واسه اين كه پر رو نشم ، سريع جمعش كرد و گفت :
_ پس هنوز از بهزاد بدت مي ياد ؟
_ بدم مي ياد ،واسه ي يه دقيقشه !
_ با دوستت به نتيجه نرسيدي ؟
_خب اول مي خواستم ،آقا بهزاد شما رو ببينم كه يه وقت سرم كلاه نره !
و پوزخند زدم !
پدر اطراف رو نگاه كرد و وقتي مطمئن شد كه آذين تو اتاقه و دور وبرمون نيست ، به آرومي گفت :
_ مي خواي من باهاش صحبت كنم ؟ هرچي باشه ما دوتا مرديم حرف همديگرو بهتر مي فهميم !؟
دوباره سركي كشيد و ادامه داد :
_ ببين من هيچ وقت دوست نداشتم كه اينجوري بشه كه بخوام مجبور به ازدواجت بكنم ولي خب چه كنم ؟ تو با ما نمي ياي منم كه نمي تونم تنها بزارمت برم ! تو زندگي هر آدمي ، گاهي مسائلي پيش مي ياد كه انسان مجبوره خودشو با اون شرايط وفق بده ! تو هم بيشتر از اين ،با حرفات منو عذاب نده و به جاش بزار من اين پسر رو ببينم كه شايد از اين عذابمون كاسته شه !
سرم رو پايين انداختم و گفتم :
باشه شايد اينكارو كردم ، شبتون بخير !
و به اتاقم اومدم .
در آن واحد بغضم گرفت .
دلم به حال غربت خودمو پدر گرفت . تو خونه ي خودمون ، بايد يه جوري با هم حرف بزنيم كه آذين نشنوه و قشقرق به پا نكنه !
با اين كه از پدر هيچ دل خوشي ندارم ، ولي به محضي كه اينجوري مهربون مي شه نمي تونم جلوش مقاومت كنم و نرم ميشم .
اينم يه خصلت عجيب غريب من ديوونست كه اقتدارشو دوست دارم .مهربون كه مي شه ، نه گفتن برام سخت مي شه و مثل همين الان حتي ديگه تو چشماشم نمي تونم نگاه كنم . اين حس مسخرمو درك نمي كنم !
ياد شعري از دكتر شريعتي افتادم :

آن ني خشكم
كه بر لبهاي نوازشگر ناپيداي تو
كه قصه ي فراق را در من مي نوازي
به غربت خويش پي بردم
و اكنون
نه در اين عالم
كه در خويشتن قرار ندارم ...
ونه در زيستن
كه در بودن خويش نمي گنجم
كه جامه ي تنگ خويشتنم !!


فصل ششم

نور آفتاب ، از كنار پرده چشمامو اذيت مي كرد .
ديدم ديگه خوابم نمي بره . نيم ساعتي بود كه الكي رو تخت غلت مي زدم ولي تلاشم براي دوباره خوابيدن بيهوده بود .
به ناچار از روي تخت برخاستم . ساعتو نگاه كردم ده و چل دقيقه بود . گوشيمو از روي عسلي برداشتم يه پيامك داشتم .
بازش كردم سارا بود :
سلام ببينم تو نمي خواي به مناسبت اين رفع بلا يه سور به ما بدي ؟ نه واقعا خجالت نمي كشي ؟ من بايد بهت بگم ؟
آخه ديشب قبل از خواب بهش گفتم كه تقريبا چي شده .
براش نوشتم :
سلام و زهر مار ،مي زاشتي ظهر مي شد حداقل ، بعد گله گذاري رو شروع مي كردي ! نكنه انتظار داشتي نصف شبي بهت سور مي دادم ؟
چند لحظه بعد جواب اومد :
خفه ! ساعت 12 مي ياي دنبال من و الي ،مي بريمون پدر خوب فهميدي ؟
منم نوشتم :
جهنم و ضرر !
و رفتم كه حاضر شم.
وقتي از خونه خارج شدم آذين رو نديدم يا تو اتاقش بود يا خونه نبود . نزديك ماشين كه شدم تازه ديدم كه يكم در سمت راننده غر شده ولي زياد نبود . قطعا پدر يا آذين نديدن وگرنه ازم سوالي درموردش مي پرسيدن . آذين كه ببينه قند تو دلش آب مي شه ! اصن يكي از فانتزياش همينه !
الي دم در خونشون ايستاده بود و نياز نشد بوق بوق كنم .
با كمي مكث سوار شد چون داشت به در سمت من ، كه غر شده بود نگاه مي كرد .
_سلام تصادف كردي ؟
_ سلام آره ديروز
_با كي ؟
_با بهرام رادان !
_ خفه شو مسخره
_ خب ابله اين جور موقع ها مي گن با چي ! نه با كي ! مگه من بايد طرف رو بشناسم ؟
سارا هم كه سوار شد همون سوالها رو تكرار كرد كلا از نظر آي كيو تعطيل ان.
فقط چند تا سوال اضافه شد :
_ حالا خسارت ماشينت رو كي مي ده ؟
_ قرار شد پسره خودش زنگ بزنه ماشين رو ببرم صافكاري .
_پس شمارتم گرفته ؟
_بله با اجازتون و واسه اينكه حرصشون بدم يكم ادا و اصول اومدم .
الناز كه داشت با خنده نگام مي كرد گفت :
_ حالا طرف مالي هست ؟
_ اي بدك نيست ، مي شه تحملش كرد .
_ پس لطفا عشوه نيا !فكر كردم واقعا بهرام رادان رو تور كردي با اين ادا و اصولت !
رستوران تقريبا خلوت بود يه جاي دنج پيدا كردم و سه تايي نشستيم . منو رو نگاه كردم و گفتم :
_هر چي دوست دارين سفارش بدين كه ديگه ازين فرصتا ، از طرف من ، بهتون پا نمي ده !
امروز بخوريد و بياشاميد و حتي اسراف كنيد كه حسابي شارژم !
الناز كه انگار يه دفعه يه چيزي يادش اومد هومي كشيد و گفت :
_ راستي سارا كه واسم تعريف كرد چه جوري دكش كردي حال كردم ! با اين كه قيافشو نديدم مي تونم آويزونيشو تصور كنم !
_ آره خودمم كلي از ريخت و قيافش خنده ام گرفته بود . حالا اينكه چيزي نيست ، فردا كه شيلا خانم زنگ بزنه و بگه نظر بهزاد عوض شده ، قيافه ي آدين ديدنيه !
و خودم از ته دل خنديدم !
غذاهامونو كه آوردن سارا گفت :
_ اين يارو كه ديروز به ماشينت زد ، مجرده ؟
باز با همون ادا و اصول گفتم :
_ اتفاقا دم بخته دم بخته !
ولي سارا جدي گفت :
_ خيلي هم خوبه ! يه رقيبم واسه بهزاد پيدا شد . نشنيدي مي گن تو هر كار خدا حكمتي هست ؟
هر چي بهش نگاه كردم كه آثار طنز ،تو صورتش پيدا كنم ، يافت نكردم خيلي عادي داشت غذاشو مي خورد .
_ باز فيلسوف شدي سارا ؟ يه تصادف ساده رو چه تجزيه و تحليلي مي كني ! حالا به نظرت سطح فرهنگيمون به هم مي خوره يا نه ؟
سارا لقمشو قورت داد و گفت :
_ حالا مسخره كن مهم نيست بعدا مي بيني ! درسته اخلاقت عين سگه و پاچه ي همه رو مي گيري و حتما يه نمونه اش رو هم نشون اون بدبخت دادي ، ولي خدا يه ظاهري بهت داده كه بشه اخلاق گندت رو فاكتور گرفت ! در ثاني ، تازگيا كشف كردم هر چي بيشتر سگ باشي ، مردم بيشتر دورتو مي گيرن !
الي يه قولوپ نوشابه داد پايين و گفت :
_ دقيقا ! اصن خاصيت همه آدما اينه ! هر چي دور يكي بگردي ، محبت كني ، فاصله مي گيره ! حالا فاصله بگيري ، دورت مي گردن ، محبت مي كن . فكر كنم اين بشه يه قانون كه تو قرن بيست و يكم ثبت مي شه !
سارا گفت :
_ حالا نه به اين غلظت ، ولي درسته ! اين نكبتم ( به من اشاره كرد ) ،همين خصوصيت رو داره هم قيافش خوبه ! هر كي ببينه ولش نمي كنه ديگه ! الانم اين پسره شمارشو داره كه شده هلو بپر تو گلو ! پروا تو هم ازين به بعد الكي خواستگاراتو رد نكن ، حداقل يكي تو آب نمك داشته باش كه اگه دوباره بهت گير دادن ، نشيني عذا بگيري چه كنم ؟!
سارا هم پر بيراه نمي گفت . درسته بهزاد رو پيچوندم ولي موضوع اصلي ، كه دك كردن منه ،به قوت خودش باقيه !
الي زد به پام و گفت :
_ واي واي ! مثل اينكه همچينم بدت نيومدا !
_ آره ، وقتي زنگ بزنه بهم واسه تعمير ماشين ، بهش مي گم ماشينو بي خيال ، خودمونو عشقه و زديم زير خنده .
سارا با دستمال دور دهنشو تميز كرد و گفت :
_ ولي جدي مي گم پروا ! ديگه بخواي نخواي به خاطر شرايطت مجبوري ازدواج كني پس الكي با خودت لج بازي نكن كه داري گره ي زندگيت رو كورتر مي كني ! شايد اين يه تصادف بوده ولي بدون هيچي تو زندگي تصادفي نيست !
_ يه ليوان نوشابه ريختم و به دست سارا دادم و گفتم :
_ جيگرم اينقدر حرص نخور ! كو مرد ؟! مردونگي افسانه شد !
الي با لحن مخصوص خودش گفت :
_ همين فرزاد ! حالا تعريف نباشه هيچي از مردي و مردونگي كم نداره !
_همون مگه تو بهش بگي مرد !
_ دلتم بخواد ! خدا انشاالله يكي هم قسمت تو بكنه !
_ نمي خواد عزيزم ، واسه خودت !
گوشي موبايلم رو ميز بود كه ويبره ي اس ام اس اومد قبل از من سارا برداشتش ولي الي از سارا قاپيدش و من هم از الي !
شماره سام بود :
_ سلام .ساعت سه بيا خيابون ... صافكاري ... .
واسش نوشتم :
_ اكي ولي هنوزم مي گم اصراري نيست .
سارا و الي انگار بخوان مچ بگيرن ،چشم ازم بر نمي داشتن كه گفتم :
_ هـــــــــــــــــوي ! پول دادم به اين غذا ! به جاي اينكه بر و بر منو نگاه كنيد كوفت كنيد !
دوباره پيامك اومد :
_ ساعت سه منتظرتم .
سارا طاقت نياورد و بالاخره گفت :
_ اينقدر بدم مي ياد حرف نمي زني ! خب خودت بگو كي بود ديگه ! عين آدم !
_ بابا ! پسره ست ، آدرس داده ماشينو ببرم .



بچه ها رو رسوندم و به سمت آدرسی که سام برام فرستاده بود حرکت کردم .
ساعتمو نگاه کردم ، هنوز ده دقیقه ای به سه مونده بود .
داشتم اطراف رو به امید پیدا کردن صافکاری کذایی جستجو می کردم که قبل از اون سام رو دیدم که به ماشین تکیه زده و داره نگام می کنه .
اشاره کرد ماشینو ببرم داخل مغازه ی صافکاری و همین کارو کردم .
صاحب مغازه سریع به سمت ماشینم اومد تا ببینه چی شده .
پیاده شدم و سلام کردم . سام هم که داخل شده بود به سمتم اومد و دست دادیم .
احساس کردم بیشتر از حد معمول ، دستم رو فشار داد ولی سریع به خودم گفتم :
" بی خیال ! دوباره داستان درست نکن دختر "
سام با صدای بلندی رو به صاحب مغازه گفت :
_ می خوام عین روز اولش بشه ها ، آقا بهرام ! فکر می کنی چه مدت طول بکشه صافکاری ، نقاشیش ؟
صاحب مغازه دست به پیشونی کشید و گفت :
_ حداقل دو روز ، حداکثر چهار روز
بی اختیار گفتم :
_ چهـــــــــــــــــــــــ ــــــــار روووز ؟؟؟؟ وای نه ! من چهار روز بدون ماشین چی کار کنم ؟
آقا بهرام باخنده و درحالیکه با دقت نگام می کرد گفت :
_ گفتم حداکثر چهار روز ! حالا چون یه خانوم محترم مثل شما نمی تونه بدون ماشینش جایی بره ، فردا پس فردا تحویلتون می دم ! بهتر از روز اول !
بعد با ژست مسخره ای ادامه داد :
_به خاطر شما همه کارامو لغو می کنم .
تا اومدم تشکر کنم سام با ابروهای گره خورده ، سوئیچشو گذاشت تو دستم و با تحکم گفت :
_برو تو ماشین منم الان می یام !
جاخوردم ولی همچین تمایلی هم برای ایستادن تو اون تعمیرگاه کذایی نداشتم .
رفتم سمت ماشین ولی به عقب برگشتم و دیدم سام داره به آقا بهرام بیعانه می ده ، البته با قیافه ی اخمو!
تو ماشین نشستم و صبر کردم تا خودش بیاد که سریع اومد .
وقتی دید ایستادم گفت :
_ واسه چی اینجا وایسادی ؟ بشین برسونمت !
_ نه ممنون خودم می تونم برم .
دوباره قیافش جدی شد :
_سر ظهری چه جوری می خوای بری ؟ منم که نمی خوام کولت کنم ! بشین !
در حقیقت داشتم تعارف می کردم .
تو اون آفتاب خردادی ، چقدر باید می ایستادم تا یه ماشین از اون خیابون رد بشه ؟
سام گفت :
_ نمی دیش ؟
با تعجب گفتم چیو ؟؟
_ سوئیچو !
_آهان !
سوئیچو سمتش گرفتم و هر دو سوار شدیم .
بازم بوی ادکلن سام فضا رو پر کرده بود . با اینکه من کلی عطر زده بودم فقط بوی ادکلن اونو حس می کردم !
نگاش کردم .
تی شرت سفید و جین آبی پوشیده بود . مثل همیشه خوش تیپ ولی هنوزم اون اخماش باز نشده بود !
پاکت سیگار رو برداشت و بهم تعارف کرد.
برنداشتم . یعنی چی که اخماشو ریخته به هم !!؟
معلوم نیست چشه !! خودش یکی برداشت و روشن کرد !
بلافاصله ظبط رو روشن کرد گوگوش بود ، کیف کردم و لبخند زدم .
سام نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ به چی می خندی ؟
_ مگه من از تو پرسیدم واسه چی اخم کردی ؟
لبخند محوی زد و گفت :
_درست می گی ! ببخشید یکم بهم ریختم ولی الان اخمامو وا کردم . کدوم وری برم ؟
از سوالش جا خوردم ، منگ به خیابون نگاه کردم سر چهارراه محل بودیم گفتم :
_سمت راست
بدون حرف پیچید و من راهنماییش کردم تا دم در خونمون که گفت :
_ خونه تون کدومه ؟
_ همین که مقابلش ایستادی !
با دقت به در خونمون نگاه کرد و با لبخند قشنگی گفت :
_من که حال خونه رفتن ندارم ، تو داری ؟
با خونسردی گفتم :
_فعلا که ماشین ندارم ، دوسه روزی خونه نشینم !چون من عادت ندارم پیاده جایی برم !
همینطوری که کج نشسته بود و داشت نگام می کرد گفت :
_این که ناراحتی نداره ! تا زمانی که ماشینتو بگیری ، این دستت می مونه و با کف دست به فرمون ماشین زد .
بعد بدون اینکه دیگه حرفی بزنه یه دفعه ای حرکت کرد .
با تعجب گفتم :
_ کجـــــــــــــــــا ؟؟
اونم با لبخندی که خیلی جذاب ترش می کرد گفت :
_ باغ دلگشـــــــــــــا !
_ پس چرا اومدی دم خونه ما ؟ از همون جا می رفتیم دیگه !
_گفتم بیام خونتون رو یاد بگیرم شاید یه روز لازم شد !

یه طوری حرف می زد که نمی شد بفهمی کجای حرفش جدیه ؟کجاش شوخیه ؟
به خاطر همینم سکوت کردم تا ببینم خودش کجا می خواد بره !
دوباره صدای سام اومد سعی کردم نگاش نکنم :
_ اگه از اون سیگار قبلی خوشت نمی یاد یه بسته اسی تو داشبورد دارم معمولا خانوما اسی می کشن !
_نه خیر همون قبلیه بهتر بود ولی من از کسی که با اخم بهم چیزی تعارف می کنه چیزی نمی گیرم !!
سام خندید و ناباورانه نگام کرد و گفت :
الان که دیگه اخم نکردم چرا سرتو گرفتی سمت پنجره ؟
منم با لبخند نگاش کردم که دوباره گفت :
_در ضمن یادم نبود سرکار خانوم که شما مثل خانومای دیگه نیستین !
و دوباره همون سیگار قبلی رو بهم تعارف کرد ، من یکی برداشتم .
فندکش رو برداشت و سیگارمو روشن کرد .
دست فرمونش عالی بود و بهتــــــــــر از من !!
نمی دونستم می خواد کجا بره ولی غرورم نمی زاشت که دوباره ازش سوال کنم .
تا انتهای مسیر حرفی بینمون ردو بدل نشد عوضش موزیک گوش کردیم .
تو نهایت لذت بودم چون سام با مهارت خاص خودش و با سرعت می روند و صدای موزیکم زیاد بود .چیزی که من عاشقشم !
تو لواسون جلوی یه باغ نگه داشت و با یه مرد خوش و بش کرد و مرد نگهبان جا پارکمون رو نشون داد .
_خب رسدیم ! اینم باغ دلگشـــــــــــــــــــآ !! امیدوارم توام خوشت بیاد !
قبلا باغهای اطراف اومده بودم ولی تو این باغ نه !
با بدجنسی گفتم :
_ تا ببینیم !
و پیاده شدم . سام کنارم اومد و از پله ها به سمت پایین راه افتادیم .
باغ پایین تر از سطح جاده بود.
همونطور که پله هارو پایین می رفتیم متوجه شدم که واقعا جای قشنگیه .
تخت ها به فاصله ی کمی از هم به صورت سر پوشیده و سرباز بودن ، سام پرسید
_کجا بشینیم ؟
دوباره با بدجنسی گفتم :
_ همونجائی که پاتوقته !
با لبخند سرشو تکون داد و به سمت انتهایی باغ راهنماییم کرد . جائی که به یه رودخونه ختم می شد البته با چند پله ! ولی حسنش این بود که این قسمت باغ سایه بود و ازآفتاب خبری نبود.
به وجد اومده بودم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم با خونسردی ظاهری گفتم :
اینجا رو نگهداشتی واسه یاران و منو می خواستی ببری کنج دیوار ؟؟ باشه ! یکی دیگه هم طلبت !
و برای اینکه اذیتش کنم سرمو با ناراحتی به طرفین تکون دادم !
با مظلومیت نگام کرد و گفت :
_نه باور کن ! چه فازیه آخه ! خودم بار دومه که می یام اینجا ! بار اول رو یکی از همون سکوهای جلو نشسته بودم ولی اینجا رو نشون کردم که به موقعش بیام که الانم موقعشه !
با خنده گفتم :
_شوخی کردم بابا ! می خواستم اذیتت کنم ببینم اعتراف می کنی تا حالا با چند نفر اومدی اینجا و دوباره خندیدم !




سام هم خندید و روی تخت ، کنارم نشست و در حالیکه سرحال شده بود گفت :
_خب پس حالا که اینطور شد ، یه دست نون بیار کباب ببر می زنیم تا دیگه منو اذیت نکنی !
و درست روبروی من چهار زانو نشست .
انگشت اشارمو به حالت تهدید به سمتش گرفتم و گفتم :
_ببین من واقعا محکم می زنمــــــــــا ! فکر نکنی داری با یه ضعیفه بازی می کنی ، خوش به حالته !
انگشتمو خم کرد و گفت :
_ببینیم و تعریف کنیم !
و بازی رو شروع کردیم .
چنان محکم سام بیچاره رو می زدم که دستاش سرخ شده بود ولی اون با ملاحضه تر از من عمل می کرد و آرومتر رو دستم می زد ولی من بازم خجالت نمی کشیدم و محکم تر می زدمش .
خلاصه بازی رو بیست به هفده بردم یعنی تعداد دفعاتی که من رو دستاش کوبیدم بیست بار بود .
با شادی و غرور گفتم :
_حریف قدرش خوبه ! حتی اگه ضعـــــــــــــــــــیفه باشه !
و براش یه بازو به حالت نمایشی گرفتم !
سام زد زیر خنده و اینقدر خندید که تقریبا روی تخت دراز شد . ولی یواش یواش آروم شد و دوباره صاف نشست و همزمان کارگر باغ رو صدا کرد و سفارش چای و قلیون و بستنی داد .
داشتم گوشیمو چک می کردم سارا پیام داده بود :
خره نزاری طرف بپره !
براش نوشتم : مگه شب پره !؟؟
سرم رو که بلند کردم دیدم سام زل زده تو صورتم ولی تا نگاهمون تلاقی کرد نگاشو گرفت و گفت :
_راستی از خواستگارت چه خبر ؟ نگفتی چه جوری حالشو گرفتی !
داشت با سوئیچش بازی می کرد ولی معلوم بود که کل حواسش پیش منه ! مژه های بلندش سایه بون چشای خوش رنگش شده بود و ته ریشی که اولین بار بود تو صورتش می دیدم جذاب ترش کرده بود !
به قول الی آدم خوشگل هر کاری کنه خوشگل تر می شه !
بیشتر از این معطلش نکردم و دست از دید زدن برداشتم و گفتم :
_دست گذاشتم رو نقطه ضعفش !
سام سرش رو بلند کرد و اینبار جدی پرسید :
_یعنی چی ؟
_پیش خودش تصور کرده بود که بعد از سی و سه سال الواطی و خانوم بازی ، داره یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو بر می زنه ! منم حالیش کردم که خیلی غلط زیادی می کنه ! البته به روش خودم !
_می شه واضح تر بگی منم بفهمم ؟
کارگر سفارشامونو روی تخت گذاشت .
سام هم بستنی من رو از تو سینی برداشت و مقابلم گذاشت و نشون داد که منتظر پاسخمه !
_بهش گفتم که با مردای زیادی بودم و از این به بعد هم خواهم بود چون ترک عادت موجبه مرضه !
احساس کردم عین دیشب بهزاد ، سام هم در جا رنگش تغییر کرد ولی سریعا شروع کرد به قلیون کشیدن و با سر پایین گفت :
_ و اون چی کار کرد ؟
_هیچی بابا ! اول می گفت باور نمی کنم و از این حرفا ، ولی اینقدر دلیل آوردم که خودمم باورم شد چه برسه به بهزاد !
_از کجا مطمئنی که باورش شد اون وقت ؟
_ خب کارد می زدی خونش در نمی یومد ، رنگش عین لبو شده بود تا موقعی که رفتن یه کلمه حرف نزد !
سام یه جور خاص نگام کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت کرد :
_یه مرد ، اونم از نوعی که تو میگی ( منظورش خانوم باز بود منتها چون عفت کلام داشت و مثل من بی ادب و بی نزاکت نبود ، اسمشو نبرد ) تا به دختر نگاه کنه ، می فهمه طرفش چی کارست ! مطمئن باش که حرفاتو باور نکرده و فقط عصبی شده بوده همین !
همونطور که بستنی مو مزه مزه می کردم ترسیدم که نکنه واقعا اینجوری باشه و باور نکرده باشه ! نکنه فهمیده فیلم بازی کردم براش ؟ ای خدا اگه ... نه امکان نداره ! باور کرده !
با اطمینان گفتم :
_محاله ! همه چی تموم شد ! اونم رفت و دیگه ام پشت سرشو نگاه نمی کنه !
و برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم :
_ توام کم از خانوما شناخت نداریـــــــــا ! حاج آقا ! در ضمن مگه پشت ترافیک چراغ سید خندان مونده این قلیون که تکونش نمی دی هان !؟؟
با لبخند شلنگ قلیون رو به سمتم گرفت و گفت :
_آره دقیقا ! هم از جنس خانوما و هم آقایون ! متاسفانه یا خوشبختانه !
_ اااا خب حالا که اینجوریه ، می شه بگی من چه جور آدمیم ؟
سام سرشو پایین انداخت و لبخندی زد که چال لپاش به نمایش در اومد !
بی ملاحضه و یکدفعه ای گفتم :
_ تو از این چال ها داریا ! خیلی دوست دارم ! بامزه ست !
سام سر بلند کرد و به چشام نگا کرد و من به لپاش اشاره کردم و همزمان خندیدیم !
سام دستشو رو پشتی گذاشت و گفت :
_تو یه دختر بی پروا ! جسور ! و کمی مدعی ، اما با معرفت هستی ! بقیشم دیگه به درد تو نمی خوره !
به اعتراض گفتم :
_ نه خیرم بگو !
با اخم نمایشی گفت :
_ نمیـــــــــــشه !
_چرا مثلا ؟
_چون اینطوری صلاح می بینم !
_بابا صلاحدیــــــــــــــد !!
سام دوباره گفت :
_ اینم یادم رفت بگم ! حاضر جواب !
_ نه خیر یکم دیگه بگذره می شم زبون دراز و بی تربیت و خلاصه راحت باش ! خودتو خالی کن نزار چیزی رو دلت بمونه !
_ اتفاقا خوباشو نگفتم که ریا نشه !
_ جای شکرش باقیه دو تا صفت خوب هم دارم به خدا !
_اونهایی هم که قبلا گفتم خیلی بد نبودا ، بعد انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت :
_ حالا توباید اول جواب بدی یا بهزاد / داستان چیه ؟
_اول قراره اونا زنگ بزنن که نظر منو بپرسن که دیگه عمرا بزنن! در ضمن من بابت دک کردن بهزاد امروز یه سور به دوستام دادم ، توام مهمون من !
سام چشاشو ریز کرد و گفت :
_ول خرجی نکن ! زیاد هم عجله نکن ! دوست دارم ازت بپرسم اگه جوابش مثبت باشه چی ؟ ولی چون می دونم الان می گی نه ! نمی پرسم تا بعدا که اتفاق افتاد حرفم بهت ثابت بشه !
واقعا دلم یه دفعه ای شور زد گفتم :
_نمی دونم واقعا گیج شدم خب ! اگه جوابش مثبت باشه که به دردسر می افتم دوباره !! الان تو فکر کن بهزادی و منم اون حرفارو ، تازه با غلظت بیشتر بهت گفتم ، بازم حاضری با من ازدواج کنی ؟
سام بدون معطلی گفت :
_آره !



از جوابش جا خوردم فکر می کردم بگه نه ! به اعتراض گفتم :
_آقای سام ! جدی دارم حرف می زنمــــــــــــا !
_من قیافم شبیه کسیه که داره شوخی می کنه !؟؟؟ اگه می گم آره ، به خاطر اینه که می دونم اینکاره نیستی و حرفات الکیه !
_اونوقت از کجا مطمئنی اینقدر؟ شاید واقعا اینکاره باشم !
_خب دیگه !
_بابا ، الان همین بهزاد مگه شاخ و دم داره ؟ ولی بهزاد عوضیه و خیلی از مردا نیستن !
_دقیقا درسته ! آفرین ! با اینکه بهزاد شاخ و دم نداره ولی تو حالا ، یا از رفتارش ، یا طرز نگاهش این مطلب دستگیرت شده ، منم دقیقا از همین رفتارات یا هر چیز دیگه ای فهمیدم که اینکاره نیستی ! الانم میشه این بحثو تمومش کنی ؟ اصلا حال نمی کنم راجع به این موضوع حرف بزنیم ! اکی ؟
سکوت کردم چون هم حرفش منطقی بود هم اینکه خودش خواست !یه قاشق بستنی گذاشتم تو دهنم و زیر دندون مزه مزه اش کردم ! که دوباره سام گفت :
_خب حالا که بهت گفتم نقشه ات جواب نمی ده ! حالا برنامه ات چیه ؟
_نمی دونم به خدا !
و با بی حوصلگی اطراف رو نگاه کردم . چشمم به سام افتاد که زل زده بود تو چشام اما اینبار نگاهش رو ندزدید و
یه جور غریبی نگام کرد و با صدایی که احساس کردم با همیشه اش فرق می کرد گفت :
_ولی من می دونم !
_خب ؟؟
سرش رو پایین انداخت ، انگار گفتن این حرف سختش بود ! دوباره سرش رو بالا آورد و مستقیم تو چشام نگاه کرد .
نه لبخندی ، نه ناراحتی ... هیچی تو نگاش پیدا نبود ! وقتی دیدم هیچی نمی گه با تعجب وافری گفتم :
_خب می گفتی ؟؟
محکم و شمرده گفت :
_ با من ازدواج کن !!
مات و مبهوت نگاش کردم .
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و گفتم :
_پاشو بریم ! مثل اینکه هوای اینجا بهت نمی سازه ! چون زده به سرت !
دولا شدم که کفشامو بپوشم که صدای جدی سام مانعم شد :
_هنوز حرفام تموم نشده پروا !
پروا ..پروا ! چقدر اسمم رو قشنگ صدا زد ! چقدر به صداش می یومد که اسم منو صدا کنه !
دوباره صاف شدم و نشستم سر جام !
_ تو حالت خوبه ؟؟؟ مطمئنی چیزی تو سرت نخورده ! تصادفی چیزی نداشتی تازگیا !
و به سرش اشاره کردم.
نمی دونم چرا همینطوری خیره شده بود بهم .
_ بلـــــــه ! کاملا حالم خوبه !
_نه فکر می کنی که خوبی !
_چه اصراری داری ؟ نکنه خیلی دوسم داری هی نگرانمی حالمو می پرسی هان ؟؟؟
_واه واه ! اعتماد به سقفت تو حلقم !
لبخند کجی زد و گفت :
_چایی تو بخور سرد شد !
یه خرما برداشتم و چاییمو سر کشیدم . اصلا فکر نمی کردم سام یهو همچین پیشنهادی بده ! حسابی گیج بودم !
_ بریم ؟
سام با بی میلی گفت :
_ بریم !
جلوتر از سام حرکت کردم و دم ماشینش منتظر ایستادم تا بیاد .
بعد از چند لحظه اومد و سوئیچو گرفت سمتم و با یه چشمک اشاره کرد که من برونم !
بدون تعارف سوئیچو گرفتم و نشستم پشت رل . به من چه ، از قدیم می گن تعارف اومد نیومد داره ! می خواست تعارف نزنه خب !
بعدشم خیلی دوست داشتم یه بار 630 رو تجربه کنم .
سام انعام پارک بان رو داد و به محض اینکه نشست حرکت کردم و با پر روئی ضبط رو هم روشن کردم !
و ولوم دادم ، داشتم دنبال سیگارسام می گشتم که سام با لبخندی که سعی در مهارش داشت ، جاشو نشونم داد .
یکی برداشتم و به سام هم تعارف نکردم که برداره !
سام فندک رو زیر سیگارم گرفت و آتیشش کردم.
سرش رو به سمت من کج کرده بود و با لبخند حرکاتم رو تماشا می کرد .
با عصبانیتی که نمی دونم از استرس شنیدن این خواستگاری یهویی بود یا نه گفتم :
_چیه ؟؟نگاه داره !؟!!
لبخندش عمیق تر شد و جواب داد :
_نگاه کردن جرمه ؟؟ نه جرمــــــــه ؟؟
بعد با آرامش شیشه رو پایین داد و مثلا رو به مردم خیابون با لحن بامزه ای گفت :
_آی مردم ! نگاه کردن جرمه ؟؟ نیست !! منم بهش می گم نیست ! ولی این دختره گیر داده می گه نگام نکن !
بعد شیشه رو بالا داد و با لحنی مظلومانه گفت :
_یکی هم نیست به ما یه سیگار تعارف کنه ! به خدا !
خندم گرفته بود از کاراش ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و فقط پاکت سیگار رو به سمتش گرفتم که صداشو مثل من کرد و گفت :
_ من از کسی که با اخم بهم چیزی تعارف کنه ، چیزی نمی گیرم !
اگه نگاش می کردم قطعا می خندیدم واسه همین نگاش نکردم و پاکت سیگار رو گذاشتم سر جای اولش و گفتم :
_ به درک !
_آره به درک ! من که می دونم چون واسه سلامتیم ضرر داره ، دلت نمی یاد من سیگار بکشم !
نیم نگاهی بهش انداختم . معلوم بود که حسابی سرحاله ! برعکسه من !
_دیدت به زندگی و اطرافیانت خیلی مثبته ! کمی هم تخیلی !
_سام ابرویی بالا داد و به من اشاره کرد و گفت :
_ وبه تو از همه چیز ، مثبت تر !


خودم رو به نشنیدن زدم و به سرعت ماشین افزودم . وایی خیلی با ماشینش حال کردم .
سام دست برد سمت ضبط صوت و آهنگ رو عوض کرد .
آهنگی از عارف بود . آه چه تفاهمی تو موزیک داشتیم . رفتم تو حال و هوای موزیک :

تو بری غصه ی ما ، قصه ی هر خونه می شه
خونه های دلمون ، ز غصه ویرونه می شه !
تو بری به چشم من ، آسمونا سیاه می شه
کوچه خالی از صدای پاک بچه ها می شه
راضی نشو که زندگی ، قلبامونو جدا کنه
مثل تموم عاشقا ، راهمونو جدا کنه
مهربون من ، چشم تو می گه با من می مونی
رسم عاشقی ، مهربونیه ، اینو می دونی !
مهربون من !...

در مدتی که موزیک پخش می شد سام باهاش زمزمه می کرد و به محض اینکه آهنگ تموم شد ضبط رو خاموش کرد و دوباره رو به من کج شد و گفت :
_ می دونم که از پیشنهادم جا خوردی و شاید هم شوکه شدی . اما من نمی تونم وقت و بختم رو از دست بدم . خودت که می دونی تو چه شرایطی هستم ! و چقدر فشار رومه ! من باید ازدواج کنم ، تو هم که وضعیتت روشنه . خب برای من چه کیسی بهتر از تو ؟
هم طرز فکرت با من تا حد زیادی یکیه ، هم اخلاقت باهام جوره ، هم اهل عشق و حالی عین خودم ، هم اینکه من باهات راحتم و حسم بهت خوبه !
بدون رودربایستی بگم ، اگه الان شرایطمم این نبود بازم ازت می خواستم باهام باشی ، حالا نه واسه ازدواج ! ولی واسه دوستی حتما بهت پیشنهاد می دادم ولی خب حالا موقعیت فرق می کنه ، منم باید باهاش کنار بیام و در حال حاضرم از تموم دخترای دور و برم تو رو مناسب تر می بینم چون شرایطت شبیه به خودمه و درک می کنی و یه سري دلایل شخصی دیگه !
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد :
-مثلا اینکه خیلی خوشگلی و خوش تیپی و لباس پوشیدنت و خلاصه همه چیزی که مربوط به ظاهرت می شه رو دوست دارم شاید بگی ظاهر گرایی ! حالا هر چی من خوشم نمی یاد دروغ بگم ! واسه من ظاهر آدمی که می خوام باهاش باشم ، مهمه و یه پکیج کلی مد نظرم هست که تو تقریبا صد در صدش رو داری !
و دوباره تکرار می کنم اینکه تو شرایطت عین خودمه و همدیگرو می فهمیم ! نمی خوام فکر کنی بازار گرمی می کنم ولی همین الان رو هر کی نه ، ولی اگه رو خیلی از دخترا دست بزارم بهم نه نمی گن !
اما منم باید بتونم رابطه برقرار کنم ، که تو همین دو روز خیلی سریع با تو رابطه برقرار کردم و ازت خوشم اومده !
ساکت شد و دست برد تو موهای مشکی پرپشتش .
سنگینی نگاهش رو کاملا حس می کردم ولی نگاهش نکردم ، حرفی هم نداشتم که بزنم !
بگم نه ؟ برم با بهزاد ازدواج کنم ؟ یعنی سام از بهزاد کمتره !؟؟ اصن قابل مقایسه ان ؟ بیچاره سام ! بفهمه با بهزاد مقایسش می کنم خودشو می کشه !
ولی آخه سام رو هم نمی شناسم ! چه می دونم کیه ! ؟ چی کاره ست ؟ هرچند همین ظاهر و دک و پزش ثابت می کنه یه کیس فوق العاده ست ! و انصافا دروغ نمی گه ! با یه اشاره اش کلی دختر واسش غش و ضعف می کنن !
ناخودآگاه نگاش کردم . سرش پایین بود و با گوشیش ور می رفت .
چرا دروغ ؟! یه دید حسابی زدمش ! دختره ی هیز خیره سر شدم دیگه ! خو چی کار کنم خوشگله لامصب ! خیلی جذابه ! اصن نمی شه نگاش نکرد !
سر چهار راه محل که رسیدیم بهم گفت :
_برو سمت چپ !
_ نه ! من می خوام برم خونه !
_خب منو بزار دم خونه ام خودت برو خونتون دیگه !
_یعنی ماشینت دست من بمونه ؟
_بله خانوم !
_بعد توقع نکنی پسش بدمـــــا ! دو روز پشت این بشینم بدنم عادت می کنه دیکه نمی تونم کمتر از این سوار شم !
_ اونم اکیه !
بدون حرف پیچیدم سمت راست یعنی سمت خونه ی خودمون که گفت :
_تعارف می کنی ؟
_فکر کن من تعارف کنم !؟ الان تعارفیم که پشت ماشین توام ؟ نه واقعا !؟ بابا ماشین خودته لازمت میشه !
_ لازمم شد می یام می گیرمش خب !

_نه ممنون ، من اگه احتیاج داشتم بهت می گم !
_قول ؟
جلو در خونمون پارک کردم و با لبخند گفتم :
_قول ! در ضمن بابت باغ دلگشا هم ممنون !
_خواهش ! در ضمن خوب می رونی !
سریعم ادامو در میاره ! بچه پر رو !
هر دو تامون از ماشین پیاده شدیم و من همون کنار ایستادم و سام به سمتم اومد .
دستش رو دراز کرد باهاش دست دادم که دستم رو تو دستش نگه داشت و گفت :
_به پیشنهادم خیلی جدی فکر کن !
بعد دوباره نگاهش حالت شیطون گرفت و با یه لبخند کج گوشه لباش گفت :
_ آخه پسر به این خوبی از کجا می خوای بیاری خدایی !؟
سو ئیچو سمتش گرفتم و با ابروی بالا گفتم :
_ جونم اعتماد به نفس !
سوئیچو گرفت و جلو صورتم به حالت بای بای تکون داد و گفت :
_ جونم پروا !
و در مقابل من که هنوز داشتم به پژواک پروا گفتنش فکر می کردم سوار شد و به سرعت دور شد !

 

سر میز شام نشسته بودیم و من جای شام خوردن ، با غذام بازی می کردم .
یه دفعه صدای زنگ تلفن در اومد و باعث شد از حال و هوای خودم بیام بیرون .
پدر و آذین به هم نگاهی انداختند و آذین با بالا انداختن شانه از جا برخاست و تلفن رو جواب داد .
از فرم حرف زدنش خیلی سریع دستگیرم شد که شیلا خانوم پشت خطه .
دلم ناخودآگاه به شور افتاد .
_بله بله !
سکوت آذین
_خواهش می کنم زحمتی نبود !
سکوت آذین
_راستش پروا هنوز چیزی نگفته !
سکوت آذین
_اااا به سلامتی ! ایشالا جواب پروا هم مثبته !
دیگه چیزی نشنیدم ! در جا مغزم هنگ کرد و سیستم مخم ارور داد !
پروا "هم " جوابش مثبته یعنی چی خب ؟ این "هم " یعنی بهزاد نظرش مثبته ؟؟!! آیا این بشر سیب زمینیه ؟؟ آیا رگ داره ؟ آیا غیرت سرش می شه ؟ دآخه این حرفایی که من بهش زدم اگه خودم به خودم می زدما ! می زدم خودمو شتک می کردم ! این بهزاده چرا اینقدر بی غیرته آخه ؟؟ اصن آدم به مردونگیش شک می کنه !؟ دحق دارم خدایی كه اينقدر ازش بدم مي ياد ديگه !!
بابا شاید اشتباه حالیم شده !
صبر کردم بلکه آذین مکالمه رو قطع کنه ! حالا مگه دست بردار بودن این دوتا !؟؟ یکی بیاد تعارف بازیای اینارو جمع کنه ! اه حالم بد می شه اینقد واسه یه مهمونی تشکر الکی می کنن !
خلاصه تماس رو قطع کرد و با خوشحالی که از حرکات و خصوصا قر کمرش موقع راه رفتن می شد فهمید گفت :
_شیلا خانومه !
الان شما تو این موقعیت بودین نمی زدنیش خب ؟؟ آیا من حق دارم یه جفت پا برم تو دهنش ؟! آخه آی کیوش در حد جلبک دریایی هم نیست ! فکر می کنه ما هم مثل خودش خنگیم ! خب تابلو بود شیلا خانوم بود دیگه !
ولی باز من بودم که دندون رو جیگر گذاشتم و یه تیکه بارش نکردم که ادامه داد :
_ بهزاد نظرش مثبته ! زنگ زده بودن نظر پروا رو بپرسن ! منم نگفتم ما هم نظرمون مثبته ! گفتم بزار یه روز بعد از اینا جواب بدیم که پرستیژ خانوادگیمون حفظ بشه !
ای خداااا ! من چقدر به این بدم که خودشو قاتی ما نکنه ؟! اصن تو این هیر و ویر من چرا گیر دادم به آذین ؟ الان باید یه فکری به حال این شر تازه ایجاد شده بکنم ! وگرنه سوژه ی آذین که هميشه بوده و هست فراوون !
سام گفتـــــــــــــــــا ! بهزاد صد تا مثل منو رو یه انگشتش می چرخونه !
اونوقت من می خواستم بهزاد رو بپیچونم مثلا !
صدای پدر منو از دریای متلاطم افکارم بیرون کشید :
_خوب کردی عزیزم ! نباید امشب جواب می دادیم !
سریع گفتم :
_آره خوب کردین واقعا ! چون من نظرم منفیه !
پدر دستی به موهاش کشید و با بی حوصلگی گفت :
_پروا ! خواهش مي کنم دوباره شروع نکن !
_اتفاقا این دفعه می خوام این قضیه رو واسه همیشه تمومش کنم ! تو همین روزا سام می یاد خواستگاریم !
اینقدر هیجان داشتم که نمی دونم تپق زدم یا نه فقط میدونم که زبونم تحت تسلط خودم نبود !
چشای گشاد شده ی آذین و لبخند محو پدر که نشونه ی خوشحالیش بود از چشمم دور نموند !
پدر رو صندلیش صاف شد و گفت :
_ چه خوب ! پس بالاخره ما این شازده رو می بینیم ! گفتی اسمش سامه ؟
_بله !
_خب پس همین هفته خیلی خوبه ! الانم تازه اول هفته ست ! واسه فردا پس فردا قرار بزار !
_ نه این هفته ، به صورت فشرده امتحان دارم ، آخر هفته خیلی بهتره !
پدر سری به نشونه ی موافقت تکون داد و آذین همچنان زیر چشمی منو می پایید چون به قضیه مشکوک بود و فکر می کرد سام ، خرزوخانه تخیلی ذهن منه و واسه پیچوندن بهزاد این خالیو بستم !
پدر همینطور كه مشغول غذا خوردن بود ، رو به آذین گفت :
_ پس به شیلا خانوم بگو ، پروا چون گرفتاره امتحاناتشه یکم وقت می خواد واسه فکر کردن !
بیــــــــــــا ! اینم از پدر بنده ! هیچ اطمینانی به من نداره !
من از بیگانگان دیگر ننالم ... که با من هر چه کرد آن آشنا کرد !
می ترسه خواستگار جدید تو زرد از آب در بیاد و خدایی نکرده رو دستشون باد کنم !
بدون تشکر از سر میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم .
باید به سام خبر بدم که اونم خانوادشو در جریان بزاره . ولی آخه با چه روئی ؟؟
نه به اون قیافه گرفتنای بعداز ظهرم ، نه به اين قرار خواستگاری چند ساعت بعدم ! خب می گه دختره با دست پس
می زنه ، با پا پیش می کشه دیگه !
از این فکر حرصم گرفت و دندونامو به هم فشار دادم .
ولی مگه از دست این کانون حمایتگر خانواده ، چاره ای دیگه هم داشتم ؟!
با بی میلی گوشیمو برداشتم و براش نوشتم :
_حدست درست بود آقای پوآرو ! بهزاد همچنان نظرش مثبته وبراش ارسال کردم !


با بي صبري منتظر جواب شدم !
اميدوار بودم خودش سر صحبت رو يه جوري باز كنه كه دقيقا همينطور هم شد .
جواب داد :
_عليك سلام ! خوبم خانوم ممنون ! من هميشه حدسهام درست از آب در مي ياد ، تو آينده بهت ثابت مي شه ! راستي واسه فردا شب زياد تدارك نبينيد !
منظورشو گرفتم ولي تعجبم از اين بود كه چه جوري همين فردا شب آماده ي اومدن بودن !؟؟
واسش فرستادم :
_سلام ! مي دونستم خوبي ! فردا شب چه خبره كه من در جريان نيستم !
جواب داد :
_اينجانب سام صدر به همراه خانواده ، مي يايم اون دختر خوشگله رو مي بريم !
از خدا كه پنهون نيست ، از شما چه پنهون ! عينهو خرخوشحال شدم كه خودش پيش قدم شد و لازم نشد من اين غرور زهرماري رو بشكونم ولي از اونجائي كه يه دختر هميشه بايد كلاس قضيه رو حفظ كنه نوشتم :
_ رودل نكني آقا ! حتما همون فردا هم مي خواي ببريش ؟ بعد بببخشيد كجــــــا اونوقت مي خواي ببريش ؟
سريع پاسخ داد :
_شما كاريت نباشه ! فقط بگو چشم !
جواب دادم :
_اون كه رو تخم چشم چپم ! امر ديگه ندارين ؟
برام فرستاد :
_اينكه الان بياي دم پنجره !
با تعجب به پنجره اتاقم نگاه كردم ! ما كه خونمون شماليه ! پنجره ام به حياط مشرفه و اينقدر حياط بزرگه كه نميشه كوچه رو ديد !
اينم منو اسكل كرده ها آخر شبي !
واسش نوشتم :
_الان چي فرض كردي منو ؟ خب مي خواي يه خالي ببندي اول ابعادشو بررسي كن ضايع نشي !
پاسخ داد :
_تو بيــــــــــا !
نوشتم :
_نچ ! نمي يــام !
جواب داد :
_اگه من ضايع شدم هر چي تو بخواي ! اگه تو ضايع شدي از پشت شيشه واسم بوس مي فرستي ! اكي ؟
خنده ام گرفت چه رويي داره ! يعني نمي دونه كه پنجره ام به كوچه ديد نداره !؟
واسش نوشتم :
_اگه من ضايع شدم از پشت شيشه بغلتم مي كنم !
پاسخ داد :
_پس اينقدر چونه نزن بدو بيا ديگه !
با بي حوصلگي از رو تخت بلند شدم و غرغر كنان سمت پنجره ام رفتم :
پسره ي خل آخر شبي بازيش گرفته ! آخه مگه من با تو شوخي دارم ؟ سرخوشه ديگه ! من دارم حرص مي خورم اين شرط بندي مي كنه !
پرده ي بنفش اتاقم رو كنار زدم و در جا خشكم زد از چيزي كه ديدم .
سام دقيقا مقابل پنجره ي من تو حياطمون ايستاده بود !
اين چه جوري اومده تو آخه ؟ اصن چه جراتي داره ! واسه چي اومده آخه ! ؟
سام به قيافه ي بهت زده ام لبخند كجي زد و گوشيش رو نشون داد كه من منظورشو نفهميدم ولي وقتي صداي گوشيم در اومد تازه دوزاريم افتاد كه يعني منظورش اين بوده كه مي خوام باهات صحبت كنم !
دكمه ي سبز گوشيم رو زدم كه صداش تو گوشي پيچيد :
_واي قيافت خيلي با مزه شده ! انگار روح ديدي !
همينطوري كه همديگرو نگاه مي كرديم گفتم :
_چه جوري اومدي تو حياط ؟
_از ديوار پريدم .
_نــــــــــــــــــــه ؟
_آرررره !
_نترسيدي كسي ببينتت ؟ همين الان نمي ترسي كسي تو خونمون ببينتت ؟
_اولا كه حواسم بود دوما كه حالا ببينن !مي گم همين امشب اومدم ببرمش !
_آقاي سوپر من ! هي نگو ببرم ببرم ! حس غيرجاندار بهم دست مي ده !
يكم خم شد و گفت :
_اختيار داري خانومي ! نشنيدي مي گن : پسرپسر آورديم دخترتون رو برديم ؟؟
_آقا ، پسر ارزونيتون ! دختر نمي ديم بهتون ! (آره جون عمم )
قيافش حالت دلخوري گرفت و گفت :
_چــــــــــــــــــرا ؟؟
_آخه اين پسرپسر ، يادش نيست كه چند روز پيش داشت راجع به ازدواج هاي ناموفق كنفرانس مي داد ؟؟
_الانم مي دم !چه ربطي داره ؟ من و تو قضيه مون فرق مي كنه !
_فكر نمي كني داري عجله مي كني ؟
_ابدا !
سكوت كردم و يكم از كنار پنجره اومدم كنار كه گفت :
_من واسه خاطر شما اومدم اينجا وايسادما ! مي ري ؟؟
_دوباره برگشتم سر جام ولي چيزي نگفتم كه گفت :
_تو چرا ناراحتي ؟
_به نظر تو با اين همه اتفاقي كه هر لحظه داره واسم مي افته ، بايد خوشحال باشم ؟
_دقيقا كدوم اتفاقات رو مي گي الان ؟
_بازجويي مي كني ؟ خب همين قضيه ي بهزاد رو مي گم ديگه !
_خدا رو شكر ! فكر كردم منظورت به منم هست !
اين روح شيطاني خبيث دوباره در من نفوذ كرد و گفتم :
_اي اينم هست!
همينجوري كه زل زده بود بهم گفت :
_كلا نمي توني اذيت نكني نه ؟ وسرش رو با دلخوري تكون داد !
_نــه !
_كوتاش مي كنم !
_چيــــــــــــــو ؟
_زبونتو !
_شتر در خواب بيند پنبه دانه !
_باشه بي خيال ! بعدا معلوم مي شه ! الان مي شه راجع به فردا شب صحبت كنيم !
_فردا كه نمي شه چون امتحان دارم ، شب جمعه !
احساس كردم نفس راحتي كشيد و گفت :
_ باشه ! بعد اونم روح شيطانيش بالا زد و با يه لبخند خبيث گفت :
_اتفاقا شب جمعه عاليه ! مناسبتم داره ! مي دونـــــــي كه !؟
اخم كردم ودوباره از كنار پنجره رفتم كنار و گفتم :
_زهــــــــــرمار !
خنديد و گفت :
_اوه ! چه زودم قهر مي كنه ! بيا اينجا ببينم !
_نه وايسا يه چند كلمه جدي حرف بزنيم !
_اكي ! ولي بيا دم پنجره ببينمت !
_نه بزار حرفمو بزنم بعدش مي يام ! ببين ! من تو شرايطي هستم كه فكر مي كنم لازمه يه بار ديگه برات توضيح بدم . اولين راهم اينه كه با پدر و آذين برم دانمارك كه محاله!
راه دوم اينكه با بهزاد ازدواج كنم كه محاله ممكنه ! و راه سوم كه همين امروز پيداش شد اينه كه با تو ازدواج كنم !
صادقانه مي گم براي من راه سوم بهترين و رويايي ترين راهه !
ولي مسئله اينجاست كه من اصلا آمادگي ازدواج رو ندارم . اصلا من نمي دونم يه زن چه مسئوليتهايي داره چون تاحالا يه بارم بهش فكر نكردم !
تاحالا فقط درس خوندم موزيك كار كردم ورزش كردم تفريح كردم و همين !
نمي دونم چه جوري مي شه يه پيمونه برنج پخت ؟ چجوري ...
سام صحبتم رو قطع كرد و گفت :
_مي شه بياي دم پنجره ؟
_نه صبر كن حرفم تموم شه ! من تو اين هفته چند تا امتحان دارم بعدش كنكور دارم ، مي خوام برم دانشگاه ! اگه اين آذين لعنتي مي گذاشت شايد تا ده پونزده سال ديگه هم ازدواج نمي كردم ! من نمي تونم خوشبختت كنم چون هيچي از زندگي زناشويي نمي دونم و نمي خوام كه بدونم !
نمي خوام از چاله در بياي بيفتي توي چاه ! تو بالاخره مي توني پدر مادرتو راضي كني كه دارن اشتباه مي كنن و سر فرصت بگردي دنبال دختري كه نهايت آرزوش ، زندگي با تو باشه نه مني كه به خاطر فرار از شرايطم دارم باهات ازدواج مي كنم !
من هم مي تونم در نهايت خودمو از اين شرايط نجات بدم و راه چهارمي پيدا كنم ! همه ي اينا رو گفتم كه اگه به خاطر من اينكارو مي كني يا فكرت اينه كه در حقم مردونگي كني بدوني كه داري اشتباه مي كني جون اون كسي كه داره بيشتر ضرر مي كنه تويي !
صداي سام از تو گوشي اومد :
_تموم شد؟
_يعني مي خواي بگي نظرت همونه !؟؟
_مي شه بياي دم پنجره اول !
واي اينم با اين دم پنجره اش منو كشت ! رفتم كنار پنجره كه با لبخند گفت :
_چه عجـــــــب ! حالا اينارو ول كن ! بوس رو رد كن بيــــــــــــــاد !
تازه يادم اومد چه گندي زدم .
_ببين مي گم پنج شنبه ...
پريد تو حرفم :
_منو هيچ وقت نمي توني بپيچوني اينو يادت باشه ! حالا يا بلند بگو ضايع شدم يا يه بوس بفرست !
_اااا من شوخي كردم باهات !
_ولي من كاملا جدي بودم و حس كردم توام جدي هستي ! تازه شانس آوردي نمي گم بغلم كن !
_راهه ديگه اي نيست !؟؟
همونطور كه بي صبرانه نگام مي كرد گفت :
_چرا اگه سختته ! مي توني بياي پايين ، خودم اين مسئوليت رو به عهده مي گيرم !
_بي ادب نشو !
_آيا بوس كردن بي ادبيه ؟ بوسيدن همه جاي دنيا نشونه ي عشقه ! كجاش بي ادبيه ؟
_خيلي خب ! اينقدر تكرارش نكن !
_پس بدو منتظرم !
_حالا نمي شه ...
دوباره پريد تو حرفم :
_خودم مي يام تو اتاقت اگه زير حرفت بزنيــــــــــا!
اينقدر جدي و با تحكم اين حرفو زد كه يقين پيدا كردم واقعا مي ياد وقتي تا دم پنجره اتاقم اومده !!
چشامو بستم و با تموم فشاري كه بهم اومد و خجالتي كه واسه اولين بار تو زندگيم دچارش شدم لبامو غنچه كردم و يه بوس كوچيك براش فرستادم .
صداي خنده اش از اون ور خط و خوشحالي در حركاتش از تو حياط شنيدني و ديدني بود !
لجم گرفت كه اينجوري ضايع شدم ولي سرم بره حرفم نمي ره ! خوشم نمي ياد دبه كنم !
سام كه خنده اش تموم شد با صداي سرحال تر از چند لحظه پيش گفت :
_واي چقدر چسبيــــــــــــــد! دوكيلوچاق شدم !

با حرص داشتم نگاش مي كردم و زير لبي غر مي زدم كه گفت :
_فحشاتو بلند بگو !
_كوفـــــــــــت !
_همين ؟ چه دختره خوبي هستي تو !
_بله ! مگه شك هم داشتي ؟
_ فكر مي كردم داري فحش ركيك مي دي !
با خنده گفتم :
_اونم به وقتش !
_پس بلدي ؟!
_اووه ! تا دلت بخواد !
لبشو به دندون گرفت و گفت :
_ دلم كه نمي خواد ولي تصور اينكه تو بخواي بگي تحريكم مي كنه تا اذييت كنم ببينم چي مي گي كوچولو !
_مسئوليتش گردن خودته !
_باشه قبول ! خب حالا از بحث اصلي دور نشيم !من صداقتت رو خيلي دوست دارم و از اينكه واسه من دلسوزي مي كني ازت ممنونم و همين حرفات مصمم ترم كرد كه انتخابم خيلي مناسبه ! من خودم دارم ازت مي خوام كه با من ازدواج كني ، پس منتي نيست ! بعدشم من خودمم كلي برنامه واسه آيندم دارم ، تو وارد زندگيم مي شي كه كمكم كني به اهدافم برسم و من تو رو تو رسيدن به آرزوهات هل ميدم ! قرار نيست كه مانع هم بشيم !
متوجهي ؟
_راستش نمي دونم چي بگم !
_نمي خواد چيزي بگي فقط با من ازدواج كن همين !
_با اينكه مي دونم نهايته پرروئيه ولي دو تاشرط دارم !
_مي شنوم !
با كمي مكث گفتم :
_ اول اينكه قول بدي هر وقت كه خواستم طلاقم بدي ! البته منظورم به همين زوديا نيست چون اين مسئله مستلزم استقلال ماليه كه فعلا ندارم !
هرچي منتظر شدم صدايي از اونور خط نيومد كه ادامه دادم :
_و دومين شرطم ! خودمم مي دونم كه نهايته خودخواهيه ! ولي دست خودم نيست واقعا! ببين ! نمي دونم چه جوري بگم آخه !
از مسير ديدش خارج شدم و با جون كندن گفتم :
من اصلا آمادگي روابط زناشويي رو ندارم ، البته شايد فعلي باشه ! شايدم دائمي باشه ! مي خوام دركم كني !
ونفسم رو به بيرون فوت كردم ! گفتنشم سخته !حالا چه برسه به عملكردش !
صداي نفسهاش از اونور خط شنيده مي شد بعد از مكثي كوتاه با صدايي گرفته تر از قبل گفت :
_گفتي اين هفته چند تا امتحان داري ؟
متعجب از سوالي كه پرسيد گفتم :
_فكر كنم چهار تا !
_پس قرارمون واسه همون پنج شنبه شب باشه .
نفس راحتي كشيدم و خدارو شكر كردم كه همه چيز رو برام جور كرد .
_باشه
_پس اگه ماشين لازم داشتي حتما بهم بگو باشه ؟
_باشه ممنون
_دم پنجره ام نمي ياي نه ؟
يكم از جاي قبلش دورتر شده بود ، نگام كرد ولي من سرم رو پايين انداختم كه گفت :
_مواظب خودت باش ! خداحافظ
_خدانگهدار
تماس رو قطع كرد و خيلي عادي و بدون اينكه هول بشه رفت و در رو پشت سرش بست .

سهیلا بازدید : 1321 شنبه 02 شهريور 1392 زمان : 19:47 نظرات ()