close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
پروای بی پروای من1
loading...

رمان شاپ

فصل اول صدای سارا که مثل مگس وزوز می کرد و یه لحظه ساکت نمی شد داشت حوصلمو سر می برد ، یه ریز از محمد که تازگیا باهاش آشنا شده بود حرف می زد و نمیزاشت بفهمم دبیرمون داره چی می گه. با نوک پا محکم کوبیدم تو ساق پاشو گفتم : اینقدر ور نزن خفم کردی از دیروز تا حالا ! خوبه یارو پخی هم نیست ولمون نمی کنی ! سارا یه نیشگون از پهلوم گرفت و گفت : بدبخت باز من همین پخو دارم تو چی عین اسکلا می شینی سر کلاس فقط تخته رو نگاه می کنی ! چسبیدی به درس که چــــــــی ؟ خره الان ازین کارا نکنیم پس کی بکنیم ؟ عاقل اندر…

پروای بی پروای من1

فصل اول

صدای سارا که مثل مگس وزوز می کرد و یه لحظه ساکت نمی شد داشت حوصلمو سر می برد ، یه ریز از محمد که تازگیا باهاش آشنا شده بود حرف می زد و نمیزاشت بفهمم دبیرمون داره چی می گه.
با نوک پا محکم کوبیدم تو ساق پاشو گفتم : اینقدر ور نزن خفم کردی از دیروز تا حالا ! خوبه یارو پخی هم نیست ولمون نمی کنی !
سارا یه نیشگون از پهلوم گرفت و گفت : بدبخت باز من همین پخو دارم تو چی عین اسکلا می شینی سر کلاس فقط تخته رو نگاه می کنی ! چسبیدی به درس که چــــــــی ؟ خره الان ازین کارا نکنیم پس کی بکنیم ؟
عاقل اندر سفیه نگاش کردمو گفتم : الاغ !!
مگه من می گم رفیق بازی بده !؟ میگم گالتو ببند تا زنگ تفریح ، دوباره بازش کن ! یه چند روز دیگه که امتحانا شروع بشه قیافت عین شتر آویزون می شه ! شکر خدا ما سه تا هم که پیش همه دبیرا تابلو شدیم با چشام به النازم اشاره کردم که نیمکت کناری نشته بود ، از دست خنگ بازیهای شما دو تا ! دیگه تقلبم تعطیله !! و با خودکار زدم تو سرش .
زیر چشمی به خانم خلیلی (دبیرمون) نگاه کردم دیدم هنوز رو به تخته داره اشکال هندسی رو ترسیم می کنه و توضیح مختصری می ده .
ولوم صدامو آوردم پایین و به سارا گفتم : شکل قبلیو جا موندیم از بس که زر زدی !
سارا چشماشو چپول کرد و گفت : حالا هی خر بزن فردا که شوهر گیرت نیومد ببینم این هندسه به چه دردت می خوره !
اونوقت یاد من می افتی می گی این سارا عجب اعجوبه ای بود !
با لحن تمسخر آمیزی گفتم : آره جون عمـــــــــــــــــــــــ ـــــت !
تا آخر زنگ با لودگی ها و پچ پچ های سارا و الناز و گاهی هم من ،گذشت . تا زنگ خورد سارا دستاشو از دو طرف باز کرد و گفت : وای خدا مردم از خستگی !
چپ چپ نگاش کردم و گفتم : آخه نیست خیلی ام به خودت فشار می آری خستگی می مونه تو جونت !
و راه افتادم به سمت حیاط که الناز گوشه ی آستینمو گرفت و گفت : وایسا دیگه با هم بریم ، افه !
و از تو کیفش پول در آورد و ادامه داد : سه تا بستنی مهمون من
و سه نفری به سمت بوفه رفتیم !
در حال لیس زدن به بستنیامون الناز ازم پرسید : معلوم نشد بابات اینا کی برمی گردن ؟
یه گاز به بستنیم زدم که دندونم یخ کرد و گفتم : نه و تو دلم گفتم امیدوارم هیچ وقت برنگردن !
سارا سریع گفت : ایول پس امشب می آی خونه ما دیگه ؟
_نه تو بیا من روم نمی شه بیام خونتون باز بگم هنوز پاپا و مامیم از سفر خارجه بر نگشتن و از حرص دندونامو به هم ساییدم .
سارا همونطوری که بستنیشو لیس مالی می کرد گفت : خنگه کلاس داره که ! بعدشم دو روزه من دارم می آم پیشت دیگه امروزم بخوام بیام بهم گیر می دن .
با بد جنسی گفتم : خب نیا !
سارا با سماجت ادامه داد : مرض ! همین که گفتم من تو رو تو اون خونه ارواح تنها نمی زارم مخصوصا حالا که آقا یوسف و زنشم فرستادی مرخصی !
_اینم از شانس گند منه که تو باید منو تنها نزاری ، همه رو برق می گیره منو باد ادیسون !
الناز که بستنیشو تموم کرده بود و به بگو مگوی ما می خندید گفت : بی خیال بابا ، جفتتون بیاید خونه ی ما ، اینقدرم بحث نکنید !
سارا سریع گفت : غلط کرده بچه پررو ! می آد خونه ما !
بعد نگاهشو به من انداخت و ادامه داد : خوبه حالا کسی نیست بهت امر و نهی کنه کجا برو کجا نرو ! کی برو کی بیا ! اینقدرم افه خرکی می آی !
با حسرت نگاش کردم ...
چقدر دوست داشتم یکی تو خونه نگرانم باشه ، بهم اهمیت بده ! دو هفته تو این خونه بزرگمون تک و تنها ولم نکنه ! یکی که ازم بپرسه چی دوست داری چی دوست نداری ...
یکی که بهم امر و نهی کنه ولی از دوست داشتنم باشه نه از روی خودخواهیش !
با اینکه اخلاقم گنده و به خاطر جو حاکم بر خونمون خیلی مغرور و کله شقم ولی حتی حاضرم غرغر یکی مثل مامان و بابای سارا رو با جون دل بپذیرم چون می دونم همش از عشقه !
نمی دونم هجوم این افکار قیافمو چه شکلی کرد که سارا که کاملا بی منظور اون حرفو زده بود با دستپاچگی ولی با مهربونی ذاتیش دستمو گرفت تو دستش.
الناز داشت زیر لب ترانه گوگوشو زمزمه می کرد که یه دفعه گفت : بچه ها می گم فردا بریم بیرونی ، جایی ! دلمون پوسید تو خونه !
سارا با خوشحالی گفت : ایول ! پایه ام ! بریم کوه .
الی پوفی کشید و گفت : تا از مدرسه بریم خونه آماده شیم بزنیم بیرون بعد از ظهرم گذشته ! بریم کوه فقط می رسیم عین ادمای فرهیخته و شعور بالا ، زباله های کوه رو جمع کنیم . نظرتون چیه ؟؟
من و سارا قهقهه زدیم که الی ( من و سارا بیشتر وقتا الی صداش می زنیم) گفت :
گفتم یه دوری بزنیم چند ساعته ، مثلا بریم پاتوق ( پارک محل ) بعدشم کافه تریای سر بوستان . چطوره ؟ حال کردین با برنامه ریزی سه سوته ؟
صدای زنگ بلند شد همینطور که به سمت کلاس می رفتیم سارا بهم گفت : برنامه مورد قبول سرکار واقع شد یا بگم سه سوته یه برنامه جدید بریزه ؟
با بی حوصلگی گفتم خوبه بابا ! دو سه ساعت بیرون رفتن که اینقدر برنامه ریزی نمی خواد !
بدم نمی یومد یه هوایی عوض کنم خصوصا که دو هفته بود جز خونه سارا اینا جایی نرفته بودم کس ام غیر از سارا و الی خونمون نیومده بود .
البته مواقع عادی هم کسی غیر از دوستای آذین و پدر خونمون نمی یاد .خودشونم که وقت و بی وقت خونه همین دوست و رفیقاشونن ، گرچه بعضی وقتا هم زورشون بهم می چربه و مجبور می شم برخلاف میلم همراهیشون کنم !
ساعت آخر واقعا کسالت آور بود . سارا هم اینقدر اصرار کرد که بالاخره مخمو زد برم خونشون .
هرچند خونه خودمون تنهایی بهم خوش نمی گذره ولی حداقل یه لباس راحت می پوشم لم می دم رو کاناپه و موزیک ویدیو تماشا می کنم !


حالا باید برم خونه سارا اینا و تا آخر شب سیخ بشینم . بالاخره هر چی باشه اونا غریبه اند ، البته اینم بگما ، ما فامیلی هم نداریم .
کل دوست و آشناهامون خلاصه می شن در آذین ، دوستای آذین و دوباره آذین !!
یعنی حالم ازش به هم می خوره هــــــــــــــا !
البته دل به دل راه داره حسابی !
چون وقتایی که تنهاییم و سدی به نام پدر نیست که مانع نشون دادن تنفرمون بشه ، حس می کنم اون صد بار بیشتر از من متنفره !
چون مانع رفتنشون به دانمارک منم !
چون تنها کسی که حالشو می گیره منم !
چون هنوز تو این خونه هستم و نفس می کشم !
چون وارث دارایی پدرمم !
چون می دونه پدر هنوز ، کمی به دخترش فکر می کنه !
چون ...
و منم به خاطر طمعش و به خاطر اینکه همین پدر نصفمو بیشتر ازم دور کرده باهاش مبارزه می کنم و تا جایی که بتونم ساز مخالفشو دستم می گیرم تا کوکشو به هم بزنم !
هرچند آذین پدر و داره و چپش پره !
زنگ که خورد از خدا خواسته بلافاصله کیفامونو انداختیم رو دوشمون و زدیم بیرون .
مقابل درب بزرگ دبیرستان ، طبق معمول پر بود از موتور سواران و ماشین سواران و پیادگان با اعتماد به نفس ، که یعنی این موقع روز آب دستشون بود می زاشتن زمین تا به این مسئولیت خطیر دختر بازیشون بپردازن !
صدای موزیک با ولوم بالا و ویراژ موتور سوارها و همهمه خود ماها ...
خلاصه ترافیک شدید بود هم صوتی هم تصویری !
کلافه رو به سارا و الناز گفتم : من رفتم بچه ها بای.
الناز که داشت موهاشو صفا می داد گفت : بای خوشگله و واسم دست تکون داد .
سارا هم دوباره تاکید کرد که دیر نکنم .
با بی قیدی از گوشه ی خیابون راه خونه رو پیش گرفتم . یاد اونروزی افتادم که پدر بهم گفت : اگه راهت دوره واست راننده بگیرم .
تا اومدم مخالفت کنم که مگه بچه ام ، آذین عین هویج خودشو پرت کرد وسط و گفت :
اه مهرداد ! حالا مگه چقدر راهه ! اینقدر لوس بارش نیار !
دوست داشتم فکشو بیارم پایین و بگم: آخه عوضی !
اولا کی با تو حرف زد که خودتو قاتی صحبتهای پدر دختری می کنی ؟
دوما مگه پوله باباته که واسه یه قرون دو زارش اینطوری خودتو تام و جــــــــــــــری می کنی ؟
سوما من لوسم یا تو که هر حرف یه کلمه رو یه جوری با عشوه خرکی قاتی میکنی که گفتنش یه ربع وقت می بره !!
از بدبختی منم ، با همین عشوه خرکی هاش ،یه جوری پدرمو از خود بی خود میکنه که بعضی وقتا پدر بهش می گه:
یکم لوسی صحبت کن !
واااااااااااای !!
آخه یکی نیست به این پدر من بگه این کی عین آدم حرف می زنه آخه !؟
همیشه همینجوری نچسب و پر افه است . البته اینا همه نظرات منه هــــــــــــــــــــــــ ـآ !!
فقط خدا از ته دل پدر من خبر داره که واسه آذین جونش چه قشقرقیه !
با بی اعتنایی داشتم از وسط چهار راه رد می شدم که یکهو صدای بوق ممتد و در پی اون کشیده شدن لاستیکا روی آسفالت ، که دقیقا کنار گوشم بود و باعث شد یه خرده از جا بپرم ولی از اونجائیکه خیلی بچه پر رو ام ، سریع خودمو جمع و جور کردم و اما قلبم دقیقا کف پام بود.
سرم رو بر گردوندم به سمت صدا و دیدم که یه بی ام و 630 دقیقا دم پام ترمز کرده و راننده اش که یه پسر جوونه داره با حالت مسخره بر و بر نگام می کنه .
اخم کردم و دستمو تو هوا بالا و پایین بردم و گفتم : آق پسر ! تخته سیاه نیستم که زل زدی بهم ! کی به تو گواهینامه داده آخه ؟
انگار حسابی جا خورد چون اخماش رفت تو هم و بلا فاصله پیاده شد .
تازه اون لحظه متوجه تیپ و قیافش شدم ، حدود 26-27 سال ، قد بلند ، چهار شونه ، چشم و ابرو مشکی ، پوست برنزه ، یقه پیرهن لی اسپرتش تا نزدیک ناف باز بود ، آه آه ! بازوهاشو !
با عصبانیتی که سعی می کرد کنترلش کنه گفت : کوچولو تو که نمی تونی از خیابون رد شی بگو فراشتون بیاد واست پرچم بگیره !
کلی بهم برخورد ! اصن فکر نمی کردم اینجوری بزنه تو پوزم ! آخه با این لباس مسخره ی مدرسه کوچولو هم به نظر می یام دیگه ! نمی شه انتظار داشت بهم بگه مادمازل کــــــــــــــــــــــــ ــــه !!
ولی جا داشت با همین لباس مدرسه حالشو بگیرم منم به حالت خودش گفتم :
بابا بزرگـــــــــــــــــــــ ـــ ! تو که چشات سو نداره خیابونو نمی بینی برو عینکتو عوض کن و به عینک آفتابی که روی موهاش جاساز بود اشاره ای با چشمو ابرو رفتم .
بعد با لحن مسخره تر از قبل ادامه دادم : آخـــــــــــــــــــــــ ــــی ! می خوای من برات بخرم ؟
و یه شکلک بچه گونه در آوردمو لبامو غنچه کردم : از این ته استکانیا که قاب مشکیه ! خداییش خیلیم درشت و مجلسیه ! کلی هم به تیپت می یاد .
و تو همون حین از مقابلش رد شدم و واسه دسرش یه زبون درازی هم کردم !
ولی خودمونیم خیلی خوش تیپ و خوشگل بود مخصوصا رنگ چشاش ! نفهمیدم طوسی بود ، عسلی بود ؟!
لحظه ی آخر از ادا و اصول مسخره ام هم خنده اش گرفته بود هم سعی می کرد نخنده قیافش خیلی با مزه شده بود.
همونطور که دور می شدم صداشو شنیدم که گفت : حقش بود می زدم لهت می کردم که اینقدر زبون درازی نکنی !
نیم تنه برگشتم دیدم در حالیکه لبخند رو لبشه و سرشو تکون می ده سوار ماشین شد .
وای فکر کن اگه الان سارا یا الی بودن ... یعنی عمرا اگه دعوا می کردن !
یه متر ونیم معذرت خواهی ، همراه با ناز و ادا ! ایـــــــــــــــــــــــ ــیی !! البته تقصیر پسره هم نبودا !
من سر به هوا یهو وسط خیابون از آسمون نازل شدم ! باید معذرت خواهی می کردم ، داشتم یارو رو درسته می خوردم ... ولی من و معذرت خواهی ؟؟؟
عمرا تو کتم نمی ره ! شاید تو صلح و صفا اینکارو بکنم اما اگه پای کل کل باشه سرم بره کوتاه نمی یام !!
آخه تو خونه ما همه همینطورین ! آذین که یه جوری رو زمین قدم بر می داره انگار دختره داریوش اوله !
پدرمم که در خدمت آذین جون خب می شه داماد داریوش اول !
خب منم کم کمش نوه داریوشم دیگــــــــــــــــــــــ ـــــــــه !
و از این فکر مسخره ام خودم هرهر خندیدم و همزمان کلید تو قفل در حیاط چرخوندم .
خدا کنه همسایه ای کسی منو نبینه وگرنه می گن دختر مهندس کیایی به پوچی رسیده . همینطوری راه می ره واسه خودش می خنده خل وچل !!


تو یخچالو نگاه کردم پر از سوسیس و کالباس و غذاهای آماده بود .
راستش ما یه سرایدار داریم که زن و شوهرن. آقا یوسف و شهلا خانم ، این آذین نکبت نمی زاره بنده خداها ، یه مرخصی دل سیر برن .
منم تا دیدم پدرو آذین رفتن سفر گفتم بهترین موقعیته که این دوتا بتونن برن شهرشون ، دلشون باز بشه .
اولش قبول نمی کردن ، ولی وقتی اصرارای منو دیدن و فهمیدن تعارف نمی کنم ، رفتن . شهلا خانم از اونجا هم استرس داره ، بهش می گم تو حالشو ببر ، من ازپس خودم بر می یام خیالت راحت .
حالا من موندم و یخچال خالی !
ولی خداییش ، خوشحالی این دو نفر ، واسم یه دنیا ارزش داره مخصوصا که آذین دم به ساعت یه خرده فرمایشی داره . بعضی وقتا دیگه طاقت نمی یارم و بهش می گم : بد نیست خودتم باسن مبارک رو یه تکونی بدیا! اونم در جا می گه : به موقعش تکون می دم ، پس کلفت و نوکر واسه چی ان ؟
فکر کرده یادم رفته که کی بود ؟!
هر چی هست و هر چی موجودیت داره ، با پولهای پدر منه !
یادش رفته که کلن 9 سال با من اختلاف داره ! و اومده زن پدر مـــــــــــــــــن شده !
خودش یه دختر بیست و یکی ، دو ساله بود که اومد تو این خونه و یواش یواش میخشو کوبوند ! البته فقط تو دل پدر !
منم اون موقع ها سنم کم بود ، سرم به کار خودم گرم بود ، فکر می کردم خوبه که پدرم تنها نباشه و از انزوا در بیاد .
تصورم این بود : آذین که نمی خواد جای منو تنگ کنه ، می خواد با پدر خوش باشه ، خب باشه !
از حق نگذریم پدرم هم تحصیلکرده است ، هم خوشگل و خوش تیپ ، هم پولدار !
هم تا فکرشو می شه کرد " زی ذی " تشریف دارن !بعــــــــــــله !
مادرم که تو اون حادثه تصادف لعنتی فوت کرد من همش چهار سالم بود . پدر که نه می خواست نه می تونست کارشو رها کنه ، واسم پرستار گرفت .
من تقریبا بی پدر و مادر بزرگ شدم و بی همدم ! نه خواهری ! نه برادری !
پدر هم که شبها می اومد ، انگار نه انگار یه دختر بچه تو خونه داره !
یه _سلام _ چطوری دخترم ؟ _ امروز چی کارا کردی ؟
و تمام !
خداشاهده که این کلمات رو از حفظم از بس برام بدون هیچ تغییری تکرار شد .
هیچ گونه خلاقیتی به خرج نمی داد که دل یه بچه رو شاد کنه . به قول شاندیز ( دوستم که در حال حاظر تو کانادا زندگی می کنه )خر کردن بچه ها ، ساده ترین کاره زندگیه ، ولی لامصب خرمم نمی کرد!
البته دروغ نگم که رِیــــــــــــــــــــا نشه بعضی وقتا واسم کادو می خرید که مثلا جای بی مهریاشو بگیره !
اون یک باری که عمه مهریم از سوئد اومده بود و برای بار اول و آخر تا امروز می دیدمش بهم گفت : مهرداد کلا بچه دوست نداره و توام نا خواسته به دنیا اومدی .
حتی اینم می دونم که آقـــــــــــــــــــای پدرم پیشنهاد سقط منو به مامانم داده بوده ولی مامان قبول نکرده .
عمه می گفت مهرداد عاشق پریسا یعنی مادرم بوده ، اینقدر به پریسا محبت می کرد که همه حتی خودمون انگشت به دهن می موندیم .
ایـــــــــــــــــنو عجیب قبول دارم . همینجوری که الان آذینو می پرسته ! گفتم که کلن پدر بنده زن ذلیل تشریف دارن به شدت !
فقط شانس قشنگه منه که از بچه خوشش نمی اومده و باید بگم نمی آد چون می دونم که فقط یه حس مسئولیتی بهم داره که بازم از شانس بلند بالــــــــــــای من ، تو مخشه که به زودی این مسئولیته رو هم واگذار کنه به کس دیگه که کلن دیگه جلو چشمش نباشم .
البته از بابت مالی هیچ وقت کمبودی حس نکردم ، هر وقت هر چی خواستم مهیا بوده و اما...
واسه احساسم تره هم خرد نکرده !
یه برش از کالباس رو تو دهانم گذاشتم و با حرص لهش کردم و بلند بلند انگار که کسی تو خونه هست و حرفامو می شنوه گفتم :
شکم که مهم نیست آقای پدر ! هر چی توش بریزی پر می شه مثل همین الان که شهلا خانم نیست و داره می گذره !
اون دل آدمه که باید تغزیه بشه و من همیشه تو این مورد گشنه و حریص بودم !
و مطمئنم این عقده حالا حالاها تو دلم می مونه !
یاد حرفای روز اول آذین می افتم که به پدر می گفت : مهرداد جان! پروا اگه منو به عنوان مادرش قبول کنه که هیچ ، اگرم منو به عنوان یه دوست بدونه قول می دم هیچی براش کم نزارم .
همون موقع اش هم تو دلم گفتم فکرشم نکن که تویی که 9سال با من اختلاف سنی داری رو ، به عنوان مادرم بدونم . در مورده دوستی هم باید ببینم ذاتت صافه یا خرده شیشه داره که خیلی سریع هم جوابمو گرفتم !
امروز می دونم همه ی اون حرفاش واسه این بود که خودشو واسه مهندس عزیز کنه . فکر می کرد پدرم واسه خاطر من این چند ساله رو هم ازدواج نکرده که مثلن خیلی براش مهمم! هه هه ! چه جوکــــــــــــی !
اما وقتی اومد ودید نخیــــــــــــــــر ! این خبرا نیست کلی ذوق مرگ شد!
حالا هم هیچی واسم کم نزاشته ... کلن چیزی واسم نزاشته جز یه روحیه ی تدافعی به دشمن !
خلاصه به قول سارا و الناز ، خیلی پوست کلفتم که با این بی کسی و هیچ انگاشته شدن ها ، بازم اینقدر می گم و می خندم و کلن روحیه ی کل کل بالایی دارم و تو جمع کسی نمی فهمه که چقدر تنهام و تو زندگیم چه خبره !
چون نمی خوام کسی بهم ترحم کنه و واسم دل بسوزونه .
اصن دلیلی هم نداره . هر کس خودش اینقدر گرفتاری داره که نخواد غصه ی تنهایی منم بخوره ! والله !
سارا والناز هم اینقدر خودشونو بهم ثابت کردن که الان اینجوری رفیق گرمابه گلستان هم شدیم .
یاد گرفتم ، وقتایی که دلم می گیره کسی دور و برم نباشه که بپرسه چته که منم واسش ناز کنم . گیتارمو بر می دارم و می رم یه گوشه .
فقط خودمو گیتارم !
دلمونو خالی می کنیم دوتایی ! بعد دوباره می شم همون پروایی که همه می شناسن ! علی بی غم !
من شاد بودن رو دوست دارم چون تو ذاتمه و تو چشام یه برقی هست که اگه این روزگار لعنتی می زاشت الان فقط برق شیطنت بود و بس .
ولی الان مخلوطی از شیطنت و نفرته !
نفرت از آذین و حتی شاید پدر !
پدر واژه ی مقدسیه می دونم . ولی وقتی من تقدسش رو حس نکردم چه انتظاری میشه داشت !؟؟
یاد گرفتم عاشق ادما نباشم ... وابستشون نشم ... چون موندنی نیستن ! مثل مادرم !
اوناییم که موندنین لیاقت دوست داشتن رو ندارن ... مثل پدرم !
سرمو با موسیقی و ورزش و گردش و تفریح با دوستام گرم می کنم و همینارو دوست دارم وبس !
دوباره بلند گفتم : آذین پاپام مال خودت !
آخه اینم حکایتی داره ! اون اوایل آذین اصرار داشت به پدر بگم پاپا
منم که لج بـــــــــــــــاز ! نمی گفتم مگر بعضی وقتا پیش کسایی که می دونستم آذین رو شون حساسیت داره با حالت مسخرگی تابلویی می گفتم پاپا ! جوری که همه بفهمن دارم مسخره می کنم و از این حرکت من آذین به حالت انفجار در می اومد و در عوض من حال می کردم .
کلا هر چی که آذینو اذیت کنه ، منو شاد می کنه و خلاصه ما دو تا ، دشمن خونه زاد هم دیگه ایم و فقط در ظاهر در صلح و صفا و به نوعی آتش بس زندگی می کنیـــــــــــــــم .



آخرین ضربشو چند شب قبل از اینکه برن دانمارک، بهم زد .
رو کاناپه نشسته بودم و به عادت همیشگیم پاهامو جمع کرده بودم تو شکمم و با کنترل در حال عوض کردن کانال تی وی بودم که یهو صداش دراومد:
پروا! این چه وضع نشستنه !؟
آخه تو بزرگ شدی ؟ چرا موقعیت حساس پدرتو درک نمی کنی ؟
جرات نکرد بگه پدر مادرتو چون می دونست اگه بگه می زنم تو برجکش و می گم : تو مادر من نیستــــــــــــــی!!
بی حوصله ، بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم:
موقعیت پدر چه ربطی به فرم لم دادن من داره ؟! الکی گیر نده !!
که یه دفعه عصبی و با ولوم بالاتر از قبل گفت :
می بینی مهرداد ! اینم از طرز حرف زدنش !
با افه ی همیشگی ایشی کشید و ادامه داد :
من نمی دونم بهزاد عاشق چیه این دختره شده ؟ اگه این کاراشو ببینه ، فرار می کنه !
اینقدر تو آن واحد هنگ کردم که از خیر جواب این حرف آخرش گذشتم فقط داشتم فکر می کردم بهزاد کیه ؟؟ بهزاد ؟؟
یهو یادم اومد !
وای !! بهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــزاد !!
بهزاد عاشق من شده ؟؟ نـــــــــــــه!! یعنی فقط شانسو ببین !
مردم ، برد پیت عاشقشون می شه اونوقت منو ببین کی عاشقم شده !
بهزاد ایکبیریه خانوم باز که هر هفته با یه نفر می ریزه رو هم! آخه منو می خواد چیکار ؟
اصن من کی بهش نگاه کردم ؟ کی آدم حسابش کردم ؟
غلط نکنم همش زیره سره این آذینه ! آره می دونم می خواد یه جوری ردم کنه و در ضمن بدبختم کنه !!
و مورده دوم خیلی براش با اهمیت تره !!
برگشتم سمت پدر که بگم می بینی زنت چی داره می گه ؟
که دیدم خیلی عادی داره روزنامشو می خونه .
فهمیدم که آذین از قبل حسابی رو مخش کار کرده وگرنه بالاخره یه اهمی ، اوهومی ، تعجبی !!
خدایا !
آخه چرا من ؟ من که با همین وضعیتم کنار اومدم و دارم زندگیمو می کنم دیگه چرا سخت ترش می کنی ؟؟
دیدم این بهزاد عوضی داشت پیشنهاد شراکت به پدرو می داداا !
حساب همه چیشم کردن اینا ! هم رد کردن من ، هم پیشرفت اقتصادی !
دیگه نمی گن که این بهزاد سی و چند سالشه و من همش نوزده سالمه !
ای بابا ! به چه چیزایی که من فکر نمی کنم ! آذین و پدر می خوان من از صحنه ی دیدشون خارج شم که از طریق بهزاد عملیه .
تازه شاید یه پولیم بهشون بماسه دیگه چی می خوان ؟
از حرص دستامو مشت کردم و ناخنمو فرو کردم تو گوشتم و لبخند عصبی زدم و گفتم :
کور خوندی آذین ! حسرت بدبختی من و ازدواجم با بهزاد رو با خودت به گور می بری !
چشمای آذین عین وزغ زد بیرون و صورتش عین لبو قرمز شد .
فکر کنم درجا فشارش پرید رو بیست !
پدر روزنامه رو جمع کرد و با اخم و صدای بلند گفت :
این چه طرز حرف زدنه پروا !؟؟ با بزرگترت درست حرف بزن !
خودت می دونی که ما داریم یه سفر دو سه هفته ای می ریم دانمارک که کارای اقامتمونو راست و ریس کنیم .
تو دو راه بیشتر نداری . یا با ما می یای دانمارک و این اخلاق گندتو اصلاح می کنی یا اینکه اینجا می مونی !
اما اینجا موندنت شرط داره !
من که نمی تونم تو رو به امون خدا تنها بزارم و برم !
پس می خوای بمونی باید ازدواج کنی حالا بهزاد یا هر کی که خودت می خوای .
فرقش اینه که ما بهزاد رو می شناسیمو و بهزاد هم مرتب به دانمارک رفت و آمد داره و می تونیم همدیگرو ببینیم !
تو دلم گفتم می خوام صد سال سیاه همدیگرو نبینیم !
ولی به جاش یه لبخند عصبی آمیخته به تمسخر به روش زدم که ادامه داد :
اگر هم خودت کسیو زیر سر داری که زودتر بگو بیاد با هم آشنا بشیم می دونی که زیاد وقت نداریم !
ما که رفتنی هستیم ، خیالمون از بابت تو راحت باشه !
دستش رو دور زانوش قلاب کرد و دوباره گفت :
آذین می گه با یکی دوستی . خب چرا از ما قایم می کنی ؟ من که محدودت نکردم !
داشت از تعجب شاخ ز کلم بیرون می زد !
ولی خودمو نباختم و با لحن جدی گفتم :
خب آذین که می شنادسش ، بگید خودش دوستمو بهتون معرفی کنه دیگه !!
آذین از اینکه بهش تیکه انداختم جاخورد و گفت : وااا ! من از کجا بشناسمش!
و شو نه هاشو بالا انداخت .
از رو کاناپه بلند شدم و با صدای بلند و خش دار گفتم :
واقعا خجالت داره آذین ! باز اگه دوست پسر داشتم دلم نمی سوخت ! ولی تو از هیچی کوه می سازی !
واسه چی ادای مامانای مهربونو در می یاری هان ؟ که مثلا بگی به فکرمی و می خوای به راه بد نیفتم !؟
که در نهایت شوهرم بدی و از سرت بازم کنی . آره؟
که مثلا بگی پروا دلش شوهر می خواد و از این حرفا که اون بهزاد کروکودیل رو قالب کنی به من آره ؟؟
پس گوشات رو واکن تا بشنوی :
من ایران می مونم و شوهرم نمی کنم و خودم عرضه ی مراقبت از خودم رو دارم .
لازم نکرده منو دست یه انتری مثل بهزاد بسپرین .
من دانمارک بیا نیستم .این حرف امروز هم نیست از همون روزی که گفتین می خواین برین من گفتم نمی یام !
شما برید و خوش باشید اصن فکر کنید پروایی وجود نداره !
و با شدت پاهامو رو زمین کوبیدم و به سمت اتاقم رفتم که صدای پدر رو بلندتر و جدی تراز صدای خودم شنیدم :
همینکه شنیدی !
اگه می خوای بمونی یکی بهتر از بهزاد پیدا کن و پیشش بمون وگرنه بعد از امتحانات می ریم دانمارک !
و این آخرین صحبتهای ما با هم بود .
حتی خداحافظی هم نکردیم. می دونم خیلی جدی این حرف رو زد و حالا من موندم تا آخر امتحانام چی کار کنم ؟؟؟؟


اگه بخوام باهاشون برم دانمارک که دیگه فاتحـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــه!!
چون خانواده ی آذین و چند تا از دوستاش اونجان .
واسه همینم هست که داره خودشو می کشه بره دانمارک دیگه !
در اصل پدر من وسیله ی رسیدن آذین خانوم به آمال و آرزوهاشه !
و وقتی که فکر می کنم می بینم که واقعا لیاقت پدر من آدمی مثل آذینه !
وقتی به راحتی قید بچه شو می زنه که دنبال زن تازه از راه رسیدش بره اون سره دنیا ...
حالا فکر کن منم بخوام برم !
همینجا تو خونه ی خودمون ، به زور حریف آذین می شم !
اونجا تو غربت ، قاتی فک و فامیل آذین !
اه اه ! اصن فکرشم آزارم می ده !
به ساعتم نگاه انداختم . یک ربع به سه بود .
یک ساعت بود که غرق در افکار بودم .
حالا خیلی فرصت داشتم تا برم خونه سارا اینا.
چپیدم تو حموم و وان رو پر کردم .
واسه آرامش اعصاب و روان و تخلیه ی انرژی منفی فوق العاده است .
حداقل واسه من که اینجوریه .
خوابیدم تو وان . وای باز قیافه ی بهزاد اومد تو نظرم !!
یادم که می افته حالت تهوع می گیرم به خدا .
نا خودآگاه بهزاد رو با پسری که دو سه ساعت پیش دیدم مقایسه کردم .
وای وای !
اصلا این کجا و اون کجا ؟
نه قیافشون ، نه تیپشون ، نه استیل کلیشون اصلا هیچیشون قابل مقایسه نیست آخه لامصــــــب !
خنده ام گرفت !
آخه من چه می دونم این پسره که امروز دیدم چه جوریه ! شاید مثل بهزاد هرزه باشه شایدم بدتر!!
نه بابا ! اصن بهش نمی یومد !
وااااااااا ...!!
اصن به من چه آخه ؟؟
گیریم این پسره که اسمشم نمی دونم آخره بچه خوشگل و خوش تیپ ! چه ربطی به من داره آخه ؟؟
یه جوری دارم مقایسشون می کنم انگاری اونم اومده خواستگاری ، بعد من تو یه دو راهیه عشقی گیر کردم !!
که کدومو انتخاب کنم و با خودم بلند بلند خندیدم .

«فصل دوم »

با مهارت خاص خودم ماشین رو مقابل در خونه پدری سارا پارک کردم .
یاد آذین افتادم که هر وقت می خواد ماشین رو پارک کنه جونش در می یاد .
منم با بدجنسی بهش می گم : بده من پارک کنم !
اونم با حرص می گه : نمی خواد ، خودم می تونم !
بعد من زوم می کنم و روش و اون بیشتر هل می کنه دست آخرم یا ماشینو می ماله به جدول یا با نیم متر فاصله پارک می کنه .
این وسطم پدر هی سعی می کنه به آذین روحیه بده که تو می تونی !!هه هه هه !
منم دوباره با بدجنسی می گم : ماشین وسط خیابونه سوئیچو بده ببرمش بغل و اون با نفرت نگام می کنه .
اون روز که یه ضرب امتحان شهری گواهیناممو قبول شدم قیافش عین یه دایی ناسور ماده ی در حال انقراض شده بود !
آخه خودش ده ، پونزده باری امتحان داد ، آخرم با بدبختی قبول شد و نمی دونی چه شیرینی داد انگار آپولو هوا کرده !
من دو سال قبل از گرفتن گواهینامه هم ، رانندگی می کردم ااینقدر حرص می خورد که خدا می دونه !
مرتب به پدر می گفت : اگه تصادف کنه ، چون گواهینامه نداره ، جریمه اش سنگینه هاا !
و پدر هم غر می زد بهم ، اما من کار خودمو می کردم .
وقتی هم گواهینامه گرفتم پدر گفت : چه ماشینی می خوای که برات بخرم ؟
دوباره تا من اومدم که دهن باز کنم و بگم : من همین ماشین خودتونو دوست دارم و نیازی نیست ماشین برام بخرین "
آذین دقیقا شبیه لنگه کفش وسط دعوا ، پرید وسط که : مهرداد جان آخه چه خبره ؟؟
2 تا ماشین تو پارکینگ هست مگه می خوایم کلکسیون راه بندازیم ؟
پدر هم که کلن ید طولانی ، در امر زن ذلیی داره گفت : آذین درست می گه ، ما که هر جا می ریم با ماشین آذین می ریم و ماشین من تقریبا واسه توست دیگه !
با اینکه عاشق ماشین شاسی ام و تو این چند وقت هم همش پشت همین مورانو نشستم ولی دلم از این سوخت که چرا پدرم باید اینقدر تحت تاثیر یه آدم باشه ؟
چطور اون روز که آذین گواهینامه گرفت سریع رفتن بنگاه دوستش و یه سوناتای مدل سال به نام خانوم کرد ؟
چرا هر چی که نوبت من می شه ، اخی می شه !؟
والله به خدا ! من که همین ماشین از سرمم زیاده ولی زورم می یاد که پدرم واسه آذین جون اقیانوســــــــــــــــــ ـــــــه آرامه ، به من که می رسه می شه تنگــــــــــــــــــــــ ـه ی هرمــــــــــــــز !!!
حالا بهونشون چی بود واسه ماشین خریدن :
اینکه آذین ، ماشین شاسی دوست نداره !!
دوســـــــــــــــــــت نداره هــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــا !
یه وقت کسی فکر نکنه عرضه نداره یه مسیر 10 متری رو با ماشین شاسی بره هـــــــــــــــــــــآ !
یه بار که شمال بودیم پدرم اینقدر نازشو کشید که بشینه پشت همین مورانو ! خانومم با کلی افه قبول کرد !!
دو قدم رفت ، زرت کوبید به درخت !
حالا ببین چقدر بی عرضه است دیگه !!
پدر هم گفت : فدای سرت ! راننده تا صد بار به اینور ، اونور نکوبه که راننده نمی شه !!!
و من با خودم گفتم : این منطقت تو حلقم ! یعنی من که این همه مدته رانندگی می کنم تا حالا هم به هیچ جاندار و غیر جانداری نکوبیدم راننده نشدم دیگه !! آقا حتما نشدم دیـــــــــــگه !
ای بابا !
ماشین که چیزی نیست ، از اینم صد مرتبه پست تر بود ، کار منو راه می انداخت !
اون که نمی تونم آرومش کنم دلمه که پر از نفرته !!
نفرت تحقیرهای علنی و لبخندهای ژکوند بعد از پیروزی که آذین تحویلم می ده .
دزدگیر رو زدم و به عادت همیشگیم بلند با خودم گفتم : اگه یه روزم به آخر عمرم مونده باشه ، همون روز حالتو می گیرم آذین !
و زنگ منزل سارا اینا رو فشردم.


صدای سارا از آیفون آومد : بیا تو و داخل رفتم.
الهه خانم ( مادر سارا ) و سعید ( برادرش ) و سارا به استقبالم اومدن .
الهه خانم صورتمو بوسید و گفت : دخترم ، تو چرا اینقدر دیر به دیر می آی اینجا ؟ نکنه از ما رودربایستی داری ؟
آخه چرا خونه تنها می مونی پروا جون ؟
با خنده گفتم : خاله !! من چند روز پیش مزاحمتون بودم ! اگه رودربایستی داشتم که الانم اینجا نبودم !
با سارا و سعید هم دست دادم که سعید گفت : چطوری سرتق ؟
_ عــــــــــــــــــــــــ ــالی !
_ پس تا حالت خوبه ، بدو بیا یه چند دست تیکن بزنیم !
همونطور که به سمت اتاق سارا می فتم که لباسمو عوض کنم گفتم :
_ آخه من مهمونم ! نمی خوام بیرونم کنید !
سارا که پشت سرم بود گفت :
وااای ! چه از خود مطمئن ! حالا کی گفته حتما تو برنده می شی ؟
_ سارا خیلی رو داری به خدا ! خوبه هر دفعه باهاتون بازی کردم ، اشکتون رو در آوردم !
مانتو و روسریمو انداختم رو تخت .
بلوز طوسی یقه قایقی با شلوار جین پوشیده بودم و موهامو با کریپس بالای سرم جمع کرده بودم.
از وقتی وارد حال شدم تا موقع شام ، یکسره بازی کردیم .
البته با جیغ و داد و کل کل فراوون !
من با یه دسته و سعید و سارا شراکتی با یه دسته بازی می کردن خلاصه با 11 اختلاف امتیازی برنده شدم .
سارا و مخصوصا سعید به شدت حرصی بودن واسه اینکه بیشتر لجشون در بیاد بلند گفتم :
حریف می طلبــــــــــــــــــــــ ــــــــیم ! حریف !
الهه خانم در تمام طول بازی ازمون پذیرایی می کرد، از کل کل های ما خنده اش گرفته بود گفت :
بسه دیگه ! بعد به سعید گفت : شما تو تا هم باخت رو قبول کنید دیگه ! زوری که نیست پسرم .
سعید در حالیکه خودشو رو کاناپه جابه جا می کرد گفت :
آدم باید مراعات حال مهمونشو بکنه ، درست نبود ببرمش ، اونوقت دیگه اینجا نمی یاد !
سریع گفتم : تو نمی خواد مراعات حال منو بکنی !
من خیلی پررو تر از این حرفام که ناراحت بشم ، بیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــاو منو ببر !قول می دم فردام بیام .
سعید از جا بلند شد و گفت :
اول شام بخوریم که دارم از گشنگی می میرم ، دو ساعته دارم مبارزه می کنم !
با خنده گفتم : در واقع دو ساعته که داری کتک می خوری !
و همراه با سارا بلند شدیم که میز رو بچینیم .
سارا بشقابارو گذاشت تو دستم و گفت : اینا رو ببر سر میز .
_ واقعا خجالت نمی کشی به مهمونت کار می دی !؟
و با نچ نچ سرمو تکون دادم و ادامه دادم : فرهنگت زیره خط فقره !
سارا همچین با ظرافت خاص یه دختر ایرونی ، میز رو می چید که داشتم حض می بردم.
نمی دونم من چرا اصلا از این حرکات بلد نیستم در واقع حال و حوصلشو ندارم.
هر چی می آوردم سر میز ، همینطوری ولو می کردم که سارا بهم می گفت: بد نیست یکم سلیقه به خرج بدیا و بشقاب هایی که همینجوری ولو کرده بودمو با وسواس مرتب می کرد.
سعید که دید زل زدم به سارا ، گفت :
چیه ؟ تو مدرسه کم همدیگرو می بینین ؟ دلت تنگ شده ؟
_ نه تا حالا به چشم خریدار نگاش نکرده بودم ، شاید خودم بگیرمش !!
سعید با صدای بلند خندید و سارا دیس برنج رو گذاشت تو دستم و گفت :
بزار رو میز ! خیلی آبمون با هم تو یه جوب می ره ، بایدم با هم ازدواج کنیم هان ؟
دور و برم رو نگاه کردم الهه خانم تو آشپزخونه بود گفتم :
خــــــــــره ! تو فقط واسه من غذاهای خوشمزه بپز و کدبانوگری کن ، من خودم نوکرتم و پول می ریزم به پات !
فقط یه کم دست بزن دارم همین !
صدای پدر سارا اومد که با گفتن همگی سلام وارد شد .
سلام کردمو یه صندلی بیرون کشیدم و نشستم .
الهه خانم هم با آخرین ظرف خورشت اومد و سر میز نشست .
خورشت قیمه و قرمه پخته بود که عطرش داشت داغونم میکرد ، پدر سارا هم بعد از شستن دست و رو امد سر میزو رو به من گفت : خیلی خوش اومدی پروا جان .
گفتم ممنونم و از اونجایی که اشتهام تحریک شده بود ، غذا کشیدم تو بشقاب و شروع به خوردن کردم.
قرمه سبزیش عالی شده بود رو به الهه خانم گفتم :
دستتون درد نکنه خاله ، خیلی خوشمزه شده !
الهه خانم با لبخند گفت : نوش جونت عزیزم ، اگه هر روز بیای اینجا واست یه غذای خوشمزه درست می کنما !
تو دلم گفتم : الهه خانمم دلش واسه من می سوزه ، خوش به حال سارا با این مامانش .
بعد از تموم شدن غذام دوباره تشکر کردم که پدر سارا گفت : سارا میگه ممکنه شما و سارا و اون دوستتون الناز ، یه رشته و حتی یه دانشگاه قبول بشین . این خیلی خوبه !
سارا که هنوز داشت می لمبوند ، گفت : حتما همینطور میشه ، من اگه تهران قبول نشم ، نمی رم مگه پروا هم باشه !
در حالیکه بشقابمو بر می داشتم که به آشپزخونه ببرم گفتم :
اصلا فکر شهر دیگه رو نکن ، اگه همین تهران قبول شدیم که شدیم ، نشدیم دوباره سال دیگه کنکور می دیم .
الهه خانم که انگار حرف من به مذاقش خوش اومده بود گفت :
منم به سارا همینو می گم ، شهرستان رفتن سخته ، قبول نکرد مگه به حرف تو گوش کنه عزیزم!
سارا بهم یه چشم غره رفت که اهمیت ندادم .
سارا دوست داره هر جوری شده همین امسال وارد دانشگاه بشیم حالا هر رشته ی مزخرف یا هر دوغوز آبادی که باشه فرق نمی کنه ، البته النازم دست کمی ازش نداره !
ولی جفتشونم می دونن که من اینطوری فکر نمی کنم و چون سارا بهم وابسته است و نمی تونه ازم جدا بشه ، هر کاری من بکنم تابع منه !
تو حال نشسته بودیم و تی وی روشن بود و پدر سارا کانال بی بی سی رو تماشا می کرد و گاه گاهی هیجانی می شد و یه جمله قصار می گفت .
سارا چایی آورد و نشست کنارم و گفت :
نمی شد اینقدر تهران تهران نکنی ؟ حالا اگه قبول نشیم چی ؟
با خونسردی گفتم: خب نشیم ! مثلا می میریم یه سال دیرتر بریم ؟
بعدشم خودت دیدی که تو کنکور آزمایشی هایی که دادیم ، مشاور گفت صددرصد مدیریت دانشگاه آزاد تهران رو قبول میشیم . کر بودی ؟
_ نه ولی بازم دلهره دارم ، می ترسم تو کنکور واقعی هول بشم!
_ از بس که اشکی دیگه ! آخه چه فرقی می کنه ؟
_ نمی دونم ولی ... با من و من ادامه داد :
_ پروا !
_ بنال !
سرشو انداخت پایین و گفت : هیچی ، ولش کن !
_ عشوه نیا دیگه بگو تا نزدمت !
_ پروا ... می گم .. اگه تو قبول شی من قبول نشم چی؟
_ هیچی ! من می رم دانشگاه ! تو می ری زایشگاه !
با دلخوری گفت : مسخره جدی پرسیدم ازت !
_ خب منم جدی گفتم !
_ خیلی نا مردی و از کنارم بلند شد که دستشو گرفتم و دوباره نشوندمش و با جدیت گفتم:
هرچند ازت خوشم نمی یاد ولی اگه تو قبول نشی منم نمی رم .
سارا یکم ناباورانه نگاهم کرد ویهو عین دیوونه ها پرید تو بغلم و اینقدر ماچم کرد که حالمو به هم زد .
به سعید گفتم : بیا منو از دست این خواهر خلت نجات بده ! و خودم به زور سارا را نشوندم سر جاش و گفتم :
تموم موهامو به هم ریختی وحشی !!
سعید گفت : چیه ؟ بگید ما هم خوشحال شیم !
سارا تا اومد حرف بزنه ، دهنشو گرفتم و گفتم :
هیچی سارا ازم پرسید پیشنهاد قبل از شامت راجع به ازدواجمون جدی بود و وقتی فهمید جدی می گم یهو از خود بی خود شد!
بعد از خوردن میوه و چایی ، و یکم صحبت های معمولی ، ازشون خداحافظی کردم .
چراغ بنزین ماشین روشن بود به سمت پمپ بنزین محل حرکت کردم.
ضبط ماشین رو روشن کردم :
عشق ، به شکل پرواز پرنده ست
عشق ، خواب یه آهوی رمنده ست !
من ، زائری تشنه زیر باران
عشق ، چشم آبی اما کشنده ست
من می میرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق
تا قیامت ، هر لحظه زنده ست !
با صدای داریوش رفتم تو یه حال دیگه .
دست کردم تو داشبورد ماشین ، یه بسته سیگار زاپاس اینجا داشتم .
یه نخ بر داشتم و آتیش کردم ، واقعا آرومم می کنه .
قبل از اینکه وارد پمپ بنزین بشم آخرین کام رو از سیگارم گرفتم و خاموشش کردم.
مسئول آشنای پمپ ، برام بنزین زد و منم به عادت پدر بهش انعام دادم و اونم تشکر کرد و برام خم شد .
دلم براش سوخت ، دلش به همین انعام هایی که از ماها می گیره خوشه .
خدایا چرا اینقدر تفاوت بین آدمات هست ؟
یکی انعام میده و یکی انعام می گیره و مجبوره به خاطرش سر خم کنه !
یکی خونه داره پونصد متر ولی تنهایی می خوابه ، یکی با یه خانواده ، یه بیست متر آلونک می خواد که سر پناهش باشه !
یکی مادر داره ... یکی مادر نداره !
قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم چکید .
یاد یه شعر قدیمی افتادم:
[گر دستم رسد بر چرخ گردون ازو پرسم ، که این چینست و آن چون ؟
یکی را می دهی صد گونه نعمت یکی را تکه نانی ، آغشته بر خون !
...
خدایا ! حداقل یه خواهر یا برادرم به من ندادی که بعضی وقتا با هم درد دل کنیم ، دو کلام حرف بزنیم .
پشت هم باشیم .
و آهی کشیدم .
آخه اگه خواهر یا برادر داشتم که الان اونام مثل من عقده کمبود محبت داشتن !
خودخواهیه محضه ، که آدم واسه خاطر دل خودش ، راضی به بدبختیه کس دیگه باشه .
این دفعه به آسمون نگاه کردم و بلند گفتم :
خدایا دستت درد نکنه همون بهتر که تنهام !
یه بدبخت از بدبختای رو زمینت کمـــــــــــــــتر !


صبح بعد از دوش گرفتن، رفتم سر کلاس .
امتحان داشتیم ، سارا دوباره داشت التماس می کرد که بهش برسونم.
_خفه شو ! گفتم اگه بتونم باشه دیگه ، نیست تا حالا بهت نرسوندم !
النازم از نیمکت بغل اشاره کرد که اونو یادم نره .
سوالها که پخش شد شروع کردم به جواب دادن .
سارا مدام میزد تو ساق پام که اگه سر جلسه نبودیم می زدم لهش می کردم .
دبیرمون که از کنار نیمکت من و سارا رد شد با یه حرکت فرز ، ورقه هامونو عوض کردم و شروع به جواب دادنسوالهای بدون جواب سارا و در آخر هم جواب سه تا تست رو با بدبختی به الی رسوندم نا دست از سرم بردارن .
با کمی فاصله ی زمانی به روال همیشگی ، برگه هامونو تحویل دادیم.
البته سعی می کردم خطم رو تو برگه سارا تغییر بدم تا دبیرمون متوجه نشه !
رفتم تو حیاط ، وایستادم سر پاتوق همیشگی ، اول الناز اومد گفت :
تشریحی ها رو خراب کردم گفتم : جهـــــــــــــــــــــــ ـنم !
دهن منو آسفالت کردین شما دوتا !
سارا که نزدیک شد محکم یه لگد زدم تو پاش و گفتم :
این جای اونهمه لگدت !!
نفهم ، ده بار گفتم بزار هر وقت تموم شد خودم برگه هارو عوض می کنم ، لازم نکرده تو هی یادآوری کنی ؟!!
سارا همینجوری که پاشو می مالید گفت :
دمت گرم ، هیچی یادم نمی یومد .
_ از بس که جفتتون خنگید و در ضمن همون مغز فندقیتونم پی جفنگیاته !!
وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که دیشب الهه خانم یه ظرف قرمه سبزی بهم داده بود .
از خوشحالی پریدم بالا و پایین و غذا رو گذاشتم تو ماکرویو و لباسامو عوض کردم.
همون لباس گشاده رو پوشیدم که آذین بهش آلرژی داره ... تا جونش درآد.
هرچی دلم بخواد می پوشم خب یه سارافون کوتاه و گشاده که خیلی توش راحتم ..ونه لق آذین !
و با لذت غذامو بلعیدم ، دست الهه خانم درد نکنه چه کرده!
ساعت پنج با بچه ها قرار داشتیم که من برم دنبالشون و بریم گردش .
از بعد امتحان تا زنگ آخر فقط داشتن می گفتن که ال کنیم و بل کنیم .
ماهم با این چیزا خوشیم دیگه !
موهای حالت دارمو ریختم دورم و نیمی شو بالای سرم جمع کردم .
شال صورتیمو برداشتم و رژ صورتیم مالیدم . عطر بولگاری مشکی هم زدم که تکمیل بشه.
دوسه هفته ای بود درست حسابی دور دور نکرده بودیم.
سوئیچ رو برداشتم و بیرون زدم.
هوا گرم بود البته نه زیاد .
قبل از حرکت سیدی رو عوض کردم و اول سمت الناز رفتم چون خونشون سر راه بود.
بعد دوتایی رفتیم دنبال سارا و بعدش به سمت پارک محل رفتیم.
سارا به تند روندن من عادت کرده بود ولی الی هنوز می ترسید .
منم که سادیســــــــم دارم ، هی ماشینو چپ و راست می کردم تا جایی که جیغ جفتشون رفت هوا !
ماشینو تو سایه پارک کردم و توپ والیبال رو برداشتمو رفتیم سر پاتوق خاص خودمون .
امروز خلوت تر از همیشه بود .
مثل همیشه الی و سارا ایستادن یه طرف و من سمت دیگه و شروع کردیم به بازی .
یه توپ به سمت الی و یکی به سمت سارا می انداختم الناز بیشتر خراب می کرد.
هر دفعه که خراب می کرد من با توپ می زدمش .
یک ساعتی بازی کردیم و سارا گفت :
خسته شدم بسه دیگه ، اومدیم خیر سرمون تفریح کنیم ، یاد زنگ ورزش افتادم.
رفتیم تو چمنا و الی دراز شد و منو سارا هم نشستیم نزدیکش .
الی دستشو زیر سرش جابه جا کرد و گفت :
فرزاد (دوست پسرش ) گیر داده بود منم می یام به زور دست به سرش کردم .
با اخم گفتم :
غلطای اضافی ! خر فهمش کن وقتی سه تا دختر می یان بیرون سر خر نمی خوان !
سارا گفت :
اتفاقا محمد هم می گفت با هم بریم ! تو فکر کردی خودت حال نداری ما هم باید مثل تو باشیم؟
_ نه خیر هر وقت خواستین با هم تشریف ببرین ددر ! کور شه چشم حسود !
سارا کوبید رو پام و گفت :
گمشو ! ده بار بهت گفتم بیا محمد رو ببینش !
_ مگه من باید بپسندمش آخه ؟ علف باید به دهن گوسفندان شیرین بیاد و به جفتشون اشاره کردم !
_ خفه شو ! گوسفند خودتی ! دفعه ی دیگه که بخوایم بریم بام تهران توام باید بیای الی و فرزاد هم می یان!
_ من بیام بگم چند منه ؟ عین چلمنا دنبال شماها راه بیفتم که چی ؟
الی یه وری شد و گفت :
به فرزاد می گم با یکی از دوستاش بیاد که توام تنها نباشی !
_ ببنــــــــــــــــــــــ ــــد !!
عینک آفتابیمو زدم رو چشمم و رفتم سمت ماشین ، اونام دنبالم راه افتادن .
سارا با لبخند بدجنسی گفت :
خب می خوای بگم محم یکی از دوستاشو بیاره ؟؟
_مگه من مثل شما دو تا له له شوهر می زنم !!
وارد تریا که شدیم به میز همیشگی نگاه کردم که خوشبختانه خالی بود رفتیم سر جامون نشستیم .
همون پسره که این چند وقته دیدیمش اومد سر میز و سفارشامونو نوشت و رفت .
الی مثل همیشه آینه به دست داشت خودشو چک می کرد .
بهش گفتم :
باز این آینتو در آوردی تو! خوبی به خدا !
الی آینه رو انداخت تو کیفش و گفت :
خوش به حال تو ! خدا بهت اخلاق مخلاق نداده ولی قیافه ی بیستی داده !
_ دلتم بخواد ! اخلاقم عالیه ، شما دو تا تو سطح فکری من نیستید !
الی پوفی کشید و گفت :
آره عالیـــــــــــــه ، فقط یکم سگیه و صدای واق سگ در آورد که زدیم زیر خنده و دوباره ادامه داد :
اون باباتم خیلی قیافش جیگره ، اگه این آذین گور به گور تورش نکرده بود تا حالا رفته بودم تو کارش !
قیافت به بابات رفته ، اخلاق گهت به آذین !
با لبخند گفتم :
خدا رو شکر تو ، نه به بابات رفتی نه به مامانت به آقا احمد رفتی !
( آقا احمد ، صاحب قدیمی و سیبیلوی سوپر مارکت معروف محله)
سارا بلند خندید و گفت :
وای ! فکر کن با اون سبیلاش !!
سه تا قهوه مون رسید داشتم شکر می ریختم که دیدم صدای سارا و الی در نمی یاد .
نگاشون کردم دیدم زل زدن به روبهروشون یعنی پشت سر من !
برگشتم ببینم چه خبره که یه دفعه فکشون چسبید زمین .
یه پسره پشت به ما نشسته بود و روبروش یه دختر قشنگ ولی نه اینقدر که این دو تا اینجوری کوپ کنن !
دوباره صاف شدم و خطاب به بچه ها گفتم :
خدا شفا بده ، همه ی مریضا رو از جمله بیماران اعصاب و روان رو !
سارا آروم گفت :
پروا نمی دونی پسره عجب چیزیه ! خداوکیلی پسر با این جذبه و خوشگلی تا حالا ندیدم !
الناز با ژست گفت : ولم کنین می خوام برم بغلش کنم !
سارا هم با ژست گرفتشو گفت :
حق داری عزیزم ولی فیفتی فیفتی دیگه !
با تعجب دوباره عقبو نگاه کردم پسره پشتش به من بود گفتم :
چقدر چندشید شما دو تا ! زشته بابا !
الی بدون توجه به حرف من گفت :
دختره بهش نمی یاد خیلی از دختره سره !
بیست بار به این ننم گفتم بزار این دماغو عمل کنم به خرجش نرفت !
وگرنه الان می رفتم مخشو می زدم !! بیا پــــــــــــــــــــــری د!و کوبید رو پاش !
ایندفعه از ته دل خندیدم و گفتم :
بابا ! طرف با دوست دخترش اومده دارین اینطوری خودزنی می کنیدااا !
الی سریع قهوه اش رو خورد و گفت :
پاشید بریم ولی واسه حساب کردن یکم معطل کنید ، شاید یه کارایی کردم !
با لبخند از جا بلند شدم وقتی از کنار پسره رد شدم بوی ادکلن تلخ لالیکی که زده بود به مشامم خورد.
دختره داشت ریز ریز باهاش حرف می زد .
سارا و الی آهسته پشت سرم می اومدن .
صاحب تریا که یه پسر جوون بود و همدیگرو مدتها بود که می شناختیم از جا بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد و مشغول احوالپرسی شدیم.
با لبخند گفت :
قبلا بیشتر تشریف می آوردین نکنه ما رو دوست ندارین ؟
_ نزدیکه کنکوره مشغولیم !
_ مگه پشت کنکوری هستین ؟
_ می گن !
_ فکر می کردم سنتون بیشتر باشه ! دانشجوی سال دوم سوم!
با خنده گفتم :
روزگار پیرمون کرد ! می دونستین بچه ایم ، راهمون نمی دادین نه؟
پسره که اسمشم نمی دونستم و فقط به خاطر الی که گفت معطل کنم ، داشتم باهاش گپ می زدم خندید و گفت :
_ چه فرمایشیه ! اینجا متعلق به شماست ! این چند وقت از چند نفر سراغتونو گرفتم ببینم چرا پیش ما نمی یاین که همه بی خبر بودن !
بعد از کلی تعارف و "به خدا نمی گیرم " و " مهمون من باشید " و " اصن قابلی نداره " صورتحساب رو پرداخت کردم و در حال خروج از تریا به عقب برگشتم که ببینم بچه ها داخلن یا نه که چشمم به پسره خورد که اتفاقا اونم داشت به من نگاه می کرد !
یکه خوردم !
همون پسره بود که دیروز نزدیک بود بهم بزنه !
به نظرم از دیروز خوشگل تر شده بود ، احتمالا واسه دوست دخترش آرسن لوپن کرده بود !
قبل از اینکه من نگامو ازش بگیرم اون به بهونه چک کردن موبایلش اینکارو کرد !
یقه پیرهنش باز بود و یه گارد و آویز کوچک عاج تو گردنش ، حسابی به چشم می اومد.
سارا و الی با لب و لوچه آویزون بیرون ایستاده بودن .
گویا تلاششون بی نتیجه مونده بود و پسره اصن متوجه اینا نشده بود.
تو ماشین نشستم و استارت زدم .
الی پرید صندلی جلو و گفت :
_دیدیش ؟
_ آره !
_ خب ؟
_ خب که چی ؟
_ مرض ! می گم دیدیش چه خوشگل بود ؟
_ آره
_ اه ! خاک تو سر بی ذوقت !
_ خب چی کارش بکنم ؟ خوبه بپرم بغلش ؟؟
سارا که دیرتر از ما سوار شد ادامه بحثو گرفت :
_ پروا پسره خیلی به تو می اومدا !
به شوخی ولی با لحن جدی گفتم :
لطفا منو پایین نیارید ! اصن تو حد و اندازه قیاس با مــــــــــــــن نبود !
و خیلی جدی دماغمو باد کردم !

 


الي گفت:چه از خود راضي .دلتم بخواد .خيليم از تو قشنگترو جذابتربود. حالا چرا هول كردي؟ سارا فقط گفت يكم بهت ميومد كه من از طرف سارا از او.ن پسره ي بدبخت معذرت مي خوام.
_منو باش با كيا اومدم سيزده بدر .معلوم نيست پسره كيه به من ترجيحش ميدين وبا لهجه تركي گفتم:الا باخ ( خاك بر سرت )
سارا و الناز خنديدند و من ماشين و حركت مي دادم و نچ نچ مي كردم.
سارا كه داشت ادامس تو دهانش مي گذاشت گفت:چه غلطي كردما. گفتم:كمه!
دوباره گفت:خب شكر خوردم .
جدي گفتم:زياده!
جفتشون با هم گفتن خفه شو !
ضبط و روشن كردم: خوابم يا بيدارم تو با مني با من همراه وهمسايه نزديكتر از پيرهن باور كنم يا نه هرم نفسهاتو ايثار تن سوز نصيب دستاتو
_الناز سريع اهنگ رو عوض كرد و گفت:يه چيز شاد بزار غصه؟
_مگه اومدي پارتي؟
_نه ولي دوست ندارم غمگين گوش كنم.
سي دي رو عوض كردم و يه سي دي ديگه گذاشتم وگفتم:
تو كجا عقلت به اين چيزا ميرسه؟تقصير منه كه فكر كردم شايد سطح فكريت دو زار بالا رفته باشه كه ديدم همون خري كه بودي هستي!
سارا گفت:زود نريم خونه.يه گشتي با ماشين بزنيم.
ازتو اينه نگاش كردموگفتم:نه فردا خانوم رييسي تست مي گيره بريم خونه كه عين امروز سر جلسه دهن منو صاف نكنين وسارا رو در خونشون پياده كردمو دوباره گوشزد كردم:جون مادرت درس بخون رييسي گير ميدها نميشه تقلب كرد.
موقعي كه الناز رو رسوندم ماچم كرد و گفت:شوخي كردم گفتم پسره خيلي ازت قشنگتر.
_مي دونستم.
_فقط يكم ازت فشنگتر!
_ازبس تو بي شعوري و دركت پايين قضاوت هات مورد قبول من نيست. الي با خنده پياده شد و رفت.
خودم ميدونستم پسره از من قشنگتراما مي خواستم اذيت شون كنم.
البته ديگران هم به من مي گفتن خوشگل و جذابي ولي تا حالا يه كلمه هم از پدرم نشنيدم ولي اذي جون زياد از پدر مي شنوه اينم بگما اذين زشت نيست فقط به چشم من عين بوفالو (دور از چشم بوفالو )مهم شانس شه كه قشنگه.زشتي و زيبايي چه دردي مي خوره ! خود من هر وقت ميرم ارايشگاه مادام ميگه تو خوشگلي اما از اون مهمتر اينكه گوله ي نمكي"اين از خوشگلي مهمتر.
ولي كاش عين سوسك بودم ولي يه پدر و مادر بالا سرم بود.....يه پدر و مادر واقعي....
لبم رو گاز گرفتم و گفتم:خدايا غلط كردم "دمت گرم "قهر نكني وضعيت رو از اين خرابتر كني؟ من كوچيكتم شوخي كردما!


استرس عجيبي داشتم تمام اين مدت كه پدر و اذين نبودن به اين فكر ميكردم كه وقتي برگردن پدر بهم ميگه:
ميتوني ايران بموني "يا حر فاي اون روزش رواشتباه شنيدم يا حداقل دلش واسم بسوزه و نظرش رو برگردونه "
ديشب ساعت نه تماس گرفت وگفت:
فردا ساعت سه دنبالشون برم فرودگاه. ساعت رو نگاه كردم هنوز ده دقيقه اي مونده بود.
افراديكه مثل من به استقبال كس و كارشون اومده بودن اروم و قرار نداشتن و پشت شيشه انتظار ايستاده بودند.
اما من خيلي بي تفاوت رو صندلي نشستم. برام تخم دو زرده نذاشتن كه دلتنگشونم بشم .
واقعا كه هيچ دلتنگي واسه پدر احساس نمي كردم واگه پدر نمي خواست حتي فرودگاه هم نمي يومدم.
ساعت 40/3 دقيقه بود و من حسابي كلافه بودم حتي حوصله نداشتم برم سوال كنم كه چرا دير كردن"جهنم كه دير كردن"
يه دفعه صداي پدرم رواز پشت سرشنيدم و اروم بلند شدم.
سلام كردم و اونها هم ! دستي به سردي داديم حتي پدر من رو نبوسيد.
خب معلومه حسابي دلامون به هم راه داره!
اذين مانتو كه چه عرض كنم تقريبا بلوز و شلوارنقرهاي پوشيده بود.با روسري براق مشكي و طبق معمول كفش 15 سانتي كه قدش به شونه ي پدرم برسه.
آخه پدرم 90/1 قد داره و اذين 66-65/1 البته اين تخمين منه.
چون از منم كوتاهتر و تقريبا محاسباتم درست از اب درمياد.
خلاصه خيليم كوتوله نيست چون پدرم بلند اون كوتاه بنظر مياد.
باربر ساك هاشون رو داخل صندوق جاداد. از لجم با ماشين اذين اومده بودم تا جونش دراد.اذين تا اين صحنه رو ديد يه نگاه معني داربه پدر كرد وگفت:
حتما اين 17 روز پدرش رو دراوردي ديگه؟
پوزخندي زدم و گفتم:ميدوني كه از اين خوشم نمي ياد ماشينم پنچر بودمجبور شدم با اين بيام دنبالتون
وبدون اينكه منتظر جواب بشم سوار شدم.
تو مسير من باهاشون حرفي نمي زدم فقط اذين يه ريز مي گفت:
اه دوباره ترافيك شروع شد نمي شه تو اين هوا نفس كشيد تهران جاي زندگي نيست.
اگه پدر اونجا نبود مي گفتم:حق داري خب!تو تو دهات زندگي كردي تهران اومدي سرت گيج ميره؟انگار پدر و پدر جدش همه خارجين اينقدر افه مياد ولي فقط از تو اينه با نفرت نگاش كردم.
پدرم پرسيد:از امتحانها چه خبر؟ دلم هري ريخت.
آخه هيچوقت راجع به مدرسه ازم نمي پرسه فقط اخر مدرسه ها سوال مي كنه قبول شدي يا نه؟
نمي دونم چرا اين سوال رو پرسيد.سعي كردم لرزش تو صدام نباشه و گفتم:
تازه اولشه حالا خيلي مونده. اين مدت كه تنها بودي خوب فكراتو كردي؟ درست زد تو هدف.
مثل اينكه اصلا نظرش برنگشته!خودم رو زدم به كوچه علي چپ و گفتم:
راجع به چي؟ اذين طبق معمول پريد وسط:
وا قبل رفتن كم باهات بحث كرديم كه يادت رفته؟
_من همون روز جوابتون رو دادم.
پدرم عصباني برگشت طرفم:
فكر كنم من بعد از تو جوابت رو دادم درست متوجه نشدي؟صداش كاملا خشك وخالي از هر محبتي بود.
علنا داشت از خونه بيرونم مي كرد
چون مي دونه كه باهاشون نمي رم اين راه رو برام گذاشت كه برم و پشت سرم رو نگاه نكنم!!
از تو اينه ديدم كه اذين لبخند كجي بر لباش نشسته" لبخندي كه معناش پيروزي بود.
بر سرعت ماشين افزودم و گفتم:
فكر مي كردم منطقي تر از اين حرفا باشيد كه تو قرن 21 بخواهيد دخترتون رو مجبور به ازدواج كنيد!
دست گذاشتم رو نقطه ضعف پدر كه منطق بود.چون ادعاي منطق و آزادي افكار انسان ها رو داره.
پدرم جوابي نداد چون جوابي نداشت كه بده
شايد تو دلش بهم حق مي داد اما هيچ حرفي نزد.
آذين كه ديد اوضاع خطرناكه و ممكنه پدرم تحت تاثير قرار بگيره رو صندلي جابجا شد و گفت:
ما صلاح تو رو ميخواهيم ولي تو فكر مي كني باهات پدر كشتگي داريم. اخه كدوم پدري كه بچش رو دوست نداشته باشه.
بعد با مهربوني مصنوعي كه حالم رو بهم ميزد ادامه داد:
پسراي سوسول اين دوره و زمونه به هيچ دردي نمي خورن فقط بلدن موهاشون رو ژل بزنن و آدامس بجوند اما بهزاد تمام ثروتش رو خودش بدست اورده خيلي جوون با لياقتي.
حالا مي گي خوشگل نيست منم مي گم برات عادي ميشه.مهم اين كه تو رو به همه دختراي دو رو برش ترجيح داده و حاضر به خاطر توبه مهرداد يه كمك مالي چند ميلياردي بكنه البته مهرداد هم احتياجي به پولاي اون نداره دوست نداريم فكر كني به خاطر پو لشه كه داريم بهت اصرار مي كنيم. اون مرد زندگي. الان نمي فهمي من چي مي گم . بهزاد جونياش رو كرده حالا مي خواد زندگي كنه. خود من هزار تا خواستگار 20 ساله داشتم محل سگشون نذاشتم.وقتي مهرداد رو ديدم فهميدم اين كسي كه به درد من مي خوره چون دنيا ديده و با تجربه است وامروزاز انتخابم بي نهايت راضيم!
لبخندرو لباي پدرم نشست .
يعني از ذوق زدگي داشت مي تركيد و آذين موفق شد دوباره مخ پدر رو شست و شو بده!


پدرم که خاموش شده بود ، با اتصال ولتاژ برق قوی از سمت آذین دوباره روشن شد.
رو صندلی جابه جا شد و با لحن ملایمی گفت :
دخترم ، من که نمی گم حتما باید زن بهزاد بشی !! اگه بهزاد رو نمی خوای حرفی نیست ! که خیال نکنی من به پول این آدم چشم دارم .
شاید تو پروژه ام به مشکل مالی بر بخورم چون پروژه ی بزرگیه ، اما با وام و تسهیلات دیگه ردش می کنم !
مگه تا حالا لنگ موندم ؟ همین الانش از سازنده های به نام تهرانم ، پس فکر نکن لنگ شراکت بهزادم !
ما به تو زور نکردیم ! والله تویی که داری ما رو مجبور به نرفتن می کنی ! اونم با نیومدنت !
می دونی که نمی تونم تو رو تو این شهر بزرگ ، که همه گرگ شدن تنها رها کنم با آذین برم که !
دوست و آشناهامون چه می گن ؟ فکر کردی واسم آبرو می مونه ؟
خودت می دونی ، که به خاطر موقعیتم تو ساخت و ساز خیلی ها رو می شناسم و خیلی ها هم منو می شناسن!
با رفتنمون و تنها گذاشتن تو ، نقل محافل دور و بری ها می شیم .
مسخره ی خاص و عام می شیم !
نمی گن که دختره باهاشون نرفته ! می گن به خاطر زنش قید دخترشو زده و هزار تا شایعه ی دیگه !!
تو دلم گفتم آخ که چقدرم شایعه ست و تو به خاطر زنت قید منو نزدی !!!
تو ترافیک بودیم و از شدت کلافگی رومو به سمت دیگه کردم .
حالت تهوع داشتم . از دروغاشون ، مغلطه هاشون و دلایل مسخره و چرتشون که همه یه معنی واحد داره :
اینکه تو زیادی هستی ! بــــــــــــــــــــــــ ــــــــرو !!
دوست داشتم زودتر برسیم خونه تا حداقل اینقدر فاصله ی مکانیم باهاشون کم نباشه !
پدر داشت سیگار می کشید و حسابی تو فکر بود . معلوم بود که با خودش درگیری داره !
هیچی نگفتم !
برای اولین بار تو زندگیم جواب ندادم .. می دونستم جفتشون منتظرن که داد و بیداد راه بندازم و اعتراض کنم !
اما این بار خبری نبود .
وقتی پدر منو نمی خواد ، اینهمه تلاش واسه بودن ، واسه نرفتن ، برای چــــــــــــــی؟؟
اینهمه جنجال واسه چی ؟ بزار این روزای آخرو احتراممون سر جاش بمونه ! احترام نمایشی !
آذین تند تند پوست لبشو می خورد و پدر همچنان سیگار می کشید . دلم می خواست منم یه دونه بکشم ولی پیش اینا نمی شد.
صدای پدر سکوت ماشین رو شکست :
خب ! نمی خوای بگی این پسری که باهاشی کیه ؟ چی کارست ؟
از تو آینه بازم به آذین نگاه کردم یه نگاه تلخ و تنفر آمیز !
ولی سریع نگاهشو دزدید . نبایدم بتونه تو چشام نگاه کنه با این دروغای شاخ دارش !
نگاهی به آسمون انداختم . خدایا کمکم کن از این آدم حیوون صفت انتقام بگیرم و ناخنمو تو گوشتم فرو کردم .
نمی دونم من بودم یا ضمیر ناخودآگاهم که به زبون اومد :
_ یه پسره عین همه پسرا ، کارشم تجارته ، وضع مالیشم بدک نیست ! بقیشم مهم نیست !
آذین و پدر همزمان به سمتم برگشتن .
اصلا انتظار شنیدن این حرف رو از من که هیچیمو بهشون نمی گفتم نداشتن !
آذین که تخصصش رنگ عوض کردن بود یهو لحنش مهربون و مادرونه شد :
عزیزم چرا فکر می کنی که مهم نیست ! ما دخترمون رو به هر کسی نمی دیم !! باید به سطح خانوادگیمون بخورن .
دخترمون ؟؟!! عزیزم ؟؟!! اییییی ! حالم به هم خورد !
باز این خودشو قاتی خونواده ی ما کرد ! در این لحظه حال گیری لازم بود خدایی ولی چون فکرم مشغول دروغی که گفتم بود بی خیالش شدم .
باید جمع و جورش می کردم که سوتی نشه ! اصلا محلش ندادم و آدم حسابش نکردم ولی پدر اومد داخل بحث :
_ چند سالشه ؟
_ از من بزرگتره .
_ خب معلومه که از تو بزرگتره ، تو که سنی نداری !
دیدم فرصت مناسبه تیکه انداختنه ، از دستش ندادم :
_ خوبه که می دونید من سنی ندارم !!!
پدرم چند ثانیه خیره نگاهم کرد و وقتی منظورمو گرفت سرش رو به سمت شیشه برگردوند .
خوش بینانه به قضیه نگاه کنیم شاید از خجالت !
همه پدر مادرها ، واسه امتحانات پیش دانشگاهی که کمی قبل از کنکوره ، خودشونو می کشن !
دم به دقیقه ، آب میوه می دن دستشون ، خونه رو آروم می کنن که بچشون راحت به درسش برسه !
اونوقت من که فردا امتحان به اون سختی دارم الان باید اینجوری به این دو نفر حساب پس بدم .
خدا می دونه با این داستانی که اینا واسم نوشتن ، امشب بتونم یه دور مرور کنم یا نه ؟
از قبل به آقا یوسف و شهلا خانوم سپرده بودم جریان مرخصیشون رو گاف ندن .
جفتشونم دم در خونه به استقبال عروس دوماد اومده بودن . بیچاره ها مجبورن دیگه .
مانتو و روسری مو با حرص رو تخت کوبیدم و روی تخت نشستم .
سرم رو میون دو دست گرفتم و فشار دادم . از درد داشت می ترکید.
نمی دونم این گندی رو که زدم چه جوری جمعش کنم ؟
قبل از اینکه از پله های اتاقم بالا بیام پدر صدام زد و گفت که به دوستت بگو زودتر بیاد تا باهاش آشنا بشیم خیلی وقت نداریم .
حالا تو این وضعیت ، یه دوست پسر که حاضر بشه بیاد خواستگاریم از کجـــــــــــــــــــــــ ـــــــــام بیارم ؟؟؟


خدایا تو بگو مگه چاره ایم داشتم آخه ؟
همچین عین بازپرسا زوم کرده بودن روم که پسره کیه ؟ خب بگم پسری در کار نیست باورشون نمی شه که !
اصن خوب کردم .
من اگه باهاشون برم تو غربت ، دق می کنم یعنی شک نکن !
تو مملکت خودم تنهام ، همین چهار تا دوست و آشنام نبودم تا حالا دپرس شده بودم .
من که تو خونه دل خوشی ندارم ، به اینجا ، به همین چیزای کوچیک عادت کردم و با رفتنم همینارم از دست می دم !
نه امکان نداره برم ! وای مادرو خواهر آذینو بگو اونجان ! خواهرش از خود اذینم رندتره !
با یه پسره پولدار ازدواج کرد و پسره رو مجبور کرد مهاجرت کنن و مادرش رو هم با خودش برد.
خدا می دونه چه جوری افتادن رو پولهای پسره و می دوشنش !!
پوزخندی به لبام اومد . درست عین پدر خودم ! اونجا سه نفری ، این دو تا دامادو به سلابه می کشن !
پدر آذین تو خوزستان مرد . فکر کنم ده سالی می شه .
اون موقعها تو خوزستان زندگی می کردن . آذین می گه ایست قلبی کرد اما من می گم این سه تا دقش دادن !
از بس که به جونش نق می زدن بریم تهران !
بلافاصله بعد از مرگ پدرش می یان تهران که از پایتخت نشینها عقب نمونن یه وقت !
بعدشم که آذین به عنوان منشی ، استخدام شرکت پدرم شد و بقیش هم شگرد و تخصص خودشونه و بس !
حالا اینا رو ول کن ، من چه غلطی بکنم ! دوست پســـــــــــرم کجا بود آخه ؟؟ هـــــــــی وای من !!
کتابمو باز کردم ، بلد بودم تقریبا . ولی باید یه دور دوره می کردم بماند که چشمام رو صفحه کتابم متمرکز نمی شد ولی با فحش و دری وری به خودم ، که باید بخونی ، یه دور مرور کردم .
برگمو که تحویل مراقب دادم مطمئن بودم نمره ی قبولی رو می گیرم ولی احتمالا چندان نمره ی جالبی نباشه.
نمی دونم سارا چی کار کرد ؟ از بس سرو صدا کرد مراقب جایش رو عوض کرد بردش ته کلاس رو یه نیمکت خالی .
زیاد طولی نکشید که سارا با قیافه ی آویزون اومد :
_تست آخرو چی زدی ؟

_آخی منم ب زدم فکر کنم قبول شم.
_لنگ همین یه دونه بودی چلمنگ ؟ تشریحیارو چی کار کردی ؟
_سیاه کردم دیگه ! زیرشم نوشتم ببخشید خانم امیری ، خونده بودم ولی یادم رفت شما بزرگواری کنید !
زدم تو سرش و خندیدم :
_خاک تو سر ابلهت که هنوز از این خز بازیا در می یاری ! پارسال دیپلمتم گرفتی ولی آدم نشدی !
الی هم رسید . دست انداخت دور گردن من و گفت :
ملیکا خر زده بودن ، منم تند تند از رو برگش هر چی شد کپی کردم .
دستشو از دور گردنم باز کردمو گفتم :
پس بگو امروز صدات در نمی اومد اونطوری افتاده بودی رو برگت !!
الی به ساعتش نگاه کرد و گفت :
بریم یه دوری بزنیم ؟
به لباسامون اشاره کردمو گفتم :
با این لباسای قشنگمون ؟ بدم می یاد اینقدر با لباس مدرسه راه بیفتی تو خیابون!!
سارا که داشت بند کفششو سفت می کرد گفت :
بابا بریم خونه باید کلی توضیح بدیم که کجا می ریم ! بیکاریا !! همینجوریم تو خوشملی جیگر !
و بدون اینکه منتظر جواب من باشن الی دستمو کشید و به سمت پارک محل رفتیم .
رو چمنا ولو شدم و در حالیکه خمیازه می کشیدم به این فکر می کردم که چه خوب می شد اگه می تونستم دیگه خونه نرم ! خونه یعنی جنگ اعصاب !
آخه تو خیابونم که نمی تونم بمونم . الان سارا بفهمه به چی فکر می کنم می گه بیا خونه ی ما !
دیگه عقلش نمی رسه که تا کی می تونم تو خونه ی اونا بمونم ؟ یه روز ، یه هفته ؟ بعدش چی ؟ اصن یه ماهم خونه الی اینا ! که عمرا بتونما ، دارم فرض می گیرم ، بعدش کجا ؟
وای خدا چی کار کنم ؟ چشامو بستم که سریع صدای سارا در اومد ؟
_چته ؟ پکری !
_می خوام ماشینمو عوض کنم موندم چی بگیرم !
_ چقدر سوسولی تو ! ماشین عوض کردن غصه داره آخه؟ گفتم شاید با بابات اینا حرفت شده !
عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم :
واقعا که چقدر خری تو ! یعنی بعد هفت سال رفاقت منو نشناختی هنوز ! این مسائل آخرین چیزاییه که ممکنه بهشون فکر کنم !!
الی بستنی به دست رسید و سارا که کنجکاو شده بود پرسید :
خب پس جریان چیه ؟
بستنی سارا رو از الی گرفتمو به دستش دادم ، مال خودمو هم گرفتمو یه لیس گنده زدم :
_ الی دستت درست ! چه خوشمزه ست !
سارا یه دفعه کوبید تو شکمم و گفت :
آدمو میکشی تا یه کلمه حرف بزنی ! بنال دیگه ببینم چی شده آخه !
_ هیچی بابا جریان که گه بود ، منم بیشتر همش زدم شد گه تو گه !
الی ایشی کرد و گفت :
اه چقدر گه گه می کنی ، آدم دستشوییش می گیره خب !
سارا صورتمو به سمت خودش برگردوند و گفت : خب ؟؟
یه گاز به نون بستنیم زدمو گفتم :
دیروز بند کرده بودن که یا بهزاد ! یا بگو اون پسره که باهاشی کیه ؟!
سارا حرصی شد و رو به الی گفت :
همش کار اون آذین عفریته ست که این حرفا رو تو گوش باباش می خونه ! بعد رو کرد به من و گفت : خب تو چی گفتی ؟
_گفتم که یه پسره ست که وضعش بد نیست ، سنشم از من بیشتره !
الی با چشای گشاد شده گفت :
کدوم پسره ؟؟ چه مارمولکی هستی تو ! پس چرا به ما نگفتی !
به سارا نگاه کردم که بگم ، این مونگولو توجیهش کن ! که دیدم خودش عین احمقا داره نگام می کنه !
به آسمون نگاه کردم و با لحن مظلومی گفتم :
خدایا من چه معصیتی به درگاهت کردم که تو خونه باید اونارو تحمل کنم ، بیرون از خونه ام این دو تا کودن نفهمو ؟
خدا جون آیا تو با من مسئله ای داری ؟
خصومت شخصی ؟ نه خدایی چیزی هست بگو بدونم .
آخه تحملم اندازه ای داره ! یا اینا رو بکش یا منو ! راحتم کن !
الی و سارا که فهمیده بودن چه سوتی بزرگی دادن از خنده غش کرده بودند الی که از چشماش اشک می یومد بریده بریده گفت :
جون من یه بار دیگه با خدا درددل کن ! خیلی باحال بود !
_ آره باحال بود واسه شما
! شما دوتا خون به دل من کردین ! من واسه اونا خالی بستم بهم پیله نکنن شما رفتین سر کار ؟
آخه تا حالا یه مورد تماس مشکوک رو گوشیم داشتم که بخوام دوست پسر داشته باشم ؟
شما دیگه چرا آخه ؟
سارا دستی به صورتش کشید و گفت :
غلط کردیم بابا ! خب می گفتی !
_ هیچی دیگه ! مجبور شدم خالی ببندم ، دفعه ی قبل که گفتم دوست پسر ندارم پدر باور نکرد منم یه چرتی گفتم حالا موندم چه کنم !
الی دستاشو کوبید به هم و با خنده گفت :
اه اه ! داستان رسید به نقطه ی عطفش ! چند بار بهت گفتم یکی دم دستت داشته باش ! واسه همین روزا می گفتما!
گوش نکردی دیگه ! حقته ! رو فرزاد که اصلا حساب نکن صاحاب داره ! و با دست به سینش کوبید.
_خفه بابا ! اون لنگ دراز رو واسه خودت نگهدار یه وقت ندزدنش !
سارا که انگار عمق ماجرا رو بیشتر درک کرده بود، عصبی گفت :
این چه حرف مفتی بود که زدی ؟ حالا اگه گیر بدن بخوان ببیننش چه غلطی می کنی ؟
_ اتفاقا باید به زودی با هم آشناشون کنم ! پدر دستور فرمودن که زیاد وقت نداریم !
و هرهر خندیدم .
سارا دوباره گیج و منگ نگام کرد ولی الی گفت :
پروا ! توخدا عین آدم حرف بزن ! خالی که نمی بندی ؟
_ کجای من شبیه آدماییه که دارن شوخی می کنن بی شعور ؟
سارا نفس عمیقی کشید و گفت :
_ پس چرا اینقدر خونسردی ؟
_گریه کنم حلــــــــــه ؟؟ خب چی کار کنم ؟ می خواستم از لج آذین یه چی بگم ، حالام یه کاریش می کنم دیگه! بی خیال بابا !
ولی جفتشونم رفتن تو لک !
سارا یه دفعه پرسید :
اگه بفهمن دروغ گفتی چی می شه؟
_هیچی همون که از اول می خواست بشه فقط یکم ضایع میشم و آتو می افته دستشون ! وای زرزرای آذینو بگو ! خدایا صبری بده که نزنم لهش کنم !
الی یهو غرید :
حرف حساب اینا چیه ؟ مگه می تونن بهت زور بگن ؟ می ریم شکایت می کنیم !
_به کی اونوقت ؟
_ چه می دونم می ریم پرس و جو می کنیم ببینیم دستمون به کجا بنده !؟
سارا با بی حوصلگی گفت :
خنگه ! اینجا ایرانه ها ! دختر هیچ حقی نداره ! یا تحت تکلف پدرشه یا شوهرش !
ولی پروا بابات خوب سیاستی داره ها ! قضیه رو یه جور مطرح می کنه که حق رو بهش بدی ! میگه یا بیا بریم یا می مونی ازدواج کن ! حرفشم محکمه پسنده !
_ پدرم انگشت کوچیکه ی آذینه ! یادتونه می گفتم بدجنسه می گفتین شاید چون نا مادریته تو داری غلو می کنی ! بهتون ثابت شد ؟ تو چشای من نیگا می کنه می گه تو با یکی رابطه داری حالا ببین پشتم چه اراجیفی تحویل پدر می ده ؟؟
الی گفت : ببین پروا اگه الان جلو این زنیکه کم بیاری دیگه تا آخر عمر باید بگی چشم و در ثانی دنبالشون راه بیفتی هر جهنم دره ای که می رن !
_من بمیرم به آذین چشم نمی گم ، هیچ کجام نمی رم !!
سارا با عصبانیت گفت :
خودتم می دونی اینا همش حرفه ! اگه برنامه ای نداشته باشی باید باهاشون بری !
_ چه برنامه ای بریزم ؟ خوبه برم دست یه پسرو بگیرم ببرم خونمون بگم این نامزدمه ؟
فکر کردی همین ؟ تمومه ؟ مگه پدر من بچه ست ؟ تا اسممون تو شناسنامه ی هم نره کوتاه نمی یاد . باز اگه فقط طرف حسابم پدر بود ، راه داشت یه جوری بپیچونمش !
ولی الان یه هفت خط پشتشه و بهش خط می ده ! هیچ مدله نمی شه پیچوندشون !
سارا که از قبل بغض کرده بود با تموم شدن جملم اشکش افتاد رو گونش :
_ نمی خوای بگی که تسلیمشون شدی ؟ که می خوای بری و ما رو تنها بزاری ؟
و سرشو گذاشت رو زانو .
الی هم حالش بهتر نبود سرشو انداخته بود پایین و به جون چمنای بیچاره افتاده بود .
پس چرا خودم گریه نمی کنم ؟
امیدم به چیه ؟ به کیه ؟
چرا فکر می کنم آخرش اون طوری که من می خوام می شه ؟
درسته من اهل نماز و روزه و این حرفا نیستم اما همیشه نسبت به اطرافیانم خونسردترم و کمتر حرص و جوش دارم چون امیدم به خداست .
اونجا که همه می ترسن من دلم قرصه ، ایمان دارم به اینکه یکی پشتمه و هوامو داره !
درسته که مادر ندارم ! پدر دلسوزی ندارم ولی شنیدم که خدا گفته از رگ گردن به بنده هاش نزدیک تره !
وقتی اینقدر نزدیکمه چرا باید بترسم ؟
مطمئنم هوامو داره و نمی زاره بشکنم !
یه جا یه جمله ای خوندم بد به دلم نشست :
" همیشه آخرش خوبه ! اگه خوب نیست بدون آخرش نیست "
به نظرم این یعنی ایمان واقعی به معبود !
با صدای بلند گفتم :
پاشید خودتونو جمع کنید بابا ! انگار مردم ، نشستید سر قبرم عزا گرفتید ! من اگه قرار بود با این بادها بلرزم که الان بادبادک بودم ! من پرواام !
مثل اینکه هنوز منو نشناختیدا ! عین تیم ملی آلمان تا دقیقه نود بازی می دوم و تازه وقتی نفس رقیبمو بگیرم ، گل می زنم !
خیالتون راحت ! حالاحالاها باید همدیگرو تحمل کنیم ! البته هر وقت به این قسمتش فکر می کنم به این نتیجه می رسم که برم بهتره !
سارا که داشت با دستمال دماغشو می گرفت گفت : خیلی بی شعوری !
الی هم بلافاصله گفت : و عوضی !



فصل چهارم


آخرین امتحانمو با هر بدبختی که بود پاس کردم .
امسال برعکس هر سال ، فقط قبولی برام مهم بود ، اینقدر دغدغه ی فکری داشتم که قبولی خودش شاهکار محسوب می شد.
تو این مدت حتی کلاس گیتارمم نرفتم .
حتما استاد کلی از دستم شاکیه ! خبر نداره که خودمم دلم واسه گیتارم تنگ شده .
اینقدر اوضاع وخیمه که فعلا بی خیالش شدم.
قرار بود آهنگ بی نظیر عارف رو کار کنیم :

خاطرت آید که آنشب از جنگلها گذشتیم ...
بر تن سرد درختان یادگاری نوشتیم ...
با من اندوه جدایی نمی دانی چه ها کرد ...
نفرین به دست سرنوشت ترا از من جدا کرد ...
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته ...
بی تو از این زندگانی ، قلبم آزرده گشته ...
بی تو ای دنیای شادی ، دلم دریای درد است ...
چون کبوترهای غمگین نگاهم مات و سرد است ...
ای دل از دریاچه ی نور ، گر دلم را شکستی ...
خاطراتم را به یاد آر ، هر جا بی من نشستی ...!!

همون بار اولی که این ترانه رو شنیدم ، ناخودآگاه یاد مادرم افتادم .
اگرچه چیز زیادی ازش تو ذهنم ندارم ، ولی در هر صورت منو یادش میندازه که تنهام گذاشت و رفت !
مادرم هر جا که هستی ، روحت شاد .
نزاشتم اشکم بریزه و با گوشه ی انگشت ، از چشمم زدودمش !
کاش آذین خونه نبود می تونستم گیتارمو بردارم و یه دل سیر بزنم ، اما از صبح که بیدار شدم تو خونه ست .
دیگه کلاس و درس هم تموم شد و بیکارتر از قبل شدم .
مجبورم که تو اتاقم بمونم تا قیافه ی نکبتشو نبینم که دقیقا در همین لحظه صدای بسته شدن در اومد .
فکر کنم شکر خدا تشریفش رو برد و بدون معطلی پاشدم از اتاق بیرون زدم.
ولی از اون جائی که کلا از این شانسا ندارم متوجه شدم که آذین هیچ کجا نرفته و پدره که اومده خونه .
دیگه ضایع بود که برگردم بالا . سلام کردم.
پدر در حالیکه رو کاناپه می نشست گفت : سلام ، خوب شد خودت اومدی می خواستم صدات کنم.
خدا به خیر بگذرونه ! معلوم نیست دوباره چه ماجرایی در پیش داریم ؟!!
با بی قیدی رو کاناپه نشستم و با کنترل کانال تی وی رو عوض کردم ، داشتم کلیپ شادمهر رو نگاه می کردم البته حواسم پیش پدر بود که چی می خواد بگه .
آذین با دو فنجون قهوه اومد . تعجب کردم آخه هیچ وقت از این محبتا در حق احدی نمی کنه . حتما شهلا خانوم خونه نیست .
آذین با ناز گفت : پروا جون اینجایی؟؟ نمی دونستم وگرنه برای توام قهوه می ریختم !
دوست داشتم بگم هنوزم دیر نشده می تونی هیکلو تکون بدی ، بری یکی دیگه هم بریزی یا مثلا بگی من خودم نمی خورم ، ولی حضور پدر زبون بند خوبی برا من و آذینه !
یه قری به سر و گردن داد و رو به پدر گفت :
مهرداد یوسف رو فرستادم بره خرید بهش گفتم از شهلا لیست بگیره که بعدا نگن فلان چیز کم و کسره !
_خوب کردی عزیزم ، بگو حیاط رو هم بشوره که خاک گرفته .
_ اون رو عصر می شوره که دیگه کثیف نشه تا شب .
پس خبریه که این جوری به صرافت پاکیزیگی خونه و خرید کردن افتادن !
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون داشتم از فضولی می مردم که بفهمم امشب چه خبره ولی اگه تیکه تیکه ام بشم محاله ازشون بپرسم ! بابا من دختره خودشم دیگه قد و تخص و مغرور !!
صدای پدر نزاشت که بیشتر از این به سجایای اخلاقیم فکر کنم :
_امشب بهزاد و مادرش برای شام می یان اینجا که حرفامونو بزنیم .
با خونسردی هر چه تمام تر گفتم :
_به سلامتی !
_وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن !
با پوزخند به چشمای پدر نگاه کردم که ادامه داد :
_اون داره می یاد به خاطر تو ! یه لباس مناسب تهیه کن و سعی کن دختر مودبی باشی !
یعنی حاضرم سر زندگیم شرط ببندم که دو جمله ی آخر دقیقا دیکته ی آذین به پدره !
داشتم از خشم منفجر می شدم که اینجوری سرخود برنامه می چینن سر زندگیه من !
_ بهزاد بره به درک ! حتی نمی تونم یه ساعت اون قیافه ی نحسشو تحمل کنم اون وقت شما دعوتش کردین که چی ؟ اشتباه کردین بدون اطلاع من باهاشون قرار گذاشتین !!
من رو به پدر نطق کردم ولی آذین جواب داد :
وااا ! معلوم نیست این بهزاد بیچاره چه هیزم تری به پروا فروخته که اینجوری پشتش حرف می زنه ؟
مگه قیافش چشه ؟ همین الانش دست رو هر کی بزاره بهش نه نمی گن ! اصن مگه خودت چند تا خواستگار داری ؟
هان ؟
دوست پسرت هم که جا زد وگرنه تا حالا پدرت منتظره اون بود ! پس می بینی که موقعیت بهزاد خیلی ام از تو بهتره
سعی کن عاقل باشی و این شانس رو تو زندگیت از دست ندی و با ناراحتی به پشت صندلی تکیه داد !
واه واه ! چه قیافه ای هم می گیره حالا !!
پیش پدرم گفت دوسبت پسرت جا زد که کفریش کنه ، که دقیقا همین اتفاق هم افتاد.
پدر با اخم و جدیت گفت :
می گی بهزاد رو نمی خوای قبول ، حرفی نیست ! من قراره امشب رو به هم می زنم ولی به شرطی که دوستت مثل یه مرد بیاد و بگه ترو می خواد !
از پاکت سیگارش ، یه نخ درآورد و ادامه داد :
دختر جون ! اون اگه ترو دوست داشته باشه باید الان که پای یه رقیب در میونه ، بلند شه بیاد . اگر غیر از اینه مطمئن باش دستت انداخته و پکی به سیگارش زد و دوباره گفت :
خب چی می گی ؟ می خوای بهش زنگ بزنی ؟
بدون فکر گفتم : نه !
_ خب پس قرارمون با بهزاد سر جاشه !
سریع گفتم :
منظورم این بود که باید ببینمش و براش موقعیت رو توضیح بدم . آخه خودتون فکر کنید خیلی حرکت زشت و چیپیه !!
ما قرارمون برای چند سال دیگه بود حالا یه کاره بگم پدرم می خواد به یه پسره دیگه ، اونم به اجــــــــــبار شوهرم بده !! ترو خدا زودتر بیا مــــــــــــــــــــــــ نو بگیر !!؟؟
شما بودین چه فکری می کردین ؟؟ به نظرتون من کوچیک نمی شم با این سبک ازدواج عهد قجری ؟؟؟؟
پدر رفت تو فکر و شاید اگه این آذین فلان فلان شده می گذاشت نرم می شد :
_چرا فکر می کنی کوچیک می شی ؟ الانه که می تونی اونو محک بزنی ! اگه واقعا دوست داشته باشه به خاطرت همه کار می کنه ، به نظر من این یه امتحانه واشه شناختن دوستت!
شاید چند سال دیگه بزنه زیر حرفش و یه بهونه بیاره که نمی خوادت اون وقت باید بشینی غصه بخوری که چند سال عمرت با این آدم به هدر رفت و ازت سواستفاده کرده . نظر منو می خوای خیلی هم خوبه شما الان می تونید عقد کنید و چند ساله دیگه ازدواج کنید و می شه همون قراری که از اولم با هم گذاشتید .
پدر به علامت تایید حرفای آذین سرشو تکون داد .
ازت متنفرم آذین !!
خواستم از رو صندلی بلند شم ولی پاهام نای حرکت نداشت ولی به هر زحمتی بود تمام قوایم رو جمع کردم و بلند شدم .
به اتاقم اومدم . بغض بدی که تو گلوم داشت آزارم می داد رو با آب دهنم به پایین فرستادم.
لباسامو عوض کردم و شالم رو رو سرم انداختم حتی حوصله مرتب کردنشو نداشتم موهای حالت دارم از زیر شالم بیرون جهید .
گیتار و سوئیچ رو برداشتم و از اتاق خارج شدم .
پله های منتهی به سالن رو پایین اومدم و بدون توجه به پدر و آذین طول سالن رو طی کردم و دستم که به دستگیره برخورد پیدا کرد که بازش کنم ، صدای پدر به گوشم رسید :
زودتر خبر بده که برنامت چیه ! در ضمن موبایلت در دسترس باشه !!
بازم بدون اینکه نگاهشون کنم از خونه خارج شدم .
در ماشین بی نوا رو به شدت کوبیدم و با ریموت در حیاط رو باز کردم و پامو رو پدال گاز فشار دادم .
دوست داشتم تخته گاز برم .
دلم یه جاده خالی می خواست و یه پاکت سیگار .
اصلا مقصدی نداشتم همینجوری بی هدف تو خیابون ویراژ می دادم ...
خدایا خودت یه راهی نشونم بده . فقط امیدم به خودته و بس !!
سرعتم واسه خیابون محلی هرچند خیابون اصلی ، زیاد بود.
دنبال یه جای دبش بودم که خلوت باشه و بتونم یکم گیتار بزنم همینجوری سر می جنبوندم که ماشینی با سرعت فضایی تر از خودم ، از تو فرعی بیرون اومد و تقریبا مهار ماشین واسه عدم برخورد با هم ناممکن بود و کوبید به ماشینم .
وای خدا فقط تو این موقعیت همین یه تصادف رو کم داشتم .
ماشین رو بردم یه گوشه که سد راه نکنه و با عصبانیت هر چه تمامتر از ماشین پیاده شدم و چند تا فحش آب نکشیده آماده کردم که نذر جد و آبادش کنم .
دستام ناخودآگاه مشت شد که حداقل حرص این همه نا عدالتی رو با یه مشتی لگدی یکم خالی کنم.
یه بی ام و 630 بود که راننده اش سرشو گذاشته بود رو فرمون و نمی تونستم به زیارتش نایل شم.
با عصبانیت به شیشه ماشینش کوبیدم .
که سرشو از رو فرمون بلند کرد .
نزدیک بود شاخ در بیارم . دوباره همون پسره بود البته با قیافه ی پکر و ناراحت !
به من چه که ناراحته خو منم ناراحتم .
بهش اشاره کردم از ماشین پیاده شه .

با سر پایین که نمی دونم از خجالتش بود یا ناراحتی شخصی ، پیاده شد .
مقابلم ایستاد و به در بسته ی ماشینش تکیه زد.
بی اغراق بیست سانتی ازم بلندتر بود . الان که اینجوری از نزدیک می دیدمش و وضوح تصویر بالاتر رفته بود احساس کردم اندامش خیلی رو فرم و ورزیده ست ، درسته من لاغرم ولی نحیف نیستم و بدن پری دارم ولی تو این لحظه حس کردم خیلی جوجوام .
باز بوی عطر تلخ لالیکش به مشامم خورد .
نمی دونم چند ثانیه طول کشید که داشتم براندازش می کردم و اون با سر پایین و در حالیکه به ماشین تکیه کرده بود با نوک کفش کالجش به جون آسفالت افتاده بود.
با صدای نسبتا بلندی غریدم :
ببخشـــــــــــــــــــید که زدم به ماشینت ، حضرت آقا !!
و لبخند کج و مضحکی تحویلش دادم .
سرش رو بلند کرد و اول مثل اینکه شوک شده باشه یکم خیره نگام کرد بعد با ولوم پایین و مودبانه گفت :
واقعا معضرت می خوام اینقدر اعصابم خرده که اصلا نفهمیدم چی شد و ...
نزاشتم باقی حرفشو بزنه :
_ به جهنم که اعصابت خرده ، من خودم داغون ترم و اصلا هم اعصاب مصاب ندارم ، باید بزنم آدم بکشم ؟؟ مگه بقیه باید ...
ایندفعه صدای زنگ گوشی موبایلش صحبت من رو قطع کرد و بعد از اینکه شماره رو نگاه کرد نفسش رو با حرص به بیرون فوت کرد و گفت معضرت می خوام و با کلافگی جواب داد :
_بـــــــــــــــــــــــله



داشتم به این فکر میکردم که چقدر یه دختر محدوده که اگه یه زمانی بخواد یه حرکتی که پسرا دم به دقیقه خیلی عادی انجام میدن ، رو انجام بده ، منظورم یه نخ سیگار دود کردنه ، باید تو فکر یه بیابون باشه که آدمیزاد اعم از مرد و زن درش موجود نباشه ! چرا چون احتمال این هست که بهت بگن خرابی ، آدم حسابی نیستی و این حرفا و در ضمن به یه چشم دیگه نگات می کنن .
تو همین احوالات بودم که بوق و چراغ دادن ماشین پشت سر توجهم رو جلب کرد.
همون پسره بود و بهم اشاره کرد که یه گوشه نگهدارم.
تا به خودم بجنبم با مهارت اومد کنار ماشینم و گفت : چرا یهو رفتی ؟؟
اتفاقا در همین لحظه به پارک محل رسیدم و زیر یه درخت تبریز بزرگ که رو زمین سایه انداخته بود پارک کردم.
پسره هم دقیقا پشت ماشین من پارک کرد و زود از ماشین پیاده شد .
چه می دونم حتما می خواد معذرت خواهی کنه !
از رو صندلی گیتارمو برداشتم و منم پیاده شدم .
کنار ماشین ایستاده بود و به محض اینکه پیاده شدم حواسش معطوف گیتارم شد ولی دوباره نگاهشو گرفت و رو به من گفت :
شما چرا یهو گذاشتی رفتی ؟ هر چی بهتون اشاره کردم که صبر کنید متوجه نشدید ناچارا دنبالتون اومدم.
لبخند زدم و بدون اینکه حرفی بزنم شونه ای بالا انداختم .
که دوباره اون گفت :
_ اون جوری که شما عصبانی بودید گفتم حتما رفتید زنگ بزنید پلیس بیاد واسه کروکی ، ولی دیدم نخیر ، جدی جدی دارید می رید!
_آخه تا چند لحظه پیش فکر می کردم فقط در حق من خیلی ظلم شده ولی از مکالمه تلفنی شما که ناخواسته شنیدم ، فهمیدم اوضاع شمام تعریفی نداره ، این شد که از خیر پایین آوردن شیشه ی ماشینت گذشتم !
پسره اول گنگ نگام کرد بعد یهو با صدای بلند زد زیر خنده .
رو یه نیمکت از گوشه ی دنجی از پارک نشستم و پسره هم بدون تعارف من و در حالیکه هنوز می خندید سمت دیگه نیمکت ، نشست و گفت :
چقدر بی اعصابی دختر !؟!
_حالا کجاشو دیدی ؟ خدایی تلفنی که بهت شد خیلی به موقع بود وگرنه الان یکیمون بیمارستانی بودیم چون من به شدت عصبانی بودم ، شمام که عصبانی ، خلاصه یا میزدم یا می خوردم دیگه !
_ به خاطر تصادف اینقدر عصبانی شدید ؟
_ نه ، از قبل ناراحت بودم و تصادف هم بیشتر رفت رو نروم و نزدیک بود همه ی عصبانیتم رو ، رو شما خالی کنم !
پسره که داشت با دقت نگام می کرد با لبخند گفت :
خالی ام می کردی خیالی نبود !
بعد کامل به سمتم چرخید و ادامه داد:
چند وقته گیتار می زنی ؟
_دو سال
_کوک می زنی ؟
_ اگه خودم کوک باشم بدک نیست ، ولی اگه ناکوک باشم بهتر می زنم چون اینجور موقع ها دستت نیست که می زنه دلته که می زنه !
_خب الان کوکی یا نا کوک ؟
نیم نگاهی بهش کردم مستقیم داشت به چشام نگاه می کرد و سری تکون داد و گفت : ناکوکی !
از جا سیگاری نقره ای که تو دستش بود یه سیگار بیرون کشید و بهم گفت :
_ می کشی ؟
از خدا خواسته سیگارو گرفتم . یکی هم رو لب خودش گذاشت و با فندک نقره ست همون جاسیگاری اول سیگار من و بعد مال خودش رو آتیش کرد.
چند لحظه تو سکوت داشتیم به سیگارامون پک می زدیم که یهو بی مقدمه گفت :
پارسال با یه خانمی آشنا شدم اسمش ساناز بود و تازه از شوهرش جدا شده بود .
همون اول بهش گفتم که من زیاد دوست دختر دارم و آدم آزادی ام تا هوا برش نداره که می خوام بگیرمش و از این فکرا که خانموما پیش خودشون می کنن.
ببخشید که اینو می گم ولی اکثر دخترا یه جورین که تا یه بار باهاشون یه کافی شاپ می ری ، از فردا تریپ لاو و دوست دارم عزیزم ، می ریزن ! و در نهایت تا یه ماه دیگه : کی می آی خواستگاریم ؟؟
خاکستر سیگارشو تکوند .
داشتم فکر می کردم که پر بیراه نمی گه ، واقعا بعضی از دخترا یه جوری برخورد می کنن که انگار رو دست خانوادشون موندن ! یکیم مثل من می گم شوهر نمی خوام بزور می خوان دکم کنن .
پکی به سیگارش زد و یه دفعه برگشت و خیره تو چشام نگاه کرد و گفت :
چند ماهی با هم بودیم که کم کم فاز عشق و عاشقی گرفت و گیر می داد به روابط من : این کی بود زنگ زد ؟
اون کی بود نگات کرد و خلاصه سرتو درد نیارم دیدم داره وبال گردنم می شه باهاش بهم زدم .
آخه من که گولش نزدم از اول بهش گفتم کیم، چیم، نگفتم باهاش می مونم ! خب اگه میخواست با کسی بمونه واسه آیندش ، چرا سمت من اومد که می دونست اینجوریم !؟
ولی هر ساعت می یومد رو گوشیم چرت و پرت می گفت : تو باهام بازی کردی و خیلی پستی !
تو منو دل بسته ی خودت کردی و خیلی نامردی و رذل !
واقعا نمی دونم چه فکری با خودش می کرد یا می کنه که من باهاش ازدواج می کنم ؟
بهش می گم تو با دوستت کنار خیابون به قول خودتون ، ماشین منو اتو زدین ! از روز اول خودت عین کنه چسبیدی به من ! من چه امیدواری بهت دادم ؟؟
اگه قرار بود این فرمی زن بگیرم که تا حالا صد تا زن داشتم !
اولش خواهش و تمنا و التماس ولی بعدش رفت تو پایه ی تهدید کردن من !! که می رم سراغ خونوادت و آبروت رو می ریزم !
بهش گفتم برو هر غلطی که از دستت بر می یاد بکن !
چهار ساله که من جدا از خونوادم زندگی می کنم ، البته پدر و مادرم ازین قضیه خیلی راضی نیستن ولی من تنهایی خیلی راحت ترم !
اینجوری دم به ساعت یه دختر پیدا نمی کنن که ببندن به ریش من که بریم خواستگاری !
تا چند هفته پیش که ساناز می ره پیش پدرم و بهش می گه که از من بارداره !!!!
وبا ناراحتی سیگارشو پرت کرد یه گوشه و سرشو میون دستاش گرفت .


همونطور که دستش تو موهاش بود با ولوم پایین تری ادامه داد :
من منکر رابطم با ساناز نمی شم ، چون این رابطه به درخواست خودش بود ولی مطمئنم که بچه ای در کار نیست و اگر هم باشه مربوط به من نیست !
سرش رو با ناراحتی به سمت من چرخوند و با ناراحتی گفت :
بازم معذرت می خوام که دارم باهات اینقدر راحت حرف می زنم اما باور کن دارم دیوونه می شم ، هر چی به پدرم می گم که دروغ می گه و اگه راست می گه ثابتش کنه تو کتش نمی ره !
هی می گه مجردی همینه دیگه ! اگه زن داشتی ازین غلطا نمی کردی ! تقصیر از ماست که تو رو به حال خودت گذاشتیم که گند بالا می یاری ! اگه این دختره حتی به قول تو ، به دروغ دهنش رو پیش کسی باز کنه ، دیگه آبرو واسمون نمی مونه !
مثل اینکه پدرم بهش یه مقدار پول داده که یه هفته ایه پیداش نیست و اینام می خوان تا دوباره نیومده منو عیال وارم کنن که مثلا هم ساناز کلکش کنده شه وهم من پسر خوبی بشم !!
یه سیگار دیگه آتیش زد و یه پک محکم بهش زد ، انگار تموم حرصشو می خواست سر سیگارا خالی کنه !
تو حال و هوای خودش بود و منم نا خودآگاه منتظر شنیدن باقی حرفاش بودم انگار که می دونستم هنوز خالی نشده ، که زیاد منتظرم نگذاشت :
حالا منو گذاشتن لای منگنه که اگه ازدواج نکنی ، از ما نیستی و ما هم فکر می کنیم از اولم پسری نداشتیم !
آخه وقتی من کسیو که دلم می خواد پیدا نکردم و در ضمن خیلی هم به سیستم ازدواج ایرانیها اعتقاد ندارم چرا باید یه نفر دیگرو هم بدبخت کنم ؟
دوباره به چشام نگاه کرد و گفت :
به دور و بر خودم که نگاه می کنم از دو تا ازدواج یکیش هم درست از آب در نمی یاد . منظورم این نیست که حتما به طلاق منجر میشه ، منظورم اینه که چند سال بعد پشیمون میشن .
استثنا هم هست اما من دارم کلیت رو می گم ، دوستای خودم که متاهلن ، در اصل ،الکی متاهلن !
یا با همسرشون مشکل دارن یا با خودشون که اصلا چرا ازدواج کردن !
رک بگم تعداد زن و مردای متاهلی که به همسراشون خیانت می کنن کم نیست !
این آدما نه تنها به همسرشون خیانت می کنن که به زندگیشون ، خودشون و آدمای دیگه هم ظلم می کنن!
وقتی کسی مجرده ، تعهدی به شخصی نداره . اگه با چند نفر هم باشه فقط به خودش مربوطه و خودش !
اما ازدواج خیلی مقدسه ! خانواده خیلی مقدسه !
آدم باید تو خودش ببینه که وقتی ازدواج کرد فقط با همسرش باشه و سعی کنه حتی به آدمای دیگه فکر هم نکنه !
ساکت شد و پکی به سیگارش زد و ایندفعه کاملا روی صندلی کج نشست و رو به من ادامه داد :
حالا من از شما که ، حتی اسمتم نمی دونم ، می پرسم : آیا درسته تو این موقعیت و با این شرایط که آمادگیشو ندارم و کسی که مناسب احوالاتم باشه رو تا حالا ندیدم ، تن به ازدواج بدم ؟ به این امید که تو آینده بتونم عاشق همسرم بشم ؟
تو این مدت که داشت صحبت می کرد به این فکر کردم که چقدر با این آدم هم عقیده ام و طرز فکرش شبیه به منه ! هر وقت به الی یا سارا می گم که ازدواجهامون ، آبکی شده ، می گن اگه همه مثل تو فکر کنن که نسل انسان عین دایناسورها ، منقرض میشه !
منتظر چشم به دهانم دوخته بود تا پاسخم رو بشنوه :
_ اول اینکه اسمم پرواست !
دوم اینکه به نظر من به هیچ وجه درست نیست و نباید کوتاه بیای و به خاطر حماقت یه آدم ، زندگیتو به دست خودت خراب کنی !
_ منم فراموش کردم خودمو معرفی کنم . منم سام هستم و دستش رو با لبخندی پیش آورد .
باهاش دست دادم و سام با همون لبخند ادامه داد :
خب پروا خانوم ! من زندگیمو واست ریختم رو داریه ، توام راحت حرف بزن ببینیم وضعیت کدوممون درام تره ؟؟
و با لبخندی کج که به صورتش می یومد و باعث می شد که چال لپ یک طرف صورتش پدیدار بشه نگاهم کرد.
_پدرم داره مجبورم می کنه با کسی که حالم ازش بهم می خوره ازدواج کنم .
_چطور ؟ می شه یکم جزئی تر بگی !
و منم گفتم .
از آذین ، از پدر ، از بهزاد .
شاید اینقدر به این خالی شدن نیاز داشتم که به خوب و بد گفتنش، فکرنکردم .


وقتی حرفام یا شایدم درددلام ، تموم شد سام که با دقت حرفامو گوش می کرد لبخند تلخی زد و گفت :
اینم یه حسن ازدواج و تشکیل خانواده ست که فرزندتو که خودت به این دنیا وارد کردیو ، آزار می دی !
مستقیم به چشام نگاه کرد و ادامه داد :
-حالا می خوای چی کار کنی ؟
خندیدم و گفتم : همون کاری که تو می خوای بکنی !
ایندفعه ، هردو زدیم زیر خنده .
سام سری تکون داد و گفت :
این گیتارو نیاوردی که فقط بگی گیتار دارم ؟ نمی خوای یکم بزنی ؟
بدون مخالفت از جعبه خارجش کردم و بدون معطلی اولین چیزی که به مغزم خطور کرد ، دستام نواخت و خودم باهاش آروم آروم زمزمه کردم ، هر وقت حالم منقلب می شه اینو گوش میدم آرومم می کنه :

دل تو رو می رنجونه ... دلتنگی
داری با دلتنگی ، تنها ... می جنگی
می دونم هر شب گریونی ... دیگه نمی تونی
با این دوری به پای من ... بمونی !
تحمل کن ... یه روزی این دوری می میره
تو قلب من ، هیچ کسی جاتو ... نمی گیره !
تحمل کن ...تموم میشه ، تموم دلخوری هامون
یکم دیگه ... تحمل کن ... بمون !
می دونم چقدر از تنهایی ... بی زاری
مثل کابوس ، این روزای ... تکراری
می دونم هر شب گریونی ... دیگه نمی تونی
با این دوری به پای من ... بمونی !
تحمل کن ...
تحمل کن ... یه روزی این دوری می میره
تو قلب من ، هیچ کسی جاتو ... نمی گیره !
تحمل کن ...تموم میشه ، تموم دلخوری هامون
یکم دیگه ... تحمل کن ... بمون !

وقتی آهنگم تموم شد ، سام برام دست زد و گفت :
سازت کوکه و خودت ناکوکی ، چون خوب زدی و غیر از دو مورد تقریبا عالی بود .
هه ! نکنه آقا استاده و ما خبر نداریم !
سام که دید حالت مشکوکی دارم خندید و گفت :
_استادت کیه ؟
_ نمی خوای بگی که همه ی استادای ایرانو می شناسی هان ؟
_ نه ولی احتمال داره که استاده بچه محلمون رو بشناسم !
_خب شاید ، استاد گوهری !
_ آموزشگاه سر چهارراه ... درسته ؟
_ آره دقیقا ، توام اونجا می رفتی کلاس ؟
_ نه اونجا تدریس می کردم قبلا
_ نــــــــــــــــــــــــ ــــــه ؟ جدی ؟
_ آره ، چرا انقدر تعجب کردی حالا ؟
_ نمی دونم ! فکر نمی ردم . اگه می دونستم استادی ، با احتیاط تر می زدم !
_ بی خیال بابا ! راحت باش !
و گیتارو از رو پام برداشت و بلا فاصله یه کار از استاد بیات رو نواخت و همزمان خوند :

وقتی می خندی ... زندگی زیباست !
چشمای سردت ... مثل آسمون ، همرنگ دریاست !
با تو تکرار شوق پروازم ...
با تو دنیایی ، از آسمون و آینه می سازم !
من هم مثل تو ... از شب دلگیرم
من هم مثل تو ... عاشق می مونم ...
عاشق می میرم ...!
نگاه کن ... مثل من و تو ، هیچ کس عاشق نیست
باور کن ... هم بغض من !!
توی این شب مرگی ، قلب سردمو پرپر کن ... هم بغض من !
همدم گریه های توام ...
بی تو زخمی شعله های شبم ...
آخرین همدم خونگی
بی تو من می سوزم ... می میرم !
می دونم ، نمی شه که یه روز ...
قلبمو از تو پس بگیرم !
منهم مثل تو از شب دلگیرم
منهم مثل تو ...


بی اغراق ، با خیرگی محض و هاج و واج داشتم بهش نگاه می کردم .
صداش یه صدای بم و گرفته ، واقعا محشر بود ... خیلی بهتر از استاد گوهری زد .
کسی که موزیک رو بشناسه می دونه نواختن و خوندن این ترانه چقدر مشکله ولی واقعا عالی بود .
_خیلی خوب بود ، من خجالت کشیدم !
_ چرا ؟
_ چون در حد بنز بودی و من در حد پراید !
_ داری غلو می کنی ، نگفتی چند سالته ؟
_ نوزده
_ رفتارت از سنت پخته تره ، شاید به خاطر فرم زندگیته .
_فکر کنم توام بیست و شش هفت سالت باشه ؟
_دقیقش بیست هفت سال و اندی !
صدای موبایلم دراومد . پدر پشت خطم بود .
_بله ؟
_ ما منتظریم پروا ! چی شد ؟
مکث طولانی کردم چون چیزی نداشتم که بگم .
_صدامو نشنیدی ؟
_ چرا شنیدم ، من شب می یام خونه و و تو مهمونی حاضر می شم . بالاخره باید حرفای این آقا بهزاد شما رو هم بشنوم مگه نه ؟ شاید به قول شما کیس مناسبی باشه !
_پس زودتر بیا و آماده شو که ساعت 8 اینجان .
تماس رو قطع کردم و مشت کوبیده شده مو به گوشه ی صندلی کوبیدم .
صدای سام از فضای تماس تلفنی خارجم کرد :
_ یعنی واقعا می خوای با بهزاد صحبت کنی ؟
_چرا که نه ! چنان حالی ازش بگیرم که تو تاریخ بنویسن !
_آهان پس واسش برنامه داری ؟
_برنامه که نه ! ولی دوست دارم بسوزونمش که دلم خنک شه ! بعدشم یه فکریایی دارم بالاخره تیریه در تاریکی !
مرتیکه اینهمه در و داف دور و برش ریختن ، سیریش شده به من اه !
_ شایدم واقعا از تو خوشش اومده خب !
_ بیخود کرده ! چندشم می شه از فکر کردن بهش حتــــــــــــــــــی !
سام خندید و گفت :
اینقدر زشته ؟
_ نمی دونم زشته یا چون من ازش بدم می یاد ایکبیری می بینمش ولی خدایی خوش تیپه !
_ خب درست ، ولی اینم که عاشقت شده باشه دور از انتظار نیستا !
_ چــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــرا ؟؟
_هیچی ! حالا واقعا برنامه ات چیه و می خوای چی کار کنی ؟
_یه کاریش می کنم ،آخرش اینه که ترکشون می کنم دیگه !
_یعنی چی ؟ نکنه منظورت اینه که می خوای از خونه فرار کنی ؟
_نه بابا ! چقدر بزرگش می کنی ، فرار مال آدمای ترسوئه ! گفتم تنهاشون می زارم چون خودشون اینطور می خوان و منم می رم که خوش باشن . واسه منم یه گوشه تو این دنیا یه جایی هست بالاخره !
_خب معنی این دو تا یکیه ! بعدشم پدرت پیدات می کنه و دوباره قضیه میشه مثل همین الان شایدم بدتر !
با صدای بلندی خندیدم . از ته دل !
اونقدر که اشک از چشام سرازیر شد .
سام با لبخندی کج گفت : چیه ؟ کجای حرفم خنده دار بود ؟
_ فکر کردی انقدر براش مهمم که بیفته دنبالم ؟ همون روز که برم آذین جشن می گیره و پدرمو راضی می کنه که دختر خطاکارشو واسه همیشه فراموش کنه و همه چیز تموم میشه .
_خب حالا با اینکه با این حرفت مخالفم ولی می خوام بدونم فکر کردی که چه جوری می خوای تنها زندگی کنی ؟
_ من از پس خودم بر می یام .
یه ابروشو بالا داد و با تعجب نگام کرد .
پوست برنزش زیر نور آفتاب خوش رنگتر شده بود .
می خواستم یه جوری بحث رو عوض کنم ، دیگه از بس راجع به مشکلات حرف زده بودیم خسته شدم :
_راستی مثل اینکه تو توصیه ی دفعه ی قبلم رو راجع به عینک جدی نگرفتی ؟
گیج و منگ نگام کرد و گفت :
منظورتو نمی فهمم ؟
_یادت نیست نزدیک بود بزنی بهم ؟ بعدش قرار شد یه عینک ته استکانی بخری که چشات درست ببینه ؟ هان ؟
چند ثانیه در حالیکه نگام می کرد چشاشو ریز کرد و یهو یادش اومد و خنده ی قشنگی کرد و گفت :
نمی دونم چجوریه که نشناختمت ؟! آخه تیپ امروزت با لباس مدرسه ی اونروزت اصلا هارمونی نداره ! فقط یه چیز مشترک این وسط هست که اونم حاضر جوابیته !
نمی دونی اونروز تو ماشین چقدر به ادا و اصولت خندیدیم و دوباره خندید و منهم !
_ یه بار دیگه هم دیدمت تو تریای محل !
_این یکیو می دونم چون منم دیدمت !
_ همون یه نیم نگاه ؟
_ همون یه نیم نگاه هم بس بود واسه این که یادم بمونی !
سرش رو به سمت مخالف برگردوند !
_با یه دختر خوشگل نشسته بودی فکر نمی کردم منو دیده باشی !
دوباره به سمتم برگشت و به من که خیره نگاش می کردم لبخند زد و گفت : دیگه دیگه ! خونتون همین نزدیکیهاست ؟
_اوهوم
_خونه ی منم تو نریمانه ، تا یادم نرفته شمارتو بده که برای صافکاری ماشین باهات هماهنگ کنم .
_بی خیال بابا !
_ نه درست نیست ! من زدم خودمم باید هزینشو تقبل کنم !
خیلی جدی شده بود ناچارا گفتم :
بزن تو موبایلت : ...
مقابلم ایستاد و گفت :
بازم معذرت می خوام اگه تو این شرایط منم واست دردسر درست کردم و تشکر می کنم بابت اینکه اجازه دادی باهات حرف بزنم الان خیلی حالم بهتره ! یه وقتایی آدم دوست نداره با آشناهاش حرف بزنه ، دنبال یه غریبه ی آشنا می گرده !
_ منم حالم بهتره !
_پس به امید دیدار هم محلی
و دستش رو دراز کرد و اینبار صمیمی تر از قبل دست همدیگرو فشردیم و خداحافظی کردیم .


سهیلا بازدید : 1918 شنبه 02 شهريور 1392 زمان : 19:8 نظرات ()