close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
هکرقلب2
loading...

رمان شاپ

رفتم روی مبل های رو به روی آقای وطنی و کنار اون پسره نشستم و گفتم: _من مشکلی برام پیش اومده که ازتون کمک میخوام.نمیخواستم با پلیس در میون بزارم.برای همین اومدم اینجا. پسره روزنامه ای که روی میز بود رو برداشت.اینطوری میخواست خودش رو سرگرم کنه. خسته شدم از بس تو ذهنم پسره صداش کردم. آقای وطنی کنجکاوانه گفت:شرکتتون مورد حمله قرار گرفته؟!البته این رو هم باید بدونید که باید چند تا نامه برامون بیارین.در ضمن شما برای اینکار ها باید میرفتید پیش آقای سربلندی.ولی خب حالا که انقدر مهمه که بدون هماهنگ کردن…

هکرقلب2


رفتم روی مبل های رو به روی آقای وطنی و کنار اون پسره نشستم و گفتم:

_من مشکلی برام پیش اومده که ازتون کمک میخوام.نمیخواستم با پلیس در میون بزارم.برای همین اومدم اینجا.

پسره روزنامه ای که روی میز بود رو برداشت.اینطوری میخواست خودش رو سرگرم کنه.

خسته شدم از بس تو ذهنم پسره صداش کردم.

آقای وطنی کنجکاوانه گفت:شرکتتون مورد حمله قرار گرفته؟!البته این رو هم باید بدونید که باید چند تا نامه برامون بیارین.در ضمن شما برای اینکار ها باید میرفتید پیش آقای سربلندی.ولی خب حالا که انقدر مهمه که بدون هماهنگ کردن اومدید مشکلی نیست.

در تمام مدتی که این داشت حرف میزد چشمام گرد شده بود.آخه منو چه به شرکت.

پشیمون شدم از اومدنم.آبروم میره اگه بگم برای چی اومدم.

کل ابهتم میره زیر سوال...

من چرا جدیدا بدون فکر عمل میکنم...اگه بگم فکر میکنن روانیم.کم مونده بود گریم بگیره و بلند شم برم.ولی خب اینکار ضایع تر بود.نباید از روی حرص عمل میکردم.

آقای وطنی دوباره به حرف اومد:

_خانم منتظرم مشکلتون رو بگین.

اون پسره هم روزنامه رو گذاشت روی میز و با کنجکاوی به من نگاه کرد.

وضعیت بدتر شد.زیر نگاه دو تاشون داشتم آب میشدم.سرمو بالا کردم و در حالیکه از درون به خودم شک داشتم با اعتماد به نفس گفتم:

_منو هک کردن.یک نفر از طریق ایمیلم وارد لپ تاپم شد و کل اطلاعاتمو برداشت.مهم ترین مقاله ی دانشجوییه من هم بینشون بود.بعدش هم ویندوز ریست شد و کل حافظم پاک شد.

ساکت شدم.دو تاشون چند لحظه با تعجب منو نکاه کردن.

قیافه ی آقای وطنی از عصبانیت سرخ شده بود.داشتم میترسیدم که ناگهان صدای خنده ی خیلی بلندی اومد.

شوک زده به دسته ی مبل تکیه دادم و به پسره نگاه کردم.خنده اش هم بند نمیومد.آقای وطنی هم از عکس العملش متعجب شده بود.

با خشونت گفتم:مشکل من اصلا خنده دار نبود.من با کارکناتون در میون گذاشتم ولی کمکم نکردن.برای همین اومدم اینجا.

پسره در حالیکه هنوز ته مایه های خنده توی صورتش بود رو به من گفت:خیلی جسوری دختر.واسه ی همچین چیزی اومدی تو اتاق مدیر؟

و دوباره زد زیر خنده.داشتم عصبانی میشدم:شاید از نظر شما خنده دار و پیش پا افتاده باشه ولی از نظر من.

آقای وطنی ساکت شده بود و پسره حرف میزد:چرا با پلیس در میون نزاشتید؟مطمئنن از پس این مشکل بر میومدن.

چی بهش میگفتم؟میگفتم از سر لج و لج بازی میخوام هکش کنم؟اینطوری که همین قدر احترامم برام قایل نمیشن و از اتاق پرتم میکنن بیرون.

وقتی سکوتم رو دید گفت اطلاعاتی از اون فرد داری؟

آقای وطنی با اعتراض گفت:ولی آقای پارسیان...

بلاخره فامیلیشو فهمیدم.ولی از بحث اون دو تا متعجب بودم.پارسیان گفت:

_آقای وطنی از جسارتش خوشم اومد.اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه میخوام بهش کمک کنم.

و دوباره رو به من پرسید:داری؟

مثل ربات در حالیکه از این اتفاقات گیج شده بودم گفتم:آره دارم.

لپ تاپشو از توی کیفش درآورد و روشن کرد.

چه لپ تاپی بود لامذهب.آدم عشق میکرد فقط نگاهش کنه.داشتم بال در میاوردم.بهش نمیومد هک کردن بلد باشه.شاید هم زیاد وارد نیست.آخ حال میکنم جلوی آقای وطنی ضایع بشه.

سرعت لپ تاپش نجومی بود.مخصوصا سرعت اینترنتش.یه لحظه فکر کردم از کشور خارج شدیم.این سرعتا به ایران نمیومد.

در حالیکه چشمم به لپ تاپ بود و داشت کار میکرد گفت:چه اطلاعاتی داری؟

_آیدی و فیس بوکشو دارم.

نمیدونم چرا ولی دوباره خندید.حس میکردم خیلی در برابرش بچه ام و این اصلا برای من که همیشه از بقیه سر تر بودم خوب و خوشایند نبود.

با همون لبخند مضحکش گفت:خب بهم بدشون.

با حرص گوشیمو در آوردم و براش خوندم.

یه لحظه مکث کرد.نمیدونم دلیلش چی بود.ولی عکس العملش بعد از خوندن آیدی و فیس بوک کمی تعجب داشت....

قبل از اینکه کارشو شروع کنه گفتم:مواظب باشین آقای پارسیان. چند تا از همکاراتون وقتی میخواستن هکش کنن به خودشون حمله شد.یه وقت اطلاعات کامپیوترتون نپره؟

دستاشو گرفت جلوی دهنش تا خنده شو جمع کنه ولی زیاد موفق نبود.دیگه داشت به حد مرگ روونیم میکرد.

با خنده رو به آقای وطنی گفت:نمیدونستم افراد اینجا هم قانون شکن شدن.
آقای وطنی که داشت خون خونشو میخورد و من دلیلشو نفهمیده بودم گفت:از این خانم اسماشون رو میگیریم مطمئن باشین باهاشون برخورد خیلی محکمی میشه.

پارسیان سرشو تکون داد و به کارش مشغول شد.

خبیثانه گفتم:ولی من هیچ اطلاعاتی به شما نمیدم.اینکارا به من نیومده.

پارسیان با تعجب نگاهم کرد ولی وطنی با عصبانیت گفت:خانم اینجا قانون داره.حتی اگه شما هم کمکمون نکنین پیداشون میکنیم.این شرکت جای همچین آدمایی نیست.

دوست نداشتم به خاطر من برای اون دو تا اتفاقی بیفته.گفتم:ولی اونا بخاطر من اینکارو کردن.من خیلی بهشون اصرار کردم.قصد نداشتن همچین کاری رو بکنن.من با قوانینتون آشنا نیستم.

وطنی با طعنه گفت:کاملا معلومه که شما با قوانین آشنا نیستید.

از متلکش بدم اومد و بعد از اینکه با حرص نگاهش کردم چشممو به لپ تاپ دوختم.

صدای پارسیان رو شنیدم که گفت:فکر میکنم بهتر باشه این یه بار یک تذکر عمومی به همه بدین و بترسونینشون که هم خطاکار ها دیگه دنبال این کار نرن هم تذکری باشه واسه ی بقیه.البته این یک تقاضاس.

به پارسیان نگاه کردم یکی از ابروهاشو انداخته بود بالا و داشت خیره به وطنی نگاه میکرد.بیشتر از تقاضا به اجبار میخورد.دلم میخواست بگم وطنی ارباب رجوعه یا تو؟

وطنی گفت:پیشنهاد خوبیه آقای پارسیان.ممنون از کمکتون.

دو تا شاخ بالای سرم سبز شد.چه ارباب رجوع محترمی بود این آقای پارسیان.

حدود 45 دقیقه ای طول کشید.هم پارسیان متعجب بود و شدیدا توی کارش غرق شده بود و هم وطنی از یه چیزی متعجب بود که البته من نمیدونستم چیه.

دیگه داشتم خسته میشدم.میخواستم بگم من میرم شما خبرشو بهم بدین که سرشو از توی لپ تاپ آورد بیرون و حیلی آروم و مرموز گفت:خانم هیچ اثری از اطلاعات شما نیست.

چشمامو بستم.اه لعنتی.پاکشون کرده.آخرین امیدم رو به زبون آوردم:

_شما نمیتونید اطلاعاتش رو پاک کنید تا حداقل جواب کار هاشو بگیره؟

هنوز هم متعجب بود ودر حالیکه توی فکر بود خیلی سر سری گفت:خیر خانم.نمیشه.خلاف سنگینیه.

خواستم بلند بشم که کنجکاوانه ازم پرسید:گفتین آقای سهیل رجبی؟

با تعجب گفتم :بله

وطنی هم از این حرفا متعجب شده بود.حس یک مجرم رو پیدا کرده بودم که یک پلیس بد اخلاق داره ازش بازجویی میکنه.

_توی کدوم دانشگاه تحصیل میکنید؟

_دانشگاه .....

خیلی محکم و جدی شده بود دوباره پرسید:رشته ی تحصیلیه آقای رجبی چیه؟

_روان شناسی میخونن.

_ترم چند؟

_دو ترم از من جلو تره.ترم آخر.

_باشه....ممنون.

برام جالب بود که سهیل متوجه نفوذ این به کامپیوترش نشده بود و این برام جالب تر بود که سهیل همیشه توی اینترنته.داخل دانشگاه هم همیشه لپ تاپش باهاشه.

از جام بلند شدم و رو به هردوشون گفتم:ازتون ممنونم.فکر میکنم بهتر باشه واسه اینکارش حداقل به پلیس خبر بدم تا اونا بهاش برخورد کنن.

پارسیان در حالیکه با دستش روی پاهاش ضرب گرفته بود خون سرد گفت:

_اینکارو نکنین.

متعجب گفتم:میتونم بپرسم چرا؟

لبخندی زد و گفت:اینطوری خیلی بهتره.

شونه ای بالا انداختم.از اون جا موندن خسته شده بودم.من که نمیتونستم ساکت بمونم.پیشنهاد های این هم به درد خودش میخورن.گفتم:

_به هر حال ممنون. از کمکتون.

_خواهش میکنم .

_خداحافظ

_خدانگه دارتون

_خدا حافظ

درو باز کردم و از اتاق خارج شدم.

مطمئن بودم وطنی منتظر بود تا من از اتاق خارج بشم تا پارسیان رو سوال بارون کنه.

منشی وقتی منو دید خیره نگاه کرد.بی توجه بهش از اتاق خارج شدم.پسره سرشو گذاشته بود روی میز.

دلم براش سوخت و رفتم از پشت شیشه بهش گفتم:نگران نباش.چیزی بهشون نگفتم.

سرشو بلند کرد و وقتی منو دید با اخم نگاهم کرد و گفت:شما خوشتون میاد یکی رو بیکار کنین؟

لبخندی زدم و گفتم:گفتم که اتفاقی نمیفته.فقط شاید یه تذکر کلی بهتون بدن.ممنونم از کمک هاتون

و از کنار میزش گذشتم.با اینکه حوصله ی کلاس بعد از ظهر رو نداشتم ولی باید میرفتم.در اولین فرصت هم باید به پلیس خبر میدادم.

خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم.امروز که فرصت نشد برم اداره ی پلیس.

در خونه رو با کلید باز کردم و با آسانسور رفتم به طبقه ی سوم.زنگ خونه رو زدم.میدونستم که هما برگشته.برای همین دوست داشتم اون در رو برام باز کنه.1 سال از من بزرگتر بود.ولی رابطه ی خیلی خوبی با هم داشتیم.

صدای دویدنش به سمت در رو شنیدم.بعد از اینکه درو باز کرد بهش نگاهی انداختم و پریدم بغلش.


_سلام به آبجی همای گلم...


از توی بغلش اومدم بیرون.


_سلام هلیا...چه کوچیک شدی...


چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:رفتی به جای اینکه آدم بشی بدتر شدی


خواست یه دونه بزنه پس کله ام که جا خالی دادم و گفت:با خواهر بزرگت درست حرف بزن.


لوچه امو براش کج کردم و در حالیکه به سمت اتاقم میرفتم گفتم:بابا کجاست؟تو کی رسیدی؟


اون هم پشت سرم اومد و گفت:دوساعت میشه اومدم.وقتی اومدم بابا یه ساعتی موند ولی بعدش گفت میرم بیرون.میگم نکنه زیر سرش بلند شده؟


لباس هامو در آوردم و روی تخت ولو شدم و گفتم:به ما چه..بزار بابا هم خوش باشه.حداقل از تنهایی در میاد.


هما روی تخت کنارم نشست و گفت:پاشو حداقل دست و صورتتو بشور.


_همینطوری راحتم.میگم اون پسره...فرزاد...نیومد کیش؟


چشماشو گرد کرد و گفت:وا...چه حرفایی میزنی هلیا..این سبک بازی ها به ما نمیاد.


روی تخت نیم خیز شدم و گفتم:


_سبک بازی چیه خواهر من.اون که این همه ادعای عاشقی میکنه و پاشنه درو از جا کنده اون وقت تو میری کیش نمیاد مواظبت باشه؟


_اینکار ها مال بچه هاست.فرزاد کلی کار داشت.بیکار که نیست پاشه بیاد اونجا.بعدش هم منم بچه نیستم که اون بخواد بیاد دنبالم.


_آره میدونم دختر پیغمبری...اصلا به هیچ پسری نگاه نکردی.


چشم غره ای بهم رفت.دیدم هوا پسه.برای همین سریع بحث رو عوض کردم و گفتم:سوغاتی که ان شاء الله آوردی؟


موهامو نوازش کردودر آخر کشید و گفت:نمیاوردم که تو واسم آرامش نمیزاشتی.


در حالیکه موهام رو از توی دستاش در میاوردم و بلند میشدم گفتم:خب برو بیار ببینم چی آوردی؟


_الان نمیشه.صبر کن بابا هم بیاد.


_همـــــــا.من طاقت نمیارم.برو سوغاتیامو بیار.


از روی ناچاری بلند شد و رفت تا از توی اتاقش ساکش رو بیاره.

بعد از چند دقیقه که برگشت یه توپ روکمی انداخت بالا و شوت کرد سمتم.روی هوا گرفتمش و با کنجکاوی نگاهش کردم.ساکش رو هم آورده بود.بیشتر از اینکه من خوشحال باشم نیش اون باز بود.

متعجب گفتم:این چیه؟


_توپ فوتبال اصله اصل.کلی پول براش دادم.توی بازی بارسلونا و رئال مسی با همین توپ گل زد.نمیدونی به چه زحمتی گیر آوردمش.به مزایده گذاشته بودن.


_نه بـــــابا؟!!!


_مرگ تو...حق نداری یه ناخن بهش بزنی.انقدر که روش پول داده بودم میخواستم یه هواپیما اختصاصی بگیرم واسه فرستادنش.


چند بار چرخوندمش.چه خوشگل بود.بعد مثل یک شی مقدس گذاشتمش کنارم.


_خب بقیه رو باز کن ببینم دیگه چه خبره.


دست کرد توی ساکش و چند تا لباس دخترونه و مردونه بیرون کشید.دو تا رو جدا کرد و گفت:اینا برای بابان.


یک دونه که روش به زبان نستعلیق ایرانی کلماتی رو نوشته بود گذاشت سمت راستش و گفت این واسه ی خودمه.دو تا لباس مشکی هم که عکس جن و روح داشت گرفت سمت من.

از دستش گرفتم و گفتم:وای مرسی.هر دوتاشون عالین.


لبخندی زد و گفت میدونستم خوشت میاد.سپس چند تا دستبند و گردن بند هم در آورد که بین منو خودش تقسیم کرد.یه عروسک زشت و بزرگ هم برای من آورده بود که از بس خوشم اومد همون موقع به دیوار وصلش کردم.


_شام چی بخوریم؟


هما بود که این حرف رو زد.ابرویی بالا انداختم و گفتم:مگه چیزی درست نکردی؟


_خیلی پررویی هلیا.


خندیدم و گفتم:از بیرون سفارش میدیم.


سرشو تکون داد و گفت:آره خوبه...راستی تحقیقت به کجا رسید؟ایمیلش کردی؟


دوباره غصه وجودم رو گرفت.


_تحویلش دادم ولی اون چیزی که میخواستم نبود.


متعجب گفت:یعنی چی؟تو یک ماه وقت واسش صرف کردی.تازه میگی اون چیزی که میخواستی نبود؟


براش همه چیز رو تعریف کردم.از رفتنم به شرکت سایبری هم گفتم.در آخر اون هم گفت:اشتباه کردی.باید از همون اول به پلیس خبر میدادی.


صدای باز شدن در رو شنیدیم.هما از جاش بلند شد و گفت:مثل اینکه باباس.


شام رو از بیرون سفارش دادیم و دورهم خوردیم.

شب قبل از خوابیدن لپ تاپم رو روشن کردم.سرعتش بالا رفته بود.حق داشت از اون همه برنامه ی سنگین راحت شده بود.خوبه هر سال یک بار از این اتفاقات بیفته وگرنه من که دلم نمیاد برنامه هام رو پاک کنم.

به اینترنت وصل شدم و رفتم تو یاهو..عجیب بود که سهیل خاموش بود.ولی نسرین و سودابه و شهلا طبق قرار هر شبمون بودن.

با هم کنفرانس گذاشتیم و در مورد اتفاقات این چند وقت بهشون گفتم.دیوونه ها داشتن از شروین حمایت میکردن و میگفتن به شروین بگو تا بهت کمک کنه.دل خوشی داشتنا.فقط ظاهر شروین رو میبینن.

بعد از حرف زدن باهاشون فیس بوک رو باز کردم...به چیز عجیب تری بر خوردم.سهیل صفحه ی فیس بوکشو بسته بود...حتی توی جستجوی فیس بوک هم نمیشد پیداش کرد.متعجب لپ تاپ رو خاموش کردم و خوابیدم.فردا روز سنگینی رو در پیش داشتم.یکشنبه ها واقعا عذاب آور بود.
با صدای آلارم گوشیم که مزخرف ترین صدا برای من شده بود بیدار شدم.

یعنی حساسیتی که من به آلارم گوشیم پیدا کرده بودم به ناخن کشیدن روی تخته نداشتم.هنوز صداش در نیومده بود برای نشنیدن ادامه اش خیلی اتوماتیک با سرعت نور قطعش کردم.

به ساعت نگاهی انداختم.9 بود.ساعت 10 تا 12 کلاس داشتم.از ساعت 3 تا 5 هم با شهلا و سودابه و نسرین توی یک کلاس بودیم.

رفتم توی آشپز خونه.از شواهد معلوم بود که بابا رفته و هما هم خوابه.

یه لیوان شیر خوردم.بیشتر از این چیزی تبم نمیگرفت.

رفتم توی اتاقم تا حاضر بشم.شلوار لی آبیم رو پا کردم.مانتوی بهاری و اندامی ای رو هم پوشیدم.خط چشمی دور چشمام زدم.تو آینه به رنگ چشمام نگاه کردم.

دوست داشتم رنگ چشمام مشکی میشد.چشمای مشکی عاشق های واقعی و شاد و سرزنده رو دنبال خودشون میارن.ولی رنگ خاکستری چشمای من شاید آدما رو میخکوب میکرد ولی اون طوری که خودم دوست داشتم آدمای باحال و شوخ رو جذب نمیکرد.هی خدا چی میشد چشمای مشکی به من میدادی.البته واسه همینم هزار بار شکرت.نکنه ازم بگیریشون.

زیاد از حد داشتم چرت میگفتم.رژ صورتی ای رو زدم.با تل موهامو کاملا کشیدم.و مقنعه رو سرم کردم.داخل کیف خاکی کجی هم که داشتم یه دونه کتاب با خط چشم و رژم رو هم گذاشتم.و بعد از اینکه روی دوشم انداختم از اتاق خارج شدم.

هما داشت از اتاقش بیرون میومد.منو که دید خمیازه ای کشید و گفت:دانشگاه میری؟

در حالیکه به سمت آشپز خونه میرفتم گفتم:

_اوهوم.

اومد توی آشپزخونه و یه دونه زد روی کمرم و گفت:

_صبح بخیر.

از توی یخچال بطری آبی رو برداشتم و گفتم:صبح بخیر آبجی گلم.خوب خوابیدی؟

_آره.ولی خب عادت نداشتم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:حالا خوبه 22 سال از عمرتو همین جا بودی.

پشت میز نشست و گفت:تا کی دانشگاهی؟

بعد از اینکه آب رو ریختم توی لیوان و خوردم گفتم:تا ساعت 5 کلاس دارم.حدودا 6 خونم.تو امروز میخوای چیکار کنی؟

_احتمالا یه سر میرم خونه ی عمه شون.


_به عمه و سها سلام برسون.

از آشپز خونه خارج شدم و گفتم:من رفتم خدا حافظ

_خداحافظ.

یواشکی یه دید به آشپزخونه انداختم.هنوز نشسته بود.

به آرومی در اتاقش رو باز کردم و رفتم سمت میزآرایشش و ادکولون محبوبش رو که خدا تومن پولش رو داده بود و جز درمواقع مهم استفاده نمیکرد روی خودم خالی کردم.و بعد از اینکه نیش باز شده ام رو توی آینه دیدم از اتاق خارج شدم.

بوی معرکه ای داشت.سریع از خونه بیرون رفتم.هی به بابا میگفتم برو ببین چرا ماشین درست نشده ولی اصلا گوش نمیداد.دو روزی بود که پراید عزیزم سرفه میکرد.

برای همین سپرده بودیمش به تامیر گاه.آخرشم باید خودم میرفتم دنبالش..سوار تاکسی شده بودم که گوشیم زنگ خورد.هما بود.خیلی ملوس گفتم:

_جانم عزیزم؟

ولی مثل اینکه اون اصلا ملوس نبود.چون انفجاری ترکوند:

_جانم و کوفت.جانم و زهر مـــــــار.مگه نگفتم به این ادکولون من دست نزن.آخه بی انصاف حداقل یه بار میزدی.چرا روی خودت خالیش کردی.

همینطوری غر میزد من هم خندم گرفته بود.برای اینکه بیشتر حرصشو در بیارم دوباره با عشوه گفتم:

_باشه عزیزم.پس میبینمت.

و بدون اینکه منتظر جواب دادنش باشم قطع کردم.گوشی رو گذاشتم توی کیفم و خندم تا دانشگاه از روی صورتم نرفت.

لذتی که توی استفاده کردن وسایل آبجیم هست توی داشتن 10 تا پاساژ لباس و مانتو عطر فقط برای استفاده ی خودم نیست.

جلوی دانشگاه از تاکسی پیاده شدم.ورودی خواهران و برادران جدا بود و این به نظر من مزخرف ترین قانون توی دانشگاه بود.

جلوی در خانمه همچین از سر تا پام رو بر انداز کرد که حس کردم با کلی آرایش و بدون لباس دارم از کنارش میگذرم.خدا رو شکر بهانه ای نتونست جور کنه که کارت دانشجوییم رو بگیره.

15 دقیقه ی دیگه کلاس شروع میشد.به آرامی به سمت کلاسمون حرکت کردم.قبل از ورود به کلاس آرمان امیری جلوم در اومد.یه پسر امروزی و خوش هیکل.عاشق پژوی آلباوییش بودم.یعنی انقدر که من از پژوی این خوشم میومد از خودش خوشم نمیومد._سلام خواهر طراوت.

_سلام برادر امیری.

دو تامون نیشخندی زدیم.نمیدونم چرا ولی ازش خوشم میومد.شاید بخاطر همین اخلاق شوخش بود.

_چطوری؟خوبی؟

_مرسی.چیشد وسط راه جلومو گرفتی؟بیا بریم تو کلاس حرف میزنیم.

در حالیکه سوییچ ماشینش رو توی انگشتش تکون میداد گفت:

_من امروز کلاس نمیام.با برو بچ داریم میریم کافی شاپ.

خیره نگاهش کردم و گفتم:بازم شرط بستی؟

فقط نگاهم کردو سرشو کج کرد.

_خب حالا کارتو بگو آقای امیری.

_غرض از مزاحمت.خواستم سفارش کنم جزوه ی این کلاسو که کامل برداشتی به هیچکس نده خودم میخوامش.

_کی بر میگردونی؟

_تو اول بگو تا ساعت چند دانشگاهی؟

_من تا 5 کلاس دارم.

_خب من 5 تا 7 کلاس دارم.زودتر میام دم کلاس جزوه رو ازت میگیرم با هم میریم کپی میگیریم.

_باشه.ولی تو برو انتشارات تا منم بیام.

_اوکی.پس فعلا.

خداحافظی کردیم.جلوی در کلاس شهناز رو دیدم که با اخم نگاهم میکنه.وقتی بهش رسیدم گفت:سلام. بهت چی میگفت؟

_سلام عزیزم.جزوه ی این ساعت رو میخواست.نترس شهناز جون.ما چشمی به آقاتون نداریم.خودت گند زدی به ربطه تون دیگه.انقدر واسش ناز کردی حالا
میاد از من جزوه میگیره.

دو تامون لبخندی زدیم و رفتیم توی کلاس.

یعنی وقتی استاد گفت خسته نباشید داشتم بال در میاوردم.شدیدا نگران فکش شده بودم.بعضی جاها نفسش میگرفت از بس حرف میزد.صدای نفس گرفتنشو ما میشنیدیم.حساسیت پیدا کرده بودم بهش.با یکی دو تا از بچه ها به سمت سلف حرکت کردیم.سهیل رو دیدم که با دو تا از دوستاش داشت میرفت سایت.ولی وقتی منو دید در حالیکه خیره نگاهم میکرد به سمتم اومد.

_سلام خانم طراوت.

_سلام.

_حالتون خوبه؟

_ممنون.امری داشتید؟

دستاشو توی جیب شلوارش کرد و گفت:تحقیق رو برای استاد ارسال کردید؟

در حالیکه نمیدونستم حرف اصلیش چیه گفتم:بله چطور؟

_هیچی همینطوری سوال پرسیدم.بار آخر سر کلاس.....شما تهدید کردید.یادتون میاد؟

متوجه منظورش شده بودم.همون روزی که تصمیم گرفتم مقابله به مثل کنم.بعد از اینکه مثلا کمی فکر کردم گفتم:آهان...بله یادم اومد.

لبخندی زد و گفت:هنوزم روی حرفتون هستید؟

نمیدونم چرا.ولی بهش نگفتم چه اقداماتی کردم.من هم خندیدم و گفتم:

_نه آقای رجبی.اون روز عصبانی بودم یه حرفی زدم.ولی بعدش تونستم تحقیقی رو آماده کنم.از نظر من آدم با شخصیتی مثل شما همچین کار هایی رو نمیکنه.

و ابرویی بالا انداختم و در انتظار تاییدش موندم.اون هم سری تکون داد و در حالیکه توی فکر رفته بود گفت:البته.ببخشید مزاحمتون شدم.من برم بچه ها منتظرمن.

_باشه.خدافظ

_روزتون خوش.


به یه چیزی مشکوک شده بود.سهیل رجبی میشه گفت سرمایه دارترین دانشجو بود.قیافه ی خوب و تیپ های متنوع و شیکی میزد که توی دانشگاه کسی نمیتونست باهاش رقابت کنه.جالب بود که با این همه امکانات توی درس هم یکی از بهترین ها بود.تا اومدن شهلا و بقیه وقتم رو توی سلف با دانشجو های دیگه گذروندم.وقتی هم که اون ها اومدن کمی از اتفاقات امروز براشون گفتم.بعد از کلاس با بچه ها از دانشگاه خارج شدیم.جلوی در ساناتای شروین رو دیدم.توی ماشین نشسته بود و عینک دودیش رو زده بود.نسرین هم دیدش.به پهلوم زدو گفت:ببین چه جیگری اومده دنبالت.

نگاه چپ چپی به نسرین انداختم که صداش دیگه در نیومد.ولی بچه ها هم دیدنش و واسه ی من چشم و ابرو میومدن.شهلا با موذی گری گفت:عزیزم ما دیگه میریم.تو هم برو و شروین رو منتظر نزار.

لبخندی زدم و گفتم:صبر کنین برم ببینم چیکار داره.بعد با هم میریم.

سودابه گفت:اگه قرار بود انقدر کارش زود تموم بشه که از پشت تلفن میگفت.باهاش برو میرسونتت.

لبامو مزه کردم و گفتم:باشه.پس شما سه تا هم بیاین میرسونتون.

شهلا خندید و گفت:اذیتش نکن بیچاره رو.من که ماشین آوردم.خونه هم قرار نیست برم پس مسیرم بهتون نمیخوره.برو منتظرش نزار.

به سودابه و نسرین با تحکم نگاه کردم.حساب کار اومد دستشون.سودابه رو به شهلا گفت:پس تو برو ما با هلیا میریم.

با شهلا خداحافظی کردیم.زیادی داشتیم جلب توجه میکردیم.مخصوصا شروین با این ماشین و تیپ و قیافش.سریع جلو نشستم و سودابه و نسرین هم عقب نشستن.مثل اینکه خواب بود که با صدای در پرید.عینک دودیش رو برداشت و نگاهی به من انداخت و در حال مالیدن چشماش گفت:

_سلام کی اومدی؟

سپس از توی آینه ی عقب چشمش به نسرین و سودابه افتاد و متجب بهشون سلام کرد.

سودابه:شرمنده مزاحمتون شدیم.

برای اینکه بچه ها معذب نشن گفتم:

_من ازشون خواستم بیان.سر راه اونا رو هم میرسونیم.

حوصله نداشتم کل راه به حرفای شروین گوش بدم برای همین این بهترین راه بود.شروین از سر اجبار گفت:به روی چشم.

در طول رسوندن اون ها فقط منو نسرین و سودابه حرف میزدیم و شروین سکوت کرده بود.بعد از اینکه اون ها پیاده شدن شروین رو به من گفت:

_حالا کجا بریم خانم خانما؟

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:میدونی که از اینطور حرف زدن خوشم نمیاد.جایی هم نمیریم.منو برسون خونه.

_نمیپرسی چیکارت داشتم؟

در حین حرف زدنش هم از یه راه دیگه رفت تا دیر تر به خونه برسیم.اعتراضی بهش نکردم.بی تفاوت گفتم:

_چیکار داشتی؟

یکم من من کرد و گفت:بابت اون شب......

باز هم با خون سردی گفتم:مهم نیست.

در حالیکه رنجدیده بود گفت:چرا هیچ کار من واست مهم نیست.بخدا دارم از این اخلاقت عذاب میکشم.

کلافه گفتم:شروین من چند بار بهت بگم نمیخوامت...چند بار بگم دست از سرم بردار..چند بار بگم آخه.....

دستامو گرفت توی دستش و ماشین رو توی کوچه ی خلوتی پارک کرد و به سمتم برگشت.بعد از اینکه دستام رو آزاد کردم گفتم:چرا وایسادی؟میخوام زودتر برم خونه خستم.

صورتش رو آروم آورد جلو...دوباره میخواست ازم بوسه بگیره..گذاشتم به نزدیکی لبهام برسه تا ضد حالم قشنگ بهش بچسبه.لحظه یآخر از خودم دورش کردم و کوبیدم توی صورتش.یعنی اون سیلی انقدر که به من حال داد یه بوسه حال نمیداد.چشماشو بست و در حالیکه سعی میکرد خونسرد باشه گفت:چرا وحشی بازی در میاری هلیا؟

خیلی آروم به صندلیم تکیه دادم و گفتم:منو برسون خونه.

و برگشتم با لبخند نگاهش کردم.چند بار کوبید روی فرمان ماشین.حقته.ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه حرکت کردیم.نمیدونم کی میخواد دست از سرم برداره.وقتی پیاده شدم بدون خداحافظی گذاشت رفت.بی ادب...اوه..یادم رفت برم اداره ی پلیس...



یکشنبه هم نتونستم برم پیش پلیس.ولی امروز دیگه حتما میرم.ساعت 1 تا 3 یه کلاس مشترک با سهیل داشتم.

ناهارو زودتر با هما حاضر کردیم و خوردیم.بابا هم که طبق معمول شرکت بود.ساعت 12 بود که رفتم توی اتاقم تا حاضر بشم.

هوس کردم به خودم بیشتر از همیشه برسم.شلوار لی مشکیم رو که پاهام رو کشیده نشون میداد پا کردم..رفتم بیرون و رو به هما گفتم:

_آبجی اون مانتو آبیه تابستونی تو میدی امروز بپوشم.

با غضب نگام کرد و گفت:نخیر.یکی از مانتو های خودت رو بپوش.

با چشمای گرد شده گفتم:همــــا.تو که انقدر بد اخلاق نبودی..

چند بار پلک زدم.دلش سوخت...

_باشه برو از توی اتاقم بگیر.ولی به قرآن اگه لک برداره تیکه ات میکنم.

دیگه به ادامه ی حرفاش گوش ندادم و خوشحال و راضی از توی اتاقش مانتو رو برداشتم و رفتم توی اتاق خودم...

وقتی تنم کردم خودم لذت بردم.سفید بودم...سفید جذاب....با این مانتوی آبی ست جالبی رو ایجاد کرده بودم.زنجیر طلا سفیدم رو هم از دستام آویزون کردم و آستین هام رو تا جایی که دکمه داشت بالا بردم و دکمه شو انداخم.

چند بار دستم رو توی موهام بردم تا پف کنه...لخت و حالت دار بود برای همین مشکلی نداشتم.بعد از اینکه موهام رو بستم گیره ی متوسطم رو پشت سرم زدم و مقنعه رو سرم کردم.

دوباره یکم با موهام ور رفتم و پفش رو بیشتر کردم.با مداد دور چشمم با دقت خط کشیدم.

رژ قرمز کمرنگم رو هم زدم.دلم نمیومد به موژه هام ریمل بزنم.چون خودشون بلند بودن ومیترسیدم با ریمل زدن خراب بشن.ولی برای اولین بار توی عمرم تصمیم گرفتم ریمل بزنم.

از توی اتاق هما ریمل رو برداشتم و با دقت فراوون دوبار روی مژه هام کشیدم...از دید خودم باور نکردنی بود...حتی دهن خودمم باز مونده بود...فکر نمیکردم یه ریمل انقدر روی مژه هام تاثیر میزاره...

کیف مشکیم رو هم که فقط در موارد خاص ازش استفاده میکردم روی دوشم انداختم و از اتاق زدم بیرون.هما که از شستن ظرف ها راحت شده بود از توی آشپزخونه بیرون اومد.وقتی من رو دید چشماش گرد شد و بعد از چند ثانیه گفت:چیکار کردی هلیا.

لبخند زدم و گفتم:اغراق نکن.

اومد از جلو چشمام رو بررسی کرد و گفت:دیوونه...دیوونه...من که خواهرتم نمیدونستم همچین چشمایی رو داری...داری منو هم وسوسه میکنی یه بلایی سرت بیارم.

زدم توی بازوش و گفتم:بی ادب نشو.من دارم میرم دانشگاه.

دستم رو گرفت و با موذی گری گفت:نکنه خبریه؟

_نه بابا...چه حرفایی میزنی..

در حالیکه انگار حرفمو باور نکرده بود داشت نگام میکرد.وقت مجاب کردنش رو نداشتم.رو بهش گفتم:

_من دیگه میرم.کاری نداری؟

سریع دوید سمت اتاقش و گفت:صبر کن چند لحظه.

با ادکولنش از اتاق بیرون اومد...نه بابا...ولخرج شده بود..انگار تیپ من روی اینم تاثیر گذاشته بود.در حالیکه داشت ادکلونش رو به تمام معنا روی من خالی میکرد میگفت:

_حالا که زدی به سیم آخر و انقدر خوشگل کردی و داری میری پیش یار این رو هم بزن که بدبخت در جا نفله شه.اونوقت در عرض دو روز میاد میگرتت دیگه رو دستمون باد نمیکنی.

دهنمو کج کردم و گفتم:دیگ به دیگ میگه روت سیاه.در ضمن من دارم میرم دانشگاه.جای دیگه ای نمیرم.

مرموز نگام کرد و گفت:بگو به جون هما.

_به مرگ هما.

_نکبت.باشه قبول میکنم.پس احتمالا توی دانشگاهتون یه خبریه و چشمت یکی رو گرفته...ولی یه چیزی....

_هوم؟

_مگه دانشگاهتون میزاره اینطوری وارد بشین؟

نگاهی به آستینم انداختم و گفتم:

_نگران نباش.توی دانشگاه آستینم رو میدم پایین واسه چشمام هم عینک دودی میزنم.

سری تکون داد و گفت:آهان...راستی منم امروز غروب با فرزاد میرم بیرون.

لبخندی زدم و گفتم:برو آبجیه گلم.خوش بگذره.



بعد از اینکه ازش خداحافظی کردم از خونه اومدم بیرون.قبلش به تاکسی تلفنی زنگ زده بودم.جلوی در منتظرم بود.سوار شدم...از توی شیشه ی ماشین نگاهی به عقب انداخت...آستین مانتو رو داده بودم پایین...خدا رو شکر راننده اش مرد محترمی بود و معذبم نکرد.جلوی در دانشگاه وقتی از تاکسی پیاده شدم عینک دودی رو هم زدم.موقع عبور از در نفسم توسینم حبس شده بود.ولی خوشختانه خانمه سر جاش نبود.احتمالا رفته بود نماز خونه نماز بخونه.یه گروه پسر که توی آلاچیق نشسته بودن خیره شدن بهم.بدون توجه بهشون از سمت دیگه رفتم.وقتی وارد سالن شدم عینک رو در آوردم. دقیقا سر ساعت رسیده بودم.ولی خوبی این کلاس این بود که استادش دیر میومد و زود تموم میکرد.فقط آخر پیش پسرا واسم جا بود.نگاه بچه هایی که آخر نشسته بودن رو حس میکردم.کنار آرمان امیری واسم جا بود.پیشش نشستم.آرمان سرشو آورد نزدیک و به آرامی سوتی کشید و گفت:

_چه کردی هلیا...واو...

چشم غره ای رفتم و گفتم:تو کلاس لطفا ببند.

کج به صندلیش تکیه داد و با لبخند نگام کرد.بهش توجهی نکردم.سهیل جلو نشسته بود و متوجه اومدن من نشده بود.دوباره صدای آرمان رو شنیدم که
گفت:اسم ادکولونت چیه؟بدجور داره مستم میکنه.

استاد اومد.آروم گفتم:دخترونه اس.به درد تو نمیخوره.

_به درک.مهم بوشه که تاثیر بدی روی آدم میزاره..آدم هالی به هولی میشه.

تهدید آمیز گفتم:هیس.به استاد گوش کن.

وقتی کلاس تموم شد به آرامی وسایلم رو جمع کردم.بچه هایی که جلو بودن تازه متوجه تغییراتم شده بودن.یکی از دخترا اومد سمتم و گفت:هلیا مژه مصنوعی گذاشتی؟

لبخندی زدم و گفتم:نه عزیز.راستی کلاس قبلت شهلا رو ندیدی؟

_نه.ولی فکر میکنم سلف باشه.بیا با هم بریم اون جا.

_نه من باید برم یه چند جایی کار دارم.

سهیل که تازه برگشته بود میخکوب داشت بهم نگاه میکرد...خشکش زده بود...عکس العملش با پسرای دیگه فرق داشت...از نظر خودم که خیلی هم
متفاوت نشده بودم که اینا اینجوری عکس العمل نشون میدادن.

_باشه هلیا جون.پس من میرم سلف.فعلا.

در حالیکه زیر چشمی به سهیل نگاه میکردم که بهم خیره بود کیفم رو روی دوشم انداختم و از کلاس خارج شدم...آرمان دنبالم اومد و کنارم گفت:

_شیطون نکنه خبریه؟

خندیدم و گفتم:دلت خوشه ها.خبر کجا بود.امروز واسه ی دل خودم تیپ زدم.

_میری خونه؟

_نه یه چند جایی کار دارم بعدش میرم خونه.

_پس بیا من میرسونمت.

_نه مرسی خودم میرم.

صداش جدی شده بود:گفتم میرسونمت.

بهش نگاه کردم...چرا یهو اینطوری شد.رگ غیرتش زده بود بالا.

از سالن خارج شدیم.عینکم رو زدم روی چشمم و ایستادم.آرمان هم ایستاد.بهش با لحن نسبتا خشنی گفتم:من میتونم مواظب خودم باشم.اصلا هم خوشم نمیاد یکی بهم گیر بده.پس حد و حدود خودتو بدون.


چشمم به سهیل افتاد که پشت سرمون به فاصله ی چند قدم با دوستش ایستاده بود.بعد از زدن حرفم حرکت کردم.متوجه شدم که آرمان دوباره دنبالمه ایندفعه با خشونت بیشتری برگشتم و گفتم:دنبالم نیا آرمان.داری عصبانیم میکنی.

از صدام کپ کرد و سر جاش وایساد.از فرصت استفاده کردم و سریع تر حرکت کردم.صدای موبایلم بلند شد.شروین بود.

_بله؟

_سلام.دانشگاهی هلیا؟

_آره چطور؟

_من بیرون منتظرتم.امشب خونه ی ما دعوتین.خواستم زودتر بیام ببرمت..

نفسمو با حرص بیرون دادم وگفتم:نمیخواد منتظر من باشی.من کار دارم. از اون سمت میام خونتون.

_خب با هم میریم کار تو انجام میدیم.

_نه شروین.تو برو منم میام.

_داری لج میکنی هلیا.میدونم از دستم عصبانی ای.هرچند من باید از کارهات دلگیر باشم ولی الان میای بیرون.من منتظرتم.

پسره ی عوضی.باز داشت زیاده روی میکرد.با عصبانیت گفتم:یه بار حرفمو زدم اینم برای بار آخر.من خودم میام.

گوشی رو قطع کردم.در بازدید حجاب خانم ها بسته بود..نفس راحتی کشیدم و دیگه آستینم رو پایین ندادم.از دانشگاه که خارج شدم ماشین شروین رو دیدم.داخلش نشسته بود...با حرص رفتم سمتش.همون لحظه سهیل هم از خروجی آقایون بیرون اومد.نگاه کنجکاوش رو حس کردم.ماشین اون هم دقیقا کنار ماشین شروین بود.وسط راه یه صمندی رو دیدم که چند قدم جلوتر از من وایساد.وقتی بهش رسیدم درش هم باز شد و طرف جلوی من پیاده شد.با تعجب بهش نگاه کردم.اینکه اقای پارسیان بود. ولی اون انگار متعجب نبود. باز هم تیپ خیلی ساده و قدیمی ای زده بود...ولی با این حال نمیشد از جذابیتش چشم پوشی کرد.از روی آشنایی سری تکون دادم وگفتم:سلام

_سلام خانم طراوت.

اون از کجا منو با این تیپ شناخته بود؟با عینک دودی زیاد نمیشد تشخیص داد.عینک رو زدم بالا توی موهام.متوجه نگاه خیره اش توی چشمام شدم ولی انگار نه انگار...هیچ عکس العملی نشون نداد.ادامه داد:

_ببخشید ناگهانی جلوتون سبز شدم.ولی میشه سوار ماشین بشید؟باید باهاتون حرف بزنم.


به سمت شروین نگاه انداختم.هم سهیل و هم شروین با تعجب داشتن این سمت رو نگاه میکردن.و جالب اینجا بود که چشمای هر دوتاشون ریز شده بود و مرموزانه داشتن نگاهم میکردن.عصبانی شدن شروین طبیعی بود ولی سهیل نه.آقای پارسیان متوجه نگاه خیره ام به اون سمت شده بود ولی حتی برنگشت نگاهشون کنه. با لبخند گفت:مثل اینکه دو نفر منتظرتون هستند و اصلا از ملاقات ما خوششون نیومده.
لبخندش مهربون بود.ولی من از اومدنش به اینجا متعجب بودم.پرسیدم:میشه بدونم چراا؟

_سوار بشین توی راه براتون میگم.زیاد وقتتون رو نمیگیرم.

_اما من...

_اما شما چی؟

میخواستم بگم من امروز lیخواستم برم اداره ی پلیس ولی پشیمون شدم.ادامه داد:

_با آقایون قرار داشتید؟

_خیر کار دیگه ای داشتم.باشه بریم.

برای تایید سری تکون داد و در ماشین رو برام باز کرد.حس میکردم اگه به شروین چاقو بزنم خونش در نمیاد.پارسیان هم سوار شد.سهیل روشو برگردوند و رفت توی ماشینش نشست ولی شروین با عصبانیت همون طور خیره موند. خدا رو شکر هیچکدومشون چهره ی پارسیان رو نددیدن.اه شروین میدید دردسر بدی براش درست میکرد.چه صحنه ی عجیبی بود.یعنی پارسیان با من چیکار داشت.....قضیه ای پشت این اتفاقاته...........


توی ماشین سکوت بود....داشتم با خودم فکر میکردم چرا ریسک کردم و سوار ماشینش شدم...هم باعث سوتفاهم برای بقیه شده بودم و هم خودم امکان داشت در خطر باشم...کمی ترسیده بودم..به هرحال اون یه غریبه بود...اگه بی هوشم میکرد چی؟اگه بلایی سرم میاورد..لبام رو خیلی آروم گاز گرفتم.میخواستم حرف بزنم ولی میترسیدم از صدام بفهمه تردید دارم.

_نترسید خانم طراوت...

بهش نگاه کردم.با خون سردی این حرف رو زده بود.برگشت سمتم و ثانیه ای خیلی محکم توی چشمام نگاه کرد و گفت:

_قرار نیست اتفاقی براتون بیفته.

متعجب شدم..یعنی فکرمو خونده بود....ذهن و دهنم به طور کامل قفل شدن.نکنه ذهن میخونه...توی شوک بودم که پیچید توی یه خیابون دیگه و ادامه داد:

_میخواستم بهتون زنگ بزنم تا توی یه کافی شاپ قرار بزاریم ولی خب ترجیح دادم شخصا بیام دنبالتون.

چه پررو.شخصا...انگار کی هست...اعتماد به سقفش منو کشته..صبر کن ببینم..اصلا این چطوری میخواست به من زنگ بزنه.گنگ گفتم:

_من یادم نمیاد شماره ام رو به شما یا سازمانتون داده باشم.

با لبخندی که من فکر میکردم تمسخر آمیزه گفت:اگه ملاقاتمون خوب پیش بره خودتون میفهمید چطوری شماره تون رو گرفتم.

داشتم از حرص دیوونه میشدم....اینکه حس میکردم بالا تر از منه چیزی نبود که بتونم به راحتی باهاش کنار بیام....بلاخره که توی این ملاقات کارت به من گیر میکنه.همچین طاقچه بالایی برات بزارم به پام بیفتی.مطمئنا نمیتونست فقط برای خبردادن یا یه ملاقات ساده دنبالم اومده باشه.چیزی میخواست که کلیدش دست من بود.جلوی یه کافی شاپ ساده نگه داشت.از ماشین پیاده شدیم.وقتی وارد کافی شاپ شدیم میزی رو به من نشون داد و با هم پشت اون میز نشستیم.هر دو تامون سفارش بستنی دادیم.به صندلیش تکیه داد و خیره شد به من....حتی پلک هم نمیزد.حس میکردم داره به یه بچه نگاه میکنه...از اون نگاه هایی که یعنی من چطوری میتونم به همچین آدمی اعتماد کنم....زیر نگاهش داشتم اعتماد به نفسم رو از دست میدادم که به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم و خیره نگاهش کردم.لبخندی روی لباش شکل گرفت...سفارشمون رو آوردن..با همون لبخند گفت:

_از جسارتت خوشم اومد....فهمیدم که توی انتخابم اشتباه نکردم....

نکنه میخواد خواستگاری کنه یا پیشنهاد دوستی بده....نه بابا..فکر نمیکنم...بدون اینکه بستنی رو بخوره گفت:

_اون پسری که به ساناتا تکیه داده بود شروین شهابی بود...با 28 سال سن...زمان زیادیه که تو رو میخواد........

از بس شوک زده شدم بستنی ای رو که توی دهنم گذاشته بودم نتونستم به راحتی قورت بدم.....متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

_و اون پسری هم که دور تر وایساده بود و داشت به سمت پرادو میرفت سهیل رجبی بود....

مرموز نگاهم کرد و به جلو خم شد و گفت:همون پسری که به اطلاعات تو حمله کرده....

اون این اطلاعات رو از کجا داشت....به سختی میخواستم خون سردی خودم رو حفظ کنم...نمیخواستم فکر کنه من هیچی حالیم نیست..در حالیکه واقعا هیچی حالیم نبود...آروم گفتم:

_اما شما این ها رو از کجا میدونید آقای پارسیان؟

قاشقی از بستنی رو توی دهنش گذاشت و بدون اینکه نگاهش رو از روم برداره گفت:من الان هرچی که به تو و اطرافیانت مربوط باشه رو میدونم...اینکه چه چیز هایی رو دوست داری.چه ساعت هایی کلاس داری..با چه آدمایی برخورد میکنی...


درباره رمان , رمان هکرقلب ,
سهیلا بازدید : 161 دوشنبه 28 مرداد 1392 زمان : 22:59 نظرات ()