close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
هکرقلب6
loading...

رمان شاپ

نگاهی سرسری بهم انداخت و گفت: _میخوای بری خونه؟ _آره.کار دارم. چیزی نگفت و در سکوت به سمت خونه حرکت کرد...من روونی..این روونی..سهیل روونی...شهاب روونیه اعصاب خورد کن..هما لج آور...شهلا و بروبچ قاطی...باید یه تیمارستان بزنم.اطرافیام شدیدا بهش نیاز دارن.والا...اولین نفرم خودم میرم.آخه دختره ی دیوونه...از همه ی اینا بگذریم تو چرا خل شدی با شهاب نامزد کردی...فکر اینجا رو کردی که شروین بفهمه روزگارتو کوفت میکنه....ماشین رو جلوی خونه نگه داشت.خداحافظی کردم و پیاده شدم.قبل از اینکه حرکت کنم صدام زد و شیشه…

هکرقلب6

نگاهی سرسری بهم انداخت و گفت:

_میخوای بری خونه؟

_آره.کار دارم.

چیزی نگفت و در سکوت به سمت خونه حرکت کرد...من روونی..این روونی..سهیل روونی...شهاب روونیه اعصاب خورد کن..هما لج آور...شهلا و بروبچ قاطی...باید یه تیمارستان بزنم.اطرافیام شدیدا بهش نیاز دارن.والا...اولین نفرم خودم میرم.آخه دختره ی دیوونه...از همه ی اینا بگذریم تو چرا خل شدی با شهاب نامزد کردی...فکر اینجا رو کردی که شروین بفهمه روزگارتو کوفت میکنه....ماشین رو جلوی خونه نگه داشت.خداحافظی کردم و پیاده شدم.قبل از اینکه حرکت کنم صدام زد و شیشه رو داد پایین.نگاهش کردم.

_فردا شب آماده باش میریم بیرون.

تا خواستم چیزی بگم ماشین رو حرکت داد.عوضی...دوباره گوشیم زنگ خورد.جواب دادم:

_بله؟

_کجا بودی؟

به تو چه...آخه تو رو سننه.خونسرد گفتم:

_کاری داشتی؟

نفسشو عمیق فرستاد بیرون و گفت:

_فردا شب جایی قرار نزار.کامران و سروناز دعوت کردن.

ای وای بر من.همین الان شروین قرار گذاشت.میمردین یکیتون واسه یه روز دیگه میزاشتین.البته دلم نمیخواست با شروین برم اما اینکه شروین بیاد و ببینه نیستم یا دارم میرم بیرون...الله اکبر...بابا هم که نیست از چیزی بترسه.کمی من من کردم و گفتمک

_میشه بندازیم واسه پس فردا؟

مشکوک پرسید:فکر میکنم فردا مناسب باشه.مشکلت چیه؟

رک و راست گفتم:قرار دارم..

کمی سکوت کرد و بعد با لحنی ملایم که ازش بعید بود گفت:

_ببین هلیا...الان وضعیت خیلی خوب نیست.میدونم زندگیته.ولی تو خودت قبول کردی که توی این راه بیای و مطمئن باش آخرش هم با رضایت از این ماجرا بیرون میری.ولی الان زمان حساسیه.ما با پلیس و یا گروه های کوچیک در تماس نیستیم.چیزایی که من الان درک میکنم و تو نمونه هاییشو میبینی مواردین که آدم های عادی حتی نمیتونن فکرشو بکنن.یک اشتباه همه چیز رو به باد میده.........

از حرف زدنش خوشم اومد...چقدر وقتی ملایم بود به دل مینشست...پرسید:

_با سهیل قرار گذاشتی یا شروین؟

بدون اینکه بهش چیزی بگم میدونست شروین از سفر برگشته.عجب آدمی بودا...

_شروین.

_قرار گذاشتن با شروین مشکلی نداره.البته اون رو هم باید کم کنی.ولی
حتی الامکان با سهیل قرار نزار..

تو دلم گفتم منم گوش کردم...هرکاری رو که صلاح بدونم انجام میدم.خوشمم نمیاد یکی بگه اینکارو بکن اونکارو نکن.بی توجه گفتم:

_فرداشب چی میشه؟

_کنسلش میکنم.برای پس فردا شب با کسی قرار نزار..

دیگه انقدرم سرم شلوغ نیست که عزیز من.فکر کرده مدلم که هر شب با یکی باشم...

***

((شخص مجهول))

از جام بلند شدم و با داد گفتم:مگه چه غلطی میتونن بکنن؟

دختر از ترس زبونش بند اومده بود.با من من گفت:آقا به خدا من براتون پیام آوردم.من هیچ کارم.گفتن بهتون بگم یک نفر داره مخفیانه تحقیق میکنه.

روی میز رو ریختم به هم..غریدم:مگه شهر هرته.این همه سال تلاش نکردیم که یه عوضی بدون هیچ نشونی از خودش برای ما تهدید بشه.

رفتم رو به روش و خیره شدم توی چشماش و گفتم:دیگه چی گفتن؟

آب دهنش رو قورت داد و گفت:گفتن در خطریم..تمام سازمان ها و شرکت هامون در خطرن.مثل اینکه با شخص قوی و خاصی طرفیم.

خنده ی هیستریکی کردم...

دختر وحشت زده نگاهم کرد و گفت:من میتونم برم آقا؟

حوصله شو نداشتم.با سر اشاره کردم از جلوی چشمام دور بشه....به سرعت از خونه خارج شد.دخترکی که برای جلب توجه نکردن به عنوان خدمتکار مرتب کردن خونه فرستاده بودنش که پیامشون رو به من برسونه.
رفتم سمت میز و تمام وسایل روش رو با حرص ریختم پایین.یعنی چـــی؟یعـــنی چی لعنتی..میخوای منو بازی بدی...میخوای منو از دور خارج کنی؟کور خوندی.آخه تو یهو از کجا پیدات شد.تو یه روز مگه من چقدر توان دارم....

قرصم رو از توی جیبم درآورد و بدون آب قورتش دادم..فشارم داشت بالا میرفت....نباید حرص میخوردم...درسته خبر شوکه کننده ای بود ولی به آرومی اونی رو که باعث این مشکلات شده مات میکنم....


هما اومد توی اتاق و گفت:تو هنوز حاضر نشدی دختر؟داره میاد بالا.

عاجزانه گفتم:نمیخوام برم هما..بابا من یکی دیگه رو دوست دارم.چند بار بگم.از شروین خوشم نمیاد.

هما دوباره عصبانی شد و گفت:دیگه این حرفو نزن.میدونی این شروینه بدبخت چند وقته به پای تو نشسته...خورد میشه هلیا..سر عقل بیا.

پوزخند زدم و گفتم:آره..میدونم فقط به پای من بوده.آخه خواهر من تو که باید بهتر بدونی با هردختری که خواسته عشق و حالشو کرده.

_مهم این نیست.مهم اینه که وقتی ازدواج کنین مطمئن باش جز تو کسی رو نمیبینه...بعدشم الان چند ماهی میشه دیگه از هر دختری بریده و فقط چشمش دنبال توا...

صدای در اومد.هما سریع دستش رو گذاشت روی بینیش و گفت:بیا بیرون

و خودش از اتاق خارج شد.لبم رو کج کردم و با حرص گفتم:

_اینم خواهره ما داریم؟

از جام بلند شدم.صدای مردونش رو از پشت در شنیدم که به آرومی گفت:داخل اتاقشه؟

نفهمیدم هما چی جواب داد.ولی حس کردم داشت به به اتاقم نزدیک میشد...فهمیدم میخواد بیاد تو برای همین ریسک نکردم و سریع از اتاق پریدم بیرون.تی شرت تنگ آبی به به همراه شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود...عضلاتش بهم چشمک میزد...متعجب نگاهم کرد و گفت:هنوز حاضر نشدی؟
هما پشت سرش بود...گفتم:

_سلام.

_سلام.چرا مانتو نپوشیدی..

نگاهی به لباس آستین کوتاهم انداختم وخواستم چیزی بگم که چشمم به هما خورد که داشت با چشماش التماس میکرد برم...بخاطر رفتن با شروین قرارم با شهاب رو عقب انداختم.پس زیاد هم بد نمیشد که باهاش میرفتم...حرفم رو عوض کردم و گفتم:

_حواسم به ساعت نبود...یکم صبر کن تا حاضر بشم.

بدون توجه به حضور هما گفت:چشم عزیزم.هرچقدر دوست داشتی وقت صرف حاضر شدن کن...تا صبحم بشه منتظرت میمونم.

ای تو روحت..پسره ی جلف .برگشتم توی اتاقم و حاضر شدم.حوصله ی آرایش نداشتم....همینم مونده بود واسه این ...و..س..باز خودم رو هم خوشگل کنم..روی مبل منتظرم نشسته بود.با دیدنم از جاش بلند شد و با دستانی باز به سمتم اومد..خودم رو کنار کشیدم...سرتاپام رو برانداز کرد و گفت:

_نمیخواستی آرایش کنی؟من عجله ندارم.

_نه..بریم.

لبخندی به هما زدم و ازش خداحافظی کردم...شروین در ماشین رو برام باز کرد.سوار شدم...درو بست..دوست دخترش بمیره براش...اومد سوار شد و
گفت:کجا بریم؟

_تو منو آوردی بیرون..اونوقت از من میپرسی.

ماشین رو روشن کرد و پاش رو روی گاز گذاشت و گفت:بداخلاق نباش عزیزم...خواستم نظر تو رو هم بپرسم.

_هرجا دوست داشتی برو.

با سرعت میروند...جای نسبتا پرتی نگه داشت.یک باغ کوچیک که معلوم بود زیاد شناخته شده نیست...ولی جای شیکی بود...وارد باغ شدیم...شروین اومد کنارم و دستام رو گرفت...اعتراضی نکردم...برام مهم نبود...مردی با فرم خاص جلومون تعظیم کوتاهی کرد و ما رو به سمت میزی راهنمایی کرد.سرجامون نشستیم.فضای اطراف نیمه تاریک بود و سر میز شمع های بزرگی قرار داشت.شروین خیره شد بهم....چپ چپ نگاهش کردم و وقتی مرده رفت گفتم:چیه بر و بر منو نگاه میکنی.آدم ندیدی؟

خندید و گفت:زبون دراز..

دستاش رو روی میز گذاشت و کمی خم شد و با تخسی گفت:مال خودمی...دلم میخواد نگاهت کنم.

اخمی روی پیشونیم نقش بست.با همون اخم گفتم:به همین خیال باش.

چشمای هیزش رو با لبخند دوباره روم انداخت و چیزی نگفت...زیر لب گفتم:هیز

فکر کنم شنید.چون خنده اش عمیق تر شد.چشماش رو به لبام دوخت و با ابروهایی بالا رفته زیر نظرشون گرفت...معذب شدم و گفتم:آدم باش شروین.پشیمونم نکن.

همون موقع گارسون اومد و سفارش ها رو گرفت.شروین بطری مشروب هم سفارش داد..با تعجب گفتم:

_مگه اینجا مشروب هم سرو میشه.

گردنش رو کج کرد و صدای ترق توروق استخو هاشو در آورد و گفت:آره عزیزم.اینجا هرچیزی سرو میشه.رستوران قانونی نیست..شخصیه.کمتر کسی اجازه ی ورود به اینجا رو داره.

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_باشه.فقط زیاده روی نکن.

غذامون رو آوردن...شروین دستمالی روی پاهاش انداخت و با لذت به غذا ها زل زد و دستاش رو به هم کوبید و گفت:

_این غذا خوردن داره.

_مثلا چرا؟

تو چشمام خیره شد و گقت:چون دارم با خانمم میخورم.

دور و اطرافم رو نگاه کردم و گفتم:کو؟من که نمیبینم.توهم زدی داداش.

خبیثانه خندید و گفت:اتفاقا رو به روم نشست و چند برابر غذا داره بهم چشمک میزنه و ه...و..س...خوردنش رو کردم..

با چشمایی ریز نگاهش کردم و گفتم:

_سرت به تنت زیادیه؟

زد زیر خنده و گفت:غذاتو بخور عزیزم.بحثمون پیش بره فکر کنم همه ی این طرف ها رو خورد کنی.

_عزیزم و کوفت.عزیزمو مرگ...عین آدم حرف بزن...

هرچی من حرص میخوردم این بیشتر با لذت نگاهم میکرد..شدیدا به درمون نیاز داشت..

نصف غذام رو خوردم ولی بیشتر از اون تبم نگرفت...با دستمال صورتم رو تمیز کردم و رو به شروین گفتم:ممنون.

اون هم از خوردن دست کشید و گفت:غذاش خوب بود؟

_ای بد نبود.ولی بیشتر از منظره ی اینجا خوشم اومد.واقعا سرسبز و با صفاست.

بطری مشروب نصف شده بود.کمی ازش دور کردم تا بیشتر از این نخوره.ظرف غذاش رو کنار داد و گفت:میخوای بریم همین دور و اطراف کمی دور بزنیم؟

_تاریکه...ترجیح میدم بریم خونه.

از جاش بلند شد و گفت:فقط اینجا تاریکه..بریم اونطرف تر روشن میشه.بلند شو..حرف رفتن رو هم نزن..


کنجکاو شده بودم که قسمت های دیگه ی باغ رو هم ببینم.به هرحال اینجا یک جای غیر قانونی بود و مکان های غیر قانونی هم کنجکاوی آدم رو بر می انگیخت.برای همین بلند شدم و مستقل به سمت یه توده از درختا که پشت شروین بود حرکت کردم.شروین هم کنارم قرار گرفت و بازوهام رو توی بازوهای خودش قرار داد...از کارش خوشم نیومد برای همین بازوهام رو درآوردم.ولی اون از رو نرفت و دستم رو گرفت..بشر به این پررویی ندیده بودم...وقتی میزدم تو فاز بی توجهی درجه ی لجبازیم هم کاهش پیدا میکرد.برای همین چیزی بهش نگفتم.آروم منو به سمت آلاچیق هایی کشوند و گفت:من یه بار تو روز بارونی اومدم اینجا...زیر آلاچیقاش تو بارون واقعا حال و هوای خاصی داره...

با دقت به آلاچیق ها نگاه کردم...خیلی زیبا بودن..و آدم رو به و..س..و..س..ه ی نشستن توشون مینداختن...از کنار اون ها گذشتیم...سمت چپم رو نگاه کردم.کمی دوتر چند تا کلبه بود...رو به شروین پرسیدم:

_اون کلبه ها واسه ی چیه؟

تو حال و هوای خودش بود...زیادی رویایی شده بود.نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:کدوم؟

با دست به سمت مورد نظرم اشاره کردم و گفتم :اونا..

وقتی دید با شیطنت نگاهم کرد و گفت:اونجا مال دختر پسرای عاشقیه که نمیتونن دوریه همو تحمل کنن...

هول شدم...بی حیا...آب دهنم رو قورت دادم و یه چند تا سرفه ی مصلحتی کردم تا حواسش پرت بشه...رسیدیم به یک آبشار مصنوعی...جای خیلی خلوتی بود.وقتی داشتیم شام میخوردیم کمی که دقت میکردم میتونستم دو سه تا جوون دیگه رو هم ببینم...ولی اینجا به جز یک مراقل شخص دیگه ای نبود...تک و توک لامپ های زیبایی رو اطراف آبشار گذاشته بودن.طوری که آدم رو جذب خودشون میکرد...دستم رو از توی دستای شروین در آوردم و مست به سمت آبشار رفتم....شروین دنبالم نیومد...وقتی نزدیکش رسیدم دستم رو توی آب زدم...توی این هوای گرم واقعا لذت بخش بود...

احساس شادابی و نشاط کردم...خندیدم و بیشتر دستم رو توی آب بردم..چه حس خوبی داشت...دوست داشتم از هیجان جیغ بزنم.یه شب تاریک داخل یه باغ با صفا..کنار یک آبشار با بهترین تزیین.....واقعا رویای بود...آهان یه مزاحمم همراهم بود...اگه این نبود عین دیوونه ها قهقهه میزدم..ولی خب با بودن اون نمیشد..آب خنکش داشت بیش از حد و..س..و.س.ه...ام میکرد...اطرافم رو نگاه کردم..فقط شروین بود که سرجای قبلش با لبخند و دست به سینه وایساده بود و شیش دانگ حواسش به من بود...که اون هم مهم نبود...برای همین کمی سرم و تنم رو زیر آب بردم که بخاطر خنکیه آب لرزیدم و سریع کنار کشیدم...چند ثانیه صبر کردم و خواستم دوباره این لذت رو احساس کنم که دستی من رو برگردوند و گفت:نکن اینکارو خیس می....

ادامه ی حرفش رو نزد و خیره نگاهم کرد...من هم با چشمای گشاد شده بهش چشم دوختم...منتظر بودم ادامه ی حرفش رو بزنه که حس کردم حالت
چشماش تغییر کرد و.....

د.ا.غ.ی. ل.ب.ه.ا.ش رو روی ل.ب.ه.ا.م حس کردم...آروم ل.ب.ا.ش رو حرکت میداد که به خودم اومدم و سریع ازش فاصله گرفتم...گرمم شده بود...متعجب نگاهش کردم...داد زدم:

_این چه کاری بود کردی عوضی؟به چه حقی منو بوسیدی پسره ی لندهور...

صدام رو انداخته بودم پس کله ام و داشتم هوار میزدم که اومد سمتم و شونه هام رو گرفت و گفت:آروم باش...آروم باش هلیا..خواهش میکنم...

_گمشو...ولم کن لعنتی...دستتو بکش...

ازش فاصله گرفتم و با خشم حرکت کردم تا از اون جا دور بشم...صدای کفش هاش روشنیدم که به سرعت دنبالم میومد...

_هلیا صبر کن عزیزم...معذرت میخوام هلیا...

دستم رو گرفت و نگهم داشت...با خشونت نگاهش کردم...ملتمس گفت:نزار شبمون خراب بشه..خواهش میکنم.

داد زدم:تو حق نداشتی منو ببوسی شروین.حق نداشتی.

در حالیکه شونه هام رو محکم گرفته بود گفت:دست خودم نبود هلیا...

به لبام نگاه کرد و ادامه داد:وقتی برگشتی....لبات...خیس شده بودن...مژه هات....چشمات...خیلی خواستنی شده بودی هلیا...باور کن دست خودم نبود...

دندون قروچه ای کردم و گفتم:آره میدونم دست خودت نبود...واسه اینکه تو یه ه.و.س بازی.یه آشغال...

ازش جدا شدم و دوباره راه خودم و گرفتم.در حالیکه پشت سرم میومد گفت:حالا که چیزی نشده هلیا.فقط یه بوسه بود.

بدون توجه بهش از باغ خارج شدم.نمیدونستم باید چیکار میکردم یا با کدوم تاکسی تلفنی تماس میگرفتم.پشت سرم اون هم بیرون اومد.تصمیم گرفتم برگردم توی باغ و از یه نفر شماره ی تاکسی تلفنی رو بگیرم که شروین دستمو گرفت و گفت:میخوای چیکار کنی دختر...لجبازی نکن.من که معذرت خواستم.

_ولم کن نفهم...

ولم نکرد..آروم و پوزش طلبانه گفت:بیا تو ماشین بشین هلیا...میرسونمت خونه.

پوزخندی زدم و گفتم:برو بابا.هری...فکر کردی دوباره با تو میام.

صداش کمی بلند شد و گفت:پس میخوای چه غلطی کنی.

داد زدم:غلطو که تو میکنی.میخوام برم یه تاکسی بگیرم.

_این وقته شب تاکسی بگیری؟بیا سوار شو من میرسونمت خونه.

_از اینجا تاکسی بگیرم خیلی بهتر از اینه که با تو بیام.

صورتش رو نزدیک تر کرد و گفت:از اینا کمک بخوای بدتر از کاری که من کردم نصیبت میشه.فکر کردی اینا چه جور آدمایین.بیا سوار شو...

پاهام سست شد.راست میگفت..نمیتونستم بهشون اعتماد کنم...نگاه تهدید کننده ای به شروین انداختم و به ناچار سوار ماشین شدم...حتی الامکان سرم رو چرخوندم تا چشمم به شروین نیفته...بار ها سعی کرده بود من رو ببوسه و من با خونسردی پسش زده بودم.ولی اینبار نمیدونم چیشد..شاید خیلی ناگهانی اومد سمتم...یا شاید فضای اونجا بود که خمارم کرده بود..با کلافه گی نفسش رو بیرون داد و حرکت کرد.توی راه سکوت محض بود...صدای هیچکدوممون در نمیومد...من به بی هواس بودنم فکر میکردم و اون شاید به کار اشتباهش..وسط راه بودیم ک بلاخره سکوت رو شکست و به آرومی گفت:

_شاید اون بوسه تو رو اذیت کرد ولی برای من بهترین چیزی بود که میتونستم از کسی بگیرم..

برگشتم و چشمای وحشیمو بهش دوختم...بدون اینکه نگاهم کنه ادامه داد:فردا صبح زود دوباره باید برم...

با اینکه عصبانی بودم ولی لحظه ای متعجب شدم و خواستم بگم واسه ی چی که خودش جوابم رو داد:

_مجبورم برای یه مدت دیگه ازت دل بکنم هلیا...میرم مسافرت..

آروم گفتم:دوباره میری پیش بابام؟

_نه اینبار باید برم یک کشور دیگه.عروسیه یکی از دوستامه.

بی اهمیت سرم رو به سمت پنجره برگردوندم.دستم رو گرفت و گفت:

_دلم برات تنگ میشه.ولی زود برمیگردم.

دستم رو پس کشیدم و چشم غره ای بهش رفتم و از زیر دندون هام غریدم:بهم دست نزن.

***

وارد سلف دانشگاه شدم که سهیل رو گوشه ای در کنار دوستاش دیدم.با دیدن من لحظه ای نگاه کرد و به سرعت از جاش بلند منتظر موندم که بهم برسه.وقتی کنارم قرار گرفت با خوش رویی گفتم:

_سلام خوبی؟

_سلام.ممنون .تو خوبی؟

_آره.کاری داری؟

به میزی اشاره کرد و گفت:

_اگه فلش آوردی بیا یه لحظه بشین تا فایل آماده شده رو بهت بدم.پس فردا باید تحویل بدیم.

سرم رو تکون دادم و گفتم:باشه.

و به سمت میز مورد نظر حرکت کردم.اومد روی صندلیه کناریم نشست و لپ تاپش رو روشن کرد.با دقت تمام کارهایی که میکرد زیر نظر گرفتم.عجیب بود...اینبار میخواست جلوی من رمز رو بزنه....قلبم داشت از هیجان داشت میومد تو دهنم.دو تا چشم داشتم 1000 تا دیگه قرض گرفتم و عین وزغ زل زدم به کیبورد...حرف L یا همون م خودمون رو زد..ولی بقیش رو انقدر با سرعت زد توی کف موندم...اه لعنتی ...انگار داره رمز چیو وارد میکنه.خب آروم تر میزدی دیگه.هی روی روان من کار میکنن.همه ی حس و حالم رفت.ولی خب هنوز زود بود برای کنار زدن برای همین بقیه ی کارهاش رو هم زیر نظر گرفتم...فلشم رو درآوردم و قبل از اینکه کاری کنه سریع گذاشتم روی میز.فلش رو گرفت و به لپ تاپ وصل کرد و گفت:

_ممنون.

ددد یه دیقه حرف نزن ببینم چه غلطی میکنی تمرکزم میریزه به هم.رفت توی درایو d .سه تا پوشه بود.اسم همه ی پوشه ها رو در صدم ثانیه خوندم...رفت توی پوشه ی پروژه.و فایل ورد رو باز کرد...سریع توی ذهنم پردازش کردم..شخصیت های مرموزی مثل سهیل که اطلاعاتشون براشون مهمه امکان داره اون اطلاعات رو توی پوشه هایی با این اسامی ذخیره کنن؟با کمی فکر کردن و روان شناسی میتونستم تا حدود89 درصد مطمئن بشم که همچین درایوی اون ها رو نزاشته.فایل رو برام توی فلش ریخت و بعد فلش رو بهم داد.گفتم:

_تموم شد؟

_آره.

درحالیکه فلش رو توی کیفم میزاشتم گفت:

_کی وقت داری بریم بیرون؟

بیرون رفتن با سهیل رو دوست داشتم...برخلاف تصورات اولیه ام اون یک شخصیت آروم داشت که خیلی به دل مینشست....نمیدونستم باید واسه یکی قرار بزارم.حرف شهاب توی ذهنم اومد...حتی الامکان با سهیل قرار نزار...آیا الان باید به حرفش اهمیت میدادم؟آیا من همچین آدمی بودم؟لبخند مطمئنی به سهیل زدم و گفتم:

_معلوم نیست واسه ی کی بیفته.خودم بهت خبر میدم.

آروم گفت:باشه..ولی اگه میتونی زودتر قرار بزاریم...

دستم رو گذاشتم روی میز و موشکافانه سوال توی مغزم رو پرسیدم در حالیکه تمام حرکاتش رو زیر نظر گرفته بودم:

_سهیل چرا شخصیتت عوض شده؟

متعجب گفت:منظورت چیه؟

_تو یک پسر مغرور و بهتره بگم تا یه حدی شرور بودی...الان برام عجیبه که انقدر...

نگاه مظلومش قدرت حرف زدن رو ازم گرفت...شک نداشتم این نگاه عاشقانه اس...لب بالاییش رو کمی توی دهنش فرو برد و آروم گفت:

_یه نفر وارد زندگیم شد و همه چیزی رو که از خودم ساخته بودم به هم ریخت...غرور..خشونت...شرارت...ه� �هه چیز رو ازم گرفت..

بدون اینکه چیزی بگم توی چشماش خیره شدم..اون هم چشماش رو برنداشت...تا اینکه ناگهانی از جام بلند شدم و گفتم:

_بهتره بریم کلاس..استاد الان دیگه میرسه.


شهاب از پشت تلفن گفت:کی میرسی؟

_الان دارم از خونه میام بیرون.تا نیم ساعت دیگه میرسم.

_باشه.لازم نیست با ماشین خودت بیای.زنگ بزن تاکسی تلفنی.برگشت دیروقته خودم میرسونمت.

بچمون تازه غیرتی شده بود.اون چندشب که نصفه شب تنهایی برمیگشتم چی؟!!.با اعتراض گفتم:

_نه ممنون.با ماشین خودم میام.

_گفتم ماشین نیار.

_اگه کسی ببینه؟

_تا وقتی با منی نگران نباش.

بدم نمیومد از اینکه با شهاب برگردم.خیلی بهتر از تنهایی بود.

واقعا هم بهش اعتماد داشتم.توی این چند تا برخوردی که با هم داشتیم و تحقیقاتی که در موردش کردم به اعتماد عمیقی نسبت بهش رسیدم..

.میدونم هیچوقت نمیزاره به من آسیبی برسه...یعنی نمیزاره به هیچ کسی از اطرافیانش آسیب برسه...فقط اگه بین راه حرف نمیزد و روی مخم پیاده روی نمیکرد خیلی بهتر میشد..

_باشه.پس قطع کنیم من زنگ بزنم تاکسی بیاد.کاری نداری؟

_نه.مواظب خودت باش.

_اوکی.تو هم همینطور.خداحافظ

_خداحافظ

***

از پله های ورودیه خونش بالا رفتم.خدمتکارش جلوی در وایساده بود.بهش سلامی کردم و گفتم:

_آقا کجاست؟

_توی اتاقشون بودن داشتن...

قبل از اینکه وارد خونه بشم در باز شد و شهاب با تیپی نفس گیر اومد بیرون...

خدمتکار خودش رو کاملا کنار کشید...

تیشرت جذبی که به طرز فجیعی خوش هیکل نشونش میداد پوشیده بود...شلوار لی تیره ای هم به پا داشت...

هیکلش عمودی تو حلقم.لامصب تیکه بود.نگاه نافذی بهم انداخت و اومد سمتم و خم شد گونم رو بوسید وگفت:

_خوش اومدی عزیزم.

لبهاش داغ بود...بار دوم بود که من رو میبوسید...

حرارت توی وجودش بیداد میکرد..لبخندی به روش زدم و گفتم:ممنونم.

خدمتکار در رو برامون باز نگه داشت و منو شهاب وارد خونه شدیم.

با دست راستش من رو توی آغوشش گرفته بود و با هم به سمت پله ها رفتیم.خدمتکار هنوز ایستاده بود شهاب با ملایمت در حالیکه حرکت میکردیم
گفت:بریم بالا من کمی کار دارم.

چیزی نگفتم فقط خودم رو بیشتر توی آغوشش جا کردم...

دمای بدنش بالا بود و ناخودآگاه داشت منم داغ میکرد...

از حق نخوام بگذرم هیکل شهاب فوق س...ک..س...ی... بود.

زیر چشمی به خدمتکار نگاه کردم که داشت به سمت آشپزخونه میرفت.

میدونستم الان شهاب دستش رو باز میکنه.برای همین خودم زودتر از آغوشش اومدم بیرون و بقیه ی پله ها رو در کنارش بالا رفتم.

نه نگاهم کرد نه چیزی گفت.از این همه بی توجهیش دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار

.دستگیره ی اتاقش رو گرفت و انگشت اشاره اش رو روی یک قسمت خاصی گذاشت...در اتاق باز شد...من قبل از سهیل باید رمز و راز های زندگیه این
یارو رو کشف کنم.

خودش گوشه ایستاد تا اول من وارد بشم.مرامشو عشقه..

رفتم توی اتاق....دهنم باز موند...واو...اینجا کجا بود...من توی این اتاق تا به حال نیومده بودم.

اتاق نباید بهش میگفتم..یه خونه ی ساده...به دور از هر نوع کامپیوتر یا چیز مشکوکی...

احتمالا توی این اتاق به هیچ چیز فکر نمیکرد....بالای تخت عکس خودش رو در حالیکه سرش رو بالا گرفته بود و پیرهنی پوشیده بود که دکمه هاش تا وسط شکمش باز بود و عضله های سینه اش رو معلوم کرده بود گذاشته بود

.چه ژست خاصی گرفته بود توی عکس...

...ه...و..س کردم برم از نزدیک عکس و سینه اش رو ببینم و تو دلم به به چه چه کنم که چشمم به شهاب خورد که رفت سر کمدش و بعد از در آوردن یک تیشرت از کمد تیشرت تنش رو کند....

.چشمام چهار تا شد...یا ابوالفضل...چشمام روی کمرش قفل شد...

روش سمت من نبود وگرنه دو سوته میفهمید الان من چه حسی دارم...چشمم رو با سرعت بر گردوندم.

خدایا من غلط کردم...خدایا من به همون عکسش راضی بودم ...اصلا نخواستم خدایا...دوباره زیر چشمی نگاهش کردم که لباسش رو تنش کرد و در همون حال گفت:

_راحت باش بشین...

لباس که رفت توی تنش نفس راحتی کشیدم...جوابش رو ندادم.

به سمت تخت رفتم و بالاش نشستم...

دوباره در کمد دیگه ای رو باز کرد و کت اسپرتی رو در آورد...

رفت جلوی آینه...از توی آینه نگاهش کردم...اون هم منو دید....خودم رو زدم به بیخیالی و همینطوری نگاهش کردم...به من میگن هلیا...چیه فکر کردی
چشامو میدزدم؟!اهلش نیستم داداش من...

همونطوری که خیره از توی آینه نگاهم میکرد کتش رو پوشید...من هم خونسرد نگاهش میکردم...کم کم احساس کردم چشماش خندید.
میدونستم پرروام...ولی این یارو حقش بود...

چشماش رو از روی من برداشت و به وسایل روی میز نگاه کرد...شیشه ی ادکولونش رو برداشت...و زیر گردنش و لباسش رو با دست و دلبازی فراوان زد...بوی خاصی به مشامم رسید...مست شدم...این چه بویی بود...تا به حال این عطر رو نزده بود....

اومد سمتم...کم کم خونسردیم داشت جای خودش رو به وحشت میداد.

نگاهش روی من بود...داغ کرده بودم....میدونستم الان صورتم سرخ میشه..

رسید بهم خم شد سمتم...فقط 10 سانت باهام فاصله داشت...آب دهنم رو به زور قورت دادم...میخواست چیکار کنه..نکنه میخواد؟!!...ولی از کنارم کمربندش رو برداشت...چشمم به گردن خوش فرمش خورد...با خودم یه لحظه فکر های منفی کردم...

مات بهش نگاه میکردم..ولی اون بدون نگاه کردن بهم دوباره به سمت آینه رفت.

اینبار نگاهم رو دزدیدم....ولی سنگینی نگاه اون رو حس میکردم...پس از دستی اومده بود تا رو کم کنه...آشغال پس فطرت...دوباره خیره سریم گل کرد و سرم رو بالا گرفتم و بیخیال گفتم:

_واسه ی ساعت چند قرار داریم؟

بعد از بستن کمربند دستی توی موهاش کشید و گفت:نیم ساعت دیگه...

براق کننده ی مو رو برداشت و به موهاش زد...یاد سروناز افتادم..یعنی امکان داشت که بخاطر اون انقدر به خودش برسه؟

خشمی توی وجودم نشست.مگه شهر هرته...هرچی هم که باشه باهاش یه نسبتی دارم.من روی گربه ی توی ساختمونمون غیرت دارم...این که از اون کمتر نیست.جفت چشاشو در میارم...والا...


صدای گوشی بلند شد.مال من که نبود...

برگشت بهم نگاه کرد و در حالیکه هنوز با موهاش ور میرفت گفت:

_گوشی رو لطفا بده.

متعجب دور و اطرافم رو نگاه کردم.آخر تختش بود.

مجبور شدم روی تختش دراز بکشم..چه تخت نرمی داشت.ای جان...خودشو زنش چه حالی میکردن این بالا....

واقعا حس خوبی به آدم میداد.گوشی رو گرفتم و بدون اینکه به فرد تماس گیرنده نگاه کنم نشستم و گوشی رو به سمتش گرفتم.

من که نباید بلند میشدم و گوشی رو بهش میدادم.خودش باید میومد میگرفت.صداش کردم:

_بیا بگیر

از من بی ادب تر هم هست آیا...ولی خب دلم نمیخواد براش کار کنم..

با ابروهای بالا رفته بهم نگاه کرد و اومد گوشی رو گرفت و همینطور که با لبخند بهم خیره بود جواب داد:

_بگو

چند ثانیه سکوت شد و بعد چهره اش جدی شد و گفت:نفهمیدین کیه؟

دستی رو گردنش کشید و گفت:باشه.شما جلو تر از این نرین.بقیه اش رو بسپرین به من.

توی چشمام زل زده بود..نمیدونم چرا موقع حرف زدن با تلفن به من خیره بود...اخه از رو هم نمیرفت پسره ی فلان شده...من هم بدتر از اون...

انگار خوشش میومد حرص در بیاره...از نگاهش خسته شدم و برای فرار از اون به پشت روی تخت خوابیدم تا کمی از این موهبت لذت ببرم...

عجب تختی بود لامصب.چطوره وقتی کارم تموم شد ازش تخت رو بخوام.

دیگه صداش رو نشنیدم..چشمامو بسته بودم و داشتم به بوی ه.و.س...بر انگیز عطرش و هیکل خوش فرمش فکر میکردم.

ازش بپرسم بدن سازی کجا رفته.اگه زنونه داشت منم برم..

تخت کمی پایین رفت...

با ترس چشمامو باز کردم.کنارم نشسته بود و داشت به رو به رو نگاه میکرد.

نیم رخ جذابی داشت...تو حال و هوای خودم بودم که نگاهمو غافل گیر کرد.

خون سرد به هم زل زده بودیم...با اینکه مچمو گرفته بود حاضر نبودم چشمامو ببرم یه سمت دیگه.

اینطوری آخر سوتی میشد...

نگاه خیره اش برای لحظه ای رفت روی لبهام که قلبم اومد توی دهنم ...منم به لباهاش زل زدم..

یاد قضیه ی پنبه و آتیش افتادم...اون که آخر آتیش بود...یعنی از دور آدمو میسوزوند..وضعیت ما هم که سفید بود..یعنی صیقه بودیم...اگه الان نامزد واقعیم بود پا میشدم همچین ل.ب.ا.ش. میبوسیدم تو شوک بمونه.

نکبت اینطوری زل میزنه به لبام نمیگه هالی به هولی میشم.باید از این موقعیت فرار میکردم.

چون نه من حاضر بودم چشمامو اول بردارم نه اون که عین آقا بالاسرا نگام میکرد...

_بدن سازی کجا میری؟

ابروهاش ناخودآگاه بالا رفت و چشماش گرد شد و گفت:

_چطور؟

من هم بلند شدم و روی تخت نشستم و گفتم:خیلی خوب ساختنت.

بر و بر نگاهم کرد و کم کم سرش رو اورد جلو و مماس با صورتم گفت:دوست داری؟

نفس داغش روی صورتم پخش میشد..نفسشم بو عطر میداد..

باید خوشحال باشه که زنش نیستم.اگه به من بود نمیزاشتم به جز برا من جای دیگه ای عطر بزنه.والا.

از این همه نزدیکی آب دهنم رو قورت دادم و خودمو کشیدم کنار و گفتم:قابل تحمله.

شالم از روی سرم افتاده بود.دوباره جدی شد و با یه حرکت شال رو انداخت روی سرم.بلندم کرد و گفت:بریم.

مات موندم.یه اهنی اوهونی...یهو دستو میکشه نمیگه کش میام.درو باز کرد.دستمو از توی دستاش درآوردم و گفتم:

_هوی چه خبرته؟مگه داری افسار اسب میکشی.صبر کن شالمو درست کنم.

و تو دلم گفتم روانی و به سمت آینه رفتم.

چیزی نگفت.کنار در وایساد.از توی اینه دیدم که گوشیش رو از توی جیبش در اورد و شماره ای رو گرفت...

شیش دونگ حواسم به جای لبه ی شالم رفت سمت حرفاش.

_سلام.خوبی؟

_آره.بلاخره معلوم شد کجا میریم؟

_باشه.45 دقیقه ی دیگه اونجاییم.

_خداحافظ.

بهم نگاه کرد..اینبار سریع نگاهم رو که خیره روش بود دزدیدم..

فهمید داشتم فضولی میکردم.کمی با موهام ور رفتم و بعد خیلی بیخیال و آروم رفتم سمتش.

باهم از پله ها پایین رفتیم.داشتم میرفتم سمت در که دستم رو گرفت و به آرومی منو به یه سمت دیگه کشید...

داشتم کم کم عصبی میشدم.اینم گیر داده دست منو بکشه.بابا دراز میشه...

_کجا میری؟راه اینوره؟

با یه دستش دست منو گرفته بود و دست دیگه اش توی جیبش بود...

طرز راه رفتنش واقعا جذاب بود..

با هر قدمی که بر میداشت آدم میفهمید طرف خدای اعتماد به نفسو غروره...بدون هیچ حسی گفت:

_مگه نمیخواستی بدونی کجا بدنمو ساختم؟

نیشم باز شد.یعنی تو خونش وسایل بدن سازی داشت؟

تا به حال از این سالن خونه عبور نکرده بودم..با چشمای ریز شده از کنجکاوی اطرافم رو زیر نظر گرفته بودم.در به در روی دیوارا دنبال دوربین میگشتم...یا اثرات خیلی کوچیکی از لیزر که نشون از محافظت یه جای خیلی مهم باشه.من چقدر خنگم.مگه لیزر با چشم دیده میشه؟...نمیشه؟میشه؟گزینه ی 1؟گزینه ی 2؟من دیوونم؟

اه..حواسم پرت شد.نفهمیدم کی رسیدیم.در خیلی بزرگی رو باز کرد...

انواع و اقسام وسایل ورزشی جلوی چشمم اومدن..با چشمانی حیرت زده وارد شدم..

این چطوری وقت میکرد از همه ی اینا استفااده کنه؟

شنیده بودم که پولدارا تو خونه هاشون سونا و جکوزی و استخر و سالن ورزشی دارن.

ولی وقتی کمی فکر میکردم میدیدم اینجا زیاد از حد وسیله برای ساختن بدن گذاشته شده بود.

اصولا مردم نصف عمرشونو یا خوابن یا تو دست شویی.این فکر کنم سه چهارم عمرشو یا توی سالنه یا داره یکیو هک میکنه....صداش منو از افکارم بیرون آورد:

_میخوای تو هم رو فرم بیای؟

چپ چپ و با تهدید نگاهش کردم و گفتم:

_خوش هیکل تر از من دیده بودی؟

محکم و خیره نگاهم کرد و گفت:هیکلت ظریفه.ولی اگه بخوای بیرون بزنه و ....

چهره ام توی هم فرو بردم و اومدم وسط حرفش و گقتم:

_ایش..چندش...مثل همین دخترایی که تو شبکه فیزیک تی وی میان خودنمایی میکنن؟!!اونا که واقعا حال به هم زنن.صندوق عقب و جلو برا خودشون گزاشتن...

یهو جلوی دهنم رو گرفتم و وحشت زده نگاهش کردم.

این حرفا چی بود من میزدم...

چشماش برقی زد و لبهاش با خنده ی کنترل شده ای کج شد.خودمو زدم به اون راهو گفتم:بریم دیر شد...

و سریع از سالن زدم بیرون.ای خاک بر سر من با این زبون بی حیام...

دختره ی فلان فلان شده اینکه شهلا و سهیلا نیست از این حرفا جلوش میزنی.حقته از خجالت بری زیر زمین...

ولی خب تنها چیزی که ازخلقتم توی مواد اولیه ی سازنده ی اخلاقم نبود خجالت بود...


سکوت عمیقی بینمون بود...هی نفسمو محکم میدادم بیرون تا شاید یه فرجی بشه زبونشو تو دهنش بچرخونه...ولی انگار نه انگار..

.یه دستش روی ران پاهاش بود و یه دستش روی فرمون ماشین.آخر سر کلافه شدم و گفتم:

_یه آهنگ بزار.حوصلم سر رفت.

نیم نگاهی بهم انداخت.ولی چیزی نگفت.

بعد از چند لحظه دستش رفت سمت ضبط و روشنش کرد.

موزیک ملایمی پخش شد.

_گفتم یه چیز بزار بخونه.تو که آهنگ خالی گذاشتی.

بدون اینگه نگام کنه گفت:

_ندارم.

متعجب گفتم:وا.مگه میشه؟

_علاقه ای به گوش دادن ندارم.

_چرا؟

_بی دلیل.ترجیحا موسیقی گوش میکنم.

سرمو تکون دادم و گفتم:من واست یه چند تا آهنگ میارم بعد نظر بده.

با پوزخند نگاهم کرد و دوباره حواسش رو به خیابون داد.

جدیدا خیلی با هم راحت شده بودیم.دیگه سنگ که نبودیم...بلاخره این دیدار ها و اون رشته ی نامرئیه صیقه باید کمی مارو به هم نزدیک میکرد...سریع
می روند...نمیدونم میخواستیم کجا بریم برای همین پرسیدم:

_میریم خونشون؟

_نه.توی یه باغ قرار گذاشتیم.

سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم

.نه اون چیزی گفت نه من...

به شیشه تکیه دادم و به موسیقیه ملایم فیلم مادیگیلیانی گوش دادم...

ماشین از حرکت ایستاد...از ماشین پیاده شدم....

نگاهم سمت باغ چرخید.....عجب باغی بود...دلم میخواست دهنمو باز کنم زل بزنم به باغش...لامصب از بیرون داشت چشمک میزد...

جدیدا چه جاهایی میرم.اون از شروین اینم از کامران و سروناز..

دستشون درد نکنه...به حق چیزای ندیده...

شهاب قفل ماشین رو زد و وقتی دید تکون نمیخورم به سمتم اومد و آرنجشو آورد سمتم.متوجه منظورش شدم..بازوهامو توی بازوهاش گره زدم و باهم به سمت باغ راه افتادیم.آروم پرسیدم:

_این بازی کی تموم میشه؟

نگاه بی احساسش به جلو بود ولی در جواب سوالم گفت:

_هنوز شروع نشده که بخواد تموم بشه.باید صبر بیشتری داشته باشی.

مشکل من همین صبر نداشتن بود دیگه.حالا از کجا صبر بیارم.

دوست دارم زودتر تکلیفم معلوم شه و برسیم به آخرش و منم مجبورت کنم بشینی هرچی که از هک یاد داری به من یاد بدی.فقط امیدوارم بعدش کارت به تیمارستان نکشه.

جلوی باغ یه مردی با لباس رسمی عین لباس سربازا وایساده بود.با دیدن ما سری خم کرد و گفت:

_خوش اومدین آقای پارسیان.

شهاب هم سری تکون داد و گفت:مهمونام هنوز نرسیدن؟

_یه ربعی میشه اومدن.

دیگه شهاب چیزی نگفت و با هم وارد باغ شدیم.

سر درش با درختای خاصی تزیین شده بود...

چه کیفی میداد یه جایی بیای که شناخته شده باشی...هرچند که این همه احترام بخاطر همراه بودنم با شهاب بود...

نمیدونم چرا جدیدا همش دلم میخواست خودم رو بیشتر به شهاب نزدیکم کنم..

بوی عطرش مشامم رو پر کرده بود...باغ خلوتی بود....از دور سروناز و کامران رو دیدم که روی یک تختی نشسته بودن..

.چه جالب...به اینجا نمیخورد که سنتی باشه...نکنه میخوایم آبگوشت هم بخوریم..

عجب صحنه ای بشه...مرد بزرگ هک ایران پیاز بزاره زیر دستش ومحکم بکوبه روش و بادهن پر حرف بزنه و به به و چه چه کنه...

خندم گرفت ....که این از چشای تیز بین شهاب دور نموند..خیره و سنگین نگاهم کرد که براش ابرو بالا انداختم....بـــــله.پس چی فکر کردی؟فکر کردی
فقط خودت بلدی ابرو بالا بندازی....

کامران و سروناز غرق صحبت بودن که با دیدن ما از جاشون بلند شدن...شهاب و کامران دست دادن منو سروناز هم دست دادیم.ولی نمیدونم چرا تو حرکاتش اکراه بود...دختره خود درگیری داره.از همین اول شروع کرده...من با کمی فاصله از شهاب نشستم که کامران با لبخندی که صورتش رو مزین کرده بود گفت:

_چرا دیر کردین؟نیم ساعت از وقت قرارمون گذشته...

شهاب که یه گوشه نشسته بود من رو هم باخشونت مردونه ای سمت خودش کشید که قلبم اومد تو دهنم و گفت:

_بخاطر هلیامعطل شدیم.

هنوز از شوک کارش بیرون نیومده بودم که با این حرفش با چشمایی گرد تو صورتش نگاه کردم و گفتم:

_چرا میندازی تقصیر من شهاب؟خودت خواستی بریم سالن بدن سازی؟

سروناز که ساکت بود با شنیدن این حرف با لحن مرموز و متعجبی گفت:

_سالن بدن سازی؟منظورت همونیه که تو خونه ی شهابه؟

_آره.چطور؟

پوزخندی زد و گفت:

_آخه شهاب اصلا خوششون نمیومد کسی پاش رو اون جا بزاره...انقدر حساسیت نشون میداد که همه فکر میکردن شهاب گنجاشو اون جا قایم میکنه.....الان که میگی از اون جا اومدین.....

سکوت کرد...شهاب با نیمچه اخمی نگاهش کرد و گفت:فکر نمیکنی همسرم با آدمای عادی فرق داشته باشه؟

سروناز که فهمید شهاب کمی عصبانی شده نیمچه لبخند مزحکی زد و گفت:البته.بر منکرش لعنت...

همون موقع برای گرفتن سفارش ها اومدن...نگاهم به شهاب بود که همچنان با اخم سروناز رو زیر نظر گرفته بود...متوجه نگاهم شد و اینبار خیره من رو نگاه کرد....

داغ شدم...بدون اینکه چشماش رو از روم برداره سفارش همه مون رو گرفت و به پیشخدمت گفت.

چرا جدیدا اینطوری شده بودم...آخه بی جنبه ای هم تا این حد؟!!حالا خوبه کار دیگه ای نکرده فقط کنارت نشسته که انقدر داغ میکنی.والا عیبه..ایراده...خانمی شدی واسه خودت.آخه این حس ها چیه که میاد سراغت..

کامران و شهاب سرگرم بحث و گفت و گو شدن.طبق گفته های شهاب خونواده ی کامران و سروناز هم توی اطلاعات بودن....

خداییش دیگه حتی میترسیدم تو خلوتم دو کلوم با خودم حرف بزنم...پشیمون بودم..آره ...از وارد شدن توی این بازی شدیدا پشیمون بودم...ولی دیگه راه برگشتی وجود نداشت....باید تا تهش میرفتم..و معلوم نبود توی این راه چه اتفاقاتی برام میفتاد....

سروناز هر از چند گاهی نگاه پر کینه بهم مینداخت که بهش بی محلی میکردم.ناسلامتی روان شناس بودم.میدونستم اینکار از صد تا فحش براش بدتره..از یه طرفم هم دلم واسش میسوخت..


فکر کنم خیلی شهاب رو دوست داشت...الان فکر میکنه من یه دختر جلفم که اومدم دوروزه اون رو از شهاب جدا کردم....

البته تا حدی هم حق رو بهش میدادم...برم بهش بگم همه اینا فرمالیته اس بنده خدا انقد حرص نخوره....بهش خیره شدم...دختر نسبتا زیبایی بود...آرایش بی نقصی داشت...

نیم نگاهی هم به شهاب انداختم...

از فکری که کرده بودم قلبم تکون خورد...یعنی من میتونستم شهاب رو با سروناز ببینم؟!!

این چه حسیه که از تصور بودن اون دوتا با هم من رو تا مرز جنون میبره...

دوباره به شهاب نگاه کردم...

چه چهره ی مردونه ای داشت...چقدر خاص و پر جذبه بود...حس میکردم اگه میخواست میتونست خیلی کارا بکنه ولی الان با مخفی کردن خودش خواسته که از خیلی اتفاقات که علیه کشورمون و آشناهاش ممکنه اتفاق بیفته جلوگیری کنه...

متوجه نگاهم شد...سرش رو برگردوند....حرفش با کامران تموم شد...با لبخند و ابروهای بالا رفته نگاهم کرد...

یه چیزی توی وجودم لرزید...لرزیدو وجودم رو نابود کرد...امشب چرا اینطوری شده بودم...

خواستم نگاهم رو بدزدم و از این حس فرار کنم که شهاب ضربه ی آخر رو زد و دستش رو دور شونه هام محکم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند...
چشمام رو بستم...خدای من...خدای من....داری با من چیکار میکنی...

یعنی این کاری که کرده بود نمایش بود یا واقعا با احساس خودش من رو توی آغوشش گرفت؟

نمیدونم چرا دوست داشتم به حدس دومم فکر کنم...ولی شهاب نجوا گونه زیر گوشم گفت:

_چیشده؟حالت خوبه؟

به کامران و سروناز نگاه کردم...که یکی با شیطنت ودیگری با عصبانیت بهمون زل زده بود...

پس باز هم همش تظاهر بود..

خودم رو تشر زدم...خب معلومه دختره ی دیوونه.تو هم امشب توهم زدی...خجالت بکش.فردا به این افکارت میخندی...

سعی کردم خون سردیمو به دست بیارم...

سرم رو برگردوندم سمتش که بخاطر نزدیکیش بهم رخ به رخ شدیم...

ته دلم چیزی تکون خورد ولی کمی بیشتر سرم رو چرخوندم و کنار گوشش با لبخندی که به زور تونستم روی چهره ام بزارم گفتم:

_دارم سعی میکنم تو نقشم فرو برم.

اینبار به جای بوی عطر,گرما و بوی تنش بود که خمارم کرد...ازم فاصله گرفت و با تحسین نگاهم کرد...به روی خودم نیاوردم و سرم رو انداختم زیر و به حرف کامران که رو به شهاب زد گوش دادم:

_فردا کجا میری؟

***

شاممون در سکوت کوفت نشد....از بس که این کامران حرف زد...دلم میخواست برم دهنشو گِل بگیرم...امشب که من علاقه ی زیادی به سکوت پیدا کرده بودم کامران ول کن نبود...

کاشکی میشد الان یه جای خلوت بودم و فکر میکردم...

عجب بدبختی ای پیدا کرده بودم....

وقتی که ظرف های غذا رو بردن شهاب دستاش رو از هم باز کرد و روی دسته های تخت که پشت من میشد گذاشت و نفس عمیقی کشید...

ای تو روحم...آخه با نفس کشیدن شهاب هم کار داری؟بی جنبه...من چی بگم به تو آخه دختر؟

نگاهی به اطرافم انداختم...

یاد شبی افتادم که با شروین اومدم باغ....اعصابم ریخت به هم..چطور به خودش اجازه داده بود؟....

از یک طرف شدیدا نگران بودم که شروین بویی از این اتفاقات ببره.بدون شک ساکت نمیمونه...با این رویی که این بشر داره هر کاری ازش بر میاد...البته خدا رو شکر فعلا که رفته بود یه کشور دیگه....خدا از این عروسی ها بیشتر براش برسونه...اصلا ان شاء الله با دختر پسره ماه عسل هم میره...

صدای سروناز من رو از افکارم بیرون آورد...با عشوه ی خاصی گفت:

_شهاب جان...موافقین بریم قدم بزنیم؟

با چشمایی گرد شده نگاهش کردم.دیگه چی؟همین یه کارش مونده که امشب با تو بیاد قدم بزنه! من که بوق نیستم ت بری باهاش قدم بزنی!شیطونه میگه چفت چشاشو با این ناخونام از کاسه در بیارم....داشتم همینطوری بد نگاهش میکردم که کامران هم گفت:

_آره...به نظر منم بهتره کمی قدم بزنیم.

با حرف کامران نفس آرومی کشیدم.پس بنده خدا سروناز هم منظور خاصی نداشت....شانس آورد...بین افکار ذهنم درگیر بودم که دستی رو روی دستام حس کردم.

برگشتم....شهاب بود.پرسشی نگاهم کرد و گفت:

_نظرت چیه؟

متعجب گفتم:

_در مورد چی؟

_دوست داری قدم بزنیم؟

وای اینو!!!!!چه عمیق توی نقشش فرو رفته بود...یکی بیاد منو بگیره...سعی کردم آروم باشم و خندم نگیره...

_آره.از نظر من هم پیشنهاد خوبیه.

از جامون بلند شدیم..شهاب دستام رو با حالت خاصی توی دستاش گرفت و انگشتاش رو بین انگشت های من گذاشت...


منو به خودش نزدیک تر کرد و به آرومی راه افتاد...لعنت به من..چرا اینطوری میشم...آدم باش هلیا...آدم باش...وگرنه برگردی خونه حسابتو میرسم...

اصلا شهاب کیه؟!! آفرین دختر خوب...تو اصلا شهاب رو نمیشناسی...

بیخیال به اطرافم نگاه کردم..کامران و سروناز هم دنبالمون اومدن...

عجب هوای خوبی بود...شب گردی واقعا حال میداد...

یاد بابا افتادم....یعنی الان اگه میفهمید من دارم همچین کارایی میکنم چه واکنشی نشون میداد؟ منو میکشت یا خودشو؟

نفسم رو با حسرت بیرون دادم...مطمئنم براش اصلا مهم نیست...افکار اروپایی...لعنت به این افکار....

سروناز رفت کنار شهاب و کامران اومد سمت من...صدای سروناز رو شنیدم که به آرومی گفت:

_کی قصد دارین عروسی بگیرین شهاب؟

شهاب نگاهی بهم انداخت و جدی گفت:هنوز در این مورد تصمیم نگرفتیم...

کامران گفت:چرا؟شما دو تا که مشکلی ندارین!پس مراسم عروسیتون نباید خیلی دیر باشه.

بدون اینکه تغییری در شهاب دیده بشه با همون خونسردی و جوری که انگار از قبل میدونست این سوال ها ازش پرسیده میشه گفت:

_برای دانشگاه هلیا صبر میکنیم؟

_حرفایی میزنیا شهاب....

کامران داشت حرف میزد که چشمم به تاب های خونواده گی خورد و بدون فکر با هیجان گفتم:

_اِوا تاب...شهاب بریم اون جا؟

شهاب که بخاطر هیجان من ایستاده بود با ابروهایی بالا رفته نگاهم کرد...تازه متوجه شدم وسط حرف کامران اومدم..آخه این چه کاریه دختر...مگه تو بچه ای!! برگشتم سمت کامران و گفتم:

_واقعا عذر میخوام کامران..حواسم نبود...

_خواهش میکنم.مشکلی نیست

چه زود هم باهاش خودمونی شده بودم..

.سروناز داشت با نیشخند نگاهم میکرد که دستم توسط شهاب کشیده شد...

داشت منو به سمت تاب ها میبرد...ای دمت گرم پسر...بخور سروناز جان...

این آقا شهابتون تا تمام شدن برنامه ها گوش به حرف منه...بســــوز.....

تاب های خونوادگی دو به دو رو به هم بودن...در کل سه جفت تاب بود....شهاب به سمت گوشه ای ترینشون که کنارش درخت کاری شده بود رفت...من هم دنبالش..با هم روی تاب نشستیم..

کامران و سروناز هم روی تاب رو به روییه ما نشستن....پشت چشمی برای سروناز نازک کردم...با خودش چی فکر کرده بود!!به من میگن هلیا...

شهاب با پاهاش آروم تاب رو تکون داد...منو کاملا کشید تو بغلش...سرم روی سینه اش و نزدیک گردنش بود....

سروناز خیره به ما نگاه میکرد..ولی کامران نگاهی به اطراف انداخت و گفت:اینجا واقعا بی نظیره...

حس کردم دست شهاب رفت توی جیبش...اول متوجه نشدم چی در آورد..ولی بعد عطر خوشی به مشامم رسید...داشت پیپ میکشید...خودمو بیشتر تو بغلش فرو بردم..که این از نگاه سروناز دور نموند...

رو به شهاب به آرومی گفت:

_میخوای با ساحل چیکار کنی؟

سرجام خشک شدم...ساحل؟؟؟ساحل کیه؟چه ربطی به شهاب داره؟حس کردم قفسه ی سینه ی شهاب با خشم دوبار بالا و پایین رفت....سروناز حرکاتم رو زیر نظر گرفته بود و در همون حال ادامه داد:

_میدونی که ساحل بخاطر تو به اون ماموریت سخت رفته...ماموریتی که امکان داره جونش رو هم از دست بده...

سعی کردم از بغل شهاب بیام بیرون تا راحت تر به بحثشون گوش کنم.ولی دستای شهاب که دورم بود مانع شد...

صدای مغرور و محکم شهاب رو شنیدم:

_من به ساحل هیچ تعهدی ندادم..

سروناز با خشم گفت:

_ولی ساحل تو رو بیشتر از جونش میخواد..چطور میتونی انقدر بی رحم باشی؟

کامران متعجب داشت به این بحث گوش میکرد...ولی من غیر از تعجب کمی هم عصبانی بودم...

شهاب من رو از توی آغوشش بلند کرد و خم شد و خیره به سروناز گفت:

_تو مثل اینکه حواست نیست من ازدواج کردم...

چند لحظه همون طور نگاهش کرد که من جای سروناز کم مونده بود خودمو خراب کنم...

سپس دوباره تکیه داد و بی احساس گفت:نمیخوام دیگه چیزی در این مورد بشنوم.

سروناز آب دهنش رو قورت داد..ولی همچنان به شهاب نگاه میکرد...

آروم گفت:

_شهاب...اما ساحل حتی خبر نداره تو نامزد کردی...میدونی اگه بشنوه ...

شهاب اومد وسط حرفش:

_خوب گوش کن سروناز...بین منو ساحل چیزی نبوده...من بارها بهش گفتم به ازدواج با من فکر نکنه...

سروناز هم اومد وسط حرف شهاب و با عصبانیت گفت:

_اما تو بوسیدیش...

شهاب از بین دندون های به هم چسبیده غرید:مواظب حرف زدنت باش...من هرگز نخواستم که اون رو ببوسم...

داشتم از بحث بینشون دیوونه میشدم...قلبم تند تند میزد...اعصابم به هم ریخته بود...

حرف کدوم درست بود؟یعنی شهاب با این غرور اون دختر رو بوسیده بود؟!

_نخواستی ولی تــــــو اونو بوســــیدی


شهاب بدون اینکه چشماش رو از روی سروناز برداره چند لحظه نگاهش کرد و وقتی که خونسرد شد گفت:

_دوست تو هیچ ارزشی برای خودش قایل نبود..میدونی عقایدش چی بودن؟

وقتی دید سروناز چیزی نگفت خودش ادامه داد:

_از نظر اون فقط عشق خودش مهمه...وقتی عاشق شد 6 دونگ خودش رو در اختیار کسی که دوسش داره قرار میده.و اصلا هم براش مهم نیست که من میخوامش یا نه...من علاقه ای به بوسیدن اون نداشتم..دوبار براش خندیدم خودش رو کاملا باخت..و اگه یادت باشه بعد از همون بوسه بود که من باهاش دیگه مثل سابق رفتار نکردم.....ساحل عاشق من نیست...فقط هوس داره...اون از من برای خودش یک خدا ساخته.میفهمی یعنی چی؟

توی تاریکی خم شد سمت جلو...

_یعنی اگه بتونه کسی بهتر از من رو پیدا کنه میره سمت اون...

چشمای سروناز گرد شده بود...

من هم توی شوک بودم...کامران چیزی نمیگفت....

سکوتی بینمون برقرار بود که شهاب برعکس همه ی ما با خون سردی به تاب تکیه داد و مشغول پیپ کشیدن شد...

یه فکر عین پتک داشت بر افکارم ضربه میزد....((شهاب و ساحل همدیگه رو بوسیده بودن.....بوسیده بودن....لب های شهاب روی لبهای یه نفر دیگه.....لعنتی ...لعنتی....))......

نگاهی به شهاب انداختم...اون هم به من نگاه کرد..تو چشاش هیچ اثری از ناراحتی ندیدم...احساس من براش مهم نبود...هیچ ارزشی جز کار براش نداشتم...پس چرا من انقدر بهش فکر میکنم؟!!به خودم نهیب زدم...چرا بهش فکر میکنی هلیا.....مثل خودش میشم تا بفهمه دنیا دست کیه...


شهاب دوباره خواست من رو توی بغلش بگیره ولی اینبار من مقاومت بیشتری کردم تا زیاد بهش نزدیک نشم...

سروناز توی فکر رفته بود...کامران صداش در نمیومد..و شهاب هم بیخیال پیپ میکشید..و من درگیر بین افکارم دست و پا میزدم...

با اینکه سعی داشتم از شهاب فاصله بگیرم ولی خیلی دوست داشتم بدونم این ساحل کیه...

سکوت سنگین بینمون توسط صدای یه مردی شکسته شد...سرم رو بلند کردم...یه مرد حدودا 40 ساله ی کت و شلواری و شیک پوش بود که با لبخند داشت میمومد سمتمون و از همون فاصله گفت:

_بَه...ببین کی اینجاست؟دیگه بی خبر میای آقا شهاب...

شهاب ازم فاصله گرفت و از جاش بلند شد...با هم دست دادن...لبخند مردانه ای زدو گفت:

_سلام.زنگ زده بودم هماهنگ کرده بودم.خبرا دیر به دست تو میرسه..دیگه اون ابهت قبل رو نداری.

مرده چپ چپ شهاب رو نگاه کرد..و سپس به سمت سهیل و سروناز برگشت و با اون ها هم احوال پرسی کرد..فهمیدم فامیلیش نیاپوریه...

وقتی نگاهش به سمت من افتاد از جام بلند شدم و رفتم سمتش و باهاش دست دادم..در حالیکه دستم توی دستاش نگاهی بهم انداخت و سپس رو به شهاب گفت:

_پس بلاخره دم به تله دادی.اونم عجب تله ای...میدونستم بعد از این همه مجردی بلاخره یکیو انتخاب میکنی که کاملا بهت میخوره..

در ظاهر لبخند زدم ولی در باطن فقط حرص خوردم..چرا همه میگفتن منو شهاب به هم میایم...چیزی نگفتم...ولی شهاب گفت:

_قرار نبود که تا آخر عمرم مجرد بمونم.

نیاپوری ابرویی بالا انداخت و گفت:

_بعید هم نبود...

سپس با دستش به تاب ها اشاره کرد و گفت:بفرمایین بشینین...اومدم محفل عاشقونتونو خراب کردم..

تو دلم پوزخندی زدم و قبل از شهاب روی تاب نشستم.

شهاب هم کنارم جا گرفت...و نیاپوری هم کنار کامران و رو به روی شهاب نشست..کمی سکوت که شد شهاب گقت:

_خانمت کجاست؟

نیاپوری نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:

_معلوم نیست داره سر کدوم بنده خدایی غر میزنه..از وقتی که اومده داره روی همه چی ایراد میزاره.

شهاب خنده ی آرومی کرد...کامران که سعی داشت سنگین و موقر باشه گفت:

_بلاخره تصمیم نگرفتین اینجا رو عمومی کنین؟

نیاپوری دستی روی پاهاش کشید و گفت:من دیگه توی این قضیه کاملا کنار کشیدم.همه چیز رو به خانم سپردم...میگه فقط بیست تا خانوار اونم از آشناها میتونن اینجا رفت و آمد کنن.

شهاب بدون هیچ نرمشی گفت:کار درستی میکنه..اینطوری آرامش ما هم بیشتره.

عجبا...تو دیگه آرامش میخواستی چیکار.؟من باید نگران باشم که بخاطر خوشگلیم ندزدنم...تو که به من نمیرسی.

اعتماد به نفسم تو حلقم...از رو هم نمیرم....

کمی دیگه نشستیم و شهاب و کامران با نیاپوری حرف زدن که سروناز از جاش بلند شد و گفت:

_من امشب خیلی خسته شدم.بهتر نیست برگردیم؟

شهاب خیره نگاهش کرد...معلوم بود که هنوز ازش عصبانیه..جذبه اش از پهنا تو حلقم...لامصب آدمو قورت میداد...

کامران نیم نگاهی به شهاب انداخت تا ببینه نظرش چیه...ولی قبل از اینکه شهاب چیزی بگه نیاپوری گفت:

_کجا میخواین برین بابا؟تازه سر شبه؟بشینین دور هم یکم گپ بزنیم کم کم خانم منم میاد.

سروناز در حالیکه توی فکر بود گفت:نه.ممنون.اگه مشکلی نیست منو کامران برمیگردیم.

نیاپوری با نارضایتی گفت:هرجور راحتین...

شهاب دست چپم رو بین دستاش گرفت و از جاش بلند شد و گفت:

_بهتره ما هم دیگه بریم.

نیاپوری هم ازجاش بلند شد و گفت:نشد دیگه شهاب جان...خیلی وقته ندیدمت...باید بیشتر بمونی..

شهاب خونسرد گفت:

_ممنونم.ولی هلیا فردا دانشگاه داره.باید زودتر برش گردونم.

با چشمایی که اندازه ی گردو شده بود برگشتم سمتش...برو از عمه ات مایه بزار..با من چیکار داری...اینم هرجا کم میاره اسم منو میاره....

بلاخره بعد از کلی تعارف کردن و حرف زدن از باغ خارج شدیم...

یه بار دیگه به سر در باغ نگاه کردم..دلم نمیخواست همچسن جای خوبی رو هیچوقت فراموش کنم...

از سروناز و کامران هم جدا شدیم.در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.شهاب هم از اون سمت سوار شد..

ماشین رو روشن کرد....به ساعت نگاه کردم.یازده بود....در سکوت داشتیم به سمت خونه ی ما میرفتیم...

شیشه ها همه بالا بود و کولر ماشین روشن بود...این فضای بسته عطر شهاب رو بیشتر به مشامم میرسوند...خیلی دوست داشتم به ذهنم سر و سامون بدم...باید میفهمیدم این حس های متضادی که نسبت به شهاب دارم واسه ی چیه؟!!حس حسادت...غیرت...تعصب....غرور...... .اینا نشونه های خوبی نبودن..من رو میترسوند...

لحظه ی آخر که داشتم از ماشینش پیاده میشدم گفتم:

_ممنون.

و با شیطنت گفتم:بالا نمیای؟

برای اولین بار امشب لبخند زد و نگاهم کرد...با همون لبخند گفت:زودتر برو بالا..

پیاده شدم و در ماشین رو بستم...شیشه رو داد پایین.گفتم:

_تو برو.منم میرم.

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد..حساب کار اومد دستم..

.برای همین خداحافظی کردم و به سمت آپارتمانمون رفتم..وقتی وارد ساختمون شدم صدای حرکت کردن ماشینش رو شنیدم...

دوست نداشتم بره..دوست داشتم همیشه نزدیکم باشه...اوه خدایا...دارم روانی میشم....

تو ماشین نه اون از ساحل حرف زد نه من چیزی گفتم..نباید نشون میدادم که این قضیه برام مهمه...تا الان خیلی خوب تونسته بودم ظاهرم رو حفظ کنم...ولی از الان به بعد رو ....خدا میدونست...

رفتم سمت آسانسور...و شماره ی طبقه مون رو زدم...وارد خونه که شدم دیدم تلوزیون روشنه و هما داره فیلم میبینه...

وقتی صدای در رو شنید به سمتم برگشت...از جاش بلند شد..کفشام رو توی جاکفشی گذاشتم و گفتم:سلام...

اومد نزدیکم و زل زد تو چشمام و گفت:تا الان کجا بودی؟

بهش نگاه کردم تا بفهمم منظورش چیه...همین رو کم داشتم...نفسم رو با حرص بیرون دادم وگفتم:

_داشتم دور میزدم.

صداشو برد بالا و گفت:یعنی چی داشتی دور میزدی؟هیچ میدونی ساعت چنده؟12...1÷2 نصفه شب...داری زیادی از نبود بابا استفاده میکنی..

عصبانی گفتم:مگه اصلا برای بابا مهمه؟

اومد کنارم و دستم رو گرفت و گفت:با اوناش کار ندارم.من که هستم..به من بگو کجا بودی؟

کلافه دستم رو از توی دستش در آوردم و در حالیکه به سمت اتاقم حرکت میکردم گفتم:

_یه بار که بهت گفتم.رفته بودم دور بزنم.

دوباره نگهم داشت و گفت:با کی؟

تو چشماش نگاه کردم..عصبیم کرده بود...از لای دندون های به هم چسبیده گفتم:

_با همونی که دوسش دارم...حالا هم دست از سرم بردار...

هما مات موند...وارد اتاقم شدم و درو محکم بستم وسریغ قفلش کردم و به در تکیه دادم....واقعا من شهاب رو دوست داشتم؟!میخواستم که با اون باشم؟با کسی که غرورش اعصاب آدم رو به هم میریزه؟!باید در آینده چیکار میکردم؟!!!!خدایا خودت کمکم کن...


چند وقتی از شبی که با سروناز و کامران بیرون رفتیم گذشته...

نمیتونم از فکر شهاب بیام بیرون..توی این چند روز هرلحظه و هر ثانیه به یادش بودم...

حتی زنگ نمیزد..

و من هم غرورم,به هیچ وجه حاضر نبودم باهاش تماس بگیرم...

یه حس پررنگی بهم میگفت شهاب توی قلبم جا باز کرده...

قصد داره فرمانروایی کنه.. این برای من قبولش سخت بود...این که من دوسش داشته باشم ولی اون....!!یه تیکه یخ.....

لعنت به تو شهاب...نه بهتره بگم لعنت به این قلب مزخرف من که یه ادم مزخرف تر رو توی خودش جا داده....

قلبم لرزید...حس گناه وجودم رو گرفت...انگار یه قدرتی بهم اجازه نمیداد به شهاب توهین کنم....

اوف خدایا...

دارم از فکر به اون دیوونه میشم...

باید میرفتم دانشگاه...امروز آخرین جلسه بود و بعد از اون یک هفته فرجه داشتیم برای امتحانات پایان ترم....

سهیل هر شب بهم اس ام اس عاشقانه میداد و با اینکارش کمی ذهنم رو از فکر شهاب منحرف میکرد...

کاشکی میتونستم زودتر بفهمم ساحل کیه....دوباره یاد حرف سروناز افتادم...ب.و.س.ه.....

چرا اینکه شهاب کسی دیگه رو ب.و.س.ی.د.ه باشه برام مهمه؟چرا واقعیت رو قبول نمیکنی هلیا؟چرا میخوای قوانین رو نقض کنی؟

از اول قرارتون چی بود؟

یه نامزدیه مصلحتی...

شما حتی هم خونه هم نبودین..پس چرا دلتو باختی؟!!!

تو این راه میخوای به کجا برسی هلیا؟

شهاب یک فرد عادی نیست...اون مغروره...خود ساخته اس...اگه بری سمتش میشکنتت...خوردت میکنه...

شهاب..شهاب...شهاب...ای تو روحم...آخه چیشد که دلت هوایی شد؟

با کدوم نگاه بی احساسش قلبتو لرزوند...

سرم رو بین دستام گرفتم...و موهام رو با قدرت کشیدم...نه اونطری که کنده بشه...

فقط میخواستم از هجوم افکار جلوگیری کنم...

هلیا منطقی باشه...عشق شهاب غرور چندین ساله ات رو میشکنه....

تو که اینو نمیخوای؟میخوای؟

با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم سمت آینه...به تصویر خودم زل زدم...

به چشمام که وحشی شده بود...خمار هم بود..معصومیت هم داشت...غمگین بود...شاد بود...دو دل بود...سر درگم بود...

این چشما نشونه ی چیه هلیا؟

مردمک چشمم لرزید...باید باور میکردم...باید باور میکردم که عاشق شدم...که دلمو باختم...که زدم زیر همه ی قوانین و قلبم داره ساز جدیدی برای زندگیم میزنه....

ولی من باید چیکار کنم؟تسلیم قلبم بشم؟منطقی فکر کن هلیا...منطقت چی میگه؟تو دوست داری با شهاب باشی؟

قلبم رو پس روندم...تمرکز کردم...روی شهاب روی زندگیش...روی خودم...روی دنیام...

مشتم رو کوبیدم روی میز...این آدم مغرور چی بود که هم قلبم میخواستش هم منطقم...

صدای گوشیم منو از افکارم بیرون اورد...

حوصله ی جواب دادن نداشتم..ولی مجبوری به سمت تخت رفتم و گوشی رو برداشتم...

باز هم شماره ی خارج از کشور...یا بابا بود یا شروین...

بابا که صبح زنگ زده بود پس فقط شروین میموند...چیکار باید میکردم!!

یاد گستاخیه اون روزش افتادم...چرا اون باید منو میبوسید؟چرا نباید شهاب....

یه دونه زدم تو سرم.ای خاک تو سرت...

باز تو جو گیر شدی...

تازه به خودم اومدم..فکر کنم خیلی فاز عاشقونه گرفتم...

چرا انقدر خودخوری میکنی دختر...اگه دوسش داری به دستش بیار...هم فاله و هم تماشا....

اگر هم نتونستی به دستش بیاری به درک...والا ارزش نداره...صدای زنگ گوشی قطع شد...

به کل حواسم ازش پرت شده بود...

دوباره با خودم فکر کردم...من میتونستم یه بازیه جدید رو شروع کنم...همیشه دوست داشتم وقتی از کسی خوشم اومد زندگی رو برای خودم جذاب تر کنم..حاضر نبودم زانوی غم بغل کنم...

آخ شهاب...آخ...شکستن غرور تو چه لذتی داره.....خیلی دوست دارم ببینم در برابر کارهای من چطوری مقاومت میکنی....

دوباره گوشی زنگ خورد..اینبار بدون فکر کردن جواب دادم...

درست حدس زده بودم..شروین بود...صداش خیلی دیر و با قطع و وصل میرسید...

_ا.....لو....

منم از اینور ناخودآگاه داد زدم:الـــــو...شرویـــــن...

_ه...ل..یا....

_الو صدات نمیاد...

_هلیا...سلا....م...

قطع شد...اعصابم ریخت به هم..بابا این چه طرز آنتن دهیه....یه کره ی دیگه که نرفته......خودم رو پرت کردم روی تخت..

حوصله ی کلاس رفتن نداشتم..این جلسه آخرو هم من دودر میکردم...به کجای دنیا بر میخورد؟!!


درباره رمان , رمان هکرقلب ,
سهیلا بازدید : 155 جمعه 01 شهريور 1392 زمان : 0:38 نظرات ()