close
تبلیغات در اینترنت

 

 

 

 بازدید کننده محترم به یاد داشته باشید که این وبلاگ جهت راهنماهی شما برای درمان بیماری
ها
به روش طب سنتی و گیاهان دارویی میباشد

لطفا متن زیر را با دقت مطالعه کنید

مشاوره تلفنی درمان بیماری ها متخصص گیاهان دارویی و طب سنتی حکیم  محمد صدیقی با بیش از 50 سال تجربه طبابت

– 09120580638-02165114469–09155077358 –

مشاوره طب سنتی انلاین در تلگرام

ایدی پاسخگو سوالات پزشکی  @Kh_sedighi

    کانال طب سنتی
https://telegram.me/atarishahjahan 

 

و درمان تمام بیماری ها در طب سنتی و گیاهان داروی

مشاوره 09120580638 – 09155077358

از جمله درمان های:

جنسی+ چاقی و لاغری+دیابت+الزایمر+نازایی+سنگ کلیه+لک های صورت

+سردرد های شدید+دیسک کمر و رگ سیاتیک+پوکی استخوان+تقویت کننده اعصاب،آرام بخش،تقویت کننده قلب،ضدانگل قوی،تصفیه کننده خون.

و درمان معده+درمان تقویت حافظه+درمان یائسگی+درمان…

√ رفع سنگ کلیه.سنگ مثانه.سنگ کیسه صفرا
درمان عفونت و کیستها
√درمان سردرد های میگرنی و سینوزیتی
√درمان بیماری های قلبی و عروقی وتصلب شرائین و واریس
√ درمان آسم و تنگی نفس
√درمان گیاهی مغز و اعصاب و ضد افسردگی
√درمان بیماری پوستی و اگزما
√درمان درد مفاصل و استخوانی و عضلات
سیاتیک رفع ورم عضلات و نقرص 
√رفع بواسیر و شقاق مقعد،سندروم روده،رفع یبوست و اسهال
√رفع ورم معده و روده،ضد نفخ،درمان سوهاضمه و گوارش
√درمان کاهش چربی خون،کلسترول خون،قند خون(دیابت)،فشار خون
√جلوگیری از ریزش مو و تحریک رشد مو سر و ابرو
√رفع پلاک میکروبی دندان و ضد التهاب لثه و حفره دهان
√درمان بیماری های دستگاه تناسلی(نازایی.و قاعده اور)
و درمان پروستات 
√افزایش شیر مادر،تسکین درد های قاعدگی و انواع بیماری زنان
√برطرف‌کردن بوهای نامطبوع بدن
√تقویت نیرو جنسی و بازگشت نیروی جوانی
√برطرف کردن کم خونی

+دمنوش های مفید+عرقیات مفید+ و هر بیماری دیگری..

درمان با گیاهان دارویی و طب سنتی
حکیم محمد صدیقی
تهران و کرج حضوری میتونید تشریف بیارید وشعبه گیلان رو هماهنگ کنید

شهرستان ویزیت تلفنی و ارسال ازمایشات

در تلگرام واتس اپ و سروش

  09120580638-02165114469–09155077358  

 

ایا میدانید در طب سنتی هیچ بیماری بدون درمان نیست

پستی های  هر روز در کانال زیر قرار میگیرند ممنون از اعتماد شما

https://telegram.me/atarishahjahan 

تنگ کننده واژن با دارو گیاهی ماریانا
کلیک کن روی لینک
حجم دهنده طب سنتی روغن خراطین
   
پودر گیاهی چربی سوز و ضد اشتها 
 
    
درمان نازایی با گیاهان دارویی و طب سنتی
 
 
 

پودر گیاهی مارایا تنگ کننده واژن

تنگ کننده واژن گیاهی

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد ماریانا طریقه خرید مصرف روی عکس کلیک کن 

 

 

 

عکس روغن خراطین حجم دهنده طب سنتی 

روغن خراطین

روغن خراطین

روغن خراطین الت تناسلی

روغن خراطین برای اقایان

برای اطلاعات بیشتر در مورد روغن خراطین روعکس بالا کلیک کن

 
 
 
 
رمان کی گفته من شیطونم2
loading...

رمان شاپ

زنگ ارایشگاه رو زدم رفتم تو ..... داشتم دنبال دریا میگشم که خودش از پشت صندلی صدام کرد - سلام وای دریا چه خوشگل شدی؟ - ساحل خانم من که هنوز ارایش نکردم فقط موهام رو رنگ کردم - الهی قربونت برم خودت خوشگلی - با کی اومدی ؟ - با ارمان خر - ساحل چرا ان قدر بی تربیتی تو چرا بهش میگی خر ؟ - حقشه..... میگم کی نوبت من میشه - میبینی که خیلی شلوغه باید صبر کنی فکر کنم یک ساعت دیگه نشستم رو صندلی تا نوبتم بشه موبایلم رو دراوردم شروع کردن به اذیت کردن دیگران اخه که چه حالی میده این پسر ها رو اذیت کنی...... ان…

رمان کی گفته من شیطونم2

زنگ ارایشگاه رو زدم رفتم تو .....
داشتم دنبال دریا میگشم که خودش از پشت صندلی صدام کرد
- سلام وای دریا چه خوشگل شدی؟
- ساحل خانم من که هنوز ارایش نکردم فقط موهام رو رنگ کردم
- الهی قربونت برم خودت خوشگلی
- با کی اومدی ؟
- با ارمان خر
- ساحل چرا ان قدر بی تربیتی تو چرا بهش میگی خر ؟
- حقشه..... میگم کی نوبت من میشه
- میبینی که خیلی شلوغه باید صبر کنی فکر کنم یک ساعت دیگه
نشستم رو صندلی تا نوبتم بشه
موبایلم رو دراوردم شروع کردن به اذیت کردن دیگران
اخه که چه حالی میده این پسر ها رو اذیت کنی......
ان قدر اسمس بازی کردم تا ارایشگره صدام کرد............
وقتی چشم هام رو باز کردم از دیدن قیافه ی خودم شوکه شدم ..
خیلی خوشگل شده بودم .....
- ساحل چی شدی ؟
- دریا واقعا این منم چه قدر خوشگل بودم ها خدا وکیلی
- یک ذره بیشتر از خودت تعریف کن ها
- ای حسود.....
موهام رو فر کرده بود
ارایشم خیلی با حال شده بود
وای لباس رو که بپوشم که دیگه محشر میشم ......
دریا با فرزاد رفتند اتلیه ، سر راه من رو هم رسونند خونه تا کامل حاضر بشم
در ورودی رو با پا بستم رفتم تو .........
- ماماااااان......
- چته دختر چرا داد میزنی
برگشتم .
الهی فداش بشم چه قدر خوشگل شده بود
- وای مامان چه قدر خوشگل شدی شیطون این لباست رو از کجا خریدی ؟
- ادم به مامانش میگه شیطون
- وای مامان خیلی خوردنی شدی حتما بابا به خدمتت رسیده
لب هاش قرمز شد
- زشته ساحل این حرف ها چیه ؟ ارمان تو اشپزخونه است
- هیش باز این پسره این جاست من رفتم تو اتاق حاضر بشم
مانتوم رو دراوردم پیرهنم رو پوشیدم
وقتی جلوی اینه خودم رو نگاه کردم حال کردم
- ساحل خانم امشب پسرها ولت نمیکنند
کفش هامو از زیر تختم اوردم بیرون پوشیدم
صدای مامان از بیرون می یومد
- ساحل بد دیگه همه رفتند سالن
داد زدم اومدم .........
مانتوی شیک مشکیم رو پوشیدم
کیفم رو هم برداشتم
چون از قبل وسایل هامو اماده کرده بودم زیاد طول نکشید
از پله ها رفتم پایین
- مامان من حاضرم ها
- چه عجب خانم زود اومدن صبر کن ارمان بیاد
اه اه .......
از اتاق اومد بیرون
همزان یه بوی خوبی هم اومد از اون بو هایی که ادم رو میبره به نا کجا اباد
یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید
یه کراوات خوش رنگ هم زده بود
خاک برسرت ادم رو به گناه می ندازه
خداییش برای خودش خوشگلی بود ها یادم باشه ازش عکس بگیرم پخش کنم تو دانشگاه
- ساحل ساحل .....
- بله ..
- کجایی پس بیا بریم
از اول عروسی تا اخر عروسی همش رقصیدم
اولش مامان به خاطر لباسم غر غر کرد ولی بعدش یادش رفت
فقط ارمان بدجور نگاهم میکرد مخصوصا وقتی که با پرهام داداش فرزاد می رقصیدم
ان قدر اخمش شدید بود که دخترا می ترسیدند برند طرفش ....
موقعه ی شام کفش هامو در اوردم از بس رقصده بودم پاهام تاول زده بود
- مامان بعدش ما جوون ها میخوایم بریم باغ ها ها
- چه غلط ها اون وقت چی کار کنید
- مامان گیر نده دیگه همه هم میان .........
دل کندن از دریا برام خیلی سخت بود
ده دقیقه تو بغل هم گریه کردیم
صدای فرزاد در اومده بود بیرون
- با خواهر های غریب بسه دیگه بابا دوباره از فردا می یاد پیش هم
- اصلا فرزاد من امشب میخواد پیش دریا باشم میاد خونه تون
رنگش پرید
- واقعا ساحل میخوای بیای
- اره چرا که نه
دریا زیر گوشم گفت :
- اذیتش نکن بابا کلی تو ماشین برنامه ریزی کرده
- اه اخ جون پس فردا خاله میشم با برنامه ریزی های فرزاد
- خیلی بی تربیت ساحل ......
- ای جانم حالا نمیخوای خجالت بکشی
- ساحل ارمان از امشب میره تو اتاق من تروخدا اذیتش نکنی ها گناه داره
- حیف اتاق تو که اون ارمان خاک بر سر میخواد بره
یکی دوساعت تو باغ بودیم بعدش رفتیم خونه ....
البته فرزاد و دریا رفتند خونه ی خودش تا برنامه های خودشون رو اجرا کنند ...
یه هفته بعد از عروسی دریا زن عمو و عمو برگشتند خارج .......
منه بدبختم هر روز باید قیافه ی اخمو ارمان رو تحمل می کردم
چه تو دانشگاه چه توی خونه .......
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
اه ای خدا کی این دانشگاه تموم میشه
با چشم ها ی بسته از تخت بلند شدم ...
رفتنم به طرف دستشویی ....
داشتم چرت میزدم که محکم خوردم به چیزی ..
چشم هامو باز کردم رو به روم ارمان بود
- خوب چشم هات ضعیفه عینک بزن
- کی گفته من چشم هام ضعیفه ؟
- اخه من به این بزرگی رو ندیدی ؟
تو که دیدی من خوابم برای چی اومدی جلوم
عجب رویی داری ها بیا برو کنار کلاسم دیر شد
خاک برسرم اصلا حواسم نبود الان با ارمان کلاس دارم
هل دادم رفتم به طرف دستشویی صداش رو شنیدم که گفت :
خوبه تازه یادش افتاد کلاس داره-
به حرفش اهمیت ندادم سریع مسواک زدم اومدم بیرون....
یه مانتوی مشکی خوشگل پوشیدم یه ارایش ساده هم کردم رفتم پایین ......
وای خدایا دیر نرسم که ارمان پدر من رو درمیاره .....
- مامان ارمان کو؟
- علیک سلام رفت
اه .....
- مامان من رفتم
- کجا صبحونه نمیخوری ؟
- نه بابا الان استاد خرمون میره سر کلاس عین سگ پاچه میگیره
- با کی هستی
برگشتم خاک برسرم ارمان بود
- پسرم با تو نیست با استادشونه میگه خیلی بد اخلاقه
- بله متوجه شدم با استادشونه من گوشم رو جا گذاشتم اومدم بر دارم
ای چه شانسی که گوشیش رو جا گذاشته
- خوب مادر سر راه این ساحلم برسون
- نه مامان من خودم میرم
با صدای کلفتی گفت :
- برو سوار شو من اومدم
باورم نمیشد ارمان میخواد من رو ببره دانشگاه
لپ مامان رو بوس کردم رفتم سوار ماشین شدم ....
با خود دانشگاه عین برج زهار رانندگی میکرد
اه حوصله ام سر رفت
- این جا پیاده شو من باید از اون در بیام
- باشه ممنون
دویدم به طرف کلاس ...
یه جا کنار مریم بود نشستم کنارش تا ارمان بیاد ......
اون روز هم مثل همه ی روز هایی دیگه به خیر گذشت هر چند ارمان هر جلسه ازم میخواست که درس های جلسه قبل رو توضیح بدم
همه ی بچه ها فهمیده بود که ارمان با من لجه ........
سر کلاس به حرفش گوش میدادم که همین که می رسید خونه سعی می کردم تلافی کنم



اروم رفتم تو اتاقش اتاق که چه عرض کنم اقا اتاق دریا رو صاحب شده بود
به به چه اتاق مرتبی داره خوشمان امد .....
در کشویی کمدش رو باز کردم دنبال اون فلش قرمزش میگشتم که سوال های امتحانی رو ریخته بود .....
اه اه چه قدر این جا نامه است یکیش رو باز کردم نامه ی عاشقانه بود
- استاد عزیزم از اون وقتی که شما وارو کلاس شدی من با یه نگاه عاشقتون شدی
هیش حالم بد شد چه دختر هوشنگی بوده که همچین حرفی زده
ای ارمان نامزدت ان شا الله بره زیر تریلی ....
دوباره کشوییش رو زیر و رو کردم ، پس این فلش رو کدوم گوری گذاشته
- دنبال چیزی میگشتی ؟
هل شدم نامه ها از دستم افتاد یا حسین قیافه اش رو ببین
- دنبال بلیز دریا بودم
با تعجب نگاهم کرد
- بلیز دریا ؟ مگه این جاست ؟
- اره فکر کنم بهم گفت بیام پیداش کنم فکر کنم این جا جامونده
- منم که عرعر من الان داشتم با فرزاد حرف میزدم پس چرا حرفی نزد
ای بمیری فرزاد که همیشه ی خدا کار های من رو خراب می کنی
- اصلا دوست داشتم بیام تو اتاق خواهرم
- انگار یادت رفته که این جا الان چند وقته دست منه
- ارمان با من بحث حوصله ندارم ها
- اهان اون وقت برای چی حوصله نداری ؟ برای امتحان پس فردا ؟
افرین پسر باهوش فهمیدی چی میخوام
- ارمان اخه تو چه جوری دلت میاد من فردا تولدمه اون وقت پس فردا امتحان به اون سختی گذاشتی ؟
- به چه یا بشین الان بخونه یا تولد فردا رو کنسل کن
- ارمان اذیت نکن دیگه ادم پسر عموش استادش باشه تو ی خونه هم زندگی کنند اون وقت سوال های امتحانی رو نداشته باشه
- بیا برو من کار دارم فکر کنم من اصلا این جا وجود ندارم چه طور درس های استاد های دیگه رو خوب میدی به من رسیده داری ناز میکنی بیا برو بخون حرف نزن .......
- خیلی بیشعوری
با لگد زدم به در اتاق اومدم بیرون
عجب ادم بی فرهنگیه اصلا درک نمیکنه
صدای نماز خوندن صبری خانم می یومد
چون زانو هاش درد می یومد روی صندلی نماز میخوند
یه فکر قشنگ اومد تو ذهنم ....
واستاده بود داشت نماز میخوند
همین که خواست بره سجده صندلی رو از زیرش کشیدم
از پشت طوری افتاد که صدای استخون هاش اومد
فکر کنم لگنش شکست ...
با صدای بلند خندیدم
مامان و ارمان سریع اومد پایین .....
- - ساحل چی کار کردی ؟
- هیچی سبزی خانم خورد زمین ....
ارمان چپ چپ نگاهم میکرد
ای خدا کاش میشد یه روز هم تو دانشگاه ارمان رو بندازم زمین
مامان دست صبری خانم رو گرفت بلدش کرد
از دیدن قیافه اش خنده ام گرفت دوباره بلند خندیئم
- ساحل برو تو اتاقت تا شب تکلیفت رو بابات روشن کنه .....
- وای ترسیدم
شکلک در اوردم رفتم بالا تو اتاقم .......
بیچاره دیگه عادت کرده بود به رفتار های زشت من خوب چی کنم شیطونم دیگه.
لباسم رو گرفتم جلوی اینه مدلش خیلی قشنگ بود چه عجب مامان گذاشته همچین لباسی بپوشم
از تو کمدم حوله ام رو برداشتم که برم حموم ...
رفتم جلوی در حموم صدای اب می یومد ای خدا یعنی کی حمومه
با صدای بلندی داد زدم
- مامان کی حمومه ؟
- چته چرا داد میزنی .....نمیدونم فکر کنم ارمانه
اه ....
- حالا انگار تولد و اونه که زود تر از من رفته
در حموم رو محکم زدم طوری که دست هام درد گرفت
با صورت کفی در حموم رو باز کرد
از لای در سرش رو اورد بیرون .....
لامصب عجب هیکلی داره حالا یک ذره اون در رو باز کن .....
- بیا بیرون میخوام برم حموم
- مگه نمبینی من تو حموم برو یه ساعت دیگه در میام
- ارمان الان دوست هام میان بیا بیرون ....
- به من چه برو حموم پایین ......
- ارمان اذیت نکن بابا بیا بیرون ازت خواهش میکنم توبعدا حاضر شو
- نمیخوام بیام بیرون میخوام به خودم برسم قرار دارم
با شیطنت بهم نگاه کرد یعنی نمیخواست تو تولدم بمونه ......
من رو بگو چه فکر ها کردم ...
- مگه نمیمونی ؟
- نه برای چی بمونم .... دوست هات بفهمن من پسر عموتم عمرا من بمونم ......
چه بی فرهنگ اصلا برو به قرارت برس ....
- باشه برو اصلا دوست نداشتم تو تو مهمونی باشی بیا بیرون ...
- حالا چرا عصبانی شدی ؟ صبر کن نیم ساعت دیگه میام
- ارمااااان
رفت در رو هم پشت سرش بست .....
نشستم روی مبل روبه روی حموم تا بیاد .......
نیم ساعتش شد یه ساعت نیومد ..
حسابی حرصم رو در اورده بود
- مامااااااااااااان
- ساحا اخر سر من از داد زدنت تو کر میشه چته چرا هی جیغ میکشی
- مامان بیا برو یه چیزی به این ارمان بگو دوساعته رفته تو حموم نمیاد عین دختر ها معلوم نیست داره چی کار میکنه
- من برم بهش بگم بیاد بیرون خوبه زشته ........
- اه اه اه ......
رفتم تو اتاق لاکم رو اوردم زدم
اقا بعد دو ساعت تشریف اوردن یه حوله ی لباسی تنش بود
ولی حسابی به خودش رسیده بود صورتش رو کرده بود عین اینه ......
از دیدن من تعجب کرد
- تو دوست داری پسرا ها از حموم در میان بشینی نگاشون کنی
با تعجب نگاش کردم
- اومدی نشستی رو به روی حموم من رو نگاه میکنی
- برو بابا انگار ملکه ی الیزابته من بشینم نگاه کنم
جون خودم که اصلا بهش نگاش نکردم
رفتم تو حموم ... به به چه بوی خوبی می یومد .......
داشتم موهام رو میشستم که صدای در زدن اومد
- بله ؟
- اون کرم من رو بده جا گذاشتم
- به من چه اومدم بیرون بعد بردار
- ساحل خانم کار دارم دیرم شده بده میخوام برم
داشتم از حسودی می مردم یعنی با کی قرار داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- برو بابا من عمرا بدم
- ساحل به فکر امتحان فردات هم باش ها
اهان یادم نبود .....ولش کن به جهنم اخرش اینه که این ترم مشروط میشم دیگه .....
هر چی در زد جوابش رو ندادم ......
سریع اومدم بیرون ........ الانه که مهمون ها برسن من هنوز تو حموم ....

موهام رو سریع خشک کردم لباسم رو پوشیدم ...
لباسم یه پیرهنه قرمز بود یه لباس دکلته ی خیلی خوشگل ......
جلوی اینه ایستادم موهام رو فر کردم بعدش رفتم سراغ ارایش کردن .......
داشتم ریمل میزدم که صدای در زدن اومد
- اجازه هست خواهر کوچکه ؟
- وای دریا تویی بیا تو عزیزم
اومد تو چه خوشگل کرده
بغلش کردم دلم براش یه ذره شده بود
- خوش گذشت ماه عسل ؟
- اره جات خالی خیلی خوب بود فقط طولانی شد
- میگم ها فرزاد بهت ساخته ها هم خوشگل شدی هم توپول
- اره دیگه همش هی به من میگه باید چاق بشی
- دریا بیا من رو ارایش کن که حسابی دیر شده
- باشه زود باش مهمون ها اومدن ها پس چی کار میکردی از صبح
- این ارمان بیشعور رفته بود تو حموم در نمی یومد
- اره دیدمش خیلی خوشگل شده بود کجا میرفت ؟
- چه میدونم بیا ارایش کن
با دقت زیاد ارایشم کرد ...
چون چشم ها رنگی بود دوست داشتم لنز مشکی بذارم این طوری حسابی قیافه ام تغیر میکنه
کفش های پاشنه بلندم رو هم پام کردم رفتم با دریا پایین .....
همه ی دوست های دانشگاه اومده بودن خوبه ارمان رفت ها
رفتم جلو با همه دست دادم
چند تا از دوست های بابا هم بودن .....
پسر هاشون طوری به ادم نگاه میکردن که انگار ادم ........
دلم میخواست ارمان هم تو مهمونی باشه ولی انگار خودش دوست نداشت بمونه
همه ی بچه ها فکر امتحان فردا بودن .
- ساحل میگم کاش شماره ی استاد رو داشتیم بهش رشوه میدادیم که سوال ها رو بگه
میخواستم بهش بگم شماره چیه بیا ببرمت تو اتاقش ...
- اون به ما اجازه نمیده سر کلاس حرف بزنیم اون وقت تو میگی سوال های امتحانی رو بده
- اره لامصب هم مغرور هم خوشگل خوش به حال زنش ....
داشتم با هم حرف میزدیم که دریا دوباره همه رو کشوند وسط برای رقص
همه ی مرد ها رفته بودن تو حیاط ......
دوباره شروع کردیم به رقصیدن تا 1 شب بعد از اون هم شام خوردیم
همه برام کادو های خوبی اورده بودن
هدیه ی مامان بابام یه سرویس طلای خیلی خوشگل بود....
دریا هم یه لب تاب مدل جدید خریده بود .......
یادم باشه اون لب تاب قدیمیه رو بدم به سبزی خانم ........
مهمون ها وقتی رفتند تازه یاد بدبختی هام افتادم
امتحان فردا رو چی کار کنم ......
این ارمان خاک برسر هم معملوم نیست کجاست فهمیده من بهش احتیاج دارم خودش رو گم و گور کرده.
با کمک مامان و دریا یه خورده خونه رو تمیز کردم
روی مبل نشسته بودم که ارمان خان تشریف اوردن
من نمیدونم تا ساعت 3 بیرون چه غلطی میکرده ........
با تعجب نگام کرد
یه ذره دقیق شد روی لباسم چشم هاش یه برق خاصی زد
- سلام تو چرا این جا نشستی ؟
- هیچی همین طوری........
اره جان خودم همین جوری نشسته بودم .........
بدون این که سوال دیگه ای بپرسه رفت تو اتاقش ..
ای خدا چی کار کنم من روی کتاب رو باز نکردم ....
اگر فردا نرم امتحان میان ترمم رو صفر میده .........
بیخیال غرور باید خرش کنم یه ذره با هام کار کنه .......
چون مامان وبابا خواب بودن کفش هامو در اوردم چون صدا میداد
رفتم کتاب و جزوه ها مو برداشتم با یه خودکار .....
در اتاقش رو زدم ....
صداش اومد
- بله
- ساحلم بیام تو
- صبر کن دارم لباس عوض میکنم
بعد از چند دقیقه اجازه صادرش که برم تو..............
- بله کار داشتی ...
یه تیشرت تنگ سبز تنش بود با یه شلوار ورزشی مشکی ..
- اره میشه ازت یه خواهشی کنم؟؟؟؟؟؟؟
یه جوری نگام کرد انگار میدونست چی میخوام
- چیه ....
- میشه یه چند تا از سوال های امتحانی فردا رو بهم بگی
اخم کرد............
- دیگه چی تعارف نکنی ها هر چی میخوای بگو تا بهت بگم........
- ارمان اذیت نکن دیگه خواهش میکنم هر کاری بگی انجام میدم من هیچی نخوندم خوب خودت دیدی که تولدم بود...
- بله دیدم که ظهر چه جوری کرم من رو دادی، شما باید تو طول ترم میخونید نه شب امتحان.......
حالا برای من بابا بزرگ شده داره نصیحت میکنه .........
- خواهش میکنم جون هر کس که دوست داری ؟
- نمیشه پس حق کسی که نشسته قشنگ خونده چیه ؟
- من که نمیگم همه ی سوال ها رو بگو اون سوال هایی رو که بارمشون از همه بیشتر رو بهم بگو
- زیادیت میشه ساحل خانم ......
- باشه نگو.....
خیلی ناراحت شدم .....
از اتاقش اومدم بیرون ای خدا چه غلطی بکنم کتاب 300 صفحه ای رو من چه جوری بخونم
صداش اومد
- ساحل
با کله رفتم تو در .......
در رو باز کردم ...
- بله ؟
- بیا بشین سوال های امتحانی رو بهت نمیگم ولی با هات کار میکنم هر جایی رو که اشکال داشتی .....
همین هم خوب بود دوست داشتم بپرم تو بغلش ....
نشستم روی تخت ....
- نه اون جا نشین بیا روی زمین ......
وا این چرا اینجوری میکنه انگار به خودش شک داره .....
نشستم روی زمین اومد نشست کنارم
نگاش افتاد به پا هام ......
سرش رو انداخت پایین ..
- پاشو برو لباست رو عوض بعد بیا
- چرا اون وقت ......
- همین که گفتم پاشو برو زود بیا .........
لباسم لختی بود تازه فهمیدم برای چی چشم هاش برق زد ....
چه قدر من خنگم ...
- شام خوردی یا برات بیارم ؟
- نه خورم زود باش برو بیا ....
نه انگار یه چیزش شده ......
سریع یه بلیزاستین کوتاه سفید با یه شلوار طوسی پوشیدم رفتم تو اتاقش.
نشستم زمین کنارش ......
چند تا از کتاب ها رو باز کرد ......
- خوب بگو ببینم کجا ها رو اشکال داری برات توضیح بدم ؟
- اشکال هام خیلی زیاد ، یک چیزی بگم من اصلا نخوندم برای فردا
- اون دیگه به من ربطی نداره تو که از یک ماه پیش می دونستی فردا امتحان داری چرانخوندی ؟
-ارمان باز شروع کردی
- ببین وقت زیادی نداری ساعت 5/3 صبحه فردا ساعت 9 هم امتحان داری ، اگه سوال داری بپرس اگه نداری من بخوابم
عجب ادمیه ها حالا یک باز ازش کمک خواستم ...
سعی کردم جاهایی رو که خیلی برام سخته رو توضیح بده
خیلی قشنگ و با دقت برام توضبح می داد اولش همش حواسم می رفت به صورتش تا حالا ان قدر بهش نزدیک نبودم
چشم هاش خیلی خوش رنگه ها .....
لب هاشو نگاه کن وای خدای من ......
- میشه حواست به درس باشه اگه یک بار دیگه به من نگاه کنی دیگه به هیچ سوالی جواب نمیدم فهمیدی یا نه ؟
اه اه ابروم رفت ........
بعضی جاها رو که خوب توضیح نمیداد میفهمیدم که زیاد مهم نیست
حدود دو ساعت کامل جا هایی رو که سخت بود رو برام توضیح داد
- یه نگاه کن اگه جایی رو اشکال داری بگو
- نه دیگه فکر نمیکنم اشکال داشته باشم به نظرت اگه این دو ساعت رو هم بخونم میتونم نمره ی خوبی بگیرم
- اینجوری میگی که من سوال ها رو بهت بگم
- نه اصلا به جون خودم نه ... فقط میخواستم نظرت رو بدونم ..
- حالا بخون شاید موفق شدی !!!!!
- باشه دستت درد نکنه ببخشید مزاحم خوابت شدم ها .... من رفتم ....
- اگه سوال داشتی من بیدارم برو دقیق یک بار دیگه بخون ....
خواستم از اتاق بیام بیرون که صدام کرد
- این رو یادت باشه که من این کار رو فقط به خاطر عمو و زن عمو کردم ....بعدشم فقط دلم میخواد کسی بفهمه من و تو نسبت فامیلی داریم اون وقته که ....
- اون وقته که چی ؟
- هیچی برو بخون خوابت نبره ها ......
میخواست بگه که فقط این کار برای مامان وبابا انجام داه نه چیز دیگه .......
حالا لازم بود بگی ؟..........
تا ساعت 8 صبح بکوب خوندم طوری که دیگه چشم هام باز نمیشد ولی دیگه خیالم راحت بود یه چیزی هایی بلدم
کتاب و جزو ها رو بستم گذاشتم تو کیفم ......
تودستشویی بودم که صدای سبزی خانم اومد دلم میخواست بازم اذیتش کنم ولی یاد تهدید های بابا افتادم که بهم گفت :
- اگه یک بار دیگه به صبری خانم کاری داشته باشی همه وسایل مهمت رو ازت میگیرم ......
تصمیم گرفتم که دیگه شیطونی نکنم ولی مگه میشه اخه ..........
از دستشویی اومدم بیرون ارمان داشت از پله ها می یومد پایین
- سلام
سرش رو تکون داد چه بی ادب سلام هم نمیده ......
برگشتم تو اتاقم لباس هامو پوشیدم یک ذره کرم پودر زدم تا رنگ پریدگی صورتم معلوم نباشه
مامان و بابا و ارمان داشتند صبحونه میخوردند
- سلام
- سلام دختر گلم خوبی ؟
- مرسی بابا ، مامان من امروز یه ذره دیر میام خونه میخوام با دوست هام برم بیرون
- برو مادر ولی دیگه دیر وقت هم نیای ها من وبابات خونه ی دوستش دعوتیم
کلید ماشین رو برداشتم پیش به سوی امتحان .......
سر جلسه خیلی استرس داشتم
وقتی سوال های امتحان رو دیدم خیالم راحت شد بلد بودم
عجب نامردیه این ارمان هر چی دیش بهش میگم این سوال به نظرم مهمه میگه نه تو امتحان نمیاد .......
یه ذره وقت کم اوردم ولی خیالم راحت بود که نمره ی خوبی میگیرم .....
بیرون دانشگاه منتظر مریم شدم تا بیاد
از دور دیدمش داشت با خودش حرف میزد
- چته چرا با خودت حرف میزنی
- ان شاالله بمیره ، انشالله با خانواده اش بره زیر کامیون ، انشالله از زنش طلاق بگیره ، انشالله بچه دار نشه ، انشالله ...
این حرف ها رو داشت به ارمان میگفت
- هوی مریم چته چه طرز حرف زدنه
- مگه کور بودی ندیدی چه سوال هایی رو داده بود شرط می بندم خودشم بلد نبود حل کنه ......
- خوب حالا چرا نفرین میکنی ؟
نمیدونم چرا برام مهم شده بود هر کس درباره ی ارمان حرف میزد دوست داشتم جوابش رو بدم
- حالا تو چرا عصبانی شدی ساحل خانم ؟؟؟؟؟؟؟؟
- هیچی بابا ولش کن بیا بریم سوار ماشین بریم حال کنیم

تا ساعت 5/10 بیرون بودیم بعد از این که خرید کردیم رفتیم رستوران شام خوردیم
تا مریم رو برسونم شد ساعت 11 شب خوبه مامان بابا مهمونی هستند مگر نه کلی من رو دعوا میکردند
به قول سبزی خانم مگه دختر تا ساعت 11 شب بیرون می مونه
با سرعت زیاد رانندگی کردم تا زود تر به خونه برسم
ماشین رو پارک کردم رفتم داخل .....
ارمان روی مبل نشسته بود داشت با لب تابش ور میرفت .......
- سلام
سرش رو برگردوند
- میشه بگی تا این موقعه ی شب کجا بودی ؟
- فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه ها
- اره خوب راست میگی به من ربطی نداره تو تا سااعت 12 شب خونه ی دوست پسرتی ....
- مواظب حرف زدنت باش ها ارمان خان
بیشعور راجب من چه فکری کرده احمق .......
راه افتادم به سمت اتاقم من چه قدر بد بختم که ارمان در باره ی من اینطوری حرف میزنه ......
مانتو رو در اوردم دراز کشیدم روی تختم ......
به این فکر کردم چرا ارمان باید این حرف رو بزنه مگه من چی کار کرده بودم فقط به خاطر این که یک ذره دیر اومده بودم باید این حرف رو بزنه ......
سرم رو گذاشتم روی بالش تا خوابم ببره .......
با صدای موبایلم از خواب پریدم ...
نگاهی به ساعت کردم ساعت 5/3 صبح بود
دستم رو دراز کردم گوشی رو برداشتم .....
با صدای خشنی گفتم :
- بللللللله
- سلام خانم خوبی ؟ چه قدر خشن ......
این چی میگه
- با کی کار داشتید اقا ؟
- با شما عزیزم
عجب ادم هایی پیدا میشن ها نصفه شب زنگ زده چرت و پرت میگه
- اقا اشتباه گرفتید
قطع کردم ..........
دوباره زنگ زد موبایل رو گذاشتم سر سایلنت ....
خوابیدم ......
داشتم خواب ارمان رو میدیدم که دستی به صورتم خورد
یک دفعه چشم هامو باز کرد
صبری خانم جلوم واستاده بود ....
بعد از اون اتافاق تصمیم گرفته بودم با هاش خوب رفتار کنم ....
- بله کارم داشتید ؟
- سلام دخترم خوبی ؟
اه باز یادم رفت سلام بدم ...
- سلام ببخشید اتفاقی افتاده ؟
- پاشو ساحل جان اقا ارمان پشت دره
از جام پریدم
- پشت دره چی کار داره ؟
- ساحل خانم بابات .....
زد زیر گریه ........
- صبری خانم چی شده حرف بزنید ؟
تا حالا ندیده بودم این طوری گریه کنه ...
با صدای بلندی گفتم :
- اه صبری خانم حرف بزن دیگه ........
صدای از پشت سر اومد
- چرا سر اون بنده خدا داد میزنی ؟
رو گرد به صبری خانم گفت :
- میتونید برید لطف کردید بیدارش کردید
- ارمان چی شده چرا حرف نمیزنید ؟
- اگه از جات بلند شی میگم لنگ ظهر تو هنوز خوابی
نشستم روی تخت .....
- بابات بیمارستانه ؟
- چچچچچییییی
- سکته کرده از دیشب بیمارستانه ما به تو نگفتیم ..
زدم زیر گریه ......
من دیدم دیشب این طوری حرف زد نگو بابا بیمارستان بوده
با گریه گفتم ":
- چرا مگه مهمونی نبود چرا سکته کرده
- نمیدونم پاشو بریم دریا و فرزاد هم بیمارستانن.....
همین طوری رفتم تو راهرو
- ساحل کجا ؟
- بیا بریم دیگه تروخدا زود باش دارم می میرم
-اینجوری ....
اشاره ای به لباسم کرد ..
وای .....
- بیا برو ماشین رو روشن کن تا من بیام ......
- چرا این طوری میکنی الان گریه کنی بابات خوب میشه
دستم خودم نبود همین طوری داشتم اشک میریختم .......
از اتاق رفت بیرون ........
سریع یه مانتو پوشیدم یه شالم انداختم رو سرم .........


تو ماشین همش گریه کردم .........
- اه بسه دیگه سرم رفت چه قدر گریه میکنی ؟
اصلا حواسم به ارمان نبود دستم رو گذاشتم روی دهنم تا صدای گریه ام رو نشنوه
با سرعت زیادی رانندگی میکرد چند بار موبایلش زنگ خورد ولی جوابی نداد ..
چشم هامو بستم خدایا اگه برای بابام اتافاقی بیفته من چی کار کنم کاش نمیذاشتم هیچ وقت به اون مهمونی برن ......
- پیاده شو
قبل از این که پیاده بشم گفت :
- جلوی دریا و مامانت اینطوری گریه نکن باشه ؟
اشک هامو پاک کردم ... سرم رو تکون دادم ........
وارد بیمارستان شدیم ..... وای چه قدر شلوغه ......
از روبرو داشتند یه مرده میاوردن ناخوداگاه سرم گیج رفت نزدیک بود بیفتم که ارمان زیر بازو هامو گرفت
- لازم نکرده بری تو بیا ببرمت خونه ؟
- حالم خوبه بریم
- میبینم چه قدر خوبه ........
با هم رفتیم سوار اسانسور شدیم ....
از دور مامان و دریا رو دیدم که نشسته بودن روی صندلی ......
- مامان .......
- ساحل چته این جا بیمارستانه ها چرا داد میزنی .....
پریدم بغل مامان دوتایی زدیم زیر گریه ........
پرستاره از دور داشت چپ چپ نگامون میکرد
- زن عمو خواهش میکنم اروم تر این جا بخشی مهمیه نباید صدا باشه
- باشه مادر ، ساحل جان دخترم بیا بشین .....
نشستم روی صندلی .....نگاهم افتاد به دریا اروم اشک میرخت .....
- مامان دکترا ها چی گفتن برای چی سکته کرده ؟
- نمیدونم والا حرفی که نمیزنن .........
- من میخوام بابا رو ببینم
- نمیشه دخترم اجازه نمیدن .......
- چرا مامان من میخوام ببینمش .....
راه افتادم به سمت بخش های ویژه .....
کسی از پشت مانتو رو گرفت
- چی کار میکنی ؟ کجا میخوای بری ؟
- ولم کن میخوام برم .......
- نمیشه بری ....
با صدای بلندی جیغ زدم
- گفتم ولم کن لعنتی .......میخوام برم بابام رو ببینم ........
پرستاره صدامون رو شنید اومد جلو .....
- خانم چه خبرتونه اینجا بیمارستانه ها ؟
- خوب باشه من میخوام بابام رو ببینم
- عزیزم فعلا نمیشه
- چرا میشه میخوام برم
- گفتم نمیشه اصلا همه برید بیرون فقط یه همراه باشه کنار مریض ......
دریا اومد جلو
- ساحل خانم بیا بریم بیرون
- ولم کن دریا
ارمان که معلوم بود حسابی کلافه شد به دریا گفت:
دریا خانم بیاید همگی برید خونه من میمونم پیش عمو ......
- نه اقا ارمان نمیخواد من خودم میمونم شما مامان و ساحل رو ببرید
- من هیج جا نمیام ها بیخود نقشه نکشید من رو ببرید خونه ها دریا تو با مامان برو دیشب این جا بودید خسته اید .....
- اخه خواهر من اگه چیزی لازم باشه تو که نمیتونی کار ها رو انجام بدی
- چرا میتونم خوب هم میتونم ........ شما برید با مامان ......
- باشه قبول ولی اگه اتفاقی افتاد سریع خبر بدی ها .....
- باشه قول میدم ......
دریا رفت پیش مامان تا با هم برن خونه
- برو مامان و دریا رو برسون
- میرم دوباره برمیگردم
- نمیخواد برگردی من خودم هستم
- باید یه مرد این جا باشه ......
برو بابا حالا تو این موقعیت داره حرف زیادی میزنه ......
تو بیشتر به جای این که مرد باشی نامردی ........
اون ها که رفتند گریه کنان رفتم به سمت نماز خونه ی بیمارستان ........
اول وضو گرفتم بعدش رفتم تو نماز خونه ......
نمیدونم چرا حس کردم با نماز خوندن اروم میشم .....
نمازم که تمام شد رفتم سجده .
- خدایا بابام رواز تو میخوام من بدون اون میمیرم قول میدم دیگه نماز بخونم ....خدایا قول میدم ......
از پشت یک نفر مانتوم رو گرفت از سجده بلند شدم
- پاشو دختر گلم اخه برای چی اینطوری گریه میکنی...
یه زن چادری بود .......
- خانم بابام حالش خوب نیست تروخدا براش دعا کنید ....
- عزیزم اونی که اون بالاست همه ی کار ها رو خودش درست میکنه گریه نکن دخترم ....
چه قدر با ارامش حرف میزد ...
اشک هامو پاک کردم....
- باشه دیگه گریه نمیکنم اما قول بدید که براش دعا کنید...
نمیدونم چرا ان قدر داشتم باهاش صمیمی حرف میزدم
- باشه عزیزم حالا برو دست و صورتت رو بشور که چشم هات بدجوری قرمز شده
بهش لبخندی زدم .....
رفتم دست و صورتم رو شستم برگشتم به بخش ....
رو صندلی نشسته بودم که ارمان اومد دستش یک پلاستیک پر از خوراکی بود
- چرا برگشتی ؟
- گفتم که برمیگرم بیا بگیر این ها رو برای تو گرفتم .....
کاش برنمیگشتی .......
- من نمیخورم .....
- چرا ؟ از خواب بلند شدی هیچی نخوردی حالا دیگه کم مونده تو بری روی تخت بیمارستان بخوابی .......
روم رو کردم یه طرف دیگه حوصله ی نصیحت های این یکی رو دیگه ندارم ....
هر چی صدام کرد جوابش رو ندادم ......
دستم رو گذاشتم روی چشم هام .......
- خدایا خودت کمکش کن ای خدا .......
صدای پرستار که اومد سرم رو بلند کردم داشت ارمان رو صدا میکرد ....
خواستم از جام بلند شم که اجازه نداد .......
مسخره ......
دوباره چشم هامو بستم منتظرآرمان شدم تا بیاد ....
بعد نیم ساعت اومد .....
چشم هاش قرمز بود یعنی دکتر بهش چی گفته .....
- دکتر چی گفت؟
جوابم رو نداد ...
- آرمان با تو هستم ها میگم دکتر چی گفت ......
- بابات زیاد حالش خوب نیست.... باید برای معالجه بره خارج ......
حالش خوب نیست ..... بره خارج ......
این چی داره میگه ...... من اگه بابام رو نبینم میمیرم ......
اومدم حرف بزنم که سرم گیچ رفت دیگه هیچی نفهمیدم ...............

سهیلا بازدید : 700 دوشنبه 21 مرداد 1392 زمان : 16:32 نظرات ()