close
تبلیغات در اینترنت

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم محمد صدیقی

– 09120580638-02165114469–09155077358 – 

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi
    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 - 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان...

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید
شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات
در تلگرام واتس اپ و سروش
  09120580638-02165114469–09155077358  
 
تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 
 
عطاری شاه جهان حکیم محمد صدیقی
 
 
 
 
 
 عطاری شاه جهان محمد صدیقی
حکیم محمد صدیقی 
 
 
 
 
کی گفته من شیطونم3
loading...

رمان شاپ

- خانم ... اروم چشم هامو باز کردم ... این جا دیگه کجاست .... - خوبی ؟ سرم رو تکون دادم ...... وای بابام . یک دفعه بلند شدم سوزن سرم از دستم در اومد - چی کار میکنی تو ؟ دستت رو ببین نگاهم به دستم افتاد ....به جهنم که داره خون میاید از جام بلند شدم بابام داره میمیره من دارم اون وقت من روی تختم ......…

کی گفته من شیطونم3

- خانم ...
اروم چشم هامو باز کردم ... این جا دیگه کجاست ....
- خوبی ؟
سرم رو تکون دادم ...... وای بابام .
یک دفعه بلند شدم سوزن سرم از دستم در اومد
- چی کار میکنی تو ؟ دستت رو ببین
نگاهم به دستم افتاد ....به جهنم که داره خون میاید
از جام بلند شدم بابام داره میمیره من دارم اون وقت من روی تختم ......
از اتاق امدم بیرون ..
- خانم کجا داری میری تو حالت خوب نیست صبر کن سرمت رو درست کنم
سرم گیچ میرفت ولی اعتنایی نکردم ...
- حالم خوبه خانم بذارید من برم بابام حالش خوب نیست
- عزیزم تو فشارت پایین نباید از جات تکون بخوری رگ دستتم که خونریزی کرده ... همکارام به بابات رسیدگی میکنند
اره دیدم چه قدر رسیدگی میکنند
- خانم با تو هستم ها حداقل بذار دادشت بیاد ....... من رو دعوا میکنه ها
من که داداش ندارم
- داداشم ؟؟؟؟؟؟
- اره دیگه اون پسر خوشگله .....
خاک برسرش نکنن چه چشم های هیز هم داره .........
اول به سالن نگاه کردم این اون بخشی نبود کمه بابا توش بود .از یک نفر پرسیدم بخش قلب کجاست چون سرم گیچ میرفت مجبور شدم سوار اسانسور بشم .
- خانم دستتون .... فکر کنم خونریزی کرده ها ....
یه دکتر ژیگول بود
جوابش رو ندادم .
اومد نزدیک تر .....
- اجازه بدید کمکتون کنم ......
اه چرا نمیرسه .....
- نه اقا نمیخوام
همه ی مانتو پر از خون شده بود ولی برام مهم نبود ......
از اسانسور اومدم بیرون ....
از دور ارمان رو دیدم سرش رو تکیه دادم به دیوار ....
رفتم نزدیک تر ......
- بابام کجاست ؟ میخوام ببنمش
روش رو برگردوند چشم هاش گرد شد
- تو چرا .. چرا لباسات خونیه ... مگه به پرستاره نگفتم نیای بالا ...
- نمیشنوی میگم بابام کجاست ؟
- چته اروم تر حا لش یک ذره بهتره نگران نباش به بابا زنگ زدم داره کار هاش درست میکنه ......
- یعنی واقعا باید بره خارج
- دکتراش این رو میگن ....
- پس منم باید باهاش برم
یک دفعه جدی شد
- تو مگه دانشگاه نداری ؟ انگار یادت رفته نبید سر کلاس من غیبت کنی ....
برو بابا باز جوگیر شد
- نمیشه بابام رو ببینم ...
- چرا اما اول بیا برو دستت رو پانسمان کنند بابات تو این طوری ببینه دوباره سکته میکنه که ....
- باشه .........
بعد از این که بابام رو دیدم یک ذره حالم بهتر شد

نمیتونست حرف بزنه ولی با نگاهش با هم حرف زد ...


در عرض ده روز ارمان سفر جور کردن بابا به خارج رو فراهم کرد .....

یه بلیط برای بابا گرفته بود یه بلیط برای مامان ...
کاش میشد منم با هاش میرفتم ......
شبی که میخواستن برن از بعد از ظهرش من شروع کردم به گریه کردن .....
قرار شده بود دریا هر چند شب با فرزاد بیان این جا بخوابن ........
ای خدا کاش این آرمان زورگو هم باهاشون میرفت.....
یعنی میشه بابام خوب بشه اخه من چه جوری طاقت بیارم چند ماه مامان و بابا رو نبینم خدایا خودت کمکم کن ...
با صدای در از فکر و خیال اومدم بیرون ......
صدای مامان بود اومده خداحافظی دوست نداشتم من رو با این چشم های گریون ببینه
- مامان شما برید پایین من الان میام ....
- باشه دخترم پس زود باش داریم میریم فرودگاه ها میترسم بابات زود تر برسه زشته امبولانس از ما زود تر برسه ها...........
- اومدم مامان جان ......
رفتم جلوی اینه چشم هام بدجور قرمز شده بود مجبور شدم یه ذره کرم پودر بزنم یه مانتوی مشکی پوشیدم با یه شال سرمه ای ........
کیفم رو برداشتم رفتم پایین ....
همه تو حیاط منتظر من بودند .
- ببخشید همگی منتظر من موندید
ارمان چپ چپ نگاهم کرد خدا یعنی من از امشب باید با این گوریل تنها باشم!!!!!!!!!
خدا پدر این صبری خانم رو بیامرزه که قرار پیش من بمونه .....
قرار شد دریا و فزاد با ماشین خودشون بیان , من و مامان هم با ماشین ارمان بریم ......
تو ماشین مامان کلی سفارش کرد که آرمان مواظب من باشه .....
در گوش مامانم اروم طوری که آرمان نفهمه گفتم :
- مامان تروخدا به این آرمان بگو به من گیر نده ها هی نگه این کار رو بکن اون کار رو بکن .....
- تو اذیت نکنی اون ترو خدا اذیت نمیکنه .....
- مامان ......
- شوخی کردم دختر قشنگم ولی جدا از شوخی آرمان به من قول داده برات برادر خوبی باشه من اول ترو به خدا بعد هم به آرمان میسپرم باشه عزیزم ؟ دریا و فرزاد هم که هستن .......
من نمیخوام آرمان برادرم باشه !!!!!!!!!!!!!!
برای این که ناراحتش نکنم قبول کردم .....
- مامانی تروخدا مواظب بابا باشید ها .......
- باشه عزیزم نگران نباش مطمئن باش زود زود خوب میشه ........
انگار داشت بچه گول میزد ......
وقتی خواستم بابا خداحافظی کنم سعی میکردم که گریه نکنم ولی مگه میشد اخر سرم طوری گریه کردم که صداش تافرودگاه های دیگه هم رفت .......
موقع برگشت تو ماشین با آرمان تنها بودم یک آهنگ غمگین هم گذاشته بود من که ناخواسته گریه ام می یومد حالا با این آهنگ شرشر اشک هام می یومد
درگیر رویای تو ام ، منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهات گذاشت ، تو منو انتخاب کن...
دلت از آرزوی من ، انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من ، چشمات بی اثر نبود...
خواستم بهت چیزی نگم ، تا با چشام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا ، احساس آرامش کنم...
باور نمی کنم ولی ، انگار غرور من شکست
اگه دلت می خواد بری ، اصرار من بی فایده است...
هرکاری می کنه دلم ، تا بغضمو پنهون کنه
چی می تونه فکر تو رو ، از سر من بیرون کنه؟؟؟
یا داغ رو دلم بزار ، یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه ، به کم قانعم نکن...
خواستم بهت چیزی نگم ، تا با چشام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا ، احساس آرامش کنم...
باور نمی کنم ولی ، انگار غرور من شکست
اگه دلت می خواد بری ، اصرار من بی فایده است
...
- اه بسه دیگه چه قدر گریه میکنی ؟ بابات که حالش خوب بود تا چشم بهم بزنی اومدن
اگه بابای خودشم بود همین حرف رو میزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- خوب شام چی میخوری ؟ بریم بیرون؟
- من هیچ جا با تو نمیام ....
- بسم الله باز شروع کرد ؟؟؟؟؟؟
- آرمان حوصله ندارم ها بریم خونه صبری خانم شام درست کرده .....
دور زد به سمت خونه ....
وقتی رسیدیم در ماشین رو محکم بستم پیاده شدم ....
اروم شنیدم که میگفت :
- دختر ی دیوانه زد در عزیز رو شکست .....
خنده ام گرفت راست میگفت تمام عصبانیتم رو سر در بیچاره در اوردم .....
صبری خانم تو اشپزخونه داشت شام رو آماده میکرد .....
- سلام
برگشت چشم های اونم قرمز بود معلوم بود گریه کرده
- سلام دخترم به سلامتی مامان و بابا رفتن .......
- اره صبری خانم
- باشه بیاید شام رو آماده کردم
- شما بخورید من کارم طول میکشه
- پس به آقا میگم منتظر بمونه تا شما هم بیاید .......
رفتم وضو گرفتم بعدش رفتم تو اتاق لباس هامو عوض کردم .....

بعد از مریضی بابا تصمیم گرفته بودم که همه ی نماز هامو بخونم تا خدا بیشتر بهم کمک کنه .....

 

یک هفته از رفتن مامان و بابا میگذشت دیگه کم کم داشتم به نبودنشون عادت میکردم ..
همین که از مامان میشنیدم بابا حالش داره بهتر میشه برام کافی بود ....
داشتم جزو هامو نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد ....
شماره اش نا آشنا بود ....
- بله ؟
- سلام خانم خوش اخلاق .....
- شما ؟
- دستت درد نکنه دیگه من رو نمیشناسی ده روز پیش زنگ زدم یادت نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اهان این همون پسر منگولست که زنگ زد من رو بیدار کرد نصفه شب ..
- کارتون رو بگید ؟
- وای باز که تو خشن حرف زدی ؟
- اقای محترم زنگ زدی به من میگی تو خشنی ..... خدا همه ی مریض های اسلام رو شفا بده......
تلفن رو قطع کردم ........
دوباره زنگ زد ....
اه اگه گذاشت درس بخونم الان فردا آرمان پدر من رو در میاره..................
جواب دادم ....
- آقا لطفا مزاحم نشو من درس دارم ......
- ای جونم داشتی درس میخوندی ... خوب کی قرار بذاریم همو ببنیم ....
- چی داری برای خودت قرار میذاری منم اصلا شما رو نمیشناسم چه برسه به این که بخوابم قرار بذارم ......اگه یک بار دیگه مزاحم بشی من میدونم و تو ......
قطع کردم گوشیم رو هم گذاشتم سر سایلنت ....
صدای ترمز ماشین آرمان اومد ....
وای عزائیل اومد ...
کم کم داشتم بهش یه حسی پیدا میکردم ...
نمیدونم چه حسی بود ولی خدا کنه حس عاشق شدن نباشه که اصلا مرد زندگی نیست ......
تاپم رو با یه بلیز استین بلند عوض کردم .......
رفتم پایین ....
- سبزی خانم ؟؟؟؟؟؟
از آشپزخونه سرش رو آورد بیرون .....
- الهی فدات بشم ساحل جان چند وقت بود به من نگفته بود سبزی خانم ......
خندیدم راست میگفت .....
- شام چی داریم ؟
- کوکو سبزی درست کردم .....
اخ جون غذایی که دوست دارم .........
اروم طوری که صدام بلند نباشه گفتم :
- این بچه ژیگول کجاست ..
- کی رو میگی مادر ؟
- آرمان خوش اخلاق رو میگنم دیگه .....
صدایی از پشت اومد ........
- من اینجام کاری داری ؟
وای یا خدا این از کجا پیداش شد ....
برگشتم .....به به پسر عمو چه تیپی زده معلومه با دوست دختر جونش بیرون بوده!!!!!!!!!11111111
یه بلیز تنگ مشکی تنش بود با یه شلوار خوش رنگ معلوم بود از اون گرون هاست ...
برای اولین بار یقه اش باز بود یک گردنبد خوشگل هم انداخته بود گردنش ...
- دید زدنت تموم شد .....
صبری خانم خندید ......
پرو عجب هیکلی داره ها خوش به حال زنش .......
- کی گفته من دارم تو رو دید میزنم ......
- دروغ میگی چشم هات برق میزنه حالا عیبی نداره همه بهم میگن خیلی خوشگلم اتفاقا الان تو کوچه دختر بازور میخواست بهم شماره بده
ابرو هاش داد بالا ....
- چه اعتماد به نفسی داره ماشاالله ......
رفتم تو اشپزخونه نشستم پشت میز ...
ان قدر گرسنه ام بود که اصلا نفهمیدم چه جوری غذارو خوردم عین این ندید بدید ها ....
آرمان طبق معمول داشت چپ چپ نگاهم میکرد .
عجب بدبختی گیر کردم ها تو خونه ی خودم هم نمیتونم راحت غذا بخورم ...
با کمک صبری خانم ظرف ها رو شستم .......
- ساحل جان من میتونم چند روز برم خونه اخه دخترم میخواد زایمان کنه ..
- باشه اشکال نداره برید به دریا میگم بیاد چند روز این جا .....
برگشتم تو اتاقم موبایلم رو چک کردم تا میس کال داشتم از اون مزاحمه چند تا هم اسمس ....
همه ی اسمس هاش چرت و پرت بود ...
عجب سریشی هست ها ول کن نیست ........
اسمس دادم
- لطفا مزاحم نشید دیگه ...

دوباره زنگ زد خواستم جواب بدم که صدای در اتاقم اومد حتما آرمانه ......


گوشیم رو انداختم روی تخت .....

- بله ؟
- میتونم بیام تو ؟
- اره
اومد تو اتاق لباس هاشو عوض کرده بود یه تیشرت سرمه ای پوشیده بود با یه شلوار ورزش مشکی ......
- کارم داشتی ؟
- ورق4A داری ؟
- اره دارم چند تا بدم؟
- 4 تا بده ؟
وای نکنه امتحان داریم رفتم از تو کمدم چند تا ورق اوردم بیرون .......
- بیا
- زیاده فقط 4 تا برگه میخواستم
- من دارم اگه بازم خواستی بگو .......
موقع که خواست بره صداش کردم ...
- آرمان ؟
- هان ؟
بی ادب .....
- فردا امتحان داریم ؟
- به نظرت باید جواب بدم ؟
- حالا بگو دیگه ......
سرش رو تکون داد که یعنی اره ...........
ای خدا این چه قدر امتحان میگیره ..
دراز کشیدم روی تختم جزوه ها رو مرور کردم خوبه فهمیدم امتحان داریم ها مگرنه ضایع میشدم فردا ......
گوشیم رو برداشتم چند تا میس کال داشتم دوباره ای بابا یارو انگار کار و زندگی نداره ..........
ساعت داشت حدود 3 رو نشون میداد ولی من همچنان داشتم جزو ها رو میخوندم دوست نداشتم جلوی آرمان ضایع بشم ......
یه دفعه یه فکر شیطونی اومد تو ذهنم .......
اروم رفتم تو سالن آرمان بیدار نبود ...........
دراتاقش رو ارم باز کردم خواب بود ، اخ جون پس میتونم نقشه ام رو عملی کنم زیر تختش چند تا برگه بود یعنی همون سوال های امتحانیه ؟
رفتم جلوتر ورق خالی بود اه چه قدر ضایع شدم ....
باید دنبال سوال ها بگردم ببینم کجاست ....
داشتم دنبال سوال ها میگشتم که یک دفعه تکون خورد نزدیک بود سکته کنم ...
هر چی گشتم نبود نا امید شدم ..
بذار ساعتش رو بردارم صبح خواب بمونه ........
ساعتش رو برداشتم بردم تو اتاق وقتی درستش کردم دوباره گذاشتم سر جاش .......
اخ ....
ساحل خانم گل کاشتی ایول بگیر با خیال راحت بخواب که صبح آقا ارمان سر کلاس نمیره ....
با صدای داد آرمان از خواب بیدار شدم ....
وای خودمم خواب موندم که الان ارمان حتما میفهمه من ساعتش رو دست کاری کردم .........
صدای صبری خانم می یومد که هی بهش میگفت اروم باش ........
لباس هامو عوض کردم رفتم پایین ........
خیلی خونسرد سلام دادم
- سلام چه خبرته خونه رو گذاشتی روی سرت
- تو به ساعت من دست زدی ؟
- نه چه طور مگه؟
- منم باور کردم که تو بهش دست نزدی چرا نرفتی سر کلاس ؟
- خوب خواب موندم دیگه ؟
- اره جون خودت خواب موندی یا گفتی حالا که قرار آرمان خواب بمونه منم بگیرم با خیال راحت بخوابم .....
- برو بابا خدا شفات بده ......
رفت تو اتاقش در رو هم محکم بست ........
معلوم نیست این به کی رفته انقدر بد اخلاقه .....
- صبری خانم شما مگه قرار نبود برید ؟
- چرا مادر ولی میترسم شما هارو تنها بذارم میترسم بزنیدهمدیگر رو بکشید
- سبزی خانم داشتیم این روانیه به من چه ؟
- خوب مادر حق داره به کلاسش نرسیده راستی تو دانشجوی آرمانی ؟
- اره صبری خانم ولی خواهش میکنم به هیچ کس نگید ها
- باشه دخترم من دیگه برم دیر شد
- برو خیالت راحت ........
بیچاره غذای ظهر هم گذاشته بود .........
یه زنگی به مامان زد تا حالشون رو بپرسم .......
بعد از تلفن آرمان با اخم از اتاقش اومد بیرون رفت ..........
وقتی عصبانی میشد خوشگل تر میشد ....

با خودم گفتم حالا که تنهام بذار منم برم بیرون ......

 

از بیرون که اومدم باز با ارمان دعوام شد چه گیری میده
چرا مانتوت کوتاه ، چرا شالت عقب رفته ، چرا شلوار تنگ میپوشی
یکی نیست به این بگه به تو چه ؟؟؟؟؟
گیر هایی که تا حالا مامان و بابام بهم نگفته بودن این داشت تذکر میداد
شایدم با گشت ارشاد دستش تو یه کاسه است ..
بلاخره اون مزاحمه موفق شد یه چند کلمه با من حرف بزنه
اخر سرم ازم قول گرفت که با هم بریم بیرون
بیچاره نمیدونه من گذاشتمش سر کار ....
حالا که بیکارم بذار برای تفریح با هاش دوست بشم ...
ان قدر که خسته بودم زود خوابم برد ....
قبل از خوابم در رو قفل کردم هر چی باشه الان اون و من تنها تو خونه ایم
این دریا هم هی عشوه های شتری میاد
- نه امشب نمیتونیم بیایم اخه خونه ی مادر شوهرم دعوتیم
ای شوهر ذلیل .....
وای اگه بچه های دانشگاه بفهمن من با استاد گرامیشون آرمان خان شب تنها یه جا بودم چه حالی بهشون دست میده
الان هر دختر دیگه ای بود هی عشوه میومد که من شب تنها میترسم بخوابم
ایول به خودم که نترسم اگه ارمان پاشو از در بذار تو چفت پا اومدم تو صورتش
با این فکر و خیال ها خوابم برد
با دل درد از خواب پریدم اه لعنتی الان اخه وقتش بود ؟؟؟؟
من دیدم از سر شب حالم بده نگو میخواست این بلا سرم بیاد
از جام بلند شدم خوبه حالا خراب کاری نشده
رفتم تو کمدم رو نگاه کردم اون وسیله ای رو که میخواستم نداشتم .......
ای به خشکی شانس حالا چه غلطی بکنم .....
صبری خانم که نیست به اون بگم بره بخره ......
رفتم تو اتاق مامان تا شاید اون جا پیدا کنم ولی نبود که نبود ........
یه نگاهی به پایین انداختم همه ی چراغ ها خاموش بود خوب خدا رو شکر آرمان خوابه میتونم برم بخرم
ساعتم رو نگاه کردم نزدیک یک بود ......
مجبورم برم بخرم دیگه تا صبح که نمیتونم تحمل کنم ......
از زور دل درد نمیتونستم تکون بخورم ...
یه مانتو پوشیدم یه شالم انداختم روی سرم با همون شلوار ورزش که تنم بود
سوییچ ماشین رو برداشتم از پله ها اروم اومدم پایین این پسره بلنده شه نمیذاره من جهنمم برم ......
خواستم در رو اروم باز کنم که صداش اومد .....
یه متر پریدم بالا دیوانه تو تاریکی نشسته .............

خدایا یه لطفی بکن همه ی مریض ها رو شفا بده اخه ادم با عقل که تو تاریکی نمیشینه ..........



- کجا با سلامتی ؟ شما که تازه از بیرون تشریف اوردید
برای موضوع صبح با هاش قهر بودم جوابش رو ندادم .....
- مگه با تو نیستم ؟ کرم شدی ؟
- آرمان حرف دهنتو بفهم ها هر چی هیچی نمیگم بیتربیت تر میشی میخوام برم بیرون کار دارم
- چی کار داری نصفه شبی ؟
چپ چپ نگاش کردم همین مونده بهش بگم میخوام برم چی بخرم
- کارم دارم به تو هم مربوط نمیشه
- اه جدی خوبه گفتی یعنی الان خانواده ات اگه بودن میذاشتن نصفه شبی بری بیرون ....
- آرمان من اصلا اعصاب ندارم ها بیا برو کنار میخوام برم ......
- من به شما اجازه نمیدم این وقت شب بری بیرون .....
ای خدا عجب بدبختی گیر کردم ها ای مامان بابا کجایید ......
- من به اجازه ی تو احتیاجی ندارم بیا برو کنار حالم خوب نیست .....
- مسئولیت تو الان به عهده ی منه منم اجازه نمیدم بری بیرون هر چی میخوای فردا بخر الان هم بیا برو تو اتاقت تا اون روی سگ من رو بالا نیاوردی ....
گریه ام گرفته بود من چه قدر بدبختم گیراین افتادم .....
- آرمان ازت خواهش میکنم برو کنار بذار برم کار دارم نمیتونم تا صبح تحمل کنم
- ای طرف اگه بخوادد تا صبح تحمل میکنه ........
لعنتی فکر کرده میخوام برم خونه ی کسی ......
بیشعور ....
زدم زیر گریه ......
- خیلی بیشعوری ارمان خیلی ..... من میخواستم برم از دارخونه چیزی بخرم ..... احمق
انگار تازه به خودش اومده که چه حرفی زده ...
- قرص میخوای ؟ بگو خودم میرم الان میگیرم شاید اصلا داشته باشم بگو چه قرصی میخوای
با گریه گفتم :
- نه خیر قرص نمیخوام بذار برم
- تو بگو چی میخوای ؟ شاید من داشته باشم ......
اه عجب خریه نمیفهمه من چی میخوام . اخه مگه تو میشی که داشته باشی ......
سرم رو انداختم پایین ....
- نوار ....... میخوام
چشم هاش گرد شد من نمیدونم این چه جوری با این عقل پوکش استاد دانشگاه شده
با لحن اروم تری گفت :
- خوب از اول میگفتی صبر کن خودم میرم میگیرم نری بیرون ها ....
انگار من بچه ی کوچلو هستم که میگه نری بیرون ها .....
ابروم جلوش رفت حالا دیگه چه جوری تو چشم هاش نگاه کنم ...
بعد از نیم ساعت اومد از صدای ترمز ماشینش فهمیدم ....
ای خدا ابروم رفت .....
صدای در اتاقم اومد با صدای ارومی گفتم بفرمایید .
نمیدونم چه جوری فهمید من که خودم صدای خودم رو نشنیدم
گوشاش تیزه که میفهمه ما سر کلاس تقلب می کنیم ...
- بیا بگیر من میرم تو اتاقم اگه کار داشتی صدام کن ....
- بذار رو زمین بر میدارم ....
معلوم بود خنده اش گرفته ....
- باشه ...
حیف که خجالت میکشم مگر نه با همون پلاستیک میزدم تو صورتش ....

وقتی رفت پلاستیک رو برداشتم معلومه تا حالا هم از این چیز ها نخریده ناشیه که رفته 10 بسته خریده ...

 

صبحش با دل درد زیاد از خواب بیدار شدم ....
از ترس اینکه با آرمان رو به رو نشم نرفتم پایین صورتم رو شستم دوباره برگشتم تو اتاق ....
خوب امروز با هاش کلاس ندارم ها مگر نه حسابی ضایع میشدم ......
از تو کولم یک کیک دراوردم خوردم ......
حیاط رو نگاه کردم آرمان هنوز نرفته بود .........
ای تو روحت حالا موقع هایی که نباید تو خونه باش تو خونه است ......
رو تخت دراز کشیدم شروع کردم به اسمس بازی کردن ......
مهران همش میگفت میخوام ببینمت ......
داشتم اسمس بازی میکردم که در اتاق زده شد
یا بسم الله نکنه آرمانه اگه اون باشه چه غلطی کنم چه جوری میتونم تو چشم هاش نگاه کنم با این ابرو ریزی که کردم
- ساحل ..... ساحل جان بیداری؟؟؟؟؟؟؟
اخیش دریا است .......
- بیا تو
به به خانم چه تیپی زده!!!!!!!!!!!
- سلام دریا خانم گل بابا تو که کشتی خودتو ان قدر خوشگل کردی
- لوس خوبی ؟ آرمان بهم زنگ زده گفت حالت خوب نیست چته چیزی شده ؟
براش گفتم برای چی حالام خوب نیست
- خاک بر سرت نکنه ساحال آرمان از کجا فهمیده تو حالت خوب نیست ابرو ی ما رو بردی یه وقت جلوش سوتی ندی ها ........
خوبه نگفتم دیشب آقا رفته باقالی خرید مگر نه من رو کشته بود ......
- وای دریا کشتی من روعین مامان بزرگ ها هی نصیحت کن همچین میگی انگار مرد ها از چیز ها سر در نمیارن .....
- حالا بر فرض که سر در بیارن حیای تو کجا رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟ ......
- هیش مامان بزرگ حیامو گربه برده بین بچه هاش تقسیم کرده ..... راستی با مامان تازه حرف زدم حالش خوب بود بابا هم خیلی بهتره شده بود
- اره خدا رو شکر دیروز زن عمو زنگ زد گفت حالش خیلی خوبه ... ساحل کاری با من نداری من برم همچین آرمان گفت حالت خوب نیست گفتم الان رو به موتی .....
- مسخره آرمان غلط کرد گفت تو باید به حرف اون گوش بدی؟؟؟؟؟ شب نمیای ؟
- چرا شب میام با فرزاد این جا میخوابیم ....... یه وقت به خودت زحمت ندی شام درست کنی ها ...
- خیلی لوسی دریا من ان قدر دل و کمرم درد میکنه اصلا نمیتونم از جام بلند شم
یه نگاهی به خودم کردم قیافه ام عین مرده ها شده بود
یه ذره به خودم رو رسیدم نشستم جلوی اینه خودم رو اصلاح کردم ......
به به چه خوشگل شدم چون پوست صورتم روشن بود زیاد معلوم نمیشد که اصلاح کردم ....
رفتم تو راهرو اثری از آرمان نبود صدای شر شر اب می یومد ...
اخ جون آوار مرگش رفته حموم سریع لباس پوشیدم رفتم سرکوچه کلی برای خودم چرت و پرت خریدم از لواشک و چیبس و پفک و اب میوه , چند مدل هم کیک خریدم .....
سریع برگشتم خونه خدا رو شکر آقا هنوز تو حموم بود ....
معلوم نیست چی کار میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل دختر ها میمونه

پفک رو بازکردم اخ جون عین این حامله ها با شوق و ذوق خوردم ....
دستم رو گذاشتم روی شکمم ...
مامانی دلت پفک میخواست نه بیا بخور یه وقت ضعف نکنی
لب تاب رو روش کردم یه فیلم باحال گذاشتم دیدم ....
اه اه صحنه ی های +18 سال اومد مثل بچه ها که نباید از این چیز ها ببینن هی دستم رو میذاشتم جلوی چشمم دوباره میدیدم
ساعت دو و نیم بود که زنگ ایفن زده شد از پنجره نگاه کردم پیک موتوری غذا آورده بود ....
ووووویی الان میاد بالا سریع صدای لب تابو کم کردم
حالا الان عین خر سرشو میندازه میاد تو با این صحنه های قشنگ روبه رو میشه !!!!!!!!!!
از فکر هایی که تو ی ذهنم می یومد خنده ام می گرفت ........
همین طور که حدس زدم اومد بالا هر چی در زد در رو باز نکرد وای چه قدر من ضایع ام ......
بعد از چند دقیقه رفت ....
حتما فکر کرده خوابیدم ....
فیلم که تموم شد خوابم گرفت ته معده ام ضعف میرفت ولی خوابیدم .......
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم ......
اگه گذاشتن منه بدبخت یک ذره بخوابم ....
- بله؟؟؟؟؟؟؟/
- سلام عزیزم خوبی ؟
یه ذره فکر کردم ببینم کیه یادم افتاد مهرانه ..
- سلام مرسی .....
- چرا صدات این جوریه گلم ؟
- به خاطر این که خواب بودم با اجازه تون شما من رو بیدار کردی ؟
- جدی خواب بود ؟؟؟؟؟ ساعته 8 شبه ها ......
وای خاک بر سرم من چه قدر خوابیدم .......
- کارم داشتی ؟
- اره میخواستم شام بریم بیرون با هم ...
- امشب ؟ من نمیتونم بیام بعدشم اصلا کی گفته من و شما باید با هم بریم بیرون ...
- وای که چه قدر بد اخلاقی تو خوب فردا ناهار با هم بریم خوبه ؟
- باید فکر کنم من تا ساعت 1 دانشگاه کلاس دارم اگه خواستم بیام خبر میدم
- باشه عزیزم راستی از اسمس ها خوشت اومد ؟؟؟؟؟
یاد اسمس هاش افتادم خاک بر سر بی حیا چه اسمس هایی داده بود
با اینکه خودم از اسمس ها داشتم ولی اصلا خودش نمیومد که یه پسر غریبه همچین اسمس هایی برام بفرسته .....
- اقا ی محترم من اصلا از این اسمس هاتون خوشم نیومد ها یک ذره با ادب تر بفرستید
- تو جون بخواه چشم .........
- من باید برم کار دارم بای .......
نذاشتم بیچاره حرفش رو بزنه سریع قطع کردم .......
انگار من از پشت کوه اومدم میخواد خرم کنه .......
صدای دریا می یومد ......
کاش میتونستم برم پایین ...
ولی اگه برم چه جوری تو چشم های آرمان نگاه کنم به اندازه ی کافی ابرو رفت ......
جزه هامو در آوردم که بخونم حداقل فردا سر کلاسش ضایع نشم ...
سرم تو جزه بود که دریا عین خر اومد تو .....
- دریا جان میشه بگی به شما یاد دادن قبل اومدن در بزنی یا نه ؟
خندید .......
- یاد دادن دیگه خواهر پاشو بیا شام سرد شد
- من نمیام سیرم شما بخورید ؟
- چرا اون وقت ؟ آرمان گفت نهار هم نخوردی ...
وای این آرمان هم برای خودش جاسوس شده هی کار های من رو به دریا میگه .
- پاشو بیا لوس نشو دیگه ......
- نمیام دیگه تو برو ......
- حالت خوب نیست باید چیزی بخوری ها مگر نه سکته میکنی بدبخت .........
- بیا برو خانم دکتر ....
از گشنگی داشتم می مردم ولی حوصله ی نگا های آرمان رو نداشتم ..
از تو پلاستیک یه بسته لواشک در اوردم با کاتری که روی میزم بود باز کردم شروع کردم به خوردن ....
به به چه خوش مزه است .....
هنسفری رو از روی میز عسلی برداشتم گذاشتم تو گوشم از تو موبایلم یه اهنگ باحال انتخاب کردم ...
صداش رو هم تا اخر زیاد کردم ........
ساعت راسه دوئه ، حواسم به توئه ، چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه ، با تو همه چی ضربدر دوئه
فکرم باهات عوض شده ، امسالم باز عشقت مده
حتی اگه بگی برو ، من میخوامت بازم تورو
ساعت راسه دوئه حواسم به توئه چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه با تو همه چی ضربدر دوئه
ساعت راس دوئه ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه ساعت راس دوئه
ساعت راسه دوئه حواس من به توئه بازم چشمام داره دنبالت میدوئه
همه ی کارات نوئه که مخصوص توئه ، با تو هرچی که هست همیشه ضربدر دوئه
ساعت راسه دوئه ، حواسم به توئه ، چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه ، با تو همه چی ضربدر دوئه
مگه میشه این عشق واسم عادی بشه؟ نه نمیشه نمیشه!
با صدای بلند تو هم بهم بگو : نمیشه نمیشه!
فکرم باهات عوض شده ، امسالم باز عشقت مده.
حتی اگه بگی برو من میخوامت بازم تورو
ساعت راسه دوئه حواسم به توئه چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه با تو همه چی ضربدر دوئه
ساعت راسه دوئه حواسم به توئه چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه با تو همه چی ضربدر دوئه
ساعت راس دوئه ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه ساعت راس دوئه
وای که چه آهنگ باحالیه عاشقشم ........
همین که از روی تخت برگشتم به سمت دیگه آرمان رو جلوم دیدم نفهمیدم چه جوری بلند شدم .......

عین جن اومد ه تو اتاق نمیگه من سکته میکنم بی زن می مونه !!!!!!!!!!!!

- تواین جا چی کار میکنی ؟ بهت یاد ندادن میخوای وارد اتاقی بشی در بزنی
- این مسخره بازی ها یعنی چی که نمیای پایی از دیشب همش تو اتاقی ؟
وای یادشه یعنی ؟
- جواب من رو بده ؟
- من در زدم ولی تو کر بودی نشنیدی ...... پاشو بیا پایین
- نمیخوام بیام سیرم
- ان قدر این چرت و پرت ها رو بخور تا بمیری ......
رفت در رو هم محکم بست .....
وا این چشه چرا همچین کرد ......
خوب لباس استین بلند تنم بود ها مگر نه باز سوتی میدادم .....
نزدیک یه ساعت با مریم حرف زدم
بهش گفتم مهران ازم خواسته باهاش برم بیرون ....
اونم که عاشق پسرا ........
تا اخر شب دریا چند بار اومد بالا من رو راضی کنه که غذا بخورم ولی نخوردم که نخوردم ........
ساعت رو گذاشتم که یک ذره زود تر بیدار شم جزو ها رو بخونم ...
با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم .....
رفتم پایین از پله ها که میرفتم پایین همش احساس میکردم سرم داره گیچ میره ولی بهش اعتنایی نکردم ........
رفتم دستشویی کار که تموم شد برگشتم به اتاقم تا حاضر بشم .....
یه مانتوی تیره پوشیدم حالا تو این موقعیت روشن نپوشم بهتره !!!!!!!!!!!!!
یه آرایش متناسب با رنگ مانتوم کردم ....
یه خط چشم مشکی کشیدم یه ذره هم سایه ی طوسی هم زدم که هم رنگ چشم ها بود ,رژگونه هم زدم ؛ حالا نوبتی هم که باشه نوبت رژ از تو کشوییم یه رژکالباسی رنگ برداشتم زدم ....
وای الان باز دیر میرسم ها ....
الهی قربون خودم برم که ان قدر خوشگلم ........
از آینه دل کندم رفتم پایین ....
دریا بیدار بود تنها تو آشپزخونه داشت چایی دم میکرد
- سلام صبح بخیر
- سلام عزیزم خوبی ؟ بهتری دلت خوب شد ؟
- بهترم اما حس میکنم سرم گیچ میره .....
- رنگت خیلی پریده بیا صبحونه بخور .....
داشتم صبحونه میخوردم که نگاهم به گردنش افتاد ......
یه دفعه شیطون شدم ......
- دریا چرا گردنت کبوده ؟
هل شد.......
- گردنم چیز.... اهان الان خورد به در کابینت .....
- در کابینت اون وقت ببخشید میشه بگید چه جوری خورد که این جوری کبود شد ؟
- اه ساحل یه جوری خورد دیگه
- منم که عر عر اصلا نفهمیدم ...... میگم این فرزاد بهش نمیاد وحشی باشه ها؟؟؟؟؟؟؟ .....
صورتش سرخ شد ....
الهی قربونش برم که عین رنگ گوجه شد
- ساحل خجالت بکش ............
- بابا مگه چیه خوب زنشی دوست داره اینطوری بوست کنه مگه بده....
- بسه دیگه .....
- وای دریا منم خیلی دوست دارم شوهر آینه ام اینطوری بوسم کنه ها .... دوست دارم همه جام کبود باشه خوب نه مزه میده .......
یک دفعه سرفه کرد .......
- چت شد تو یک دفعه بابا خجالت نداره که تازه خیلی هم خوبه بعضی اوقات گردن مامان هم کبود میشه برای این که بابا خیلی شیطون مگه نه ؟....
هی چشم غره میرفت ......
- وا تو چرا همچی میکنی ؟ چرا چشم هاتو عین یوز پلنگ میکنی ؟ وای دریا خیلی کمرم در میاد هر ماه فقط دلم درد میگرفت ولی این ماه کمرم خیلی درد میاد لباس هام هی ......

باز صدای سرفه اومد ولی این دفعه صدای سرفه ی دریا نبود .....

وای بازم سوتی ........
تا سه نشه بازی نشه خدا سومیش رو به خیر بگذرونه
برگشتم خاک برسرم دو دستی یعنی این همه مدت آرمان داشت حرف هامو گوش میکرد ......
پس بگو چرا دریا هی چشم غره میرفت ......
از صندلی بلند شدم برگشتم .......
- سلام ......
قیافه اش جدی بود ولی چشم هاش میخندید ...
دریا که صورتش شده بود لبو .....
فکر کنم خودمم دسته کمی از دریا ندارم ......
با خونسردی کامل از دریا خداحافظی کردم اومد بیرون .......
الان با خودش چه فکر ها که نمیکنه وای که ساحل باز خراب کاری کردی ....
موقع رانندگی باز سرم گیچ رفت یه گوشیه ای ماشین رو پارک کردم سرم رو گذاشتم روی فرمون .....
تا دانشگاه چند بار نزدیک بود تصادف کنم ....
سر کلاس مریم کنار خودش برام یه جا نگه داشته بود خدا رو شکر که آرمان هنوز نرسیده بود
کنارش نشستم ......
باز این پسرا شروع کردن به مسخره بازی در آوردن کار رو زندگی که ندارن فقط بلدن تیکه بندازن .....
- ساحل خیلی خوشگل شدی ها فقط چرا ان قدر رنگت پریده ......
بهش گفتم چرا رنگم پریده ....
- تازشم از دیروز صبح نه نهار خوردم نه شام ......
- خاک برسرت کنن میخوای بمیری ....
اومدم جوابش رو بدم که آقا آرمان گلاب تشریف آوردن ......
همچین با اخم می یومد تو که حد نداشت ادم از ترس شلوارشو خیس میکرد
تو اشپزخونه ان قدر هل شدم که نشد ببینم چی پوشیده ......
یه کت و شلوار طوسی پوشیده بود که رنگ بلیز زیر کتش یه ذره تیره تر بود .......
به زنم به تخته چه جگریه .....
خاک برسرت ساحل تو اشپزخونه این همه جلوش سوتی دادی
یاد حرف هام میفتم بدنم داغ میکنه
من نمیدونم با چه رویی اومدم سر کلاسش هر کی دیگه بود از زور خجالت نمیتونست سرش رو بالا بگیره .....
شروع به کرد به حضور و غیاب کردن .......
به اسم من که رسید یک نگاه چپی بهم کرد یه خنده ی شیطون هم اومد رو لبش .....
- ساحل چرا به اسم تو خندید ؟
ای مریم جان دست رو دلم نذار که خونه به اسمم نخندید به خودم خندید که طی بیست و چهار ساعت قبل کلی جلوش سوتی دادم .......
- ولش کن بابا یارو خود درگیری داره
-وای چه جوری دلت می یاد بهش بگی روانی جوون به این خوشگلی ....... خوش تیپی .... تحصیل کرده ...... ای خدا کاش این زن نداشت ..
از حرف هاش خندم ام گرفت .........
- کوفت نخند داره چپ چپ نگامون میکنه .........
با صدای بلند استاد آرمان همه ی دانشجو ها سکوت کردن ......
- خوب امروز قرار بود کنفرانس داشته باشم نه ......
وای نه امروز کنفرانس داریم همین کم منده من رو صدا کنه
اگه صدام کنه میرم براش از مشکلات زنان و زایمان میگم ..........
سرم دوباره داشت گیچ میرفت ........
سرم رو گذاشتم روی میز ......
ارمان داشت از روی لیست انتخاب میکرد که چه کسی بره اون جا کنفرانس بده ....
- حالت خوبه ساحل ؟ چرا سرت رو گذاشتی روی میز
- مریم حالم خوب نیست سرم داره گیچ میره
- میخوای از استاد اجازه بگیرم بری بیرون .........
- نه نمیخواد الان فکر میکنه من الکی میگم میخوام از دست کنفرانس فرار کنم ......
از شانس گند من , اسم من رو صدا کرد........
منم نمیدونم این چه پدر گشتگی با من داره که همش از من سر کلاس کار میکشه .....
مریم آروم گفت :میتونی بری خوب بهش بگو ......
- نه نمیخواد میرم
از صندلی بلند شدم چشم هام داشت سیاهی میرفت ولی هی به خودم امیدواری میدادم که میتونم .....
آرمان از جاش بلند شد گوشه ی کلاس واستاد ......
همین که به وسط کلاس رسیدم چشم هام سیاهی رفت با مغر خوردم زمین .....
حس کردم سرم به جای تیز خورد ......
یه چیزی داشت از پیشونیم سرازیر میشد ......
صدای همهمه ی دانشجو ها بلند شد
هر کس داشت برای خودش نظر میداد با صدای داد آرمان همه ساکت شدن ....
دیگه هیچی نفهمیدم

یه بوی اشنایی اومد بعدشم صدای دست و هورا کشیدن دانشجو ها.........؟!!

 

با درد بدی توی سرم چشم هامو باز کردم .....
نور مستقیم خورد تو چشمم ....
احساس سوزش تو دستم میکرد دستم رو بلند کردم بله به دستم سورم وصل بود
- ساحل ... خوبی ؟
مریم داشت باهام حرف میزد .........
- این جا کجاست ؟
- بیمارستانه ترو خدا بگو حالت خوبه ؟
- اره ولی پیشونیم درد میاد
- برای این که چند تا بخیه خورد .......
بخیه تو صورتم همین رو کم داشتم ....
یادم اومد من خوردم زمین جلوی اون همه دانشجو .....
خدا چرا ان قدر من دست و پا جلفتی شدم .......
- ساحل الان خوبی ؟ اگه خوب نیستی بگم پرستار باز بیاد ......
- نه خوبم سرم خیلی درد میاد
- اخه من نمیدونم به تو چی بگم چرا از دیروز چیزی نخوردی هان ... نمیگی خودتو به کشتن میدی ...
- با کی اومدیم بیمارستان ؟
- با استاد !!!!!!!!!!!!!
یعنی آرمان بهش گفته که پسر عمومه ....
- با استاد ؟ یعنی کلاس رو ول کرد اومد بیمارستان .......
قیافه اش عوض شد ..
با صدای بلندی گفت:
- ساحل جون من بگو چی بین شماست ؟؟؟؟؟؟ نمیدونی وقتی خوردی زمین چه جوری اومد به طرفت .... بچه ها داشتند حرف میزدند همچین دادی زد سرشون که بیچاره ها از ترس خودشون رو خیس کردند ....
با اشتیاق بیشتری گفت :
- تازشم همچین بغلت کرد که همه ی دانشجو ها دست زدند ..
ارمان من رو بغل کرده مگه میشه اونم جلوی اون همه دانشجو .....
وای ابروم جلوی همه رفته.......
پس نگفته نسبت فامیلی داریم ........
- جون من بگو چیزی بینتونه ؟؟؟؟؟؟ از استاد مغرور کلاس بعید بود این کارش - چی داری میگی مریم ؟ حتما ترسیده دیگه که بلایی سرم بیاد مسئولیتش بیفته گردنش مگر نه لزومی نداره که همچین کاری بکنه ......
- کاش ازش فیلم میگرفتم نمیدونی چه جوری دست و پاشو گم کرده بود من از اخر کلاس اومدم بغلت کنم که اون زود تر بغلت کرد .....
همچین به خودش چسبونده بودت که بلیزش خونی شد ، اخه پیشونیت بدجور خون می یومد .......
از شدت ذوق داشتم غش میکردم خدا یعنی آرمان من رو دوست داره .....
در باز شد اومد تو ......
از صورتش میشد فهمید که چه قدر عصبانیه ......
چشم هاش قرمز شده بود
با عصبانیت که همیشه حرف میزد گفت :
- بهتر شدید سرکار خانم ؟
- بله خیلی ممنون لطف کردید که من رو آوردید بیمارستان ....
نیشخند زد ........
الان با خودش میگه سرش خورده زمین با ادب شده
رو به مریم کرد و گفت :
- ببخشید خانم مولایی میشه چند لحظه بیرون باشید
- بله استاد حتما
یه چشمکی زد به من و رفت بیرون .....
یا حسین باز با این غول من تنها شدم همین طور که فکر میکردم شروع کرد به غر زدن
- من به تو چی بگم آخه ساحل اگه بلایی سرت می یومد من جواب عمو رو چی میدادم هان آخه تو چرا همش کار زیاد میکنی ...
به به پس اخه فکر من نبوده فکر عموشه
دیدی ساحل خانم بیخود ذوق کردی
- تو دست من امانتی میفهمی مامان وبابات که اومدن هر غلطی دوست داشتی بکن یه ماه یه ماه غذا نخور ........
- هیس آرمان چه خبرته چرا داد میزنی ؟
- به خدا من ببینم تو دیگه غذا نخوری من و میدونم و تو فهمیدی ؟؟؟؟؟ فهمیدی یا نه ؟؟؟؟کر هم شدی ؟
طبق معمول باز داشت بی احترامی میکرد
مریم راست میگفت بلیزش خونی شده بود ...
داشت گریه ام میگرفت اصلا انگار نه انگار من مریضم
اومدم جوابش رو بدم که دکتر اومد تو ...
یه دکتر نسبتا جوون با یه پرستار اومدن تو
- حالتون بهتره خانم ؟؟؟؟؟؟؟
- بله
- بازم احساس سرگیچه دارید ؟
- بله یک ذره احساس میکنم دوباره داره سرم گیچ میره
رو کرد به آرمان و گفت :
- شما چه نسبتی با خانم دارید ؟
برادرش هستم -
اه لعنتی من نمیخوام تو برادرم باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- برای چی ایشون این طوری شدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- نمیدونم فکر کنم از استرس های درس های دانشگاه است .......
- خلاصه ایشون فشارش خیلی پایین بود باید مواظبش باشی خدا پدر این استاد ها رو بیامرزه که ان قدر این دانشجو ها رو اذیت میکنند
خنده ام گرفت ......
یه نگاه چپی بهم کرد ....
- سرمت که تموم شد میتونی بری برات چند تا آمپول تقویتی نوشتم که یه دونه اش برای امشبه دوتای دیگه رو هم فردا صبح و شب بزن
- ممنون اقای دکتر.....
دکتر ه که رفت دوباره اومد جلو معلوم بود با حرف دکتره عصبانی تر شده ......
- من به خانم مولایی نگفتم با هم نسبت داریم مواظب باش سوتی ندی
وقتی گفت سوتی یاد حرف های صبح افتادم ...
انگار میدونست من تو سوتی دادن استادم .....

همش تقصیر این آرمانه دیوانه است دیگه اگه من رو صدا نمیکرد برای کنفرانس هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد ....


سهیلا بازدید : 524 دوشنبه 21 مرداد 1392 زمان : 16:45 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
سلام دوستان گلم.ممنون که اینجارو انتخاب کردید.من رمانایی رو که خودم خوندم و به به نظرم ارزش خوندن داشتن رو توی وب میذارم.این رمان ها از کاربرای 98 هست .بازم ممنون
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
  • سهیلا
  • زینب س
  • آرشیو
  • 1392
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 88
  • کل نظرات : 246
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 37
  • آی پی دیروز : 34
  • بازدید امروز : 92
  • باردید دیروز : 80
  • گوگل امروز : 30
  • گوگل دیروز : 17
  • بازدید هفته : 1,181
  • بازدید ماه : 3,381
  • بازدید سال : 4,288
  • بازدید کلی : 273,794